دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۳۰

خاقانی
زخم زمانه را در مرهم پدید نیست زخم زمانه را در مرهم پدید نیست
زخم زمانه را در مرهم پدید نیست زخم زمانه را در مرهم پدید نیست
زخم زمانه را در مرهم پدید نیست زخم زمانه را در مرهم پدید نیست
زخم زمانه را در مرهم پدید نیست زخم زمانه را در مرهم پدید نیست
زخم زمانه را در مرهم پدید نیست زخم زمانه را در مرهم پدید نیست
زخم زمانه را در مرهم پدید نیست زخم زمانه را در مرهم پدید نیست
دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست
دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست
دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست
دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست
دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست
دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست
دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست
دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست
دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست
دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست
دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست
دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست
در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل
در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل
در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل
در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل
در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل
در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل
شمشادوار تازه و خرم پدید نیست
شمشادوار تازه و خرم پدید نیست
شمشادوار تازه و خرم پدید نیست
شمشادوار تازه و خرم پدید نیست
شمشادوار تازه و خرم پدید نیست
شمشادوار تازه و خرم پدید نیست
شمشادوار تازه و خرم پدید نیست
شمشادوار تازه و خرم پدید نیست
شمشادوار تازه و خرم پدید نیست
شمشادوار تازه و خرم پدید نیست
شمشادوار تازه و خرم پدید نیست
شمشادوار تازه و خرم پدید نیست
هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست
هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست
هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست
هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست
هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست
هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست
از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست
از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست
از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست
از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست
از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست
از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست
از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست
از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست
از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست
از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست
از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست
از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست
ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند
ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند
ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند
ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند
ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند
ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند
وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست
وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست
وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست
وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست
وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست
وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست
وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست
وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست
وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست
وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست
وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست
وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست
دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک
دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک
دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک
دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک
دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک
دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک
سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست
سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست
سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست
سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست
سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست
سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست
سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست
سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست
سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست
سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست
سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست
سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست
خاقانیا دمی که وبال حیات توست خاقانیا دمی که وبال حیات توست
خاقانیا دمی که وبال حیات توست خاقانیا دمی که وبال حیات توست
خاقانیا دمی که وبال حیات توست خاقانیا دمی که وبال حیات توست
خاقانیا دمی که وبال حیات توست خاقانیا دمی که وبال حیات توست
خاقانیا دمی که وبال حیات توست خاقانیا دمی که وبال حیات توست
خاقانیا دمی که وبال حیات توست خاقانیا دمی که وبال حیات توست
در سینه کن به گور که همدم پدید نیست
در سینه کن به گور که همدم پدید نیست
در سینه کن به گور که همدم پدید نیست
در سینه کن به گور که همدم پدید نیست
در سینه کن به گور که همدم پدید نیست
در سینه کن به گور که همدم پدید نیست
در سینه کن به گور که همدم پدید نیست
در سینه کن به گور که همدم پدید نیست
در سینه کن به گور که همدم پدید نیست
در سینه کن به گور که همدم پدید نیست
در سینه کن به گور که همدم پدید نیست
در سینه کن به گور که همدم پدید نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

زخم زمانه را در مرهم پدید نیست زخم زمانه را در مرهم پدید نیست

دردها و رنج‌هایی که گذر زمان بر دل انسان می‌گذارد، درمان‌پذیر نیستند و هیچ مرهمی برای تسکین آن‌ها در جهان وجود ندارد.

نکته ادبی: واژه مرهم در اینجا استعاره از هرگونه عاملِ بازدارنده یا درمان‌کننده برای رنج‌های وجودی است.

زخم زمانه را در مرهم پدید نیست زخم زمانه را در مرهم پدید نیست

زخم‌هایی که روزگار بر پیکر آدمی می‌نشاند، به هیچ درمانی التیام نمی‌یابد و مرهمی برای آن وجود ندارد.

نکته ادبی: پدید در اینجا به معنای یافت‌شدنی و موجود است.

زخم زمانه را در مرهم پدید نیست زخم زمانه را در مرهم پدید نیست

زخم‌هایی که روزگار بر پیکر آدمی می‌نشاند، به هیچ درمانی التیام نمی‌یابد و مرهمی برای آن وجود ندارد.

نکته ادبی: واژه مرهم استعاره از هرگونه عامل تسکین‌دهنده رنج است.

زخم زمانه را در مرهم پدید نیست زخم زمانه را در مرهم پدید نیست

زخم‌هایی که روزگار بر پیکر آدمی می‌نشاند، به هیچ درمانی التیام نمی‌یابد و مرهمی برای آن وجود ندارد.

نکته ادبی: ساختار منفی پدید نیست برای تأکید بر ناامیدی است.

زخم زمانه را در مرهم پدید نیست زخم زمانه را در مرهم پدید نیست

زخم‌هایی که روزگار بر پیکر آدمی می‌نشاند، به هیچ درمانی التیام نمی‌یابد و مرهمی برای آن وجود ندارد.

نکته ادبی: زمانه در ادبیات فارسی به معنای تقدیر و گردش ایام است.

زخم زمانه را در مرهم پدید نیست زخم زمانه را در مرهم پدید نیست

زخم‌هایی که روزگار بر پیکر آدمی می‌نشاند، به هیچ درمانی التیام نمی‌یابد و مرهمی برای آن وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرار این مصراع در ابیات نشان‌دهنده تأکید بر قطعی بودن رنج است.

زخم زمانه را در مرهم پدید نیست زخم زمانه را در مرهم پدید نیست

زخم‌هایی که روزگار بر پیکر آدمی می‌نشاند، به هیچ درمانی التیام نمی‌یابد و مرهمی برای آن وجود ندارد.

نکته ادبی: ساختار نحوی جمله ساده و بیانگر یک گزاره فلسفی قطعی است.

دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست

در پهنه‌ی این جهان، هیچ درمان و دارویی برای دردهای جانکاه وجود ندارد.

نکته ادبی: آستانه عالم استعاره از کل هستی و جهان آفرینش است.

دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست

در پهنه‌ی این جهان، هیچ درمان و دارویی برای دردهای جانکاه وجود ندارد.

نکته ادبی: مفهوم آستانه عالم یعنی در هیچ کجای این هستی.

دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست

در پهنه‌ی این جهان، هیچ درمان و دارویی برای دردهای جانکاه وجود ندارد.

نکته ادبی: پدید نیست در این مقام به معنای عدم وجود و نیستی است.

دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست

در پهنه‌ی این جهان، هیچ درمان و دارویی برای دردهای جانکاه وجود ندارد.

نکته ادبی: عبارت دارو در تضاد با مفهوم زخم در ابیات پیشین است.

دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست

در پهنه‌ی این جهان، هیچ درمان و دارویی برای دردهای جانکاه وجود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر فراگیری ناامیدی در سراسر عالم.

دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست

در پهنه‌ی این جهان، هیچ درمان و دارویی برای دردهای جانکاه وجود ندارد.

نکته ادبی: عدم وجود راه حل برای دردها.

دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست

در پهنه‌ی این جهان، هیچ درمان و دارویی برای دردهای جانکاه وجود ندارد.

نکته ادبی: ادامه روند فکری پیشین درباره بی‌درمانی رنج‌های انسانی.

دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست

در پهنه‌ی این جهان، هیچ درمان و دارویی برای دردهای جانکاه وجود ندارد.

نکته ادبی: تداوم تأکید بر مطلق بودن فقدان دارو.

دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست

در پهنه‌ی این جهان، هیچ درمان و دارویی برای دردهای جانکاه وجود ندارد.

نکته ادبی: استفاده از عبارت دارو برای استعاره از آرامش یا نجات.

دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست

در پهنه‌ی این جهان، هیچ درمان و دارویی برای دردهای جانکاه وجود ندارد.

نکته ادبی: اشاره به بن‌بست وجودی انسان.

دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست

در پهنه‌ی این جهان، هیچ درمان و دارویی برای دردهای جانکاه وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر ناتوانی عالم از شفابخشی.

دارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست

در پهنه‌ی این جهان، هیچ درمان و دارویی برای دردهای جانکاه وجود ندارد.

نکته ادبی: پایان‌بخشِ بخشِ اولِ استدلالِ ناامیدی شاعر.

در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل

در گذر تیره و تارِ روزگار (شب و روز)، هیچ دلی وجود ندارد که...

نکته ادبی: آبنوس استعاره از تیرگی شب و در اینجا کنایه از تاریکی و سنگینیِ دوران زندگی است.

در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل

در گذر تیره و تارِ روزگار (شب و روز)، هیچ دلی وجود ندارد که...

نکته ادبی: شب و روز نماد زمان و چرخه عمر است.

در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل

در گذر تیره و تارِ روزگار (شب و روز)، هیچ دلی وجود ندارد که...

نکته ادبی: دل در اینجا به معنای مرکز احساس و حیاتِ انسان است.

در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل

در گذر تیره و تارِ روزگار (شب و روز)، هیچ دلی وجود ندارد که...

نکته ادبی: توصیف زمان با واژه آبنوس نشان از سختی و کدر بودن ایام دارد.

در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل

در گذر تیره و تارِ روزگار (شب و روز)، هیچ دلی وجود ندارد که...

نکته ادبی: کنایه از اینکه زمانه همه را به یکسان در می‌نوردد.

در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل

در گذر تیره و تارِ روزگار (شب و روز)، هیچ دلی وجود ندارد که...

نکته ادبی: پیش‌زمینه برای بیت بعد که توصیفِ حالِ این دل‌هاست.

شمشادوار تازه و خرم پدید نیست

...مانند درخت شمشاد، تازه، سرسبز و شاداب باقی بماند.

نکته ادبی: شمشادوار تشبیه است؛ شمشاد نماد سرسبزی و ایستادگی و جوانی است.

شمشادوار تازه و خرم پدید نیست

...مانند درخت شمشاد، تازه، سرسبز و شاداب باقی بماند.

نکته ادبی: خرم به معنای شاداب و باطراوت.

شمشادوار تازه و خرم پدید نیست

...مانند درخت شمشاد، تازه، سرسبز و شاداب باقی بماند.

نکته ادبی: تازه و خرم صفات جوانی و امید هستند که زایل می‌شوند.

شمشادوار تازه و خرم پدید نیست

...مانند درخت شمشاد، تازه، سرسبز و شاداب باقی بماند.

نکته ادبی: تداوم استعاره گیاهی برای بیان حالِ انسان.

شمشادوار تازه و خرم پدید نیست

...مانند درخت شمشاد، تازه، سرسبز و شاداب باقی بماند.

نکته ادبی: تضاد بین شمشاد (همیشه‌سبز) و گذر زمان (که پژمرده می‌کند).

شمشادوار تازه و خرم پدید نیست

...مانند درخت شمشاد، تازه، سرسبز و شاداب باقی بماند.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداری شادابی انسان.

شمشادوار تازه و خرم پدید نیست

...مانند درخت شمشاد، تازه، سرسبز و شاداب باقی بماند.

نکته ادبی: شمشادوار قید تشبیهی به معنای مانند شمشاد است.

شمشادوار تازه و خرم پدید نیست

...مانند درخت شمشاد، تازه، سرسبز و شاداب باقی بماند.

نکته ادبی: استعاره از زوال زیبایی و کمال در گذر عمر.

شمشادوار تازه و خرم پدید نیست

...مانند درخت شمشاد، تازه، سرسبز و شاداب باقی بماند.

نکته ادبی: اشاره به کهولت و پیری که در انتظار همه است.

شمشادوار تازه و خرم پدید نیست

...مانند درخت شمشاد، تازه، سرسبز و شاداب باقی بماند.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیت این تصویر ذهنی.

شمشادوار تازه و خرم پدید نیست

...مانند درخت شمشاد، تازه، سرسبز و شاداب باقی بماند.

نکته ادبی: استفاده از واژگان طبیعت‌گرایانه برای توصیف انسان.

شمشادوار تازه و خرم پدید نیست

...مانند درخت شمشاد، تازه، سرسبز و شاداب باقی بماند.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه هیچ‌کس از پیری و افسردگی مصون نیست.

هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست

هر کسی که تحت تأثیر گردش افلاک (آسمان) است و در این جهان می‌زید،

نکته ادبی: پنجره آسمان استعاره از جایگاه ستارگان و افلاک که سرنوشت را رقم می‌زنند.

هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست

هر کسی که تحت تأثیر گردش افلاک (آسمان) است و در این جهان می‌زید،

نکته ادبی: کنایه از تمام انسان‌هایی که در قید حیات هستند.

هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست

هر کسی که تحت تأثیر گردش افلاک (آسمان) است و در این جهان می‌زید،

نکته ادبی: اندرون نشستن به معنای قرار گرفتن تحتِ قدرتِ چیزی است.

هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست

هر کسی که تحت تأثیر گردش افلاک (آسمان) است و در این جهان می‌زید،

نکته ادبی: آسمان در قدیم نماد تقدیر و سرنوشت بوده است.

هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست

هر کسی که تحت تأثیر گردش افلاک (آسمان) است و در این جهان می‌زید،

نکته ادبی: سیاق جمله نشان‌دهنده فراگیریِ تقدیر بر همه موجودات است.

هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشست

هر کسی که تحت تأثیر گردش افلاک (آسمان) است و در این جهان می‌زید،

نکته ادبی: مخاطب شاعر در اینجا عموم آدمیان هستند.

از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست

از پنجه‌ی بی‌رحمِ زمانه، در امان و رسته باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: پنجه زمانه استعاره از قهرِ تقدیر و سختی‌های دوران است.

از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست

از پنجه‌ی بی‌رحمِ زمانه، در امان و رسته باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: مسلم در اینجا به معنای سالم و در امان است.

از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست

از پنجه‌ی بی‌رحمِ زمانه، در امان و رسته باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: پنجه نماد قدرت تخریبی و شکارچی‌گری زمان است.

از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست

از پنجه‌ی بی‌رحمِ زمانه، در امان و رسته باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تأکید بر ناگریزیِ سرنوشت.

از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست

از پنجه‌ی بی‌رحمِ زمانه، در امان و رسته باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: مسلم پدید نیست یعنی اصلاً پیدا نمی‌شود کسی که رسته باشد.

از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست

از پنجه‌ی بی‌رحمِ زمانه، در امان و رسته باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای بیان شکست‌ناپذیری زمان در برابر انسان.

از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست

از پنجه‌ی بی‌رحمِ زمانه، در امان و رسته باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ اثر با لحنی حزن‌آلود و قطعی.

از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست

از پنجه‌ی بی‌رحمِ زمانه، در امان و رسته باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: جمع‌بندی نهایی که شامل همه ابیات پیشین است.

از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست

هیچ‌کس از چنگال سرنوشت و گذر بی‌رحمِ زمان در امان نیست.

نکته ادبی: پنجهٔ زمانه استعاره از قدرتِ جبریِ روزگار است که آدمی را گرفتار می‌کند.

از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست

هیچ‌کس از چنگال سرنوشت و گذر بی‌رحمِ زمان در امان نیست.

نکته ادبی: واژه مسلم در اینجا به معنای کسی است که از گزند حوادث مصون و در امان مانده باشد.

از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست

هیچ‌کس از چنگال سرنوشت و گذر بی‌رحمِ زمان در امان نیست.

نکته ادبی: تکرار این مضمون بر قطعیتِ ناامیدی شاعر تأکید دارد.

از پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست

هیچ‌کس از چنگال سرنوشت و گذر بی‌رحمِ زمان در امان نیست.

نکته ادبی: استفاده از واژه پدید نیست به معنای عدمِ وجودِ فردی مصون است.

ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند

ای دل، به اندوه پناه ببر، چرا که آرامش و سلامت در این دنیا از دسترس خارج شده و یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: سلامت به معنای عافیت و امنیت از بلایای روزگار است.

ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند

ای دل، به اندوه پناه ببر، چرا که آرامش و سلامت در این دنیا از دسترس خارج شده و یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: نهفته ماندن به معنای غیرقابل دسترس بودن است.

ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند

ای دل، به اندوه پناه ببر، چرا که آرامش و سلامت در این دنیا از دسترس خارج شده و یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: دل در اینجا مخاطبِ مستقیم شاعر برای هم‌دردی است.

ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند

ای دل، به اندوه پناه ببر، چرا که آرامش و سلامت در این دنیا از دسترس خارج شده و یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: ایهام در واژه سلامت که هم به معنای تندرستی و هم به معنای امنیتِ روانی است.

ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند

ای دل، به اندوه پناه ببر، چرا که آرامش و سلامت در این دنیا از دسترس خارج شده و یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: نشستن به غم کنایه از غرق شدن در تفکر و اندوه است.

ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند

ای دل، به اندوه پناه ببر، چرا که آرامش و سلامت در این دنیا از دسترس خارج شده و یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: تأکید شاعر بر جایگزینیِ سلامت با غم.

وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست

ای جمشید (نماد پادشاهی و قدرت)، به سوگ بنشین که دیگر از شکوه و قدرت (انگشتر پادشاهی) اثری نمانده است.

نکته ادبی: جم اشاره به جمشید است؛ خاتم در اینجا استعاره از مُهر پادشاهی و قدرت سیاسی است.

وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست

ای جمشید (نماد پادشاهی و قدرت)، به سوگ بنشین که دیگر از شکوه و قدرت (انگشتر پادشاهی) اثری نمانده است.

نکته ادبی: پدید نیست به معنای فقدان و زوالِ قدرت است.

وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست

ای جمشید (نماد پادشاهی و قدرت)، به سوگ بنشین که دیگر از شکوه و قدرت (انگشتر پادشاهی) اثری نمانده است.

نکته ادبی: ماتم آی به معنای سوگوار شدن است.

وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست

ای جمشید (نماد پادشاهی و قدرت)، به سوگ بنشین که دیگر از شکوه و قدرت (انگشتر پادشاهی) اثری نمانده است.

نکته ادبی: تضاد میان شکوهِ جم و نبودِ خاتم.

وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست

ای جمشید (نماد پادشاهی و قدرت)، به سوگ بنشین که دیگر از شکوه و قدرت (انگشتر پادشاهی) اثری نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره گم شدن انگشتر سلیمان و جمشید.

وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست

ای جمشید (نماد پادشاهی و قدرت)، به سوگ بنشین که دیگر از شکوه و قدرت (انگشتر پادشاهی) اثری نمانده است.

نکته ادبی: مخاطب قرار دادن جم برای عمق بخشیدن به فاجعه زوال.

وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست

ای جمشید (نماد پادشاهی و قدرت)، به سوگ بنشین که دیگر از شکوه و قدرت (انگشتر پادشاهی) اثری نمانده است.

نکته ادبی: خاتم استعاره از اعتبار دنیوی است.

وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست

ای جمشید (نماد پادشاهی و قدرت)، به سوگ بنشین که دیگر از شکوه و قدرت (انگشتر پادشاهی) اثری نمانده است.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداری قدرت.

وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست

ای جمشید (نماد پادشاهی و قدرت)، به سوگ بنشین که دیگر از شکوه و قدرت (انگشتر پادشاهی) اثری نمانده است.

نکته ادبی: ماتمِ جم، بازتابِ کلیِ جهان‌بینیِ خاقانی است.

وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست

ای جمشید (نماد پادشاهی و قدرت)، به سوگ بنشین که دیگر از شکوه و قدرت (انگشتر پادشاهی) اثری نمانده است.

نکته ادبی: تکرار ابیات برای تأکید بر پیام است.

وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست

ای جمشید (نماد پادشاهی و قدرت)، به سوگ بنشین که دیگر از شکوه و قدرت (انگشتر پادشاهی) اثری نمانده است.

نکته ادبی: نقد قدرتِ دنیوی.

وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست

ای جمشید (نماد پادشاهی و قدرت)، به سوگ بنشین که دیگر از شکوه و قدرت (انگشتر پادشاهی) اثری نمانده است.

نکته ادبی: خاتم پدید نیست اشاره به فقدانِ حاکمیت.

دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک

دریغا که سازِ زندگی از کوک خارج شده و ناخوش‌آهنگ گشته است و از آن بدتر اینکه...

نکته ادبی: چنگ عمر تشبیه زندگی به ساز است که خارج از نواختنِ درست است. واژه ز ساز صحیح‌تر از زا ساز است.

دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک

دریغا که سازِ زندگی از کوک خارج شده و ناخوش‌آهنگ گشته است و از آن بدتر اینکه...

نکته ادبی: دردا بیانگر تأسف عمیق شاعر است.

دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک

دریغا که سازِ زندگی از کوک خارج شده و ناخوش‌آهنگ گشته است و از آن بدتر اینکه...

نکته ادبی: تشبیه آهنگِ زندگی به چنگ.

دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک

دریغا که سازِ زندگی از کوک خارج شده و ناخوش‌آهنگ گشته است و از آن بدتر اینکه...

نکته ادبی: تأکید بر خرابیِ وضعیتِ موجود.

دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک

دریغا که سازِ زندگی از کوک خارج شده و ناخوش‌آهنگ گشته است و از آن بدتر اینکه...

نکته ادبی: نکته نحوی: چنگ عمر (اضافه تشبیهی).

دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک

دریغا که سازِ زندگی از کوک خارج شده و ناخوش‌آهنگ گشته است و از آن بدتر اینکه...

نکته ادبی: تکرار در متن اصلی برای تأکید.

سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست

نوای شادی (سرنا) گم شده و دیگر جز بساطِ سوگواری چیزی به چشم نمی‌آید.

نکته ادبی: سرنا نماد جشن و شادی است؛ گم شدن آن یعنی از بین رفتنِ نشاط.

سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست

نوای شادی (سرنا) گم شده و دیگر جز بساطِ سوگواری چیزی به چشم نمی‌آید.

نکته ادبی: ماتم پدید نیست یعنی فضای اندوه همه‌گیر شده است.

سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست

نوای شادی (سرنا) گم شده و دیگر جز بساطِ سوگواری چیزی به چشم نمی‌آید.

نکته ادبی: تأکید بر فقدانِ شادی.

سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست

نوای شادی (سرنا) گم شده و دیگر جز بساطِ سوگواری چیزی به چشم نمی‌آید.

نکته ادبی: تداومِ فضای اندوه در متن.

سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست

نوای شادی (سرنا) گم شده و دیگر جز بساطِ سوگواری چیزی به چشم نمی‌آید.

نکته ادبی: استعاره از فقدانِ سرنا در دورانِ پیری و زوال.

سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست

نوای شادی (سرنا) گم شده و دیگر جز بساطِ سوگواری چیزی به چشم نمی‌آید.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید.

سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست

نوای شادی (سرنا) گم شده و دیگر جز بساطِ سوگواری چیزی به چشم نمی‌آید.

نکته ادبی: تمثیلِ تغییرِ آهنگِ زندگی.

سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست

نوای شادی (سرنا) گم شده و دیگر جز بساطِ سوگواری چیزی به چشم نمی‌آید.

نکته ادبی: واژه بوده به معنای هستی یا جایگاه است.

سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست

نوای شادی (سرنا) گم شده و دیگر جز بساطِ سوگواری چیزی به چشم نمی‌آید.

نکته ادبی: اشاره به غلبهٔ اندوه بر شادی.

سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست

نوای شادی (سرنا) گم شده و دیگر جز بساطِ سوگواری چیزی به چشم نمی‌آید.

نکته ادبی: ساختار تکرار شونده.

سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست

نوای شادی (سرنا) گم شده و دیگر جز بساطِ سوگواری چیزی به چشم نمی‌آید.

نکته ادبی: فقدانِ سرنا یعنی از دست رفتنِ امید.

سرنای گم به بودهٔ ماتم پدید نیست

نوای شادی (سرنا) گم شده و دیگر جز بساطِ سوگواری چیزی به چشم نمی‌آید.

نکته ادبی: پایانِ یک بندِ اندوهگین.

خاقانیا دمی که وبال حیات توست خاقانیا دمی که وبال حیات توست

ای خاقانی، آن لحظه از عمر که بر تو بارِ گران و رنجِ زندگی است...

نکته ادبی: وبال به معنای سنگینی، گناه و رنجِ جانکاه است.

خاقانیا دمی که وبال حیات توست خاقانیا دمی که وبال حیات توست

ای خاقانی، آن لحظه از عمر که بر تو بارِ گران و رنجِ زندگی است...

نکته ادبی: مخاطب قرار دادنِ خویشتن (تخلص).

خاقانیا دمی که وبال حیات توست خاقانیا دمی که وبال حیات توست

ای خاقانی، آن لحظه از عمر که بر تو بارِ گران و رنجِ زندگی است...

نکته ادبی: دم استعاره از لحظاتِ تلخِ عمر.

خاقانیا دمی که وبال حیات توست خاقانیا دمی که وبال حیات توست

ای خاقانی، آن لحظه از عمر که بر تو بارِ گران و رنجِ زندگی است...

نکته ادبی: توصیفِ رنجِ وجودی شاعر.

خاقانیا دمی که وبال حیات توست خاقانیا دمی که وبال حیات توست

ای خاقانی، آن لحظه از عمر که بر تو بارِ گران و رنجِ زندگی است...

نکته ادبی: حیات توست یعنی متعلق به زندگیِ توست.

خاقانیا دمی که وبال حیات توست خاقانیا دمی که وبال حیات توست

ای خاقانی، آن لحظه از عمر که بر تو بارِ گران و رنجِ زندگی است...

نکته ادبی: اشاره به سنگینیِ بارِ هستی.

در سینه کن به گور که همدم پدید نیست

آن درد را در سینه‌ات (همچون گور) پنهان کن، زیرا کسی که محرم اسرار تو باشد وجود ندارد.

نکته ادبی: سینه به گور تشبیه شده است؛ محلی برای دفنِ اسرار.

در سینه کن به گور که همدم پدید نیست

آن درد را در سینه‌ات (همچون گور) پنهان کن، زیرا کسی که محرم اسرار تو باشد وجود ندارد.

نکته ادبی: همدم استعاره از دوستِ رازدار.

در سینه کن به گور که همدم پدید نیست

آن درد را در سینه‌ات (همچون گور) پنهان کن، زیرا کسی که محرم اسرار تو باشد وجود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر تنهاییِ انسان در مواجهه با دردها.

در سینه کن به گور که همدم پدید نیست

آن درد را در سینه‌ات (همچون گور) پنهان کن، زیرا کسی که محرم اسرار تو باشد وجود ندارد.

نکته ادبی: دعوت به سکوت و خویشتن‌داری.

در سینه کن به گور که همدم پدید نیست

راز یا درد خود را در دلت پنهان کن و آن را به خاک بسپار، زیرا در این جهان هیچ هم‌دل و هم‌زبانی برای شنیدن حرف‌های تو یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: کن فعل امر از مصدر کردن است. در سینه به گور کردن، کنایه از دفن کردن و پنهان نگاه داشتنِ ابدیِ یک احساس یا راز است.

در سینه کن به گور که همدم پدید نیست

راز یا درد خود را در دلت پنهان کن و آن را به خاک بسپار، زیرا در این جهان هیچ هم‌دل و هم‌زبانی برای شنیدن حرف‌های تو یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: کن فعل امر از مصدر کردن است. در سینه به گور کردن، کنایه از دفن کردن و پنهان نگاه داشتنِ ابدیِ یک احساس یا راز است.

در سینه کن به گور که همدم پدید نیست

راز یا درد خود را در دلت پنهان کن و آن را به خاک بسپار، زیرا در این جهان هیچ هم‌دل و هم‌زبانی برای شنیدن حرف‌های تو یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: کن فعل امر از مصدر کردن است. در سینه به گور کردن، کنایه از دفن کردن و پنهان نگاه داشتنِ ابدیِ یک احساس یا راز است.

در سینه کن به گور که همدم پدید نیست

راز یا درد خود را در دلت پنهان کن و آن را به خاک بسپار، زیرا در این جهان هیچ هم‌دل و هم‌زبانی برای شنیدن حرف‌های تو یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: کن فعل امر از مصدر کردن است. در سینه به گور کردن، کنایه از دفن کردن و پنهان نگاه داشتنِ ابدیِ یک احساس یا راز است.

در سینه کن به گور که همدم پدید نیست

راز یا درد خود را در دلت پنهان کن و آن را به خاک بسپار، زیرا در این جهان هیچ هم‌دل و هم‌زبانی برای شنیدن حرف‌های تو یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: کن فعل امر از مصدر کردن است. در سینه به گور کردن، کنایه از دفن کردن و پنهان نگاه داشتنِ ابدیِ یک احساس یا راز است.

در سینه کن به گور که همدم پدید نیست

راز یا درد خود را در دلت پنهان کن و آن را به خاک بسپار، زیرا در این جهان هیچ هم‌دل و هم‌زبانی برای شنیدن حرف‌های تو یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: کن فعل امر از مصدر کردن است. در سینه به گور کردن، کنایه از دفن کردن و پنهان نگاه داشتنِ ابدیِ یک احساس یا راز است.

در سینه کن به گور که همدم پدید نیست

راز یا درد خود را در دلت پنهان کن و آن را به خاک بسپار، زیرا در این جهان هیچ هم‌دل و هم‌زبانی برای شنیدن حرف‌های تو یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: کن فعل امر از مصدر کردن است. در سینه به گور کردن، کنایه از دفن کردن و پنهان نگاه داشتنِ ابدیِ یک احساس یا راز است.

در سینه کن به گور که همدم پدید نیست

راز یا درد خود را در دلت پنهان کن و آن را به خاک بسپار، زیرا در این جهان هیچ هم‌دل و هم‌زبانی برای شنیدن حرف‌های تو یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: کن فعل امر از مصدر کردن است. در سینه به گور کردن، کنایه از دفن کردن و پنهان نگاه داشتنِ ابدیِ یک احساس یا راز است.