دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۳۹

خاقانی
آن کز می خواجگی است سرمست آن کز می خواجگی است سرمست
آن کز می خواجگی است سرمست آن کز می خواجگی است سرمست
آن کز می خواجگی است سرمست آن کز می خواجگی است سرمست
آن کز می خواجگی است سرمست آن کز می خواجگی است سرمست
آن کز می خواجگی است سرمست آن کز می خواجگی است سرمست
آن کز می خواجگی است سرمست آن کز می خواجگی است سرمست
بر وی نزنند عاقلان دست
بر وی نزنند عاقلان دست
بر وی نزنند عاقلان دست
بر وی نزنند عاقلان دست
بر وی نزنند عاقلان دست
بر وی نزنند عاقلان دست
بر وی نزنند عاقلان دست
بر وی نزنند عاقلان دست
بر وی نزنند عاقلان دست
بر وی نزنند عاقلان دست
بر وی نزنند عاقلان دست
بر وی نزنند عاقلان دست
بی آنکه کسی فکند او را بی آنکه کسی فکند او را
بی آنکه کسی فکند او را بی آنکه کسی فکند او را
بی آنکه کسی فکند او را بی آنکه کسی فکند او را
بی آنکه کسی فکند او را بی آنکه کسی فکند او را
بی آنکه کسی فکند او را بی آنکه کسی فکند او را
بی آنکه کسی فکند او را بی آنکه کسی فکند او را
از پایهٔ خود فرو فتد پست
از پایهٔ خود فرو فتد پست
از پایهٔ خود فرو فتد پست
از پایهٔ خود فرو فتد پست
از پایهٔ خود فرو فتد پست
از پایهٔ خود فرو فتد پست
از پایهٔ خود فرو فتد پست
از پایهٔ خود فرو فتد پست
از پایهٔ خود فرو فتد پست
از پایهٔ خود فرو فتد پست
از پایهٔ خود فرو فتد پست
از پایهٔ خود فرو فتد پست
مرغی که تواش همای خوانی مرغی که تواش همای خوانی
مرغی که تواش همای خوانی مرغی که تواش همای خوانی
مرغی که تواش همای خوانی مرغی که تواش همای خوانی
مرغی که تواش همای خوانی مرغی که تواش همای خوانی
مرغی که تواش همای خوانی مرغی که تواش همای خوانی
مرغی که تواش همای خوانی مرغی که تواش همای خوانی
جغدی است کز آشیان ما جست
جغدی است کز آشیان ما جست
جغدی است کز آشیان ما جست
جغدی است کز آشیان ما جست
جغدی است کز آشیان ما جست
جغدی است کز آشیان ما جست
جغدی است کز آشیان ما جست
جغدی است کز آشیان ما جست
جغدی است کز آشیان ما جست
جغدی است کز آشیان ما جست
جغدی است کز آشیان ما جست
جغدی است کز آشیان ما جست
از پنجرهٔ صلاح برخاست از پنجرهٔ صلاح برخاست
از پنجرهٔ صلاح برخاست از پنجرهٔ صلاح برخاست
از پنجرهٔ صلاح برخاست از پنجرهٔ صلاح برخاست
از پنجرهٔ صلاح برخاست از پنجرهٔ صلاح برخاست
از پنجرهٔ صلاح برخاست از پنجرهٔ صلاح برخاست
از پنجرهٔ صلاح برخاست از پنجرهٔ صلاح برخاست
بر کنگردهٔ فساد بنشست
بر کنگردهٔ فساد بنشست
بر کنگردهٔ فساد بنشست
بر کنگردهٔ فساد بنشست
بر کنگردهٔ فساد بنشست
بر کنگردهٔ فساد بنشست
بر کنگردهٔ فساد بنشست
بر کنگردهٔ فساد بنشست
بر کنگردهٔ فساد بنشست
بر کنگردهٔ فساد بنشست
بر کنگردهٔ فساد بنشست
بر کنگردهٔ فساد بنشست
قلب سخن شکسته نامان قلب سخن شکسته نامان
قلب سخن شکسته نامان قلب سخن شکسته نامان
قلب سخن شکسته نامان قلب سخن شکسته نامان
قلب سخن شکسته نامان قلب سخن شکسته نامان
قلب سخن شکسته نامان قلب سخن شکسته نامان
قلب سخن شکسته نامان قلب سخن شکسته نامان
بر ما نتوان بدین بپیوست
بر ما نتوان بدین بپیوست
بر ما نتوان بدین بپیوست
بر ما نتوان بدین بپیوست
بر ما نتوان بدین بپیوست
بر ما نتوان بدین بپیوست
بر ما نتوان بدین بپیوست
بر ما نتوان بدین بپیوست
بر ما نتوان بدین بپیوست
بر ما نتوان بدین بپیوست
بر ما نتوان بدین بپیوست
بر ما نتوان بدین بپیوست
گیرم که دلی درستمان نیست گیرم که دلی درستمان نیست
گیرم که دلی درستمان نیست گیرم که دلی درستمان نیست
گیرم که دلی درستمان نیست گیرم که دلی درستمان نیست
گیرم که دلی درستمان نیست گیرم که دلی درستمان نیست
گیرم که دلی درستمان نیست گیرم که دلی درستمان نیست
گیرم که دلی درستمان نیست گیرم که دلی درستمان نیست
باری نامی درستمان هست
باری نامی درستمان هست
باری نامی درستمان هست
باری نامی درستمان هست
باری نامی درستمان هست
باری نامی درستمان هست
باری نامی درستمان هست
باری نامی درستمان هست
باری نامی درستمان هست
باری نامی درستمان هست
باری نامی درستمان هست
باری نامی درستمان هست
تو طعنه زنی و ما همه کوه تو طعنه زنی و ما همه کوه
تو طعنه زنی و ما همه کوه تو طعنه زنی و ما همه کوه
تو طعنه زنی و ما همه کوه تو طعنه زنی و ما همه کوه
تو طعنه زنی و ما همه کوه تو طعنه زنی و ما همه کوه
تو طعنه زنی و ما همه کوه تو طعنه زنی و ما همه کوه
تو طعنه زنی و ما همه کوه تو طعنه زنی و ما همه کوه
تو سنگ زنی و ما همه طست
تو سنگ زنی و ما همه طست
تو سنگ زنی و ما همه طست
تو سنگ زنی و ما همه طست
تو سنگ زنی و ما همه طست
تو سنگ زنی و ما همه طست
تو سنگ زنی و ما همه طست
تو سنگ زنی و ما همه طست
تو سنگ زنی و ما همه طست
تو سنگ زنی و ما همه طست
تو سنگ زنی و ما همه طست
تو سنگ زنی و ما همه طست
خاقانی را اگر سفیهی خاقانی را اگر سفیهی
خاقانی را اگر سفیهی خاقانی را اگر سفیهی
خاقانی را اگر سفیهی خاقانی را اگر سفیهی
خاقانی را اگر سفیهی خاقانی را اگر سفیهی
خاقانی را اگر سفیهی خاقانی را اگر سفیهی
خاقانی را اگر سفیهی خاقانی را اگر سفیهی
هنگام جدل سخن فروبست
هنگام جدل سخن فروبست
هنگام جدل سخن فروبست
هنگام جدل سخن فروبست
هنگام جدل سخن فروبست
هنگام جدل سخن فروبست
هنگام جدل سخن فروبست
هنگام جدل سخن فروبست
هنگام جدل سخن فروبست
هنگام جدل سخن فروبست
هنگام جدل سخن فروبست
هنگام جدل سخن فروبست
این هم ز عجایب خواص است این هم ز عجایب خواص است
این هم ز عجایب خواص است این هم ز عجایب خواص است
این هم ز عجایب خواص است این هم ز عجایب خواص است
این هم ز عجایب خواص است این هم ز عجایب خواص است
این هم ز عجایب خواص است این هم ز عجایب خواص است
این هم ز عجایب خواص است این هم ز عجایب خواص است
کالماس به زخم سرب بشکست
کالماس به زخم سرب بشکست
کالماس به زخم سرب بشکست
کالماس به زخم سرب بشکست
کالماس به زخم سرب بشکست
کالماس به زخم سرب بشکست
کالماس به زخم سرب بشکست
کالماس به زخم سرب بشکست
کالماس به زخم سرب بشکست
کالماس به زخم سرب بشکست
کالماس به زخم سرب بشکست
کالماس به زخم سرب بشکست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

آن کز می خواجگی است سرمست آن کز می خواجگی است سرمست

کسی که بر اثر شراب قدرت، ریاست‌طلبی و جایگاه اجتماعی مست شده است.

نکته ادبی: خواجگی به معنای سروری و بزرگ‌منشی است؛ در اینجا میِ خواجگی اضافه استعاری است.

آن کز می خواجگی است سرمست آن کز می خواجگی است سرمست

کسی که بر اثر شراب قدرت، ریاست‌طلبی و جایگاه اجتماعی مست شده است.

نکته ادبی: خواجگی به معنای سروری و بزرگ‌منشی است؛ در اینجا میِ خواجگی اضافه استعاری است.

آن کز می خواجگی است سرمست آن کز می خواجگی است سرمست

کسی که بر اثر شراب قدرت، ریاست‌طلبی و جایگاه اجتماعی مست شده است.

نکته ادبی: خواجگی به معنای سروری و بزرگ‌منشی است؛ در اینجا میِ خواجگی اضافه استعاری است.

آن کز می خواجگی است سرمست آن کز می خواجگی است سرمست

کسی که بر اثر شراب قدرت، ریاست‌طلبی و جایگاه اجتماعی مست شده است.

نکته ادبی: خواجگی به معنای سروری و بزرگ‌منشی است؛ در اینجا میِ خواجگی اضافه استعاری است.

آن کز می خواجگی است سرمست آن کز می خواجگی است سرمست

کسی که بر اثر شراب قدرت، ریاست‌طلبی و جایگاه اجتماعی مست شده است.

نکته ادبی: خواجگی به معنای سروری و بزرگ‌منشی است؛ در اینجا میِ خواجگی اضافه استعاری است.

آن کز می خواجگی است سرمست آن کز می خواجگی است سرمست

کسی که بر اثر شراب قدرت، ریاست‌طلبی و جایگاه اجتماعی مست شده است.

نکته ادبی: خواجگی به معنای سروری و بزرگ‌منشی است؛ در اینجا میِ خواجگی اضافه استعاری است.

بر وی نزنند عاقلان دست

خردمندان به سراغ او نمی‌روند و با او پیوند و ارتباطی برقرار نمی‌کنند.

نکته ادبی: دست زدن به کسی در اینجا کنایه از برقراری رابطه و همنشینی است.

بر وی نزنند عاقلان دست

خردمندان به سراغ او نمی‌روند و با او پیوند و ارتباطی برقرار نمی‌کنند.

نکته ادبی: دست زدن به کسی در اینجا کنایه از برقراری رابطه و همنشینی است.

بر وی نزنند عاقلان دست

خردمندان به سراغ او نمی‌روند و با او پیوند و ارتباطی برقرار نمی‌کنند.

نکته ادبی: دست زدن به کسی در اینجا کنایه از برقراری رابطه و همنشینی است.

بر وی نزنند عاقلان دست

خردمندان به سراغ او نمی‌روند و با او پیوند و ارتباطی برقرار نمی‌کنند.

نکته ادبی: دست زدن به کسی در اینجا کنایه از برقراری رابطه و همنشینی است.

بر وی نزنند عاقلان دست

خردمندان به سراغ او نمی‌روند و با او پیوند و ارتباطی برقرار نمی‌کنند.

نکته ادبی: دست زدن به کسی در اینجا کنایه از برقراری رابطه و همنشینی است.

بر وی نزنند عاقلان دست

خردمندان به سراغ او نمی‌روند و با او پیوند و ارتباطی برقرار نمی‌کنند.

نکته ادبی: دست زدن به کسی در اینجا کنایه از برقراری رابطه و همنشینی است.

بر وی نزنند عاقلان دست

خردمندان به سراغ او نمی‌روند و با او پیوند و ارتباطی برقرار نمی‌کنند.

نکته ادبی: دست زدن به کسی در اینجا کنایه از برقراری رابطه و همنشینی است.

بر وی نزنند عاقلان دست

خردمندان به سراغ او نمی‌روند و با او پیوند و ارتباطی برقرار نمی‌کنند.

نکته ادبی: دست زدن به کسی در اینجا کنایه از برقراری رابطه و همنشینی است.

بر وی نزنند عاقلان دست

خردمندان به سراغ او نمی‌روند و با او پیوند و ارتباطی برقرار نمی‌کنند.

نکته ادبی: دست زدن به کسی در اینجا کنایه از برقراری رابطه و همنشینی است.

بر وی نزنند عاقلان دست

خردمندان به سراغ او نمی‌روند و با او پیوند و ارتباطی برقرار نمی‌کنند.

نکته ادبی: دست زدن به کسی در اینجا کنایه از برقراری رابطه و همنشینی است.

بر وی نزنند عاقلان دست

خردمندان به سراغ او نمی‌روند و با او پیوند و ارتباطی برقرار نمی‌کنند.

نکته ادبی: دست زدن به کسی در اینجا کنایه از برقراری رابطه و همنشینی است.

بر وی نزنند عاقلان دست

خردمندان به سراغ او نمی‌روند و با او پیوند و ارتباطی برقرار نمی‌کنند.

نکته ادبی: دست زدن به کسی در اینجا کنایه از برقراری رابطه و همنشینی است.

بی آنکه کسی فکند او را بی آنکه کسی فکند او را

بدون اینکه دشمنی او را سرنگون کند و به زیر بکشد.

نکته ادبی: فکندن در اینجا به معنای ساقط کردن و از تخت قدرت پایین کشیدن است.

بی آنکه کسی فکند او را بی آنکه کسی فکند او را

بدون اینکه دشمنی او را سرنگون کند و به زیر بکشد.

نکته ادبی: فکندن در اینجا به معنای ساقط کردن و از تخت قدرت پایین کشیدن است.

بی آنکه کسی فکند او را بی آنکه کسی فکند او را

بدون اینکه دشمنی او را سرنگون کند و به زیر بکشد.

نکته ادبی: فکندن در اینجا به معنای ساقط کردن و از تخت قدرت پایین کشیدن است.

بی آنکه کسی فکند او را بی آنکه کسی فکند او را

بدون اینکه دشمنی او را سرنگون کند و به زیر بکشد.

نکته ادبی: فکندن در اینجا به معنای ساقط کردن و از تخت قدرت پایین کشیدن است.

بی آنکه کسی فکند او را بی آنکه کسی فکند او را

بدون اینکه دشمنی او را سرنگون کند و به زیر بکشد.

نکته ادبی: فکندن در اینجا به معنای ساقط کردن و از تخت قدرت پایین کشیدن است.

بی آنکه کسی فکند او را بی آنکه کسی فکند او را

بدون اینکه دشمنی او را سرنگون کند و به زیر بکشد.

نکته ادبی: فکندن در اینجا به معنای ساقط کردن و از تخت قدرت پایین کشیدن است.

از پایهٔ خود فرو فتد پست

او خود به خود از جایگاه و مقام بلندش به پستی و خواری سقوط می‌کند.

نکته ادبی: پایه به معنای مرتبه و مقام اجتماعی و فرو فتد پست کنایه از سقوط از اوج به حضیض است.

از پایهٔ خود فرو فتد پست

او خود به خود از جایگاه و مقام بلندش به پستی و خواری سقوط می‌کند.

نکته ادبی: پایه به معنای مرتبه و مقام اجتماعی و فرو فتد پست کنایه از سقوط از اوج به حضیض است.

از پایهٔ خود فرو فتد پست

او خود به خود از جایگاه و مقام بلندش به پستی و خواری سقوط می‌کند.

نکته ادبی: پایه به معنای مرتبه و مقام اجتماعی و فرو فتد پست کنایه از سقوط از اوج به حضیض است.

از پایهٔ خود فرو فتد پست

او خود به خود از جایگاه و مقام بلندش به پستی و خواری سقوط می‌کند.

نکته ادبی: پایه به معنای مرتبه و مقام اجتماعی و فرو فتد پست کنایه از سقوط از اوج به حضیض است.

از پایهٔ خود فرو فتد پست

او خود به خود از جایگاه و مقام بلندش به پستی و خواری سقوط می‌کند.

نکته ادبی: پایه به معنای مرتبه و مقام اجتماعی و فرو فتد پست کنایه از سقوط از اوج به حضیض است.

از پایهٔ خود فرو فتد پست

او خود به خود از جایگاه و مقام بلندش به پستی و خواری سقوط می‌کند.

نکته ادبی: پایه به معنای مرتبه و مقام اجتماعی و فرو فتد پست کنایه از سقوط از اوج به حضیض است.

از پایهٔ خود فرو فتد پست

او خود به خود از جایگاه و مقام بلندش به پستی و خواری سقوط می‌کند.

نکته ادبی: پایه به معنای مرتبه و مقام اجتماعی و فرو فتد پست کنایه از سقوط از اوج به حضیض است.

از پایهٔ خود فرو فتد پست

او خود به خود از جایگاه و مقام بلندش به پستی و خواری سقوط می‌کند.

نکته ادبی: پایه به معنای مرتبه و مقام اجتماعی و فرو فتد پست کنایه از سقوط از اوج به حضیض است.

از پایهٔ خود فرو فتد پست

او خود به خود از جایگاه و مقام بلندش به پستی و خواری سقوط می‌کند.

نکته ادبی: پایه به معنای مرتبه و مقام اجتماعی و فرو فتد پست کنایه از سقوط از اوج به حضیض است.

از پایهٔ خود فرو فتد پست

او خود به خود از جایگاه و مقام بلندش به پستی و خواری سقوط می‌کند.

نکته ادبی: پایه به معنای مرتبه و مقام اجتماعی و فرو فتد پست کنایه از سقوط از اوج به حضیض است.

از پایهٔ خود فرو فتد پست

او خود به خود از جایگاه و مقام بلندش به پستی و خواری سقوط می‌کند.

نکته ادبی: پایه به معنای مرتبه و مقام اجتماعی و فرو فتد پست کنایه از سقوط از اوج به حضیض است.

از پایهٔ خود فرو فتد پست

او خود به خود از جایگاه و مقام بلندش به پستی و خواری سقوط می‌کند.

نکته ادبی: پایه به معنای مرتبه و مقام اجتماعی و فرو فتد پست کنایه از سقوط از اوج به حضیض است.

مرغی که تواش همای خوانی مرغی که تواش همای خوانی

آن پرنده‌ای که تو به اشتباه آن را همای (پرنده خوش‌یمن و سلطنتی) می‌نامی.

نکته ادبی: همای مرغی افسانه‌ای در ادب فارسی است که نماد سعادت، سایه همای بر سر کسی افکندن نشانه پادشاهی است.

مرغی که تواش همای خوانی مرغی که تواش همای خوانی

آن پرنده‌ای که تو به اشتباه آن را همای (پرنده خوش‌یمن و سلطنتی) می‌نامی.

نکته ادبی: همای مرغی افسانه‌ای در ادب فارسی است که نماد سعادت، سایه همای بر سر کسی افکندن نشانه پادشاهی است.

مرغی که تواش همای خوانی مرغی که تواش همای خوانی

آن پرنده‌ای که تو به اشتباه آن را همای (پرنده خوش‌یمن و سلطنتی) می‌نامی.

نکته ادبی: همای مرغی افسانه‌ای در ادب فارسی است که نماد سعادت، سایه همای بر سر کسی افکندن نشانه پادشاهی است.

مرغی که تواش همای خوانی مرغی که تواش همای خوانی

آن پرنده‌ای که تو به اشتباه آن را همای (پرنده خوش‌یمن و سلطنتی) می‌نامی.

نکته ادبی: همای مرغی افسانه‌ای در ادب فارسی است که نماد سعادت، سایه همای بر سر کسی افکندن نشانه پادشاهی است.

مرغی که تواش همای خوانی مرغی که تواش همای خوانی

آن پرنده‌ای که تو به اشتباه آن را همای (پرنده خوش‌یمن و سلطنتی) می‌نامی.

نکته ادبی: همای مرغی افسانه‌ای در ادب فارسی است که نماد سعادت، سایه همای بر سر کسی افکندن نشانه پادشاهی است.

مرغی که تواش همای خوانی مرغی که تواش همای خوانی

آن پرنده‌ای که تو به اشتباه آن را همای (پرنده خوش‌یمن و سلطنتی) می‌نامی.

نکته ادبی: همای مرغی افسانه‌ای در ادب فارسی است که نماد سعادت، سایه همای بر سر کسی افکندن نشانه پادشاهی است.

جغدی است کز آشیان ما جست

در واقع جغدی است که از خانه و آشیانه‌ی ما پرواز کرده و رفته است.

نکته ادبی: جغد در تقابل با همای، نماد نحوست و نادانی است و جستن در اینجا به معنای جهیدن و پرواز کردن است.

جغدی است کز آشیان ما جست

در واقع جغدی است که از خانه و آشیانه‌ی ما پرواز کرده و رفته است.

نکته ادبی: جغد در تقابل با همای، نماد نحوست و نادانی است و جستن در اینجا به معنای جهیدن و پرواز کردن است.

جغدی است کز آشیان ما جست

در واقع جغدی است که از خانه و آشیانه‌ی ما پرواز کرده و رفته است.

نکته ادبی: جغد در تقابل با همای، نماد نحوست و نادانی است و جستن در اینجا به معنای جهیدن و پرواز کردن است.

جغدی است کز آشیان ما جست

در واقع جغدی است که از خانه و آشیانه‌ی ما پرواز کرده و رفته است.

نکته ادبی: جغد در تقابل با همای، نماد نحوست و نادانی است و جستن در اینجا به معنای جهیدن و پرواز کردن است.

جغدی است کز آشیان ما جست

در واقع جغدی است که از خانه و آشیانه‌ی ما پرواز کرده و رفته است.

نکته ادبی: جغد در تقابل با همای، نماد نحوست و نادانی است و جستن در اینجا به معنای جهیدن و پرواز کردن است.

جغدی است کز آشیان ما جست

در واقع جغدی است که از خانه و آشیانه‌ی ما پرواز کرده و رفته است.

نکته ادبی: جغد در تقابل با همای، نماد نحوست و نادانی است و جستن در اینجا به معنای جهیدن و پرواز کردن است.

جغدی است کز آشیان ما جست

در واقع جغدی است که از خانه و آشیانه‌ی ما پرواز کرده و رفته است.

نکته ادبی: جغد در تقابل با همای، نماد نحوست و نادانی است و جستن در اینجا به معنای جهیدن و پرواز کردن است.

جغدی است کز آشیان ما جست

در واقع جغدی است که از خانه و آشیانه‌ی ما پرواز کرده و رفته است.

نکته ادبی: جغد در تقابل با همای، نماد نحوست و نادانی است و جستن در اینجا به معنای جهیدن و پرواز کردن است.

جغدی است کز آشیان ما جست

جغدی (نماد شومی و زوال) از آشیانه و کانون ما پرواز کرد و گریخت.

نکته ادبی: جغد در اینجا کنایه از نیتِ بد یا خروجِ برکت از زندگی است.

جغدی است کز آشیان ما جست

جغدی (نماد شومی و زوال) از آشیانه و کانون ما پرواز کرد و گریخت.

نکته ادبی: جغد در اینجا کنایه از نیتِ بد یا خروجِ برکت از زندگی است.

جغدی است کز آشیان ما جست

جغدی (نماد شومی و زوال) از آشیانه و کانون ما پرواز کرد و گریخت.

نکته ادبی: جغد در اینجا کنایه از نیتِ بد یا خروجِ برکت از زندگی است.

جغدی است کز آشیان ما جست

جغدی (نماد شومی و زوال) از آشیانه و کانون ما پرواز کرد و گریخت.

نکته ادبی: جغد در اینجا کنایه از نیتِ بد یا خروجِ برکت از زندگی است.

از پنجرهٔ صلاح برخاست از پنجرهٔ صلاح برخاست

این زوال، از پنجره‌ای که محل ورود خیر و صلاح بود، آغاز شد و برخاست.

نکته ادبی: پنجره صلاح اضافه استعاری است؛ صلاح به مانند خانه‌ای تصویر شده که پنجره دارد.

از پنجرهٔ صلاح برخاست از پنجرهٔ صلاح برخاست

این زوال، از پنجره‌ای که محل ورود خیر و صلاح بود، آغاز شد و برخاست.

نکته ادبی: پنجره صلاح اضافه استعاری است؛ صلاح به مانند خانه‌ای تصویر شده که پنجره دارد.

از پنجرهٔ صلاح برخاست از پنجرهٔ صلاح برخاست

این زوال، از پنجره‌ای که محل ورود خیر و صلاح بود، آغاز شد و برخاست.

نکته ادبی: پنجره صلاح اضافه استعاری است؛ صلاح به مانند خانه‌ای تصویر شده که پنجره دارد.

از پنجرهٔ صلاح برخاست از پنجرهٔ صلاح برخاست

این زوال، از پنجره‌ای که محل ورود خیر و صلاح بود، آغاز شد و برخاست.

نکته ادبی: پنجره صلاح اضافه استعاری است؛ صلاح به مانند خانه‌ای تصویر شده که پنجره دارد.

از پنجرهٔ صلاح برخاست از پنجرهٔ صلاح برخاست

این زوال، از پنجره‌ای که محل ورود خیر و صلاح بود، آغاز شد و برخاست.

نکته ادبی: پنجره صلاح اضافه استعاری است؛ صلاح به مانند خانه‌ای تصویر شده که پنجره دارد.

از پنجرهٔ صلاح برخاست از پنجرهٔ صلاح برخاست

این زوال، از پنجره‌ای که محل ورود خیر و صلاح بود، آغاز شد و برخاست.

نکته ادبی: پنجره صلاح اضافه استعاری است؛ صلاح به مانند خانه‌ای تصویر شده که پنجره دارد.

بر کنگردهٔ فساد بنشست

و در نهایت بر بلندترین نقطه دیوارهای فساد و تباهی فرود آمد و نشست.

نکته ادبی: کنگرده به معنای کنگره و لبه‌های دژ است که در اینجا محلِ استقرار فساد تصویر شده است.

بر کنگردهٔ فساد بنشست

و در نهایت بر بلندترین نقطه دیوارهای فساد و تباهی فرود آمد و نشست.

نکته ادبی: کنگرده به معنای کنگره و لبه‌های دژ است که در اینجا محلِ استقرار فساد تصویر شده است.

بر کنگردهٔ فساد بنشست

و در نهایت بر بلندترین نقطه دیوارهای فساد و تباهی فرود آمد و نشست.

نکته ادبی: کنگرده به معنای کنگره و لبه‌های دژ است که در اینجا محلِ استقرار فساد تصویر شده است.

بر کنگردهٔ فساد بنشست

و در نهایت بر بلندترین نقطه دیوارهای فساد و تباهی فرود آمد و نشست.

نکته ادبی: کنگرده به معنای کنگره و لبه‌های دژ است که در اینجا محلِ استقرار فساد تصویر شده است.

بر کنگردهٔ فساد بنشست

و در نهایت بر بلندترین نقطه دیوارهای فساد و تباهی فرود آمد و نشست.

نکته ادبی: کنگرده به معنای کنگره و لبه‌های دژ است که در اینجا محلِ استقرار فساد تصویر شده است.

بر کنگردهٔ فساد بنشست

و در نهایت بر بلندترین نقطه دیوارهای فساد و تباهی فرود آمد و نشست.

نکته ادبی: کنگرده به معنای کنگره و لبه‌های دژ است که در اینجا محلِ استقرار فساد تصویر شده است.

بر کنگردهٔ فساد بنشست

و در نهایت بر بلندترین نقطه دیوارهای فساد و تباهی فرود آمد و نشست.

نکته ادبی: کنگرده به معنای کنگره و لبه‌های دژ است که در اینجا محلِ استقرار فساد تصویر شده است.

بر کنگردهٔ فساد بنشست

و در نهایت بر بلندترین نقطه دیوارهای فساد و تباهی فرود آمد و نشست.

نکته ادبی: کنگرده به معنای کنگره و لبه‌های دژ است که در اینجا محلِ استقرار فساد تصویر شده است.

بر کنگردهٔ فساد بنشست

و در نهایت بر بلندترین نقطه دیوارهای فساد و تباهی فرود آمد و نشست.

نکته ادبی: کنگرده به معنای کنگره و لبه‌های دژ است که در اینجا محلِ استقرار فساد تصویر شده است.

بر کنگردهٔ فساد بنشست

و در نهایت بر بلندترین نقطه دیوارهای فساد و تباهی فرود آمد و نشست.

نکته ادبی: کنگرده به معنای کنگره و لبه‌های دژ است که در اینجا محلِ استقرار فساد تصویر شده است.

بر کنگردهٔ فساد بنشست

و در نهایت بر بلندترین نقطه دیوارهای فساد و تباهی فرود آمد و نشست.

نکته ادبی: کنگرده به معنای کنگره و لبه‌های دژ است که در اینجا محلِ استقرار فساد تصویر شده است.

بر کنگردهٔ فساد بنشست

و در نهایت بر بلندترین نقطه دیوارهای فساد و تباهی فرود آمد و نشست.

نکته ادبی: کنگرده به معنای کنگره و لبه‌های دژ است که در اینجا محلِ استقرار فساد تصویر شده است.

قلب سخن شکسته نامان قلب سخن شکسته نامان

جان‌مایه و حقیقتِ سخن برای افراد بی‌نام‌ونشان و بی‌اعتبار، شکسته و بی‌معنا شده است.

نکته ادبی: نامان به احتمال قوی به معنای بی‌نامان (کسانی که آبرو ندارند) است.

قلب سخن شکسته نامان قلب سخن شکسته نامان

جان‌مایه و حقیقتِ سخن برای افراد بی‌نام‌ونشان و بی‌اعتبار، شکسته و بی‌معنا شده است.

نکته ادبی: نامان به احتمال قوی به معنای بی‌نامان (کسانی که آبرو ندارند) است.

قلب سخن شکسته نامان قلب سخن شکسته نامان

جان‌مایه و حقیقتِ سخن برای افراد بی‌نام‌ونشان و بی‌اعتبار، شکسته و بی‌معنا شده است.

نکته ادبی: نامان به احتمال قوی به معنای بی‌نامان (کسانی که آبرو ندارند) است.

قلب سخن شکسته نامان قلب سخن شکسته نامان

جان‌مایه و حقیقتِ سخن برای افراد بی‌نام‌ونشان و بی‌اعتبار، شکسته و بی‌معنا شده است.

نکته ادبی: نامان به احتمال قوی به معنای بی‌نامان (کسانی که آبرو ندارند) است.

قلب سخن شکسته نامان قلب سخن شکسته نامان

جان‌مایه و حقیقتِ سخن برای افراد بی‌نام‌ونشان و بی‌اعتبار، شکسته و بی‌معنا شده است.

نکته ادبی: نامان به احتمال قوی به معنای بی‌نامان (کسانی که آبرو ندارند) است.

قلب سخن شکسته نامان قلب سخن شکسته نامان

جان‌مایه و حقیقتِ سخن برای افراد بی‌نام‌ونشان و بی‌اعتبار، شکسته و بی‌معنا شده است.

نکته ادبی: نامان به احتمال قوی به معنای بی‌نامان (کسانی که آبرو ندارند) است.

بر ما نتوان بدین بپیوست

نمی‌توان این ناپاکی و تباهی را به ما نسبت داد یا ما را به آن پیوند زد.

نکته ادبی: پیوست در اینجا به معنای متصل کردن و یکی دانستن است.

بر ما نتوان بدین بپیوست

نمی‌توان این ناپاکی و تباهی را به ما نسبت داد یا ما را به آن پیوند زد.

نکته ادبی: پیوست در اینجا به معنای متصل کردن و یکی دانستن است.

بر ما نتوان بدین بپیوست

نمی‌توان این ناپاکی و تباهی را به ما نسبت داد یا ما را به آن پیوند زد.

نکته ادبی: پیوست در اینجا به معنای متصل کردن و یکی دانستن است.

بر ما نتوان بدین بپیوست

نمی‌توان این ناپاکی و تباهی را به ما نسبت داد یا ما را به آن پیوند زد.

نکته ادبی: پیوست در اینجا به معنای متصل کردن و یکی دانستن است.

بر ما نتوان بدین بپیوست

نمی‌توان این ناپاکی و تباهی را به ما نسبت داد یا ما را به آن پیوند زد.

نکته ادبی: پیوست در اینجا به معنای متصل کردن و یکی دانستن است.

بر ما نتوان بدین بپیوست

نمی‌توان این ناپاکی و تباهی را به ما نسبت داد یا ما را به آن پیوند زد.

نکته ادبی: پیوست در اینجا به معنای متصل کردن و یکی دانستن است.

بر ما نتوان بدین بپیوست

نمی‌توان این ناپاکی و تباهی را به ما نسبت داد یا ما را به آن پیوند زد.

نکته ادبی: پیوست در اینجا به معنای متصل کردن و یکی دانستن است.

بر ما نتوان بدین بپیوست

نمی‌توان این ناپاکی و تباهی را به ما نسبت داد یا ما را به آن پیوند زد.

نکته ادبی: پیوست در اینجا به معنای متصل کردن و یکی دانستن است.

بر ما نتوان بدین بپیوست

نمی‌توان این ناپاکی و تباهی را به ما نسبت داد یا ما را به آن پیوند زد.

نکته ادبی: پیوست در اینجا به معنای متصل کردن و یکی دانستن است.

بر ما نتوان بدین بپیوست

نمی‌توان این ناپاکی و تباهی را به ما نسبت داد یا ما را به آن پیوند زد.

نکته ادبی: پیوست در اینجا به معنای متصل کردن و یکی دانستن است.

بر ما نتوان بدین بپیوست

نمی‌توان این ناپاکی و تباهی را به ما نسبت داد یا ما را به آن پیوند زد.

نکته ادبی: پیوست در اینجا به معنای متصل کردن و یکی دانستن است.

بر ما نتوان بدین بپیوست

نمی‌توان این ناپاکی و تباهی را به ما نسبت داد یا ما را به آن پیوند زد.

نکته ادبی: پیوست در اینجا به معنای متصل کردن و یکی دانستن است.

گیرم که دلی درستمان نیست گیرم که دلی درستمان نیست

گیرم که دل و درون ما پاک و درست و عاری از خطا نیست.

نکته ادبی: درست در اینجا به معنای بی‌عیب و نقص است.

گیرم که دلی درستمان نیست گیرم که دلی درستمان نیست

گیرم که دل و درون ما پاک و درست و عاری از خطا نیست.

نکته ادبی: درست در اینجا به معنای بی‌عیب و نقص است.

گیرم که دلی درستمان نیست گیرم که دلی درستمان نیست

گیرم که دل و درون ما پاک و درست و عاری از خطا نیست.

نکته ادبی: درست در اینجا به معنای بی‌عیب و نقص است.

گیرم که دلی درستمان نیست گیرم که دلی درستمان نیست

گیرم که دل و درون ما پاک و درست و عاری از خطا نیست.

نکته ادبی: درست در اینجا به معنای بی‌عیب و نقص است.

گیرم که دلی درستمان نیست گیرم که دلی درستمان نیست

گیرم که دل و درون ما پاک و درست و عاری از خطا نیست.

نکته ادبی: درست در اینجا به معنای بی‌عیب و نقص است.

گیرم که دلی درستمان نیست گیرم که دلی درستمان نیست

گیرم که دل و درون ما پاک و درست و عاری از خطا نیست.

نکته ادبی: درست در اینجا به معنای بی‌عیب و نقص است.

باری نامی درستمان هست

اما با این وجود، دست‌کم نامی نیک و اعتباری آبرومند برای خود داریم.

نکته ادبی: باری در اینجا قیدی است به معنای لااقل و دست‌کم.

باری نامی درستمان هست

اما با این وجود، دست‌کم نامی نیک و اعتباری آبرومند برای خود داریم.

نکته ادبی: باری در اینجا قیدی است به معنای لااقل و دست‌کم.

باری نامی درستمان هست

اما با این وجود، دست‌کم نامی نیک و اعتباری آبرومند برای خود داریم.

نکته ادبی: باری در اینجا قیدی است به معنای لااقل و دست‌کم.

باری نامی درستمان هست

اما با این وجود، دست‌کم نامی نیک و اعتباری آبرومند برای خود داریم.

نکته ادبی: باری در اینجا قیدی است به معنای لااقل و دست‌کم.

باری نامی درستمان هست

به هر حال، ما از اعتبار و نام نیکی برخورداریم که به راحتی خدشه‌دار نمی‌شود.

نکته ادبی: باری در اینجا قید تایید و انتقال به مطلب اصلی است.

باری نامی درستمان هست

به هر حال، ما از اعتبار و نام نیکی برخورداریم که به راحتی خدشه‌دار نمی‌شود.

نکته ادبی: باری در اینجا قید تایید و انتقال به مطلب اصلی است.

باری نامی درستمان هست

به هر حال، ما از اعتبار و نام نیکی برخورداریم که به راحتی خدشه‌دار نمی‌شود.

نکته ادبی: باری در اینجا قید تایید و انتقال به مطلب اصلی است.

باری نامی درستمان هست

به هر حال، ما از اعتبار و نام نیکی برخورداریم که به راحتی خدشه‌دار نمی‌شود.

نکته ادبی: باری در اینجا قید تایید و انتقال به مطلب اصلی است.

باری نامی درستمان هست

به هر حال، ما از اعتبار و نام نیکی برخورداریم که به راحتی خدشه‌دار نمی‌شود.

نکته ادبی: باری در اینجا قید تایید و انتقال به مطلب اصلی است.

باری نامی درستمان هست

به هر حال، ما از اعتبار و نام نیکی برخورداریم که به راحتی خدشه‌دار نمی‌شود.

نکته ادبی: باری در اینجا قید تایید و انتقال به مطلب اصلی است.

باری نامی درستمان هست

به هر حال، ما از اعتبار و نام نیکی برخورداریم که به راحتی خدشه‌دار نمی‌شود.

نکته ادبی: باری در اینجا قید تایید و انتقال به مطلب اصلی است.

باری نامی درستمان هست

به هر حال، ما از اعتبار و نام نیکی برخورداریم که به راحتی خدشه‌دار نمی‌شود.

نکته ادبی: باری در اینجا قید تایید و انتقال به مطلب اصلی است.

تو طعنه زنی و ما همه کوه تو طعنه زنی و ما همه کوه

تو پیوسته ما را طعنه می‌زنی و بدگویی می‌کنی، اما ما همچون کوه در برابر این ناملایمات استوار و بی‌تزلزل باقی می‌مانیم.

نکته ادبی: کوه نماد صلابت و استواری در برابر هجمه‌های بیرونی است.

تو طعنه زنی و ما همه کوه تو طعنه زنی و ما همه کوه

تو پیوسته ما را طعنه می‌زنی و بدگویی می‌کنی، اما ما همچون کوه در برابر این ناملایمات استوار و بی‌تزلزل باقی می‌مانیم.

نکته ادبی: کوه نماد صلابت و استواری در برابر هجمه‌های بیرونی است.

تو طعنه زنی و ما همه کوه تو طعنه زنی و ما همه کوه

تو پیوسته ما را طعنه می‌زنی و بدگویی می‌کنی، اما ما همچون کوه در برابر این ناملایمات استوار و بی‌تزلزل باقی می‌مانیم.

نکته ادبی: کوه نماد صلابت و استواری در برابر هجمه‌های بیرونی است.

تو طعنه زنی و ما همه کوه تو طعنه زنی و ما همه کوه

تو پیوسته ما را طعنه می‌زنی و بدگویی می‌کنی، اما ما همچون کوه در برابر این ناملایمات استوار و بی‌تزلزل باقی می‌مانیم.

نکته ادبی: کوه نماد صلابت و استواری در برابر هجمه‌های بیرونی است.

تو طعنه زنی و ما همه کوه تو طعنه زنی و ما همه کوه

تو پیوسته ما را طعنه می‌زنی و بدگویی می‌کنی، اما ما همچون کوه در برابر این ناملایمات استوار و بی‌تزلزل باقی می‌مانیم.

نکته ادبی: کوه نماد صلابت و استواری در برابر هجمه‌های بیرونی است.

تو طعنه زنی و ما همه کوه تو طعنه زنی و ما همه کوه

تو پیوسته ما را طعنه می‌زنی و بدگویی می‌کنی، اما ما همچون کوه در برابر این ناملایمات استوار و بی‌تزلزل باقی می‌مانیم.

نکته ادبی: کوه نماد صلابت و استواری در برابر هجمه‌های بیرونی است.

تو سنگ زنی و ما همه طست

تو به سوی ما سنگِ ملامت پرتاب می‌کنی و ما همچون طستی (ظرف مسی) هستیم که هرچند صدا می‌دهد، اما در برابر ضربه تو صبوری می‌کند.

نکته ادبی: طست در اینجا نماد چیزی است که در برابر ضربه، تنها صدایی توخالی و عاری از حقیقت تولید می‌کند.

تو سنگ زنی و ما همه طست

تو به سوی ما سنگِ ملامت پرتاب می‌کنی و ما همچون طستی (ظرف مسی) هستیم که هرچند صدا می‌دهد، اما در برابر ضربه تو صبوری می‌کند.

نکته ادبی: طست در اینجا نماد چیزی است که در برابر ضربه، تنها صدایی توخالی و عاری از حقیقت تولید می‌کند.

تو سنگ زنی و ما همه طست

تو به سوی ما سنگِ ملامت پرتاب می‌کنی و ما همچون طستی (ظرف مسی) هستیم که هرچند صدا می‌دهد، اما در برابر ضربه تو صبوری می‌کند.

نکته ادبی: طست در اینجا نماد چیزی است که در برابر ضربه، تنها صدایی توخالی و عاری از حقیقت تولید می‌کند.

تو سنگ زنی و ما همه طست

تو به سوی ما سنگِ ملامت پرتاب می‌کنی و ما همچون طستی (ظرف مسی) هستیم که هرچند صدا می‌دهد، اما در برابر ضربه تو صبوری می‌کند.

نکته ادبی: طست در اینجا نماد چیزی است که در برابر ضربه، تنها صدایی توخالی و عاری از حقیقت تولید می‌کند.

تو سنگ زنی و ما همه طست

تو به سوی ما سنگِ ملامت پرتاب می‌کنی و ما همچون طستی (ظرف مسی) هستیم که هرچند صدا می‌دهد، اما در برابر ضربه تو صبوری می‌کند.

نکته ادبی: طست در اینجا نماد چیزی است که در برابر ضربه، تنها صدایی توخالی و عاری از حقیقت تولید می‌کند.

تو سنگ زنی و ما همه طست

تو به سوی ما سنگِ ملامت پرتاب می‌کنی و ما همچون طستی (ظرف مسی) هستیم که هرچند صدا می‌دهد، اما در برابر ضربه تو صبوری می‌کند.

نکته ادبی: طست در اینجا نماد چیزی است که در برابر ضربه، تنها صدایی توخالی و عاری از حقیقت تولید می‌کند.

تو سنگ زنی و ما همه طست

تو به سوی ما سنگِ ملامت پرتاب می‌کنی و ما همچون طستی (ظرف مسی) هستیم که هرچند صدا می‌دهد، اما در برابر ضربه تو صبوری می‌کند.

نکته ادبی: طست در اینجا نماد چیزی است که در برابر ضربه، تنها صدایی توخالی و عاری از حقیقت تولید می‌کند.

تو سنگ زنی و ما همه طست

تو به سوی ما سنگِ ملامت پرتاب می‌کنی و ما همچون طستی (ظرف مسی) هستیم که هرچند صدا می‌دهد، اما در برابر ضربه تو صبوری می‌کند.

نکته ادبی: طست در اینجا نماد چیزی است که در برابر ضربه، تنها صدایی توخالی و عاری از حقیقت تولید می‌کند.

تو سنگ زنی و ما همه طست

تو به سوی ما سنگِ ملامت پرتاب می‌کنی و ما همچون طستی (ظرف مسی) هستیم که هرچند صدا می‌دهد، اما در برابر ضربه تو صبوری می‌کند.

نکته ادبی: طست در اینجا نماد چیزی است که در برابر ضربه، تنها صدایی توخالی و عاری از حقیقت تولید می‌کند.

تو سنگ زنی و ما همه طست

تو به سوی ما سنگِ ملامت پرتاب می‌کنی و ما همچون طستی (ظرف مسی) هستیم که هرچند صدا می‌دهد، اما در برابر ضربه تو صبوری می‌کند.

نکته ادبی: طست در اینجا نماد چیزی است که در برابر ضربه، تنها صدایی توخالی و عاری از حقیقت تولید می‌کند.

تو سنگ زنی و ما همه طست

تو به سوی ما سنگِ ملامت پرتاب می‌کنی و ما همچون طستی (ظرف مسی) هستیم که هرچند صدا می‌دهد، اما در برابر ضربه تو صبوری می‌کند.

نکته ادبی: طست در اینجا نماد چیزی است که در برابر ضربه، تنها صدایی توخالی و عاری از حقیقت تولید می‌کند.

تو سنگ زنی و ما همه طست

تو به سوی ما سنگِ ملامت پرتاب می‌کنی و ما همچون طستی (ظرف مسی) هستیم که هرچند صدا می‌دهد، اما در برابر ضربه تو صبوری می‌کند.

نکته ادبی: طست در اینجا نماد چیزی است که در برابر ضربه، تنها صدایی توخالی و عاری از حقیقت تولید می‌کند.

خاقانی را اگر سفیهی خاقانی را اگر سفیهی

اگر فردی نادان و سبک‌مغز بخواهد با خاقانی (شاعر) به جدال و بحث بپردازد،

نکته ادبی: سفیه به معنای کم‌خرد و نابخرد است.

خاقانی را اگر سفیهی خاقانی را اگر سفیهی

اگر فردی نادان و سبک‌مغز بخواهد با خاقانی (شاعر) به جدال و بحث بپردازد،

نکته ادبی: سفیه به معنای کم‌خرد و نابخرد است.

خاقانی را اگر سفیهی خاقانی را اگر سفیهی

اگر فردی نادان و سبک‌مغز بخواهد با خاقانی (شاعر) به جدال و بحث بپردازد،

نکته ادبی: سفیه به معنای کم‌خرد و نابخرد است.

خاقانی را اگر سفیهی خاقانی را اگر سفیهی

اگر فردی نادان و سبک‌مغز بخواهد با خاقانی (شاعر) به جدال و بحث بپردازد،

نکته ادبی: سفیه به معنای کم‌خرد و نابخرد است.

خاقانی را اگر سفیهی خاقانی را اگر سفیهی

اگر فردی نادان و سبک‌مغز بخواهد با خاقانی (شاعر) به جدال و بحث بپردازد،

نکته ادبی: سفیه به معنای کم‌خرد و نابخرد است.

خاقانی را اگر سفیهی خاقانی را اگر سفیهی

اگر فردی نادان و سبک‌مغز بخواهد با خاقانی (شاعر) به جدال و بحث بپردازد،

نکته ادبی: سفیه به معنای کم‌خرد و نابخرد است.

هنگام جدل سخن فروبست

خاقانی در هنگام چنین بحث و جدلی، سخن را قطع می‌کند و سکوت پیشه می‌سازد.

نکته ادبی: فروبستن سخن در اینجا کنایه از بی‌اعتنایی و سکوتِ مقتدرانه است.

هنگام جدل سخن فروبست

خاقانی در هنگام چنین بحث و جدلی، سخن را قطع می‌کند و سکوت پیشه می‌سازد.

نکته ادبی: فروبستن سخن در اینجا کنایه از بی‌اعتنایی و سکوتِ مقتدرانه است.

هنگام جدل سخن فروبست

خاقانی در هنگام چنین بحث و جدلی، سخن را قطع می‌کند و سکوت پیشه می‌سازد.

نکته ادبی: فروبستن سخن در اینجا کنایه از بی‌اعتنایی و سکوتِ مقتدرانه است.

هنگام جدل سخن فروبست

خاقانی در هنگام چنین بحث و جدلی، سخن را قطع می‌کند و سکوت پیشه می‌سازد.

نکته ادبی: فروبستن سخن در اینجا کنایه از بی‌اعتنایی و سکوتِ مقتدرانه است.

هنگام جدل سخن فروبست

خاقانی در هنگام چنین بحث و جدلی، سخن را قطع می‌کند و سکوت پیشه می‌سازد.

نکته ادبی: فروبستن سخن در اینجا کنایه از بی‌اعتنایی و سکوتِ مقتدرانه است.

هنگام جدل سخن فروبست

خاقانی در هنگام چنین بحث و جدلی، سخن را قطع می‌کند و سکوت پیشه می‌سازد.

نکته ادبی: فروبستن سخن در اینجا کنایه از بی‌اعتنایی و سکوتِ مقتدرانه است.

هنگام جدل سخن فروبست

خاقانی در هنگام چنین بحث و جدلی، سخن را قطع می‌کند و سکوت پیشه می‌سازد.

نکته ادبی: فروبستن سخن در اینجا کنایه از بی‌اعتنایی و سکوتِ مقتدرانه است.

هنگام جدل سخن فروبست

خاقانی در هنگام چنین بحث و جدلی، سخن را قطع می‌کند و سکوت پیشه می‌سازد.

نکته ادبی: فروبستن سخن در اینجا کنایه از بی‌اعتنایی و سکوتِ مقتدرانه است.

هنگام جدل سخن فروبست

خاقانی در هنگام چنین بحث و جدلی، سخن را قطع می‌کند و سکوت پیشه می‌سازد.

نکته ادبی: فروبستن سخن در اینجا کنایه از بی‌اعتنایی و سکوتِ مقتدرانه است.

هنگام جدل سخن فروبست

خاقانی در هنگام چنین بحث و جدلی، سخن را قطع می‌کند و سکوت پیشه می‌سازد.

نکته ادبی: فروبستن سخن در اینجا کنایه از بی‌اعتنایی و سکوتِ مقتدرانه است.

هنگام جدل سخن فروبست

خاقانی در هنگام چنین بحث و جدلی، سخن را قطع می‌کند و سکوت پیشه می‌سازد.

نکته ادبی: فروبستن سخن در اینجا کنایه از بی‌اعتنایی و سکوتِ مقتدرانه است.

هنگام جدل سخن فروبست

خاقانی در هنگام چنین بحث و جدلی، سخن را قطع می‌کند و سکوت پیشه می‌سازد.

نکته ادبی: فروبستن سخن در اینجا کنایه از بی‌اعتنایی و سکوتِ مقتدرانه است.

این هم ز عجایب خواص است این هم ز عجایب خواص است

این سکوت و خویشتن‌داریِ عارفانه، از ویژگی‌های شگفت‌انگیز و خصلت‌های پسندیده بزرگان است.

نکته ادبی: خواص در اینجا به معنای ویژگی‌های خاص و صفات عالی است.

این هم ز عجایب خواص است این هم ز عجایب خواص است

این سکوت و خویشتن‌داریِ عارفانه، از ویژگی‌های شگفت‌انگیز و خصلت‌های پسندیده بزرگان است.

نکته ادبی: خواص در اینجا به معنای ویژگی‌های خاص و صفات عالی است.

این هم ز عجایب خواص است این هم ز عجایب خواص است

این سکوت و خویشتن‌داریِ عارفانه، از ویژگی‌های شگفت‌انگیز و خصلت‌های پسندیده بزرگان است.

نکته ادبی: خواص در اینجا به معنای ویژگی‌های خاص و صفات عالی است.

این هم ز عجایب خواص است این هم ز عجایب خواص است

این سکوت و خویشتن‌داریِ عارفانه، از ویژگی‌های شگفت‌انگیز و خصلت‌های پسندیده بزرگان است.

نکته ادبی: خواص در اینجا به معنای ویژگی‌های خاص و صفات عالی است.

این هم ز عجایب خواص است این هم ز عجایب خواص است

این سکوت و خویشتن‌داریِ عارفانه، از ویژگی‌های شگفت‌انگیز و خصلت‌های پسندیده بزرگان است.

نکته ادبی: خواص در اینجا به معنای ویژگی‌های خاص و صفات عالی است.

این هم ز عجایب خواص است این هم ز عجایب خواص است

این سکوت و خویشتن‌داریِ عارفانه، از ویژگی‌های شگفت‌انگیز و خصلت‌های پسندیده بزرگان است.

نکته ادبی: خواص در اینجا به معنای ویژگی‌های خاص و صفات عالی است.

کالماس به زخم سرب بشکست

کالماس بر اثر جراحتِ ناشی از اصابت سرب، درهم شکست و مغلوب شد.

نکته ادبی: بشکست در اینجا کنایه از مرگ یا شکست قطعی است و سرب نماد سنگینی و سختی ضربه است.

کالماس به زخم سرب بشکست

کالماس بر اثر جراحتِ ناشی از اصابت سرب، درهم شکست و مغلوب شد.

نکته ادبی: بشکست در اینجا کنایه از مرگ یا شکست قطعی است و سرب نماد سنگینی و سختی ضربه است.

کالماس به زخم سرب بشکست

کالماس بر اثر جراحتِ ناشی از اصابت سرب، درهم شکست و مغلوب شد.

نکته ادبی: بشکست در اینجا کنایه از مرگ یا شکست قطعی است و سرب نماد سنگینی و سختی ضربه است.

کالماس به زخم سرب بشکست

کالماس بر اثر جراحتِ ناشی از اصابت سرب، درهم شکست و مغلوب شد.

نکته ادبی: بشکست در اینجا کنایه از مرگ یا شکست قطعی است و سرب نماد سنگینی و سختی ضربه است.

کالماس به زخم سرب بشکست

کالماس بر اثر جراحتِ ناشی از اصابت سرب، درهم شکست و مغلوب شد.

نکته ادبی: بشکست در اینجا کنایه از مرگ یا شکست قطعی است و سرب نماد سنگینی و سختی ضربه است.

کالماس به زخم سرب بشکست

کالماس بر اثر جراحتِ ناشی از اصابت سرب، درهم شکست و مغلوب شد.

نکته ادبی: بشکست در اینجا کنایه از مرگ یا شکست قطعی است و سرب نماد سنگینی و سختی ضربه است.

کالماس به زخم سرب بشکست

کالماس بر اثر جراحتِ ناشی از اصابت سرب، درهم شکست و مغلوب شد.

نکته ادبی: بشکست در اینجا کنایه از مرگ یا شکست قطعی است و سرب نماد سنگینی و سختی ضربه است.

کالماس به زخم سرب بشکست

کالماس بر اثر جراحتِ ناشی از اصابت سرب، درهم شکست و مغلوب شد.

نکته ادبی: بشکست در اینجا کنایه از مرگ یا شکست قطعی است و سرب نماد سنگینی و سختی ضربه است.

کالماس به زخم سرب بشکست

کالماس بر اثر جراحتِ ناشی از اصابت سرب، درهم شکست و مغلوب شد.

نکته ادبی: بشکست در اینجا کنایه از مرگ یا شکست قطعی است و سرب نماد سنگینی و سختی ضربه است.

کالماس به زخم سرب بشکست

کالماس بر اثر جراحتِ ناشی از اصابت سرب، درهم شکست و مغلوب شد.

نکته ادبی: بشکست در اینجا کنایه از مرگ یا شکست قطعی است و سرب نماد سنگینی و سختی ضربه است.

کالماس به زخم سرب بشکست

کالماس بر اثر جراحتِ ناشی از اصابت سرب، درهم شکست و مغلوب شد.

نکته ادبی: بشکست در اینجا کنایه از مرگ یا شکست قطعی است و سرب نماد سنگینی و سختی ضربه است.

کالماس به زخم سرب بشکست

کالماس بر اثر جراحتِ ناشی از اصابت سرب، درهم شکست و مغلوب شد.

نکته ادبی: بشکست در اینجا کنایه از مرگ یا شکست قطعی است و سرب نماد سنگینی و سختی ضربه است.