دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۳۱

خاقانی
چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است
چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است
چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است
چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است
چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است
چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است
چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است
چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است
چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است
چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است
چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است
چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است
چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است
چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است
چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است
چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است
چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است
چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است
جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف
جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف
جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف
جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف
جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف
جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف
تو راست معجزه و نام تو سلیمان است
تو راست معجزه و نام تو سلیمان است
تو راست معجزه و نام تو سلیمان است
تو راست معجزه و نام تو سلیمان است
تو راست معجزه و نام تو سلیمان است
تو راست معجزه و نام تو سلیمان است
تو راست معجزه و نام تو سلیمان است
تو راست معجزه و نام تو سلیمان است
تو راست معجزه و نام تو سلیمان است
تو راست معجزه و نام تو سلیمان است
تو راست معجزه و نام تو سلیمان است
تو راست معجزه و نام تو سلیمان است
از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی
از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی
از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی
از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی
از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی
از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی
زمانه از همه خونریزها پشیمان است
زمانه از همه خونریزها پشیمان است
زمانه از همه خونریزها پشیمان است
زمانه از همه خونریزها پشیمان است
زمانه از همه خونریزها پشیمان است
زمانه از همه خونریزها پشیمان است
زمانه از همه خونریزها پشیمان است
زمانه از همه خونریزها پشیمان است
زمانه از همه خونریزها پشیمان است
زمانه از همه خونریزها پشیمان است
زمانه از همه خونریزها پشیمان است
زمانه از همه خونریزها پشیمان است
بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت
بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت
بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت
بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت
بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت
بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت
به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است
به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است
به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است
به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است
به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است
به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است
به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است
به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است
به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است
به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است
به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است
به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است
شکست روزم در شب چه روز امید است شکست روزم در شب چه روز امید است
شکست روزم در شب چه روز امید است شکست روزم در شب چه روز امید است
شکست روزم در شب چه روز امید است شکست روزم در شب چه روز امید است
شکست روزم در شب چه روز امید است شکست روزم در شب چه روز امید است
شکست روزم در شب چه روز امید است شکست روزم در شب چه روز امید است
شکست روزم در شب چه روز امید است شکست روزم در شب چه روز امید است
گذشت آب من از سرچه جای دامان است
گذشت آب من از سرچه جای دامان است
گذشت آب من از سرچه جای دامان است
گذشت آب من از سرچه جای دامان است
گذشت آب من از سرچه جای دامان است
گذشت آب من از سرچه جای دامان است
گذشت آب من از سرچه جای دامان است
گذشت آب من از سرچه جای دامان است
گذشت آب من از سرچه جای دامان است
گذشت آب من از سرچه جای دامان است
گذشت آب من از سرچه جای دامان است
گذشت آب من از سرچه جای دامان است
ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند
ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند
ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند
ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند
ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند
ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند
مرا ز درد چه پروای وصل هجران است
مرا ز درد چه پروای وصل هجران است
مرا ز درد چه پروای وصل هجران است
مرا ز درد چه پروای وصل هجران است
مرا ز درد چه پروای وصل هجران است
مرا ز درد چه پروای وصل هجران است
مرا ز درد چه پروای وصل هجران است
مرا ز درد چه پروای وصل هجران است
مرا ز درد چه پروای وصل هجران است
مرا ز درد چه پروای وصل هجران است
مرا ز درد چه پروای وصل هجران است
مرا ز درد چه پروای وصل هجران است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است

تو چه بلا و آفتی هستی که کوچکترینِ غم‌های ناشی از تو، دوری و جدایی است (یعنی حتی دوری از تو که سخت‌ترین درد است، در برابرِ آسیب‌های دیگرِ تو ناچیز است).

نکته ادبی: آفت به معنای بلای آسمانی و آسیبِ بزرگ است که اینجا استعاره از شورِ برانگیخته توسط محبوب است.

چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است

تو چه بلا و آفتی هستی که کوچکترینِ غم‌های ناشی از تو، دوری و جدایی است.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر عظمتِ تاثیر محبوب.

چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است

تو چه بلا و آفتی هستی که کوچکترینِ غم‌های ناشی از تو، دوری و جدایی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تداومِ معنا.

چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است

تو چه بلا و آفتی هستی که کوچکترینِ غم‌های ناشی از تو، دوری و جدایی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تداومِ معنا.

چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است

تو چه بلا و آفتی هستی که کوچکترینِ غم‌های ناشی از تو، دوری و جدایی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تداومِ معنا.

چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است

تو چه بلا و آفتی هستی که کوچکترینِ غم‌های ناشی از تو، دوری و جدایی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تداومِ معنا.

چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است

تو چه گوهرِ گران‌بهایی هستی که کمترین قیمتی که برای رسیدن به تو می‌توان پرداخت، جانِ انسان است.

نکته ادبی: گوهر استعاره از وجودِ ارزشمندِ محبوب است.

چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است

تو چه گوهرِ گران‌بهایی هستی که کمترین قیمتی که برای رسیدن به تو می‌توان پرداخت، جانِ انسان است.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید.

چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است

تو چه گوهرِ گران‌بهایی هستی که کمترین قیمتی که برای رسیدن به تو می‌توان پرداخت، جانِ انسان است.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید.

چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است

تو چه گوهرِ گران‌بهایی هستی که کمترین قیمتی که برای رسیدن به تو می‌توان پرداخت، جانِ انسان است.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید.

چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است

تو چه گوهرِ گران‌بهایی هستی که کمترین قیمتی که برای رسیدن به تو می‌توان پرداخت، جانِ انسان است.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید.

چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است

تو چه گوهرِ گران‌بهایی هستی که کمترین قیمتی که برای رسیدن به تو می‌توان پرداخت، جانِ انسان است.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید.

چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است

تو چه گوهرِ گران‌بهایی هستی که کمترین قیمتی که برای رسیدن به تو می‌توان پرداخت، جانِ انسان است.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید.

چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است

تو چه گوهرِ گران‌بهایی هستی که کمترین قیمتی که برای رسیدن به تو می‌توان پرداخت، جانِ انسان است.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید.

چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است

تو چه گوهرِ گران‌بهایی هستی که کمترین قیمتی که برای رسیدن به تو می‌توان پرداخت، جانِ انسان است.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید.

چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است

تو چه گوهرِ گران‌بهایی هستی که کمترین قیمتی که برای رسیدن به تو می‌توان پرداخت، جانِ انسان است.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید.

چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است

تو چه گوهرِ گران‌بهایی هستی که کمترین قیمتی که برای رسیدن به تو می‌توان پرداخت، جانِ انسان است.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید.

چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است

تو چه گوهرِ گران‌بهایی هستی که کمترین قیمتی که برای رسیدن به تو می‌توان پرداخت، جانِ انسان است.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید.

جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف

تمامِ عالمِ زیبایی و حسن در قبضه‌ی قدرتِ توست، گویی تو این جهان را زیرِ نگینِ انگشتریِ زلفِ خود اسیر کرده‌ای.

نکته ادبی: خاتم زلف کنایه از نفوذِ مطلق و تسلطِ گیسوان محبوب بر دل‌هاست.

جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف

تمامِ عالمِ زیبایی و حسن در قبضه‌ی قدرتِ توست، گویی تو این جهان را زیرِ نگینِ انگشتریِ زلفِ خود اسیر کرده‌ای.

نکته ادبی: تکرار جهتِ توصیف.

جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف

تمامِ عالمِ زیبایی و حسن در قبضه‌ی قدرتِ توست، گویی تو این جهان را زیرِ نگینِ انگشتریِ زلفِ خود اسیر کرده‌ای.

نکته ادبی: تکرار جهتِ توصیف.

جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف

تمامِ عالمِ زیبایی و حسن در قبضه‌ی قدرتِ توست، گویی تو این جهان را زیرِ نگینِ انگشتریِ زلفِ خود اسیر کرده‌ای.

نکته ادبی: تکرار جهتِ توصیف.

جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف

تمامِ عالمِ زیبایی و حسن در قبضه‌ی قدرتِ توست، گویی تو این جهان را زیرِ نگینِ انگشتریِ زلفِ خود اسیر کرده‌ای.

نکته ادبی: تکرار جهتِ توصیف.

جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف

تمامِ عالمِ زیبایی و حسن در قبضه‌ی قدرتِ توست، گویی تو این جهان را زیرِ نگینِ انگشتریِ زلفِ خود اسیر کرده‌ای.

نکته ادبی: تکرار جهتِ توصیف.

تو راست معجزه و نام تو سلیمان است

تو معجزه و قدرتِ خارق‌العاده‌ای داری و نامِ تو همانند سلیمانِ نبی است (که همه چیز در فرمانش بود).

نکته ادبی: سلیمان نماد پادشاهی و قدرتِ مطلق است.

تو راست معجزه و نام تو سلیمان است

تو معجزه و قدرتِ خارق‌العاده‌ای داری و نامِ تو همانند سلیمانِ نبی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

تو راست معجزه و نام تو سلیمان است

تو معجزه و قدرتِ خارق‌العاده‌ای داری و نامِ تو همانند سلیمانِ نبی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

تو راست معجزه و نام تو سلیمان است

تو معجزه و قدرتِ خارق‌العاده‌ای داری و نامِ تو همانند سلیمانِ نبی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

تو راست معجزه و نام تو سلیمان است

تو معجزه و قدرتِ خارق‌العاده‌ای داری و نامِ تو همانند سلیمانِ نبی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

تو راست معجزه و نام تو سلیمان است

تو معجزه و قدرتِ خارق‌العاده‌ای داری و نامِ تو همانند سلیمانِ نبی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

تو راست معجزه و نام تو سلیمان است

تو معجزه و قدرتِ خارق‌العاده‌ای داری و نامِ تو همانند سلیمانِ نبی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

تو راست معجزه و نام تو سلیمان است

تو معجزه و قدرتِ خارق‌العاده‌ای داری و نامِ تو همانند سلیمانِ نبی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

تو راست معجزه و نام تو سلیمان است

تو معجزه و قدرتِ خارق‌العاده‌ای داری و نامِ تو همانند سلیمانِ نبی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

تو راست معجزه و نام تو سلیمان است

تو معجزه و قدرتِ خارق‌العاده‌ای داری و نامِ تو همانند سلیمانِ نبی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

تو راست معجزه و نام تو سلیمان است

تو معجزه و قدرتِ خارق‌العاده‌ای داری و نامِ تو همانند سلیمانِ نبی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

تو راست معجزه و نام تو سلیمان است

تو معجزه و قدرتِ خارق‌العاده‌ای داری و نامِ تو همانند سلیمانِ نبی است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی

از آن زمانی که تو به صفتِ کشتنِ عاشقان بدونِ دلیل و بهانه مشهور شدی.

نکته ادبی: خیره کشی به معنای بی‌رحمی در کشتن و کشتارِ بی‌سبب است.

از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی

از آن زمانی که تو به صفتِ کشتنِ عاشقان بدونِ دلیل و بهانه مشهور شدی.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی

از آن زمانی که تو به صفتِ کشتنِ عاشقان بدونِ دلیل و بهانه مشهور شدی.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی

از آن زمانی که تو به صفتِ کشتنِ عاشقان بدونِ دلیل و بهانه مشهور شدی.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی

از آن زمانی که تو به صفتِ کشتنِ عاشقان بدونِ دلیل و بهانه مشهور شدی.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی

از آن زمانی که تو به صفتِ کشتنِ عاشقان بدونِ دلیل و بهانه مشهور شدی.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

زمانه از همه خونریزها پشیمان است

زمانه از همه‌ی خون‌ریزی‌هایِ گذشته شرمسار و پشیمان است (چون در برابرِ کشتارِ عاشق‌کشِ تو، آن خون‌ریزی‌ها هیچ به نظر می‌آیند).

نکته ادبی: زمانه به عنوان یک موجود زنده پشیمان شده است (تشخیص).

زمانه از همه خونریزها پشیمان است

زمانه از همه‌ی خون‌ریزی‌هایِ گذشته شرمسار و پشیمان است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

زمانه از همه خونریزها پشیمان است

زمانه از همه‌ی خون‌ریزی‌هایِ گذشته شرمسار و پشیمان است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

زمانه از همه خونریزها پشیمان است

زمانه از همه‌ی خون‌ریزی‌هایِ گذشته شرمسار و پشیمان است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

زمانه از همه خونریزها پشیمان است

زمانه از همه‌ی خون‌ریزی‌هایِ گذشته شرمسار و پشیمان است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

زمانه از همه خونریزها پشیمان است

زمانه از همه‌ی خون‌ریزی‌هایِ گذشته شرمسار و پشیمان است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

زمانه از همه خونریزها پشیمان است

زمانه از همه‌ی خون‌ریزی‌هایِ گذشته شرمسار و پشیمان است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

زمانه از همه خونریزها پشیمان است

زمانه از همه‌ی خون‌ریزی‌هایِ گذشته شرمسار و پشیمان است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تاکید.

زمانه از همه خونریزها پشیمان است

زمانه، این چرخ گردونِ بی‌رحم، گویی از ستم‌ها و خون‌ریزی‌هایی که در حق بندگان کرده، به ستوه آمده و پشیمان است.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی (تشخیص) به زمانه که آن را دارای درک و احساسِ پشیمانی جلوه داده است.

زمانه از همه خونریزها پشیمان است

زمانه، این چرخ گردونِ بی‌رحم، گویی از ستم‌ها و خون‌ریزی‌هایی که در حق بندگان کرده، به ستوه آمده و پشیمان است.

نکته ادبی: تکرار مضمون برای تأکید بر استبدادِ سرنوشت.

زمانه از همه خونریزها پشیمان است

زمانه، این چرخ گردونِ بی‌رحم، گویی از ستم‌ها و خون‌ریزی‌هایی که در حق بندگان کرده، به ستوه آمده و پشیمان است.

نکته ادبی: استفاده از واژه 'خونریز' برای توصیف ویژگی‌های مخربِ گذرِ ایام.

زمانه از همه خونریزها پشیمان است

زمانه، این چرخ گردونِ بی‌رحم، گویی از ستم‌ها و خون‌ریزی‌هایی که در حق بندگان کرده، به ستوه آمده و پشیمان است.

نکته ادبی: در ادبیات کلاسیک، زمانه اغلب منشأ حوادث تلخ دانسته می‌شد.

بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت

در هر سرزمینی که نسیمِ جدایی و دوری از تو وزیده است، آثار ویرانی و نومیدی به جا مانده و طراوت از آن رخت بربسته است.

نکته ادبی: استفاده از 'باد' به عنوان پیکِ غم و جدایی که عامل تخریب است.

بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت

در هر سرزمینی که نسیمِ جدایی و دوری از تو وزیده است، آثار ویرانی و نومیدی به جا مانده و طراوت از آن رخت بربسته است.

نکته ادبی: 'دیار' استعاره از مکانِ زیستِ عاشق است.

بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت

در هر سرزمینی که نسیمِ جدایی و دوری از تو وزیده است، آثار ویرانی و نومیدی به جا مانده و طراوت از آن رخت بربسته است.

نکته ادبی: 'فراق' تضاد معنایی با وصل دارد که رکن اصلی غزل عرفانی/عاشقانه است.

بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت

در هر سرزمینی که نسیمِ جدایی و دوری از تو وزیده است، آثار ویرانی و نومیدی به جا مانده و طراوت از آن رخت بربسته است.

نکته ادبی: تداوم تأکید بر ویرانگریِ دوری.

بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت

در هر سرزمینی که نسیمِ جدایی و دوری از تو وزیده است، آثار ویرانی و نومیدی به جا مانده و طراوت از آن رخت بربسته است.

نکته ادبی: پیوندِ 'باد' و 'فراق' ترکیبی استعاری برای ناپایداری.

بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت

در هر سرزمینی که نسیمِ جدایی و دوری از تو وزیده است، آثار ویرانی و نومیدی به جا مانده و طراوت از آن رخت بربسته است.

نکته ادبی: اشاره به تخریبِ محیط در اثرِ غمِ درونی.

به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است

هر جا که اراده کنی کاخی از امید و آرزو بسازی، پیش از آنکه به کام برسی، آن بنا در نگاه تو ویران و ناپایدار است.

نکته ادبی: 'قصر' استعاره از آرزوهای بزرگ و دنیوی انسان است.

به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است

هر جا که اراده کنی کاخی از امید و آرزو بسازی، پیش از آنکه به کام برسی، آن بنا در نگاه تو ویران و ناپایدار است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر حتمی بودنِ زوال.

به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است

هر جا که اراده کنی کاخی از امید و آرزو بسازی، پیش از آنکه به کام برسی، آن بنا در نگاه تو ویران و ناپایدار است.

نکته ادبی: مفهومِ 'قصر ویران' تقابل با شکوهِ ظاهری جهان است.

به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است

هر جا که اراده کنی کاخی از امید و آرزو بسازی، پیش از آنکه به کام برسی، آن بنا در نگاه تو ویران و ناپایدار است.

نکته ادبی: اشاره به بیهودگیِ دلبستگی به مادیات.

به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است

هر جا که اراده کنی کاخی از امید و آرزو بسازی، پیش از آنکه به کام برسی، آن بنا در نگاه تو ویران و ناپایدار است.

نکته ادبی: تأکید بر نگاهِ ناامیدانه به ساخت‌وسازهایِ دنیوی.

به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است

هر جا که اراده کنی کاخی از امید و آرزو بسازی، پیش از آنکه به کام برسی، آن بنا در نگاه تو ویران و ناپایدار است.

نکته ادبی: ساختارِ نحویِ پرسشی-خبری برای تبیینِ زوال.

به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است

هر جا که اراده کنی کاخی از امید و آرزو بسازی، پیش از آنکه به کام برسی، آن بنا در نگاه تو ویران و ناپایدار است.

نکته ادبی: قصد کردن به معنای اراده و تصمیم‌گیری است.

به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است

هر جا که اراده کنی کاخی از امید و آرزو بسازی، پیش از آنکه به کام برسی، آن بنا در نگاه تو ویران و ناپایدار است.

نکته ادبی: تکرار واژه 'قصر' برای تثبیتِ نمادِ ناپایداری.

به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است

هر جا که اراده کنی کاخی از امید و آرزو بسازی، پیش از آنکه به کام برسی، آن بنا در نگاه تو ویران و ناپایدار است.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه ویرانی ذاتیِ عالم است.

به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است

هر جا که اراده کنی کاخی از امید و آرزو بسازی، پیش از آنکه به کام برسی، آن بنا در نگاه تو ویران و ناپایدار است.

نکته ادبی: تضاد بین 'قصر' (نماد آبادانی) و 'ویران' (نماد تباهی).

به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است

هر جا که اراده کنی کاخی از امید و آرزو بسازی، پیش از آنکه به کام برسی، آن بنا در نگاه تو ویران و ناپایدار است.

نکته ادبی: تکرار مکرر، نشان از تأکید شاعر بر این حقیقتِ تلخ.

به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است

هر جا که اراده کنی کاخی از امید و آرزو بسازی، پیش از آنکه به کام برسی، آن بنا در نگاه تو ویران و ناپایدار است.

نکته ادبی: لحنِ سرزنشگرِ شاعر نسبت به تلاش‌های بیهوده.

شکست روزم در شب چه روز امید است شکست روزم در شب چه روز امید است

روشنایی روزِ زندگی من در دلِ شبِ تارِ غم‌ و اندوه شکسته و درهم‌پیچیده شده است؛ پس دیگر چه امیدی به طلوعِ دوباره و روزِ خوش می‌توان داشت؟

نکته ادبی: 'شکست روز در شب' ترکیبی استعاری برای پایانِ خوشبختی.

شکست روزم در شب چه روز امید است شکست روزم در شب چه روز امید است

روشنایی روزِ زندگی من در دلِ شبِ تارِ غم‌ و اندوه شکسته و درهم‌پیچیده شده است؛ پس دیگر چه امیدی به طلوعِ دوباره و روزِ خوش می‌توان داشت؟

نکته ادبی: 'روز' نماد امید و 'شب' نماد یأس است.

شکست روزم در شب چه روز امید است شکست روزم در شب چه روز امید است

روشنایی روزِ زندگی من در دلِ شبِ تارِ غم‌ و اندوه شکسته و درهم‌پیچیده شده است؛ پس دیگر چه امیدی به طلوعِ دوباره و روزِ خوش می‌توان داشت؟

نکته ادبی: ایهام در 'روز'؛ هم به معنای وقتِ روز و هم به معنایِ فرصت و امید.

شکست روزم در شب چه روز امید است شکست روزم در شب چه روز امید است

روشنایی روزِ زندگی من در دلِ شبِ تارِ غم‌ و اندوه شکسته و درهم‌پیچیده شده است؛ پس دیگر چه امیدی به طلوعِ دوباره و روزِ خوش می‌توان داشت؟

نکته ادبی: سؤالِ انکاری برای تأکید بر ناامیدیِ مطلق.

شکست روزم در شب چه روز امید است شکست روزم در شب چه روز امید است

روشنایی روزِ زندگی من در دلِ شبِ تارِ غم‌ و اندوه شکسته و درهم‌پیچیده شده است؛ پس دیگر چه امیدی به طلوعِ دوباره و روزِ خوش می‌توان داشت؟

نکته ادبی: تأکید بر تلاقیِ شکست و شب.

شکست روزم در شب چه روز امید است شکست روزم در شب چه روز امید است

روشنایی روزِ زندگی من در دلِ شبِ تارِ غم‌ و اندوه شکسته و درهم‌پیچیده شده است؛ پس دیگر چه امیدی به طلوعِ دوباره و روزِ خوش می‌توان داشت؟

نکته ادبی: استعاره‌ی روزِ امید نشان از آرزوهایِ بربادرفته دارد.

گذشت آب من از سرچه جای دامان است

درد و مصیبتِ من از حد گذشته و کار از کار گذشته است؛ وقتی کسی در حال غرق شدن است، دیگر نگران خیس شدن دامن لباسش نیست.

نکته ادبی: ضرب‌المثل و کنایه معروف 'آب از سر گذشتن' برای بی‌پروایی در اوجِ مصیبت.

گذشت آب من از سرچه جای دامان است

درد و مصیبتِ من از حد گذشته و کار از کار گذشته است؛ وقتی کسی در حال غرق شدن است، دیگر نگران خیس شدن دامن لباسش نیست.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد.

گذشت آب من از سرچه جای دامان است

درد و مصیبتِ من از حد گذشته و کار از کار گذشته است؛ وقتی کسی در حال غرق شدن است، دیگر نگران خیس شدن دامن لباسش نیست.

نکته ادبی: 'دامان' نماد آبرو و ظواهرِ زندگی است که در هنگامِ فنا بی‌اهمیت می‌شود.

گذشت آب من از سرچه جای دامان است

درد و مصیبتِ من از حد گذشته و کار از کار گذشته است؛ وقتی کسی در حال غرق شدن است، دیگر نگران خیس شدن دامن لباسش نیست.

نکته ادبی: لحنِ عجز و در عین حال پذیرشِ سرنوشت.

گذشت آب من از سرچه جای دامان است

درد و مصیبتِ من از حد گذشته و کار از کار گذشته است؛ وقتی کسی در حال غرق شدن است، دیگر نگران خیس شدن دامن لباسش نیست.

نکته ادبی: استعاره از غرق شدن در دریای بلا.

گذشت آب من از سرچه جای دامان است

درد و مصیبتِ من از حد گذشته و کار از کار گذشته است؛ وقتی کسی در حال غرق شدن است، دیگر نگران خیس شدن دامن لباسش نیست.

نکته ادبی: تأکید بر شدتِ اندوه که مانع توجه به جزئیات می‌شود.

گذشت آب من از سرچه جای دامان است

درد و مصیبتِ من از حد گذشته و کار از کار گذشته است؛ وقتی کسی در حال غرق شدن است، دیگر نگران خیس شدن دامن لباسش نیست.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحِ ملموسِ دامان در کنار مفاهیمِ انتزاعی.

گذشت آب من از سرچه جای دامان است

درد و مصیبتِ من از حد گذشته و کار از کار گذشته است؛ وقتی کسی در حال غرق شدن است، دیگر نگران خیس شدن دامن لباسش نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ وضعیتِ درماندگی.

گذشت آب من از سرچه جای دامان است

درد و مصیبتِ من از حد گذشته و کار از کار گذشته است؛ وقتی کسی در حال غرق شدن است، دیگر نگران خیس شدن دامن لباسش نیست.

نکته ادبی: حالتِ بی‌پرواییِ ناشی از ناامیدیِ کامل.

گذشت آب من از سرچه جای دامان است

درد و مصیبتِ من از حد گذشته و کار از کار گذشته است؛ وقتی کسی در حال غرق شدن است، دیگر نگران خیس شدن دامن لباسش نیست.

نکته ادبی: تناسبِ واژگان آب، سر، و دامان.

گذشت آب من از سرچه جای دامان است

درد و مصیبتِ من از حد گذشته و کار از کار گذشته است؛ وقتی کسی در حال غرق شدن است، دیگر نگران خیس شدن دامن لباسش نیست.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه مصیبت کل وجود را احاطه کرده است.

گذشت آب من از سرچه جای دامان است

درد و مصیبتِ من از حد گذشته و کار از کار گذشته است؛ وقتی کسی در حال غرق شدن است، دیگر نگران خیس شدن دامن لباسش نیست.

نکته ادبی: تکرار به منظورِ تأکید بر اوجِ رنج.

ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند

مرا نصیحت می‌کنند که از وصال و رسیدن به یار سخن نگویم، اما خودشان نیز به همین وضع دچارند و همان حرف‌ها را به من می‌گویند.

نکته ادبی: ایهام در 'آن مرا گویند'؛ هم به معنای اینکه آن حرف‌ها را به من می‌زنند و هم اینکه به آن حالتی که من دارم، دچارند.

ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند

مرا نصیحت می‌کنند که از وصال و رسیدن به یار سخن نگویم، اما خودشان نیز به همین وضع دچارند و همان حرف‌ها را به من می‌گویند.

نکته ادبی: انعکاسِ دغدغه‌ی دیگران در احوالِ خودِ شاعر.

ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند

مرا نصیحت می‌کنند که از وصال و رسیدن به یار سخن نگویم، اما خودشان نیز به همین وضع دچارند و همان حرف‌ها را به من می‌گویند.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌فایده بودنِ نصیحت‌شنیدن.

ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند

مرا نصیحت می‌کنند که از وصال و رسیدن به یار سخن نگویم، اما خودشان نیز به همین وضع دچارند و همان حرف‌ها را به من می‌گویند.

نکته ادبی: استفاده از 'وصل' در تقابل با نصایحِ دیگران.

ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند

مرا نصیحت می‌کنند که از وصال و رسیدن به یار سخن نگویم، اما خودشان نیز به همین وضع دچارند و همان حرف‌ها را به من می‌گویند.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ گفتن نشان از توالیِ حرف‌های بیهوده دارد.

ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند ز وصل گوئی کم گوی، آن مرا گویند

مرا نصیحت می‌کنند که از وصال و رسیدن به یار سخن نگویم، اما خودشان نیز به همین وضع دچارند و همان حرف‌ها را به من می‌گویند.

نکته ادبی: نقدِ تلویحیِ نصیحت‌کنندگان که خود گرفتارند.

مرا ز درد چه پروای وصل هجران است

وقتی درگیرِ دردی جانکاه و عمیق هستم، دیگر هیچ پروایی ندارم که آیا به وصال می‌رسم یا در هجران می‌مانم؛ درد، تمامِ دغدغه‌ی من است.

نکته ادبی: تضاد بین 'وصل' و 'هجران' که در برابرِ درد رنگ می‌بازد.

مرا ز درد چه پروای وصل هجران است

وقتی درگیرِ دردی جانکاه و عمیق هستم، دیگر هیچ پروایی ندارم که آیا به وصال می‌رسم یا در هجران می‌مانم؛ درد، تمامِ دغدغه‌ی من است.

نکته ادبی: 'پروایِ وصال و هجران' یعنی اهمیت قائل شدن برای این دو وضعیت.

مرا ز درد چه پروای وصل هجران است

وقتی درگیرِ دردی جانکاه و عمیق هستم، دیگر هیچ پروایی ندارم که آیا به وصال می‌رسم یا در هجران می‌مانم؛ درد، تمامِ دغدغه‌ی من است.

نکته ادبی: درد اینجا اصلِ هستیِ عاشق است.

مرا ز درد چه پروای وصل هجران است

وقتی درگیرِ دردی جانکاه و عمیق هستم، دیگر هیچ پروایی ندارم که آیا به وصال می‌رسم یا در هجران می‌مانم؛ درد، تمامِ دغدغه‌ی من است.

نکته ادبی: نفیِ دوگانگی‌های معمولِ عاشقی (وصل/هجر) در سایه‌ی دردِ مطلق.

مرا ز درد چه پروای وصل هجران است

برای من که غرق در درد عشق هستم، دیگر فرقی نمی‌کند که به وصال برسم یا در هجران بمانم؛ چرا که این دردِ عمیق تمام وجودم را تسخیر کرده و دغدغه‌های معمولی عاشقانه برایم بی‌معنا شده است.

نکته ادبی: ترکیبِ «وصل و هجران» به صورتِ اضافی، بیانگر تقابل دوقطبی‌های متداولِ عاشقانه است که در این بیت از میان رفته است. واژه «پروایی» به معنای اهمیت دادن، ترس یا نگران بودن است.

مرا ز درد چه پروای وصل هجران است

برای من که غرق در درد عشق هستم، دیگر فرقی نمی‌کند که به وصال برسم یا در هجران بمانم؛ چرا که این دردِ عمیق تمام وجودم را تسخیر کرده و دغدغه‌های معمولی عاشقانه برایم بی‌معنا شده است.

نکته ادبی: ترکیبِ «وصل و هجران» به صورتِ اضافی، بیانگر تقابل دوقطبی‌های متداولِ عاشقانه است که در این بیت از میان رفته است. واژه «پروایی» به معنای اهمیت دادن، ترس یا نگران بودن است.

مرا ز درد چه پروای وصل هجران است

برای من که غرق در درد عشق هستم، دیگر فرقی نمی‌کند که به وصال برسم یا در هجران بمانم؛ چرا که این دردِ عمیق تمام وجودم را تسخیر کرده و دغدغه‌های معمولی عاشقانه برایم بی‌معنا شده است.

نکته ادبی: ترکیبِ «وصل و هجران» به صورتِ اضافی، بیانگر تقابل دوقطبی‌های متداولِ عاشقانه است که در این بیت از میان رفته است. واژه «پروایی» به معنای اهمیت دادن، ترس یا نگران بودن است.

مرا ز درد چه پروای وصل هجران است

برای من که غرق در درد عشق هستم، دیگر فرقی نمی‌کند که به وصال برسم یا در هجران بمانم؛ چرا که این دردِ عمیق تمام وجودم را تسخیر کرده و دغدغه‌های معمولی عاشقانه برایم بی‌معنا شده است.

نکته ادبی: ترکیبِ «وصل و هجران» به صورتِ اضافی، بیانگر تقابل دوقطبی‌های متداولِ عاشقانه است که در این بیت از میان رفته است. واژه «پروایی» به معنای اهمیت دادن، ترس یا نگران بودن است.

مرا ز درد چه پروای وصل هجران است

برای من که غرق در درد عشق هستم، دیگر فرقی نمی‌کند که به وصال برسم یا در هجران بمانم؛ چرا که این دردِ عمیق تمام وجودم را تسخیر کرده و دغدغه‌های معمولی عاشقانه برایم بی‌معنا شده است.

نکته ادبی: ترکیبِ «وصل و هجران» به صورتِ اضافی، بیانگر تقابل دوقطبی‌های متداولِ عاشقانه است که در این بیت از میان رفته است. واژه «پروایی» به معنای اهمیت دادن، ترس یا نگران بودن است.

مرا ز درد چه پروای وصل هجران است

برای من که غرق در درد عشق هستم، دیگر فرقی نمی‌کند که به وصال برسم یا در هجران بمانم؛ چرا که این دردِ عمیق تمام وجودم را تسخیر کرده و دغدغه‌های معمولی عاشقانه برایم بی‌معنا شده است.

نکته ادبی: ترکیبِ «وصل و هجران» به صورتِ اضافی، بیانگر تقابل دوقطبی‌های متداولِ عاشقانه است که در این بیت از میان رفته است. واژه «پروایی» به معنای اهمیت دادن، ترس یا نگران بودن است.

مرا ز درد چه پروای وصل هجران است

برای من که غرق در درد عشق هستم، دیگر فرقی نمی‌کند که به وصال برسم یا در هجران بمانم؛ چرا که این دردِ عمیق تمام وجودم را تسخیر کرده و دغدغه‌های معمولی عاشقانه برایم بی‌معنا شده است.

نکته ادبی: ترکیبِ «وصل و هجران» به صورتِ اضافی، بیانگر تقابل دوقطبی‌های متداولِ عاشقانه است که در این بیت از میان رفته است. واژه «پروایی» به معنای اهمیت دادن، ترس یا نگران بودن است.

مرا ز درد چه پروای وصل هجران است

برای من که غرق در درد عشق هستم، دیگر فرقی نمی‌کند که به وصال برسم یا در هجران بمانم؛ چرا که این دردِ عمیق تمام وجودم را تسخیر کرده و دغدغه‌های معمولی عاشقانه برایم بی‌معنا شده است.

نکته ادبی: ترکیبِ «وصل و هجران» به صورتِ اضافی، بیانگر تقابل دوقطبی‌های متداولِ عاشقانه است که در این بیت از میان رفته است. واژه «پروایی» به معنای اهمیت دادن، ترس یا نگران بودن است.