دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۴۶

خاقانی
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او
ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او
ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او
ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او
ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او
ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت
او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت
او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت
او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت
او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت
او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت
او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت
او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت
او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت
او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت
او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت
ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم
ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم
ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم
ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم
ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم
ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت
زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت
زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت
زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت
زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت
زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت
زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت
زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت
زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت
زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت
زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت
گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد
گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد
گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد
گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد
گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد
گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت
گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت
گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت
گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت
گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت
گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت
گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت
گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت
گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت
گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت
گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت
وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد
وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد
وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد
وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد
وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد
وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت
زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت
زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت
زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت
زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت
زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت
زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت
زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت
زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت
زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت
زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت
گفتند خرم است شبستان وصل او گفتند خرم است شبستان وصل او
گفتند خرم است شبستان وصل او گفتند خرم است شبستان وصل او
گفتند خرم است شبستان وصل او گفتند خرم است شبستان وصل او
گفتند خرم است شبستان وصل او گفتند خرم است شبستان وصل او
گفتند خرم است شبستان وصل او گفتند خرم است شبستان وصل او
گفتند خرم است شبستان وصل او رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت
رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت
رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت
رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت
رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت
رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت
رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت
رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت
رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت
رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت
رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت
گفتم که بر پرم سوی بام سرای او گفتم که بر پرم سوی بام سرای او
گفتم که بر پرم سوی بام سرای او گفتم که بر پرم سوی بام سرای او
گفتم که بر پرم سوی بام سرای او گفتم که بر پرم سوی بام سرای او
گفتم که بر پرم سوی بام سرای او گفتم که بر پرم سوی بام سرای او
گفتم که بر پرم سوی بام سرای او گفتم که بر پرم سوی بام سرای او
گفتم که بر پرم سوی بام سرای او چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت
چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت
چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت
چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت
چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت
چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت
چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت
چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت
چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت
چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت
چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت
خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش
خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش
خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش
خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش
خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش
خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت
در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت
در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت
در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت
در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت
در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت
در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت
در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت
در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت
در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت
در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت

آیا دیدی که چگونه آن یارِ محبوب، هیچ آگاهی و خبری از درونِ پردرد و حالِ زارِ ما نداشت؟

نکته ادبی: استفاده از 'دیدی' برای خطاب قرار دادنِ مخاطب جهت تأییدِ گله‌مندی عاشق.

دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت

آیا دیدی که چگونه آن یارِ محبوب، هیچ آگاهی و خبری از درونِ پردرد و حالِ زارِ ما نداشت؟

نکته ادبی: تکرارِ پرسشِ انکاری برای تأکید بر اوجِ بی‌خبری معشوق.

دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت

آیا دیدی که چگونه آن یارِ محبوب، هیچ آگاهی و خبری از درونِ پردرد و حالِ زارِ ما نداشت؟

نکته ادبی: حرف 'چون' در اینجا به معنای 'چگونه' برای تعجب از وضعیت است.

دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت

آیا دیدی که چگونه آن یارِ محبوب، هیچ آگاهی و خبری از درونِ پردرد و حالِ زارِ ما نداشت؟

نکته ادبی: واژه 'دل' کنایه از تمام وجود و احساسات عاشق است.

دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت

آیا دیدی که چگونه آن یارِ محبوب، هیچ آگاهی و خبری از درونِ پردرد و حالِ زارِ ما نداشت؟

نکته ادبی: فعل 'داشت' در اینجا منفیِ آن (نداشت) برای نشان دادنِ غفلت معشوق به کار رفته است.

دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

یار ما را همچون شکار به دام انداخت و اسیر کرد، اما پس از به دست آوردنِ ما، رهایمان کرد و دیگر به سوی ما بازنگشت.

نکته ادبی: استعاره‌ی 'شکار کردن' برای به دست آوردنِ دل عاشق به کار رفته است.

ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

یار ما را همچون شکار به دام انداخت و اسیر کرد، اما پس از به دست آوردنِ ما، رهایمان کرد و دیگر به سوی ما بازنگشت.

نکته ادبی: فعل 'بیفکند' به معنای افکندن و رها کردن و نادیده گرفتن است.

ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

یار ما را همچون شکار به دام انداخت و اسیر کرد، اما پس از به دست آوردنِ ما، رهایمان کرد و دیگر به سوی ما بازنگشت.

نکته ادبی: توالیِ افعال (شکار کرد، بیفکند، برنداشت) نشان‌دهنده مراحل بی‌مهری معشوق است.

ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

یار ما را همچون شکار به دام انداخت و اسیر کرد، اما پس از به دست آوردنِ ما، رهایمان کرد و دیگر به سوی ما بازنگشت.

نکته ادبی: تضاد ظریفی میان 'شکار کردن' (جذب کردن) و 'برنداشت' (ترک کردن) وجود دارد.

ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

یار ما را همچون شکار به دام انداخت و اسیر کرد، اما پس از به دست آوردنِ ما، رهایمان کرد و دیگر به سوی ما بازنگشت.

نکته ادبی: ساختار جملات نشان‌دهنده ناپایداری توجه معشوق است.

ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

یار ما را همچون شکار به دام انداخت و اسیر کرد، اما پس از به دست آوردنِ ما، رهایمان کرد و دیگر به سوی ما بازنگشت.

نکته ادبی: فعل 'برنداشت' استعاره از بی‌توجهی و عدم ارزش قائل شدن برای صید است.

ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

یار ما را همچون شکار به دام انداخت و اسیر کرد، اما پس از به دست آوردنِ ما، رهایمان کرد و دیگر به سوی ما بازنگشت.

نکته ادبی: استفاده از افعالِ گذشته نشان‌دهنده حسرت عاشق بر وقایعِ پیشین است.

ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

یار ما را همچون شکار به دام انداخت و اسیر کرد، اما پس از به دست آوردنِ ما، رهایمان کرد و دیگر به سوی ما بازنگشت.

نکته ادبی: مفعولِ 'ما' در اینجا نشان‌دهنده نقشِ قربانیِ عاشق است.

ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

یار ما را همچون شکار به دام انداخت و اسیر کرد، اما پس از به دست آوردنِ ما، رهایمان کرد و دیگر به سوی ما بازنگشت.

نکته ادبی: لحن شکایت‌آمیز در تکرار افعال به‌خوبی هویداست.

ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

یار ما را همچون شکار به دام انداخت و اسیر کرد، اما پس از به دست آوردنِ ما، رهایمان کرد و دیگر به سوی ما بازنگشت.

نکته ادبی: عبارت نشان‌دهنده یک واقعه‌ی تمام‌شده و برگشت‌ناپذیر است.

ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

یار ما را همچون شکار به دام انداخت و اسیر کرد، اما پس از به دست آوردنِ ما، رهایمان کرد و دیگر به سوی ما بازنگشت.

نکته ادبی: تمثیل شکار نشان‌دهنده بازی‌خوردن عاشق توسط جذابیت‌های ظاهری معشوق است.

ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او

ما به محض آنکه زیباییِ آن یار را دیدیم، عقل و هوش از سرمان پرید و از خود بی‌خبر شدیم.

نکته ادبی: عبارت 'بی‌خبر شدن' استعاره از از دست دادنِ عقل و اختیار در برابر زیبایی معشوق است.

ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او

ما به محض آنکه زیباییِ آن یار را دیدیم، عقل و هوش از سرمان پرید و از خود بی‌خبر شدیم.

نکته ادبی: حسن در اینجا به معنای زیبایی و نیکویی مطلق است.

ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او

ما به محض آنکه زیباییِ آن یار را دیدیم، عقل و هوش از سرمان پرید و از خود بی‌خبر شدیم.

نکته ادبی: جمله علّی است: مشاهده‌ی حسن موجبِ بی‌خبری می‌شود.

ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او

ما به محض آنکه زیباییِ آن یار را دیدیم، عقل و هوش از سرمان پرید و از خود بی‌خبر شدیم.

نکته ادبی: تکرار فعل 'شدیم' برای تأکید بر تغییرِ حالِ عاشق.

ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او

ما به محض آنکه زیباییِ آن یار را دیدیم، عقل و هوش از سرمان پرید و از خود بی‌خبر شدیم.

نکته ادبی: کلمه 'که' حرف ربطی است که دلیلِ بی‌خبری را به مشاهده حسن پیوند می‌دهد.

ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت

و در حالی که ما از شدتِ شیدایی، خود را گم کرده بودیم، آن یار اصلاً از حالِ بی‌خبرِ ما آگاهی نداشت.

نکته ادبی: ایهام در 'بی‌خبر': یکی به معنای شیدایی و ازخودبی‌خودی عاشق، دیگری به معنای غفلتِ معشوق.

او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت

و در حالی که ما از شدتِ شیدایی، خود را گم کرده بودیم، آن یار اصلاً از حالِ بی‌خبرِ ما آگاهی نداشت.

نکته ادبی: تکرار کلمه 'خبر' در مصرع دوم (جناس اشتقاقی) تأکید بر عدمِ ارتباط عاطفی دو سویه.

او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت

و در حالی که ما از شدتِ شیدایی، خود را گم کرده بودیم، آن یار اصلاً از حالِ بی‌خبرِ ما آگاهی نداشت.

نکته ادبی: فاعل 'او' اشاره به معشوق دارد که در اوج غفلت است.

او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت

و در حالی که ما از شدتِ شیدایی، خود را گم کرده بودیم، آن یار اصلاً از حالِ بی‌خبرِ ما آگاهی نداشت.

نکته ادبی: تضاد میان 'ما' (عاشقِ پرشور) و 'او' (معشوقِ غافل).

او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت

و در حالی که ما از شدتِ شیدایی، خود را گم کرده بودیم، آن یار اصلاً از حالِ بی‌خبرِ ما آگاهی نداشت.

نکته ادبی: نکته ادبی: آوردن دو بار 'خبر' با معانی متفاوت (اگاهی و غفلت).

او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت

و در حالی که ما از شدتِ شیدایی، خود را گم کرده بودیم، آن یار اصلاً از حالِ بی‌خبرِ ما آگاهی نداشت.

نکته ادبی: جمله حاکی از تنهاییِ درونیِ عاشق در میانه‌ی عشق است.

او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت

و در حالی که ما از شدتِ شیدایی، خود را گم کرده بودیم، آن یار اصلاً از حالِ بی‌خبرِ ما آگاهی نداشت.

نکته ادبی: استفاده از 'خود' برای تأکید بر شخصیت معشوق.

او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت

و در حالی که ما از شدتِ شیدایی، خود را گم کرده بودیم، آن یار اصلاً از حالِ بی‌خبرِ ما آگاهی نداشت.

نکته ادبی: ساختار نحوی جمله بر بی‌اهمیتیِ عاشق در نظرِ معشوق دلالت دارد.

او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت

و در حالی که ما از شدتِ شیدایی، خود را گم کرده بودیم، آن یار اصلاً از حالِ بی‌خبرِ ما آگاهی نداشت.

نکته ادبی: تضاد مفاهیم در مصرع: 'حال بی‌خبر' (بی‌خودیِ عاشق) در برابر 'خبر نداشتن' (جهلِ معشوق).

او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت

و در حالی که ما از شدتِ شیدایی، خود را گم کرده بودیم، آن یار اصلاً از حالِ بی‌خبرِ ما آگاهی نداشت.

نکته ادبی: استفاده از کلماتِ ساده و روان برای بیانِ پیچیدگیِ روانیِ عشق.

او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت

و در حالی که ما از شدتِ شیدایی، خود را گم کرده بودیم، آن یار اصلاً از حالِ بی‌خبرِ ما آگاهی نداشت.

نکته ادبی: تکرارِ فعل 'داشت' برای اتمامِ بیت.

ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم

او با نگاهش به ما چنان نگریست که ما بلافاصله گرفتارِ دامِ عشق و صیدِ او شدیم.

نکته ادبی: عبارت 'به چشم کرد' کنایه از نگاهِ افسونگر یا نگاهِ شکارچی به صید است.

ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم

او با نگاهش به ما چنان نگریست که ما بلافاصله گرفتارِ دامِ عشق و صیدِ او شدیم.

نکته ادبی: فعل 'صید شدن' استعاره از اسارت در عشق.

ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم

او با نگاهش به ما چنان نگریست که ما بلافاصله گرفتارِ دامِ عشق و صیدِ او شدیم.

نکته ادبی: کلمه 'که تا' نشان‌دهنده نتیجه‌گراییِ فعل نگاه کردن است.

ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم

او با نگاهش به ما چنان نگریست که ما بلافاصله گرفتارِ دامِ عشق و صیدِ او شدیم.

نکته ادبی: تکرار 'او' تأکید بر نقشِ محوریِ معشوق در اسارت عاشق دارد.

ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم

او با نگاهش به ما چنان نگریست که ما بلافاصله گرفتارِ دامِ عشق و صیدِ او شدیم.

نکته ادبی: استفاده از 'به چشم کرد' در ادبیات کهن به معنای نگاهِ نافذ و تأثیرگذار است.

ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت

اما پس از آنکه ما را به دام انداخت، دیگر هرگز با نگاهی از سرِ مهر و رحمت به ما ننگریست.

نکته ادبی: عبارت 'زان پس' به معنای 'از آن زمان به بعد' است.

زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت

اما پس از آنکه ما را به دام انداخت، دیگر هرگز با نگاهی از سرِ مهر و رحمت به ما ننگریست.

نکته ادبی: واژه 'چشم رحمت' کنایه از نگاهی است که شفقت و عشق را به همراه داشته باشد.

زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت

اما پس از آنکه ما را به دام انداخت، دیگر هرگز با نگاهی از سرِ مهر و رحمت به ما ننگریست.

نکته ادبی: تقابلِ 'چشم' در بیت قبل (نگاهی که به صید منجر شد) با 'چشم رحمت' در این بیت.

زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت

اما پس از آنکه ما را به دام انداخت، دیگر هرگز با نگاهی از سرِ مهر و رحمت به ما ننگریست.

نکته ادبی: تکرار 'نظر نداشت' برای تأکید بر بی‌توجهیِ مداوم معشوق.

زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت

اما پس از آنکه ما را به دام انداخت، دیگر هرگز با نگاهی از سرِ مهر و رحمت به ما ننگریست.

نکته ادبی: ساختار جمله بیان‌گرِ ناامیدیِ قطعیِ عاشق است.

زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت

اما پس از آنکه ما را به دام انداخت، دیگر هرگز با نگاهی از سرِ مهر و رحمت به ما ننگریست.

نکته ادبی: استعاره‌ی 'چشم' نمادِ اصلیِ در این غزل است.

زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت

اما پس از آنکه ما را به دام انداخت، دیگر هرگز با نگاهی از سرِ مهر و رحمت به ما ننگریست.

نکته ادبی: استفاده از 'رحمت' به جای عشق، سطح معنوی یا التماسیِ عشق را نشان می‌دهد.

زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت

اما پس از آنکه ما را به دام انداخت، دیگر هرگز با نگاهی از سرِ مهر و رحمت به ما ننگریست.

نکته ادبی: فعلِ منفی 'نداشت' بر تداومِ بی‌مهری تأکید دارد.

زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت

اما پس از آنکه ما را به دام انداخت، دیگر هرگز با نگاهی از سرِ مهر و رحمت به ما ننگریست.

نکته ادبی: حفظِ انسجامِ داستانِ عاشقانه در ابیات.

زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت

اما پس از آنکه ما را به دام انداخت، دیگر هرگز با نگاهی از سرِ مهر و رحمت به ما ننگریست.

نکته ادبی: نکته نحوی: 'زان پس' قید زمان برای آغاز بی‌وفایی است.

زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت

اما پس از آنکه ما را به دام انداخت، دیگر هرگز با نگاهی از سرِ مهر و رحمت به ما ننگریست.

نکته ادبی: تکرار معنایی با ابیات قبل که مکمل داستان هستند.

گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد

معشوق گفت: «من به دنبالِ ظلم و ستم نیستم»، اما در عمل، از این ادعا فراتر نرفت و همچنان بر همان ستمِ خود باقی ماند.

نکته ادبی: کلمه 'جفا' به معنای ظلم و ستم عاشقانه است که در ادبیات کلاسیک بسیار رایج است.

گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد

معشوق گفت: «من به دنبالِ ظلم و ستم نیستم»، اما در عمل، از این ادعا فراتر نرفت و همچنان بر همان ستمِ خود باقی ماند.

نکته ادبی: عبارت 'گذر نکرد' کنایه از عمل نکردن به حرف و ادعا است.

گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد

او مدعی شد که قصدِ آزار و ستم ندارد، اما در حقیقت از بندِ خودخواهی و منیتِ خویش رها نشد تا بتواند به وفاداری دست یابد.

نکته ادبی: زین خود گذر نکرد کنایه از عبور نکردن از خودخواهی و ایگو است.

گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد

او مدعی شد که قصدِ آزار و ستم ندارد، اما در حقیقت از بندِ خودخواهی و منیتِ خویش رها نشد تا بتواند به وفاداری دست یابد.

نکته ادبی: زین خود گذر نکرد کنایه از عبور نکردن از خودخواهی و ایگو است.

گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد

او مدعی شد که قصدِ آزار و ستم ندارد، اما در حقیقت از بندِ خودخواهی و منیتِ خویش رها نشد تا بتواند به وفاداری دست یابد.

نکته ادبی: زین خود گذر نکرد کنایه از عبور نکردن از خودخواهی و ایگو است.

گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

وی وعده داد که وفاداری پیشه کند، اما این قول و قرار از جانب او، هیچ تأثیر مثبتی نداشت و به نتیجه نرسید.

نکته ادبی: زان خود در اینجا به معنای «از جانب او» است که نشان‌دهنده ناکارآمدی وعده معشوق است.

گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

وی وعده داد که وفاداری پیشه کند، اما این قول و قرار از جانب او، هیچ تأثیر مثبتی نداشت و به نتیجه نرسید.

نکته ادبی: زان خود در اینجا به معنای «از جانب او» است که نشان‌دهنده ناکارآمدی وعده معشوق است.

گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

وی وعده داد که وفاداری پیشه کند، اما این قول و قرار از جانب او، هیچ تأثیر مثبتی نداشت و به نتیجه نرسید.

نکته ادبی: زان خود در اینجا به معنای «از جانب او» است که نشان‌دهنده ناکارآمدی وعده معشوق است.

گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

وی وعده داد که وفاداری پیشه کند، اما این قول و قرار از جانب او، هیچ تأثیر مثبتی نداشت و به نتیجه نرسید.

نکته ادبی: زان خود در اینجا به معنای «از جانب او» است که نشان‌دهنده ناکارآمدی وعده معشوق است.

گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

وی وعده داد که وفاداری پیشه کند، اما این قول و قرار از جانب او، هیچ تأثیر مثبتی نداشت و به نتیجه نرسید.

نکته ادبی: زان خود در اینجا به معنای «از جانب او» است که نشان‌دهنده ناکارآمدی وعده معشوق است.

گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

وی وعده داد که وفاداری پیشه کند، اما این قول و قرار از جانب او، هیچ تأثیر مثبتی نداشت و به نتیجه نرسید.

نکته ادبی: زان خود در اینجا به معنای «از جانب او» است که نشان‌دهنده ناکارآمدی وعده معشوق است.

گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

وی وعده داد که وفاداری پیشه کند، اما این قول و قرار از جانب او، هیچ تأثیر مثبتی نداشت و به نتیجه نرسید.

نکته ادبی: زان خود در اینجا به معنای «از جانب او» است که نشان‌دهنده ناکارآمدی وعده معشوق است.

گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

وی وعده داد که وفاداری پیشه کند، اما این قول و قرار از جانب او، هیچ تأثیر مثبتی نداشت و به نتیجه نرسید.

نکته ادبی: زان خود در اینجا به معنای «از جانب او» است که نشان‌دهنده ناکارآمدی وعده معشوق است.

گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

وی وعده داد که وفاداری پیشه کند، اما این قول و قرار از جانب او، هیچ تأثیر مثبتی نداشت و به نتیجه نرسید.

نکته ادبی: زان خود در اینجا به معنای «از جانب او» است که نشان‌دهنده ناکارآمدی وعده معشوق است.

گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

وی وعده داد که وفاداری پیشه کند، اما این قول و قرار از جانب او، هیچ تأثیر مثبتی نداشت و به نتیجه نرسید.

نکته ادبی: زان خود در اینجا به معنای «از جانب او» است که نشان‌دهنده ناکارآمدی وعده معشوق است.

گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

وی وعده داد که وفاداری پیشه کند، اما این قول و قرار از جانب او، هیچ تأثیر مثبتی نداشت و به نتیجه نرسید.

نکته ادبی: زان خود در اینجا به معنای «از جانب او» است که نشان‌دهنده ناکارآمدی وعده معشوق است.

وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد

فرصتِ وصال از دست رفت، چرا که بضاعت و اسبابِ لازم برای وفاداری فراهم نبود.

نکته ادبی: کیسه به معنای بضاعت، دارایی یا اسبابِ همراه است که در اینجا استعاره از فراهم نبودن شرایط وصال است.

وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد

فرصتِ وصال از دست رفت، چرا که بضاعت و اسبابِ لازم برای وفاداری فراهم نبود.

نکته ادبی: کیسه به معنای بضاعت، دارایی یا اسبابِ همراه است که در اینجا استعاره از فراهم نبودن شرایط وصال است.

وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد

فرصتِ وصال از دست رفت، چرا که بضاعت و اسبابِ لازم برای وفاداری فراهم نبود.

نکته ادبی: کیسه به معنای بضاعت، دارایی یا اسبابِ همراه است که در اینجا استعاره از فراهم نبودن شرایط وصال است.

وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد

فرصتِ وصال از دست رفت، چرا که بضاعت و اسبابِ لازم برای وفاداری فراهم نبود.

نکته ادبی: کیسه به معنای بضاعت، دارایی یا اسبابِ همراه است که در اینجا استعاره از فراهم نبودن شرایط وصال است.

وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد

فرصتِ وصال از دست رفت، چرا که بضاعت و اسبابِ لازم برای وفاداری فراهم نبود.

نکته ادبی: کیسه به معنای بضاعت، دارایی یا اسبابِ همراه است که در اینجا استعاره از فراهم نبودن شرایط وصال است.

وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت

زخمِ دوری و بلا بر جان نشست، زیرا سینه و روحم هیچ سپر و محافظی در برابر این مصیبت نداشت.

نکته ادبی: سینه سپر نداشت کنایه از آسیب‌پذیر بودن و بی‌دفاع بودن در برابر رنج عشق است.

زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت

زخمِ دوری و بلا بر جان نشست، زیرا سینه و روحم هیچ سپر و محافظی در برابر این مصیبت نداشت.

نکته ادبی: سینه سپر نداشت کنایه از آسیب‌پذیر بودن و بی‌دفاع بودن در برابر رنج عشق است.

زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت

زخمِ دوری و بلا بر جان نشست، زیرا سینه و روحم هیچ سپر و محافظی در برابر این مصیبت نداشت.

نکته ادبی: سینه سپر نداشت کنایه از آسیب‌پذیر بودن و بی‌دفاع بودن در برابر رنج عشق است.

زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت

زخمِ دوری و بلا بر جان نشست، زیرا سینه و روحم هیچ سپر و محافظی در برابر این مصیبت نداشت.

نکته ادبی: سینه سپر نداشت کنایه از آسیب‌پذیر بودن و بی‌دفاع بودن در برابر رنج عشق است.

زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت

زخمِ دوری و بلا بر جان نشست، زیرا سینه و روحم هیچ سپر و محافظی در برابر این مصیبت نداشت.

نکته ادبی: سینه سپر نداشت کنایه از آسیب‌پذیر بودن و بی‌دفاع بودن در برابر رنج عشق است.

زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت

زخمِ دوری و بلا بر جان نشست، زیرا سینه و روحم هیچ سپر و محافظی در برابر این مصیبت نداشت.

نکته ادبی: سینه سپر نداشت کنایه از آسیب‌پذیر بودن و بی‌دفاع بودن در برابر رنج عشق است.

زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت

زخمِ دوری و بلا بر جان نشست، زیرا سینه و روحم هیچ سپر و محافظی در برابر این مصیبت نداشت.

نکته ادبی: سینه سپر نداشت کنایه از آسیب‌پذیر بودن و بی‌دفاع بودن در برابر رنج عشق است.

زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت

زخمِ دوری و بلا بر جان نشست، زیرا سینه و روحم هیچ سپر و محافظی در برابر این مصیبت نداشت.

نکته ادبی: سینه سپر نداشت کنایه از آسیب‌پذیر بودن و بی‌دفاع بودن در برابر رنج عشق است.

زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت

زخمِ دوری و بلا بر جان نشست، زیرا سینه و روحم هیچ سپر و محافظی در برابر این مصیبت نداشت.

نکته ادبی: سینه سپر نداشت کنایه از آسیب‌پذیر بودن و بی‌دفاع بودن در برابر رنج عشق است.

زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت

زخمِ دوری و بلا بر جان نشست، زیرا سینه و روحم هیچ سپر و محافظی در برابر این مصیبت نداشت.

نکته ادبی: سینه سپر نداشت کنایه از آسیب‌پذیر بودن و بی‌دفاع بودن در برابر رنج عشق است.

زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت

زخمِ دوری و بلا بر جان نشست، زیرا سینه و روحم هیچ سپر و محافظی در برابر این مصیبت نداشت.

نکته ادبی: سینه سپر نداشت کنایه از آسیب‌پذیر بودن و بی‌دفاع بودن در برابر رنج عشق است.

گفتند خرم است شبستان وصل او گفتند خرم است شبستان وصل او

همگان می‌گفتند که جایگاه و خلوتگاهِ وصالِ او بسیار پرشور و خرم و دل‌انگیز است.

نکته ادبی: شبستان استعاره از خلوتگاهِ خصوصی و محلِ حضور معشوق است.

گفتند خرم است شبستان وصل او گفتند خرم است شبستان وصل او

همگان می‌گفتند که جایگاه و خلوتگاهِ وصالِ او بسیار پرشور و خرم و دل‌انگیز است.

نکته ادبی: شبستان استعاره از خلوتگاهِ خصوصی و محلِ حضور معشوق است.

گفتند خرم است شبستان وصل او گفتند خرم است شبستان وصل او

همگان می‌گفتند که جایگاه و خلوتگاهِ وصالِ او بسیار پرشور و خرم و دل‌انگیز است.

نکته ادبی: شبستان استعاره از خلوتگاهِ خصوصی و محلِ حضور معشوق است.

گفتند خرم است شبستان وصل او گفتند خرم است شبستان وصل او

همگان می‌گفتند که جایگاه و خلوتگاهِ وصالِ او بسیار پرشور و خرم و دل‌انگیز است.

نکته ادبی: شبستان استعاره از خلوتگاهِ خصوصی و محلِ حضور معشوق است.

گفتند خرم است شبستان وصل او گفتند خرم است شبستان وصل او

همگان می‌گفتند که جایگاه و خلوتگاهِ وصالِ او بسیار پرشور و خرم و دل‌انگیز است.

نکته ادبی: شبستان استعاره از خلوتگاهِ خصوصی و محلِ حضور معشوق است.

گفتند خرم است شبستان وصل او رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

به امیدِ گرفتنِ اجازه ورود به آن خلوتگاه رفتم، اما دریافتم که هیچ راه و درِ ورودی برای من وجود ندارد.

نکته ادبی: بار خواستن کنایه از تقاضای اجازه ورود یا تشرف است.

رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

به امیدِ گرفتنِ اجازه ورود به آن خلوتگاه رفتم، اما دریافتم که هیچ راه و درِ ورودی برای من وجود ندارد.

نکته ادبی: بار خواستن کنایه از تقاضای اجازه ورود یا تشرف است.

رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

به امیدِ گرفتنِ اجازه ورود به آن خلوتگاه رفتم، اما دریافتم که هیچ راه و درِ ورودی برای من وجود ندارد.

نکته ادبی: بار خواستن کنایه از تقاضای اجازه ورود یا تشرف است.

رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

به امیدِ گرفتنِ اجازه ورود به آن خلوتگاه رفتم، اما دریافتم که هیچ راه و درِ ورودی برای من وجود ندارد.

نکته ادبی: بار خواستن کنایه از تقاضای اجازه ورود یا تشرف است.

رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

به امیدِ گرفتنِ اجازه ورود به آن خلوتگاه رفتم، اما دریافتم که هیچ راه و درِ ورودی برای من وجود ندارد.

نکته ادبی: بار خواستن کنایه از تقاضای اجازه ورود یا تشرف است.

رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

به امیدِ گرفتنِ اجازه ورود به آن خلوتگاه رفتم، اما دریافتم که هیچ راه و درِ ورودی برای من وجود ندارد.

نکته ادبی: بار خواستن کنایه از تقاضای اجازه ورود یا تشرف است.

رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

به امیدِ گرفتنِ اجازه ورود به آن خلوتگاه رفتم، اما دریافتم که هیچ راه و درِ ورودی برای من وجود ندارد.

نکته ادبی: بار خواستن کنایه از تقاضای اجازه ورود یا تشرف است.

رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

به امیدِ گرفتنِ اجازه ورود به آن خلوتگاه رفتم، اما دریافتم که هیچ راه و درِ ورودی برای من وجود ندارد.

نکته ادبی: بار خواستن کنایه از تقاضای اجازه ورود یا تشرف است.

رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

به امیدِ گرفتنِ اجازه ورود به آن خلوتگاه رفتم، اما دریافتم که هیچ راه و درِ ورودی برای من وجود ندارد.

نکته ادبی: بار خواستن کنایه از تقاضای اجازه ورود یا تشرف است.

رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

به امیدِ گرفتنِ اجازه ورود به آن خلوتگاه رفتم، اما دریافتم که هیچ راه و درِ ورودی برای من وجود ندارد.

نکته ادبی: بار خواستن کنایه از تقاضای اجازه ورود یا تشرف است.

رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

به امیدِ گرفتنِ اجازه ورود به آن خلوتگاه رفتم، اما دریافتم که هیچ راه و درِ ورودی برای من وجود ندارد.

نکته ادبی: بار خواستن کنایه از تقاضای اجازه ورود یا تشرف است.

گفتم که بر پرم سوی بام سرای او گفتم که بر پرم سوی بام سرای او

تصمیم گرفتم که با پریدن و اوج گرفتن، خود را به بامِ سرای او برسانم.

نکته ادبی: بر پریدن کنایه از تلاشِ روح برای صعود و رسیدن به ساحتِ معشوق است.

گفتم که بر پرم سوی بام سرای او گفتم که بر پرم سوی بام سرای او

تصمیم گرفتم که با پریدن و اوج گرفتن، خود را به بامِ سرای او برسانم.

نکته ادبی: بر پریدن کنایه از تلاشِ روح برای صعود و رسیدن به ساحتِ معشوق است.

گفتم که بر پرم سوی بام سرای او گفتم که بر پرم سوی بام سرای او

تصمیم گرفتم که با پریدن و اوج گرفتن، خود را به بامِ سرای او برسانم.

نکته ادبی: بر پریدن کنایه از تلاشِ روح برای صعود و رسیدن به ساحتِ معشوق است.

گفتم که بر پرم سوی بام سرای او گفتم که بر پرم سوی بام سرای او

تصمیم گرفتم که با پریدن و اوج گرفتن، خود را به بامِ سرای او برسانم.

نکته ادبی: بر پریدن کنایه از تلاشِ روح برای صعود و رسیدن به ساحتِ معشوق است.

گفتم که بر پرم سوی بام سرای او گفتم که بر پرم سوی بام سرای او

در اندیشه‌ام گذشت که همچون پرنده‌ای، پروازکنان خود را به بامِ خانه‌ی یار برسانم.

نکته ادبی: بام سرای استعاره از جایگاه بلند و مقامِ رفیعِ معشوق است.

گفتم که بر پرم سوی بام سرای او چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

اما این نیت چه سودی داشت، هنگامی که پرنده‌ی اراده و بلندپروازیِ من، بال و پرِ کافی برای این پرواز را نداشت؟

نکته ادبی: «مرغ همت» اضافه استعاری است و بر اراده و تواناییِ درونی انسان دلالت دارد.

گفتم که بر پرم سوی بام سرای او گفتم که بر پرم سوی بام سرای او

قصد کردم که به سوی بامِ خانه‌ی او پرواز کنم و به آستانش برسم.

نکته ادبی: بامِ سرا، استعاره از مقامِ رفیعِ معشوق است.

گفتم که بر پرم سوی بام سرای او چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

اما چه فایده، در حالی که مرغِ بلندهمتیِ من، پر و بالِ لازم برای پریدن را نداشت.

نکته ادبی: مرغ همت، اضافه‌ی استعاری است که همت را به پرنده‌ای تشبیه کرده که برای پرواز به بال و پر نیاز دارد.

چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

اما چه فایده، در حالی که مرغِ بلندهمتیِ من، پر و بالِ لازم برای پریدن را نداشت.

نکته ادبی: تکرار مفهومِ عدمِ توانایی در پرواز برای رسیدن به اوجِ عشق.

چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

اما چه فایده، در حالی که مرغِ بلندهمتیِ من، پر و بالِ لازم برای پریدن را نداشت.

نکته ادبی: تکرار بر ناتوانیِ اراده در برابرِ عظمتِ معشوق.

چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

اما چه فایده، در حالی که مرغِ بلندهمتیِ من، پر و بالِ لازم برای پریدن را نداشت.

نکته ادبی: اشاره به فقدانِ ابزارِ معنوی برای صعود.

چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

اما چه فایده، در حالی که مرغِ بلندهمتیِ من، پر و بالِ لازم برای پریدن را نداشت.

نکته ادبی: بیانِ ناامیدی از وصال به سببِ نقصِ درونی.

چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

اما چه فایده، در حالی که مرغِ بلندهمتیِ من، پر و بالِ لازم برای پریدن را نداشت.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی مرغ برای تأکید بر پرواز.

چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

اما چه فایده، در حالی که مرغِ بلندهمتیِ من، پر و بالِ لازم برای پریدن را نداشت.

نکته ادبی: تأکید بر نبودِ اسبابِ موفقیت.

چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

اما چه فایده، در حالی که مرغِ بلندهمتیِ من، پر و بالِ لازم برای پریدن را نداشت.

نکته ادبی: بازگوییِ حسرتِ شاعر.

چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

اما چه فایده، در حالی که مرغِ بلندهمتیِ من، پر و بالِ لازم برای پریدن را نداشت.

نکته ادبی: اشاره به کوتاهیِ قامتِ همت.

چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

اما چه فایده، در حالی که مرغِ بلندهمتیِ من، پر و بالِ لازم برای پریدن را نداشت.

نکته ادبی: تأکید بر ناتوانیِ پرواز.

چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

اما چه فایده، در حالی که مرغِ بلندهمتیِ من، پر و بالِ لازم برای پریدن را نداشت.

نکته ادبی: تأکیدِ نهایی بر نقصِ توانِ شاعر.

خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش

خاقانی اگرچه در بازیِ وفاداری با غمِ معشوق، تمامِ هستیِ خود را شرط بست و بازی کرد.

نکته ادبی: نرد باختن، کنایه از سعی و تلاشِ بسیار در راهِ عشق است.

خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش

خاقانی اگرچه در بازیِ وفاداری با غمِ معشوق، تمامِ هستیِ خود را شرط بست و بازی کرد.

نکته ادبی: تداومِ فضای بازی و قمار در استعاره‌ی عشق.

خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش

خاقانی اگرچه در بازیِ وفاداری با غمِ معشوق، تمامِ هستیِ خود را شرط بست و بازی کرد.

نکته ادبی: اشاره به تعهدِ شاعر به عشق.

خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش

خاقانی اگرچه در بازیِ وفاداری با غمِ معشوق، تمامِ هستیِ خود را شرط بست و بازی کرد.

نکته ادبی: وفاداری به غم، پارادوکسی زیباست.

خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش

خاقانی اگرچه در بازیِ وفاداری با غمِ معشوق، تمامِ هستیِ خود را شرط بست و بازی کرد.

نکته ادبی: تأکید بر مخاطره‌جوییِ عاشق.

خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

اما سرانجام در بن‌بستِ «شش‌در» گرفتار شد که هیچ مهره‌ای توانِ عبور از آن را ندارد.

نکته ادبی: شش‌در، اصطلاحی در نرد برای گرفتاریِ مهره‌ها و نبودِ راهِ حرکت.

در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

اما سرانجام در بن‌بستِ «شش‌در» گرفتار شد که هیچ مهره‌ای توانِ عبور از آن را ندارد.

نکته ادبی: استعاره از تقدیرِ ناگزیر.

در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

اما سرانجام در بن‌بستِ «شش‌در» گرفتار شد که هیچ مهره‌ای توانِ عبور از آن را ندارد.

نکته ادبی: تداعیِ حسِ حبس و بن‌بست.

در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

اما سرانجام در بن‌بستِ «شش‌در» گرفتار شد که هیچ مهره‌ای توانِ عبور از آن را ندارد.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ مهره‌ی وجودیِ شاعر.

در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

اما سرانجام در بن‌بستِ «شش‌در» گرفتار شد که هیچ مهره‌ای توانِ عبور از آن را ندارد.

نکته ادبی: بن‌بستِ نهایی در عشق.

در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

اما سرانجام در بن‌بستِ «شش‌در» گرفتار شد که هیچ مهره‌ای توانِ عبور از آن را ندارد.

نکته ادبی: محدودیت در انتخاب.

در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

اما سرانجام در بن‌بستِ «شش‌در» گرفتار شد که هیچ مهره‌ای توانِ عبور از آن را ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر نبودِ راهِ فرار.

در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

اما سرانجام در بن‌بستِ «شش‌در» گرفتار شد که هیچ مهره‌ای توانِ عبور از آن را ندارد.

نکته ادبی: گرفتاری در چنبره‌ی بازی.

در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

اما سرانجام در بن‌بستِ «شش‌در» گرفتار شد که هیچ مهره‌ای توانِ عبور از آن را ندارد.

نکته ادبی: استعاره از شکست در عشق.

در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

اما سرانجام در بن‌بستِ «شش‌در» گرفتار شد که هیچ مهره‌ای توانِ عبور از آن را ندارد.

نکته ادبی: بیانِ استیصال.

در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

اما سرانجام در بن‌بستِ «شش‌در» گرفتار شد که هیچ مهره‌ای توانِ عبور از آن را ندارد.

نکته ادبی: پایانِ ناخوشِ بازیِ سرنوشت.