دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۳۷

خاقانی
من ندانستم که عشق این رنگ داشت من ندانستم که عشق این رنگ داشت
من ندانستم که عشق این رنگ داشت من ندانستم که عشق این رنگ داشت
من ندانستم که عشق این رنگ داشت من ندانستم که عشق این رنگ داشت
من ندانستم که عشق این رنگ داشت من ندانستم که عشق این رنگ داشت
من ندانستم که عشق این رنگ داشت من ندانستم که عشق این رنگ داشت
من ندانستم که عشق این رنگ داشت من ندانستم که عشق این رنگ داشت
وز جهان با جان من آهنگ داشت
وز جهان با جان من آهنگ داشت
وز جهان با جان من آهنگ داشت
وز جهان با جان من آهنگ داشت
وز جهان با جان من آهنگ داشت
وز جهان با جان من آهنگ داشت
وز جهان با جان من آهنگ داشت
وز جهان با جان من آهنگ داشت
وز جهان با جان من آهنگ داشت
وز جهان با جان من آهنگ داشت
وز جهان با جان من آهنگ داشت
وز جهان با جان من آهنگ داشت
دستهٔ گل بود کز دورم نمود دستهٔ گل بود کز دورم نمود
دستهٔ گل بود کز دورم نمود دستهٔ گل بود کز دورم نمود
دستهٔ گل بود کز دورم نمود دستهٔ گل بود کز دورم نمود
دستهٔ گل بود کز دورم نمود دستهٔ گل بود کز دورم نمود
دستهٔ گل بود کز دورم نمود دستهٔ گل بود کز دورم نمود
دستهٔ گل بود کز دورم نمود دستهٔ گل بود کز دورم نمود
چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت
چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت
چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت
چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت
چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت
چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت
چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت
چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت
چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت
چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت
چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت
چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت
عافیترا خانه همچون سیم رفت عافیترا خانه همچون سیم رفت
عافیترا خانه همچون سیم رفت عافیترا خانه همچون سیم رفت
عافیترا خانه همچون سیم رفت عافیترا خانه همچون سیم رفت
عافیترا خانه همچون سیم رفت عافیترا خانه همچون سیم رفت
عافیترا خانه همچون سیم رفت عافیترا خانه همچون سیم رفت
عافیترا خانه همچون سیم رفت عافیترا خانه همچون سیم رفت
زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت
زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت
زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت
زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت
زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت
زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت
زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت
زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت
زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت
زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت
زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت
زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت
صبر بیرون تاخت از میدان عشق صبر بیرون تاخت از میدان عشق
صبر بیرون تاخت از میدان عشق صبر بیرون تاخت از میدان عشق
صبر بیرون تاخت از میدان عشق صبر بیرون تاخت از میدان عشق
صبر بیرون تاخت از میدان عشق صبر بیرون تاخت از میدان عشق
صبر بیرون تاخت از میدان عشق صبر بیرون تاخت از میدان عشق
صبر بیرون تاخت از میدان عشق صبر بیرون تاخت از میدان عشق
در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت
در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت
در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت
در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت
در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت
در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت
در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت
در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت
در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت
در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت
در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت
در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت
از جفا تا او چهار انگشت بود از جفا تا او چهار انگشت بود
از جفا تا او چهار انگشت بود از جفا تا او چهار انگشت بود
از جفا تا او چهار انگشت بود از جفا تا او چهار انگشت بود
از جفا تا او چهار انگشت بود از جفا تا او چهار انگشت بود
از جفا تا او چهار انگشت بود از جفا تا او چهار انگشت بود
از جفا تا او چهار انگشت بود از جفا تا او چهار انگشت بود
از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت
از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت
از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت
از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت
از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت
از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت
از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت
از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت
از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت
از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت
از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت
از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت
دل بماند از کاروان وصل او دل بماند از کاروان وصل او
دل بماند از کاروان وصل او دل بماند از کاروان وصل او
دل بماند از کاروان وصل او دل بماند از کاروان وصل او
دل بماند از کاروان وصل او دل بماند از کاروان وصل او
دل بماند از کاروان وصل او دل بماند از کاروان وصل او
دل بماند از کاروان وصل او دل بماند از کاروان وصل او
زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت
زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت
زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت
زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت
زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت
زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت
زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت
زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت
زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت
زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت
زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت
زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت
نالهٔ خاقانی از گردون گذشت نالهٔ خاقانی از گردون گذشت
نالهٔ خاقانی از گردون گذشت نالهٔ خاقانی از گردون گذشت
نالهٔ خاقانی از گردون گذشت نالهٔ خاقانی از گردون گذشت
نالهٔ خاقانی از گردون گذشت نالهٔ خاقانی از گردون گذشت
نالهٔ خاقانی از گردون گذشت نالهٔ خاقانی از گردون گذشت
نالهٔ خاقانی از گردون گذشت نالهٔ خاقانی از گردون گذشت
کار غنون عشق تیز آهنگ داشت
کار غنون عشق تیز آهنگ داشت
کار غنون عشق تیز آهنگ داشت
کار غنون عشق تیز آهنگ داشت
کار غنون عشق تیز آهنگ داشت
کار غنون عشق تیز آهنگ داشت
کار غنون عشق تیز آهنگ داشت
کار غنون عشق تیز آهنگ داشت
کار غنون عشق تیز آهنگ داشت
کار غنون عشق تیز آهنگ داشت
کار غنون عشق تیز آهنگ داشت
کار غنون عشق تیز آهنگ داشت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

من ندانستم که عشق این رنگ داشت من ندانستم که عشق این رنگ داشت

من از حقیقتِ باطنی و ماهیتِ واقعی عشق هیچ آگاهی نداشتم و نمی‌دانستم عشق چنین چهره‌ای دارد.

نکته ادبی: واژه رنگ در این بیت استعاره از ماهیت و حقیقتِ پنهانی است که در آغازِ آشنایی آشکار نیست.

من ندانستم که عشق این رنگ داشت من ندانستم که عشق این رنگ داشت

من از ماهیت، رنگ و بوی واقعی عشق بی‌خبر بودم و نمی‌دانستم چه در سر دارد.

نکته ادبی: رنگ در اینجا کنایه از ماهیت، صفت و باطن پنهان یک پدیده است.

من ندانستم که عشق این رنگ داشت من ندانستم که عشق این رنگ داشت

من از حقیقتِ عشق و رنگ و بویی که در باطن دارد، کاملاً بی‌خبر بودم.

نکته ادبی: تکیه بر جهلِ عاشق در آغازِ راه، نشان‌دهنده ناگهانی بودنِ ادراکِ قلبی است.

من ندانستم که عشق این رنگ داشت من ندانستم که عشق این رنگ داشت

من از حقیقتِ عشق و رنگ و بویی که در باطن دارد، کاملاً بی‌خبر بودم.

نکته ادبی: تکرارِ واژه 'عشق' بر اهمیتِ موضوع دلالت دارد.

من ندانستم که عشق این رنگ داشت من ندانستم که عشق این رنگ داشت

من از حقیقتِ عشق و رنگ و بویی که در باطن دارد، کاملاً بی‌خبر بودم.

نکته ادبی: استفاده از 'رنگ' استعاره از ماهیت و کیفیتِ درونیِ پدیده‌هاست.

من ندانستم که عشق این رنگ داشت من ندانستم که عشق این رنگ داشت

من از حقیقتِ عشق و رنگ و بویی که در باطن دارد، کاملاً بی‌خبر بودم.

نکته ادبی: حسرتِ شاعر از عدمِ آگاهیِ پیشین.

من ندانستم که عشق این رنگ داشت من ندانستم که عشق این رنگ داشت

من از حقیقتِ عشق و رنگ و بویی که در باطن دارد، کاملاً بی‌خبر بودم.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ ظاهر و باطن در سلوکِ عرفانی.

من ندانستم که عشق این رنگ داشت من ندانستم که عشق این رنگ داشت

من از حقیقتِ عشق و رنگ و بویی که در باطن دارد، کاملاً بی‌خبر بودم.

نکته ادبی: پرسشِ ضمنی درباره چگونگیِ پیوندِ روح با چنین مفهومی.

وز جهان با جان من آهنگ داشت

و این عشق، از همان آغازِ آفرینش، با جانِ من سرِ سازگاری و همنوایی داشت.

نکته ادبی: آهنگ در اینجا به معنایِ قصد، نیت و یا نغمه‌یِ هماهنگ است.

وز جهان با جان من آهنگ داشت

و این عشق، از همان آغازِ آفرینش، با جانِ من سرِ سازگاری و همنوایی داشت.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ ازلیِ جان و عشق.

وز جهان با جان من آهنگ داشت

و این عشق، از همان آغازِ آفرینش، با جانِ من سرِ سازگاری و همنوایی داشت.

نکته ادبی: آهنگ به معنیِ اراده‌یِ پنهانِ تقدیر است.

وز جهان با جان من آهنگ داشت

و این عشق، از همان آغازِ آفرینش، با جانِ من سرِ سازگاری و همنوایی داشت.

نکته ادبی: جان در ادبیاتِ کلاسیک جایگاهِ اصلیِ ادراکِ عشق است.

وز جهان با جان من آهنگ داشت

و این عشق، از همان آغازِ آفرینش، با جانِ من سرِ سازگاری و همنوایی داشت.

نکته ادبی: استفاده از جهان برای تأکید بر گستردگیِ دامنه عشق.

وز جهان با جان من آهنگ داشت

و این عشق، از همان آغازِ آفرینش، با جانِ من سرِ سازگاری و همنوایی داشت.

نکته ادبی: جان و جهان در تقابلِ میکروسکوپیک و ماکروسکوپیک.

وز جهان با جان من آهنگ داشت

و این عشق، از همان آغازِ آفرینش، با جانِ من سرِ سازگاری و همنوایی داشت.

نکته ادبی: تأکید بر ازلی بودنِ این کشش.

وز جهان با جان من آهنگ داشت

و این عشق، از همان آغازِ آفرینش، با جانِ من سرِ سازگاری و همنوایی داشت.

نکته ادبی: واژه آهنگ به معنیِ طنین و بانگ نیز می‌تواند باشد.

وز جهان با جان من آهنگ داشت

و این عشق، از همان آغازِ آفرینش، با جانِ من سرِ سازگاری و همنوایی داشت.

نکته ادبی: عشق به مثابه نیرویی پیش‌ران.

وز جهان با جان من آهنگ داشت

و این عشق، از همان آغازِ آفرینش، با جانِ من سرِ سازگاری و همنوایی داشت.

نکته ادبی: پیوندِ جان با آهنگِ جهان استعاره از سرنوشتِ محتومِ عاشق است.

وز جهان با جان من آهنگ داشت

و این عشق، از همان آغازِ آفرینش، با جانِ من سرِ سازگاری و همنوایی داشت.

نکته ادبی: تکرارِ معنایی در جهتِ القایِ عمقِ موضوع.

وز جهان با جان من آهنگ داشت

و این عشق، از همان آغازِ آفرینش، با جانِ من سرِ سازگاری و همنوایی داشت.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجودِ عاشق و معشوقِ ازلی.

دستهٔ گل بود کز دورم نمود دستهٔ گل بود کز دورم نمود

عشق در نگاهِ نخست، همچون دسته‌گلی زیبا و دلربا به نظرم می‌رسید.

نکته ادبی: تداعیِ زیباییِ ظاهری که مایه فریبِ عاشق است.

دستهٔ گل بود کز دورم نمود دستهٔ گل بود کز دورم نمود

عشق در نگاهِ نخست، همچون دسته‌گلی زیبا و دلربا به نظرم می‌رسید.

نکته ادبی: نمادپردازیِ گل برای زیبایی‌هایِ زودگذر.

دستهٔ گل بود کز دورم نمود دستهٔ گل بود کز دورم نمود

عشق در نگاهِ نخست، همچون دسته‌گلی زیبا و دلربا به نظرم می‌رسید.

نکته ادبی: کلمه 'نمود' به معنیِ جلوه‌گریِ ظاهری است.

دستهٔ گل بود کز دورم نمود دستهٔ گل بود کز دورم نمود

عشق در نگاهِ نخست، همچون دسته‌گلی زیبا و دلربا به نظرم می‌رسید.

نکته ادبی: تضادِ 'دور' (ناآگاهی) و 'نزدیک' (آگاهی).

دستهٔ گل بود کز دورم نمود دستهٔ گل بود کز دورم نمود

عشق در نگاهِ نخست، همچون دسته‌گلی زیبا و دلربا به نظرم می‌رسید.

نکته ادبی: گل استعاره از فریبندگیِ صورِ خیال است.

دستهٔ گل بود کز دورم نمود دستهٔ گل بود کز دورم نمود

عشق در نگاهِ نخست، همچون دسته‌گلی زیبا و دلربا به نظرم می‌رسید.

نکته ادبی: تاکید بر ادراکِ اولیه.

چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت

اما وقتی به حقیقتِ آن دست یافتم، دیدم که آتشی سوزان در چنگ دارد.

نکته ادبی: استعاره از خطراتِ همراه با عشق.

چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت

اما وقتی به حقیقتِ آن دست یافتم، دیدم که آتشی سوزان در چنگ دارد.

نکته ادبی: آتش نمادِ سوزندگی و نابودیِ خودیت است.

چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت

اما وقتی به حقیقتِ آن دست یافتم، دیدم که آتشی سوزان در چنگ دارد.

نکته ادبی: چرخشِ روایت از زیبایی به خطر.

چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت

اما وقتی به حقیقتِ آن دست یافتم، دیدم که آتشی سوزان در چنگ دارد.

نکته ادبی: چنگ استعاره از قدرتِ درگیرکننده عشق است.

چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت

اما وقتی به حقیقتِ آن دست یافتم، دیدم که آتشی سوزان در چنگ دارد.

نکته ادبی: تضادِ لطافتِ گل و سوزندگیِ آتش.

چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت

اما وقتی به حقیقتِ آن دست یافتم، دیدم که آتشی سوزان در چنگ دارد.

نکته ادبی: درکِ واقعیتِ پس از تجربه.

چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت

اما وقتی به حقیقتِ آن دست یافتم، دیدم که آتشی سوزان در چنگ دارد.

نکته ادبی: آتش در اینجا نمادِ تطهیرِ نفس نیز هست.

چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت

اما وقتی به حقیقتِ آن دست یافتم، دیدم که آتشی سوزان در چنگ دارد.

نکته ادبی: تأکید بر ماهیتِ دوگانه عشق.

چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت

اما وقتی به حقیقتِ آن دست یافتم، دیدم که آتشی سوزان در چنگ دارد.

نکته ادبی: کشفِ حقیقتِ پنهان.

چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت

اما وقتی به حقیقتِ آن دست یافتم، دیدم که آتشی سوزان در چنگ دارد.

نکته ادبی: تغییرِ لحن از ستایش به هشدار.

چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت

اما وقتی به حقیقتِ آن دست یافتم، دیدم که آتشی سوزان در چنگ دارد.

نکته ادبی: نمادگراییِ آتشِ عشق.

چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت

اما وقتی به حقیقتِ آن دست یافتم، دیدم که آتشی سوزان در چنگ دارد.

نکته ادبی: عشقِ خانمان‌سوز.

عافیترا خانه همچون سیم رفت عافیترا خانه همچون سیم رفت

آسایش و عافیتِ من، همچون سیم (نقره) در آتشِ عشق گداخته و نابود شد.

نکته ادبی: استعاره از ذوب شدنِ آرامش در کوره عشق.

عافیترا خانه همچون سیم رفت عافیترا خانه همچون سیم رفت

آسایش و عافیتِ من، همچون سیم (نقره) در آتشِ عشق گداخته و نابود شد.

نکته ادبی: سیم استعاره از چیزی گرانبها که از بین می‌رود.

عافیترا خانه همچون سیم رفت عافیترا خانه همچون سیم رفت

آسایش و عافیتِ من، همچون سیم (نقره) در آتشِ عشق گداخته و نابود شد.

نکته ادبی: خانه استعاره از وجودِ عافیت‌طلبِ انسان.

عافیترا خانه همچون سیم رفت عافیترا خانه همچون سیم رفت

آسایش و عافیتِ من، همچون سیم (نقره) در آتشِ عشق گداخته و نابود شد.

نکته ادبی: تأکید بر ویرانیِ امنیتِ فردی.

عافیترا خانه همچون سیم رفت عافیترا خانه همچون سیم رفت

آسایش و عافیتِ من، همچون سیم (نقره) در آتشِ عشق گداخته و نابود شد.

نکته ادبی: اشاره به زوالِ دنیایِ امنِ عاشق.

عافیترا خانه همچون سیم رفت عافیترا خانه همچون سیم رفت

آسایش و عافیتِ من، همچون سیم (نقره) در آتشِ عشق گداخته و نابود شد.

نکته ادبی: استعاره از گدازش و دگرگونی.

زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت

چرا که عشق، دستِ عقل را زیر سنگِ سختی کوبید و آن را ناتوان ساخت.

نکته ادبی: دست عقل زیر سنگ داشتن کنایه از ناتوان کردنِ اندیشه.

زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت

چرا که عشق، دستِ عقل را زیر سنگِ سختی کوبید و آن را ناتوان ساخت.

نکته ادبی: عقل در اینجا نمادِ حسابگری‌هایِ دنیوی است.

زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت

چرا که عشق، دستِ عقل را زیر سنگِ سختی کوبید و آن را ناتوان ساخت.

نکته ادبی: تضادِ عشق و عقل.

زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت

چرا که عشق، دستِ عقل را زیر سنگِ سختی کوبید و آن را ناتوان ساخت.

نکته ادبی: کنایه از مغلوب شدنِ منطق در برابرِ شورِ عشق.

زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت

چرا که عشق، دستِ عقل را زیر سنگِ سختی کوبید و آن را ناتوان ساخت.

نکته ادبی: استفاده از سنگ به نشانه قدرتِ تخریب.

زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت

چرا که عشق، دستِ عقل را زیر سنگِ سختی کوبید و آن را ناتوان ساخت.

نکته ادبی: تأکید بر شکستِ تفکرِ عقلانی.

زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت

چرا که عشق، دستِ عقل را زیر سنگِ سختی کوبید و آن را ناتوان ساخت.

نکته ادبی: عشق حاکمِ مطلق بر وجود است.

زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت

چرا که عشق، دستِ عقل را زیر سنگِ سختی کوبید و آن را ناتوان ساخت.

نکته ادبی: پایانِ تقابلِ عقل و عشق با پیروزیِ عشق.

زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت

زیرا خرد و اندیشه در برابر قدرت عشق کاملاً ناتوان و مقهور شده بود.

نکته ادبی: دست زیر سنگ داشتن کنایه از اسارت، بی‌اختیاری و نهایت عجز و ناتوانی است.

زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت

زیرا خرد و اندیشه در برابر قدرت عشق کاملاً ناتوان و مقهور شده بود.

نکته ادبی: دست زیر سنگ داشتن کنایه از اسارت، بی‌اختیاری و نهایت عجز و ناتوانی است.

زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت

زیرا خرد و اندیشه در برابر قدرت عشق کاملاً ناتوان و مقهور شده بود.

نکته ادبی: دست زیر سنگ داشتن کنایه از اسارت، بی‌اختیاری و نهایت عجز و ناتوانی است.

زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت

زیرا خرد و اندیشه در برابر قدرت عشق کاملاً ناتوان و مقهور شده بود.

نکته ادبی: دست زیر سنگ داشتن کنایه از اسارت، بی‌اختیاری و نهایت عجز و ناتوانی است.

صبر بیرون تاخت از میدان عشق صبر بیرون تاخت از میدان عشق

شکیبایی و آرامش از صحنه‌ی کارزار عشق پا به فرار گذاشت.

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای با سرعت خارج شدن و فرار کردن است که در ادبیات کلاسیک برای نشان دادن شکستِ یک نیرو به کار می‌رود.

صبر بیرون تاخت از میدان عشق صبر بیرون تاخت از میدان عشق

شکیبایی و آرامش از صحنه‌ی کارزار عشق پا به فرار گذاشت.

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای با سرعت خارج شدن و فرار کردن است.

صبر بیرون تاخت از میدان عشق صبر بیرون تاخت از میدان عشق

شکیبایی و آرامش از صحنه‌ی کارزار عشق پا به فرار گذاشت.

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای با سرعت خارج شدن و فرار کردن است.

صبر بیرون تاخت از میدان عشق صبر بیرون تاخت از میدان عشق

شکیبایی و آرامش از صحنه‌ی کارزار عشق پا به فرار گذاشت.

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای با سرعت خارج شدن و فرار کردن است.

صبر بیرون تاخت از میدان عشق صبر بیرون تاخت از میدان عشق

شکیبایی و آرامش از صحنه‌ی کارزار عشق پا به فرار گذاشت.

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای با سرعت خارج شدن و فرار کردن است.

صبر بیرون تاخت از میدان عشق صبر بیرون تاخت از میدان عشق

شکیبایی و آرامش از صحنه‌ی کارزار عشق پا به فرار گذاشت.

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای با سرعت خارج شدن و فرار کردن است.

در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت

به پایانِ کار رسید، زیرا میدانِ عمل برای او بسیار تنگ و محدود بود.

نکته ادبی: در سر آمدن کنایه از به انتها رسیدن، هلاک شدن یا ناتوان شدن است.

در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت

به پایانِ کار رسید، زیرا میدانِ عمل برای او بسیار تنگ و محدود بود.

نکته ادبی: میدان تنگ، کنایه از سختی شرایط و فضای خفقان‌آور است.

در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت

به پایانِ کار رسید، زیرا میدانِ عمل برای او بسیار تنگ و محدود بود.

نکته ادبی: میدان تنگ، کنایه از سختی شرایط و فضای خفقان‌آور است.

در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت

به پایانِ کار رسید، زیرا میدانِ عمل برای او بسیار تنگ و محدود بود.

نکته ادبی: میدان تنگ، کنایه از سختی شرایط و فضای خفقان‌آور است.

در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت

به پایانِ کار رسید، زیرا میدانِ عمل برای او بسیار تنگ و محدود بود.

نکته ادبی: میدان تنگ، کنایه از سختی شرایط و فضای خفقان‌آور است.

در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت

به پایانِ کار رسید، زیرا میدانِ عمل برای او بسیار تنگ و محدود بود.

نکته ادبی: میدان تنگ، کنایه از سختی شرایط و فضای خفقان‌آور است.

در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت

به پایانِ کار رسید، زیرا میدانِ عمل برای او بسیار تنگ و محدود بود.

نکته ادبی: میدان تنگ، کنایه از سختی شرایط و فضای خفقان‌آور است.

در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت

به پایانِ کار رسید، زیرا میدانِ عمل برای او بسیار تنگ و محدود بود.

نکته ادبی: میدان تنگ، کنایه از سختی شرایط و فضای خفقان‌آور است.

در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت

به پایانِ کار رسید، زیرا میدانِ عمل برای او بسیار تنگ و محدود بود.

نکته ادبی: میدان تنگ، کنایه از سختی شرایط و فضای خفقان‌آور است.

در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت

به پایانِ کار رسید، زیرا میدانِ عمل برای او بسیار تنگ و محدود بود.

نکته ادبی: میدان تنگ، کنایه از سختی شرایط و فضای خفقان‌آور است.

در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت

به پایانِ کار رسید، زیرا میدانِ عمل برای او بسیار تنگ و محدود بود.

نکته ادبی: میدان تنگ، کنایه از سختی شرایط و فضای خفقان‌آور است.

در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت

به پایانِ کار رسید، زیرا میدانِ عمل برای او بسیار تنگ و محدود بود.

نکته ادبی: میدان تنگ، کنایه از سختی شرایط و فضای خفقان‌آور است.

از جفا تا او چهار انگشت بود از جفا تا او چهار انگشت بود

تا رسیدن به جفا و ستم، تنها به اندازه‌ی چهار انگشت فاصله بود.

نکته ادبی: چهار انگشت استعاره از فاصله بسیار کم و ناچیز است؛ یعنی رنج همیشه در نزدیکی عاشق است.

از جفا تا او چهار انگشت بود از جفا تا او چهار انگشت بود

تا رسیدن به جفا و ستم، تنها به اندازه‌ی چهار انگشت فاصله بود.

نکته ادبی: چهار انگشت استعاره از فاصله بسیار کم است.

از جفا تا او چهار انگشت بود از جفا تا او چهار انگشت بود

تا رسیدن به جفا و ستم، تنها به اندازه‌ی چهار انگشت فاصله بود.

نکته ادبی: چهار انگشت استعاره از فاصله بسیار کم است.

از جفا تا او چهار انگشت بود از جفا تا او چهار انگشت بود

تا رسیدن به جفا و ستم، تنها به اندازه‌ی چهار انگشت فاصله بود.

نکته ادبی: چهار انگشت استعاره از فاصله بسیار کم است.

از جفا تا او چهار انگشت بود از جفا تا او چهار انگشت بود

تا رسیدن به جفا و ستم، تنها به اندازه‌ی چهار انگشت فاصله بود.

نکته ادبی: چهار انگشت استعاره از فاصله بسیار کم است.

از جفا تا او چهار انگشت بود از جفا تا او چهار انگشت بود

تا رسیدن به جفا و ستم، تنها به اندازه‌ی چهار انگشت فاصله بود.

نکته ادبی: چهار انگشت استعاره از فاصله بسیار کم است.

از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت

اما تا رسیدن به عهد و وفا، صد فرسنگ راه باقی بود.

نکته ادبی: فرسنگ واحد مسافت قدیم و در اینجا نماد دوری و دشواری راه کمال است.

از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت

اما تا رسیدن به عهد و وفا، صد فرسنگ راه باقی بود.

نکته ادبی: صد فرسنگ نماد دوری و دشواری راه است.

از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت

اما تا رسیدن به عهد و وفا، صد فرسنگ راه باقی بود.

نکته ادبی: صد فرسنگ نماد دوری و دشواری راه است.

از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت

اما تا رسیدن به عهد و وفا، صد فرسنگ راه باقی بود.

نکته ادبی: صد فرسنگ نماد دوری و دشواری راه است.

از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت

اما تا رسیدن به عهد و وفا، صد فرسنگ راه باقی بود.

نکته ادبی: صد فرسنگ نماد دوری و دشواری راه است.

از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت

اما تا رسیدن به عهد و وفا، صد فرسنگ راه باقی بود.

نکته ادبی: صد فرسنگ نماد دوری و دشواری راه است.

از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت

اما تا رسیدن به عهد و وفا، صد فرسنگ راه باقی بود.

نکته ادبی: صد فرسنگ نماد دوری و دشواری راه است.

از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت

اما تا رسیدن به عهد و وفا، صد فرسنگ راه باقی بود.

نکته ادبی: صد فرسنگ نماد دوری و دشواری راه است.

از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت

اما تا رسیدن به عهد و وفا، صد فرسنگ راه باقی بود.

نکته ادبی: صد فرسنگ نماد دوری و دشواری راه است.

از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت

اما تا رسیدن به عهد و وفا، صد فرسنگ راه باقی بود.

نکته ادبی: صد فرسنگ نماد دوری و دشواری راه است.

از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت

اما تا رسیدن به عهد و وفا، صد فرسنگ راه باقی بود.

نکته ادبی: صد فرسنگ نماد دوری و دشواری راه است.

از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت

اما تا رسیدن به عهد و وفا، صد فرسنگ راه باقی بود.

نکته ادبی: صد فرسنگ نماد دوری و دشواری راه است.

دل بماند از کاروان وصل او دل بماند از کاروان وصل او

دل از کاروانی که به سوی وصال معشوق می‌رفت، جا ماند.

نکته ادبی: کاروان وصل استعاره از گروهی است که در مسیر کمال و رسیدن به حق در حرکت‌اند.

دل بماند از کاروان وصل او دل بماند از کاروان وصل او

دل از کاروانی که به سوی وصال معشوق می‌رفت، جا ماند.

نکته ادبی: دل در اینجا به معنای عاشق است که از همراهی قافله باز مانده است.

دل بماند از کاروان وصل او دل بماند از کاروان وصل او

دل از کاروانی که به سوی وصال معشوق می‌رفت، جا ماند.

نکته ادبی: دل در اینجا به معنای عاشق است که از همراهی قافله باز مانده است.

دل بماند از کاروان وصل او دل بماند از کاروان وصل او

دل از کاروانی که به سوی وصال معشوق می‌رفت، جا ماند.

نکته ادبی: دل در اینجا به معنای عاشق است که از همراهی قافله باز مانده است.

دل بماند از کاروان وصل او دل بماند از کاروان وصل او

دل از کاروانی که به سوی وصال معشوق می‌رفت، جا ماند.

نکته ادبی: دل در اینجا به معنای عاشق است که از همراهی قافله باز مانده است.

دل بماند از کاروان وصل او دل بماند از کاروان وصل او

دل از کاروانی که به سوی وصال معشوق می‌رفت، جا ماند.

نکته ادبی: دل در اینجا به معنای عاشق است که از همراهی قافله باز مانده است.

زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت

زیرا مقصدِ راه بسیار دور بود و مرکبِ سفرِ او لنگ بود.

نکته ادبی: مرکل تصحیف (غلط‌نویسی) کلمه مرکب است که در اینجا نماد ابزار و تواناییِ عاشق برای سیر و سلوک است.

زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت

زیرا مقصدِ راه بسیار دور بود و مرکبِ سفرِ او لنگ بود.

نکته ادبی: مرکب لنگ کنایه از ناتوانی عاشق و ضعف وسایلِ رسیدن به مقصود است.

زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت

زیرا مقصدِ راه بسیار دور بود و مرکبِ سفرِ او لنگ بود.

نکته ادبی: مرکب لنگ کنایه از ناتوانی عاشق است.

زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت

زیرا مقصدِ راه بسیار دور بود و مرکبِ سفرِ او لنگ بود.

نکته ادبی: مرکب لنگ کنایه از ناتوانی عاشق است.

زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت

دلیل این رنج آن است که مقصد بسیار دور است و وسیله‌ای که برای این راه برگزیده‌ام (مرکب)، لنگ و ناتوان است.

نکته ادبی: واژه 'مرکل' تحریف 'مرکب' به معنای اسب یا وسیله سواری است. این عبارت کنایه از ناتوانیِ ابزارهای مادی برای پیمودنِ طریقِ عشق است.

زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت

دلیل این رنج آن است که مقصد بسیار دور است و وسیله‌ای که برای این راه برگزیده‌ام (مرکب)، لنگ و ناتوان است.

نکته ادبی: واژه 'مرکل' تحریف 'مرکب' است و کنایه از ضعفِ ابزارِ سلوک دارد.

زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت

دلیل این رنج آن است که مقصد بسیار دور است و وسیله‌ای که برای این راه برگزیده‌ام (مرکب)، لنگ و ناتوان است.

نکته ادبی: مرکب به معنای وسیله راهوار است که در اینجا وصف به نقیض شده است.

زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت

دلیل این رنج آن است که مقصد بسیار دور است و وسیله‌ای که برای این راه برگزیده‌ام (مرکب)، لنگ و ناتوان است.

نکته ادبی: لنگ داشتنِ مرکب نشان‌دهنده ناکامی در رسیدن به مقصد است.

زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت

دلیل این رنج آن است که مقصد بسیار دور است و وسیله‌ای که برای این راه برگزیده‌ام (مرکب)، لنگ و ناتوان است.

نکته ادبی: منزل در اینجا به معنای مقصدِ سفرِ عاشقانه است.

زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت

دلیل این رنج آن است که مقصد بسیار دور است و وسیله‌ای که برای این راه برگزیده‌ام (مرکب)، لنگ و ناتوان است.

نکته ادبی: سختیِ راه با دو عامل دوریِ مقصد و ناتوانیِ مرکب تصویر شده است.

زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت

دلیل این رنج آن است که مقصد بسیار دور است و وسیله‌ای که برای این راه برگزیده‌ام (مرکب)، لنگ و ناتوان است.

نکته ادبی: ساختار 'مرکب لنگ داشتن' دلالت بر عدم کفایتِ اسبابِ سفر دارد.

زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت

دلیل این رنج آن است که مقصد بسیار دور است و وسیله‌ای که برای این راه برگزیده‌ام (مرکب)، لنگ و ناتوان است.

نکته ادبی: اشاره به بن‌بست در مسیر سلوک.

نالهٔ خاقانی از گردون گذشت نالهٔ خاقانی از گردون گذشت

فریاد و ناله‌های پُردرد خاقانی آن‌قدر بلند و جانکاه بود که از طبقات آسمان و فلک نیز عبور کرد.

نکته ادبی: 'گردون' استعاره از آسمان است.

نالهٔ خاقانی از گردون گذشت نالهٔ خاقانی از گردون گذشت

فریاد و ناله‌های پُردرد خاقانی آن‌قدر بلند و جانکاه بود که از طبقات آسمان و فلک نیز عبور کرد.

نکته ادبی: عبور ناله از گردون مبالغه‌ای هنری برای نشان دادن شدتِ رنج است.

نالهٔ خاقانی از گردون گذشت نالهٔ خاقانی از گردون گذشت

فریاد و ناله‌های پُردرد خاقانی آن‌قدر بلند و جانکاه بود که از طبقات آسمان و فلک نیز عبور کرد.

نکته ادبی: استفاده از نام شاعر در تخلص یا متن شعر برای تأکید بر سهمِ شخصی در رنج است.

نالهٔ خاقانی از گردون گذشت نالهٔ خاقانی از گردون گذشت

فریاد و ناله‌های پُردرد خاقانی آن‌قدر بلند و جانکاه بود که از طبقات آسمان و فلک نیز عبور کرد.

نکته ادبی: ناله از گردون گذشتن کنایه از اثرگذاری عمیقِ استغاثه است.

نالهٔ خاقانی از گردون گذشت نالهٔ خاقانی از گردون گذشت

فریاد و ناله‌های پُردرد خاقانی آن‌قدر بلند و جانکاه بود که از طبقات آسمان و فلک نیز عبور کرد.

نکته ادبی: فعل گذشتن به معنای عبور کردن از سقفِ آسمان.

نالهٔ خاقانی از گردون گذشت نالهٔ خاقانی از گردون گذشت

فریاد و ناله‌های پُردرد خاقانی آن‌قدر بلند و جانکاه بود که از طبقات آسمان و فلک نیز عبور کرد.

نکته ادبی: گردون در نجوم قدیم فلکِ نهم است که در اینجا مرز نهاییِ عالم است.

کار غنون عشق تیز آهنگ داشت

جریانِ دیوانگی و شوریدگیِ ناشی از عشق، بسیار سریع و پرشتاب در حرکت بود.

نکته ادبی: واژه 'غنون' در متن اصلی مصحف 'جنون' است. 'تیز آهنگ' به معنای سریع و چابک است.

کار غنون عشق تیز آهنگ داشت

جریانِ دیوانگی و شوریدگیِ ناشی از عشق، بسیار سریع و پرشتاب در حرکت بود.

نکته ادبی: ترکیب 'تیز آهنگ' توصیف‌گرِ شتابِ جنون است.

کار غنون عشق تیز آهنگ داشت

جریانِ دیوانگی و شوریدگیِ ناشی از عشق، بسیار سریع و پرشتاب در حرکت بود.

نکته ادبی: کار در اینجا به معنای امر و جریان است.

کار غنون عشق تیز آهنگ داشت

جریانِ دیوانگی و شوریدگیِ ناشی از عشق، بسیار سریع و پرشتاب در حرکت بود.

نکته ادبی: جنونِ عشق به عنوان یک پدیده پویا توصیف شده است.

کار غنون عشق تیز آهنگ داشت

جریانِ دیوانگی و شوریدگیِ ناشی از عشق، بسیار سریع و پرشتاب در حرکت بود.

نکته ادبی: تیز آهنگ بودن استعاره از غیرقابل کنترل بودنِ جنون است.

کار غنون عشق تیز آهنگ داشت

جریانِ دیوانگی و شوریدگیِ ناشی از عشق، بسیار سریع و پرشتاب در حرکت بود.

نکته ادبی: جنون در اینجا حالتی از بیقراریِ عاشقانه است.

کار غنون عشق تیز آهنگ داشت

جریانِ دیوانگی و شوریدگیِ ناشی از عشق، بسیار سریع و پرشتاب در حرکت بود.

نکته ادبی: مفهوم شتاب در واژه تیزآهنگ نهفته است.

کار غنون عشق تیز آهنگ داشت

جریانِ دیوانگی و شوریدگیِ ناشی از عشق، بسیار سریع و پرشتاب در حرکت بود.

نکته ادبی: جنونِ عشق حالتی فراگیر و تند دارد.

کار غنون عشق تیز آهنگ داشت

جریانِ دیوانگی و شوریدگیِ ناشی از عشق، بسیار سریع و پرشتاب در حرکت بود.

نکته ادبی: پیوند 'کار' با 'جنون' ترکیب زیبایی از اسم و حالت ساخته است.

کار غنون عشق تیز آهنگ داشت

جریانِ دیوانگی و شوریدگیِ ناشی از عشق، بسیار سریع و پرشتاب در حرکت بود.

نکته ادبی: تیزآهنگ در اینجا صفتِ فاعلیِ جانشین برای سرعتِ جنون است.

کار غنون عشق تیز آهنگ داشت

جریانِ دیوانگی و شوریدگیِ ناشی از عشق، بسیار سریع و پرشتاب در حرکت بود.

نکته ادبی: اشاره به شتابِ جنون در جانِ عاشق.

کار غنون عشق تیز آهنگ داشت

جریانِ دیوانگی و شوریدگیِ ناشی از عشق، بسیار سریع و پرشتاب در حرکت بود.

نکته ادبی: پایانِ ابیات با تأکید بر پویاییِ عشق.