دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۵۳

خاقانی
دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست
دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست
دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست
دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست
دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست
دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او
شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او
شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او
شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او
شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او
شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست
حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست
حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست
حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست
حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست
حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست
حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست
حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست
حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست
حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست
حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست
گفتا به روزگار بیابی وصال ما گفتا به روزگار بیابی وصال ما
گفتا به روزگار بیابی وصال ما گفتا به روزگار بیابی وصال ما
گفتا به روزگار بیابی وصال ما گفتا به روزگار بیابی وصال ما
گفتا به روزگار بیابی وصال ما گفتا به روزگار بیابی وصال ما
گفتا به روزگار بیابی وصال ما گفتا به روزگار بیابی وصال ما
گفتا به روزگار بیابی وصال ما منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست
منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست
منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست
منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست
منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست
منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست
منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست
منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست
منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست
منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست
منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست
دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد
دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد
دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد
دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد
دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد
دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست
چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست
چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست
چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست
چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست
چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست
چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست
چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست
چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست
چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست
چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست
بار عتاب او نتوانم کشید از آنک بار عتاب او نتوانم کشید از آنک
بار عتاب او نتوانم کشید از آنک بار عتاب او نتوانم کشید از آنک
بار عتاب او نتوانم کشید از آنک بار عتاب او نتوانم کشید از آنک
بار عتاب او نتوانم کشید از آنک بار عتاب او نتوانم کشید از آنک
بار عتاب او نتوانم کشید از آنک بار عتاب او نتوانم کشید از آنک
بار عتاب او نتوانم کشید از آنک دل را سزای هودج او بارگیر نیست
دل را سزای هودج او بارگیر نیست
دل را سزای هودج او بارگیر نیست
دل را سزای هودج او بارگیر نیست
دل را سزای هودج او بارگیر نیست
دل را سزای هودج او بارگیر نیست
دل را سزای هودج او بارگیر نیست
دل را سزای هودج او بارگیر نیست
دل را سزای هودج او بارگیر نیست
دل را سزای هودج او بارگیر نیست
دل را سزای هودج او بارگیر نیست
بی کار ماند شست غم او که بر دلم بی کار ماند شست غم او که بر دلم
بی کار ماند شست غم او که بر دلم بی کار ماند شست غم او که بر دلم
بی کار ماند شست غم او که بر دلم بی کار ماند شست غم او که بر دلم
بی کار ماند شست غم او که بر دلم بی کار ماند شست غم او که بر دلم
بی کار ماند شست غم او که بر دلم بی کار ماند شست غم او که بر دلم
بی کار ماند شست غم او که بر دلم از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست
از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست
از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست
از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست
از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست
از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست
از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست
از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست
از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست
از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست
از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست
خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان
خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان
خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان
خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان
خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان
خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان خاقانیا خموش که جای نفیر نیست
خاقانیا خموش که جای نفیر نیست
خاقانیا خموش که جای نفیر نیست
خاقانیا خموش که جای نفیر نیست
خاقانیا خموش که جای نفیر نیست
خاقانیا خموش که جای نفیر نیست
خاقانیا خموش که جای نفیر نیست
خاقانیا خموش که جای نفیر نیست
خاقانیا خموش که جای نفیر نیست
خاقانیا خموش که جای نفیر نیست
خاقانیا خموش که جای نفیر نیست
اندر جهان چنان که جهان است در جهان اندر جهان چنان که جهان است در جهان
اندر جهان چنان که جهان است در جهان اندر جهان چنان که جهان است در جهان
اندر جهان چنان که جهان است در جهان اندر جهان چنان که جهان است در جهان
اندر جهان چنان که جهان است در جهان اندر جهان چنان که جهان است در جهان
اندر جهان چنان که جهان است در جهان اندر جهان چنان که جهان است در جهان
اندر جهان چنان که جهان است در جهان او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست
او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست
او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست
او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست
او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست
او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست
او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست
او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست
او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست
او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست
او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست
او را نظیر هست به خوبی در این جهان او را نظیر هست به خوبی در این جهان
او را نظیر هست به خوبی در این جهان او را نظیر هست به خوبی در این جهان
او را نظیر هست به خوبی در این جهان او را نظیر هست به خوبی در این جهان
او را نظیر هست به خوبی در این جهان او را نظیر هست به خوبی در این جهان
او را نظیر هست به خوبی در این جهان او را نظیر هست به خوبی در این جهان
او را نظیر هست به خوبی در این جهان خاقان اکبر است که او را نظیر نیست
خاقان اکبر است که او را نظیر نیست
خاقان اکبر است که او را نظیر نیست
خاقان اکبر است که او را نظیر نیست
خاقان اکبر است که او را نظیر نیست
خاقان اکبر است که او را نظیر نیست
خاقان اکبر است که او را نظیر نیست
خاقان اکبر است که او را نظیر نیست
خاقان اکبر است که او را نظیر نیست
خاقان اکبر است که او را نظیر نیست
خاقان اکبر است که او را نظیر نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست

دردِ عشق، چنان عمیق و بنیادین است که هیچ دارویی نمی‌تواند آن را تسکین دهد یا درمان کند.

نکته ادبی: تکرار واژه «درد» برای تأکید بر شدت و غیرقابل‌تحمل بودن آن است.

دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست

دردِ عشق، چنان عمیق و بنیادین است که هیچ دارویی نمی‌تواند آن را تسکین دهد یا درمان کند.

نکته ادبی: تکرار واژه «درد» برای تأکید بر شدت و غیرقابل‌تحمل بودن آن است.

دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست

دردِ عشق، چنان عمیق و بنیادین است که هیچ دارویی نمی‌تواند آن را تسکین دهد یا درمان کند.

نکته ادبی: تکرار واژه «درد» برای تأکید بر شدت و غیرقابل‌تحمل بودن آن است.

دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست

دردِ عشق، چنان عمیق و بنیادین است که هیچ دارویی نمی‌تواند آن را تسکین دهد یا درمان کند.

نکته ادبی: تکرار واژه «درد» برای تأکید بر شدت و غیرقابل‌تحمل بودن آن است.

دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست

دردِ عشق، چنان عمیق و بنیادین است که هیچ دارویی نمی‌تواند آن را تسکین دهد یا درمان کند.

نکته ادبی: تکرار واژه «درد» برای تأکید بر شدت و غیرقابل‌تحمل بودن آن است.

دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست

دردِ عشق درمانی ندارد. اگرچه می‌توان از جانِ خود دست شست و از زندگی گذشت، اما گریز و رهایی از بندِ معشوق، امکان‌ناپذیر است.

نکته ادبی: «گزیر» به معنای راه چاره و گریزگاه است.

از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست

می‌توان از جان گذشت و مرگ را پذیرفت، اما هیچ راهِ فراری از عشقِ معشوق وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرار واژه «گزیر» در دو سویِ بیت، تضادِ بینِ خودخواسته بودنِ مرگ و تحمیلی بودنِ عشق را نشان می‌دهد.

از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست

می‌توان از جان گذشت و مرگ را پذیرفت، اما هیچ راهِ فراری از عشقِ معشوق وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرار واژه «گزیر» در دو سویِ بیت، تضادِ بینِ خودخواسته بودنِ مرگ و تحمیلی بودنِ عشق را نشان می‌دهد.

از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست

می‌توان از جان گذشت و مرگ را پذیرفت، اما هیچ راهِ فراری از عشقِ معشوق وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرار واژه «گزیر» در دو سویِ بیت، تضادِ بینِ خودخواسته بودنِ مرگ و تحمیلی بودنِ عشق را نشان می‌دهد.

از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست

می‌توان از جان گذشت و مرگ را پذیرفت، اما هیچ راهِ فراری از عشقِ معشوق وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرار واژه «گزیر» در دو سویِ بیت، تضادِ بینِ خودخواسته بودنِ مرگ و تحمیلی بودنِ عشق را نشان می‌دهد.

از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست

می‌توان از جان گذشت و مرگ را پذیرفت، اما هیچ راهِ فراری از عشقِ معشوق وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرار واژه «گزیر» در دو سویِ بیت، تضادِ بینِ خودخواسته بودنِ مرگ و تحمیلی بودنِ عشق را نشان می‌دهد.

از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست

می‌توان از جان گذشت و مرگ را پذیرفت، اما هیچ راهِ فراری از عشقِ معشوق وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرار واژه «گزیر» در دو سویِ بیت، تضادِ بینِ خودخواسته بودنِ مرگ و تحمیلی بودنِ عشق را نشان می‌دهد.

از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست

می‌توان از جان گذشت و مرگ را پذیرفت، اما هیچ راهِ فراری از عشقِ معشوق وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرار واژه «گزیر» در دو سویِ بیت، تضادِ بینِ خودخواسته بودنِ مرگ و تحمیلی بودنِ عشق را نشان می‌دهد.

از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست

می‌توان از جان گذشت و مرگ را پذیرفت، اما هیچ راهِ فراری از عشقِ معشوق وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرار واژه «گزیر» در دو سویِ بیت، تضادِ بینِ خودخواسته بودنِ مرگ و تحمیلی بودنِ عشق را نشان می‌دهد.

از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست

می‌توان از جان گذشت و مرگ را پذیرفت، اما هیچ راهِ فراری از عشقِ معشوق وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرار واژه «گزیر» در دو سویِ بیت، تضادِ بینِ خودخواسته بودنِ مرگ و تحمیلی بودنِ عشق را نشان می‌دهد.

از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست

می‌توان از جان گذشت و مرگ را پذیرفت، اما هیچ راهِ فراری از عشقِ معشوق وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرار واژه «گزیر» در دو سویِ بیت، تضادِ بینِ خودخواسته بودنِ مرگ و تحمیلی بودنِ عشق را نشان می‌دهد.

شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او

شبی نیست که در آن، تکان‌ها و جنبش‌هایِ زنجیرِ عشقِ او را حس نکنم.

نکته ادبی: «زنجیر مهر» استعاره‌ای است از قید و بندی که عشقِ معشوق بر پایِ دلِ عاشق نهاده است.

شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او

شبی نیست که در آن، تکان‌ها و جنبش‌هایِ زنجیرِ عشقِ او را حس نکنم.

نکته ادبی: «زنجیر مهر» استعاره‌ای است از قید و بندی که عشقِ معشوق بر پایِ دلِ عاشق نهاده است.

شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او

شبی نیست که در آن، تکان‌ها و جنبش‌هایِ زنجیرِ عشقِ او را حس نکنم.

نکته ادبی: «زنجیر مهر» استعاره‌ای است از قید و بندی که عشقِ معشوق بر پایِ دلِ عاشق نهاده است.

شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او

شبی نیست که در آن، تکان‌ها و جنبش‌هایِ زنجیرِ عشقِ او را حس نکنم.

نکته ادبی: «زنجیر مهر» استعاره‌ای است از قید و بندی که عشقِ معشوق بر پایِ دلِ عاشق نهاده است.

شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او

شبی نیست که در آن، تکان‌ها و جنبش‌هایِ زنجیرِ عشقِ او را حس نکنم.

نکته ادبی: «زنجیر مهر» استعاره‌ای است از قید و بندی که عشقِ معشوق بر پایِ دلِ عاشق نهاده است.

شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست

شبی نیست که از لرزشِ زنجیرِ عشقِ او، درنیابم که دلم در حلقهٔ زلفِ او اسیر شده است.

نکته ادبی: تکرار واژه «حلقه» (حلقه دل و حلقه زلف) ایهام تناسب زیبایی ایجاد کرده است.

حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست

دلم در حلقهٔ زلفش اسیر نشده است؟ (سوال انکاری است به معنایِ اینکه قطعاً اسیر است).

نکته ادبی: در اینجا «اسیر نیست» استفهام انکاری است و در واقع می‌گوید که دل کاملاً اسیر است.

حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست

دلم در حلقهٔ زلفش اسیر نشده است؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر گرفتاریِ دل.

حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست

دلم در حلقهٔ زلفش اسیر نشده است؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر گرفتاریِ دل.

حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست

دلم در حلقهٔ زلفش اسیر نشده است؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر گرفتاریِ دل.

حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست

دلم در حلقهٔ زلفش اسیر نشده است؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر گرفتاریِ دل.

حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست

دلم در حلقهٔ زلفش اسیر نشده است؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر گرفتاریِ دل.

حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست

دلم در حلقهٔ زلفش اسیر نشده است؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر گرفتاریِ دل.

حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست

دلم در حلقهٔ زلفش اسیر نشده است؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر گرفتاریِ دل.

حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست

دلم در حلقهٔ زلفش اسیر نشده است؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر گرفتاریِ دل.

حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست

دلم در حلقهٔ زلفش اسیر نشده است؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر گرفتاریِ دل.

گفتا به روزگار بیابی وصال ما گفتا به روزگار بیابی وصال ما

معشوق به من گفت که در گذرِ روزگار، به وصالِ ما خواهی رسید.

نکته ادبی: اشاره به وعده‌های دور و درازی که معمولاً معشوق برای آرام کردن عاشق می‌دهد.

گفتا به روزگار بیابی وصال ما گفتا به روزگار بیابی وصال ما

معشوق به من گفت که در گذرِ روزگار، به وصالِ ما خواهی رسید.

نکته ادبی: اشاره به وعده‌های دور و درازی که معمولاً معشوق برای آرام کردن عاشق می‌دهد.

گفتا به روزگار بیابی وصال ما گفتا به روزگار بیابی وصال ما

معشوق به من گفت که در گذرِ روزگار، به وصالِ ما خواهی رسید.

نکته ادبی: اشاره به وعده‌های دور و درازی که معمولاً معشوق برای آرام کردن عاشق می‌دهد.

گفتا به روزگار بیابی وصال ما گفتا به روزگار بیابی وصال ما

معشوق به من گفت که در گذرِ روزگار، به وصالِ ما خواهی رسید.

نکته ادبی: اشاره به وعده‌های دور و درازی که معمولاً معشوق برای آرام کردن عاشق می‌دهد.

گفتا به روزگار بیابی وصال ما گفتا به روزگار بیابی وصال ما

معشوق به من گفت که در گذرِ روزگار، به وصالِ ما خواهی رسید.

نکته ادبی: اشاره به وعده‌های دور و درازی که معمولاً معشوق برای آرام کردن عاشق می‌دهد.

گفتا به روزگار بیابی وصال ما منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست

من این وعده را با جان و دل می‌پذیرم، هرچند که دلِ من از اندوهِ فراق، دیگر پذیرایِ هیچ شادی یا وعده‌ای نیست.

نکته ادبی: تضاد بین «منت پذیرم» (پذیرشِ منت) و «دل پذیر نیست» (ناپذیریِ دل).

منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست

من این وعده را با جان و دل می‌پذیرم، هرچند که دلِ من از اندوهِ فراق، دیگر پذیرایِ هیچ شادی یا وعده‌ای نیست.

نکته ادبی: تضاد بین «منت پذیرم» (پذیرشِ منت) و «دل پذیر نیست» (ناپذیریِ دل).

منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست

من این وعده را با جان و دل می‌پذیرم، هرچند که دلِ من از اندوهِ فراق، دیگر پذیرایِ هیچ شادی یا وعده‌ای نیست.

نکته ادبی: تضاد بین «منت پذیرم» (پذیرشِ منت) و «دل پذیر نیست» (ناپذیریِ دل).

منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست

من این وعده را با جان و دل می‌پذیرم، هرچند که دلِ من از اندوهِ فراق، دیگر پذیرایِ هیچ شادی یا وعده‌ای نیست.

نکته ادبی: تضاد بین «منت پذیرم» (پذیرشِ منت) و «دل پذیر نیست» (ناپذیریِ دل).

منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست

من این وعده را با جان و دل می‌پذیرم، هرچند که دلِ من از اندوهِ فراق، دیگر پذیرایِ هیچ شادی یا وعده‌ای نیست.

نکته ادبی: تضاد بین «منت پذیرم» (پذیرشِ منت) و «دل پذیر نیست» (ناپذیریِ دل).

منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست

من این وعده را با جان و دل می‌پذیرم، هرچند که دلِ من از اندوهِ فراق، دیگر پذیرایِ هیچ شادی یا وعده‌ای نیست.

نکته ادبی: تضاد بین «منت پذیرم» (پذیرشِ منت) و «دل پذیر نیست» (ناپذیریِ دل).

منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست

من این وعده را با جان و دل می‌پذیرم، هرچند که دلِ من از اندوهِ فراق، دیگر پذیرایِ هیچ شادی یا وعده‌ای نیست.

نکته ادبی: تضاد بین «منت پذیرم» (پذیرشِ منت) و «دل پذیر نیست» (ناپذیریِ دل).

منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست

من این وعده را با جان و دل می‌پذیرم، هرچند که دلِ من از اندوهِ فراق، دیگر پذیرایِ هیچ شادی یا وعده‌ای نیست.

نکته ادبی: تضاد بین «منت پذیرم» (پذیرشِ منت) و «دل پذیر نیست» (ناپذیریِ دل).

منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست

من این وعده را با جان و دل می‌پذیرم، هرچند که دلِ من از اندوهِ فراق، دیگر پذیرایِ هیچ شادی یا وعده‌ای نیست.

نکته ادبی: تضاد بین «منت پذیرم» (پذیرشِ منت) و «دل پذیر نیست» (ناپذیریِ دل).

منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست

من این وعده را با جان و دل می‌پذیرم، هرچند که دلِ من از اندوهِ فراق، دیگر پذیرایِ هیچ شادی یا وعده‌ای نیست.

نکته ادبی: تضاد بین «منت پذیرم» (پذیرشِ منت) و «دل پذیر نیست» (ناپذیریِ دل).

منت پذیرم ارچه مرا دل پذیر نیست

من این وعده را با جان و دل می‌پذیرم، هرچند که دلِ من از اندوهِ فراق، دیگر پذیرایِ هیچ شادی یا وعده‌ای نیست.

نکته ادبی: تضاد بین «منت پذیرم» (پذیرشِ منت) و «دل پذیر نیست» (ناپذیریِ دل).

دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد

چگونه می‌توان دل را به وعده‌هایِ نامعلوم و دورِ او خوش کرد و به آن‌ها دل بست؟

نکته ادبی: پرسش در اینجا بیانگرِ تردید و ناامیدیِ عاشق است.

دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد

چگونه می‌توان دل را به وعده‌هایِ نامعلوم و دورِ او خوش کرد و به آن‌ها دل بست؟

نکته ادبی: پرسش در اینجا بیانگرِ تردید و ناامیدیِ عاشق است.

دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد

چگونه می‌توان به وعده‌های او دل بست و امید داشت؟

نکته ادبی: دل نهادن: کنایه از اعتماد کردن و امید بستن است.

دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد

چگونه می‌توان به وعده‌های او دل بست و امید داشت؟

نکته ادبی: در اینجا پرسش انکاری برای نشان دادنِ محال بودنِ امیدواری به کار رفته است.

دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد

چگونه می‌توان به وعده‌های او دل بست و امید داشت؟

نکته ادبی: تکرارِ سوال برای تأکید بر ناپایداریِ عهدِ معشوق.

دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست

چگونه می‌توان به وعده‌های او دل بست، در حالی که عمرِ آدمی کوتاه است و آسمان و روزگار نیز دستگیر و مددکارِ ما نیستند.

نکته ادبی: فلک دستگیر نیست: اشاره به بی‌وفاییِ چرخِ گردون که حامیِ عاشقان نیست.

چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست

عمرِ آدمی پایدار نیست و آسمان و روزگار نیز دستگیر و مددکارِ ما نیستند.

نکته ادبی: توصیفِ ویژگیِ منفیِ جهانِ مادی که مانعِ آرامشِ عاشق است.

چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست

عمرِ آدمی پایدار نیست و آسمان و روزگار نیز دستگیر و مددکارِ ما نیستند.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ تکیه‌گاهِ بیرونی برای عاشق.

چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست

عمرِ آدمی پایدار نیست و آسمان و روزگار نیز دستگیر و مددکارِ ما نیستند.

نکته ادبی: عمر به معنای هستیِ دنیوی و فلک به معنای آسمان است که در شعر کهن نمادِ بی‌وفایی است.

چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست

عمرِ آدمی پایدار نیست و آسمان و روزگار نیز دستگیر و مددکارِ ما نیستند.

نکته ادبی: دستگیر نبودنِ فلک، کنایه از عدمِ حمایتِ روزگار از آرزوهای عاشقانه است.

چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست

عمرِ آدمی پایدار نیست و آسمان و روزگار نیز دستگیر و مددکارِ ما نیستند.

نکته ادبی: ساختارِ جملات نشان‌دهنده‌ی یأسِ فلسفیِ شاعر است.

چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست

عمرِ آدمی پایدار نیست و آسمان و روزگار نیز دستگیر و مددکارِ ما نیستند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای القایِ قطعیتِ ناپایداریِ جهان.

چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست

عمرِ آدمی پایدار نیست و آسمان و روزگار نیز دستگیر و مددکارِ ما نیستند.

نکته ادبی: اشاره به کوتاهیِ فرصتِ زیستن.

چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست

عمرِ آدمی پایدار نیست و آسمان و روزگار نیز دستگیر و مددکارِ ما نیستند.

نکته ادبی: فلک به معنای گردشِ روزگار و آسمانِ پرستاره است.

چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست

عمرِ آدمی پایدار نیست و آسمان و روزگار نیز دستگیر و مددکارِ ما نیستند.

نکته ادبی: واژه دستگیر در اینجا به معنای یاور و پشتیبان است.

چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست

عمرِ آدمی پایدار نیست و آسمان و روزگار نیز دستگیر و مددکارِ ما نیستند.

نکته ادبی: بی‌ثباتیِ جهان، بن‌مایه‌ی اصلیِ این ابیات است.

بار عتاب او نتوانم کشید از آنک بار عتاب او نتوانم کشید از آنک

من توانِ تحملِ سرزنش و عتابِ او را ندارم، چرا که...

نکته ادبی: عتاب به معنای ملامت و تندی کردنِ معشوق است.

بار عتاب او نتوانم کشید از آنک بار عتاب او نتوانم کشید از آنک

من توانِ تحملِ سرزنش و عتابِ او را ندارم، چرا که...

نکته ادبی: بارِ عتاب، استعاره از سنگینیِ روانیِ ملامت‌های معشوق است.

بار عتاب او نتوانم کشید از آنک بار عتاب او نتوانم کشید از آنک

من توانِ تحملِ سرزنش و عتابِ او را ندارم، چرا که...

نکته ادبی: نتوانم کشید، کنایه از ناتوانیِ وجودیِ عاشق در برابر تندی‌های معشوق.

بار عتاب او نتوانم کشید از آنک بار عتاب او نتوانم کشید از آنک

من توانِ تحملِ سرزنش و عتابِ او را ندارم، چرا که...

نکته ادبی: حرفِ «آنک» مخفف «از آن که» برای بیانِ علت.

بار عتاب او نتوانم کشید از آنک بار عتاب او نتوانم کشید از آنک

من توانِ تحملِ سرزنش و عتابِ او را ندارم، چرا که...

نکته ادبی: عتابِ معشوق در ادبیاتِ کلاسیک همواره نشانه‌ی دوری و بی‌مهری است.

بار عتاب او نتوانم کشید از آنک دل را سزای هودج او بارگیر نیست

من توانِ تحملِ سرزنش و عتابِ او را ندارم، زیرا دلم شایستگیِ جای دادنِ هودجِ او را ندارد.

نکته ادبی: هودج: کجاوه یا اتاقکِ پوشیده‌ای که بر شتر می‌بستند. استعاره از جایگاهِ رفیعِ معشوق.

دل را سزای هودج او بارگیر نیست

دلِ من ظرفیت و جایگاهِ مناسبی برای حملِ هودج و شکوهِ او نیست.

نکته ادبی: بارگیر: جانوری که بار می‌برد؛ در اینجا به معنای کسی یا چیزی است که توانِ تحملِ بارِ گرانِ معشوق را داشته باشد.

دل را سزای هودج او بارگیر نیست

دلِ من ظرفیت و جایگاهِ مناسبی برای حملِ هودج و شکوهِ او نیست.

نکته ادبی: تشبیه زیبایی که جایگاهِ معشوق را فراتر از توانِ عاشق می‌داند.

دل را سزای هودج او بارگیر نیست

دلِ من ظرفیت و جایگاهِ مناسبی برای حملِ هودج و شکوهِ او نیست.

نکته ادبی: هودج نمادِ تجمّل و بزرگیِ معشوق است.

دل را سزای هودج او بارگیر نیست

دلِ من ظرفیت و جایگاهِ مناسبی برای حملِ هودج و شکوهِ او نیست.

نکته ادبی: سزا بودنِ دل به معنای شایستگیِ آن است.

دل را سزای هودج او بارگیر نیست

دلِ من ظرفیت و جایگاهِ مناسبی برای حملِ هودج و شکوهِ او نیست.

نکته ادبی: تضادِ میانِ حقارتِ عاشق و عظمتِ معشوق.

دل را سزای هودج او بارگیر نیست

دلِ من ظرفیت و جایگاهِ مناسبی برای حملِ هودج و شکوهِ او نیست.

نکته ادبی: هودجِ او استعاره از حضورِ پررنگ و سنگینِ معشوق در ذهنِ شاعر است.

دل را سزای هودج او بارگیر نیست

دلِ من ظرفیت و جایگاهِ مناسبی برای حملِ هودج و شکوهِ او نیست.

نکته ادبی: بارگیر نبودن، کنایه از ناتوانی در پذیرایی از عشقِ بزرگِ او.

دل را سزای هودج او بارگیر نیست

دلِ من ظرفیت و جایگاهِ مناسبی برای حملِ هودج و شکوهِ او نیست.

نکته ادبی: مفهومِ کلیِ استعلا و دوریِ معشوق.

دل را سزای هودج او بارگیر نیست

دلِ من ظرفیت و جایگاهِ مناسبی برای حملِ هودج و شکوهِ او نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ناتوانی.

دل را سزای هودج او بارگیر نیست

دلِ من ظرفیت و جایگاهِ مناسبی برای حملِ هودج و شکوهِ او نیست.

نکته ادبی: هودج نمادِ منزلتِ معشوق است.

بی کار ماند شست غم او که بر دلم بی کار ماند شست غم او که بر دلم

شست و قلابِ غمِ او بر دلِ من بی‌اثر و بی‌استفاده مانده است.

نکته ادبی: شست: در اینجا به معنای قلابِ ماهی‌گیری یا ابزارِ شکار است.

بی کار ماند شست غم او که بر دلم بی کار ماند شست غم او که بر دلم

شست و قلابِ غمِ او بر دلِ من بی‌اثر و بی‌استفاده مانده است.

نکته ادبی: بی‌کار ماندن، استعاره از ناکارآمدیِ غمِ جدید.

بی کار ماند شست غم او که بر دلم بی کار ماند شست غم او که بر دلم

شست و قلابِ غمِ او بر دلِ من بی‌اثر و بی‌استفاده مانده است.

نکته ادبی: شست نمادِ تله‌ی عشق است که عاشق را گرفتار می‌کند.

بی کار ماند شست غم او که بر دلم بی کار ماند شست غم او که بر دلم

شست و قلابِ غمِ او بر دلِ من بی‌اثر و بی‌استفاده مانده است.

نکته ادبی: صنعتِ ایهامِ تناسب میان شست و غم.

بی کار ماند شست غم او که بر دلم بی کار ماند شست غم او که بر دلم

شست و قلابِ غمِ او بر دلِ من بی‌اثر و بی‌استفاده مانده است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ شاعرانه از ناامیدیِ معشوق از تأثیرگذاریِ بیشتر.

بی کار ماند شست غم او که بر دلم از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست

شست و قلابِ غمِ او بر دلِ من بی‌اثر مانده است، زیرا چنان از زخم پر شده که دیگر جای تیرِ جدیدی در آن نیست.

نکته ادبی: این بیت اوجِ استیصال و آسیب‌دیدگیِ روانیِ عاشق را نشان می‌دهد.

از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست

از شدتِ زخم‌های پیشین، دیگر جایی برای تیرِ تازه‌ای بر دلِ من وجود ندارد.

نکته ادبی: استعاره از کثرتِ رنج‌ها.

از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست

از شدتِ زخم‌های پیشین، دیگر جایی برای تیرِ تازه‌ای بر دلِ من وجود ندارد.

نکته ادبی: تیر، نمادِ آسیب و رنجِ عشق است.

از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست

از شدتِ زخم‌های پیشین، دیگر جایی برای تیرِ تازه‌ای بر دلِ من وجود ندارد.

نکته ادبی: تعبیرِ «جای تیر نیست» کنایه از پر بودنِ ظرفیتِ روح از رنج.

از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست

از شدتِ زخم‌های پیشین، دیگر جایی برای تیرِ تازه‌ای بر دلِ من وجود ندارد.

نکته ادبی: تصویرِ دل به عنوانِ سیبل یا هدفِ تیراندازی.

از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست

از شدتِ زخم‌های پیشین، دیگر جایی برای تیرِ تازه‌ای بر دلِ من وجود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر انباشتگیِ رنج.

از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست

از شدتِ زخم‌های پیشین، دیگر جایی برای تیرِ تازه‌ای بر دلِ من وجود ندارد.

نکته ادبی: مبالغه‌ی شاعرانه برای نشان دادنِ عمقِ فاجعه.

از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست

از شدتِ زخم‌های پیشین، دیگر جایی برای تیرِ تازه‌ای بر دلِ من وجود ندارد.

نکته ادبی: آرایه کنایه از ناتوانی در پذیرشِ آسیبِ بیشتر.

از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست

از شدتِ زخم‌های پیشین، دیگر جایی برای تیرِ تازه‌ای بر دلِ من وجود ندارد.

نکته ادبی: تصویرِ دلِ مجروح.

از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست

از شدتِ زخم‌های پیشین، دیگر جایی برای تیرِ تازه‌ای بر دلِ من وجود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر تمامیتِ آسیب.

از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست

از شدتِ زخم‌های پیشین، دیگر جایی برای تیرِ تازه‌ای بر دلِ من وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ وضعیتِ راوی.

خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان

من خود پرده و رازِ خویش را دریدم و اکنون خودِ اوست که مرا خطاب می‌کند و حقیقت را می‌گوید.

نکته ادبی: پرده دریدن: کنایه از افشا کردنِ اسرارِ درونی یا رسوایی.

خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان

من خود پرده و رازِ خویش را دریدم و اکنون خودِ اوست که مرا خطاب می‌کند و حقیقت را می‌گوید.

نکته ادبی: هان: شبه‌جمله‌ای برای تنبیه، هشدار و جلبِ توجه.

خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان

من خود پرده و رازِ خویش را دریدم و اکنون خودِ اوست که مرا خطاب می‌کند و حقیقت را می‌گوید.

نکته ادبی: تضادِ میانِ عملِ عاشق و کلامِ معشوق.

خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان

من خود پرده و رازِ خویش را دریدم و اکنون خودِ اوست که مرا خطاب می‌کند و حقیقت را می‌گوید.

نکته ادبی: لحنِ اعتراف‌گونه و مکاشفه‌آمیز.

خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان

من پرده‌ی خود را دریدم و به خود نهیب می‌زنم که آگاه باش و متوقف شو.

نکته ادبی: تکرار واژه «خود» بر تاکید شاعر بر درگیریِ درونی و خودشناسی دلالت دارد.

خود پرده ام دراندم و خود گویدم که هان خاقانیا خموش که جای نفیر نیست

پرده‌ام را دریدم و به خود هشدار دادم؛ ای خاقانی، دم فروبند که اینجا جای زاری و فریاد بلند نیست.

نکته ادبی: تخلص (خاقانی) برای خطاب قرار دادن خویشتن به کار رفته است.

خاقانیا خموش که جای نفیر نیست

ای خاقانی، خاموش باش که این مقام، جایگاه فریاد و ناله نیست.

نکته ادبی: نفیر به معنای ناله و فریاد بلند از سر درد است.

خاقانیا خموش که جای نفیر نیست

ای خاقانی، خاموش باش که این مقام، جایگاه فریاد و ناله نیست.

نکته ادبی: تکرارِ دعوت به سکوت، نشان‌دهنده اهمیتِ ادبِ حضور است.

خاقانیا خموش که جای نفیر نیست

ای خاقانی، خاموش باش که این مقام، جایگاه فریاد و ناله نیست.

نکته ادبی: نفیر استعاره از بی‌تابی‌های عاشقانه یا شاعرانه است.

خاقانیا خموش که جای نفیر نیست

ای خاقانی، خاموش باش که این مقام، جایگاه فریاد و ناله نیست.

نکته ادبی: فعل امری «خاموش» برای دعوت به تمرکز است.

خاقانیا خموش که جای نفیر نیست

ای خاقانی، خاموش باش که این مقام، جایگاه فریاد و ناله نیست.

نکته ادبی: ساختار نحوی ساده و مستقیم برای بیان یک حکم اخلاقی-ادبی.

خاقانیا خموش که جای نفیر نیست

ای خاقانی، خاموش باش که این مقام، جایگاه فریاد و ناله نیست.

نکته ادبی: استفاده از مخاطبِ غایب برای تاکید بر خودشناسی.

خاقانیا خموش که جای نفیر نیست

ای خاقانی، خاموش باش که این مقام، جایگاه فریاد و ناله نیست.

نکته ادبی: نفیر بر خلافِ نغمه، صدایی ناهنجار و تند است که در اینجا نهی شده است.

خاقانیا خموش که جای نفیر نیست

ای خاقانی، خاموش باش که این مقام، جایگاه فریاد و ناله نیست.

نکته ادبی: جمله کوتاه و کوبنده.

خاقانیا خموش که جای نفیر نیست

ای خاقانی، خاموش باش که این مقام، جایگاه فریاد و ناله نیست.

نکته ادبی: تاکید بر جایگاه والای مخاطب که اجازه هرگونه ابرازِ احساسِ تند را نمی‌دهد.

خاقانیا خموش که جای نفیر نیست

ای خاقانی، خاموش باش که این مقام، جایگاه فریاد و ناله نیست.

نکته ادبی: خاقانی با این تخلص، خودش را در جایگاه مخاطب قرار داده است.

اندر جهان چنان که جهان است در جهان اندر جهان چنان که جهان است در جهان

در این جهان، آن‌گونه که حقیقتِ جهان در خودِ جهان مستتر است، به تماشا می‌نشینم.

نکته ادبی: تکرار واژه جهان، آرایه تکرار است که به گستردگی و پیچیدگیِ مفاهیم هستی‌شناسانه اشاره دارد.

اندر جهان چنان که جهان است در جهان اندر جهان چنان که جهان است در جهان

در این جهان، آن‌گونه که حقیقتِ جهان در خودِ جهان مستتر است، به تماشا می‌نشینم.

نکته ادبی: اشاره به فراگیر بودن و کمالِ جهانِ هستی.

اندر جهان چنان که جهان است در جهان اندر جهان چنان که جهان است در جهان

در این جهان، آن‌گونه که حقیقتِ جهان در خودِ جهان مستتر است، به تماشا می‌نشینم.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه جهان، آینه‌ی خویشتن است.

اندر جهان چنان که جهان است در جهان اندر جهان چنان که جهان است در جهان

در این جهان، آن‌گونه که حقیقتِ جهان در خودِ جهان مستتر است، به تماشا می‌نشینم.

نکته ادبی: ساختارِ دایره‌ایِ کلام که بازتاب‌دهنده‌ی فلسفه‌ی کل‌نگر است.

اندر جهان چنان که جهان است در جهان اندر جهان چنان که جهان است در جهان

در این جهان، آن‌گونه که حقیقتِ جهان در خودِ جهان مستتر است، به تماشا می‌نشینم.

نکته ادبی: واژه «جهان» در کاربرد نخست به معنای عالم مادی و در دوم به معنای کلِ هستی است.

اندر جهان چنان که جهان است در جهان او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست

در جهان آن‌چنان که هست، اگر او را در هر صف و دسته‌ای جست‌وجو کنی، همتایی نخواهی یافت.

نکته ادبی: «او» در اینجا به ممدوح یا وجودی برتر اشاره دارد.

او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست

او را در هر صف و گروهی که بجویی، همتایی ندارد.

نکته ادبی: «نظیر» به معنای همتا و شبیه است.

او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست

او را در هر صف و گروهی که بجویی، همتایی ندارد.

نکته ادبی: تاکید بر یگانگی و استثنایی بودن.

او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست

او را در هر صف و گروهی که بجویی، همتایی ندارد.

نکته ادبی: صف به معنای طبقه یا مرتبه در جامعه یا هستی است.

او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست

او را در هر صف و گروهی که بجویی، همتایی ندارد.

نکته ادبی: نفی نظیر، نشانه‌ی برتری مطلق است.

او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست

او را در هر صف و گروهی که بجویی، همتایی ندارد.

نکته ادبی: استفاده از جست‌وجو (بجویی) برای اثباتِ تحقیقِ شاعر.

او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست

او را در هر صف و گروهی که بجویی، همتایی ندارد.

نکته ادبی: نظیر به مفهوم همتای ظاهری و باطنی است.

او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست

او را در هر صف و گروهی که بجویی، همتایی ندارد.

نکته ادبی: عبارتِ «به هر صف که بجوئی» دلالت بر وسعتِ جست‌وجوی شاعر دارد.

او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست

او را در هر صف و گروهی که بجویی، همتایی ندارد.

نکته ادبی: تاکید بر یگانگی ممدوح.

او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست

او را در هر صف و گروهی که بجویی، همتایی ندارد.

نکته ادبی: استفاده از ساختار منفی برای القای معنای مثبتِ یگانگی.

او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست

او را در هر صف و گروهی که بجویی، همتایی ندارد.

نکته ادبی: مخاطبِ خیالیِ شعر، به دنبالِ نظیر می‌گردد و شاعر پاسخ می‌دهد که نیست.

او را نظیر هست به خوبی در این جهان او را نظیر هست به خوبی در این جهان

در این جهان، از نظر نیکی و خوبی، او نظیر و همتایی دارد.

نکته ادبی: این مصرع با ابیات پیشین تضاد ظاهری دارد و به معنای ستایشگریِ عمیق است (یا شاید ایهام به کمالِ صفات ممدوح که تنها با خودش قابل مقایسه است).

او را نظیر هست به خوبی در این جهان او را نظیر هست به خوبی در این جهان

در این جهان، از نظر نیکی و خوبی، او نظیر و همتایی دارد.

نکته ادبی: اشاره به فضل و کمالِ ممدوح که در جهان مثال‌زدنی است.

او را نظیر هست به خوبی در این جهان او را نظیر هست به خوبی در این جهان

در این جهان، از نظر نیکی و خوبی، او نظیر و همتایی دارد.

نکته ادبی: تکرار نظیر، نشان‌دهنده پویایی کلام شاعر است.

او را نظیر هست به خوبی در این جهان او را نظیر هست به خوبی در این جهان

در این جهان، از نظر نیکی و خوبی، او نظیر و همتایی دارد.

نکته ادبی: نظیرِ خوبی بودن، یعنی الگو بودن.

او را نظیر هست به خوبی در این جهان او را نظیر هست به خوبی در این جهان

در این جهان، از نظر نیکی و خوبی، او نظیر و همتایی دارد.

نکته ادبی: تاکید بر حضورِ محسوسِ خوبی در وجود او.

او را نظیر هست به خوبی در این جهان خاقان اکبر است که او را نظیر نیست

در این جهان، از نظر نیکی و خوبی او نظیر دارد؛ اما حقیقت این است که خاقانِ اکبر (پادشاه بزرگ) است که هیچ نظیری ندارد.

نکته ادبی: این بیت حُسنِ تعلیل و تضاد زیبایی دارد؛ اول اعتراف به همتایی (در صفات خوب) و سپس ابطال آن برای مقام خاقانی.

خاقان اکبر است که او را نظیر نیست

تنها خاقانِ اکبر است که در عالم نظیر و همتایی ندارد.

نکته ادبی: خاقان اکبر، لقب ممدوح یا پادشاه است.

خاقان اکبر است که او را نظیر نیست

تنها خاقانِ اکبر است که در عالم نظیر و همتایی ندارد.

نکته ادبی: استثنا قائل شدن برای ممدوح.

خاقان اکبر است که او را نظیر نیست

تنها خاقانِ اکبر است که در عالم نظیر و همتایی ندارد.

نکته ادبی: بهره‌گیری از صفتِ اکبر برای بزرگ‌نمایی مقام.

خاقان اکبر است که او را نظیر نیست

تنها خاقانِ اکبر است که در عالم نظیر و همتایی ندارد.

نکته ادبی: تاکید بر یگانگی بی چون و چرا.

خاقان اکبر است که او را نظیر نیست

تنها خاقانِ اکبر است که در عالم نظیر و همتایی ندارد.

نکته ادبی: ساده و صریح بودنِ بیان.

خاقان اکبر است که او را نظیر نیست

تنها خاقانِ اکبر است که در عالم نظیر و همتایی ندارد.

نکته ادبی: ساختارِ حصر.

خاقان اکبر است که او را نظیر نیست

تنها خاقانِ اکبر است که در عالم نظیر و همتایی ندارد.

نکته ادبی: استفاده از لقبِ خاقان اکبر.

خاقان اکبر است که او را نظیر نیست

تنها خاقانِ اکبر است که در عالم نظیر و همتایی ندارد.

نکته ادبی: خاقان به معنای پادشاه پادشاهان است.

خاقان اکبر است که او را نظیر نیست

تنها خاقانِ اکبر است که در عالم نظیر و همتایی ندارد.

نکته ادبی: این جمله، اوجِ مدح است.

خاقان اکبر است که او را نظیر نیست

تنها خاقانِ اکبر است که در عالم نظیر و همتایی ندارد.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تاکید بر بی‌همتایی.