دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۴۷

خاقانی
رخ تو رونق قمر بشکست رخ تو رونق قمر بشکست
رخ تو رونق قمر بشکست رخ تو رونق قمر بشکست
رخ تو رونق قمر بشکست رخ تو رونق قمر بشکست
رخ تو رونق قمر بشکست رخ تو رونق قمر بشکست
رخ تو رونق قمر بشکست رخ تو رونق قمر بشکست
رخ تو رونق قمر بشکست لب توقیمت شکر بشکست
لب توقیمت شکر بشکست
لب توقیمت شکر بشکست
لب توقیمت شکر بشکست
لب توقیمت شکر بشکست
لب توقیمت شکر بشکست
لب توقیمت شکر بشکست
لب توقیمت شکر بشکست
لب توقیمت شکر بشکست
لب توقیمت شکر بشکست
لب توقیمت شکر بشکست
لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت
لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت
لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت
لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت
لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت
لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت صف عقلم به یک نظر بشکست
صف عقلم به یک نظر بشکست
صف عقلم به یک نظر بشکست
صف عقلم به یک نظر بشکست
صف عقلم به یک نظر بشکست
صف عقلم به یک نظر بشکست
صف عقلم به یک نظر بشکست
صف عقلم به یک نظر بشکست
صف عقلم به یک نظر بشکست
صف عقلم به یک نظر بشکست
صف عقلم به یک نظر بشکست
بر در دل رسید و حلقه بزد بر در دل رسید و حلقه بزد
بر در دل رسید و حلقه بزد بر در دل رسید و حلقه بزد
بر در دل رسید و حلقه بزد بر در دل رسید و حلقه بزد
بر در دل رسید و حلقه بزد بر در دل رسید و حلقه بزد
بر در دل رسید و حلقه بزد بر در دل رسید و حلقه بزد
بر در دل رسید و حلقه بزد پاسبان خفته دید و در بشکست
پاسبان خفته دید و در بشکست
پاسبان خفته دید و در بشکست
پاسبان خفته دید و در بشکست
پاسبان خفته دید و در بشکست
پاسبان خفته دید و در بشکست
پاسبان خفته دید و در بشکست
پاسبان خفته دید و در بشکست
پاسبان خفته دید و در بشکست
پاسبان خفته دید و در بشکست
پاسبان خفته دید و در بشکست
من خود از غم شکسته دل بودم من خود از غم شکسته دل بودم
من خود از غم شکسته دل بودم من خود از غم شکسته دل بودم
من خود از غم شکسته دل بودم من خود از غم شکسته دل بودم
من خود از غم شکسته دل بودم من خود از غم شکسته دل بودم
من خود از غم شکسته دل بودم من خود از غم شکسته دل بودم
من خود از غم شکسته دل بودم عشقت آمد تمامتر بشکست
عشقت آمد تمامتر بشکست
عشقت آمد تمامتر بشکست
عشقت آمد تمامتر بشکست
عشقت آمد تمامتر بشکست
عشقت آمد تمامتر بشکست
عشقت آمد تمامتر بشکست
عشقت آمد تمامتر بشکست
عشقت آمد تمامتر بشکست
عشقت آمد تمامتر بشکست
عشقت آمد تمامتر بشکست
نیش مژگان چنان زدی به دلم نیش مژگان چنان زدی به دلم
نیش مژگان چنان زدی به دلم نیش مژگان چنان زدی به دلم
نیش مژگان چنان زدی به دلم نیش مژگان چنان زدی به دلم
نیش مژگان چنان زدی به دلم نیش مژگان چنان زدی به دلم
نیش مژگان چنان زدی به دلم نیش مژگان چنان زدی به دلم
نیش مژگان چنان زدی به دلم که سر نیش در جگر بشکست
که سر نیش در جگر بشکست
که سر نیش در جگر بشکست
که سر نیش در جگر بشکست
که سر نیش در جگر بشکست
که سر نیش در جگر بشکست
که سر نیش در جگر بشکست
که سر نیش در جگر بشکست
که سر نیش در جگر بشکست
که سر نیش در جگر بشکست
که سر نیش در جگر بشکست
نرسد نامه های من به تو ز آنک نرسد نامه های من به تو ز آنک
نرسد نامه های من به تو ز آنک نرسد نامه های من به تو ز آنک
نرسد نامه های من به تو ز آنک نرسد نامه های من به تو ز آنک
نرسد نامه های من به تو ز آنک نرسد نامه های من به تو ز آنک
نرسد نامه های من به تو ز آنک نرسد نامه های من به تو ز آنک
نرسد نامه های من به تو ز آنک پر مرغان نامه بر بشکست
پر مرغان نامه بر بشکست
پر مرغان نامه بر بشکست
پر مرغان نامه بر بشکست
پر مرغان نامه بر بشکست
پر مرغان نامه بر بشکست
پر مرغان نامه بر بشکست
پر مرغان نامه بر بشکست
پر مرغان نامه بر بشکست
پر مرغان نامه بر بشکست
پر مرغان نامه بر بشکست
قصه ای می نوشت خاقانی قصه ای می نوشت خاقانی
قصه ای می نوشت خاقانی قصه ای می نوشت خاقانی
قصه ای می نوشت خاقانی قصه ای می نوشت خاقانی
قصه ای می نوشت خاقانی قصه ای می نوشت خاقانی
قصه ای می نوشت خاقانی قصه ای می نوشت خاقانی
قصه ای می نوشت خاقانی قلم اینجا رسید و سر بشکست
قلم اینجا رسید و سر بشکست
قلم اینجا رسید و سر بشکست
قلم اینجا رسید و سر بشکست
قلم اینجا رسید و سر بشکست
قلم اینجا رسید و سر بشکست
قلم اینجا رسید و سر بشکست
قلم اینجا رسید و سر بشکست
قلم اینجا رسید و سر بشکست
قلم اینجا رسید و سر بشکست
قلم اینجا رسید و سر بشکست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

رخ تو رونق قمر بشکست رخ تو رونق قمر بشکست

زیبایی چهره‌ات چنان است که درخشش ماه در برابر آن رنگ می‌بازد و بی‌فروغ می‌شود.

نکته ادبی: رونق به معنای اعتبار، بازارگرمی و زیبایی ظاهری است که در اینجا با فعل شکستن ترکیب شده تا اوج برتری را نشان دهد.

رخ تو رونق قمر بشکست رخ تو رونق قمر بشکست

جلوه و درخشش چهره‌ی تو چنان است که روشناییِ ماه در برابر آن رنگ می‌بازد و رونق خود را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: رونق قمر به معنای رواج و بازارِ گرمِ ماه در آسمان است که استعاره از زیبایی آن است.

رخ تو رونق قمر بشکست رخ تو رونق قمر بشکست

جلوه و درخشش چهره‌ی تو چنان است که روشناییِ ماه در برابر آن رنگ می‌بازد و رونق خود را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: واژه بشکست در اینجا به معنای از میان رفتن و بی‌اعتبار شدن است.

رخ تو رونق قمر بشکست رخ تو رونق قمر بشکست

جلوه و درخشش چهره‌ی تو چنان است که روشناییِ ماه در برابر آن رنگ می‌بازد و رونق خود را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره از شکستن رونق ماه برای نشان دادن برتری مطلق زیبایی معشوق.

رخ تو رونق قمر بشکست رخ تو رونق قمر بشکست

جلوه و درخشش چهره‌ی تو چنان است که روشناییِ ماه در برابر آن رنگ می‌بازد و رونق خود را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: استفاده از افعال ماضی برای نشان دادن قطعی بودنِ تأثیر زیبایی معشوق.

رخ تو رونق قمر بشکست رخ تو رونق قمر بشکست

جلوه و درخشش چهره‌ی تو چنان است که روشناییِ ماه در برابر آن رنگ می‌بازد و رونق خود را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به برتریِ جمالِ معشوق بر تمامیِ مظاهر زیبایی طبیعی.

رخ تو رونق قمر بشکست لب توقیمت شکر بشکست

جلوه‌ی چهره‌ی تو رونق ماه را از بین برد و شیرینیِ لبانت ارزش و قیمت شکر را شکست.

نکته ادبی: شکستن قیمت شکر کنایه از اینکه شیرینی لب‌های معشوق، شکر را بی‌قدر و منزلت کرده است.

لب توقیمت شکر بشکست

شیرینیِ لبانت ارزش و قیمت شکر را شکست.

نکته ادبی: استعاره از برتری کیفیت معشوق بر برترین شیرینی‌های عالم.

لب توقیمت شکر بشکست

شیرینیِ لبانت ارزش و قیمت شکر را شکست.

نکته ادبی: استفاده از صنعت اغراق برای تأکید بر وصف معشوق.

لب توقیمت شکر بشکست

شیرینیِ لبانت ارزش و قیمت شکر را شکست.

نکته ادبی: لب به عنوان منشأ اصلی دلبری.

لب توقیمت شکر بشکست

شیرینیِ لبانت ارزش و قیمت شکر را شکست.

نکته ادبی: واژه قیمت در اینجا به معنای ارزش و عیار است.

لب توقیمت شکر بشکست

شیرینیِ لبانت ارزش و قیمت شکر را شکست.

نکته ادبی: تداومِ فضایِ غلوآمیز در ستایش معشوق.

لب توقیمت شکر بشکست

شیرینیِ لبانت ارزش و قیمت شکر را شکست.

نکته ادبی: بیانِ برتریِ محسوسِ معشوق بر شیرینی‌های مادی.

لب توقیمت شکر بشکست

شیرینیِ لبانت ارزش و قیمت شکر را شکست.

نکته ادبی: این بیت در ادامه بیت قبل، تکرارِ تأکید بر زیبایی است.

لب توقیمت شکر بشکست

شیرینیِ لبانت ارزش و قیمت شکر را شکست.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ جایگاهِ معشوق در ذهن مخاطب.

لب توقیمت شکر بشکست

شیرینیِ لبانت ارزش و قیمت شکر را شکست.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ شکر در برابر شیرینیِ لب معشوق.

لب توقیمت شکر بشکست

شیرینیِ لبانت ارزش و قیمت شکر را شکست.

نکته ادبی: تصویرسازی با استفاده از مفاهیمِ بازار و تجارت.

لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت

سپاهِ چشم‌گردانی و کرشمه‌های تو به سوی من تاخت.

نکته ادبی: غمزه به معنای اشاره با چشم و ابرو و کنایه از دلبری است.

لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت

سپاهِ چشم‌گردانی و کرشمه‌های تو به سوی من تاخت.

نکته ادبی: استعاره از لشکر برای توصیف قدرت نفوذ غمزه.

لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت

سپاهِ چشم‌گردانی و کرشمه‌های تو به سوی من تاخت.

نکته ادبی: لشکر غمزه، نیروهای بازدارنده نیستند، بلکه نیروهای تهاجمی معشوق هستند.

لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت

سپاهِ چشم‌گردانی و کرشمه‌های تو به سوی من تاخت.

نکته ادبی: تاختن لشکر در اینجا استعاره از هجومِ عشق به درونِ عاشق است.

لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت

سپاهِ چشم‌گردانی و کرشمه‌های تو به سوی من تاخت.

نکته ادبی: بیانِ سرعتِ نفوذِ نگاه معشوق.

لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت صف عقلم به یک نظر بشکست

لشکرِ ناز و غمزهٔ تو بیرون تاخت و صفِ عقلِ مرا با یک نگاه در هم شکست.

نکته ادبی: صف عقل نمادِ منطق و خویشتن‌داری است که در برابر عشق شکست می‌خورد.

صف عقلم به یک نظر بشکست

صفِ عقلِ مرا با یک نگاه در هم شکست.

نکته ادبی: یک نظر در اینجا استعاره از اولین دیدار یا برخوردِ چشم است.

صف عقلم به یک نظر بشکست

صفِ عقلِ مرا با یک نگاه در هم شکست.

نکته ادبی: شکستن صف عقل نشانه‌ی غلبه‌ی احساس بر منطق است.

صف عقلم به یک نظر بشکست

صفِ عقلِ مرا با یک نگاه در هم شکست.

نکته ادبی: تأکید بر تواناییِ نگاه معشوق در ویران‌گریِ عقلانیت.

صف عقلم به یک نظر بشکست

صفِ عقلِ مرا با یک نگاه در هم شکست.

نکته ادبی: واژه صف به معنایِ آرایشِ نظامیِ سپاهِ عقل است.

صف عقلم به یک نظر بشکست

صفِ عقلِ مرا با یک نگاه در هم شکست.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ عقل در برابر طوفانِ عشق.

صف عقلم به یک نظر بشکست

صفِ عقلِ مرا با یک نگاه در هم شکست.

نکته ادبی: تکرارِ این مفهوم برای تأکید بر درماندگیِ عاشق.

صف عقلم به یک نظر بشکست

صفِ عقلِ مرا با یک نگاه در هم شکست.

نکته ادبی: تقابل میانِ عقلِ محافظه‌کار و نگاهِ تهاجمیِ معشوق.

صف عقلم به یک نظر بشکست

صفِ عقلِ مرا با یک نگاه در هم شکست.

نکته ادبی: آرایه‌ی تضاد ضمنی بینِ عقل و نظر.

صف عقلم به یک نظر بشکست

صفِ عقلِ مرا با یک نگاه در هم شکست.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی تسلیمِ کاملِ عاشق.

صف عقلم به یک نظر بشکست

صفِ عقلِ مرا با یک نگاه در هم شکست.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی نظر به معنای نگاهِ عاشقانه.

بر در دل رسید و حلقه بزد بر در دل رسید و حلقه بزد

عشق به درِ خانه‌ی دلم رسید و کوبه را به در زد.

نکته ادبی: حلقه زدن استعاره از ورودِ تدریجیِ عشق به حریمِ دل است.

بر در دل رسید و حلقه بزد بر در دل رسید و حلقه بزد

عشق به درِ خانه‌ی دلم رسید و کوبه را به در زد.

نکته ادبی: دل در اینجا مانند قلعه یا خانه‌ای تصور شده است.

بر در دل رسید و حلقه بزد بر در دل رسید و حلقه بزد

عشق به درِ خانه‌ی دلم رسید و کوبه را به در زد.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به عشق به عنوان یک مهمان یا مهاجم.

بر در دل رسید و حلقه بزد بر در دل رسید و حلقه بزد

عشق به درِ خانه‌ی دلم رسید و کوبه را به در زد.

نکته ادبی: مراحل نفوذِ عشق به درونِ روح و روانِ انسان.

بر در دل رسید و حلقه بزد بر در دل رسید و حلقه بزد

عشق به درِ خانه‌ی دلم رسید و کوبه را به در زد.

نکته ادبی: حلقه در اینجا همان کوبه‌ی درهای قدیمی است.

بر در دل رسید و حلقه بزد پاسبان خفته دید و در بشکست

عشق، پاسبانِ دل را که در خواب بود دید و درِ دلم را شکست.

نکته ادبی: پاسبانِ خفته نمادِ غفلتِ عقل یا هشیاریِ عاشق در لحظه‌ی هجومِ عشق است.

پاسبان خفته دید و در بشکست

عشق، پاسبانِ دل را که در خواب بود دید و درِ دلم را شکست.

نکته ادبی: شکستن در کنایه از نفوذِ بی‌اجازه‌ی عشق به عمق وجود.

پاسبان خفته دید و در بشکست

عشق، پاسبانِ دل را که در خواب بود دید و درِ دلم را شکست.

نکته ادبی: تضادِ بین پاسبانی که باید بیدار باشد و خوابِ او.

پاسبان خفته دید و در بشکست

عشق، پاسبانِ دل را که در خواب بود دید و درِ دلم را شکست.

نکته ادبی: این بیت نشانه‌ی بی‌پناهیِ دل در برابر عشق است.

پاسبان خفته دید و در بشکست

عشق، پاسبانِ دل را که در خواب بود دید و درِ دلم را شکست.

نکته ادبی: پاسبان کنایه از هوشیاریِ عقل است که با آمدنِ عشق، از کار می‌افتد.

پاسبان خفته دید و در بشکست

عشق، پاسبانِ دل را که در خواب بود دید و درِ دلم را شکست.

نکته ادبی: توصیفِ یک واقعه‌ی دراماتیکِ درونی.

پاسبان خفته دید و در بشکست

عشق، پاسبانِ دل را که در خواب بود دید و درِ دلم را شکست.

نکته ادبی: بیانِ ناگزیریِ عاشق در برابرِ هجومِ عواطف.

پاسبان خفته دید و در بشکست

عشق، پاسبانِ دل را که در خواب بود دید و درِ دلم را شکست.

نکته ادبی: استعاره از غلبه‌ی کاملِ معشوق بر نهادِ دل.

پاسبان خفته دید و در بشکست

عشق، پاسبانِ دل را که در خواب بود دید و درِ دلم را شکست.

نکته ادبی: تصویری از یک شکستِ مطلق.

پاسبان خفته دید و در بشکست

عشق، پاسبانِ دل را که در خواب بود دید و درِ دلم را شکست.

نکته ادبی: پاسبانِ خفته استعاره‌ای از بی‌دفاعی در برابر عشق است.

پاسبان خفته دید و در بشکست

عشق، پاسبانِ دل را که در خواب بود دید و درِ دلم را شکست.

نکته ادبی: شکستنِ در و خفتنِ پاسبان هردو تأکید بر نفوذِ آسانِ عشق هستند.

من خود از غم شکسته دل بودم من خود از غم شکسته دل بودم

من خود از ابتدا، به خاطر غم‌هایم دلی شکسته داشتم.

نکته ادبی: شکسته دل صفتِ فاعلی است برای کسی که غم‌های بسیاری را تجربه کرده است.

من خود از غم شکسته دل بودم من خود از غم شکسته دل بودم

من خود از ابتدا، به خاطر غم‌هایم دلی شکسته داشتم.

نکته ادبی: عبارت من خود برای تأکید بر شرایطِ پیشینِ عاشق استفاده شده است.

من خود از غم شکسته دل بودم من خود از غم شکسته دل بودم

پیش از آنکه عشق تو به سراغم بیاید، من خود به خاطر غم‌های بسیار، دلی شکسته و افسرده داشتم.

نکته ادبی: عبارت «دل شکسته» کنایه از اندوهگین بودن است.

من خود از غم شکسته دل بودم من خود از غم شکسته دل بودم

پیش از آنکه عشق تو به سراغم بیاید، من خود به خاطر غم‌های بسیار، دلی شکسته و افسرده داشتم.

نکته ادبی: تکرارِ «من خود» برای تأکید بر تنهایی و سابقه غمِ شاعر است.

من خود از غم شکسته دل بودم من خود از غم شکسته دل بودم

پیش از آنکه عشق تو به سراغم بیاید، من خود به خاطر غم‌های بسیار، دلی شکسته و افسرده داشتم.

نکته ادبی: کاربرد واژه «خود» در اینجا برای بیان وضعیتِ درونیِ شاعر است.

من خود از غم شکسته دل بودم عشقت آمد تمامتر بشکست

با آمدن عشق تو، همان دلِ نیمه‌شکسته نیز به طور کامل درهم شکست و دیگر چیزی از آن باقی نماند.

نکته ادبی: «تمام‌تر» به معنای کامل‌تر و شدیدتر است.

عشقت آمد تمامتر بشکست

با آمدن عشق تو، همان دلِ نیمه‌شکسته نیز به طور کامل درهم شکست و دیگر چیزی از آن باقی نماند.

نکته ادبی: فعل «بشکست» در اینجا معنایِ درهم فرو ریختنِ روحی دارد.

عشقت آمد تمامتر بشکست

با آمدن عشق تو، همان دلِ نیمه‌شکسته نیز به طور کامل درهم شکست و دیگر چیزی از آن باقی نماند.

نکته ادبی: ساختارِ «عشقت آمد» اضافه شدنِ عشق به مخاطب است که عاملِ دگرگونی شده.

عشقت آمد تمامتر بشکست

با آمدن عشق تو، همان دلِ نیمه‌شکسته نیز به طور کامل درهم شکست و دیگر چیزی از آن باقی نماند.

نکته ادبی: تکرار فعل برای تأکید بر قطعی بودنِ شکستِ دل است.

عشقت آمد تمامتر بشکست

با آمدن عشق تو، همان دلِ نیمه‌شکسته نیز به طور کامل درهم شکست و دیگر چیزی از آن باقی نماند.

نکته ادبی: این بیت در ادامه بیت قبل به نتیجه‌گیریِ پیامدِ عشق می‌پردازد.

عشقت آمد تمامتر بشکست

با آمدن عشق تو، همان دلِ نیمه‌شکسته نیز به طور کامل درهم شکست و دیگر چیزی از آن باقی نماند.

نکته ادبی: ترکیبِ نحوی ساده و روان برای بیانِ یک ضربه روحی.

عشقت آمد تمامتر بشکست

با آمدن عشق تو، همان دلِ نیمه‌شکسته نیز به طور کامل درهم شکست و دیگر چیزی از آن باقی نماند.

نکته ادبی: تأکید بر «تمام‌تر» نشان‌دهنده‌یِ نهایتِ رنج است.

عشقت آمد تمامتر بشکست

با آمدن عشق تو، همان دلِ نیمه‌شکسته نیز به طور کامل درهم شکست و دیگر چیزی از آن باقی نماند.

نکته ادبی: استفاده از افعال ماضی ساده برای بیانِ واقعه‌ای که رخ داده است.

عشقت آمد تمامتر بشکست

با آمدن عشق تو، همان دلِ نیمه‌شکسته نیز به طور کامل درهم شکست و دیگر چیزی از آن باقی نماند.

نکته ادبی: تکرار ابیات در سبک خاقانی گاه برای تأکید بر شدتِ اندوه است.

عشقت آمد تمامتر بشکست

با آمدن عشق تو، همان دلِ نیمه‌شکسته نیز به طور کامل درهم شکست و دیگر چیزی از آن باقی نماند.

نکته ادبی: توجه به «عشقت» که به صورت مضاف و مضاف‌الیه آمده است.

عشقت آمد تمامتر بشکست

با آمدن عشق تو، همان دلِ نیمه‌شکسته نیز به طور کامل درهم شکست و دیگر چیزی از آن باقی نماند.

نکته ادبی: بیانِ نتیجه مستقیمِ آمدنِ عشق.

نیش مژگان چنان زدی به دلم نیش مژگان چنان زدی به دلم

تو با نگاهت که همچون تیر یا خاری زهرآگین به دلم نشست، چنان ضربه‌ای بر من وارد کردی که...

نکته ادبی: «نیش مژگان» استعاره از تیزیِ نگاهِ یار است.

نیش مژگان چنان زدی به دلم نیش مژگان چنان زدی به دلم

تو با نگاهت که همچون تیر یا خاری زهرآگین به دلم نشست، چنان ضربه‌ای بر من وارد کردی که...

نکته ادبی: حرف «چنان» برای تشبیه و نشان دادنِ شدتِ ضربه است.

نیش مژگان چنان زدی به دلم نیش مژگان چنان زدی به دلم

تو با نگاهت که همچون تیر یا خاری زهرآگین به دلم نشست، چنان ضربه‌ای بر من وارد کردی که...

نکته ادبی: واژه «زدی» در اینجا به معنای اصابت کردنِ تیرِ نگاه است.

نیش مژگان چنان زدی به دلم نیش مژگان چنان زدی به دلم

تو با نگاهت که همچون تیر یا خاری زهرآگین به دلم نشست، چنان ضربه‌ای بر من وارد کردی که...

نکته ادبی: مژگان به دلیلِ ظرافت و تیزی در شعر کهن اغلب به تیر تشبیه می‌شود.

نیش مژگان چنان زدی به دلم نیش مژگان چنان زدی به دلم

تو با نگاهت که همچون تیر یا خاری زهرآگین به دلم نشست، چنان ضربه‌ای بر من وارد کردی که...

نکته ادبی: استفاده از «دلم» به عنوانِ مکانِ اصابتِ نگاه.

نیش مژگان چنان زدی به دلم که سر نیش در جگر بشکست

نوکِ آن تیرِ نگاه (مژگان) در جگر (مرکز عواطف) من شکست و باقی ماند تا دردِ آن همواره همراه من باشد.

نکته ادبی: «جگر» در ادبیات کلاسیک محلِ درد و مرکز احساسات است.

که سر نیش در جگر بشکست

نوکِ آن تیرِ نگاه (مژگان) در جگر (مرکز عواطف) من شکست و باقی ماند تا دردِ آن همواره همراه من باشد.

نکته ادبی: شکستنِ سرِ نیش در درون، کنایه از ماندگاریِ درد است.

که سر نیش در جگر بشکست

نوکِ آن تیرِ نگاه (مژگان) در جگر (مرکز عواطف) من شکست و باقی ماند تا دردِ آن همواره همراه من باشد.

نکته ادبی: تکرارِ «شکست» در پایانِ بیت، ردیفِ شعر را تشکیل داده است.

که سر نیش در جگر بشکست

نوکِ آن تیرِ نگاه (مژگان) در جگر (مرکز عواطف) من شکست و باقی ماند تا دردِ آن همواره همراه من باشد.

نکته ادبی: ارتباطِ معنایی بینِ نیش، جگر و شکستن بسیار عمیق است.

که سر نیش در جگر بشکست

نوکِ آن تیرِ نگاه (مژگان) در جگر (مرکز عواطف) من شکست و باقی ماند تا دردِ آن همواره همراه من باشد.

نکته ادبی: تداعیِ مفهومِ جراحتِ درونی.

که سر نیش در جگر بشکست

نوکِ آن تیرِ نگاه (مژگان) در جگر (مرکز عواطف) من شکست و باقی ماند تا دردِ آن همواره همراه من باشد.

نکته ادبی: استعاره‌یِ نیش برای مژگانِ یار.

که سر نیش در جگر بشکست

نوکِ آن تیرِ نگاه (مژگان) در جگر (مرکز عواطف) من شکست و باقی ماند تا دردِ آن همواره همراه من باشد.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ لحظه‌یِ آسیب دیدن.

که سر نیش در جگر بشکست

نوکِ آن تیرِ نگاه (مژگان) در جگر (مرکز عواطف) من شکست و باقی ماند تا دردِ آن همواره همراه من باشد.

نکته ادبی: تکرارِ فعل در قالبِ ردیف.

که سر نیش در جگر بشکست

نوکِ آن تیرِ نگاه (مژگان) در جگر (مرکز عواطف) من شکست و باقی ماند تا دردِ آن همواره همراه من باشد.

نکته ادبی: اشاره به ماندگار شدنِ اثرِ نگاهِ یار در جگر.

که سر نیش در جگر بشکست

نوکِ آن تیرِ نگاه (مژگان) در جگر (مرکز عواطف) من شکست و باقی ماند تا دردِ آن همواره همراه من باشد.

نکته ادبی: تداومِ ساختارِ موسیقیاییِ شعر.

که سر نیش در جگر بشکست

نوکِ آن تیرِ نگاه (مژگان) در جگر (مرکز عواطف) من شکست و باقی ماند تا دردِ آن همواره همراه من باشد.

نکته ادبی: هر بیت بر شدتِ درگیریِ درونی می‌افزاید.

نرسد نامه های من به تو ز آنک نرسد نامه های من به تو ز آنک

نامه‌ها و پیام‌های گلایه‌آمیز من دیگر به دست تو نمی‌رسد، زیرا...

نکته ادبی: «ز آنک» مخففِ «زیرا که» و از اداتِ تعلیل است.

نرسد نامه های من به تو ز آنک نرسد نامه های من به تو ز آنک

نامه‌ها و پیام‌های گلایه‌آمیز من دیگر به دست تو نمی‌رسد، زیرا...

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ امکانِ ارتباط.

نرسد نامه های من به تو ز آنک نرسد نامه های من به تو ز آنک

نامه‌ها و پیام‌های گلایه‌آمیز من دیگر به دست تو نمی‌رسد، زیرا...

نکته ادبی: استفاده از زمانِ حال برای نشان دادنِ تداومِ دوری.

نرسد نامه های من به تو ز آنک نرسد نامه های من به تو ز آنک

نامه‌ها و پیام‌های گلایه‌آمیز من دیگر به دست تو نمی‌رسد، زیرا...

نکته ادبی: حسرتِ موجود در این بیت مشهود است.

نرسد نامه های من به تو ز آنک نرسد نامه های من به تو ز آنک

نامه‌ها و پیام‌های گلایه‌آمیز من دیگر به دست تو نمی‌رسد، زیرا...

نکته ادبی: بیانِ علتِ قطعِ ارتباط در مصراعِ بعد.

نرسد نامه های من به تو ز آنک پر مرغان نامه بر بشکست

پرندگانی که مسئول رساندنِ نامه و پیام بودند، به دلیلِ ناگواریِ روزگار یا شدتِ غم، بال‌هایشان شکسته و ناتوان شده‌اند.

نکته ادبی: «نامه بر» صفتِ فاعلی برای مرغان است (مرغانی که نامه می‌برند).

پر مرغان نامه بر بشکست

پرندگانی که مسئول رساندنِ نامه و پیام بودند، به دلیلِ ناگواریِ روزگار یا شدتِ غم، بال‌هایشان شکسته و ناتوان شده‌اند.

نکته ادبی: شکستنِ پر کنایه از ناتوانیِ در پیمودنِ راه و برقراریِ ارتباط.

پر مرغان نامه بر بشکست

پرندگانی که مسئول رساندنِ نامه و پیام بودند، به دلیلِ ناگواریِ روزگار یا شدتِ غم، بال‌هایشان شکسته و ناتوان شده‌اند.

نکته ادبی: تداعیِ فضای ناامیدی و انسدادِ راه‌ها.

پر مرغان نامه بر بشکست

پرندگانی که مسئول رساندنِ نامه و پیام بودند، به دلیلِ ناگواریِ روزگار یا شدتِ غم، بال‌هایشان شکسته و ناتوان شده‌اند.

نکته ادبی: استفاده از نمادِ مرغ برای رساندنِ پیام.

پر مرغان نامه بر بشکست

پرندگانی که مسئول رساندنِ نامه و پیام بودند، به دلیلِ ناگواریِ روزگار یا شدتِ غم، بال‌هایشان شکسته و ناتوان شده‌اند.

نکته ادبی: تکرارِ ردیفِ «بشکست» در اینجا به مفهومِ ناکامی نیز اشاره دارد.

پر مرغان نامه بر بشکست

پرندگانی که مسئول رساندنِ نامه و پیام بودند، به دلیلِ ناگواریِ روزگار یا شدتِ غم، بال‌هایشان شکسته و ناتوان شده‌اند.

نکته ادبی: هماهنگیِ صوتیِ کلمات با فضایِ ناامیدی.

پر مرغان نامه بر بشکست

پرندگانی که مسئول رساندنِ نامه و پیام بودند، به دلیلِ ناگواریِ روزگار یا شدتِ غم، بال‌هایشان شکسته و ناتوان شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ ابزارهایِ وصال.

پر مرغان نامه بر بشکست

پرندگانی که مسئول رساندنِ نامه و پیام بودند، به دلیلِ ناگواریِ روزگار یا شدتِ غم، بال‌هایشان شکسته و ناتوان شده‌اند.

نکته ادبی: ساختارِ جمله‌بندیِ متکی بر توصیفِ وضعیت.

پر مرغان نامه بر بشکست

پرندگانی که مسئول رساندنِ نامه و پیام بودند، به دلیلِ ناگواریِ روزگار یا شدتِ غم، بال‌هایشان شکسته و ناتوان شده‌اند.

نکته ادبی: واژه «پر مرغان» به معنایِ بالِ پرندگان است.

پر مرغان نامه بر بشکست

پرندگانی که مسئول رساندنِ نامه و پیام بودند، به دلیلِ ناگواریِ روزگار یا شدتِ غم، بال‌هایشان شکسته و ناتوان شده‌اند.

نکته ادبی: تأکید بر شکستِ همه‌جانبه.

پر مرغان نامه بر بشکست

پرندگانی که مسئول رساندنِ نامه و پیام بودند، به دلیلِ ناگواریِ روزگار یا شدتِ غم، بال‌هایشان شکسته و ناتوان شده‌اند.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ منطقیِ بخشِ شکایات.

قصه ای می نوشت خاقانی قصه ای می نوشت خاقانی

خاقانی در حالِ نگاشتنِ شرحِ این ماجرا و بیانِ این غم‌نامه بود.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر (خاقانی) در پایانِ قطعه آورده شده است.

قصه ای می نوشت خاقانی قصه ای می نوشت خاقانی

خاقانی در حالِ نگاشتنِ شرحِ این ماجرا و بیانِ این غم‌نامه بود.

نکته ادبی: «قصه» در اینجا به معنای داستانِ رنج‌ها و نامه‌ای است که می‌نوشت.

قصه ای می نوشت خاقانی قصه ای می نوشت خاقانی

خاقانی در حالِ نگاشتنِ شرحِ این ماجرا و بیانِ این غم‌نامه بود.

نکته ادبی: فعل «می‌نوشت» استمرارِ درد و اندوه را می‌رساند.

قصه ای می نوشت خاقانی قصه ای می نوشت خاقانی

خاقانی در حالِ نگاشتنِ شرحِ این ماجرا و بیانِ این غم‌نامه بود.

نکته ادبی: اشاره به خودِ متن به عنوانِ محصولِ اندیشه شاعر.

قصه ای می نوشت خاقانی قصه ای می نوشت خاقانی

خاقانی با دلسوزی و تأمل، مشغولِ روایتِ سرگذشتِ خویش بود.

نکته ادبی: خاقانی نامِ شاعر است و فعلِ 'می‌نوشت' به استمرارِ این عمل اشاره دارد.

قصه ای می نوشت خاقانی قلم اینجا رسید و سر بشکست

خاقانی سرگرمِ نوشتنِ داستانِ خود بود، اما هنگامی که قلم به بیانِ اوجِ فاجعه رسید، تاب نیاورد و شکست.

نکته ادبی: ترکیبِ 'سر شکستن' کنایه از عجز و ناتوانی است.

قلم اینجا رسید و سر بشکست

وقتی نوکِ قلم به بازگوییِ اوجِ اندوه رسید، از شدتِ تألم و ناتوانی شکست.

نکته ادبی: اشاره به شکستنِ نوکِ قلم یا قلمدان برای نشان دادنِ بن‌بستِ احساس.

قلم اینجا رسید و سر بشکست

در این مرحله از بازگو کردنِ رنج، قلم از کار افتاد و شکست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر عدمِ امکانِ بیان.

قلم اینجا رسید و سر بشکست

تابِ قلم در برابرِ توصیفِ این حادثه به پایان رسید و سرِ آن درهم شکست.

نکته ادبی: تداومِ فضای یاس و ناامیدی.

قلم اینجا رسید و سر بشکست

قلم به نقطه‌ای رسید که دیگر توانِ نوشتن نداشت و شکست.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ عجز.

قلم اینجا رسید و سر بشکست

اینجا همان جایی است که قلم در برابرِ سنگینیِ کلام از پای درآمد و شکست.

نکته ادبی: تأکید بر موضعِ زمانی و مکانیِ فاجعه.

قلم اینجا رسید و سر بشکست

قلم در این جایگاه از بیانِ درد بازماند و سرش شکست.

نکته ادبی: تکرار برای همزادپنداری با شاعر.

قلم اینجا رسید و سر بشکست

قلم چون به این بخش از قصه رسید، شکست و خاموش شد.

نکته ادبی: استعاره از سکوت در برابرِ مصیبت.

قلم اینجا رسید و سر بشکست

توانِ قلم اینجا به پایان رسید و درهم شکست.

نکته ادبی: تأکید بر ناتوانیِ ابزارِ مادی.

قلم اینجا رسید و سر بشکست

قلم وقتی با این اندوه مواجه شد، سرِ خود را از ناتوانی شکست.

نکته ادبی: تشخیصِ قلم به عنوان موجودی که درکِ رنج می‌کند.

قلم اینجا رسید و سر بشکست

در این نقطه، قلم دیگر یارایِ نوشتن نداشت و شکست.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تأکید بر عجز.