دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۴۴

خاقانی
ای باد صبح بین که کجا می فرستمت ای باد صبح بین که کجا می فرستمت
ای باد صبح بین که کجا می فرستمت ای باد صبح بین که کجا می فرستمت
ای باد صبح بین که کجا می فرستمت ای باد صبح بین که کجا می فرستمت
ای باد صبح بین که کجا می فرستمت ای باد صبح بین که کجا می فرستمت
ای باد صبح بین که کجا می فرستمت ای باد صبح بین که کجا می فرستمت
ای باد صبح بین که کجا می فرستمت نزدیک آفتاب وفا می فرستمت
نزدیک آفتاب وفا می فرستمت
نزدیک آفتاب وفا می فرستمت
نزدیک آفتاب وفا می فرستمت
نزدیک آفتاب وفا می فرستمت
نزدیک آفتاب وفا می فرستمت
نزدیک آفتاب وفا می فرستمت
نزدیک آفتاب وفا می فرستمت
نزدیک آفتاب وفا می فرستمت
نزدیک آفتاب وفا می فرستمت
نزدیک آفتاب وفا می فرستمت
این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان
این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان
این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان
این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان
این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان
این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان کس را خبر مکن که کجا می فرستمت
کس را خبر مکن که کجا می فرستمت
کس را خبر مکن که کجا می فرستمت
کس را خبر مکن که کجا می فرستمت
کس را خبر مکن که کجا می فرستمت
کس را خبر مکن که کجا می فرستمت
کس را خبر مکن که کجا می فرستمت
کس را خبر مکن که کجا می فرستمت
کس را خبر مکن که کجا می فرستمت
کس را خبر مکن که کجا می فرستمت
کس را خبر مکن که کجا می فرستمت
تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس
تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس
تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس
تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس
تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس
تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس هم سوی بارگاه صفا می فرستمت
هم سوی بارگاه صفا می فرستمت
هم سوی بارگاه صفا می فرستمت
هم سوی بارگاه صفا می فرستمت
هم سوی بارگاه صفا می فرستمت
هم سوی بارگاه صفا می فرستمت
هم سوی بارگاه صفا می فرستمت
هم سوی بارگاه صفا می فرستمت
هم سوی بارگاه صفا می فرستمت
هم سوی بارگاه صفا می فرستمت
هم سوی بارگاه صفا می فرستمت
باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی
باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی
باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی
باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی
باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی
باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی آنجا برغم باد صبا می فرستمت
آنجا برغم باد صبا می فرستمت
آنجا برغم باد صبا می فرستمت
آنجا برغم باد صبا می فرستمت
آنجا برغم باد صبا می فرستمت
آنجا برغم باد صبا می فرستمت
آنجا برغم باد صبا می فرستمت
آنجا برغم باد صبا می فرستمت
آنجا برغم باد صبا می فرستمت
آنجا برغم باد صبا می فرستمت
آنجا برغم باد صبا می فرستمت
زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی
زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی
زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی
زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی
زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی
زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت
کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت
کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت
کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت
کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت
کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت
کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت
کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت
کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت
کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت
کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت
دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است
دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است
دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است
دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است
دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است
دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است نزد گره گشای هوا می فرستمت
نزد گره گشای هوا می فرستمت
نزد گره گشای هوا می فرستمت
نزد گره گشای هوا می فرستمت
نزد گره گشای هوا می فرستمت
نزد گره گشای هوا می فرستمت
نزد گره گشای هوا می فرستمت
نزد گره گشای هوا می فرستمت
نزد گره گشای هوا می فرستمت
نزد گره گشای هوا می فرستمت
نزد گره گشای هوا می فرستمت
جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است
جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است
جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است
جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است
جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است
جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟
ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟
ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟
ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟
ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟
ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟
ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟
ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟
ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟
ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟
ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟
این دردها که بر دل خاقانی آمده است این دردها که بر دل خاقانی آمده است
این دردها که بر دل خاقانی آمده است این دردها که بر دل خاقانی آمده است
این دردها که بر دل خاقانی آمده است این دردها که بر دل خاقانی آمده است
این دردها که بر دل خاقانی آمده است این دردها که بر دل خاقانی آمده است
این دردها که بر دل خاقانی آمده است این دردها که بر دل خاقانی آمده است
این دردها که بر دل خاقانی آمده است یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت
یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت
یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت
یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت
یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت
یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت
یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت
یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت
یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت
یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت
یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

ای باد صبح بین که کجا می فرستمت ای باد صبح بین که کجا می فرستمت

ای باد صبحگاهی، خوب تماشا کن و ببین که تو را به چه جایگاه والایی می‌فرستم.

نکته ادبی: خطاب به بادِ صبا، تشخص‌بخشی به پدیده‌های طبیعی برای ایفای نقشِ پیک.

ای باد صبح بین که کجا می فرستمت ای باد صبح بین که کجا می فرستمت

ای نسیم سحرگاهی، بدان و آگاه باش که تو را به چه مأموریت بزرگ و مهمی رهسپار می‌کنم.

نکته ادبی: خطاب به باد از سنت‌های کهن ادبی فارسی برای بیانِ گریزِ عاشق از تنهایی است.

ای باد صبح بین که کجا می فرستمت ای باد صبح بین که کجا می فرستمت

ای نسیم سحرگاهی، بدان و آگاه باش که تو را به چه مأموریت بزرگ و مهمی رهسپار می‌کنم.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر حساسیتِ مأموریت است.

ای باد صبح بین که کجا می فرستمت ای باد صبح بین که کجا می فرستمت

ای نسیم سحرگاهی، بدان و آگاه باش که تو را به چه مأموریت بزرگ و مهمی رهسپار می‌کنم.

نکته ادبی: استفاده از ضمیر دوم شخص برای جان‌بخشی به طبیعت.

ای باد صبح بین که کجا می فرستمت ای باد صبح بین که کجا می فرستمت

ای نسیم سحرگاهی، بدان و آگاه باش که تو را به چه مأموریت بزرگ و مهمی رهسپار می‌کنم.

نکته ادبی: فعل 'می‌فرستمت' به معنای گسیل داشتن و مأمور کردن است.

ای باد صبح بین که کجا می فرستمت ای باد صبح بین که کجا می فرستمت

ای نسیم سحرگاهی، بدان و آگاه باش که تو را به چه مأموریت بزرگ و مهمی رهسپار می‌کنم.

نکته ادبی: تداومِ خطابِ حماسی-عاشقانه به عنصرِ باد.

ای باد صبح بین که کجا می فرستمت نزدیک آفتاب وفا می فرستمت

تو را به سوی محبوبم که همچون خورشیدی عالم‌تاب در آسمان وفاداری می‌درخشد، روانه می‌کنم.

نکته ادبی: آفتاب وفا، استعاره‌ای از کمالِ معشوق در پیمان‌داری است.

نزدیک آفتاب وفا می فرستمت

تو را به سوی محبوبم که همچون خورشیدی عالم‌تاب در آسمان وفاداری می‌درخشد، روانه می‌کنم.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به آفتاب، دلالت بر بلندیِ مقام و گرمایِ عشق دارد.

نزدیک آفتاب وفا می فرستمت

تو را به سوی محبوبم که همچون خورشیدی عالم‌تاب در آسمان وفاداری می‌درخشد، روانه می‌کنم.

نکته ادبی: پیوند میان 'وفا' و 'آفتاب' بیانگرِ صفتِ پایداری در معشوق است.

نزدیک آفتاب وفا می فرستمت

تو را به سوی محبوبم که همچون خورشیدی عالم‌تاب در آسمان وفاداری می‌درخشد، روانه می‌کنم.

نکته ادبی: تکرارِ این عبارت بر اهمیتِ مقصد تأکید دارد.

نزدیک آفتاب وفا می فرستمت

تو را به سوی محبوبم که همچون خورشیدی عالم‌تاب در آسمان وفاداری می‌درخشد، روانه می‌کنم.

نکته ادبی: استعاره‌ی آفتاب، نوعی تضاد با ظلماتِ دوری را به ذهن متبادر می‌کند.

نزدیک آفتاب وفا می فرستمت

تو را به سوی محبوبم که همچون خورشیدی عالم‌تاب در آسمان وفاداری می‌درخشد، روانه می‌کنم.

نکته ادبی: مقامِ خطاب، جایگاهِ رفیعِ معشوق را نشان می‌دهد.

نزدیک آفتاب وفا می فرستمت

تو را به سوی محبوبم که همچون خورشیدی عالم‌تاب در آسمان وفاداری می‌درخشد، روانه می‌کنم.

نکته ادبی: ارتباط معنایی میان 'فرستادن' و 'وصال'.

نزدیک آفتاب وفا می فرستمت

تو را به سوی محبوبم که همچون خورشیدی عالم‌تاب در آسمان وفاداری می‌درخشد، روانه می‌کنم.

نکته ادبی: تأکید بر عنصر وفاداری به عنوان صفتِ اصلی معشوق.

نزدیک آفتاب وفا می فرستمت

تو را به سوی محبوبم که همچون خورشیدی عالم‌تاب در آسمان وفاداری می‌درخشد، روانه می‌کنم.

نکته ادبی: آرایه لف و نشر ضمنی در معنایِ آفتاب.

نزدیک آفتاب وفا می فرستمت

تو را به سوی محبوبم که همچون خورشیدی عالم‌تاب در آسمان وفاداری می‌درخشد، روانه می‌کنم.

نکته ادبی: نقشِ دستوری 'وفا' مضاف‌الیه برای آفتاب است.

نزدیک آفتاب وفا می فرستمت

تو را به سوی محبوبم که همچون خورشیدی عالم‌تاب در آسمان وفاداری می‌درخشد، روانه می‌کنم.

نکته ادبی: تأکید بر خصلتِ هدایت‌گریِ باد.

این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان

این نامه‌ی سربه‌مهر و رازآلود را به دست آن مهربانِ بی‌مانند برسان.

نکته ادبی: سربه‌مهر بودن کنایه از محرمانه بودنِ عشق است.

این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان

این نامه‌ی سربه‌مهر و رازآلود را به دست آن مهربانِ بی‌مانند برسان.

نکته ادبی: صفتِ مهربان در ادبیات کهن به معنای یاری‌دهنده و باوفا است.

این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان

این نامه‌ی سربه‌مهر و رازآلود را به دست آن مهربانِ بی‌مانند برسان.

نکته ادبی: تأکید بر حفظِ حریمِ نامه.

این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان

این نامه‌ی سربه‌مهر و رازآلود را به دست آن مهربانِ بی‌مانند برسان.

نکته ادبی: ارتباط معناییِ 'مهربان' با 'آفتاب وفا'.

این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان

این نامه‌ی سربه‌مهر و رازآلود را به دست آن مهربانِ بی‌مانند برسان.

نکته ادبی: استفاده از 'سر' به عنوان بخشی از ترکیبِ 'سربه‌مهر'.

این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان کس را خبر مکن که کجا می فرستمت

به هیچ‌کس بازگو مکن که تو را با چه پیامی و به کجا گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: تأکید بر رازداری که شرطِ اصلی عشق است.

کس را خبر مکن که کجا می فرستمت

به هیچ‌کس بازگو مکن که تو را با چه پیامی و به کجا گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: منع از افشایِ سر.

کس را خبر مکن که کجا می فرستمت

به هیچ‌کس بازگو مکن که تو را با چه پیامی و به کجا گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: جمله امری برای حفظ حریم خصوصی عشق.

کس را خبر مکن که کجا می فرستمت

به هیچ‌کس بازگو مکن که تو را با چه پیامی و به کجا گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: واژه 'کس' در اینجا عمومیت دارد.

کس را خبر مکن که کجا می فرستمت

به هیچ‌کس بازگو مکن که تو را با چه پیامی و به کجا گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: تکرار فعل در انتهای مصراع برای تقویت معنا.

کس را خبر مکن که کجا می فرستمت

به هیچ‌کس بازگو مکن که تو را با چه پیامی و به کجا گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: استفهام انکاری در نهان.

کس را خبر مکن که کجا می فرستمت

به هیچ‌کس بازگو مکن که تو را با چه پیامی و به کجا گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: پنهان‌کاری در تصوف نشانه‌ی احترام به معشوق است.

کس را خبر مکن که کجا می فرستمت

به هیچ‌کس بازگو مکن که تو را با چه پیامی و به کجا گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: تأکید بر یگانگیِ پیام.

کس را خبر مکن که کجا می فرستمت

به هیچ‌کس بازگو مکن که تو را با چه پیامی و به کجا گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: حذفِ مفعول (نامه) برای ایجاز.

کس را خبر مکن که کجا می فرستمت

به هیچ‌کس بازگو مکن که تو را با چه پیامی و به کجا گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: پیوندِ میانِ مکانِ معشوق و پنهان‌کاری.

کس را خبر مکن که کجا می فرستمت

به هیچ‌کس بازگو مکن که تو را با چه پیامی و به کجا گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: اهمیتِ رازداری در ادبیاتِ عرفانی.

تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس

تو خود پرتویی از نور و پاکیِ آن بارگاهِ انس و الفت هستی.

نکته ادبی: استعاره‌ی 'پرتو' نشان‌دهنده‌ی تجلی‌گریِ نسیم است.

تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس

تو خود پرتویی از نور و پاکیِ آن بارگاهِ انس و الفت هستی.

نکته ادبی: بارگاهِ انس، کنایه از حریمِ خاصِ الهی یا معشوق است.

تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس

تو خود پرتویی از نور و پاکیِ آن بارگاهِ انس و الفت هستی.

نکته ادبی: انس به معنای آرامش‌بخشی در کنارِ معشوق.

تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس

تو خود پرتویی از نور و پاکیِ آن بارگاهِ انس و الفت هستی.

نکته ادبی: پرتو، دلالت بر خروج از مبدأِ نور دارد.

تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس

تو خود پرتویی از نور و پاکیِ آن بارگاهِ انس و الفت هستی.

نکته ادبی: استفاده از 'تو' برای شخصی‌سازیِ عنصرِ باد.

تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس هم سوی بارگاه صفا می فرستمت

من نیز تو را به سوی همان بارگاهِ پاک و بی‌غبار بازمی‌گردانم.

نکته ادبی: بارگاهِ صفا، تکرارِ مضمونِ بارگاهِ انس با تاکید بر پاکیزگی.

هم سوی بارگاه صفا می فرستمت

من نیز تو را به سوی همان بارگاهِ پاک و بی‌غبار بازمی‌گردانم.

نکته ادبی: صفا به معنای خلوص و عدمِ کدورت است.

هم سوی بارگاه صفا می فرستمت

من نیز تو را به سوی همان بارگاهِ پاک و بی‌غبار بازمی‌گردانم.

نکته ادبی: هم‌سوییِ بازگشتِ نسیم به مقصد.

هم سوی بارگاه صفا می فرستمت

من نیز تو را به سوی همان بارگاهِ پاک و بی‌غبار بازمی‌گردانم.

نکته ادبی: تقابلِ 'بارگاه' با دنیایِ مادی.

هم سوی بارگاه صفا می فرستمت

من نیز تو را به سوی همان بارگاهِ پاک و بی‌غبار بازمی‌گردانم.

نکته ادبی: ارتباطِ 'هم' با بازگشتِ مجدد.

هم سوی بارگاه صفا می فرستمت

من نیز تو را به سوی همان بارگاهِ پاک و بی‌غبار بازمی‌گردانم.

نکته ادبی: استعاره‌ی بارگاه برای مقامِ معشوق.

هم سوی بارگاه صفا می فرستمت

من نیز تو را به سوی همان بارگاهِ پاک و بی‌غبار بازمی‌گردانم.

نکته ادبی: دقت در واژه‌ی 'صفا' در برابرِ هیاهویِ دنیا.

هم سوی بارگاه صفا می فرستمت

من نیز تو را به سوی همان بارگاهِ پاک و بی‌غبار بازمی‌گردانم.

نکته ادبی: تکرارِ فعل فرستادن برای تأکید بر مأموریت.

هم سوی بارگاه صفا می فرستمت

من نیز تو را به سوی همان بارگاهِ پاک و بی‌غبار بازمی‌گردانم.

نکته ادبی: بازگشت به اصل.

هم سوی بارگاه صفا می فرستمت

من نیز تو را به سوی همان بارگاهِ پاک و بی‌غبار بازمی‌گردانم.

نکته ادبی: آوایِ کلماتِ 'بارگاه' و 'صفا' هماهنگیِ موسیقیایی دارند.

هم سوی بارگاه صفا می فرستمت

من نیز تو را به سوی همان بارگاهِ پاک و بی‌غبار بازمی‌گردانم.

نکته ادبی: استفاده از 'هم' به معنای تأکید بر مقصد.

باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی

باد صبا معمولاً دروغگو و فریبنده است، اما تو برخلاف او، صادق و راست‌گو هستی.

نکته ادبی: تضاد میان صبایِ فریبنده و بادِ پیام‌رسانِ صادق.

باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی

باد صبا معمولاً دروغگو و فریبنده است، اما تو برخلاف او، صادق و راست‌گو هستی.

نکته ادبی: صبا در ادبیات کلاسیک همواره متهم به سخن‌چینی و دروغگویی است.

باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی

باد صبا که در باورِ شاعر، پیام‌آوری دمدمی‌مزاج است، دروغ‌گوست و تنها تو هستی که کلامت راست و قابلِ اطمینان است.

نکته ادبی: باد صبا: نماد پیام‌آورِ ناپایدار. دروغ‌زن: کنایه از بی‌وفایی و عدمِ ثبات.

باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی

باد صبا که در باورِ شاعر، پیام‌آوری دمدمی‌مزاج است، دروغ‌گوست و تنها تو هستی که کلامت راست و قابلِ اطمینان است.

نکته ادبی: تضاد میان صبا و مخاطب به عنوان نمادهای دروغ و راست.

باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی

باد صبا که در باورِ شاعر، پیام‌آوری دمدمی‌مزاج است، دروغ‌گوست و تنها تو هستی که کلامت راست و قابلِ اطمینان است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر اصالتِ کلامِ مخاطب.

باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی آنجا برغم باد صبا می فرستمت

باد صبا دروغ‌گوست و تو راست‌گو؛ من با وجودِ مخالفت و ناسازگاریِ این باد، تو را به سویِ آن مقصدِ مقصود می‌فرستم.

نکته ادبی: برغم: به معنی علی‌رغم و به کوریِ چشمِ کسی.

آنجا برغم باد صبا می فرستمت

من با وجودِ ناسازگاری و مخالفتِ باد صبا، تو را به سویِ آن مکانِ مورد نظر گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: استعاره از ارسالِ پیام یا جان به سوی معشوق.

آنجا برغم باد صبا می فرستمت

من با وجودِ ناسازگاری و مخالفتِ باد صبا، تو را به سویِ آن مکانِ مورد نظر گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: حفظ انسجام در تصویرسازی سفرِ روحی.

آنجا برغم باد صبا می فرستمت

من با وجودِ ناسازگاری و مخالفتِ باد صبا، تو را به سویِ آن مکانِ مورد نظر گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: ادامه کنشِ فرستادن به عنوان امری عزم‌جزم.

آنجا برغم باد صبا می فرستمت

من با وجودِ ناسازگاری و مخالفتِ باد صبا، تو را به سویِ آن مکانِ مورد نظر گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: فعلِ می فرستمت در زمان حال استمراری نشان‌دهنده تداومِ آرزو.

آنجا برغم باد صبا می فرستمت

من با وجودِ ناسازگاری و مخالفتِ باد صبا، تو را به سویِ آن مکانِ مورد نظر گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: تأکید بر اراده شاعر در نادیده گرفتنِ واسطه‌های نامطمئن.

آنجا برغم باد صبا می فرستمت

من با وجودِ ناسازگاری و مخالفتِ باد صبا، تو را به سویِ آن مکانِ مورد نظر گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: تکرارِ فعل به دلیلِ پیوستگیِ معنایی ابیات.

آنجا برغم باد صبا می فرستمت

من با وجودِ ناسازگاری و مخالفتِ باد صبا، تو را به سویِ آن مکانِ مورد نظر گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ طردِ واسطه.

آنجا برغم باد صبا می فرستمت

من با وجودِ ناسازگاری و مخالفتِ باد صبا، تو را به سویِ آن مکانِ مورد نظر گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: ارسالِ جان به پیشگاهِ معبود.

آنجا برغم باد صبا می فرستمت

من با وجودِ ناسازگاری و مخالفتِ باد صبا، تو را به سویِ آن مکانِ مورد نظر گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: استعاره از رها کردنِ نفس.

آنجا برغم باد صبا می فرستمت

من با وجودِ ناسازگاری و مخالفتِ باد صبا، تو را به سویِ آن مکانِ مورد نظر گسیل می‌دارم.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر عزمِ راسخ.

زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی

ای کسی که قبایِ زرین بر تن داری، از ابرهایِ سحرگاهی زره بپوش و خود را آماده کن.

نکته ادبی: زرین قبا: استعاره از خورشید یا نورِ صبحگاهی. زره زدن: کنایه از تجهیز شدن.

زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی

ای کسی که قبایِ زرین بر تن داری، از ابرهایِ سحرگاهی زره بپوش و خود را آماده کن.

نکته ادبی: تجسیمِ عناصر طبیعت در هیبتِ رزم‌جویان.

زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی

ای کسی که قبایِ زرین بر تن داری، از ابرهایِ سحرگاهی زره بپوش و خود را آماده کن.

نکته ادبی: تصویرسازی لطیف از پیوندِ نور و ابر.

زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی

ای کسی که قبایِ زرین بر تن داری، از ابرهایِ سحرگاهی زره بپوش و خود را آماده کن.

نکته ادبی: استعاره از تلالوِ صبح.

زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی

ای کسی که قبایِ زرین بر تن داری، از ابرهایِ سحرگاهی زره بپوش و خود را آماده کن.

نکته ادبی: تکرارِ تصویرسازیِ حماسی-تغزلی.

زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت

ای کسی که قبایِ زرین بر تن داری، از ابرهایِ سحرگاهی زره بپوش، که من تو را همچون پیکی که آماده‌یِ سفر است، به آن سو می‌فرستم.

نکته ادبی: پیکِ بسته قبا: پیکی که کمر بسته و آماده‌یِ سفر است.

کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت

من تو را همچون پیکی که کمر به خدمت بسته است، به آن سو روانه می‌کنم.

نکته ادبی: تشبیه: تو به مانندِ پیک.

کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت

من تو را همچون پیکی که کمر به خدمت بسته است، به آن سو روانه می‌کنم.

نکته ادبی: بسته قبا بودن کنایه از آمادگی برای سلوک است.

کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت

من تو را همچون پیکی که کمر به خدمت بسته است، به آن سو روانه می‌کنم.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ ماموریت.

کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت

من تو را همچون پیکی که کمر به خدمت بسته است، به آن سو روانه می‌کنم.

نکته ادبی: استعاره از جانِ سالک.

کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت

من تو را همچون پیکی که کمر به خدمت بسته است، به آن سو روانه می‌کنم.

نکته ادبی: تکرارِ تاکید بر پیک بودنِ جان.

کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت

من تو را همچون پیکی که کمر به خدمت بسته است، به آن سو روانه می‌کنم.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ ابلاغِ پیام.

کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت

من تو را همچون پیکی که کمر به خدمت بسته است، به آن سو روانه می‌کنم.

نکته ادبی: تکرارِ تصویرِ سفرِ معنوی.

کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت

من تو را همچون پیکی که کمر به خدمت بسته است، به آن سو روانه می‌کنم.

نکته ادبی: تاکید بر هدفمندیِ حرکت.

کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت

من تو را همچون پیکی که کمر به خدمت بسته است، به آن سو روانه می‌کنم.

نکته ادبی: تکرار برای تداومِ لحن.

کانجا چو پیک بسته قبا می فرستمت

من تو را همچون پیکی که کمر به خدمت بسته است، به آن سو روانه می‌کنم.

نکته ادبی: پایانِ بخشِ توصیفِ پیک.

دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است

هوس‌ها و دلبستگی‌هایِ دنیوی، به رشته‌یِ جانِ من گره زده‌اند و مرا گرفتار کرده‌اند.

نکته ادبی: هوا: ایهام بینِ عنصرِ هوا و هوایِ نفس. رشته‌یِ جان: استعاره از هستی و حیات.

دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است

هوس‌ها و دلبستگی‌هایِ دنیوی، به رشته‌یِ جانِ من گره زده‌اند و مرا گرفتار کرده‌اند.

نکته ادبی: گره زدن: نمادِ بند و اسارت.

دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است

هوس‌ها و دلبستگی‌هایِ دنیوی، به رشته‌یِ جانِ من گره زده‌اند و مرا گرفتار کرده‌اند.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ اسارت.

دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است

هوس‌ها و دلبستگی‌هایِ دنیوی، به رشته‌یِ جانِ من گره زده‌اند و مرا گرفتار کرده‌اند.

نکته ادبی: تاکید بر دشواریِ رهایی.

دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است

هوس‌ها و دلبستگی‌هایِ دنیوی، به رشته‌یِ جانِ من گره زده‌اند و مرا گرفتار کرده‌اند.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ پیوندِ جان با دنیا.

دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است نزد گره گشای هوا می فرستمت

هوس‌ها به جانم گره زده‌اند و من تو را به سویِ آن کسی می‌فرستم که گره‌گشایِ این هواها (هوس‌ها)ست.

نکته ادبی: گره‌گشا: استعاره از خداوند یا پیرِ راه.

نزد گره گشای هوا می فرستمت

من تو را به نزدِ کسی می‌فرستم که گره‌گشایِ هوایِ نفس و مشکلاتِ من است.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ نجات‌بخش.

نزد گره گشای هوا می فرستمت

من تو را به نزدِ کسی می‌فرستم که گره‌گشایِ هوایِ نفس و مشکلاتِ من است.

نکته ادبی: تاکید بر قدرتِ گره‌گشایِ حق.

نزد گره گشای هوا می فرستمت

من تو را به نزدِ کسی می‌فرستم که گره‌گشایِ هوایِ نفس و مشکلاتِ من است.

نکته ادبی: تکرار برای تداومِ نیایش.

نزد گره گشای هوا می فرستمت

من تو را به نزدِ کسی می‌فرستم که گره‌گشایِ هوایِ نفس و مشکلاتِ من است.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ رهایی.

نزد گره گشای هوا می فرستمت

من تو را به نزدِ کسی می‌فرستم که گره‌گشایِ هوایِ نفس و مشکلاتِ من است.

نکته ادبی: استعاره از سلوکِ روحی.

نزد گره گشای هوا می فرستمت

من تو را به نزدِ کسی می‌فرستم که گره‌گشایِ هوایِ نفس و مشکلاتِ من است.

نکته ادبی: تکرارِ امید به گره‌گشایی.

نزد گره گشای هوا می فرستمت

من تو را به نزدِ کسی می‌فرستم که گره‌گشایِ هوایِ نفس و مشکلاتِ من است.

نکته ادبی: تکرارِ آرزویِ وصال.

نزد گره گشای هوا می فرستمت

من تو را به نزدِ کسی می‌فرستم که گره‌گشایِ هوایِ نفس و مشکلاتِ من است.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ نیاز.

نزد گره گشای هوا می فرستمت

من تو را به نزدِ کسی می‌فرستم که گره‌گشایِ هوایِ نفس و مشکلاتِ من است.

نکته ادبی: تکرارِ اطمینان به گره‌گشا.

نزد گره گشای هوا می فرستمت

من تو را به نزدِ کسی می‌فرستم که گره‌گشایِ هوایِ نفس و مشکلاتِ من است.

نکته ادبی: پایانِ بخشِ طلبِ گره‌گشایی.

جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است

جانِ آدمی حتی برایِ یک لحظه هم نمی‌تواند درنگ کند؛ چرا که عمر شتابان در حالِ گذشتن است.

نکته ادبی: درنگ: مکث و توقف. گذشتنی: کنایه از فناپذیری.

جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است

جانِ آدمی حتی برایِ یک لحظه هم نمی‌تواند درنگ کند؛ چرا که عمر شتابان در حالِ گذشتن است.

نکته ادبی: تاکید بر سرعتِ زوال.

جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است

جانِ آدمی حتی برایِ یک لحظه هم نمی‌تواند درنگ کند؛ چرا که عمر شتابان در حالِ گذشتن است.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ ناپایداریِ عمر.

جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است

جانِ آدمی حتی برایِ یک لحظه هم نمی‌تواند درنگ کند؛ چرا که عمر شتابان در حالِ گذشتن است.

نکته ادبی: پایانِ ابیات با لحنِ پندآموز.

جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است

عمر آدمی حتی لحظه‌ای درنگ نمی‌کند و به سرعت در حال سپری شدن است.

نکته ادبی: واژه جان در اینجا استعاره از عمر و هستی است که بی‌وقفه در حال گذر است.

جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟

اگر چنین نبود، چرا تقدیر یا روزگار، تو را با این همه عجله به سوی پایان راه می‌فرستد؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای نشان دادن ناگزیری حوادث و شتاب مرگ.

ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟

اگر چنین نبود، چرا تقدیر یا روزگار، تو را با این همه عجله به سوی پایان راه می‌فرستد؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای نشان دادن ناگزیری حوادث و شتاب مرگ.

ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟

اگر چنین نبود، چرا تقدیر یا روزگار، تو را با این همه عجله به سوی پایان راه می‌فرستد؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای نشان دادن ناگزیری حوادث و شتاب مرگ.

ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟

اگر چنین نبود، چرا تقدیر یا روزگار، تو را با این همه عجله به سوی پایان راه می‌فرستد؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای نشان دادن ناگزیری حوادث و شتاب مرگ.

ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟

اگر چنین نبود، چرا تقدیر یا روزگار، تو را با این همه عجله به سوی پایان راه می‌فرستد؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای نشان دادن ناگزیری حوادث و شتاب مرگ.

ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟

اگر چنین نبود، چرا تقدیر یا روزگار، تو را با این همه عجله به سوی پایان راه می‌فرستد؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای نشان دادن ناگزیری حوادث و شتاب مرگ.

ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟

اگر چنین نبود، چرا تقدیر یا روزگار، تو را با این همه عجله به سوی پایان راه می‌فرستد؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای نشان دادن ناگزیری حوادث و شتاب مرگ.

ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟

اگر چنین نبود، چرا تقدیر یا روزگار، تو را با این همه عجله به سوی پایان راه می‌فرستد؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای نشان دادن ناگزیری حوادث و شتاب مرگ.

ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟

اگر چنین نبود، چرا تقدیر یا روزگار، تو را با این همه عجله به سوی پایان راه می‌فرستد؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای نشان دادن ناگزیری حوادث و شتاب مرگ.

ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟

اگر چنین نبود، چرا تقدیر یا روزگار، تو را با این همه عجله به سوی پایان راه می‌فرستد؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای نشان دادن ناگزیری حوادث و شتاب مرگ.

ورنه بدین شتاب چرا می فرستمت؟

اگر چنین نبود، چرا تقدیر یا روزگار، تو را با این همه عجله به سوی پایان راه می‌فرستد؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای نشان دادن ناگزیری حوادث و شتاب مرگ.

این دردها که بر دل خاقانی آمده است این دردها که بر دل خاقانی آمده است

این دردهای فراوانی که بر جان و دل خاقانی فرود آمده است، بی‌دلیل نیست.

نکته ادبی: تخلص خاقانی در متن بیت نشانه تاکید شاعر بر تجربه شخصی و درونی خود از رنج است.

این دردها که بر دل خاقانی آمده است این دردها که بر دل خاقانی آمده است

این دردهای فراوانی که بر جان و دل خاقانی فرود آمده است، بی‌دلیل نیست.

نکته ادبی: تخلص خاقانی در متن بیت نشانه تاکید شاعر بر تجربه شخصی و درونی خود از رنج است.

این دردها که بر دل خاقانی آمده است این دردها که بر دل خاقانی آمده است

این دردهای فراوانی که بر جان و دل خاقانی فرود آمده است، بی‌دلیل نیست.

نکته ادبی: تخلص خاقانی در متن بیت نشانه تاکید شاعر بر تجربه شخصی و درونی خود از رنج است.

این دردها که بر دل خاقانی آمده است این دردها که بر دل خاقانی آمده است

این دردهای فراوانی که بر جان و دل خاقانی فرود آمده است، بی‌دلیل نیست.

نکته ادبی: تخلص خاقانی در متن بیت نشانه تاکید شاعر بر تجربه شخصی و درونی خود از رنج است.

این دردها که بر دل خاقانی آمده است این دردها که بر دل خاقانی آمده است

این دردهای فراوانی که بر جان و دل خاقانی فرود آمده است، بی‌دلیل نیست.

نکته ادبی: تخلص خاقانی در متن بیت نشانه تاکید شاعر بر تجربه شخصی و درونی خود از رنج است.

این دردها که بر دل خاقانی آمده است یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت

به تک‌تک این دردها با دقت بنگر و آگاه باش که من تو را برای رسیدن به درمان و شفا به سراغ آن‌ها می‌فرستم.

نکته ادبی: واژه دوا در کنار درد، بیانگر نگاه عرفانی شاعر است که رنج را عامل کمال می‌داند.

یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت

به تک‌تک این دردها با دقت بنگر و آگاه باش که من تو را برای رسیدن به درمان و شفا به سراغ آن‌ها می‌فرستم.

نکته ادبی: واژه دوا در کنار درد، بیانگر نگاه عرفانی شاعر است که رنج را عامل کمال می‌داند.

یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت

به تک‌تک این دردها با دقت بنگر و آگاه باش که من تو را برای رسیدن به درمان و شفا به سراغ آن‌ها می‌فرستم.

نکته ادبی: واژه دوا در کنار درد، بیانگر نگاه عرفانی شاعر است که رنج را عامل کمال می‌داند.

یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت

به تک‌تک این دردها با دقت بنگر و آگاه باش که من تو را برای رسیدن به درمان و شفا به سراغ آن‌ها می‌فرستم.

نکته ادبی: واژه دوا در کنار درد، بیانگر نگاه عرفانی شاعر است که رنج را عامل کمال می‌داند.

یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت

به تک‌تک این دردها با دقت بنگر و آگاه باش که من تو را برای رسیدن به درمان و شفا به سراغ آن‌ها می‌فرستم.

نکته ادبی: واژه دوا در کنار درد، بیانگر نگاه عرفانی شاعر است که رنج را عامل کمال می‌داند.

یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت

به تک‌تک این دردها با دقت بنگر و آگاه باش که من تو را برای رسیدن به درمان و شفا به سراغ آن‌ها می‌فرستم.

نکته ادبی: واژه دوا در کنار درد، بیانگر نگاه عرفانی شاعر است که رنج را عامل کمال می‌داند.

یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت

به تک‌تک این دردها با دقت بنگر و آگاه باش که من تو را برای رسیدن به درمان و شفا به سراغ آن‌ها می‌فرستم.

نکته ادبی: واژه دوا در کنار درد، بیانگر نگاه عرفانی شاعر است که رنج را عامل کمال می‌داند.

یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت

به تک‌تک این دردها با دقت بنگر و آگاه باش که من تو را برای رسیدن به درمان و شفا به سراغ آن‌ها می‌فرستم.

نکته ادبی: واژه دوا در کنار درد، بیانگر نگاه عرفانی شاعر است که رنج را عامل کمال می‌داند.

یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت

به تک‌تک این دردها با دقت بنگر و آگاه باش که من تو را برای رسیدن به درمان و شفا به سراغ آن‌ها می‌فرستم.

نکته ادبی: واژه دوا در کنار درد، بیانگر نگاه عرفانی شاعر است که رنج را عامل کمال می‌داند.

یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت

به تک‌تک این دردها با دقت بنگر و آگاه باش که من تو را برای رسیدن به درمان و شفا به سراغ آن‌ها می‌فرستم.

نکته ادبی: واژه دوا در کنار درد، بیانگر نگاه عرفانی شاعر است که رنج را عامل کمال می‌داند.

یک یک نگر که بهر دوا می فرستمت

به تک‌تک این دردها با دقت بنگر و آگاه باش که من تو را برای رسیدن به درمان و شفا به سراغ آن‌ها می‌فرستم.

نکته ادبی: واژه دوا در کنار درد، بیانگر نگاه عرفانی شاعر است که رنج را عامل کمال می‌داند.