دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۵۰

خاقانی
روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت
روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت
روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت
روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت
روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت
روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت
حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت
حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت
حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت
حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت
حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت
حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت
حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت
حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت
حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت
حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت
شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان
شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان
شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان
شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان
شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان
شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت
حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت
حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت
حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت
حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت
حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت
حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت
حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت
حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت
حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت
حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت
در همه روی زمین به ز تو دارنده ای در همه روی زمین به ز تو دارنده ای
در همه روی زمین به ز تو دارنده ای در همه روی زمین به ز تو دارنده ای
در همه روی زمین به ز تو دارنده ای در همه روی زمین به ز تو دارنده ای
در همه روی زمین به ز تو دارنده ای در همه روی زمین به ز تو دارنده ای
در همه روی زمین به ز تو دارنده ای در همه روی زمین به ز تو دارنده ای
در همه روی زمین به ز تو دارنده ای بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت
بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت
بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت
بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت
بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت
بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت
بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت
بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت
بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت
بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت
بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت
خاک درت را فلک بوسه نیارست زد خاک درت را فلک بوسه نیارست زد
خاک درت را فلک بوسه نیارست زد خاک درت را فلک بوسه نیارست زد
خاک درت را فلک بوسه نیارست زد خاک درت را فلک بوسه نیارست زد
خاک درت را فلک بوسه نیارست زد خاک درت را فلک بوسه نیارست زد
خاک درت را فلک بوسه نیارست زد خاک درت را فلک بوسه نیارست زد
خاک درت را فلک بوسه نیارست زد ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت
ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت
ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت
ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت
ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت
ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت
ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت
ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت
ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت
ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت
ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت
طیره از آنی که دل پای سریر تو را طیره از آنی که دل پای سریر تو را
طیره از آنی که دل پای سریر تو را طیره از آنی که دل پای سریر تو را
طیره از آنی که دل پای سریر تو را طیره از آنی که دل پای سریر تو را
طیره از آنی که دل پای سریر تو را طیره از آنی که دل پای سریر تو را
طیره از آنی که دل پای سریر تو را طیره از آنی که دل پای سریر تو را
طیره از آنی که دل پای سریر تو را هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت
هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت
هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت
هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت
هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت
هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت
هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت
هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت
هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت
هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت
هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت
آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است
آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است
آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است
آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است
آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است
آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت
نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت
نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت
نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت
نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت
نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت
نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت
نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت
نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت
نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت
نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار در قالب ستایش و مدح سروده شده‌اند و شاعر با بهره‌گیری از اغراق‌های هنرمندانه و تصویرسازی‌های خیال‌انگیز، زیبایی و شکوه مخاطب خود را برتر از موجودات افسانه‌ای، پادشاهان و حتی مقربان درگاه الهی جلوه می‌دهد. فضا، فضایی فاخر و درباری است که با چاشنی تقدس و عرفان آمیخته شده تا بر عظمت ممدوح تأکید کند.

شاعر با استفاده از تلمیحات تاریخی و اساطیری مانند حضرت سلیمان و روح‌القدس، سعی دارد جایگاه رفیع معشوق یا ممدوح را به تصویر بکشد. پیام کلی اثر، بیان این نکته است که زیبایی و شکوهِ شخصِ مورد خطاب، فراتر از معیارهای زمینی و حتی اساطیری است و او موجودی یگانه و بی‌همتا در جهان هستی محسوب می‌شود.

معنای روان

روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت

چهره و سیمای تو چنان زیبایی خیره‌کننده‌ای دارد که حتی پریان که خود نماد زیبایی هستند، از داشتن آن بی‌بهره بودند.

نکته ادبی: پری در ادبیات کلاسیک نماد زیبایی دست‌نیافتنی و موجودی لطیف است.

روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت

چهره و سیمای تو چنان زیبایی خیره‌کننده‌ای دارد که حتی پریان که خود نماد زیبایی هستند، از داشتن آن بی‌بهره بودند.

نکته ادبی: تکرار و تاکید بر زیبایی چهره.

روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت

چهره و سیمای تو چنان زیبایی خیره‌کننده‌ای دارد که حتی پریان که خود نماد زیبایی هستند، از داشتن آن بی‌بهره بودند.

نکته ادبی: تشبیه ضمنی برتری بر موجودات ماورایی.

روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت

چهره و سیمای تو چنان زیبایی خیره‌کننده‌ای دارد که حتی پریان که خود نماد زیبایی هستند، از داشتن آن بی‌بهره بودند.

نکته ادبی: استفاده از حسن به معنای زیبایی مطلق.

روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت

چهره و سیمای تو چنان زیبایی خیره‌کننده‌ای دارد که حتی پریان که خود نماد زیبایی هستند، از داشتن آن بی‌بهره بودند.

نکته ادبی: اغراق در وصف چهره.

روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت

چهره تو زیبایی‌ای دارد که پریان نداشتند؛ و زیبایی تو چنان شکوه و ملکی را در بر دارد که حتی حضرت سلیمان با آن همه پادشاهی افسانه‌ای، از آن برخوردار نبود.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت سلیمان و پادشاهی بی‌نظیر او.

حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت

زیبایی و شکوه تو، چنان سلطنتی را در خود جای داده است که حضرت سلیمان با آن قدرت و شوکت افسانه‌ای، آن را در اختیار نداشت.

نکته ادبی: مقایسه ممدوح با اسطوره قدرت (سلیمان).

حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت

زیبایی و شکوه تو، چنان سلطنتی را در خود جای داده است که حضرت سلیمان با آن قدرت و شوکت افسانه‌ای، آن را در اختیار نداشت.

نکته ادبی: ملک در اینجا به معنای پادشاهی و اقتدار است.

حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت

زیبایی و شکوه تو، چنان سلطنتی را در خود جای داده است که حضرت سلیمان با آن قدرت و شوکت افسانه‌ای، آن را در اختیار نداشت.

نکته ادبی: اغراق در کمالات ممدوح.

حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت

زیبایی و شکوه تو، چنان سلطنتی را در خود جای داده است که حضرت سلیمان با آن قدرت و شوکت افسانه‌ای، آن را در اختیار نداشت.

نکته ادبی: ترکیب حسن و ملک در وجود شخص.

حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت

زیبایی و شکوه تو، چنان سلطنتی را در خود جای داده است که حضرت سلیمان با آن قدرت و شوکت افسانه‌ای، آن را در اختیار نداشت.

نکته ادبی: سلیمان نماد پادشاهی مطلق در ادبیات است.

حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت

زیبایی و شکوه تو، چنان سلطنتی را در خود جای داده است که حضرت سلیمان با آن قدرت و شوکت افسانه‌ای، آن را در اختیار نداشت.

نکته ادبی: تاکید بر بی‌همتایی.

حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت

زیبایی و شکوه تو، چنان سلطنتی را در خود جای داده است که حضرت سلیمان با آن قدرت و شوکت افسانه‌ای، آن را در اختیار نداشت.

نکته ادبی: استفاده از اسطوره‌ها برای تقویت کلام.

حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت

زیبایی و شکوه تو، چنان سلطنتی را در خود جای داده است که حضرت سلیمان با آن قدرت و شوکت افسانه‌ای، آن را در اختیار نداشت.

نکته ادبی: نکته عروضی: وزن شعر حماسی و فاخر است.

حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت

زیبایی و شکوه تو، چنان سلطنتی را در خود جای داده است که حضرت سلیمان با آن قدرت و شوکت افسانه‌ای، آن را در اختیار نداشت.

نکته ادبی: حسن به معنای کمال نیز آمده است.

حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت

زیبایی و شکوه تو، چنان سلطنتی را در خود جای داده است که حضرت سلیمان با آن قدرت و شوکت افسانه‌ای، آن را در اختیار نداشت.

نکته ادبی: تاکید بر تداوم این ویژگی‌ها.

شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان

از جای برخیز و خود به قضاوت بنشین و انصاف بده، چرا که در میان تمامی موجودات روحانی و فرشتگان، کسی بهتر از تو وجود ندارد.

نکته ادبی: شو بده (بشور و بده): در اینجا به معنای قضاوت کردن و انصاف دادن است.

شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان

از جای برخیز و خود به قضاوت بنشین و انصاف بده، چرا که در میان تمامی موجودات روحانی و فرشتگان، کسی بهتر از تو وجود ندارد.

نکته ادبی: روحانیان به معنای فرشتگان و موجودات قدسی است.

شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان

از جای برخیز و خود به قضاوت بنشین و انصاف بده، چرا که در میان تمامی موجودات روحانی و فرشتگان، کسی بهتر از تو وجود ندارد.

نکته ادبی: خویش به معنای خود شخص است.

شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان

از جای برخیز و خود به قضاوت بنشین و انصاف بده، چرا که در میان تمامی موجودات روحانی و فرشتگان، کسی بهتر از تو وجود ندارد.

نکته ادبی: دعوت به انصاف، شگردی بلاغی برای اقرار گرفتن.

شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان

از جای برخیز و خود به قضاوت بنشین و انصاف بده، چرا که در میان تمامی موجودات روحانی و فرشتگان، کسی بهتر از تو وجود ندارد.

نکته ادبی: اغراق در والامقامی.

شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت

از جای برخیز و خود به قضاوت بنشین، چرا که در حجره و جایگاه روح‌القدس (جبرئیل)، میهمانی بهتر از تو وجود نداشت.

نکته ادبی: روح‌القدس اشاره به فرشته مقرب است و جایگاه او، نماد پاکی مطلق است.

حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت

در جایگاه و منزلت روح‌القدس، میهمانی به نیکی و والایی تو وجود نداشته است.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به میهمانی قدسی.

حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت

در جایگاه و منزلت روح‌القدس، میهمانی به نیکی و والایی تو وجود نداشته است.

نکته ادبی: حجره کنایه از حریم قدس است.

حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت

در جایگاه و منزلت روح‌القدس، میهمانی به نیکی و والایی تو وجود نداشته است.

نکته ادبی: اغراق در قربِ ممدوح به عالم بالا.

حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت

در جایگاه و منزلت روح‌القدس، میهمانی به نیکی و والایی تو وجود نداشته است.

نکته ادبی: برتری بر تمام ممکنات.

حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت

در جایگاه و منزلت روح‌القدس، میهمانی به نیکی و والایی تو وجود نداشته است.

نکته ادبی: مهمان در اینجا کنایه از جلوه الهی است.

حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت

در جایگاه و منزلت روح‌القدس، میهمانی به نیکی و والایی تو وجود نداشته است.

نکته ادبی: تداوم سبک مدحی.

حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت

در جایگاه و منزلت روح‌القدس، میهمانی به نیکی و والایی تو وجود نداشته است.

نکته ادبی: ساختار جملات اسنادی است.

حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت

در جایگاه و منزلت روح‌القدس، میهمانی به نیکی و والایی تو وجود نداشته است.

نکته ادبی: استفاده از حروف اضافه برای مکان.

حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت

در جایگاه و منزلت روح‌القدس، میهمانی به نیکی و والایی تو وجود نداشته است.

نکته ادبی: حذف به قرینه معنوی.

حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت

در جایگاه و منزلت روح‌القدس، میهمانی به نیکی و والایی تو وجود نداشته است.

نکته ادبی: پایان‌بندی بیت بر اساس مدح.

در همه روی زمین به ز تو دارنده ای در همه روی زمین به ز تو دارنده ای

در سرتاسر روی زمین، هیچ دارنده و صاحب‌اختیاری بهتر و شایسته‌تر از تو پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: دارنده در اینجا به معنای کسی که دارای صفات کمال است.

در همه روی زمین به ز تو دارنده ای در همه روی زمین به ز تو دارنده ای

در سرتاسر روی زمین، هیچ دارنده و صاحب‌اختیاری بهتر و شایسته‌تر از تو پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: روی زمین کنایه از گستره جهان خاکی.

در همه روی زمین به ز تو دارنده ای در همه روی زمین به ز تو دارنده ای

در سرتاسر روی زمین، هیچ دارنده و صاحب‌اختیاری بهتر و شایسته‌تر از تو پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: استفاده از صفت تفضیلی (به‌ ز تو).

در همه روی زمین به ز تو دارنده ای در همه روی زمین به ز تو دارنده ای

در سرتاسر روی زمین، هیچ دارنده و صاحب‌اختیاری بهتر و شایسته‌تر از تو پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر یگانگی ممدوح.

در همه روی زمین به ز تو دارنده ای در همه روی زمین به ز تو دارنده ای

در سرتاسر روی زمین، هیچ دارنده و صاحب‌اختیاری بهتر و شایسته‌تر از تو پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: فراگیری صفت در تمام زمین.

در همه روی زمین به ز تو دارنده ای بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت

در سرتاسر روی زمین، هیچ دارنده و صاحب‌اختیاری بهتر از تو نیست؛ مجلسی که خلیفه می‌آراید چنان شکوهی ندارد که لشکریان تو دارند.

نکته ادبی: بزم خلیفه و لشکر سلطان نمادهای قدرت و ثروت دنیوی هستند که ممدوح را فراتر از آن‌ها می‌داند.

بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت

مجلس با شکوه خلیفه نیز چنین عظمت و شوکتی را ندیده که لشکر تو از آن برخوردار است.

نکته ادبی: بزم کنایه از مجلس عیش و قدرت.

بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت

مجلس با شکوه خلیفه نیز چنین عظمت و شوکتی را ندیده که لشکر تو از آن برخوردار است.

نکته ادبی: لشکر سلطان نماد قدرت نظامی.

بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت

مجلس با شکوه خلیفه نیز چنین عظمت و شوکتی را ندیده که لشکر تو از آن برخوردار است.

نکته ادبی: تقابل قدرت زمینی با شکوه ممدوح.

بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت

مجلس با شکوه خلیفه نیز چنین عظمت و شوکتی را ندیده که لشکر تو از آن برخوردار است.

نکته ادبی: استفاده از اسامی خاص برای بزرگنمایی.

بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت

مجلس با شکوه خلیفه نیز چنین عظمت و شوکتی را ندیده که لشکر تو از آن برخوردار است.

نکته ادبی: آرایه تضاد ضمنی میان خلیفه و ممدوح.

بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت

مجلس با شکوه خلیفه نیز چنین عظمت و شوکتی را ندیده که لشکر تو از آن برخوردار است.

نکته ادبی: تاکید بر بی‌نظیر بودن.

بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت

مجلس با شکوه خلیفه نیز چنین عظمت و شوکتی را ندیده که لشکر تو از آن برخوردار است.

نکته ادبی: استفاده از افعال منفی برای اثبات برتری.

بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت

مجلس با شکوه خلیفه نیز چنین عظمت و شوکتی را ندیده که لشکر تو از آن برخوردار است.

نکته ادبی: اغراق در شکوه لشکر.

بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت

مجلس با شکوه خلیفه نیز چنین عظمت و شوکتی را ندیده که لشکر تو از آن برخوردار است.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ ممدوح.

بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت

مجلس با شکوه خلیفه نیز چنین عظمت و شوکتی را ندیده که لشکر تو از آن برخوردار است.

نکته ادبی: برتریِ مطلق.

خاک درت را فلک بوسه نیارست زد خاک درت را فلک بوسه نیارست زد

آسمان و افلاک هم جرئت نداشتند که خاک آستانه درگاه تو را ببوسند (به دلیل عظمت و هیبت بیش از حد تو).

نکته ادبی: نیارست (نتوانست/جرئت نکرد) از مصدر یارستن است.

خاک درت را فلک بوسه نیارست زد خاک درت را فلک بوسه نیارست زد

آسمان و افلاک هم جرئت نداشتند که خاک آستانه درگاه تو را ببوسند.

نکته ادبی: آسمان کنایه از بلندمرتبه‌ترین موجودات است که در برابر ممدوح کوچک شمرده شده‌اند.

خاک درت را فلک بوسه نیارست زد خاک درت را فلک بوسه نیارست زد

آسمان و افلاک، جرئت و توانِ آن را ندارند که بر خاکِ درگاهِ تو بوسه بزنند.

نکته ادبی: نیارست: فعل منفی از مصدر یارستن به معنای توانستن و جرئت کردن. در اینجا به معنای عدم شایستگی و ناتوانی در برابر عظمت معشوق است.

خاک درت را فلک بوسه نیارست زد خاک درت را فلک بوسه نیارست زد

آسمان و افلاک، جرئت و توانِ آن را ندارند که بر خاکِ درگاهِ تو بوسه بزنند.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ منفی برای تأکید بر والاییِ مقام محبوب است.

خاک درت را فلک بوسه نیارست زد خاک درت را فلک بوسه نیارست زد

آسمان و افلاک، جرئت و توانِ آن را ندارند که بر خاکِ درگاهِ تو بوسه بزنند.

نکته ادبی: خاکِ در، کنایه از پایین‌ترین مرتبه در برابرِ عالی‌ترین مقام است.

خاک درت را فلک بوسه نیارست زد ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت

آسمان توانِ بوسه زدن بر خاکِ درگاهت را ندارد، زیرا در تمامِ دو عالم، دارایی و بهایی که بتواند تاوان و ارزشِ این درگاه را بپردازد، وجود نداشت.

نکته ادبی: تاوان: در اینجا به معنای عوض، بها و قیمتِ چیزی است. نقد: سرمایه و داراییِ موجود.

ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت

زیرا در تمامِ دو عالم، سرمایه و داراییِ کافی برای پرداختِ بهایِ این درگاه وجود نداشت.

نکته ادبی: دو عالم کنایه از تمامِ هستی و هرچه در آن است.

ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت

زیرا در تمامِ دو عالم، سرمایه و داراییِ کافی برای پرداختِ بهایِ این درگاه وجود نداشت.

نکته ادبی: اشاره به فقرِ تمامِ موجودات در برابر عظمتِ معشوق.

ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت

زیرا در تمامِ دو عالم، سرمایه و داراییِ کافی برای پرداختِ بهایِ این درگاه وجود نداشت.

نکته ادبی: عبارت به نقد به معنایِ آماده و موجود بودنِ بهاست.

ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت

زیرا در تمامِ دو عالم، سرمایه و داراییِ کافی برای پرداختِ بهایِ این درگاه وجود نداشت.

نکته ادبی: استفاده از واژگانِ تجاری (نقد و تاوان) برای بیانِ ارزشِ عرفانی و عشقی.

ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت

زیرا در تمامِ دو عالم، سرمایه و داراییِ کافی برای پرداختِ بهایِ این درگاه وجود نداشت.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ برابریِ هستی با معشوق.

ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت

زیرا در تمامِ دو عالم، سرمایه و داراییِ کافی برای پرداختِ بهایِ این درگاه وجود نداشت.

نکته ادبی: لحنِ فاخرِ کلام، ویژگیِ سبکِ خراسانیِ متأخر و خاقانی است.

ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت

زیرا در تمامِ دو عالم، سرمایه و داراییِ کافی برای پرداختِ بهایِ این درگاه وجود نداشت.

نکته ادبی: تکرارِ مضمون برای تثبیتِ عظمتِ معشوق.

ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت

زیرا در تمامِ دو عالم، سرمایه و داراییِ کافی برای پرداختِ بهایِ این درگاه وجود نداشت.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ هستی در جبرانِ فیضِ حضورِ معشوق.

ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت

زیرا در تمامِ دو عالم، سرمایه و داراییِ کافی برای پرداختِ بهایِ این درگاه وجود نداشت.

نکته ادبی: تأکید بر یگانگیِ معشوق.

ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت

زیرا در تمامِ دو عالم، سرمایه و داراییِ کافی برای پرداختِ بهایِ این درگاه وجود نداشت.

نکته ادبی: ایجاز و بلاغت در بیانِ بی‌ارزش بودنِ کائنات در برابرِ معشوق.

طیره از آنی که دل پای سریر تو را طیره از آنی که دل پای سریر تو را

اگر دلِ عاشق، در پایِ تختِ پادشاهیِ تو قرار گرفته، از این بابت متعجب مباش.

نکته ادبی: طیره: به معنای تعجب کردن، خشمگین شدن یا بی‌تابی کردن. سریر: تختِ پادشاهی، کنایه از مقامِ عالیِ معشوق.

طیره از آنی که دل پای سریر تو را طیره از آنی که دل پای سریر تو را

اگر دلِ عاشق، در پایِ تختِ پادشاهیِ تو قرار گرفته، از این بابت متعجب مباش.

نکته ادبی: دل پای سریر: کنایه از تسلیم شدن و بندگیِ کاملِ عاشق.

طیره از آنی که دل پای سریر تو را طیره از آنی که دل پای سریر تو را

اگر دلِ عاشق، در پایِ تختِ پادشاهیِ تو قرار گرفته، از این بابت متعجب مباش.

نکته ادبی: استفاده از واژه سریر، حال و هوایِ قصیده‌سرایی دارد.

طیره از آنی که دل پای سریر تو را طیره از آنی که دل پای سریر تو را

اگر دلِ عاشق، در پایِ تختِ پادشاهیِ تو قرار گرفته، از این بابت متعجب مباش.

نکته ادبی: تضادِ ضمنی میانِ فروتنیِ دل و رفعتِ سریر.

طیره از آنی که دل پای سریر تو را طیره از آنی که دل پای سریر تو را

اگر دلِ عاشق، در پایِ تختِ پادشاهیِ تو قرار گرفته، از این بابت متعجب مباش.

نکته ادبی: خطاب به معشوق در جایگاهِ سلطان.

طیره از آنی که دل پای سریر تو را هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت

از اینکه دل در پایِ تختِ توست تعجب مکن، زیرا این دل برای هدیه دادن، هیچ‌چیز جز سر و برای پیشکش کردن، هیچ‌چیز جز جان نداشت.

نکته ادبی: تکرارِ نفی (جُز) برای تأکید بر اخلاصِ کاملِ عاشق در تقدیمِ جان و سر.

هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت

این دل برای هدیه دادن، هیچ‌چیز جز سر و برای پیشکش کردن، هیچ‌چیز جز جان نداشت.

نکته ادبی: سر و جان، استعاره از تمامیِ وجودِ عاشق.

هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت

این دل برای هدیه دادن، هیچ‌چیز جز سر و برای پیشکش کردن، هیچ‌چیز جز جان نداشت.

نکته ادبی: تناسبِ تحفه و هدیه با جان و سر.

هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت

این دل برای هدیه دادن، هیچ‌چیز جز سر و برای پیشکش کردن، هیچ‌چیز جز جان نداشت.

نکته ادبی: ساختارِ موازیِ جمله، قدرتِ بیانِ شاعر را نشان می‌دهد.

هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت

این دل برای هدیه دادن، هیچ‌چیز جز سر و برای پیشکش کردن، هیچ‌چیز جز جان نداشت.

نکته ادبی: اشاره به قربانی کردنِ خود در راهِ عشق.

هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت

این دل برای هدیه دادن، هیچ‌چیز جز سر و برای پیشکش کردن، هیچ‌چیز جز جان نداشت.

نکته ادبی: تأکید بر فقرِ عاشق و غنایِ معشوق.

هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت

این دل برای هدیه دادن، هیچ‌چیز جز سر و برای پیشکش کردن، هیچ‌چیز جز جان نداشت.

نکته ادبی: بی‌ارزش شمردنِ جان در برابرِ کویِ دوست.

هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت

این دل برای هدیه دادن، هیچ‌چیز جز سر و برای پیشکش کردن، هیچ‌چیز جز جان نداشت.

نکته ادبی: تأکید بر یکتاییِ عشقِ عاشق.

هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت

این دل برای هدیه دادن، هیچ‌چیز جز سر و برای پیشکش کردن، هیچ‌چیز جز جان نداشت.

نکته ادبی: فداکاریِ مطلق.

هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت

این دل برای هدیه دادن، هیچ‌چیز جز سر و برای پیشکش کردن، هیچ‌چیز جز جان نداشت.

نکته ادبی: ساختارِ نحویِ کلاسیک و استوار.

هدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت

این دل برای هدیه دادن، هیچ‌چیز جز سر و برای پیشکش کردن، هیچ‌چیز جز جان نداشت.

نکته ادبی: استفاده از تکرارِ ساختاری برای شدتِ بیان.

آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است

آن شدتی از اشتیاق و شورِ عشقِ تو که در دلِ خاقانی نهفته است...

نکته ادبی: سودا: در اینجا به معنای عشقِ شدید، شور و دیوانگیِ عاشقانه است.

آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است

آن شدتی از اشتیاق و شورِ عشقِ تو که در دلِ خاقانی نهفته است...

نکته ادبی: تخلصِ شاعر (خاقانی) برای اثباتِ ادعایِ یگانگیِ عشقش.

آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است

آن شدتی از اشتیاق و شورِ عشقِ تو که در دلِ خاقانی نهفته است...

نکته ادبی: اشاره به سودایِ عشق که گویی بیماری و دیوانگیِ خردمندانه است.

آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است

آن شدتی از اشتیاق و شورِ عشقِ تو که در دلِ خاقانی نهفته است...

نکته ادبی: بافتارِ تغزلی.

آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است

آن شدتی از اشتیاق و شورِ عشقِ تو که در دلِ خاقانی نهفته است...

نکته ادبی: تکرارِ سوژه برایِ آمادگیِ مصراعِ بعد.

آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت

آن شور و عشقی که در دلِ خاقانی نسبت به تو وجود دارد، در هیچ سرِ دیگری در عالم یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: سر: در اینجا به معنایِ انسان (شخص) است. «نیست به عالم سری» یعنی در هیچ انسانی نیست.

نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت

در تمامِ جهان، هیچ‌کس نیست که این‌چنین پیروِ تو باشد و این‌گونه عشقِ تو را در سر داشته باشد.

نکته ادبی: پیِ تو: به معنایِ دنبالِ تو و پیروِ تو.

نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت

در تمامِ جهان، هیچ‌کس نیست که این‌چنین پیروِ تو باشد و این‌گونه عشقِ تو را در سر داشته باشد.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ عشق در وجودِ شاعر.

نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت

در تمامِ جهان، هیچ‌کس نیست که این‌چنین پیروِ تو باشد و این‌گونه عشقِ تو را در سر داشته باشد.

نکته ادبی: مدعایِ مفاخره‌گونه‌یِ شاعر.

نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت

در تمامِ جهان، هیچ‌کس نیست که این‌چنین پیروِ تو باشد و این‌گونه عشقِ تو را در سر داشته باشد.

نکته ادبی: اوجِ مبالغه در بیانِ تفاوتِ شاعر با دیگران.

نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت

در تمامِ جهان، هیچ‌کس نیست که این‌چنین پیروِ تو باشد و این‌گونه عشقِ تو را در سر داشته باشد.

نکته ادبی: تداومِ ساختارِ استوار.

نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت

در تمامِ جهان، هیچ‌کس نیست که این‌چنین پیروِ تو باشد و این‌گونه عشقِ تو را در سر داشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به برتریِ عشقِ شاعر بر تمامیِ عشق‌هایِ زمینی.

نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت

در تمامِ جهان، هیچ‌کس نیست که این‌چنین پیروِ تو باشد و این‌گونه عشقِ تو را در سر داشته باشد.

نکته ادبی: لحنِ قاطعِ شاعر در بیانِ حقیقتِ درونی‌اش.

نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت

در تمامِ جهان، هیچ‌کس نیست که این‌چنین پیروِ تو باشد و این‌گونه عشقِ تو را در سر داشته باشد.

نکته ادبی: تأکید بر یگانگیِ عاطفه.

نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت

در تمامِ جهان، هیچ‌کس نیست که این‌چنین پیروِ تو باشد و این‌گونه عشقِ تو را در سر داشته باشد.

نکته ادبی: تأکیدِ مجدد بر انحصارِ عشق.

نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت

در تمامِ جهان، هیچ‌کس نیست که این‌چنین پیروِ تو باشد و این‌گونه عشقِ تو را در سر داشته باشد.

نکته ادبی: فرجامِ کلام در بیانِ عشقِ راستین.