دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۳۶

خاقانی
مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است
مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است
مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است
مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است
مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است
مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است
از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است
از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است
از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است
از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است
از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است
از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است
از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است
از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است
از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است
از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است
از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است
از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است
به هفت آسمان هشتمین در فزایم به هفت آسمان هشتمین در فزایم
به هفت آسمان هشتمین در فزایم به هفت آسمان هشتمین در فزایم
به هفت آسمان هشتمین در فزایم به هفت آسمان هشتمین در فزایم
به هفت آسمان هشتمین در فزایم به هفت آسمان هشتمین در فزایم
به هفت آسمان هشتمین در فزایم به هفت آسمان هشتمین در فزایم
به هفت آسمان هشتمین در فزایم به هفت آسمان هشتمین در فزایم
ز دود دلی کاسمان وش فتاده است
ز دود دلی کاسمان وش فتاده است
ز دود دلی کاسمان وش فتاده است
ز دود دلی کاسمان وش فتاده است
ز دود دلی کاسمان وش فتاده است
ز دود دلی کاسمان وش فتاده است
ز دود دلی کاسمان وش فتاده است
ز دود دلی کاسمان وش فتاده است
ز دود دلی کاسمان وش فتاده است
ز دود دلی کاسمان وش فتاده است
ز دود دلی کاسمان وش فتاده است
ز دود دلی کاسمان وش فتاده است
من آن آب نادیه نخل بلندم من آن آب نادیه نخل بلندم
من آن آب نادیه نخل بلندم من آن آب نادیه نخل بلندم
من آن آب نادیه نخل بلندم من آن آب نادیه نخل بلندم
من آن آب نادیه نخل بلندم من آن آب نادیه نخل بلندم
من آن آب نادیه نخل بلندم من آن آب نادیه نخل بلندم
من آن آب نادیه نخل بلندم من آن آب نادیه نخل بلندم
که از جان من در من آتش فتاده است
که از جان من در من آتش فتاده است
که از جان من در من آتش فتاده است
که از جان من در من آتش فتاده است
که از جان من در من آتش فتاده است
که از جان من در من آتش فتاده است
که از جان من در من آتش فتاده است
که از جان من در من آتش فتاده است
که از جان من در من آتش فتاده است
که از جان من در من آتش فتاده است
که از جان من در من آتش فتاده است
که از جان من در من آتش فتاده است
غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده
غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده
غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده
غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده
غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده
غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده
چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است
چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است
چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است
چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است
چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است
چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است
چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است
چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است
چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است
چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است
چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است
چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است
دلم عافیت می شمارد بلا را دلم عافیت می شمارد بلا را
دلم عافیت می شمارد بلا را دلم عافیت می شمارد بلا را
دلم عافیت می شمارد بلا را دلم عافیت می شمارد بلا را
دلم عافیت می شمارد بلا را دلم عافیت می شمارد بلا را
دلم عافیت می شمارد بلا را دلم عافیت می شمارد بلا را
دلم عافیت می شمارد بلا را دلم عافیت می شمارد بلا را
بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است
بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است
بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است
بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است
بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است
بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است
بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است
بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است
بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است
بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است
بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است
بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است
امیدم به اندازهٔ دل رسیده است امیدم به اندازهٔ دل رسیده است
امیدم به اندازهٔ دل رسیده است امیدم به اندازهٔ دل رسیده است
امیدم به اندازهٔ دل رسیده است امیدم به اندازهٔ دل رسیده است
امیدم به اندازهٔ دل رسیده است امیدم به اندازهٔ دل رسیده است
امیدم به اندازهٔ دل رسیده است امیدم به اندازهٔ دل رسیده است
امیدم به اندازهٔ دل رسیده است امیدم به اندازهٔ دل رسیده است
خدنگم به بالای ترکش فتاده است
خدنگم به بالای ترکش فتاده است
خدنگم به بالای ترکش فتاده است
خدنگم به بالای ترکش فتاده است
خدنگم به بالای ترکش فتاده است
خدنگم به بالای ترکش فتاده است
خدنگم به بالای ترکش فتاده است
خدنگم به بالای ترکش فتاده است
خدنگم به بالای ترکش فتاده است
خدنگم به بالای ترکش فتاده است
خدنگم به بالای ترکش فتاده است
خدنگم به بالای ترکش فتاده است
منم خرم و یک فتاده است نقشم منم خرم و یک فتاده است نقشم
منم خرم و یک فتاده است نقشم منم خرم و یک فتاده است نقشم
منم خرم و یک فتاده است نقشم منم خرم و یک فتاده است نقشم
منم خرم و یک فتاده است نقشم منم خرم و یک فتاده است نقشم
منم خرم و یک فتاده است نقشم منم خرم و یک فتاده است نقشم
منم خرم و یک فتاده است نقشم منم خرم و یک فتاده است نقشم
شما غمگن و نقشتان شش فتاده است
شما غمگن و نقشتان شش فتاده است
شما غمگن و نقشتان شش فتاده است
شما غمگن و نقشتان شش فتاده است
شما غمگن و نقشتان شش فتاده است
شما غمگن و نقشتان شش فتاده است
شما غمگن و نقشتان شش فتاده است
شما غمگن و نقشتان شش فتاده است
شما غمگن و نقشتان شش فتاده است
شما غمگن و نقشتان شش فتاده است
شما غمگن و نقشتان شش فتاده است
شما غمگن و نقشتان شش فتاده است
بر اسب بلا من به منزل رسیدم بر اسب بلا من به منزل رسیدم
بر اسب بلا من به منزل رسیدم بر اسب بلا من به منزل رسیدم
بر اسب بلا من به منزل رسیدم بر اسب بلا من به منزل رسیدم
بر اسب بلا من به منزل رسیدم بر اسب بلا من به منزل رسیدم
بر اسب بلا من به منزل رسیدم بر اسب بلا من به منزل رسیدم
بر اسب بلا من به منزل رسیدم بر اسب بلا من به منزل رسیدم
کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است
کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است
کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است
کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است
کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است
کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است
کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است
کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است
کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است
کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است
کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است
کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است
من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی
من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی
من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی
من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی
من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی
من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی
که گیتی چو دریا مشوش فتاده است
که گیتی چو دریا مشوش فتاده است
که گیتی چو دریا مشوش فتاده است
که گیتی چو دریا مشوش فتاده است
که گیتی چو دریا مشوش فتاده است
که گیتی چو دریا مشوش فتاده است
که گیتی چو دریا مشوش فتاده است
که گیتی چو دریا مشوش فتاده است
که گیتی چو دریا مشوش فتاده است
که گیتی چو دریا مشوش فتاده است
که گیتی چو دریا مشوش فتاده است
که گیتی چو دریا مشوش فتاده است
عجب کعبتینی است بی نقش گیتی عجب کعبتینی است بی نقش گیتی
عجب کعبتینی است بی نقش گیتی عجب کعبتینی است بی نقش گیتی
عجب کعبتینی است بی نقش گیتی عجب کعبتینی است بی نقش گیتی
عجب کعبتینی است بی نقش گیتی عجب کعبتینی است بی نقش گیتی
عجب کعبتینی است بی نقش گیتی عجب کعبتینی است بی نقش گیتی
عجب کعبتینی است بی نقش گیتی عجب کعبتینی است بی نقش گیتی
ولی تخت نردش منقش فتاده است
ولی تخت نردش منقش فتاده است
ولی تخت نردش منقش فتاده است
ولی تخت نردش منقش فتاده است
ولی تخت نردش منقش فتاده است
ولی تخت نردش منقش فتاده است
ولی تخت نردش منقش فتاده است
ولی تخت نردش منقش فتاده است
ولی تخت نردش منقش فتاده است
ولی تخت نردش منقش فتاده است
ولی تخت نردش منقش فتاده است
ولی تخت نردش منقش فتاده است
منه بیش خاقانیا بر جهان دل منه بیش خاقانیا بر جهان دل
منه بیش خاقانیا بر جهان دل منه بیش خاقانیا بر جهان دل
منه بیش خاقانیا بر جهان دل منه بیش خاقانیا بر جهان دل
منه بیش خاقانیا بر جهان دل منه بیش خاقانیا بر جهان دل
منه بیش خاقانیا بر جهان دل منه بیش خاقانیا بر جهان دل
منه بیش خاقانیا بر جهان دل منه بیش خاقانیا بر جهان دل
که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است
که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است
که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است
که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است
که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است
که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است
که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است
که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است
که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است
که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است
که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است
که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است

قلبِ من همچون دانه‌ای در آتشِ عشق افکنده شده است تا از خامی به پختگی برسد.

نکته ادبی: دانه دل استعاره از قلب است که در کوره عشق قرار گرفته.

مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است

قلبِ من همچون دانه‌ای در آتشِ عشق افکنده شده است تا از خامی به پختگی برسد.

نکته ادبی: دانه دل استعاره از قلب است که در کوره عشق قرار گرفته.

مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است

قلبِ من همچون دانه‌ای در آتشِ عشق افکنده شده است تا از خامی به پختگی برسد.

نکته ادبی: دانه دل استعاره از قلب است که در کوره عشق قرار گرفته.

مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است

قلبِ من همچون دانه‌ای در آتشِ عشق افکنده شده است تا از خامی به پختگی برسد.

نکته ادبی: دانه دل استعاره از قلب است که در کوره عشق قرار گرفته.

مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است

قلبِ من همچون دانه‌ای در آتشِ عشق افکنده شده است تا از خامی به پختگی برسد.

نکته ادبی: دانه دل استعاره از قلب است که در کوره عشق قرار گرفته.

مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده است

قلبِ من همچون دانه‌ای در آتشِ عشق افکنده شده است تا از خامی به پختگی برسد.

نکته ادبی: دانه دل استعاره از قلب است که در کوره عشق قرار گرفته.

از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است

به دلیل همین آتشِ درونی است که فریادِ من، صدایی خوش و پرشور است و نه ناله‌ای از سرِ درد و شکایت.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض) میان فریاد که معمولاً از درد است با واژه خوش.

از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است

به دلیل همین آتشِ درونی است که فریادِ من، صدایی خوش و پرشور است و نه ناله‌ای از سرِ درد و شکایت.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض) میان فریاد که معمولاً از درد است با واژه خوش.

از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است

به دلیل همین آتشِ درونی است که فریادِ من، صدایی خوش و پرشور است و نه ناله‌ای از سرِ درد و شکایت.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض) میان فریاد که معمولاً از درد است با واژه خوش.

از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است

به دلیل همین آتشِ درونی است که فریادِ من، صدایی خوش و پرشور است و نه ناله‌ای از سرِ درد و شکایت.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض) میان فریاد که معمولاً از درد است با واژه خوش.

از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است

به دلیل همین آتشِ درونی است که فریادِ من، صدایی خوش و پرشور است و نه ناله‌ای از سرِ درد و شکایت.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض) میان فریاد که معمولاً از درد است با واژه خوش.

از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است

به دلیل همین آتشِ درونی است که فریادِ من، صدایی خوش و پرشور است و نه ناله‌ای از سرِ درد و شکایت.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض) میان فریاد که معمولاً از درد است با واژه خوش.

از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است

به دلیل همین آتشِ درونی است که فریادِ من، صدایی خوش و پرشور است و نه ناله‌ای از سرِ درد و شکایت.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض) میان فریاد که معمولاً از درد است با واژه خوش.

از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است

به دلیل همین آتشِ درونی است که فریادِ من، صدایی خوش و پرشور است و نه ناله‌ای از سرِ درد و شکایت.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض) میان فریاد که معمولاً از درد است با واژه خوش.

از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است

به دلیل همین آتشِ درونی است که فریادِ من، صدایی خوش و پرشور است و نه ناله‌ای از سرِ درد و شکایت.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض) میان فریاد که معمولاً از درد است با واژه خوش.

از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است

به دلیل همین آتشِ درونی است که فریادِ من، صدایی خوش و پرشور است و نه ناله‌ای از سرِ درد و شکایت.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض) میان فریاد که معمولاً از درد است با واژه خوش.

از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است

به دلیل همین آتشِ درونی است که فریادِ من، صدایی خوش و پرشور است و نه ناله‌ای از سرِ درد و شکایت.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض) میان فریاد که معمولاً از درد است با واژه خوش.

از آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است

به دلیل همین آتشِ درونی است که فریادِ من، صدایی خوش و پرشور است و نه ناله‌ای از سرِ درد و شکایت.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض) میان فریاد که معمولاً از درد است با واژه خوش.

به هفت آسمان هشتمین در فزایم به هفت آسمان هشتمین در فزایم

من از هفت آسمانِ مادی و شناخته‌شده عبور می‌کنم و به آسمانِ هشتم که مرتبه‌ای فراتر از عالمِ خلقت است، راه می‌یابم.

نکته ادبی: اشاره به عالمِ عقول یا عرش الهی که فراتر از سپهرهای هفتگانه است.

به هفت آسمان هشتمین در فزایم به هفت آسمان هشتمین در فزایم

من از هفت آسمانِ مادی و شناخته‌شده عبور می‌کنم و به آسمانِ هشتم که مرتبه‌ای فراتر از عالمِ خلقت است، راه می‌یابم.

نکته ادبی: اشاره به عالمِ عقول یا عرش الهی که فراتر از سپهرهای هفتگانه است.

به هفت آسمان هشتمین در فزایم به هفت آسمان هشتمین در فزایم

من از هفت آسمانِ مادی و شناخته‌شده عبور می‌کنم و به آسمانِ هشتم که مرتبه‌ای فراتر از عالمِ خلقت است، راه می‌یابم.

نکته ادبی: اشاره به عالمِ عقول یا عرش الهی که فراتر از سپهرهای هفتگانه است.

به هفت آسمان هشتمین در فزایم به هفت آسمان هشتمین در فزایم

من از هفت آسمانِ مادی و شناخته‌شده عبور می‌کنم و به آسمانِ هشتم که مرتبه‌ای فراتر از عالمِ خلقت است، راه می‌یابم.

نکته ادبی: اشاره به عالمِ عقول یا عرش الهی که فراتر از سپهرهای هفتگانه است.

به هفت آسمان هشتمین در فزایم به هفت آسمان هشتمین در فزایم

من از هفت آسمانِ مادی و شناخته‌شده عبور می‌کنم و به آسمانِ هشتم که مرتبه‌ای فراتر از عالمِ خلقت است، راه می‌یابم.

نکته ادبی: اشاره به عالمِ عقول یا عرش الهی که فراتر از سپهرهای هفتگانه است.

به هفت آسمان هشتمین در فزایم به هفت آسمان هشتمین در فزایم

من از هفت آسمانِ مادی و شناخته‌شده عبور می‌کنم و به آسمانِ هشتم که مرتبه‌ای فراتر از عالمِ خلقت است، راه می‌یابم.

نکته ادبی: اشاره به عالمِ عقول یا عرش الهی که فراتر از سپهرهای هفتگانه است.

ز دود دلی کاسمان وش فتاده است

از دودِ ناشی از سوختنِ دلم که وسعتی به اندازه آسمان یافته، چنین اوج گرفته‌ام.

نکته ادبی: آسمان‌وش یعنی به مانند آسمان؛ تشبیه دودِ آه به وسعتِ آسمان.

ز دود دلی کاسمان وش فتاده است

از دودِ ناشی از سوختنِ دلم که وسعتی به اندازه آسمان یافته، چنین اوج گرفته‌ام.

نکته ادبی: آسمان‌وش یعنی به مانند آسمان؛ تشبیه دودِ آه به وسعتِ آسمان.

ز دود دلی کاسمان وش فتاده است

از دودِ ناشی از سوختنِ دلم که وسعتی به اندازه آسمان یافته، چنین اوج گرفته‌ام.

نکته ادبی: آسمان‌وش یعنی به مانند آسمان؛ تشبیه دودِ آه به وسعتِ آسمان.

ز دود دلی کاسمان وش فتاده است

از دودِ ناشی از سوختنِ دلم که وسعتی به اندازه آسمان یافته، چنین اوج گرفته‌ام.

نکته ادبی: آسمان‌وش یعنی به مانند آسمان؛ تشبیه دودِ آه به وسعتِ آسمان.

ز دود دلی کاسمان وش فتاده است

از دودِ ناشی از سوختنِ دلم که وسعتی به اندازه آسمان یافته، چنین اوج گرفته‌ام.

نکته ادبی: آسمان‌وش یعنی به مانند آسمان؛ تشبیه دودِ آه به وسعتِ آسمان.

ز دود دلی کاسمان وش فتاده است

از دودِ ناشی از سوختنِ دلم که وسعتی به اندازه آسمان یافته، چنین اوج گرفته‌ام.

نکته ادبی: آسمان‌وش یعنی به مانند آسمان؛ تشبیه دودِ آه به وسعتِ آسمان.

ز دود دلی کاسمان وش فتاده است

از دودِ ناشی از سوختنِ دلم که وسعتی به اندازه آسمان یافته، چنین اوج گرفته‌ام.

نکته ادبی: آسمان‌وش یعنی به مانند آسمان؛ تشبیه دودِ آه به وسعتِ آسمان.

ز دود دلی کاسمان وش فتاده است

از دودِ ناشی از سوختنِ دلم که وسعتی به اندازه آسمان یافته، چنین اوج گرفته‌ام.

نکته ادبی: آسمان‌وش یعنی به مانند آسمان؛ تشبیه دودِ آه به وسعتِ آسمان.

ز دود دلی کاسمان وش فتاده است

از دودِ ناشی از سوختنِ دلم که وسعتی به اندازه آسمان یافته، چنین اوج گرفته‌ام.

نکته ادبی: آسمان‌وش یعنی به مانند آسمان؛ تشبیه دودِ آه به وسعتِ آسمان.

ز دود دلی کاسمان وش فتاده است

از دودِ ناشی از سوختنِ دلم که وسعتی به اندازه آسمان یافته، چنین اوج گرفته‌ام.

نکته ادبی: آسمان‌وش یعنی به مانند آسمان؛ تشبیه دودِ آه به وسعتِ آسمان.

ز دود دلی کاسمان وش فتاده است

از دودِ ناشی از سوختنِ دلم که وسعتی به اندازه آسمان یافته، چنین اوج گرفته‌ام.

نکته ادبی: آسمان‌وش یعنی به مانند آسمان؛ تشبیه دودِ آه به وسعتِ آسمان.

ز دود دلی کاسمان وش فتاده است

از دودِ ناشی از سوختنِ دلم که وسعتی به اندازه آسمان یافته، چنین اوج گرفته‌ام.

نکته ادبی: آسمان‌وش یعنی به مانند آسمان؛ تشبیه دودِ آه به وسعتِ آسمان.

من آن آب نادیه نخل بلندم من آن آب نادیه نخل بلندم

من آن آبِ پنهان و حیات‌بخشم که باعثِ رشدِ درختِ بلندِ وجودم شده است.

نکته ادبی: استعاره نخل بلند برای کمالِ انسانی؛ نادیه (به احتمال زیاد نادیده یا آبِ روانِ باطنی).

من آن آب نادیه نخل بلندم من آن آب نادیه نخل بلندم

من آن آبِ پنهان و حیات‌بخشم که باعثِ رشدِ درختِ بلندِ وجودم شده است.

نکته ادبی: استعاره نخل بلند برای کمالِ انسانی؛ نادیه (به احتمال زیاد نادیده یا آبِ روانِ باطنی).

من آن آب نادیه نخل بلندم من آن آب نادیه نخل بلندم

من آن آبِ پنهان و حیات‌بخشم که باعثِ رشدِ درختِ بلندِ وجودم شده است.

نکته ادبی: استعاره نخل بلند برای کمالِ انسانی؛ نادیه (به احتمال زیاد نادیده یا آبِ روانِ باطنی).

من آن آب نادیه نخل بلندم من آن آب نادیه نخل بلندم

من آن آبِ پنهان و حیات‌بخشم که باعثِ رشدِ درختِ بلندِ وجودم شده است.

نکته ادبی: استعاره نخل بلند برای کمالِ انسانی؛ نادیه (به احتمال زیاد نادیده یا آبِ روانِ باطنی).

من آن آب نادیه نخل بلندم من آن آب نادیه نخل بلندم

من آن آبِ پنهان و حیات‌بخشم که باعثِ رشدِ درختِ بلندِ وجودم شده است.

نکته ادبی: استعاره نخل بلند برای کمالِ انسانی؛ نادیه (به احتمال زیاد نادیده یا آبِ روانِ باطنی).

من آن آب نادیه نخل بلندم من آن آب نادیه نخل بلندم

من آن آبِ پنهان و حیات‌بخشم که باعثِ رشدِ درختِ بلندِ وجودم شده است.

نکته ادبی: استعاره نخل بلند برای کمالِ انسانی؛ نادیه (به احتمال زیاد نادیده یا آبِ روانِ باطنی).

که از جان من در من آتش فتاده است

چرا که این آتشِ تحول، نه از بیرون، بلکه از درونِ جانِ خودم در من شعله‌ور شده است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه عاملِ دگرگونی و سوزش، در حقیقتِ وجودیِ خودِ سالک نهفته است.

که از جان من در من آتش فتاده است

چرا که این آتشِ تحول، نه از بیرون، بلکه از درونِ جانِ خودم در من شعله‌ور شده است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه عاملِ دگرگونی و سوزش، در حقیقتِ وجودیِ خودِ سالک نهفته است.

که از جان من در من آتش فتاده است

چرا که این آتشِ تحول، نه از بیرون، بلکه از درونِ جانِ خودم در من شعله‌ور شده است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه عاملِ دگرگونی و سوزش، در حقیقتِ وجودیِ خودِ سالک نهفته است.

که از جان من در من آتش فتاده است

چرا که این آتشِ تحول، نه از بیرون، بلکه از درونِ جانِ خودم در من شعله‌ور شده است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه عاملِ دگرگونی و سوزش، در حقیقتِ وجودیِ خودِ سالک نهفته است.

که از جان من در من آتش فتاده است

چرا که این آتشِ تحول، نه از بیرون، بلکه از درونِ جانِ خودم در من شعله‌ور شده است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه عاملِ دگرگونی و سوزش، در حقیقتِ وجودیِ خودِ سالک نهفته است.

که از جان من در من آتش فتاده است

چرا که این آتشِ تحول، نه از بیرون، بلکه از درونِ جانِ خودم در من شعله‌ور شده است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه عاملِ دگرگونی و سوزش، در حقیقتِ وجودیِ خودِ سالک نهفته است.

که از جان من در من آتش فتاده است

چرا که این آتشِ تحول، نه از بیرون، بلکه از درونِ جانِ خودم در من شعله‌ور شده است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه عاملِ دگرگونی و سوزش، در حقیقتِ وجودیِ خودِ سالک نهفته است.

که از جان من در من آتش فتاده است

چرا که این آتشِ تحول، نه از بیرون، بلکه از درونِ جانِ خودم در من شعله‌ور شده است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه عاملِ دگرگونی و سوزش، در حقیقتِ وجودیِ خودِ سالک نهفته است.

که از جان من در من آتش فتاده است

آتشی سوزان از عمقِ جانم بر جانم افتاده و تمام هستی‌ام را در بر گرفته است.

نکته ادبی: آتش فتاده است استعاره از عشقِ سوزان و دردناک است که در وجود عاشق نهادینه شده.

که از جان من در من آتش فتاده است

آتشی سوزان از عمقِ جانم بر جانم افتاده و تمام هستی‌ام را در بر گرفته است.

نکته ادبی: تکرارِ «جان من در من» تأکیدی بر درونی بودنِ این سوز و گداز است.

که از جان من در من آتش فتاده است

آتشی سوزان از عمقِ جانم بر جانم افتاده و تمام هستی‌ام را در بر گرفته است.

نکته ادبی: فعل «فتاده است» در اینجا به معنایِ ناگهانی و تقدیرگونه رخ دادنِ این حادثه درونی است.

که از جان من در من آتش فتاده است

آتشی سوزان از عمقِ جانم بر جانم افتاده و تمام هستی‌ام را در بر گرفته است.

نکته ادبی: تداومِ فعلِ «فتاده است» نشان‌دهنده استمرارِ حالِ عاشق در گذر زمان است.

غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده

اشتباه کردم؛ نخل کجا بود؟ چه تشبیهی! چرا که از دو چشمم (اشک جاری است).

نکته ادبی: استفهام انکاری با «نخل چه؟» نشان‌دهنده پشیمانیِ شاعر از تشبیهاتِ پیشین و ناتوانی در توصیفِ بزرگیِ اندوه است.

غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده

اشتباه کردم؛ نخل کجا بود؟ چه تشبیهی! چرا که از دو چشمم (اشک جاری است).

نکته ادبی: ایهام در نخل؛ می‌تواند اشاره به قدِ بلندِ معشوق یا قامتِ خودِ عاشق باشد که شاعر آن را نامناسب می‌بیند.

غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده

اشتباه کردم؛ نخل کجا بود؟ چه تشبیهی! چرا که از دو چشمم (اشک جاری است).

نکته ادبی: تداعیِ کلمه «نخل» در کنارِ جریانِ اشک، تمهیدی برای توصیفِ صورتِ گریان است.

غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده

اشتباه کردم؛ نخل کجا بود؟ چه تشبیهی! چرا که از دو چشمم (اشک جاری است).

نکته ادبی: ساختارِ جملات نشان‌دهنده جریانِ سیالِ ذهنِ شاعر در لحظه سرایش است.

غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده

اشتباه کردم؛ نخل کجا بود؟ چه تشبیهی! چرا که از دو چشمم (اشک جاری است).

نکته ادبی: اشاره به اشک به عنوانِ نمادِ اصلیِ اندوه که مانع از تشبیهاتِ دیگر می‌شود.

غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده غلط گفته ام نخل چه؟ کز دو دیده

اشتباه کردم؛ نخل کجا بود؟ چه تشبیهی! چرا که از دو چشمم (اشک جاری است).

نکته ادبی: انقطاع در کلام نشان‌دهنده غلبه احساسات است.

چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است

همچون نیلوفر که بر روی آب قرار دارد، وجودِ من نیز در میانِ دریایِ اشک‌هایم غوطه‌ور و بسترش آب شده است.

نکته ادبی: نیلوفر نمادِ چیزی است که بر آب می‌روید و با آب پیوندِ ناگسستنی دارد؛ این کنایه از غرق شدن در اندوه است.

چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است

همچون نیلوفر که بر روی آب قرار دارد، وجودِ من نیز در میانِ دریایِ اشک‌هایم غوطه‌ور و بسترش آب شده است.

نکته ادبی: «مفرش» به معنایِ بستر و فرش است؛ شاعر بسترِ خود را به آب تشبیه کرده است.

چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است

همچون نیلوفر که بر روی آب قرار دارد، وجودِ من نیز در میانِ دریایِ اشک‌هایم غوطه‌ور و بسترش آب شده است.

نکته ادبی: تضادِ لطیفِ میانِ خشکیِ زمین و رطوبتِ اشک در مفهومِ مفرش.

چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است

همچون نیلوفر که بر روی آب قرار دارد، وجودِ من نیز در میانِ دریایِ اشک‌هایم غوطه‌ور و بسترش آب شده است.

نکته ادبی: «فتاده است» به معنایِ قرار گرفتنِ جبری و تقدیرگونه است.

چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است

همچون نیلوفر که بر روی آب قرار دارد، وجودِ من نیز در میانِ دریایِ اشک‌هایم غوطه‌ور و بسترش آب شده است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ بصری از وضعیتِ جسمانیِ عاشق در بسترِ اشک.

چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است

همچون نیلوفر که بر روی آب قرار دارد، وجودِ من نیز در میانِ دریایِ اشک‌هایم غوطه‌ور و بسترش آب شده است.

نکته ادبی: تکرارِ واژه نیلوفر برای تأکید بر ظرافت و آسیب‌پذیریِ عاشق.

چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است

همچون نیلوفر که بر روی آب قرار دارد، وجودِ من نیز در میانِ دریایِ اشک‌هایم غوطه‌ور و بسترش آب شده است.

نکته ادبی: صوتِ «چو» در آغاز بیت، برای برقراریِ تشبیه است.

چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است

همچون نیلوفر که بر روی آب قرار دارد، وجودِ من نیز در میانِ دریایِ اشک‌هایم غوطه‌ور و بسترش آب شده است.

نکته ادبی: ارتباطِ معنایی با ابیاتِ قبل (اشک ریختن).

چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است

همچون نیلوفر که بر روی آب قرار دارد، وجودِ من نیز در میانِ دریایِ اشک‌هایم غوطه‌ور و بسترش آب شده است.

نکته ادبی: استعاره از محیطِ زندگیِ عاشق که آکنده از غم است.

چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است

همچون نیلوفر که بر روی آب قرار دارد، وجودِ من نیز در میانِ دریایِ اشک‌هایم غوطه‌ور و بسترش آب شده است.

نکته ادبی: تلمیحِ غیرمستقیم به گل‌هایی که در آب می‌رویند.

چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است

همچون نیلوفر که بر روی آب قرار دارد، وجودِ من نیز در میانِ دریایِ اشک‌هایم غوطه‌ور و بسترش آب شده است.

نکته ادبی: تطبیقِ ویژگی‌هایِ گیاه (نیلوفر) با حالاتِ انسان.

چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است

همچون نیلوفر که بر روی آب قرار دارد، وجودِ من نیز در میانِ دریایِ اشک‌هایم غوطه‌ور و بسترش آب شده است.

نکته ادبی: هماهنگیِ واژگانِ «آب» و «نیلوفر» برای خلقِ فضایِ حزن‌آلود.

دلم عافیت می شمارد بلا را دلم عافیت می شمارد بلا را

دلم به درجه‌ای از عشق رسیده که سختی‌ها و بلاها را مایه آسایش و امنیت می‌داند.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض) در «عافیت شمردنِ بلا»؛ بیانگرِ اوجِ تعالیِ روحیِ عاشق که رنج را دوست دارد.

دلم عافیت می شمارد بلا را دلم عافیت می شمارد بلا را

دلم به درجه‌ای از عشق رسیده که سختی‌ها و بلاها را مایه آسایش و امنیت می‌داند.

نکته ادبی: «عافیت شمردن» کنایه از خو گرفتن با سختی‌هاست.

دلم عافیت می شمارد بلا را دلم عافیت می شمارد بلا را

دلم به درجه‌ای از عشق رسیده که سختی‌ها و بلاها را مایه آسایش و امنیت می‌داند.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ «دل» در درکِ لذت از رنج.

دلم عافیت می شمارد بلا را دلم عافیت می شمارد بلا را

دلم به درجه‌ای از عشق رسیده که سختی‌ها و بلاها را مایه آسایش و امنیت می‌داند.

نکته ادبی: «بلا» به معنایِ امتحانِ الهی و همچنین رنجِ عشق است.

دلم عافیت می شمارد بلا را دلم عافیت می شمارد بلا را

دلم به درجه‌ای از عشق رسیده که سختی‌ها و بلاها را مایه آسایش و امنیت می‌داند.

نکته ادبی: هنجارگریزی در معنایِ واژگانِ متعارفِ «عافیت» و «بلا».

دلم عافیت می شمارد بلا را دلم عافیت می شمارد بلا را

دلم به درجه‌ای از عشق رسیده که سختی‌ها و بلاها را مایه آسایش و امنیت می‌داند.

نکته ادبی: سادگیِ جمله در عینِ عمقِ فلسفی.

بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است

به نامِ خدا سوگند که این دلِ من، تقدیرش چنین بوده که همواره در رنج و بلا گرفتار باشد.

نکته ادبی: «بنام ایزد» برای تأکید و تعجب از تقدیرِ محتومِ عاشق به کار رفته است.

بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است

به نامِ خدا سوگند که این دلِ من، تقدیرش چنین بوده که همواره در رنج و بلا گرفتار باشد.

نکته ادبی: «بلاکش» به معنایِ کسی است که رنج را تحمل می‌کند.

بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است

به نامِ خدا سوگند که این دلِ من، تقدیرش چنین بوده که همواره در رنج و بلا گرفتار باشد.

نکته ادبی: تکرارِ مضمونِ بلا در ابیاتِ پیشین برای ایجادِ انسجامِ متن.

بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است

به نامِ خدا سوگند که این دلِ من، تقدیرش چنین بوده که همواره در رنج و بلا گرفتار باشد.

نکته ادبی: استفاده از «فتاده است» برای بیانِ سرنوشتِ غیرارادی.

بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است

به نامِ خدا سوگند که این دلِ من، تقدیرش چنین بوده که همواره در رنج و بلا گرفتار باشد.

نکته ادبی: حالتِ انفعالیِ دل در برابرِ تقدیر.

بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است

به نامِ خدا سوگند که این دلِ من، تقدیرش چنین بوده که همواره در رنج و بلا گرفتار باشد.

نکته ادبی: لحنِ اعتراف‌گونه و صادقانه شاعر.

بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است

به نامِ خدا سوگند که این دلِ من، تقدیرش چنین بوده که همواره در رنج و بلا گرفتار باشد.

نکته ادبی: سادگیِ ساختاریِ بیت که بر شدتِ معنا تأکید دارد.

بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است

به نامِ خدا سوگند که این دلِ من، تقدیرش چنین بوده که همواره در رنج و بلا گرفتار باشد.

نکته ادبی: پیوندِ میانِ مفهومِ بلاکش بودن و نامِ ایزد.

بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است

به نامِ خدا سوگند که این دلِ من، تقدیرش چنین بوده که همواره در رنج و بلا گرفتار باشد.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ رنج به عنوانِ تقدیرِ عاشق.

بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است

به نامِ خدا سوگند که این دلِ من، تقدیرش چنین بوده که همواره در رنج و بلا گرفتار باشد.

نکته ادبی: تکرار برای جا افتادنِ تصویرِ ذهنیِ مخاطب.

بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است

به نامِ خدا سوگند که این دلِ من، تقدیرش چنین بوده که همواره در رنج و بلا گرفتار باشد.

نکته ادبی: لحنِ صمیمی و در عین حال فاخر.

بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است

به نامِ خدا سوگند که این دلِ من، تقدیرش چنین بوده که همواره در رنج و بلا گرفتار باشد.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ بخشِ اولِ تأملاتِ شاعر.

امیدم به اندازهٔ دل رسیده است امیدم به اندازهٔ دل رسیده است

آرزوها و امیدهایِ من به اندازه‌یِ ظرفیتِ دلم محدود و معین شده است.

نکته ادبی: «اندازه‌یِ دل» استعاره از محدودیتِ جسمی و روحیِ انسان در برابرِ ابعادِ بی‌پایانِ عشق است.

امیدم به اندازهٔ دل رسیده است امیدم به اندازهٔ دل رسیده است

آرزوها و امیدهایِ من به اندازه‌یِ ظرفیتِ دلم محدود و معین شده است.

نکته ادبی: اشاره به بلوغِ فکریِ عاشق که حد و مرزِ خود را شناخته است.

امیدم به اندازهٔ دل رسیده است امیدم به اندازهٔ دل رسیده است

آرزوها و امیدهایِ من به اندازه‌یِ ظرفیتِ دلم محدود و معین شده است.

نکته ادبی: سادگیِ واژگان در این بیت.

امیدم به اندازهٔ دل رسیده است امیدم به اندازهٔ دل رسیده است

آرزوها و امیدهایِ من به اندازه‌یِ ظرفیتِ دلم محدود و معین شده است.

نکته ادبی: تطبیقِ مفهومِ امید با گنجایشِ قلب.

امیدم به اندازهٔ دل رسیده است امیدم به اندازهٔ دل رسیده است

آرزوها و امیدهایِ من به اندازه‌یِ ظرفیتِ دلم محدود و معین شده است.

نکته ادبی: تکرارِ معنادارِ مفهومِ دل در ابیات.

امیدم به اندازهٔ دل رسیده است امیدم به اندازهٔ دل رسیده است

آرزوها و امیدهایِ من به اندازه‌یِ ظرفیتِ دلم محدود و معین شده است.

نکته ادبی: تأکید بر تناسبِ میانِ درون و بیرون.

خدنگم به بالای ترکش فتاده است

تیرِ نگاه یا سرنوشتِ من از ترکش (جایگاهِ خود) فراتر رفته است.

نکته ادبی: «خدنگ» به معنایِ تیرِ راست و محکم است؛ استعاره از تیرِ تقدیر یا تیرِ نگاهِ عاشق که از حد گذشته است.

خدنگم به بالای ترکش فتاده است

تیرِ نگاه یا سرنوشتِ من از ترکش (جایگاهِ خود) فراتر رفته است.

نکته ادبی: «ترکش» به عنوانِ مخزنِ ابزارِ دفاعی، اینجا نمادِ محدودیت است که تیر از آن خارج شده.

خدنگم به بالای ترکش فتاده است

تیرِ نگاه یا سرنوشتِ من از ترکش (جایگاهِ خود) فراتر رفته است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ حماسی در بستری عرفانی/عاشقانه.

خدنگم به بالای ترکش فتاده است

تیرِ نگاه یا سرنوشتِ من از ترکش (جایگاهِ خود) فراتر رفته است.

نکته ادبی: بیانِ اوجِ هیجان و خارج شدن از کنترلِ عقل.

خدنگم به بالای ترکش فتاده است

تیر (خدنگ) من به بالاترین جایگاهِ ترکش (تیردان) رسیده است و آماده پرتاب است.

نکته ادبی: استعاره از آمادگی کامل برای رسیدن به مقصود و رسیدن به اوجِ توانمندی.

خدنگم به بالای ترکش فتاده است

تیرِ من در بالاترین و آماده‌ترین جایِ ترکش قرار گرفته است و این نشان از آمادگی من برای رهایی و اقدام دارد.

نکته ادبی: خدنگ به معنای تیر و ترکش ظرفی برای نگهداری تیر است.

خدنگم به بالای ترکش فتاده است

تیرِ من در بالاترین و آماده‌ترین جایِ ترکش قرار گرفته است و این نشان از آمادگی من برای رهایی و اقدام دارد.

نکته ادبی: خدنگ به معنای تیر و ترکش ظرفی برای نگهداری تیر است.

خدنگم به بالای ترکش فتاده است

تیرِ من در بالاترین و آماده‌ترین جایِ ترکش قرار گرفته است و این نشان از آمادگی من برای رهایی و اقدام دارد.

نکته ادبی: خدنگ به معنای تیر و ترکش ظرفی برای نگهداری تیر است.

خدنگم به بالای ترکش فتاده است

تیرِ من در بالاترین و آماده‌ترین جایِ ترکش قرار گرفته است و این نشان از آمادگی من برای رهایی و اقدام دارد.

نکته ادبی: خدنگ به معنای تیر و ترکش ظرفی برای نگهداری تیر است.

خدنگم به بالای ترکش فتاده است

تیرِ من در بالاترین و آماده‌ترین جایِ ترکش قرار گرفته است و این نشان از آمادگی من برای رهایی و اقدام دارد.

نکته ادبی: خدنگ به معنای تیر و ترکش ظرفی برای نگهداری تیر است.

خدنگم به بالای ترکش فتاده است

تیرِ من در بالاترین و آماده‌ترین جایِ ترکش قرار گرفته است و این نشان از آمادگی من برای رهایی و اقدام دارد.

نکته ادبی: خدنگ به معنای تیر و ترکش ظرفی برای نگهداری تیر است.

خدنگم به بالای ترکش فتاده است

تیرِ من در بالاترین و آماده‌ترین جایِ ترکش قرار گرفته است و این نشان از آمادگی من برای رهایی و اقدام دارد.

نکته ادبی: خدنگ به معنای تیر و ترکش ظرفی برای نگهداری تیر است.

خدنگم به بالای ترکش فتاده است

تیرِ من در بالاترین و آماده‌ترین جایِ ترکش قرار گرفته است و این نشان از آمادگی من برای رهایی و اقدام دارد.

نکته ادبی: خدنگ به معنای تیر و ترکش ظرفی برای نگهداری تیر است.

منم خرم و یک فتاده است نقشم منم خرم و یک فتاده است نقشم

من در کمال شادمانی هستم و قرعه‌ اقبال من، عدد یک افتاده است (شاید اشاره به بخت خوش و توکل به یگانگی حق).

نکته ادبی: خرم به معنای شادمان و نقش اشاره به مهره یا تاس در بازی است.

منم خرم و یک فتاده است نقشم منم خرم و یک فتاده است نقشم

من در کمال شادمانی هستم و قرعه‌ اقبال من، عدد یک افتاده است.

نکته ادبی: خرم به معنای شادمان و نقش اشاره به مهره یا تاس در بازی است.

منم خرم و یک فتاده است نقشم منم خرم و یک فتاده است نقشم

من در کمال شادمانی هستم و قرعه‌ اقبال من، عدد یک افتاده است.

نکته ادبی: خرم به معنای شادمان و نقش اشاره به مهره یا تاس در بازی است.

منم خرم و یک فتاده است نقشم منم خرم و یک فتاده است نقشم

من در کمال شادمانی هستم و قرعه‌ اقبال من، عدد یک افتاده است.

نکته ادبی: خرم به معنای شادمان و نقش اشاره به مهره یا تاس در بازی است.

منم خرم و یک فتاده است نقشم منم خرم و یک فتاده است نقشم

من در کمال شادمانی هستم و قرعه‌ اقبال من، عدد یک افتاده است.

نکته ادبی: خرم به معنای شادمان و نقش اشاره به مهره یا تاس در بازی است.

منم خرم و یک فتاده است نقشم منم خرم و یک فتاده است نقشم

من در کمال شادمانی هستم و قرعه‌ اقبال من، عدد یک افتاده است.

نکته ادبی: خرم به معنای شادمان و نقش اشاره به مهره یا تاس در بازی است.

شما غمگن و نقشتان شش فتاده است

اما شما در غم و اندوه هستید و قرعه‌ بخت شما عدد شش را نشان می‌دهد (شاید کنایه از سنگینیِ بارِ بخت و نامرادی باشد).

نکته ادبی: غمگن مخفف غمگین است و تضاد میان یک و شش در سیاق بازی نرد است.

شما غمگن و نقشتان شش فتاده است

اما شما در غم و اندوه هستید و قرعه‌ بخت شما عدد شش را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: غمگن مخفف غمگین است.

شما غمگن و نقشتان شش فتاده است

اما شما در غم و اندوه هستید و قرعه‌ بخت شما عدد شش را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: غمگن مخفف غمگین است.

شما غمگن و نقشتان شش فتاده است

اما شما در غم و اندوه هستید و قرعه‌ بخت شما عدد شش را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: غمگن مخفف غمگین است.

شما غمگن و نقشتان شش فتاده است

اما شما در غم و اندوه هستید و قرعه‌ بخت شما عدد شش را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: غمگن مخفف غمگین است.

شما غمگن و نقشتان شش فتاده است

اما شما در غم و اندوه هستید و قرعه‌ بخت شما عدد شش را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: غمگن مخفف غمگین است.

شما غمگن و نقشتان شش فتاده است

اما شما در غم و اندوه هستید و قرعه‌ بخت شما عدد شش را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: غمگن مخفف غمگین است.

شما غمگن و نقشتان شش فتاده است

اما شما در غم و اندوه هستید و قرعه‌ بخت شما عدد شش را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: غمگن مخفف غمگین است.

شما غمگن و نقشتان شش فتاده است

اما شما در غم و اندوه هستید و قرعه‌ بخت شما عدد شش را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: غمگن مخفف غمگین است.

شما غمگن و نقشتان شش فتاده است

اما شما در غم و اندوه هستید و قرعه‌ بخت شما عدد شش را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: غمگن مخفف غمگین است.

شما غمگن و نقشتان شش فتاده است

اما شما در غم و اندوه هستید و قرعه‌ بخت شما عدد شش را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: غمگن مخفف غمگین است.

شما غمگن و نقشتان شش فتاده است

اما شما در غم و اندوه هستید و قرعه‌ بخت شما عدد شش را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: غمگن مخفف غمگین است.

بر اسب بلا من به منزل رسیدم بر اسب بلا من به منزل رسیدم

من با سوار شدن بر مرکبِ بلا و سختی‌ها، توانستم بر مشکلات فائق آیم و به سرمنزلِ مقصود برسم.

نکته ادبی: اسبِ بلا استعاره‌ای از ابزار یا شرایط دشوار زندگی است.

بر اسب بلا من به منزل رسیدم بر اسب بلا من به منزل رسیدم

من با سوار شدن بر مرکبِ بلا و سختی‌ها، توانستم بر مشکلات فائق آیم و به سرمنزلِ مقصود برسم.

نکته ادبی: استعاره اضافه تشبیهی در اسبِ بلا.

بر اسب بلا من به منزل رسیدم بر اسب بلا من به منزل رسیدم

من با سوار شدن بر مرکبِ بلا و سختی‌ها، توانستم بر مشکلات فائق آیم و به سرمنزلِ مقصود برسم.

نکته ادبی: اسب بلا استعاره‌ای از ابزار یا شرایط دشوار زندگی است.

بر اسب بلا من به منزل رسیدم بر اسب بلا من به منزل رسیدم

من با سوار شدن بر مرکبِ بلا و سختی‌ها، توانستم بر مشکلات فائق آیم و به سرمنزلِ مقصود برسم.

نکته ادبی: اسب بلا استعاره‌ای از ابزار یا شرایط دشوار زندگی است.

بر اسب بلا من به منزل رسیدم بر اسب بلا من به منزل رسیدم

من با سوار شدن بر مرکبِ بلا و سختی‌ها، توانستم بر مشکلات فائق آیم و به سرمنزلِ مقصود برسم.

نکته ادبی: اسب بلا استعاره‌ای از ابزار یا شرایط دشوار زندگی است.

بر اسب بلا من به منزل رسیدم بر اسب بلا من به منزل رسیدم

من با سوار شدن بر مرکبِ بلا و سختی‌ها، توانستم بر مشکلات فائق آیم و به سرمنزلِ مقصود برسم.

نکته ادبی: اسب بلا استعاره‌ای از ابزار یا شرایط دشوار زندگی است.

کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است

کجایی تو که به سببِ بادِ تندِ غرور یا رفتارت، اسبِ ابلق (بختِ) تو از پا افتاده و سرنگون شده است؟

نکته ادبی: ابرش به معنای اسب ابلق (دارای لکه‌های رنگی) است.

کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است

کجایی تو که به سببِ بادِ تندِ تو، اسبِ ابلقِ تو از پا افتاده است؟

نکته ادبی: ابرش به معنای اسب ابلق است.

کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است

کجایی تو که به سببِ بادِ تندِ تو، اسبِ ابلقِ تو از پا افتاده است؟

نکته ادبی: ابرش به معنای اسب ابلق است.

کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است

کجایی تو که به سببِ بادِ تندِ تو، اسبِ ابلقِ تو از پا افتاده است؟

نکته ادبی: ابرش به معنای اسب ابلق است.

کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است

کجایی تو که به سببِ بادِ تندِ تو، اسبِ ابلقِ تو از پا افتاده است؟

نکته ادبی: ابرش به معنای اسب ابلق است.

کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است

کجایی تو که به سببِ بادِ تندِ تو، اسبِ ابلقِ تو از پا افتاده است؟

نکته ادبی: ابرش به معنای اسب ابلق است.

کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است

کجایی تو که به سببِ بادِ تندِ تو، اسبِ ابلقِ تو از پا افتاده است؟

نکته ادبی: ابرش به معنای اسب ابلق است.

کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است

کجایی تو که به سببِ بادِ تندِ تو، اسبِ ابلقِ تو از پا افتاده است؟

نکته ادبی: ابرش به معنای اسب ابلق است.

کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است

کجایی تو که به سببِ بادِ تندِ تو، اسبِ ابلقِ تو از پا افتاده است؟

نکته ادبی: ابرش به معنای اسب ابلق است.

کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است

کجایی تو که به سببِ بادِ تندِ تو، اسبِ ابلقِ تو از پا افتاده است؟

نکته ادبی: ابرش به معنای اسب ابلق است.

کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است

کجایی تو که به سببِ بادِ تندِ تو، اسبِ ابلقِ تو از پا افتاده است؟

نکته ادبی: ابرش به معنای اسب ابلق است.

کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است

کجایی تو که به سببِ بادِ تندِ تو، اسبِ ابلقِ تو از پا افتاده است؟

نکته ادبی: ابرش به معنای اسب ابلق است.

من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی

من و گوشه‌نشینی و انزوایی چنان کوچک که حتی از گوشِ ماهی هم ناچیزتر و کم‌اهمیت‌تر است، سهم من از دنیا شده است.

نکته ادبی: گوشِ ماهی نماد کوچکی و بی‌ارزشیِ ظاهری در برابر وسعت دنیاست.

من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی

من و گوشه‌نشینی و انزوایی چنان کوچک که حتی از گوشِ ماهی هم ناچیزتر است، سهم من از دنیا شده است.

نکته ادبی: تشبیه به گوش ماهی برای تأکید بر زهد و انزوا.

من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی

من و گوشه‌نشینی و انزوایی چنان کوچک که حتی از گوشِ ماهی هم ناچیزتر است، سهم من از دنیا شده است.

نکته ادبی: گوش ماهی نماد کوچکی است.

من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی

من و گوشه‌نشینی و انزوایی چنان کوچک که حتی از گوشِ ماهی هم ناچیزتر است، سهم من از دنیا شده است.

نکته ادبی: گوش ماهی نماد کوچکی است.

من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی

من و گوشه‌نشینی و انزوایی چنان کوچک که حتی از گوشِ ماهی هم ناچیزتر است، سهم من از دنیا شده است.

نکته ادبی: گوش ماهی نماد کوچکی است.

من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی من و گوشه ای کمتر از گوش ماهی

من و گوشه‌نشینی و انزوایی چنان کوچک که حتی از گوشِ ماهی هم ناچیزتر است، سهم من از دنیا شده است.

نکته ادبی: گوش ماهی نماد کوچکی است.

که گیتی چو دریا مشوش فتاده است

دنیا همانند دریایی مواج و پرآشوب است که هیچ آرامشی در آن نیست.

نکته ادبی: مشوش به معنای آشفته و ناآرام است که در اینجا با استعاره دریا توصیف شده است.

که گیتی چو دریا مشوش فتاده است

دنیا همانند دریایی مواج و پرآشوب است که هیچ آرامشی در آن نیست.

نکته ادبی: مشوش به معنای آشفته و ناآرام است.

که گیتی چو دریا مشوش فتاده است

دنیا همانند دریایی مواج و پرآشوب است که هیچ آرامشی در آن نیست.

نکته ادبی: مشوش به معنای آشفته و ناآرام است.

که گیتی چو دریا مشوش فتاده است

دنیا همانند دریایی مواج و پرآشوب است که هیچ آرامشی در آن نیست.

نکته ادبی: مشوش به معنای آشفته و ناآرام است.

که گیتی چو دریا مشوش فتاده است

دنیا همانند دریایی مواج و پرآشوب است که هیچ آرامشی در آن نیست.

نکته ادبی: مشوش به معنای آشفته و ناآرام است.

که گیتی چو دریا مشوش فتاده است

دنیا همانند دریایی مواج و پرآشوب است که هیچ آرامشی در آن نیست.

نکته ادبی: مشوش به معنای آشفته و ناآرام است.

که گیتی چو دریا مشوش فتاده است

دنیا همانند دریایی مواج و پرآشوب است که هیچ آرامشی در آن نیست.

نکته ادبی: مشوش به معنای آشفته و ناآرام است.

که گیتی چو دریا مشوش فتاده است

دنیا همانند دریایی مواج و پرآشوب است که هیچ آرامشی در آن نیست.

نکته ادبی: مشوش به معنای آشفته و ناآرام است.

که گیتی چو دریا مشوش فتاده است

دنیا همانند دریایی مواج و پرآشوب است که هیچ آرامشی در آن نیست.

نکته ادبی: مشوش به معنای آشفته و ناآرام است.

که گیتی چو دریا مشوش فتاده است

دنیا همانند دریایی مواج و پرآشوب است که هیچ آرامشی در آن نیست.

نکته ادبی: مشوش به معنای آشفته و ناآرام است.

که گیتی چو دریا مشوش فتاده است

دنیا همانند دریایی مواج و پرآشوب است که هیچ آرامشی در آن نیست.

نکته ادبی: مشوش به معنای آشفته و ناآرام است.

که گیتی چو دریا مشوش فتاده است

دنیا همانند دریایی مواج و پرآشوب است که هیچ آرامشی در آن نیست.

نکته ادبی: مشوش به معنای آشفته و ناآرام است.

عجب کعبتینی است بی نقش گیتی عجب کعبتینی است بی نقش گیتی

عجب تاس‌هایی است که این دنیا دارد، چرا که هیچ نقش و نشانی بر آن‌ها نیست و بازی‌اش بی‌معناست.

نکته ادبی: کعبتین به معنای دو تاس است که در بازی‌های قمار استفاده می‌شود.

عجب کعبتینی است بی نقش گیتی عجب کعبتینی است بی نقش گیتی

عجب تاس‌هایی است که این دنیا دارد، چرا که هیچ نقش و نشانی بر آن‌ها نیست و بازی‌اش بی‌معناست.

نکته ادبی: اشاره به بی‌حاصلی و تصادفی بودن احوال دنیا.

عجب کعبتینی است بی نقش گیتی عجب کعبتینی است بی نقش گیتی

عجب تاس‌هایی است که این دنیا دارد، چرا که هیچ نقش و نشانی بر آن‌ها نیست و بازی‌اش بی‌معناست.

نکته ادبی: کعبتین نماد بخت و اقبال در ادبیات است.

عجب کعبتینی است بی نقش گیتی عجب کعبتینی است بی نقش گیتی

عجب تاس‌هایی است که این دنیا دارد، چرا که هیچ نقش و نشانی بر آن‌ها نیست و بازی‌اش بی‌معناست.

نکته ادبی: کعبتین به معنای دو تاس.

عجب کعبتینی است بی نقش گیتی عجب کعبتینی است بی نقش گیتی

عجب تاس‌هایی است که این دنیا دارد، چرا که هیچ نقش و نشانی بر آن‌ها نیست و بازی‌اش بی‌معناست.

نکته ادبی: کعبتین به معنای دو تاس.

عجب کعبتینی است بی نقش گیتی عجب کعبتینی است بی نقش گیتی

عجب تاس‌هایی است که این دنیا دارد، چرا که هیچ نقش و نشانی بر آن‌ها نیست و بازی‌اش بی‌معناست.

نکته ادبی: کعبتین به معنای دو تاس.

ولی تخت نردش منقش فتاده است

اما با این حال، تخته‌نردِ این دنیا پر از نقش و نگارهای فریبنده است.

نکته ادبی: منقش به معنای دارای نقش و نگار و طرح است.

ولی تخت نردش منقش فتاده است

اما با این حال، تخته‌نردِ این دنیا پر از نقش و نگارهای فریبنده است.

نکته ادبی: منقش به معنای دارای نقش و نگار و طرح است.

ولی تخت نردش منقش فتاده است

اما با این حال، تخته‌نردِ این دنیا پر از نقش و نگارهای فریبنده است.

نکته ادبی: منقش به معنای دارای نقش و نگار و طرح است.

ولی تخت نردش منقش فتاده است

اما با این حال، تخته‌نردِ این دنیا پر از نقش و نگارهای فریبنده است.

نکته ادبی: منقش به معنای دارای نقش و نگار و طرح است.

ولی تخت نردش منقش فتاده است

اما با این حال، تخته‌نردِ این دنیا پر از نقش و نگارهای فریبنده است.

نکته ادبی: منقش به معنای دارای نقش و نگار و طرح است.

ولی تخت نردش منقش فتاده است

اما با این حال، تخته‌نردِ این دنیا پر از نقش و نگارهای فریبنده است.

نکته ادبی: منقش به معنای دارای نقش و نگار و طرح است.

ولی تخت نردش منقش فتاده است

اما با این حال، تخته‌نردِ این دنیا پر از نقش و نگارهای فریبنده است.

نکته ادبی: منقش به معنای دارای نقش و نگار و طرح است.

ولی تخت نردش منقش فتاده است

اما با این حال، تخته‌نردِ این دنیا پر از نقش و نگارهای فریبنده است.

نکته ادبی: منقش به معنای دارای نقش و نگار و طرح است.

ولی تخت نردش منقش فتاده است

اما با این حال، تخته‌نردِ این دنیا پر از نقش و نگارهای فریبنده است.

نکته ادبی: منقش به معنای دارای نقش و نگار و طرح است.

ولی تخت نردش منقش فتاده است

اما با این حال، تخته‌نردِ این دنیا پر از نقش و نگارهای فریبنده است.

نکته ادبی: منقش به معنای دارای نقش و نگار و طرح است.

ولی تخت نردش منقش فتاده است

اما با این حال، تخته‌نردِ این دنیا پر از نقش و نگارهای فریبنده است.

نکته ادبی: منقش به معنای دارای نقش و نگار و طرح است.

ولی تخت نردش منقش فتاده است

اما با این حال، تخته‌نردِ این دنیا پر از نقش و نگارهای فریبنده است.

نکته ادبی: منقش به معنای دارای نقش و نگار و طرح است.

منه بیش خاقانیا بر جهان دل منه بیش خاقانیا بر جهان دل

ای خاقانی، بیش از این به این دنیای فانی دل نبند.

نکته ادبی: خاقانی تخلص شاعر است که در اینجا خودش را مخاطب قرار می‌دهد.

منه بیش خاقانیا بر جهان دل منه بیش خاقانیا بر جهان دل

ای خاقانی، بیش از این به این دنیای فانی دل نبند.

نکته ادبی: منه دل کنایه از دل نبستن و وابسته نشدن است.

منه بیش خاقانیا بر جهان دل منه بیش خاقانیا بر جهان دل

ای خاقانی، بیش از این به این دنیای فانی دل نبند.

نکته ادبی: منه دل کنایه از دل نبستن و وابسته نشدن است.

منه بیش خاقانیا بر جهان دل منه بیش خاقانیا بر جهان دل

ای خاقانی، بیش از این به این دنیای فانی دل نبند.

نکته ادبی: منه دل کنایه از دل نبستن و وابسته نشدن است.

منه بیش خاقانیا بر جهان دل منه بیش خاقانیا بر جهان دل

ای خاقانی، بیش از این به این دنیای فانی دل نبند.

نکته ادبی: منه دل کنایه از دل نبستن و وابسته نشدن است.

منه بیش خاقانیا بر جهان دل منه بیش خاقانیا بر جهان دل

ای خاقانی، بیش از این به این دنیای فانی دل نبند.

نکته ادبی: منه دل کنایه از دل نبستن و وابسته نشدن است.

که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است

زیرا دنیا با وجود اینکه جذاب و دلکش به نظر می‌رسد، قاتلِ عاشقان خود است.

نکته ادبی: عاشق‌کش کنایه از فریبنده و نابودکننده بودن دنیاست.

که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است

زیرا دنیا با وجود اینکه جذاب و دلکش به نظر می‌رسد، قاتلِ عاشقان خود است.

نکته ادبی: دلکش به معنای جذب‌کننده قلب است.

که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است

زیرا دنیا با وجود اینکه جذاب و دلکش به نظر می‌رسد، قاتلِ عاشقان خود است.

نکته ادبی: تناقض میان دلکش بودن و عاشق‌کش بودن.

که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است

زیرا دنیا با وجود اینکه جذاب و دلکش به نظر می‌رسد، قاتلِ عاشقان خود است.

نکته ادبی: عاشق‌کش استعاره از بی‌وفایی دنیا.

که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است

زیرا دنیا با وجود اینکه جذاب و دلکش به نظر می‌رسد، قاتلِ عاشقان خود است.

نکته ادبی: عاشق‌کش استعاره از بی‌وفایی دنیا.

که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است

زیرا دنیا با وجود اینکه جذاب و دلکش به نظر می‌رسد، قاتلِ عاشقان خود است.

نکته ادبی: عاشق‌کش استعاره از بی‌وفایی دنیا.

که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است

زیرا دنیا با وجود اینکه جذاب و دلکش به نظر می‌رسد، قاتلِ عاشقان خود است.

نکته ادبی: عاشق‌کش استعاره از بی‌وفایی دنیا.

که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است

زیرا دنیا با وجود اینکه جذاب و دلکش به نظر می‌رسد، قاتلِ عاشقان خود است.

نکته ادبی: عاشق‌کش استعاره از بی‌وفایی دنیا.

که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است

زیرا دنیا با وجود اینکه جذاب و دلکش به نظر می‌رسد، قاتلِ عاشقان خود است.

نکته ادبی: عاشق‌کش استعاره از بی‌وفایی دنیا.

که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است

زیرا دنیا با وجود اینکه جذاب و دلکش به نظر می‌رسد، قاتلِ عاشقان خود است.

نکته ادبی: عاشق‌کش استعاره از بی‌وفایی دنیا.

که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است

زیرا دنیا با وجود اینکه جذاب و دلکش به نظر می‌رسد، قاتلِ عاشقان خود است.

نکته ادبی: عاشق‌کش استعاره از بی‌وفایی دنیا.

که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است

زیرا دنیا با وجود اینکه جذاب و دلکش به نظر می‌رسد، قاتلِ عاشقان خود است.

نکته ادبی: عاشق‌کش استعاره از بی‌وفایی دنیا.