دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۳۸

خاقانی
چه نشینم که فتنه بر پای است چه نشینم که فتنه بر پای است
چه نشینم که فتنه بر پای است چه نشینم که فتنه بر پای است
چه نشینم که فتنه بر پای است چه نشینم که فتنه بر پای است
چه نشینم که فتنه بر پای است چه نشینم که فتنه بر پای است
چه نشینم که فتنه بر پای است چه نشینم که فتنه بر پای است
چه نشینم که فتنه بر پای است چه نشینم که فتنه بر پای است
رایت عشق پای برجای است
رایت عشق پای برجای است
رایت عشق پای برجای است
رایت عشق پای برجای است
رایت عشق پای برجای است
رایت عشق پای برجای است
رایت عشق پای برجای است
رایت عشق پای برجای است
رایت عشق پای برجای است
رایت عشق پای برجای است
رایت عشق پای برجای است
رایت عشق پای برجای است
هرچه بایست داشتم الحق هرچه بایست داشتم الحق
هرچه بایست داشتم الحق هرچه بایست داشتم الحق
هرچه بایست داشتم الحق هرچه بایست داشتم الحق
هرچه بایست داشتم الحق هرچه بایست داشتم الحق
هرچه بایست داشتم الحق هرچه بایست داشتم الحق
هرچه بایست داشتم الحق هرچه بایست داشتم الحق
محنت عشق نیز می بایست
محنت عشق نیز می بایست
محنت عشق نیز می بایست
محنت عشق نیز می بایست
محنت عشق نیز می بایست
محنت عشق نیز می بایست
محنت عشق نیز می بایست
محنت عشق نیز می بایست
محنت عشق نیز می بایست
محنت عشق نیز می بایست
محنت عشق نیز می بایست
محنت عشق نیز می بایست
صبر با این بلا ندارد پای صبر با این بلا ندارد پای
صبر با این بلا ندارد پای صبر با این بلا ندارد پای
صبر با این بلا ندارد پای صبر با این بلا ندارد پای
صبر با این بلا ندارد پای صبر با این بلا ندارد پای
صبر با این بلا ندارد پای صبر با این بلا ندارد پای
صبر با این بلا ندارد پای صبر با این بلا ندارد پای
بگریزد نه بند بر پای است
بگریزد نه بند بر پای است
بگریزد نه بند بر پای است
بگریزد نه بند بر پای است
بگریزد نه بند بر پای است
بگریزد نه بند بر پای است
بگریزد نه بند بر پای است
بگریزد نه بند بر پای است
بگریزد نه بند بر پای است
بگریزد نه بند بر پای است
بگریزد نه بند بر پای است
بگریزد نه بند بر پای است
راستی به که صبر معذوراست راستی به که صبر معذوراست
راستی به که صبر معذوراست راستی به که صبر معذوراست
راستی به که صبر معذوراست راستی به که صبر معذوراست
راستی به که صبر معذوراست راستی به که صبر معذوراست
راستی به که صبر معذوراست راستی به که صبر معذوراست
راستی به که صبر معذوراست راستی به که صبر معذوراست
بر سر تیغ چون توان پای است
بر سر تیغ چون توان پای است
بر سر تیغ چون توان پای است
بر سر تیغ چون توان پای است
بر سر تیغ چون توان پای است
بر سر تیغ چون توان پای است
بر سر تیغ چون توان پای است
بر سر تیغ چون توان پای است
بر سر تیغ چون توان پای است
بر سر تیغ چون توان پای است
بر سر تیغ چون توان پای است
بر سر تیغ چون توان پای است
بیخ امید من ز بن برکند بیخ امید من ز بن برکند
بیخ امید من ز بن برکند بیخ امید من ز بن برکند
بیخ امید من ز بن برکند بیخ امید من ز بن برکند
بیخ امید من ز بن برکند بیخ امید من ز بن برکند
بیخ امید من ز بن برکند بیخ امید من ز بن برکند
بیخ امید من ز بن برکند بیخ امید من ز بن برکند
آنکه شاخ زمانه پیرای است
آنکه شاخ زمانه پیرای است
آنکه شاخ زمانه پیرای است
آنکه شاخ زمانه پیرای است
آنکه شاخ زمانه پیرای است
آنکه شاخ زمانه پیرای است
آنکه شاخ زمانه پیرای است
آنکه شاخ زمانه پیرای است
آنکه شاخ زمانه پیرای است
آنکه شاخ زمانه پیرای است
آنکه شاخ زمانه پیرای است
آنکه شاخ زمانه پیرای است
کار من بد شده است و بدتر ازین کار من بد شده است و بدتر ازین
کار من بد شده است و بدتر ازین کار من بد شده است و بدتر ازین
کار من بد شده است و بدتر ازین کار من بد شده است و بدتر ازین
کار من بد شده است و بدتر ازین کار من بد شده است و بدتر ازین
کار من بد شده است و بدتر ازین کار من بد شده است و بدتر ازین
کار من بد شده است و بدتر ازین کار من بد شده است و بدتر ازین
هم شود، تا فلک بر این رای است
هم شود، تا فلک بر این رای است
هم شود، تا فلک بر این رای است
هم شود، تا فلک بر این رای است
هم شود، تا فلک بر این رای است
هم شود، تا فلک بر این رای است
هم شود، تا فلک بر این رای است
هم شود، تا فلک بر این رای است
هم شود، تا فلک بر این رای است
هم شود، تا فلک بر این رای است
هم شود، تا فلک بر این رای است
هم شود، تا فلک بر این رای است
از که نالم بگو ز کارگزار از که نالم بگو ز کارگزار
از که نالم بگو ز کارگزار از که نالم بگو ز کارگزار
از که نالم بگو ز کارگزار از که نالم بگو ز کارگزار
از که نالم بگو ز کارگزار از که نالم بگو ز کارگزار
از که نالم بگو ز کارگزار از که نالم بگو ز کارگزار
از که نالم بگو ز کارگزار از که نالم بگو ز کارگزار
یا از آن کس که کار فرمای است
یا از آن کس که کار فرمای است
یا از آن کس که کار فرمای است
یا از آن کس که کار فرمای است
یا از آن کس که کار فرمای است
یا از آن کس که کار فرمای است
یا از آن کس که کار فرمای است
یا از آن کس که کار فرمای است
یا از آن کس که کار فرمای است
یا از آن کس که کار فرمای است
یا از آن کس که کار فرمای است
یا از آن کس که کار فرمای است
ناله دارد ز زخم، مار سلیم ناله دارد ز زخم، مار سلیم
ناله دارد ز زخم، مار سلیم ناله دارد ز زخم، مار سلیم
ناله دارد ز زخم، مار سلیم ناله دارد ز زخم، مار سلیم
ناله دارد ز زخم، مار سلیم ناله دارد ز زخم، مار سلیم
ناله دارد ز زخم، مار سلیم ناله دارد ز زخم، مار سلیم
ناله دارد ز زخم، مار سلیم ناله دارد ز زخم، مار سلیم
مار از آن کس که ما را فسای است
مار از آن کس که ما را فسای است
مار از آن کس که ما را فسای است
مار از آن کس که ما را فسای است
مار از آن کس که ما را فسای است
مار از آن کس که ما را فسای است
مار از آن کس که ما را فسای است
مار از آن کس که ما را فسای است
مار از آن کس که ما را فسای است
مار از آن کس که ما را فسای است
مار از آن کس که ما را فسای است
مار از آن کس که ما را فسای است
خیز خاقانی از نشیمن خاک خیز خاقانی از نشیمن خاک
خیز خاقانی از نشیمن خاک خیز خاقانی از نشیمن خاک
خیز خاقانی از نشیمن خاک خیز خاقانی از نشیمن خاک
خیز خاقانی از نشیمن خاک خیز خاقانی از نشیمن خاک
خیز خاقانی از نشیمن خاک خیز خاقانی از نشیمن خاک
خیز خاقانی از نشیمن خاک خیز خاقانی از نشیمن خاک
که نه بس جای راحت افزای است
که نه بس جای راحت افزای است
که نه بس جای راحت افزای است
که نه بس جای راحت افزای است
که نه بس جای راحت افزای است
که نه بس جای راحت افزای است
که نه بس جای راحت افزای است
که نه بس جای راحت افزای است
که نه بس جای راحت افزای است
که نه بس جای راحت افزای است
که نه بس جای راحت افزای است
که نه بس جای راحت افزای است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چه نشینم که فتنه بر پای است چه نشینم که فتنه بر پای است

چرا آرام و بی‌تفاوت بنشینم در حالی که آشوب و فتنه آغاز شده است؟

نکته ادبی: بر پای بودن کنایه از آغاز شدن و رواج یافتن امری است.

چه نشینم که فتنه بر پای است چه نشینم که فتنه بر پای است

چرا آرام و بی‌تفاوت بنشینم در حالی که آشوب و فتنه آغاز شده است؟

نکته ادبی: بر پای بودن کنایه از آغاز شدن و رواج یافتن امری است.

چه نشینم که فتنه بر پای است چه نشینم که فتنه بر پای است

چرا آرام و بی‌تفاوت بنشینم در حالی که آشوب و فتنه آغاز شده است؟

نکته ادبی: بر پای بودن کنایه از آغاز شدن و رواج یافتن امری است.

چه نشینم که فتنه بر پای است چه نشینم که فتنه بر پای است

چرا آرام و بی‌تفاوت بنشینم در حالی که آشوب و فتنه آغاز شده است؟

نکته ادبی: بر پای بودن کنایه از آغاز شدن و رواج یافتن امری است.

چه نشینم که فتنه بر پای است چه نشینم که فتنه بر پای است

چرا آرام و بی‌تفاوت بنشینم در حالی که آشوب و فتنه آغاز شده است؟

نکته ادبی: بر پای بودن کنایه از آغاز شدن و رواج یافتن امری است.

چه نشینم که فتنه بر پای است چه نشینم که فتنه بر پای است

چرا آرام و بی‌تفاوت بنشینم در حالی که آشوب و فتنه آغاز شده است؟

نکته ادبی: بر پای بودن کنایه از آغاز شدن و رواج یافتن امری است.

رایت عشق پای برجای است

نشان و رایت عشق در این میدان، همچنان استوار و پابرجا مانده است.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و در اینجا استعاره از اصول و نشان عشق است.

رایت عشق پای برجای است

نشان و رایت عشق در این میدان، همچنان استوار و پابرجا مانده است.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و در اینجا استعاره از اصول و نشان عشق است.

رایت عشق پای برجای است

نشان و رایت عشق در این میدان، همچنان استوار و پابرجا مانده است.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و در اینجا استعاره از اصول و نشان عشق است.

رایت عشق پای برجای است

نشان و رایت عشق در این میدان، همچنان استوار و پابرجا مانده است.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و در اینجا استعاره از اصول و نشان عشق است.

رایت عشق پای برجای است

نشان و رایت عشق در این میدان، همچنان استوار و پابرجا مانده است.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و در اینجا استعاره از اصول و نشان عشق است.

رایت عشق پای برجای است

نشان و رایت عشق در این میدان، همچنان استوار و پابرجا مانده است.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و در اینجا استعاره از اصول و نشان عشق است.

رایت عشق پای برجای است

نشان و رایت عشق در این میدان، همچنان استوار و پابرجا مانده است.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و در اینجا استعاره از اصول و نشان عشق است.

رایت عشق پای برجای است

نشان و رایت عشق در این میدان، همچنان استوار و پابرجا مانده است.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و در اینجا استعاره از اصول و نشان عشق است.

رایت عشق پای برجای است

نشان و رایت عشق در این میدان، همچنان استوار و پابرجا مانده است.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و در اینجا استعاره از اصول و نشان عشق است.

رایت عشق پای برجای است

نشان و رایت عشق در این میدان، همچنان استوار و پابرجا مانده است.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و در اینجا استعاره از اصول و نشان عشق است.

رایت عشق پای برجای است

نشان و رایت عشق در این میدان، همچنان استوار و پابرجا مانده است.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و در اینجا استعاره از اصول و نشان عشق است.

رایت عشق پای برجای است

نشان و رایت عشق در این میدان، همچنان استوار و پابرجا مانده است.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و در اینجا استعاره از اصول و نشان عشق است.

هرچه بایست داشتم الحق هرچه بایست داشتم الحق

به راستی که هر آنچه برای زندگی لازم بود را در اختیار داشتم.

نکته ادبی: واژه بایست از مصدر بایستن به معنای لازم بودن است.

هرچه بایست داشتم الحق هرچه بایست داشتم الحق

به راستی که هر آنچه برای زندگی لازم بود را در اختیار داشتم.

نکته ادبی: واژه بایست از مصدر بایستن به معنای لازم بودن است.

هرچه بایست داشتم الحق هرچه بایست داشتم الحق

به راستی که هر آنچه برای زندگی لازم بود را در اختیار داشتم.

نکته ادبی: واژه بایست از مصدر بایستن به معنای لازم بودن است.

هرچه بایست داشتم الحق هرچه بایست داشتم الحق

به راستی که هر آنچه برای زندگی لازم بود را در اختیار داشتم.

نکته ادبی: واژه بایست از مصدر بایستن به معنای لازم بودن است.

هرچه بایست داشتم الحق هرچه بایست داشتم الحق

به راستی که هر آنچه برای زندگی لازم بود را در اختیار داشتم.

نکته ادبی: واژه بایست از مصدر بایستن به معنای لازم بودن است.

هرچه بایست داشتم الحق هرچه بایست داشتم الحق

به راستی که هر آنچه برای زندگی لازم بود را در اختیار داشتم.

نکته ادبی: واژه بایست از مصدر بایستن به معنای لازم بودن است.

محنت عشق نیز می بایست

با این حال، رنج و محنتِ عشق نیز برای کامل شدنِ جان لازم بود.

نکته ادبی: محنت به معنای رنج و سختیِ ناشی از راه عاشقی است.

محنت عشق نیز می بایست

با این حال، رنج و محنتِ عشق نیز برای کامل شدنِ جان لازم بود.

نکته ادبی: محنت به معنای رنج و سختیِ ناشی از راه عاشقی است.

محنت عشق نیز می بایست

با این حال، رنج و محنتِ عشق نیز برای کامل شدنِ جان لازم بود.

نکته ادبی: محنت به معنای رنج و سختیِ ناشی از راه عاشقی است.

محنت عشق نیز می بایست

با این حال، رنج و محنتِ عشق نیز برای کامل شدنِ جان لازم بود.

نکته ادبی: محنت به معنای رنج و سختیِ ناشی از راه عاشقی است.

محنت عشق نیز می بایست

با این حال، رنج و محنتِ عشق نیز برای کامل شدنِ جان لازم بود.

نکته ادبی: محنت به معنای رنج و سختیِ ناشی از راه عاشقی است.

محنت عشق نیز می بایست

با این حال، رنج و محنتِ عشق نیز برای کامل شدنِ جان لازم بود.

نکته ادبی: محنت به معنای رنج و سختیِ ناشی از راه عاشقی است.

محنت عشق نیز می بایست

با این حال، رنج و محنتِ عشق نیز برای کامل شدنِ جان لازم بود.

نکته ادبی: محنت به معنای رنج و سختیِ ناشی از راه عاشقی است.

محنت عشق نیز می بایست

با این حال، رنج و محنتِ عشق نیز برای کامل شدنِ جان لازم بود.

نکته ادبی: محنت به معنای رنج و سختیِ ناشی از راه عاشقی است.

محنت عشق نیز می بایست

با این حال، رنج و محنتِ عشق نیز برای کامل شدنِ جان لازم بود.

نکته ادبی: محنت به معنای رنج و سختیِ ناشی از راه عاشقی است.

محنت عشق نیز می بایست

با این حال، رنج و محنتِ عشق نیز برای کامل شدنِ جان لازم بود.

نکته ادبی: محنت به معنای رنج و سختیِ ناشی از راه عاشقی است.

محنت عشق نیز می بایست

با این حال، رنج و محنتِ عشق نیز برای کامل شدنِ جان لازم بود.

نکته ادبی: محنت به معنای رنج و سختیِ ناشی از راه عاشقی است.

محنت عشق نیز می بایست

با این حال، رنج و محنتِ عشق نیز برای کامل شدنِ جان لازم بود.

نکته ادبی: محنت به معنای رنج و سختیِ ناشی از راه عاشقی است.

صبر با این بلا ندارد پای صبر با این بلا ندارد پای

صبر و شکیبایی در برابر این بلای بزرگ، تاب و توانِ ایستادگی ندارد.

نکته ادبی: پای در اینجا به معنای استقامت و پایداری است.

صبر با این بلا ندارد پای صبر با این بلا ندارد پای

صبر و شکیبایی در برابر این بلای بزرگ، تاب و توانِ ایستادگی ندارد.

نکته ادبی: پای در اینجا به معنای استقامت و پایداری است.

صبر با این بلا ندارد پای صبر با این بلا ندارد پای

صبر و شکیبایی در برابر این بلای بزرگ، تاب و توانِ ایستادگی ندارد.

نکته ادبی: پای در اینجا به معنای استقامت و پایداری است.

صبر با این بلا ندارد پای صبر با این بلا ندارد پای

صبر و شکیبایی در برابر این بلای بزرگ، تاب و توانِ ایستادگی ندارد.

نکته ادبی: پای در اینجا به معنای استقامت و پایداری است.

صبر با این بلا ندارد پای صبر با این بلا ندارد پای

صبر و شکیبایی در برابر این بلای بزرگ، تاب و توانِ ایستادگی ندارد.

نکته ادبی: پای در اینجا به معنای استقامت و پایداری است.

صبر با این بلا ندارد پای صبر با این بلا ندارد پای

صبر و شکیبایی در برابر این بلای بزرگ، تاب و توانِ ایستادگی ندارد.

نکته ادبی: پای در اینجا به معنای استقامت و پایداری است.

بگریزد نه بند بر پای است

صبر می‌گریزد و راه فرار پیش می‌گیرد، چرا که هیچ زنجیری بر پای خود ندارد.

نکته ادبی: بند بر پای بودن کنایه از اسارت یا قرار و ثبات است.

بگریزد نه بند بر پای است

صبر می‌گریزد و راه فرار پیش می‌گیرد، چرا که هیچ زنجیری بر پای خود ندارد.

نکته ادبی: بند بر پای بودن کنایه از اسارت یا قرار و ثبات است.

بگریزد نه بند بر پای است

صبر می‌گریزد و راه فرار پیش می‌گیرد، چرا که هیچ زنجیری بر پای خود ندارد.

نکته ادبی: بند بر پای بودن کنایه از اسارت یا قرار و ثبات است.

بگریزد نه بند بر پای است

صبر می‌گریزد و راه فرار پیش می‌گیرد، چرا که هیچ زنجیری بر پای خود ندارد.

نکته ادبی: بند بر پای بودن کنایه از اسارت یا قرار و ثبات است.

بگریزد نه بند بر پای است

صبر می‌گریزد و راه فرار پیش می‌گیرد، چرا که هیچ زنجیری بر پای خود ندارد.

نکته ادبی: بند بر پای بودن کنایه از اسارت یا قرار و ثبات است.

بگریزد نه بند بر پای است

صبر می‌گریزد و راه فرار پیش می‌گیرد، چرا که هیچ زنجیری بر پای خود ندارد.

نکته ادبی: بند بر پای بودن کنایه از اسارت یا قرار و ثبات است.

بگریزد نه بند بر پای است

صبر می‌گریزد و راه فرار پیش می‌گیرد، چرا که هیچ زنجیری بر پای خود ندارد.

نکته ادبی: بند بر پای بودن کنایه از اسارت یا قرار و ثبات است.

بگریزد نه بند بر پای است

صبر می‌گریزد و راه فرار پیش می‌گیرد، چرا که هیچ زنجیری بر پای خود ندارد.

نکته ادبی: بند بر پای بودن کنایه از اسارت یا قرار و ثبات است.

بگریزد نه بند بر پای است

او ناچار به فرار است، هرچند که زنجیری به پای او بسته نشده باشد؛ گویی فشارِ شرایط چنان زیاد است که حتی بدون قید و بند، جای ماندن نیست.

نکته ادبی: بند بر پای بودن کنایه از اسارت و محدودیت‌های بیرونی است.

بگریزد نه بند بر پای است

او ناچار به فرار است، هرچند که زنجیری به پای او بسته نشده باشد؛ گویی فشارِ شرایط چنان زیاد است که حتی بدون قید و بند، جای ماندن نیست.

نکته ادبی: بند بر پای بودن کنایه از اسارت و محدودیت‌های بیرونی است.

بگریزد نه بند بر پای است

او ناچار به فرار است، هرچند که زنجیری به پای او بسته نشده باشد؛ گویی فشارِ شرایط چنان زیاد است که حتی بدون قید و بند، جای ماندن نیست.

نکته ادبی: بند بر پای بودن کنایه از اسارت و محدودیت‌های بیرونی است.

بگریزد نه بند بر پای است

او ناچار به فرار است، هرچند که زنجیری به پای او بسته نشده باشد؛ گویی فشارِ شرایط چنان زیاد است که حتی بدون قید و بند، جای ماندن نیست.

نکته ادبی: بند بر پای بودن کنایه از اسارت و محدودیت‌های بیرونی است.

راستی به که صبر معذوراست راستی به که صبر معذوراست

به راستی و درستی، دیگر زمان آن رسیده که فرد را برای نداشتن صبر ملامت نکرد؛ چرا که شرایط از حد تحمل خارج شده است.

نکته ادبی: صبر معذور است به این معناست که صبوری دیگر امری مورد انتظار یا ممکن نیست.

راستی به که صبر معذوراست راستی به که صبر معذوراست

به راستی و درستی، دیگر زمان آن رسیده که فرد را برای نداشتن صبر ملامت نکرد؛ چرا که شرایط از حد تحمل خارج شده است.

نکته ادبی: صبر معذور است به این معناست که صبوری دیگر امری مورد انتظار یا ممکن نیست.

راستی به که صبر معذوراست راستی به که صبر معذوراست

به راستی و درستی، دیگر زمان آن رسیده که فرد را برای نداشتن صبر ملامت نکرد؛ چرا که شرایط از حد تحمل خارج شده است.

نکته ادبی: صبر معذور است به این معناست که صبوری دیگر امری مورد انتظار یا ممکن نیست.

راستی به که صبر معذوراست راستی به که صبر معذوراست

به راستی و درستی، دیگر زمان آن رسیده که فرد را برای نداشتن صبر ملامت نکرد؛ چرا که شرایط از حد تحمل خارج شده است.

نکته ادبی: صبر معذور است به این معناست که صبوری دیگر امری مورد انتظار یا ممکن نیست.

راستی به که صبر معذوراست راستی به که صبر معذوراست

به راستی و درستی، دیگر زمان آن رسیده که فرد را برای نداشتن صبر ملامت نکرد؛ چرا که شرایط از حد تحمل خارج شده است.

نکته ادبی: صبر معذور است به این معناست که صبوری دیگر امری مورد انتظار یا ممکن نیست.

راستی به که صبر معذوراست راستی به که صبر معذوراست

به راستی و درستی، دیگر زمان آن رسیده که فرد را برای نداشتن صبر ملامت نکرد؛ چرا که شرایط از حد تحمل خارج شده است.

نکته ادبی: صبر معذور است به این معناست که صبوری دیگر امری مورد انتظار یا ممکن نیست.

بر سر تیغ چون توان پای است

چگونه می‌توان در چنین موقعیت خطرناکی که همچون لبه تیغ تیز است، استقامت کرد و پایدار ماند؟

نکته ادبی: بر سر تیغ بودن کنایه از وضعیت بسیار ناپایدار، پرخطر و بحرانی است.

بر سر تیغ چون توان پای است

چگونه می‌توان در چنین موقعیت خطرناکی که همچون لبه تیغ تیز است، استقامت کرد و پایدار ماند؟

نکته ادبی: بر سر تیغ بودن کنایه از وضعیت بسیار ناپایدار، پرخطر و بحرانی است.

بر سر تیغ چون توان پای است

چگونه می‌توان در چنین موقعیت خطرناکی که همچون لبه تیغ تیز است، استقامت کرد و پایدار ماند؟

نکته ادبی: بر سر تیغ بودن کنایه از وضعیت بسیار ناپایدار، پرخطر و بحرانی است.

بر سر تیغ چون توان پای است

چگونه می‌توان در چنین موقعیت خطرناکی که همچون لبه تیغ تیز است، استقامت کرد و پایدار ماند؟

نکته ادبی: بر سر تیغ بودن کنایه از وضعیت بسیار ناپایدار، پرخطر و بحرانی است.

بر سر تیغ چون توان پای است

چگونه می‌توان در چنین موقعیت خطرناکی که همچون لبه تیغ تیز است، استقامت کرد و پایدار ماند؟

نکته ادبی: بر سر تیغ بودن کنایه از وضعیت بسیار ناپایدار، پرخطر و بحرانی است.

بر سر تیغ چون توان پای است

چگونه می‌توان در چنین موقعیت خطرناکی که همچون لبه تیغ تیز است، استقامت کرد و پایدار ماند؟

نکته ادبی: بر سر تیغ بودن کنایه از وضعیت بسیار ناپایدار، پرخطر و بحرانی است.

بر سر تیغ چون توان پای است

چگونه می‌توان در چنین موقعیت خطرناکی که همچون لبه تیغ تیز است، استقامت کرد و پایدار ماند؟

نکته ادبی: بر سر تیغ بودن کنایه از وضعیت بسیار ناپایدار، پرخطر و بحرانی است.

بر سر تیغ چون توان پای است

چگونه می‌توان در چنین موقعیت خطرناکی که همچون لبه تیغ تیز است، استقامت کرد و پایدار ماند؟

نکته ادبی: بر سر تیغ بودن کنایه از وضعیت بسیار ناپایدار، پرخطر و بحرانی است.

بر سر تیغ چون توان پای است

چگونه می‌توان در چنین موقعیت خطرناکی که همچون لبه تیغ تیز است، استقامت کرد و پایدار ماند؟

نکته ادبی: بر سر تیغ بودن کنایه از وضعیت بسیار ناپایدار، پرخطر و بحرانی است.

بر سر تیغ چون توان پای است

چگونه می‌توان در چنین موقعیت خطرناکی که همچون لبه تیغ تیز است، استقامت کرد و پایدار ماند؟

نکته ادبی: بر سر تیغ بودن کنایه از وضعیت بسیار ناپایدار، پرخطر و بحرانی است.

بر سر تیغ چون توان پای است

چگونه می‌توان در چنین موقعیت خطرناکی که همچون لبه تیغ تیز است، استقامت کرد و پایدار ماند؟

نکته ادبی: بر سر تیغ بودن کنایه از وضعیت بسیار ناپایدار، پرخطر و بحرانی است.

بر سر تیغ چون توان پای است

چگونه می‌توان در چنین موقعیت خطرناکی که همچون لبه تیغ تیز است، استقامت کرد و پایدار ماند؟

نکته ادبی: بر سر تیغ بودن کنایه از وضعیت بسیار ناپایدار، پرخطر و بحرانی است.

بیخ امید من ز بن برکند بیخ امید من ز بن برکند

او ریشه امید مرا به کلی خشکاند و از جای برکند.

نکته ادبی: بیخِ امید استعاره از بنیاد و اساس آرزوهای فرد است.

بیخ امید من ز بن برکند بیخ امید من ز بن برکند

او ریشه امید مرا به کلی خشکاند و از جای برکند.

نکته ادبی: بیخِ امید استعاره از بنیاد و اساس آرزوهای فرد است.

بیخ امید من ز بن برکند بیخ امید من ز بن برکند

او ریشه امید مرا به کلی خشکاند و از جای برکند.

نکته ادبی: بیخِ امید استعاره از بنیاد و اساس آرزوهای فرد است.

بیخ امید من ز بن برکند بیخ امید من ز بن برکند

او ریشه امید مرا به کلی خشکاند و از جای برکند.

نکته ادبی: بیخِ امید استعاره از بنیاد و اساس آرزوهای فرد است.

بیخ امید من ز بن برکند بیخ امید من ز بن برکند

او ریشه امید مرا به کلی خشکاند و از جای برکند.

نکته ادبی: بیخِ امید استعاره از بنیاد و اساس آرزوهای فرد است.

بیخ امید من ز بن برکند بیخ امید من ز بن برکند

او ریشه امید مرا به کلی خشکاند و از جای برکند.

نکته ادبی: بیخِ امید استعاره از بنیاد و اساس آرزوهای فرد است.

آنکه شاخ زمانه پیرای است

همان کسی که شاخ و برگ زمانه را هرس می‌کند (یعنی تقدیر و روزگار).

نکته ادبی: پیرای از بن فعل پیراستن به معنای آراستن و نیز هرس کردن و پیراستن درخت است.

آنکه شاخ زمانه پیرای است

همان کسی که شاخ و برگ زمانه را هرس می‌کند (یعنی تقدیر و روزگار).

نکته ادبی: پیرای از بن فعل پیراستن به معنای آراستن و نیز هرس کردن و پیراستن درخت است.

آنکه شاخ زمانه پیرای است

همان کسی که شاخ و برگ زمانه را هرس می‌کند (یعنی تقدیر و روزگار).

نکته ادبی: پیرای از بن فعل پیراستن به معنای آراستن و نیز هرس کردن و پیراستن درخت است.

آنکه شاخ زمانه پیرای است

همان کسی که شاخ و برگ زمانه را هرس می‌کند (یعنی تقدیر و روزگار).

نکته ادبی: پیرای از بن فعل پیراستن به معنای آراستن و نیز هرس کردن و پیراستن درخت است.

آنکه شاخ زمانه پیرای است

همان کسی که شاخ و برگ زمانه را هرس می‌کند (یعنی تقدیر و روزگار).

نکته ادبی: پیرای از بن فعل پیراستن به معنای آراستن و نیز هرس کردن و پیراستن درخت است.

آنکه شاخ زمانه پیرای است

همان کسی که شاخ و برگ زمانه را هرس می‌کند (یعنی تقدیر و روزگار).

نکته ادبی: پیرای از بن فعل پیراستن به معنای آراستن و نیز هرس کردن و پیراستن درخت است.

آنکه شاخ زمانه پیرای است

همان کسی که شاخ و برگ زمانه را هرس می‌کند (یعنی تقدیر و روزگار).

نکته ادبی: پیرای از بن فعل پیراستن به معنای آراستن و نیز هرس کردن و پیراستن درخت است.

آنکه شاخ زمانه پیرای است

همان کسی که شاخ و برگ زمانه را هرس می‌کند (یعنی تقدیر و روزگار).

نکته ادبی: پیرای از بن فعل پیراستن به معنای آراستن و نیز هرس کردن و پیراستن درخت است.

آنکه شاخ زمانه پیرای است

همان کسی که شاخ و برگ زمانه را هرس می‌کند (یعنی تقدیر و روزگار).

نکته ادبی: پیرای از بن فعل پیراستن به معنای آراستن و نیز هرس کردن و پیراستن درخت است.

آنکه شاخ زمانه پیرای است

همان کسی که شاخ و برگ زمانه را هرس می‌کند (یعنی تقدیر و روزگار).

نکته ادبی: پیرای از بن فعل پیراستن به معنای آراستن و نیز هرس کردن و پیراستن درخت است.

آنکه شاخ زمانه پیرای است

همان کسی که شاخ و برگ زمانه را هرس می‌کند (یعنی تقدیر و روزگار).

نکته ادبی: پیرای از بن فعل پیراستن به معنای آراستن و نیز هرس کردن و پیراستن درخت است.

آنکه شاخ زمانه پیرای است

همان کسی که شاخ و برگ زمانه را هرس می‌کند (یعنی تقدیر و روزگار).

نکته ادبی: پیرای از بن فعل پیراستن به معنای آراستن و نیز هرس کردن و پیراستن درخت است.

کار من بد شده است و بدتر ازین کار من بد شده است و بدتر ازین

وضعیت من رو به بدی رفته است و از این هم بدتر خواهد شد.

نکته ادبی: تکرار صفت (بد و بدتر) نشان‌دهنده استمرار و تشدید فاجعه است.

کار من بد شده است و بدتر ازین کار من بد شده است و بدتر ازین

وضعیت من رو به بدی رفته است و از این هم بدتر خواهد شد.

نکته ادبی: تکرار صفت (بد و بدتر) نشان‌دهنده استمرار و تشدید فاجعه است.

کار من بد شده است و بدتر ازین کار من بد شده است و بدتر ازین

وضعیت من رو به بدی رفته است و از این هم بدتر خواهد شد.

نکته ادبی: تکرار صفت (بد و بدتر) نشان‌دهنده استمرار و تشدید فاجعه است.

کار من بد شده است و بدتر ازین کار من بد شده است و بدتر ازین

وضعیت من رو به بدی رفته است و از این هم بدتر خواهد شد.

نکته ادبی: تکرار صفت (بد و بدتر) نشان‌دهنده استمرار و تشدید فاجعه است.

کار من بد شده است و بدتر ازین کار من بد شده است و بدتر ازین

وضعیت من رو به بدی رفته است و از این هم بدتر خواهد شد.

نکته ادبی: تکرار صفت (بد و بدتر) نشان‌دهنده استمرار و تشدید فاجعه است.

کار من بد شده است و بدتر ازین کار من بد شده است و بدتر ازین

وضعیت من رو به بدی رفته است و از این هم بدتر خواهد شد.

نکته ادبی: تکرار صفت (بد و بدتر) نشان‌دهنده استمرار و تشدید فاجعه است.

هم شود، تا فلک بر این رای است

این روند ادامه خواهد یافت، تا زمانی که فلک (تقدیر) بر همین تصمیم و اراده باشد.

نکته ادبی: فلک در اینجا نماد تقدیر و سرنوشت است که به آن اراده نسبت داده شده است.

هم شود، تا فلک بر این رای است

این روند ادامه خواهد یافت، تا زمانی که فلک (تقدیر) بر همین تصمیم و اراده باشد.

نکته ادبی: فلک در اینجا نماد تقدیر و سرنوشت است که به آن اراده نسبت داده شده است.

هم شود، تا فلک بر این رای است

این روند ادامه خواهد یافت، تا زمانی که فلک (تقدیر) بر همین تصمیم و اراده باشد.

نکته ادبی: فلک در اینجا نماد تقدیر و سرنوشت است که به آن اراده نسبت داده شده است.

هم شود، تا فلک بر این رای است

این روند ادامه خواهد یافت، تا زمانی که فلک (تقدیر) بر همین تصمیم و اراده باشد.

نکته ادبی: فلک در اینجا نماد تقدیر و سرنوشت است که به آن اراده نسبت داده شده است.

هم شود، تا فلک بر این رای است

همه چیز طبق روال خود پیش می‌رود، چرا که گردش چرخ گردون بر این اساس و مشیت استوار است.

نکته ادبی: واژه فلک در اینجا استعاره از سرنوشت محتوم و مشیت الهی است که خارج از اراده بشر است.

هم شود، تا فلک بر این رای است

این واقعه حتماً رخ خواهد داد، زیرا تقدیر آسمانی بر این تصمیم استوار است.

نکته ادبی: فلک در اینجا نمادی از تقدیر و سرنوشتِ مقدر شده است.

هم شود، تا فلک بر این رای است

این واقعه حتماً رخ خواهد داد، زیرا تقدیر آسمانی بر این تصمیم استوار است.

نکته ادبی: فلک در اینجا نمادی از تقدیر و سرنوشتِ مقدر شده است.

هم شود، تا فلک بر این رای است

این واقعه حتماً رخ خواهد داد، زیرا تقدیر آسمانی بر این تصمیم استوار است.

نکته ادبی: فلک در اینجا نمادی از تقدیر و سرنوشتِ مقدر شده است.

هم شود، تا فلک بر این رای است

این واقعه حتماً رخ خواهد داد، زیرا تقدیر آسمانی بر این تصمیم استوار است.

نکته ادبی: فلک در اینجا نمادی از تقدیر و سرنوشتِ مقدر شده است.

هم شود، تا فلک بر این رای است

این واقعه حتماً رخ خواهد داد، زیرا تقدیر آسمانی بر این تصمیم استوار است.

نکته ادبی: فلک در اینجا نمادی از تقدیر و سرنوشتِ مقدر شده است.

هم شود، تا فلک بر این رای است

این واقعه حتماً رخ خواهد داد، زیرا تقدیر آسمانی بر این تصمیم استوار است.

نکته ادبی: فلک در اینجا نمادی از تقدیر و سرنوشتِ مقدر شده است.

هم شود، تا فلک بر این رای است

این واقعه حتماً رخ خواهد داد، زیرا تقدیر آسمانی بر این تصمیم استوار است.

نکته ادبی: فلک در اینجا نمادی از تقدیر و سرنوشتِ مقدر شده است.

هم شود، تا فلک بر این رای است

این واقعه حتماً رخ خواهد داد، زیرا تقدیر آسمانی بر این تصمیم استوار است.

نکته ادبی: فلک در اینجا نمادی از تقدیر و سرنوشتِ مقدر شده است.

از که نالم بگو ز کارگزار از که نالم بگو ز کارگزار

به من بگو که باید از چه کسی شکایت کنم؛ از کسی که مجری دستورات (کارگزار) است؟

نکته ادبی: کارگزار به معنای کارپرداز و کسی است که فرمان را اجرا می‌کند.

از که نالم بگو ز کارگزار از که نالم بگو ز کارگزار

به من بگو که باید از چه کسی شکایت کنم؛ از کسی که مجری دستورات (کارگزار) است؟

نکته ادبی: کارگزار به معنای کارپرداز و کسی است که فرمان را اجرا می‌کند.

از که نالم بگو ز کارگزار از که نالم بگو ز کارگزار

به من بگو که باید از چه کسی شکایت کنم؛ از کسی که مجری دستورات (کارگزار) است؟

نکته ادبی: کارگزار به معنای کارپرداز و کسی است که فرمان را اجرا می‌کند.

از که نالم بگو ز کارگزار از که نالم بگو ز کارگزار

به من بگو که باید از چه کسی شکایت کنم؛ از کسی که مجری دستورات (کارگزار) است؟

نکته ادبی: کارگزار به معنای کارپرداز و کسی است که فرمان را اجرا می‌کند.

از که نالم بگو ز کارگزار از که نالم بگو ز کارگزار

به من بگو که باید از چه کسی شکایت کنم؛ از کسی که مجری دستورات (کارگزار) است؟

نکته ادبی: کارگزار به معنای کارپرداز و کسی است که فرمان را اجرا می‌کند.

از که نالم بگو ز کارگزار از که نالم بگو ز کارگزار

به من بگو که باید از چه کسی شکایت کنم؛ از کسی که مجری دستورات (کارگزار) است؟

نکته ادبی: کارگزار به معنای کارپرداز و کسی است که فرمان را اجرا می‌کند.

یا از آن کس که کار فرمای است

یا باید گله‌ام را نزد کسی ببرم که فرمان این کارها را صادر می‌کند؟

نکته ادبی: کارفرما در اینجا به معنای مسبب اصلی و قدرت ماورایی یا حاکمی است که دستوردهنده است.

یا از آن کس که کار فرمای است

یا باید گله‌ام را نزد کسی ببرم که فرمان این کارها را صادر می‌کند؟

نکته ادبی: کارفرما در اینجا به معنای مسبب اصلی و قدرت ماورایی یا حاکمی است که دستوردهنده است.

یا از آن کس که کار فرمای است

یا باید گله‌ام را نزد کسی ببرم که فرمان این کارها را صادر می‌کند؟

نکته ادبی: کارفرما در اینجا به معنای مسبب اصلی و قدرت ماورایی یا حاکمی است که دستوردهنده است.

یا از آن کس که کار فرمای است

یا باید گله‌ام را نزد کسی ببرم که فرمان این کارها را صادر می‌کند؟

نکته ادبی: کارفرما در اینجا به معنای مسبب اصلی و قدرت ماورایی یا حاکمی است که دستوردهنده است.

یا از آن کس که کار فرمای است

یا باید گله‌ام را نزد کسی ببرم که فرمان این کارها را صادر می‌کند؟

نکته ادبی: کارفرما در اینجا به معنای مسبب اصلی و قدرت ماورایی یا حاکمی است که دستوردهنده است.

یا از آن کس که کار فرمای است

یا باید گله‌ام را نزد کسی ببرم که فرمان این کارها را صادر می‌کند؟

نکته ادبی: کارفرما در اینجا به معنای مسبب اصلی و قدرت ماورایی یا حاکمی است که دستوردهنده است.

یا از آن کس که کار فرمای است

یا باید گله‌ام را نزد کسی ببرم که فرمان این کارها را صادر می‌کند؟

نکته ادبی: کارفرما در اینجا به معنای مسبب اصلی و قدرت ماورایی یا حاکمی است که دستوردهنده است.

یا از آن کس که کار فرمای است

یا باید گله‌ام را نزد کسی ببرم که فرمان این کارها را صادر می‌کند؟

نکته ادبی: کارفرما در اینجا به معنای مسبب اصلی و قدرت ماورایی یا حاکمی است که دستوردهنده است.

یا از آن کس که کار فرمای است

یا باید گله‌ام را نزد کسی ببرم که فرمان این کارها را صادر می‌کند؟

نکته ادبی: کارفرما در اینجا به معنای مسبب اصلی و قدرت ماورایی یا حاکمی است که دستوردهنده است.

یا از آن کس که کار فرمای است

یا باید گله‌ام را نزد کسی ببرم که فرمان این کارها را صادر می‌کند؟

نکته ادبی: کارفرما در اینجا به معنای مسبب اصلی و قدرت ماورایی یا حاکمی است که دستوردهنده است.

یا از آن کس که کار فرمای است

یا باید گله‌ام را نزد کسی ببرم که فرمان این کارها را صادر می‌کند؟

نکته ادبی: کارفرما در اینجا به معنای مسبب اصلی و قدرت ماورایی یا حاکمی است که دستوردهنده است.

یا از آن کس که کار فرمای است

یا باید گله‌ام را نزد کسی ببرم که فرمان این کارها را صادر می‌کند؟

نکته ادبی: کارفرما در اینجا به معنای مسبب اصلی و قدرت ماورایی یا حاکمی است که دستوردهنده است.

ناله دارد ز زخم، مار سلیم ناله دارد ز زخم، مار سلیم

مارِ بی‌آزار (سلیم) نیز به دلیل زخمی که برداشته، ناله و فغان می‌کند.

نکته ادبی: سلیم در اینجا به معنی پاک، بی‌ضرر و معصوم است.

ناله دارد ز زخم، مار سلیم ناله دارد ز زخم، مار سلیم

مارِ بی‌آزار (سلیم) نیز به دلیل زخمی که برداشته، ناله و فغان می‌کند.

نکته ادبی: سلیم در اینجا به معنی پاک، بی‌ضرر و معصوم است.

ناله دارد ز زخم، مار سلیم ناله دارد ز زخم، مار سلیم

مارِ بی‌آزار (سلیم) نیز به دلیل زخمی که برداشته، ناله و فغان می‌کند.

نکته ادبی: سلیم در اینجا به معنی پاک، بی‌ضرر و معصوم است.

ناله دارد ز زخم، مار سلیم ناله دارد ز زخم، مار سلیم

مارِ بی‌آزار (سلیم) نیز به دلیل زخمی که برداشته، ناله و فغان می‌کند.

نکته ادبی: سلیم در اینجا به معنی پاک، بی‌ضرر و معصوم است.

ناله دارد ز زخم، مار سلیم ناله دارد ز زخم، مار سلیم

مارِ بی‌آزار (سلیم) نیز به دلیل زخمی که برداشته، ناله و فغان می‌کند.

نکته ادبی: سلیم در اینجا به معنی پاک، بی‌ضرر و معصوم است.

ناله دارد ز زخم، مار سلیم ناله دارد ز زخم، مار سلیم

مارِ بی‌آزار (سلیم) نیز به دلیل زخمی که برداشته، ناله و فغان می‌کند.

نکته ادبی: سلیم در اینجا به معنی پاک، بی‌ضرر و معصوم است.

مار از آن کس که ما را فسای است

مار وجود من از دستِ کسی که با جادو و فریب ما را آزار می‌دهد، در رنج است.

نکته ادبی: فسای به معنای افسونگر و فریبنده است که از ریشه فسوس (ریشخند و فریب) می‌آید.

مار از آن کس که ما را فسای است

مار وجود من از دستِ کسی که با جادو و فریب ما را آزار می‌دهد، در رنج است.

نکته ادبی: فسای به معنای افسونگر و فریبنده است که از ریشه فسوس (ریشخند و فریب) می‌آید.

مار از آن کس که ما را فسای است

مار وجود من از دستِ کسی که با جادو و فریب ما را آزار می‌دهد، در رنج است.

نکته ادبی: فسای به معنای افسونگر و فریبنده است که از ریشه فسوس (ریشخند و فریب) می‌آید.

مار از آن کس که ما را فسای است

مار وجود من از دستِ کسی که با جادو و فریب ما را آزار می‌دهد، در رنج است.

نکته ادبی: فسای به معنای افسونگر و فریبنده است که از ریشه فسوس (ریشخند و فریب) می‌آید.

مار از آن کس که ما را فسای است

مار وجود من از دستِ کسی که با جادو و فریب ما را آزار می‌دهد، در رنج است.

نکته ادبی: فسای به معنای افسونگر و فریبنده است که از ریشه فسوس (ریشخند و فریب) می‌آید.

مار از آن کس که ما را فسای است

مار وجود من از دستِ کسی که با جادو و فریب ما را آزار می‌دهد، در رنج است.

نکته ادبی: فسای به معنای افسونگر و فریبنده است که از ریشه فسوس (ریشخند و فریب) می‌آید.

مار از آن کس که ما را فسای است

مار وجود من از دستِ کسی که با جادو و فریب ما را آزار می‌دهد، در رنج است.

نکته ادبی: فسای به معنای افسونگر و فریبنده است که از ریشه فسوس (ریشخند و فریب) می‌آید.

مار از آن کس که ما را فسای است

مار وجود من از دستِ کسی که با جادو و فریب ما را آزار می‌دهد، در رنج است.

نکته ادبی: فسای به معنای افسونگر و فریبنده است که از ریشه فسوس (ریشخند و فریب) می‌آید.

مار از آن کس که ما را فسای است

مار وجود من از دستِ کسی که با جادو و فریب ما را آزار می‌دهد، در رنج است.

نکته ادبی: فسای به معنای افسونگر و فریبنده است که از ریشه فسوس (ریشخند و فریب) می‌آید.

مار از آن کس که ما را فسای است

مار وجود من از دستِ کسی که با جادو و فریب ما را آزار می‌دهد، در رنج است.

نکته ادبی: فسای به معنای افسونگر و فریبنده است که از ریشه فسوس (ریشخند و فریب) می‌آید.

مار از آن کس که ما را فسای است

مار وجود من از دستِ کسی که با جادو و فریب ما را آزار می‌دهد، در رنج است.

نکته ادبی: فسای به معنای افسونگر و فریبنده است که از ریشه فسوس (ریشخند و فریب) می‌آید.

مار از آن کس که ما را فسای است

مار وجود من از دستِ کسی که با جادو و فریب ما را آزار می‌دهد، در رنج است.

نکته ادبی: فسای به معنای افسونگر و فریبنده است که از ریشه فسوس (ریشخند و فریب) می‌آید.

خیز خاقانی از نشیمن خاک خیز خاقانی از نشیمن خاک

ای خاقانی، از این جایگاه پست خاکی برخیز و به سوی کمال حرکت کن.

نکته ادبی: نشیمن خاک استعاره از دنیا و وابستگی‌های مادی و تن‌خاکی است.

خیز خاقانی از نشیمن خاک خیز خاقانی از نشیمن خاک

ای خاقانی، از این جایگاه پست خاکی برخیز و به سوی کمال حرکت کن.

نکته ادبی: نشیمن خاک استعاره از دنیا و وابستگی‌های مادی و تن‌خاکی است.

خیز خاقانی از نشیمن خاک خیز خاقانی از نشیمن خاک

ای خاقانی، از این جایگاه پست خاکی برخیز و به سوی کمال حرکت کن.

نکته ادبی: نشیمن خاک استعاره از دنیا و وابستگی‌های مادی و تن‌خاکی است.

خیز خاقانی از نشیمن خاک خیز خاقانی از نشیمن خاک

ای خاقانی، از این جایگاه پست خاکی برخیز و به سوی کمال حرکت کن.

نکته ادبی: نشیمن خاک استعاره از دنیا و وابستگی‌های مادی و تن‌خاکی است.

خیز خاقانی از نشیمن خاک خیز خاقانی از نشیمن خاک

ای خاقانی، از این جایگاه پست خاکی برخیز و به سوی کمال حرکت کن.

نکته ادبی: نشیمن خاک استعاره از دنیا و وابستگی‌های مادی و تن‌خاکی است.

خیز خاقانی از نشیمن خاک خیز خاقانی از نشیمن خاک

ای خاقانی، از این جایگاه پست خاکی برخیز و به سوی کمال حرکت کن.

نکته ادبی: نشیمن خاک استعاره از دنیا و وابستگی‌های مادی و تن‌خاکی است.

که نه بس جای راحت افزای است

این مکان، محیط چندان مناسبی برای آسودن و آرامش گرفتن نیست.

نکته ادبی: راحت‌افزای یک صفت مرکب فاعلی است که به معنای مایه آرامش یا آنچه باعث فزونی راحت می‌شود، به کار رفته است.

که نه بس جای راحت افزای است

این مکان، محیط چندان مناسبی برای آسودن و آرامش گرفتن نیست.

نکته ادبی: راحت‌افزای یک صفت مرکب فاعلی است که به معنای مایه آرامش یا آنچه باعث فزونی راحت می‌شود، به کار رفته است.

که نه بس جای راحت افزای است

این مکان، محیط چندان مناسبی برای آسودن و آرامش گرفتن نیست.

نکته ادبی: راحت‌افزای یک صفت مرکب فاعلی است که به معنای مایه آرامش یا آنچه باعث فزونی راحت می‌شود، به کار رفته است.

که نه بس جای راحت افزای است

این مکان، محیط چندان مناسبی برای آسودن و آرامش گرفتن نیست.

نکته ادبی: راحت‌افزای یک صفت مرکب فاعلی است که به معنای مایه آرامش یا آنچه باعث فزونی راحت می‌شود، به کار رفته است.

که نه بس جای راحت افزای است

این مکان، محیط چندان مناسبی برای آسودن و آرامش گرفتن نیست.

نکته ادبی: راحت‌افزای یک صفت مرکب فاعلی است که به معنای مایه آرامش یا آنچه باعث فزونی راحت می‌شود، به کار رفته است.

که نه بس جای راحت افزای است

این مکان، محیط چندان مناسبی برای آسودن و آرامش گرفتن نیست.

نکته ادبی: راحت‌افزای یک صفت مرکب فاعلی است که به معنای مایه آرامش یا آنچه باعث فزونی راحت می‌شود، به کار رفته است.

که نه بس جای راحت افزای است

این مکان، محیط چندان مناسبی برای آسودن و آرامش گرفتن نیست.

نکته ادبی: راحت‌افزای یک صفت مرکب فاعلی است که به معنای مایه آرامش یا آنچه باعث فزونی راحت می‌شود، به کار رفته است.

که نه بس جای راحت افزای است

این مکان، محیط چندان مناسبی برای آسودن و آرامش گرفتن نیست.

نکته ادبی: راحت‌افزای یک صفت مرکب فاعلی است که به معنای مایه آرامش یا آنچه باعث فزونی راحت می‌شود، به کار رفته است.

که نه بس جای راحت افزای است

این مکان، محیط چندان مناسبی برای آسودن و آرامش گرفتن نیست.

نکته ادبی: راحت‌افزای یک صفت مرکب فاعلی است که به معنای مایه آرامش یا آنچه باعث فزونی راحت می‌شود، به کار رفته است.

که نه بس جای راحت افزای است

این مکان، محیط چندان مناسبی برای آسودن و آرامش گرفتن نیست.

نکته ادبی: راحت‌افزای یک صفت مرکب فاعلی است که به معنای مایه آرامش یا آنچه باعث فزونی راحت می‌شود، به کار رفته است.

که نه بس جای راحت افزای است

این مکان، محیط چندان مناسبی برای آسودن و آرامش گرفتن نیست.

نکته ادبی: راحت‌افزای یک صفت مرکب فاعلی است که به معنای مایه آرامش یا آنچه باعث فزونی راحت می‌شود، به کار رفته است.

که نه بس جای راحت افزای است

این مکان، محیط چندان مناسبی برای آسودن و آرامش گرفتن نیست.

نکته ادبی: راحت‌افزای یک صفت مرکب فاعلی است که به معنای مایه آرامش یا آنچه باعث فزونی راحت می‌شود، به کار رفته است.