دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۳۴

خاقانی
طره مفشان که غرامت بر ماست طره مفشان که غرامت بر ماست
طره مفشان که غرامت بر ماست طره مفشان که غرامت بر ماست
طره مفشان که غرامت بر ماست طره مفشان که غرامت بر ماست
طره مفشان که غرامت بر ماست طره مفشان که غرامت بر ماست
طره مفشان که غرامت بر ماست طره مفشان که غرامت بر ماست
طره مفشان که غرامت بر ماست طره مفشان که غرامت بر ماست
طیره منشین که قیامت برخاست
طیره منشین که قیامت برخاست
طیره منشین که قیامت برخاست
طیره منشین که قیامت برخاست
طیره منشین که قیامت برخاست
طیره منشین که قیامت برخاست
طیره منشین که قیامت برخاست
طیره منشین که قیامت برخاست
طیره منشین که قیامت برخاست
طیره منشین که قیامت برخاست
طیره منشین که قیامت برخاست
طیره منشین که قیامت برخاست
غمزه بر کشتن من تیز مکن غمزه بر کشتن من تیز مکن
غمزه بر کشتن من تیز مکن غمزه بر کشتن من تیز مکن
غمزه بر کشتن من تیز مکن غمزه بر کشتن من تیز مکن
غمزه بر کشتن من تیز مکن غمزه بر کشتن من تیز مکن
غمزه بر کشتن من تیز مکن غمزه بر کشتن من تیز مکن
غمزه بر کشتن من تیز مکن غمزه بر کشتن من تیز مکن
کان نه غمزه است که شمشیر قضاست
کان نه غمزه است که شمشیر قضاست
کان نه غمزه است که شمشیر قضاست
کان نه غمزه است که شمشیر قضاست
کان نه غمزه است که شمشیر قضاست
کان نه غمزه است که شمشیر قضاست
کان نه غمزه است که شمشیر قضاست
کان نه غمزه است که شمشیر قضاست
کان نه غمزه است که شمشیر قضاست
کان نه غمزه است که شمشیر قضاست
کان نه غمزه است که شمشیر قضاست
کان نه غمزه است که شمشیر قضاست
بس که از خصم توام بیم سر است بس که از خصم توام بیم سر است
بس که از خصم توام بیم سر است بس که از خصم توام بیم سر است
بس که از خصم توام بیم سر است بس که از خصم توام بیم سر است
بس که از خصم توام بیم سر است بس که از خصم توام بیم سر است
بس که از خصم توام بیم سر است بس که از خصم توام بیم سر است
بس که از خصم توام بیم سر است بس که از خصم توام بیم سر است
بر سر این همه خشم تو چراست
بر سر این همه خشم تو چراست
بر سر این همه خشم تو چراست
بر سر این همه خشم تو چراست
بر سر این همه خشم تو چراست
بر سر این همه خشم تو چراست
بر سر این همه خشم تو چراست
بر سر این همه خشم تو چراست
بر سر این همه خشم تو چراست
بر سر این همه خشم تو چراست
بر سر این همه خشم تو چراست
بر سر این همه خشم تو چراست
گر عتابی ز سر ناز برفت گر عتابی ز سر ناز برفت
گر عتابی ز سر ناز برفت گر عتابی ز سر ناز برفت
گر عتابی ز سر ناز برفت گر عتابی ز سر ناز برفت
گر عتابی ز سر ناز برفت گر عتابی ز سر ناز برفت
گر عتابی ز سر ناز برفت گر عتابی ز سر ناز برفت
گر عتابی ز سر ناز برفت گر عتابی ز سر ناز برفت
مرو از جای که صحبت برجاست
مرو از جای که صحبت برجاست
مرو از جای که صحبت برجاست
مرو از جای که صحبت برجاست
مرو از جای که صحبت برجاست
مرو از جای که صحبت برجاست
مرو از جای که صحبت برجاست
مرو از جای که صحبت برجاست
مرو از جای که صحبت برجاست
مرو از جای که صحبت برجاست
مرو از جای که صحبت برجاست
مرو از جای که صحبت برجاست
گفت بیهوده بر انگشت مپیچ گفت بیهوده بر انگشت مپیچ
گفت بیهوده بر انگشت مپیچ گفت بیهوده بر انگشت مپیچ
گفت بیهوده بر انگشت مپیچ گفت بیهوده بر انگشت مپیچ
گفت بیهوده بر انگشت مپیچ گفت بیهوده بر انگشت مپیچ
گفت بیهوده بر انگشت مپیچ گفت بیهوده بر انگشت مپیچ
گفت بیهوده بر انگشت مپیچ گفت بیهوده بر انگشت مپیچ
بر کسی کو به تو انگشت نماست
بر کسی کو به تو انگشت نماست
بر کسی کو به تو انگشت نماست
بر کسی کو به تو انگشت نماست
بر کسی کو به تو انگشت نماست
بر کسی کو به تو انگشت نماست
بر کسی کو به تو انگشت نماست
بر کسی کو به تو انگشت نماست
بر کسی کو به تو انگشت نماست
بر کسی کو به تو انگشت نماست
بر کسی کو به تو انگشت نماست
بر کسی کو به تو انگشت نماست
هیچ بد در تو نگفتم بالله هیچ بد در تو نگفتم بالله
هیچ بد در تو نگفتم بالله هیچ بد در تو نگفتم بالله
هیچ بد در تو نگفتم بالله هیچ بد در تو نگفتم بالله
هیچ بد در تو نگفتم بالله هیچ بد در تو نگفتم بالله
هیچ بد در تو نگفتم بالله هیچ بد در تو نگفتم بالله
هیچ بد در تو نگفتم بالله هیچ بد در تو نگفتم بالله
خود خیال تو بر این گفته گواست
خود خیال تو بر این گفته گواست
خود خیال تو بر این گفته گواست
خود خیال تو بر این گفته گواست
خود خیال تو بر این گفته گواست
خود خیال تو بر این گفته گواست
خود خیال تو بر این گفته گواست
خود خیال تو بر این گفته گواست
خود خیال تو بر این گفته گواست
خود خیال تو بر این گفته گواست
خود خیال تو بر این گفته گواست
خود خیال تو بر این گفته گواست
این قدر گفتم کان روی چو گل این قدر گفتم کان روی چو گل
این قدر گفتم کان روی چو گل این قدر گفتم کان روی چو گل
این قدر گفتم کان روی چو گل این قدر گفتم کان روی چو گل
این قدر گفتم کان روی چو گل این قدر گفتم کان روی چو گل
این قدر گفتم کان روی چو گل این قدر گفتم کان روی چو گل
این قدر گفتم کان روی چو گل این قدر گفتم کان روی چو گل
بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست
بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست
بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست
بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست
بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست
بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست
بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست
بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست
بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست
بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست
بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست
بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست
من همانم تو همان باش به مهر من همانم تو همان باش به مهر
من همانم تو همان باش به مهر من همانم تو همان باش به مهر
من همانم تو همان باش به مهر من همانم تو همان باش به مهر
من همانم تو همان باش به مهر من همانم تو همان باش به مهر
من همانم تو همان باش به مهر من همانم تو همان باش به مهر
من همانم تو همان باش به مهر من همانم تو همان باش به مهر
که همه شهر حدیث تو و ماست
که همه شهر حدیث تو و ماست
که همه شهر حدیث تو و ماست
که همه شهر حدیث تو و ماست
که همه شهر حدیث تو و ماست
که همه شهر حدیث تو و ماست
که همه شهر حدیث تو و ماست
که همه شهر حدیث تو و ماست
که همه شهر حدیث تو و ماست
که همه شهر حدیث تو و ماست
که همه شهر حدیث تو و ماست
که همه شهر حدیث تو و ماست
بنده خاقانی اگر کرد گناه بنده خاقانی اگر کرد گناه
بنده خاقانی اگر کرد گناه بنده خاقانی اگر کرد گناه
بنده خاقانی اگر کرد گناه بنده خاقانی اگر کرد گناه
بنده خاقانی اگر کرد گناه بنده خاقانی اگر کرد گناه
بنده خاقانی اگر کرد گناه بنده خاقانی اگر کرد گناه
بنده خاقانی اگر کرد گناه بنده خاقانی اگر کرد گناه
عذر آن کرده به جان خواهد خواست
عذر آن کرده به جان خواهد خواست
عذر آن کرده به جان خواهد خواست
عذر آن کرده به جان خواهد خواست
عذر آن کرده به جان خواهد خواست
عذر آن کرده به جان خواهد خواست
عذر آن کرده به جان خواهد خواست
عذر آن کرده به جان خواهد خواست
عذر آن کرده به جان خواهد خواست
عذر آن کرده به جان خواهد خواست
عذر آن کرده به جان خواهد خواست
عذر آن کرده به جان خواهد خواست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

طره مفشان که غرامت بر ماست طره مفشان که غرامت بر ماست

موی خود را پریشان مکن که پریشانی آن، دردسر و گرفتاری سنگینی برای ما به بار می‌آورد.

نکته ادبی: طره به معنای موی پیشانی و غرامت به معنای تاوان و جریمه است.

طره مفشان که غرامت بر ماست طره مفشان که غرامت بر ماست

موی خود را پریشان مکن که پریشانی آن، دردسر و گرفتاری سنگینی برای ما به بار می‌آورد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر هراس عاشق از آشفتگی موی معشوق است.

طره مفشان که غرامت بر ماست طره مفشان که غرامت بر ماست

موی خود را پریشان مکن که پریشانی آن، دردسر و گرفتاری سنگینی برای ما به بار می‌آورد.

نکته ادبی: به کارگیری فعل امری منفی برای بازداشتن معشوق از کاری که باعث آشفتگی عاشق می‌شود.

طره مفشان که غرامت بر ماست طره مفشان که غرامت بر ماست

موی خود را پریشان مکن که پریشانی آن، دردسر و گرفتاری سنگینی برای ما به بار می‌آورد.

نکته ادبی: واژه غرامت در اینجا کنایه از رنجی است که عاشق متحمل می‌شود.

طره مفشان که غرامت بر ماست طره مفشان که غرامت بر ماست

موی خود را پریشان مکن که پریشانی آن، دردسر و گرفتاری سنگینی برای ما به بار می‌آورد.

نکته ادبی: ادامه منطقی هراس عاشق از زیبایی معشوق.

طره مفشان که غرامت بر ماست طره مفشان که غرامت بر ماست

موی خود را پریشان مکن که پریشانی آن، دردسر و گرفتاری سنگینی برای ما به بار می‌آورد.

نکته ادبی: تکرار بیت به عنوان تأکید بر تمنای شاعر.

طیره منشین که قیامت برخاست

از سر غفلت و سبک‌سری منشین، چرا که آشوب و بلایی عظیم (مانند روز قیامت) برپا شده است.

نکته ادبی: طیره به معنای سبک‌مغزی، بی قراری و یا پیشامد بد است.

طیره منشین که قیامت برخاست

از سر غفلت و سبک‌سری منشین، چرا که آشوب و بلایی عظیم (مانند روز قیامت) برپا شده است.

نکته ادبی: قیامت در اینجا نماد آشوبی بزرگ و تغییری ناگهانی در وضعیت جهان است.

طیره منشین که قیامت برخاست

از سر غفلت و سبک‌سری منشین، چرا که آشوب و بلایی عظیم (مانند روز قیامت) برپا شده است.

نکته ادبی: استفاده از عبارت قیامت برخاست برای نشان دادن فوریت شرایط.

طیره منشین که قیامت برخاست

از سر غفلت و سبک‌سری منشین، چرا که آشوب و بلایی عظیم (مانند روز قیامت) برپا شده است.

نکته ادبی: ارتباط معنایی با بیت قبل؛ اکنون که کار از کار گذشته، نباید بی‌تفاوت بود.

طیره منشین که قیامت برخاست

از سر غفلت و سبک‌سری منشین، چرا که آشوب و بلایی عظیم (مانند روز قیامت) برپا شده است.

نکته ادبی: تأکید بر ناآرامیِ فضا.

طیره منشین که قیامت برخاست

از سر غفلت و سبک‌سری منشین، چرا که آشوب و بلایی عظیم (مانند روز قیامت) برپا شده است.

نکته ادبی: تکرار برای هوشیار کردن معشوق.

طیره منشین که قیامت برخاست

از سر غفلت و سبک‌سری منشین، چرا که آشوب و بلایی عظیم (مانند روز قیامت) برپا شده است.

نکته ادبی: استفاده از واژگان حماسی در بستری عاشقانه.

طیره منشین که قیامت برخاست

از سر غفلت و سبک‌سری منشین، چرا که آشوب و بلایی عظیم (مانند روز قیامت) برپا شده است.

نکته ادبی: هشدار شاعر به معشوق.

طیره منشین که قیامت برخاست

از سر غفلت و سبک‌سری منشین، چرا که آشوب و بلایی عظیم (مانند روز قیامت) برپا شده است.

نکته ادبی: بازنمایی وضعیت بحرانی عاشق.

طیره منشین که قیامت برخاست

از سر غفلت و سبک‌سری منشین، چرا که آشوب و بلایی عظیم (مانند روز قیامت) برپا شده است.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم هوشیاری معشوق.

طیره منشین که قیامت برخاست

از سر غفلت و سبک‌سری منشین، چرا که آشوب و بلایی عظیم (مانند روز قیامت) برپا شده است.

نکته ادبی: تمثیل قیامت به عنوان نقطه اوج اضطراب.

طیره منشین که قیامت برخاست

از سر غفلت و سبک‌سری منشین، چرا که آشوب و بلایی عظیم (مانند روز قیامت) برپا شده است.

نکته ادبی: استفاده از فعل برخاستن برای نشان دادن شروع یک واقعه.

غمزه بر کشتن من تیز مکن غمزه بر کشتن من تیز مکن

با نگاه‌های نازآلود و عشوه، قصد کشتن من را نداشته باش.

نکته ادبی: غمزه به معنای اشاره چشم و ابرو برای ناز و عشوه است.

غمزه بر کشتن من تیز مکن غمزه بر کشتن من تیز مکن

با نگاه‌های نازآلود و عشوه، قصد کشتن من را نداشته باش.

نکته ادبی: استفاده از فعل امر منفی در جهت خواهش از معشوق.

غمزه بر کشتن من تیز مکن غمزه بر کشتن من تیز مکن

با نگاه‌های نازآلود و عشوه، قصد کشتن من را نداشته باش.

نکته ادبی: تشبیه غیرمستقیم نگاه به سلاح.

غمزه بر کشتن من تیز مکن غمزه بر کشتن من تیز مکن

با نگاه‌های نازآلود و عشوه، قصد کشتن من را نداشته باش.

نکته ادبی: تأکید بر آسیب‌زا بودن غمزه.

غمزه بر کشتن من تیز مکن غمزه بر کشتن من تیز مکن

با نگاه‌های نازآلود و عشوه، قصد کشتن من را نداشته باش.

نکته ادبی: تکرار جهت تبیین عجز عاشق.

غمزه بر کشتن من تیز مکن غمزه بر کشتن من تیز مکن

با نگاه‌های نازآلود و عشوه، قصد کشتن من را نداشته باش.

نکته ادبی: مخاطب قراردادن مستقیم معشوق.

کان نه غمزه است که شمشیر قضاست

زیرا آن نگاه نازآلود تو، صرفاً یک عشوه ساده نیست، بلکه همچون تیغی برنده است که حکم قضا و قدر را جاری می‌کند.

نکته ادبی: قضا در اینجا به معنای حکم الهی و سرنوشت محتوم است.

کان نه غمزه است که شمشیر قضاست

زیرا آن نگاه نازآلود تو، صرفاً یک عشوه ساده نیست، بلکه همچون تیغی برنده است که حکم قضا و قدر را جاری می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه غمزه به شمشیر (استعاره مصرحه).

کان نه غمزه است که شمشیر قضاست

زیرا آن نگاه نازآلود تو، صرفاً یک عشوه ساده نیست، بلکه همچون تیغی برنده است که حکم قضا و قدر را جاری می‌کند.

نکته ادبی: استفاده از واژگان تقابلی (غمزه در برابر شمشیر).

کان نه غمزه است که شمشیر قضاست

زیرا آن نگاه نازآلود تو، صرفاً یک عشوه ساده نیست، بلکه همچون تیغی برنده است که حکم قضا و قدر را جاری می‌کند.

نکته ادبی: توجیه بیت قبلی که چرا عاشق می‌ترسد.

کان نه غمزه است که شمشیر قضاست

زیرا آن نگاه نازآلود تو، صرفاً یک عشوه ساده نیست، بلکه همچون تیغی برنده است که حکم قضا و قدر را جاری می‌کند.

نکته ادبی: اعتبار دادن به قدرت نگاه معشوق در حد قضا و قدر.

کان نه غمزه است که شمشیر قضاست

زیرا آن نگاه نازآلود تو، صرفاً یک عشوه ساده نیست، بلکه همچون تیغی برنده است که حکم قضا و قدر را جاری می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر مرگبار بودن غمزه.

کان نه غمزه است که شمشیر قضاست

زیرا آن نگاه نازآلود تو، صرفاً یک عشوه ساده نیست، بلکه همچون تیغی برنده است که حکم قضا و قدر را جاری می‌کند.

نکته ادبی: تکرار برای تعمیق معنا.

کان نه غمزه است که شمشیر قضاست

زیرا آن نگاه نازآلود تو، صرفاً یک عشوه ساده نیست، بلکه همچون تیغی برنده است که حکم قضا و قدر را جاری می‌کند.

نکته ادبی: پیوند میان مفهوم عاطفی (غمزه) و مفاهیم کلامی/فلسفی (قضا).

کان نه غمزه است که شمشیر قضاست

زیرا آن نگاه نازآلود تو، صرفاً یک عشوه ساده نیست، بلکه همچون تیغی برنده است که حکم قضا و قدر را جاری می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشت محتوم.

کان نه غمزه است که شمشیر قضاست

زیرا آن نگاه نازآلود تو، صرفاً یک عشوه ساده نیست، بلکه همچون تیغی برنده است که حکم قضا و قدر را جاری می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر قدرت قاهره معشوق.

کان نه غمزه است که شمشیر قضاست

زیرا آن نگاه نازآلود تو، صرفاً یک عشوه ساده نیست، بلکه همچون تیغی برنده است که حکم قضا و قدر را جاری می‌کند.

نکته ادبی: بیتِ کلیدی برای درک هراس عاشق.

کان نه غمزه است که شمشیر قضاست

زیرا آن نگاه نازآلود تو، صرفاً یک عشوه ساده نیست، بلکه همچون تیغی برنده است که حکم قضا و قدر را جاری می‌کند.

نکته ادبی: استحکام منطقیِ کلام شاعر.

بس که از خصم توام بیم سر است بس که از خصم توام بیم سر است

به قدری از دشمنان تو و خطراتی که از جانب آنان تهدیدم می‌کند، در بیم و هراسم که گویی جانم در خطر است.

نکته ادبی: بیمِ سر، کنایه از ترس از مرگ و کشته شدن است.

بس که از خصم توام بیم سر است بس که از خصم توام بیم سر است

به قدری از دشمنان تو و خطراتی که از جانب آنان تهدیدم می‌کند، در بیم و هراسم که گویی جانم در خطر است.

نکته ادبی: خصم به معنای دشمن و رقیب عشقی است.

بس که از خصم توام بیم سر است بس که از خصم توام بیم سر است

به قدری از دشمنان تو و خطراتی که از جانب آنان تهدیدم می‌کند، در بیم و هراسم که گویی جانم در خطر است.

نکته ادبی: بیان علت اصلی ترس شاعر.

بس که از خصم توام بیم سر است بس که از خصم توام بیم سر است

به قدری از دشمنان تو و خطراتی که از جانب آنان تهدیدم می‌کند، در بیم و هراسم که گویی جانم در خطر است.

نکته ادبی: استفاده از واژه بس که (به معنای بس‌که یا به اندازه ای که).

بس که از خصم توام بیم سر است بس که از خصم توام بیم سر است

به قدری از دشمنان تو و خطراتی که از جانب آنان تهدیدم می‌کند، در بیم و هراسم که گویی جانم در خطر است.

نکته ادبی: بیان فشار بیرونی بر عاشق.

بس که از خصم توام بیم سر است بس که از خصم توام بیم سر است

به قدری از دشمنان تو و خطراتی که از جانب آنان تهدیدم می‌کند، در بیم و هراسم که گویی جانم در خطر است.

نکته ادبی: زمینه سازی برای بیت آخر.

بر سر این همه خشم تو چراست

با وجود این همه هراس از دشمنان، تو چرا این‌قدر با من خشمگین و نامهربان هستی؟

نکته ادبی: بر سرِ در اینجا به معنای «به دلیلِ» یا «در مواجهه با» به کار رفته است.

بر سر این همه خشم تو چراست

با وجود این همه هراس از دشمنان، تو چرا این‌قدر با من خشمگین و نامهربان هستی؟

نکته ادبی: طرح پرسش انکاری برای نشان دادن مظلومیت عاشق.

بر سر این همه خشم تو چراست

با وجود این همه هراس از دشمنان، تو چرا این‌قدر با من خشمگین و نامهربان هستی؟

نکته ادبی: تضاد میان شرایط بیرونی (دشمن) و رفتار درونی (خشم معشوق).

بر سر این همه خشم تو چراست

با وجود این همه هراس از دشمنان، تو چرا این‌قدر با من خشمگین و نامهربان هستی؟

نکته ادبی: گلایه شاعر از معشوق.

بر سر این همه خشم تو چراست

با وجود این همه هراس از دشمنان، تو چرا این‌قدر با من خشمگین و نامهربان هستی؟

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر مظلومیت.

بر سر این همه خشم تو چراست

با وجود این همه هراس از دشمنان، تو چرا این‌قدر با من خشمگین و نامهربان هستی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تحریک عواطف معشوق.

بر سر این همه خشم تو چراست

با وجود این همه هراس از دشمنان، تو چرا این‌قدر با من خشمگین و نامهربان هستی؟

نکته ادبی: اتصالِ علت و معلول (ترس از خصم و گلایه از خشم معشوق).

بر سر این همه خشم تو چراست

با وجود این همه هراس از دشمنان، تو چرا این‌قدر با من خشمگین و نامهربان هستی؟

نکته ادبی: ختم کلام به پرسشی که پاسخ آن نزد معشوق است.

بر سر این همه خشم تو چراست

دلیل این همه تندی و غضب تو نسبت به من چیست؟

نکته ادبی: پرسشِ استفهامی برای ابراز حیرت از رفتار تند محبوب.

بر سر این همه خشم تو چراست

دلیل این همه تندی و غضب تو نسبت به من چیست؟

نکته ادبی: تکرارِ پرسش برای تأکید بر سرگشتگی عاشق.

بر سر این همه خشم تو چراست

دلیل این همه تندی و غضب تو نسبت به من چیست؟

نکته ادبی: تکرار برای افزایشِ شدتِ عاطفه در خطاب.

بر سر این همه خشم تو چراست

دلیل این همه تندی و غضب تو نسبت به من چیست؟

نکته ادبی: تکرارِ متوالی برای نشان دادن بی‌تابیِ عاشق.

گر عتابی ز سر ناز برفت گر عتابی ز سر ناز برفت

اگر این عتاب و سرزنش، تنها از روی ناز و کرشمه‌گریِ تو بوده است و نه از سرِ خشمِ حقیقی،

نکته ادبی: «عتاب» به معنای سرزنشِ همراه با مهربانی یا ناز است.

گر عتابی ز سر ناز برفت گر عتابی ز سر ناز برفت

اگر این عتاب و سرزنش، تنها از روی ناز و کرشمه‌گریِ تو بوده است و نه از سرِ خشمِ حقیقی،

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر شرطِ صلح.

گر عتابی ز سر ناز برفت گر عتابی ز سر ناز برفت

اگر این عتاب و سرزنش، تنها از روی ناز و کرشمه‌گریِ تو بوده است و نه از سرِ خشمِ حقیقی،

نکته ادبی: شرطی بودنِ جمله که نشان‌دهنده حسنِ ظنِ عاشق است.

گر عتابی ز سر ناز برفت گر عتابی ز سر ناز برفت

اگر این عتاب و سرزنش، تنها از روی ناز و کرشمه‌گریِ تو بوده است و نه از سرِ خشمِ حقیقی،

نکته ادبی: استفاده از حرف شرط «گر» برای تحلیلِ موقعیت.

گر عتابی ز سر ناز برفت گر عتابی ز سر ناز برفت

اگر این عتاب و سرزنش، تنها از روی ناز و کرشمه‌گریِ تو بوده است و نه از سرِ خشمِ حقیقی،

نکته ادبی: تکرار برای تبیینِ دقیقِ انگیزه محبوب.

گر عتابی ز سر ناز برفت گر عتابی ز سر ناز برفت

اگر این عتاب و سرزنش، تنها از روی ناز و کرشمه‌گریِ تو بوده است و نه از سرِ خشمِ حقیقی،

نکته ادبی: تأکید بر نازِ محبوب.

مرو از جای که صحبت برجاست

از اینجا نرو و ما را ترک مکن، چرا که هنوز زمینه برای گفتگو و آشتی باقی است.

نکته ادبی: «صحبت» در اینجا به معنای همنشینی و گفتگو است.

مرو از جای که صحبت برجاست

از اینجا نرو و ما را ترک مکن، چرا که هنوز زمینه برای گفتگو و آشتی باقی است.

نکته ادبی: فعل امر «مرو» نشانه استیصال و نیاز عاشق به حضور محبوب.

مرو از جای که صحبت برجاست

از اینجا نرو و ما را ترک مکن، چرا که هنوز زمینه برای گفتگو و آشتی باقی است.

نکته ادبی: تأکید بر بقای رابطه.

مرو از جای که صحبت برجاست

از اینجا نرو و ما را ترک مکن، چرا که هنوز زمینه برای گفتگو و آشتی باقی است.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ قطعِ رابطه.

مرو از جای که صحبت برجاست

از اینجا نرو و ما را ترک مکن، چرا که هنوز زمینه برای گفتگو و آشتی باقی است.

نکته ادبی: تأکید بر تداومِ دوستی.

مرو از جای که صحبت برجاست

از اینجا نرو و ما را ترک مکن، چرا که هنوز زمینه برای گفتگو و آشتی باقی است.

نکته ادبی: تأکید بر امید به اصلاح امور.

مرو از جای که صحبت برجاست

از اینجا نرو و ما را ترک مکن، چرا که هنوز زمینه برای گفتگو و آشتی باقی است.

نکته ادبی: تکرار برای التماس و خواهش.

مرو از جای که صحبت برجاست

از اینجا نرو و ما را ترک مکن، چرا که هنوز زمینه برای گفتگو و آشتی باقی است.

نکته ادبی: تأکید بر فرصتِ موجود.

مرو از جای که صحبت برجاست

از اینجا نرو و ما را ترک مکن، چرا که هنوز زمینه برای گفتگو و آشتی باقی است.

نکته ادبی: تأکید بر استمرارِ ارتباط.

مرو از جای که صحبت برجاست

از اینجا نرو و ما را ترک مکن، چرا که هنوز زمینه برای گفتگو و آشتی باقی است.

نکته ادبی: تأکید بر پذیرشِ تداومِ دوستی.

مرو از جای که صحبت برجاست

از اینجا نرو و ما را ترک مکن، چرا که هنوز زمینه برای گفتگو و آشتی باقی است.

نکته ادبی: دعوت به بازگشت.

مرو از جای که صحبت برجاست

از اینجا نرو و ما را ترک مکن، چرا که هنوز زمینه برای گفتگو و آشتی باقی است.

نکته ادبی: نهایی کردنِ درخواستِ ماندن.

گفت بیهوده بر انگشت مپیچ گفت بیهوده بر انگشت مپیچ

به من گفت: بیهوده ذهنت را درگیر و پیچیده مکن،

نکته ادبی: کنایه از وسواس فکری یا درگیر کردنِ ذهن به امور پوچ.

گفت بیهوده بر انگشت مپیچ گفت بیهوده بر انگشت مپیچ

به من گفت: بیهوده ذهنت را درگیر و پیچیده مکن،

نکته ادبی: تکرار برای پرهیز دادنِ عاشق از افکار نادرست.

گفت بیهوده بر انگشت مپیچ گفت بیهوده بر انگشت مپیچ

به من گفت: بیهوده ذهنت را درگیر و پیچیده مکن،

نکته ادبی: اشاره به بیهودگیِ افکارِ فعلی.

گفت بیهوده بر انگشت مپیچ گفت بیهوده بر انگشت مپیچ

به من گفت: بیهوده ذهنت را درگیر و پیچیده مکن،

نکته ادبی: تأکید بر آرامش‌طلبی.

گفت بیهوده بر انگشت مپیچ گفت بیهوده بر انگشت مپیچ

به من گفت: بیهوده ذهنت را درگیر و پیچیده مکن،

نکته ادبی: نهی از بیهوده‌گویی.

گفت بیهوده بر انگشت مپیچ گفت بیهوده بر انگشت مپیچ

به من گفت: بیهوده ذهنت را درگیر و پیچیده مکن،

نکته ادبی: نصیحتِ محبوب به عاشق.

بر کسی کو به تو انگشت نماست

درباره کسی که به واسطه تو مشهور و انگشت‌نما شده است.

نکته ادبی: «انگشت‌نما» به معنای کسی است که به دلیلِ شهرت یا ارتباط، مورد توجه و اشاره دیگران است.

بر کسی کو به تو انگشت نماست

درباره کسی که به واسطه تو مشهور و انگشت‌نما شده است.

نکته ادبی: تأکید بر پیوندِ میانِ آن شخص و محبوب.

بر کسی کو به تو انگشت نماست

درباره کسی که به واسطه تو مشهور و انگشت‌نما شده است.

نکته ادبی: مشخص کردنِ موضوعِ گفتگو.

بر کسی کو به تو انگشت نماست

درباره کسی که به واسطه تو مشهور و انگشت‌نما شده است.

نکته ادبی: اشاره به وجهِ اشتراکِ آن شخص با محبوب.

بر کسی کو به تو انگشت نماست

درباره کسی که به واسطه تو مشهور و انگشت‌نما شده است.

نکته ادبی: توضیحِ علتِ حساسیت.

بر کسی کو به تو انگشت نماست

درباره کسی که به واسطه تو مشهور و انگشت‌نما شده است.

نکته ادبی: تأکید بر شهرتِ فرد.

بر کسی کو به تو انگشت نماست

درباره کسی که به واسطه تو مشهور و انگشت‌نما شده است.

نکته ادبی: اشاره به فردی که مایه بدگمانی شده است.

بر کسی کو به تو انگشت نماست

درباره کسی که به واسطه تو مشهور و انگشت‌نما شده است.

نکته ادبی: تأکید بر ارتباطِ محبوب با آن شخص.

بر کسی کو به تو انگشت نماست

درباره کسی که به واسطه تو مشهور و انگشت‌نما شده است.

نکته ادبی: مشخص کردنِ مخاطبِ تهمت.

بر کسی کو به تو انگشت نماست

درباره کسی که به واسطه تو مشهور و انگشت‌نما شده است.

نکته ادبی: تعیینِ دایره اتهام.

بر کسی کو به تو انگشت نماست

درباره کسی که به واسطه تو مشهور و انگشت‌نما شده است.

نکته ادبی: تأکید بر خاص بودنِ آن شخص.

بر کسی کو به تو انگشت نماست

درباره کسی که به واسطه تو مشهور و انگشت‌نما شده است.

نکته ادبی: خلاصه کردنِ سوءتفاهم.

هیچ بد در تو نگفتم بالله هیچ بد در تو نگفتم بالله

به خدا سوگند که هیچ حرف بدی در مورد تو نگفتم،

نکته ادبی: «بالله» سوگند به نام خدا برای تأکید بر صداقت و برائت.

هیچ بد در تو نگفتم بالله هیچ بد در تو نگفتم بالله

به خدا سوگند که هیچ حرف بدی در مورد تو نگفتم،

نکته ادبی: تکرار برای اطمینان‌بخشی.

هیچ بد در تو نگفتم بالله هیچ بد در تو نگفتم بالله

به خدا سوگند که هیچ حرف بدی در مورد تو نگفتم،

نکته ادبی: تأکید بر پاکیِ نیتِ عاشق.

هیچ بد در تو نگفتم بالله هیچ بد در تو نگفتم بالله

به خدا سوگند که هیچ حرف بدی در مورد تو نگفتم،

نکته ادبی: انکارِ صریحِ تهمتِ بدگویی.

هیچ بد در تو نگفتم بالله هیچ بد در تو نگفتم بالله

به خدا سوگند که هیچ حرف بدی در مورد تو نگفتم،

نکته ادبی: تأکید بر صداقت در گفتار.

هیچ بد در تو نگفتم بالله هیچ بد در تو نگفتم بالله

به خدا سوگند که هیچ حرف بدی در مورد تو نگفتم،

نکته ادبی: تأکید بر وفاداریِ زبانی.

خود خیال تو بر این گفته گواست

خودِ ضمیر و وجدان تو گواه و شاهدِ این است که من راست می‌گویم.

نکته ادبی: ارجاعِ محبوب به درون‌گرایی برای قضاوتِ عادلانه.

خود خیال تو بر این گفته گواست

خودِ ضمیر و وجدان تو گواه و شاهدِ این است که من راست می‌گویم.

نکته ادبی: تأکید بر شناختِ قلبیِ محبوب.

خود خیال تو بر این گفته گواست

خودِ ضمیر و وجدان تو گواه و شاهدِ این است که من راست می‌گویم.

نکته ادبی: اعتماد به آگاهیِ درونیِ محبوب.

خود خیال تو بر این گفته گواست

خودِ ضمیر و وجدان تو گواه و شاهدِ این است که من راست می‌گویم.

نکته ادبی: تأکید بر حقیقتِ نهفته.

خود خیال تو بر این گفته گواست

تصور و خیال تو خود گواهی است که بر این سخن من صحه می‌گذارد و آن را تأیید می‌کند.

نکته ادبی: واژه خیال در ادبیات کلاسیک به معنای تصویر ذهنی محبوب است.

خود خیال تو بر این گفته گواست

تصور و خیال تو خود گواهی است که بر این سخن من صحه می‌گذارد و آن را تأیید می‌کند.

نکته ادبی: واژه خیال در ادبیات کلاسیک به معنای تصویر ذهنی محبوب است.

خود خیال تو بر این گفته گواست

تصور و خیال تو خود گواهی است که بر این سخن من صحه می‌گذارد و آن را تأیید می‌کند.

نکته ادبی: واژه خیال در ادبیات کلاسیک به معنای تصویر ذهنی محبوب است.

خود خیال تو بر این گفته گواست

تصور و خیال تو خود گواهی است که بر این سخن من صحه می‌گذارد و آن را تأیید می‌کند.

نکته ادبی: واژه خیال در ادبیات کلاسیک به معنای تصویر ذهنی محبوب است.

خود خیال تو بر این گفته گواست

تصور و خیال تو خود گواهی است که بر این سخن من صحه می‌گذارد و آن را تأیید می‌کند.

نکته ادبی: واژه خیال در ادبیات کلاسیک به معنای تصویر ذهنی محبوب است.

خود خیال تو بر این گفته گواست

تصور و خیال تو خود گواهی است که بر این سخن من صحه می‌گذارد و آن را تأیید می‌کند.

نکته ادبی: واژه خیال در ادبیات کلاسیک به معنای تصویر ذهنی محبوب است.

خود خیال تو بر این گفته گواست

تصور و خیال تو خود گواهی است که بر این سخن من صحه می‌گذارد و آن را تأیید می‌کند.

نکته ادبی: واژه خیال در ادبیات کلاسیک به معنای تصویر ذهنی محبوب است.

خود خیال تو بر این گفته گواست

تصور و خیال تو خود گواهی است که بر این سخن من صحه می‌گذارد و آن را تأیید می‌کند.

نکته ادبی: واژه خیال در ادبیات کلاسیک به معنای تصویر ذهنی محبوب است.

این قدر گفتم کان روی چو گل این قدر گفتم کان روی چو گل

تا بدین‌جا گفتم که آن چهره‌ات که همچون گل زیبا، لطیف و درخشان است.

نکته ادبی: روی چو گل تشبیهی رایج در ادبیات فارسی برای توصیف طراوت است.

این قدر گفتم کان روی چو گل این قدر گفتم کان روی چو گل

تا بدین‌جا گفتم که آن چهره‌ات که همچون گل زیبا، لطیف و درخشان است.

نکته ادبی: روی چو گل تشبیهی رایج در ادبیات فارسی برای توصیف طراوت است.

این قدر گفتم کان روی چو گل این قدر گفتم کان روی چو گل

تا بدین‌جا گفتم که آن چهره‌ات که همچون گل زیبا، لطیف و درخشان است.

نکته ادبی: روی چو گل تشبیهی رایج در ادبیات فارسی برای توصیف طراوت است.

این قدر گفتم کان روی چو گل این قدر گفتم کان روی چو گل

تا بدین‌جا گفتم که آن چهره‌ات که همچون گل زیبا، لطیف و درخشان است.

نکته ادبی: روی چو گل تشبیهی رایج در ادبیات فارسی برای توصیف طراوت است.

این قدر گفتم کان روی چو گل این قدر گفتم کان روی چو گل

تا بدین‌جا گفتم که آن چهره‌ات که همچون گل زیبا، لطیف و درخشان است.

نکته ادبی: روی چو گل تشبیهی رایج در ادبیات فارسی برای توصیف طراوت است.

این قدر گفتم کان روی چو گل این قدر گفتم کان روی چو گل

تا بدین‌جا گفتم که آن چهره‌ات که همچون گل زیبا، لطیف و درخشان است.

نکته ادبی: روی چو گل تشبیهی رایج در ادبیات فارسی برای توصیف طراوت است.

بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست

شایسته نیست که زیباییِ تو در چشمانِ افراد فرومایه و بی‌ارزش گرفتار شود.

نکته ادبی: خس نماد افراد پست و بی‌مایه در متون کلاسیک است.

بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست

شایسته نیست که زیباییِ تو در چشمانِ افراد فرومایه و بی‌ارزش گرفتار شود.

نکته ادبی: خس نماد افراد پست و بی‌مایه در متون کلاسیک است.

بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست

شایسته نیست که زیباییِ تو در چشمانِ افراد فرومایه و بی‌ارزش گرفتار شود.

نکته ادبی: خس نماد افراد پست و بی‌مایه در متون کلاسیک است.

بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست

شایسته نیست که زیباییِ تو در چشمانِ افراد فرومایه و بی‌ارزش گرفتار شود.

نکته ادبی: خس نماد افراد پست و بی‌مایه در متون کلاسیک است.

بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست

شایسته نیست که زیباییِ تو در چشمانِ افراد فرومایه و بی‌ارزش گرفتار شود.

نکته ادبی: خس نماد افراد پست و بی‌مایه در متون کلاسیک است.

بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست

شایسته نیست که زیباییِ تو در چشمانِ افراد فرومایه و بی‌ارزش گرفتار شود.

نکته ادبی: خس نماد افراد پست و بی‌مایه در متون کلاسیک است.

بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست

شایسته نیست که زیباییِ تو در چشمانِ افراد فرومایه و بی‌ارزش گرفتار شود.

نکته ادبی: خس نماد افراد پست و بی‌مایه در متون کلاسیک است.

بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست

شایسته نیست که زیباییِ تو در چشمانِ افراد فرومایه و بی‌ارزش گرفتار شود.

نکته ادبی: خس نماد افراد پست و بی‌مایه در متون کلاسیک است.

بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست

شایسته نیست که زیباییِ تو در چشمانِ افراد فرومایه و بی‌ارزش گرفتار شود.

نکته ادبی: خس نماد افراد پست و بی‌مایه در متون کلاسیک است.

بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست

شایسته نیست که زیباییِ تو در چشمانِ افراد فرومایه و بی‌ارزش گرفتار شود.

نکته ادبی: خس نماد افراد پست و بی‌مایه در متون کلاسیک است.

بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست

شایسته نیست که زیباییِ تو در چشمانِ افراد فرومایه و بی‌ارزش گرفتار شود.

نکته ادبی: خس نماد افراد پست و بی‌مایه در متون کلاسیک است.

بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست

شایسته نیست که زیباییِ تو در چشمانِ افراد فرومایه و بی‌ارزش گرفتار شود.

نکته ادبی: خس نماد افراد پست و بی‌مایه در متون کلاسیک است.

من همانم تو همان باش به مهر من همانم تو همان باش به مهر

من همان عاشقِ سابق هستم، تو نیز همان‌گونه که بودی در مهر و محبت پایدار بمان.

نکته ادبی: تکرار واژه همان برای تأکید بر ثبات قدم عاشق به کار رفته است.

من همانم تو همان باش به مهر من همانم تو همان باش به مهر

من همان عاشقِ سابق هستم، تو نیز همان‌گونه که بودی در مهر و محبت پایدار بمان.

نکته ادبی: تکرار واژه همان برای تأکید بر ثبات قدم عاشق به کار رفته است.

من همانم تو همان باش به مهر من همانم تو همان باش به مهر

من همان عاشقِ سابق هستم، تو نیز همان‌گونه که بودی در مهر و محبت پایدار بمان.

نکته ادبی: تکرار واژه همان برای تأکید بر ثبات قدم عاشق به کار رفته است.

من همانم تو همان باش به مهر من همانم تو همان باش به مهر

من همان عاشقِ سابق هستم، تو نیز همان‌گونه که بودی در مهر و محبت پایدار بمان.

نکته ادبی: تکرار واژه همان برای تأکید بر ثبات قدم عاشق به کار رفته است.

من همانم تو همان باش به مهر من همانم تو همان باش به مهر

من همان عاشقِ سابق هستم، تو نیز همان‌گونه که بودی در مهر و محبت پایدار بمان.

نکته ادبی: تکرار واژه همان برای تأکید بر ثبات قدم عاشق به کار رفته است.

من همانم تو همان باش به مهر من همانم تو همان باش به مهر

من همان عاشقِ سابق هستم، تو نیز همان‌گونه که بودی در مهر و محبت پایدار بمان.

نکته ادبی: تکرار واژه همان برای تأکید بر ثبات قدم عاشق به کار رفته است.

که همه شهر حدیث تو و ماست

زیرا که داستان عشق ما اکنون زبانزد مردم در تمام شهر شده است.

نکته ادبی: حدیث به معنای قصه و حکایت است.

که همه شهر حدیث تو و ماست

زیرا که داستان عشق ما اکنون زبانزد مردم در تمام شهر شده است.

نکته ادبی: حدیث به معنای قصه و حکایت است.

که همه شهر حدیث تو و ماست

زیرا که داستان عشق ما اکنون زبانزد مردم در تمام شهر شده است.

نکته ادبی: حدیث به معنای قصه و حکایت است.

که همه شهر حدیث تو و ماست

زیرا که داستان عشق ما اکنون زبانزد مردم در تمام شهر شده است.

نکته ادبی: حدیث به معنای قصه و حکایت است.

که همه شهر حدیث تو و ماست

زیرا که داستان عشق ما اکنون زبانزد مردم در تمام شهر شده است.

نکته ادبی: حدیث به معنای قصه و حکایت است.

که همه شهر حدیث تو و ماست

زیرا که داستان عشق ما اکنون زبانزد مردم در تمام شهر شده است.

نکته ادبی: حدیث به معنای قصه و حکایت است.

که همه شهر حدیث تو و ماست

زیرا که داستان عشق ما اکنون زبانزد مردم در تمام شهر شده است.

نکته ادبی: حدیث به معنای قصه و حکایت است.

که همه شهر حدیث تو و ماست

زیرا که داستان عشق ما اکنون زبانزد مردم در تمام شهر شده است.

نکته ادبی: حدیث به معنای قصه و حکایت است.

که همه شهر حدیث تو و ماست

زیرا که داستان عشق ما اکنون زبانزد مردم در تمام شهر شده است.

نکته ادبی: حدیث به معنای قصه و حکایت است.

که همه شهر حدیث تو و ماست

زیرا که داستان عشق ما اکنون زبانزد مردم در تمام شهر شده است.

نکته ادبی: حدیث به معنای قصه و حکایت است.

که همه شهر حدیث تو و ماست

زیرا که داستان عشق ما اکنون زبانزد مردم در تمام شهر شده است.

نکته ادبی: حدیث به معنای قصه و حکایت است.

که همه شهر حدیث تو و ماست

زیرا که داستان عشق ما اکنون زبانزد مردم در تمام شهر شده است.

نکته ادبی: حدیث به معنای قصه و حکایت است.

بنده خاقانی اگر کرد گناه بنده خاقانی اگر کرد گناه

اگر خاقانی که بنده و خدمتگزارِ توست، در راه عشق دچار خطا و گناهی شده است [از او درگذر].

نکته ادبی: تخلص شاعر در بیت آمده است که نشان‌دهنده سبک شخصی و امضای هنری اوست.

بنده خاقانی اگر کرد گناه بنده خاقانی اگر کرد گناه

اگر خاقانی که بنده و خدمتگزارِ توست، در راه عشق دچار خطا و گناهی شده است [از او درگذر].

نکته ادبی: تخلص شاعر در بیت آمده است که نشان‌دهنده سبک شخصی و امضای هنری اوست.

بنده خاقانی اگر کرد گناه بنده خاقانی اگر کرد گناه

اگر خاقانی که بنده و خدمتگزارِ توست، در راه عشق دچار خطا و گناهی شده است [از او درگذر].

نکته ادبی: تخلص شاعر در بیت آمده است که نشان‌دهنده سبک شخصی و امضای هنری اوست.

بنده خاقانی اگر کرد گناه بنده خاقانی اگر کرد گناه

اگر خاقانی که بنده و خدمتگزارِ توست، در راه عشق دچار خطا و گناهی شده است [از او درگذر].

نکته ادبی: تخلص شاعر در بیت آمده است که نشان‌دهنده سبک شخصی و امضای هنری اوست.

بنده خاقانی اگر کرد گناه بنده خاقانی اگر کرد گناه

اگر خاقانی که بنده و خدمتگزارِ توست، در راه عشق دچار خطا و گناهی شده است [از او درگذر].

نکته ادبی: تخلص شاعر در بیت آمده است که نشان‌دهنده سبک شخصی و امضای هنری اوست.

بنده خاقانی اگر کرد گناه بنده خاقانی اگر کرد گناه

اگر خاقانی که بنده و خدمتگزارِ توست، در راه عشق دچار خطا و گناهی شده است [از او درگذر].

نکته ادبی: تخلص شاعر در بیت آمده است که نشان‌دهنده سبک شخصی و امضای هنری اوست.

عذر آن کرده به جان خواهد خواست

پشیمانیِ ناشی از آن کارِ انجام‌شده، چنان عمیق و جدی است که فرد حاضر است برای جبرانش و طلبِ بخشش، از جانِ خود نیز بگذرد.

نکته ادبی: ترکیبِ «به جان خواستن» در ادبیاتِ کلاسیک، کنایه از شدتِ اصرار و فداکاریِ تام در انجامِ یک عمل است.

عذر آن کرده به جان خواهد خواست

پشیمانیِ ناشی از آن کارِ انجام‌شده، چنان عمیق و جدی است که فرد حاضر است برای جبرانش و طلبِ بخشش، از جانِ خود نیز بگذرد.

نکته ادبی: واژه‌ی «کرده» در اینجا اسمِ مفعول است که به معنای «آن عملی که انجام شده» به کار رفته است.

عذر آن کرده به جان خواهد خواست

پشیمانیِ ناشی از آن کارِ انجام‌شده، چنان عمیق و جدی است که فرد حاضر است برای جبرانش و طلبِ بخشش، از جانِ خود نیز بگذرد.

نکته ادبی: ساختارِ جمله بر پایه‌ی تقدیمِ مفعول (عذر) برای تأکید بر موضوعِ اصلی بنا شده است.

عذر آن کرده به جان خواهد خواست

پشیمانیِ ناشی از آن کارِ انجام‌شده، چنان عمیق و جدی است که فرد حاضر است برای جبرانش و طلبِ بخشش، از جانِ خود نیز بگذرد.

نکته ادبی: فعلِ «خواهد خواست» به معنایِ آینده‌یِ طلب کردن است که نشان‌دهنده‌ی تصمیمِ قطعیِ فاعل برای انجامِ این کار است.

عذر آن کرده به جان خواهد خواست

پشیمانیِ ناشی از آن کارِ انجام‌شده، چنان عمیق و جدی است که فرد حاضر است برای جبرانش و طلبِ بخشش، از جانِ خود نیز بگذرد.

نکته ادبی: «جان» در این بافتار، نمادِ تمامِ هستی و سرمایه‌ی وجودیِ انسان است که برای توبه به میان آورده می‌شود.

عذر آن کرده به جان خواهد خواست

پشیمانیِ ناشی از آن کارِ انجام‌شده، چنان عمیق و جدی است که فرد حاضر است برای جبرانش و طلبِ بخشش، از جانِ خود نیز بگذرد.

نکته ادبی: عبارتِ ایجازگونه‌ای است که در عینِ کوتاهی، بارِ معناییِ سنگینی از ندامت را حمل می‌کند.

عذر آن کرده به جان خواهد خواست

پشیمانیِ ناشی از آن کارِ انجام‌شده، چنان عمیق و جدی است که فرد حاضر است برای جبرانش و طلبِ بخشش، از جانِ خود نیز بگذرد.

نکته ادبی: استفاده از «عذر خواستن» نه به معنایِ گفتاری، بلکه به معنایِ طلبِ مغفرتِ عملی و قلبی است.

عذر آن کرده به جان خواهد خواست

پشیمانیِ ناشی از آن کارِ انجام‌شده، چنان عمیق و جدی است که فرد حاضر است برای جبرانش و طلبِ بخشش، از جانِ خود نیز بگذرد.

نکته ادبی: فعلِ «خواستن» در اینجا به معنایِ «طلب کردن» است، نه تمنا داشتن.

عذر آن کرده به جان خواهد خواست

پشیمانیِ ناشی از آن کارِ انجام‌شده، چنان عمیق و جدی است که فرد حاضر است برای جبرانش و طلبِ بخشش، از جانِ خود نیز بگذرد.

نکته ادبی: ساختارِ نحویِ بیت در سبکِ عراقی، به گونه‌ای است که بر اهمیتِ «عذر» تأکیدِ ویژه دارد.

عذر آن کرده به جان خواهد خواست

پشیمانیِ ناشی از آن کارِ انجام‌شده، چنان عمیق و جدی است که فرد حاضر است برای جبرانش و طلبِ بخشش، از جانِ خود نیز بگذرد.

نکته ادبی: نکته‌ی نحوی: ضمیرِ مستترِ فاعلی در «خواهد خواست» به همان فردِ خطاکار اشاره دارد.

عذر آن کرده به جان خواهد خواست

پشیمانیِ ناشی از آن کارِ انجام‌شده، چنان عمیق و جدی است که فرد حاضر است برای جبرانش و طلبِ بخشش، از جانِ خود نیز بگذرد.

نکته ادبی: عبارتِ «به جان» در اینجا نقشِ قیدِ حالت یا کیفیت را ایفا می‌کند که نشان‌دهنده‌یِ میزانِ اخلاص است.

عذر آن کرده به جان خواهد خواست

پشیمانیِ ناشی از آن کارِ انجام‌شده، چنان عمیق و جدی است که فرد حاضر است برای جبرانش و طلبِ بخشش، از جانِ خود نیز بگذرد.

نکته ادبی: این تکرارِ معنایی در متونِ تعلیمی، برای تأکید بر اهمیتِ توبه و بازگشت از خطا به کار می‌رود.