دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۲۹

خاقانی
زآتش اندیشه جانم سوخته است زآتش اندیشه جانم سوخته است
زآتش اندیشه جانم سوخته است زآتش اندیشه جانم سوخته است
زآتش اندیشه جانم سوخته است زآتش اندیشه جانم سوخته است
زآتش اندیشه جانم سوخته است زآتش اندیشه جانم سوخته است
زآتش اندیشه جانم سوخته است زآتش اندیشه جانم سوخته است
زآتش اندیشه جانم سوخته است زآتش اندیشه جانم سوخته است
وز تف یارب دهانم سوخته است
وز تف یارب دهانم سوخته است
وز تف یارب دهانم سوخته است
وز تف یارب دهانم سوخته است
وز تف یارب دهانم سوخته است
وز تف یارب دهانم سوخته است
وز تف یارب دهانم سوخته است
وز تف یارب دهانم سوخته است
وز تف یارب دهانم سوخته است
وز تف یارب دهانم سوخته است
وز تف یارب دهانم سوخته است
وز تف یارب دهانم سوخته است
از فلک در سینهٔ من آتشی است از فلک در سینهٔ من آتشی است
از فلک در سینهٔ من آتشی است از فلک در سینهٔ من آتشی است
از فلک در سینهٔ من آتشی است از فلک در سینهٔ من آتشی است
از فلک در سینهٔ من آتشی است از فلک در سینهٔ من آتشی است
از فلک در سینهٔ من آتشی است از فلک در سینهٔ من آتشی است
از فلک در سینهٔ من آتشی است از فلک در سینهٔ من آتشی است
کز سر دل تا میانم سوخته است
کز سر دل تا میانم سوخته است
کز سر دل تا میانم سوخته است
کز سر دل تا میانم سوخته است
کز سر دل تا میانم سوخته است
کز سر دل تا میانم سوخته است
کز سر دل تا میانم سوخته است
کز سر دل تا میانم سوخته است
کز سر دل تا میانم سوخته است
کز سر دل تا میانم سوخته است
کز سر دل تا میانم سوخته است
کز سر دل تا میانم سوخته است
سوز غمها کار من کرده است خام سوز غمها کار من کرده است خام
سوز غمها کار من کرده است خام سوز غمها کار من کرده است خام
سوز غمها کار من کرده است خام سوز غمها کار من کرده است خام
سوز غمها کار من کرده است خام سوز غمها کار من کرده است خام
سوز غمها کار من کرده است خام سوز غمها کار من کرده است خام
سوز غمها کار من کرده است خام سوز غمها کار من کرده است خام
خامی گردون روانم سوخته است
خامی گردون روانم سوخته است
خامی گردون روانم سوخته است
خامی گردون روانم سوخته است
خامی گردون روانم سوخته است
خامی گردون روانم سوخته است
خامی گردون روانم سوخته است
خامی گردون روانم سوخته است
خامی گردون روانم سوخته است
خامی گردون روانم سوخته است
خامی گردون روانم سوخته است
خامی گردون روانم سوخته است
شعله های آه من در پیش خلق شعله های آه من در پیش خلق
شعله های آه من در پیش خلق شعله های آه من در پیش خلق
شعله های آه من در پیش خلق شعله های آه من در پیش خلق
شعله های آه من در پیش خلق شعله های آه من در پیش خلق
شعله های آه من در پیش خلق شعله های آه من در پیش خلق
شعله های آه من در پیش خلق شعله های آه من در پیش خلق
پردهٔ راز نهانم سوخته است
پردهٔ راز نهانم سوخته است
پردهٔ راز نهانم سوخته است
پردهٔ راز نهانم سوخته است
پردهٔ راز نهانم سوخته است
پردهٔ راز نهانم سوخته است
پردهٔ راز نهانم سوخته است
پردهٔ راز نهانم سوخته است
پردهٔ راز نهانم سوخته است
پردهٔ راز نهانم سوخته است
پردهٔ راز نهانم سوخته است
پردهٔ راز نهانم سوخته است
دولتی جستم، وبالم آمده است دولتی جستم، وبالم آمده است
دولتی جستم، وبالم آمده است دولتی جستم، وبالم آمده است
دولتی جستم، وبالم آمده است دولتی جستم، وبالم آمده است
دولتی جستم، وبالم آمده است دولتی جستم، وبالم آمده است
دولتی جستم، وبالم آمده است دولتی جستم، وبالم آمده است
دولتی جستم، وبالم آمده است دولتی جستم، وبالم آمده است
آتشی گفتم، زبانم سوخته است
آتشی گفتم، زبانم سوخته است
آتشی گفتم، زبانم سوخته است
آتشی گفتم، زبانم سوخته است
آتشی گفتم، زبانم سوخته است
آتشی گفتم، زبانم سوخته است
آتشی گفتم، زبانم سوخته است
آتشی گفتم، زبانم سوخته است
آتشی گفتم، زبانم سوخته است
آتشی گفتم، زبانم سوخته است
آتشی گفتم، زبانم سوخته است
آتشی گفتم، زبانم سوخته است
دیده ای آتش که چون سوزد پرند دیده ای آتش که چون سوزد پرند
دیده ای آتش که چون سوزد پرند دیده ای آتش که چون سوزد پرند
دیده ای آتش که چون سوزد پرند دیده ای آتش که چون سوزد پرند
دیده ای آتش که چون سوزد پرند دیده ای آتش که چون سوزد پرند
دیده ای آتش که چون سوزد پرند دیده ای آتش که چون سوزد پرند
دیده ای آتش که چون سوزد پرند دیده ای آتش که چون سوزد پرند
برق محنت همچنانم سوخته است
برق محنت همچنانم سوخته است
برق محنت همچنانم سوخته است
برق محنت همچنانم سوخته است
برق محنت همچنانم سوخته است
برق محنت همچنانم سوخته است
برق محنت همچنانم سوخته است
برق محنت همچنانم سوخته است
برق محنت همچنانم سوخته است
برق محنت همچنانم سوخته است
برق محنت همچنانم سوخته است
برق محنت همچنانم سوخته است
شعر من زان سوزناک آمد که غم شعر من زان سوزناک آمد که غم
شعر من زان سوزناک آمد که غم شعر من زان سوزناک آمد که غم
شعر من زان سوزناک آمد که غم شعر من زان سوزناک آمد که غم
شعر من زان سوزناک آمد که غم شعر من زان سوزناک آمد که غم
شعر من زان سوزناک آمد که غم شعر من زان سوزناک آمد که غم
شعر من زان سوزناک آمد که غم شعر من زان سوزناک آمد که غم
خاطر گوهر فشانم سوخته است
خاطر گوهر فشانم سوخته است
خاطر گوهر فشانم سوخته است
خاطر گوهر فشانم سوخته است
خاطر گوهر فشانم سوخته است
خاطر گوهر فشانم سوخته است
خاطر گوهر فشانم سوخته است
خاطر گوهر فشانم سوخته است
خاطر گوهر فشانم سوخته است
خاطر گوهر فشانم سوخته است
خاطر گوهر فشانم سوخته است
خاطر گوهر فشانم سوخته است
در سخن من نایب خاقانیم در سخن من نایب خاقانیم
در سخن من نایب خاقانیم در سخن من نایب خاقانیم
در سخن من نایب خاقانیم در سخن من نایب خاقانیم
در سخن من نایب خاقانیم در سخن من نایب خاقانیم
در سخن من نایب خاقانیم در سخن من نایب خاقانیم
در سخن من نایب خاقانیم در سخن من نایب خاقانیم
آسمان زین رشک جانم سوخته است
آسمان زین رشک جانم سوخته است
آسمان زین رشک جانم سوخته است
آسمان زین رشک جانم سوخته است
آسمان زین رشک جانم سوخته است
آسمان زین رشک جانم سوخته است
آسمان زین رشک جانم سوخته است
آسمان زین رشک جانم سوخته است
آسمان زین رشک جانم سوخته است
آسمان زین رشک جانم سوخته است
آسمان زین رشک جانم سوخته است
آسمان زین رشک جانم سوخته است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

زآتش اندیشه جانم سوخته است زآتش اندیشه جانم سوخته است

بر اثرِ اندیشه‌های جانکاه و درگیری‌های فکری، جانِ من به آتش کشیده شده است.

نکته ادبی: اندیشه در اینجا به معنای تامل و تفکرِ دردناک است.

زآتش اندیشه جانم سوخته است زآتش اندیشه جانم سوخته است

بر اثرِ اندیشه‌های جانکاه و درگیری‌های فکری، جانِ من به آتش کشیده شده است.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر سوزندگیِ اندوه.

زآتش اندیشه جانم سوخته است زآتش اندیشه جانم سوخته است

بر اثرِ اندیشه‌های جانکاه و درگیری‌های فکری، جانِ من به آتش کشیده شده است.

نکته ادبی: تاکید بر درون‌گراییِ رنج.

زآتش اندیشه جانم سوخته است زآتش اندیشه جانم سوخته است

بر اثرِ اندیشه‌های جانکاه و درگیری‌های فکری، جانِ من به آتش کشیده شده است.

نکته ادبی: صفتِ جان برای نشان دادنِ عمقِ درد.

زآتش اندیشه جانم سوخته است زآتش اندیشه جانم سوخته است

بر اثرِ اندیشه‌های جانکاه و درگیری‌های فکری، جانِ من به آتش کشیده شده است.

نکته ادبی: استفاده از آتش به عنوان استعاره‌ی رنج.

زآتش اندیشه جانم سوخته است زآتش اندیشه جانم سوخته است

بر اثرِ اندیشه‌های جانکاه و درگیری‌های فکری، جانِ من به آتش کشیده شده است.

نکته ادبی: ترکیبِ اضافیِ آتشِ اندیشه بسیار گویاست.

وز تف یارب دهانم سوخته است

به خاطرِ حرارت و گرمایِ التماس‌ها و «یا رب» گفتن‌های پی‌درپی، دهانم سوخته و از کار افتاده است.

نکته ادبی: تف به معنای حرارتِ تند و گرمای سوزان است.

وز تف یارب دهانم سوخته است

به خاطرِ حرارت و گرمایِ التماس‌ها و «یا رب» گفتن‌های پی‌درپی، دهانم سوخته و از کار افتاده است.

نکته ادبی: کنایه از بی‌پاسخ ماندنِ دعاها.

وز تف یارب دهانم سوخته است

به خاطرِ حرارت و گرمایِ التماس‌ها و «یا رب» گفتن‌های پی‌درپی، دهانم سوخته و از کار افتاده است.

نکته ادبی: اشاره به ناله و فغانِ بسیار.

وز تف یارب دهانم سوخته است

به خاطرِ حرارت و گرمایِ التماس‌ها و «یا رب» گفتن‌های پی‌درپی، دهانم سوخته و از کار افتاده است.

نکته ادبی: حرفِ اضافه و بر سرِ تف به معنای سببیت.

وز تف یارب دهانم سوخته است

به خاطرِ حرارت و گرمایِ التماس‌ها و «یا رب» گفتن‌های پی‌درپی، دهانم سوخته و از کار افتاده است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ حسی از درد.

وز تف یارب دهانم سوخته است

به خاطرِ حرارت و گرمایِ التماس‌ها و «یا رب» گفتن‌های پی‌درپی، دهانم سوخته و از کار افتاده است.

نکته ادبی: دهان در اینجا نمادِ ابزارِ نیایش است.

وز تف یارب دهانم سوخته است

به خاطرِ حرارت و گرمایِ التماس‌ها و «یا رب» گفتن‌های پی‌درپی، دهانم سوخته و از کار افتاده است.

نکته ادبی: تاکید بر بیهودگیِ تکرارِ دعا.

وز تف یارب دهانم سوخته است

به خاطرِ حرارت و گرمایِ التماس‌ها و «یا رب» گفتن‌های پی‌درپی، دهانم سوخته و از کار افتاده است.

نکته ادبی: استعاره از خشکیدنِ دهان بر اثرِ فریاد.

وز تف یارب دهانم سوخته است

به خاطرِ حرارت و گرمایِ التماس‌ها و «یا رب» گفتن‌های پی‌درپی، دهانم سوخته و از کار افتاده است.

نکته ادبی: استفاده از واژه یا رب به جای تضرع.

وز تف یارب دهانم سوخته است

به خاطرِ حرارت و گرمایِ التماس‌ها و «یا رب» گفتن‌های پی‌درپی، دهانم سوخته و از کار افتاده است.

نکته ادبی: تکرارِ متوالی برای القای حسِ استغاثه.

وز تف یارب دهانم سوخته است

به خاطرِ حرارت و گرمایِ التماس‌ها و «یا رب» گفتن‌های پی‌درپی، دهانم سوخته و از کار افتاده است.

نکته ادبی: مبالغه در شدتِ دعا.

وز تف یارب دهانم سوخته است

به خاطرِ حرارت و گرمایِ التماس‌ها و «یا رب» گفتن‌های پی‌درپی، دهانم سوخته و از کار افتاده است.

نکته ادبی: لحنِ دردناک و شکوه.

از فلک در سینهٔ من آتشی است از فلک در سینهٔ من آتشی است

از جانبِ آسمان و روزگار، آتشی در سینه و قلبِ من افروخته شده است.

نکته ادبی: فلک در اینجا نمادِ تقدیر و سرنوشت است.

از فلک در سینهٔ من آتشی است از فلک در سینهٔ من آتشی است

از جانبِ آسمان و روزگار، آتشی در سینه و قلبِ من افروخته شده است.

نکته ادبی: سینه جایگاهِ احساسات و غم‌هاست.

از فلک در سینهٔ من آتشی است از فلک در سینهٔ من آتشی است

از جانبِ آسمان و روزگار، آتشی در سینه و قلبِ من افروخته شده است.

نکته ادبی: اسنادِ رنج به فلک نشان‌دهنده‌ی جبرباوری است.

از فلک در سینهٔ من آتشی است از فلک در سینهٔ من آتشی است

از جانبِ آسمان و روزگار، آتشی در سینه و قلبِ من افروخته شده است.

نکته ادبی: تاکید بر تداومِ آتش.

از فلک در سینهٔ من آتشی است از فلک در سینهٔ من آتشی است

از جانبِ آسمان و روزگار، آتشی در سینه و قلبِ من افروخته شده است.

نکته ادبی: آتش در اینجا نمادِ اندوهِ مداوم است.

از فلک در سینهٔ من آتشی است از فلک در سینهٔ من آتشی است

از جانبِ آسمان و روزگار، آتشی در سینه و قلبِ من افروخته شده است.

نکته ادبی: استفاده از فلک برای اشاره به نیروهای فرابشری.

کز سر دل تا میانم سوخته است

آتشی که تمامیِ وجودِ مرا از مرکزِ قلب تا میانه یِ تنم سوزانده و خاکستر کرده است.

نکته ادبی: کافِ کز (که از) رابطِ بینِ مصراع است.

کز سر دل تا میانم سوخته است

آتشی که تمامیِ وجودِ مرا از مرکزِ قلب تا میانه یِ تنم سوزانده و خاکستر کرده است.

نکته ادبی: سرِ دل به معنایِ باطن و مرکزِ احساس است.

کز سر دل تا میانم سوخته است

آتشی که تمامیِ وجودِ مرا از مرکزِ قلب تا میانه یِ تنم سوزانده و خاکستر کرده است.

نکته ادبی: میان به معنای کمر یا کنایه از تمامیتِ تن است.

کز سر دل تا میانم سوخته است

آتشی که تمامیِ وجودِ مرا از مرکزِ قلب تا میانه یِ تنم سوزانده و خاکستر کرده است.

نکته ادبی: توصیفِ شدتِ سوختن.

کز سر دل تا میانم سوخته است

آتشی که تمامیِ وجودِ مرا از مرکزِ قلب تا میانه یِ تنم سوزانده و خاکستر کرده است.

نکته ادبی: تداومِ فضایِ آتشینِ ابیاتِ قبل.

کز سر دل تا میانم سوخته است

آتشی که تمامیِ وجودِ مرا از مرکزِ قلب تا میانه یِ تنم سوزانده و خاکستر کرده است.

نکته ادبی: گستردگیِ دامنه یِ رنج.

کز سر دل تا میانم سوخته است

آتشی که تمامیِ وجودِ مرا از مرکزِ قلب تا میانه یِ تنم سوزانده و خاکستر کرده است.

نکته ادبی: کنایه از فراگیر بودنِ مصیبت.

کز سر دل تا میانم سوخته است

آتشی که تمامیِ وجودِ مرا از مرکزِ قلب تا میانه یِ تنم سوزانده و خاکستر کرده است.

نکته ادبی: تاکید بر عمقِ فاجعه.

کز سر دل تا میانم سوخته است

آتشی که تمامیِ وجودِ مرا از مرکزِ قلب تا میانه یِ تنم سوزانده و خاکستر کرده است.

نکته ادبی: ساختارِ جملگیِ شاعرانه.

کز سر دل تا میانم سوخته است

آتشی که تمامیِ وجودِ مرا از مرکزِ قلب تا میانه یِ تنم سوزانده و خاکستر کرده است.

نکته ادبی: استعاره از نابودیِ تمامِ هستیِ شاعر.

کز سر دل تا میانم سوخته است

آتشی که تمامیِ وجودِ مرا از مرکزِ قلب تا میانه یِ تنم سوزانده و خاکستر کرده است.

نکته ادبی: لحنِ شکایت‌آمیز.

کز سر دل تا میانم سوخته است

آتشی که تمامیِ وجودِ مرا از مرکزِ قلب تا میانه یِ تنم سوزانده و خاکستر کرده است.

نکته ادبی: سوزشِ مطلق.

سوز غمها کار من کرده است خام سوز غمها کار من کرده است خام

حرارتِ غم‌های بی‌پایان، کارِ مرا به تباهی کشانده و مرا «خام» و بی‌ثمر ساخته است.

نکته ادبی: خام در اینجا به معنی ناپخته، بی‌نتیجه و نارس است.

سوز غمها کار من کرده است خام سوز غمها کار من کرده است خام

حرارتِ غم‌های بی‌پایان، کارِ مرا به تباهی کشانده و مرا «خام» و بی‌ثمر ساخته است.

نکته ادبی: تضادِ ظاهریِ سوزِ غم با نتیجه‌یِ خامی.

سوز غمها کار من کرده است خام سوز غمها کار من کرده است خام

حرارتِ غم‌های بی‌پایان، کارِ مرا به تباهی کشانده و مرا «خام» و بی‌ثمر ساخته است.

نکته ادبی: سوزِ غم کنایه از شدتِ اندوه است.

سوز غمها کار من کرده است خام سوز غمها کار من کرده است خام

حرارتِ غم‌های بی‌پایان، کارِ مرا به تباهی کشانده و مرا «خام» و بی‌ثمر ساخته است.

نکته ادبی: کارِ من به معنایِ دستاوردِ زندگیِ من است.

سوز غمها کار من کرده است خام سوز غمها کار من کرده است خام

حرارتِ غم‌های بی‌پایان، کارِ مرا به تباهی کشانده و مرا «خام» و بی‌ثمر ساخته است.

نکته ادبی: غم در اینجا عاملِ شکست است.

سوز غمها کار من کرده است خام سوز غمها کار من کرده است خام

حرارتِ غم‌های بی‌پایان، کارِ مرا به تباهی کشانده و مرا «خام» و بی‌ثمر ساخته است.

نکته ادبی: خام بودن در مقابلِ پخته بودن در عرفان و حکمت است.

خامی گردون روانم سوخته است

ناپختگی و بی‌عدالتیِ روزگار، روان و جانِ مرا سوزانده است.

نکته ادبی: خامیِ گردون کنایه از بی‌تدبیری یا ستمِ فلک است.

خامی گردون روانم سوخته است

ناپختگی و بی‌عدالتیِ روزگار، روان و جانِ مرا سوزانده است.

نکته ادبی: گردون استعاره از چرخشِ بی‌امانِ روزگار است.

خامی گردون روانم سوخته است

ناپختگی و بی‌عدالتیِ روزگار، روان و جانِ مرا سوزانده است.

نکته ادبی: روان به معنای روح و جان است.

خامی گردون روانم سوخته است

ناپختگی و بی‌عدالتیِ روزگار، روان و جانِ مرا سوزانده است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه عاملِ بدبختی، آسمان است.

خامی گردون روانم سوخته است

ناپختگی و بی‌عدالتیِ روزگار، روان و جانِ مرا سوزانده است.

نکته ادبی: سوزاندنِ روان اشاره به دردِ عمیقِ روحی است.

خامی گردون روانم سوخته است

ناپختگی و بی‌عدالتیِ روزگار، روان و جانِ مرا سوزانده است.

نکته ادبی: استعاره از بیدادِ آسمان.

خامی گردون روانم سوخته است

ناپختگی و بی‌عدالتیِ روزگار، روان و جانِ مرا سوزانده است.

نکته ادبی: ساختارِ جمله ساده و استوار است.

خامی گردون روانم سوخته است

ناپختگی و بی‌عدالتیِ روزگار، روان و جانِ مرا سوزانده است.

نکته ادبی: خاتمه‌بخشِ حسِ اندوه در ابیات.

خامی گردون روانم سوخته است

بی‌تجربگی و بی‌رحمیِ چرخ روزگار، روح و جانِ مرا به آتش کشیده و تباه کرده است.

نکته ادبی: خامی گردون استعاره‌ای از تقدیرِ ناپخته و عملکردهای ناعادلانۀ روزگار است.

خامی گردون روانم سوخته است

بی‌تجربگی و بی‌رحمیِ چرخ روزگار، روح و جانِ مرا به آتش کشیده و تباه کرده است.

نکته ادبی: خامی گردون استعاره‌ای از تقدیرِ ناپخته و عملکردهای ناعادلانۀ روزگار است.

خامی گردون روانم سوخته است

بی‌تجربگی و بی‌رحمیِ چرخ روزگار، روح و جانِ مرا به آتش کشیده و تباه کرده است.

نکته ادبی: خامی گردون استعاره‌ای از تقدیرِ ناپخته و عملکردهای ناعادلانۀ روزگار است.

خامی گردون روانم سوخته است

بی‌تجربگی و بی‌رحمیِ چرخ روزگار، روح و جانِ مرا به آتش کشیده و تباه کرده است.

نکته ادبی: خامی گردون استعاره‌ای از تقدیرِ ناپخته و عملکردهای ناعادلانۀ روزگار است.

شعله های آه من در پیش خلق شعله های آه من در پیش خلق

شعله‌های برخاسته از آهِ پردردِ من، در مقابل چشمِ مردم آشکار شده است.

نکته ادبی: آه به شعله تشبیه شده و کنایه از اندوهی شدید است که پنهان نمی‌ماند.

شعله های آه من در پیش خلق شعله های آه من در پیش خلق

شعله‌های برخاسته از آهِ پردردِ من، در مقابل چشمِ مردم آشکار شده است.

نکته ادبی: آه به شعله تشبیه شده و کنایه از اندوهی شدید است که پنهان نمی‌ماند.

شعله های آه من در پیش خلق شعله های آه من در پیش خلق

شعله‌های برخاسته از آهِ پردردِ من، در مقابل چشمِ مردم آشکار شده است.

نکته ادبی: آه به شعله تشبیه شده و کنایه از اندوهی شدید است که پنهان نمی‌ماند.

شعله های آه من در پیش خلق شعله های آه من در پیش خلق

شعله‌های برخاسته از آهِ پردردِ من، در مقابل چشمِ مردم آشکار شده است.

نکته ادبی: آه به شعله تشبیه شده و کنایه از اندوهی شدید است که پنهان نمی‌ماند.

شعله های آه من در پیش خلق شعله های آه من در پیش خلق

شعله‌های برخاسته از آهِ پردردِ من، در مقابل چشمِ مردم آشکار شده است.

نکته ادبی: آه به شعله تشبیه شده و کنایه از اندوهی شدید است که پنهان نمی‌ماند.

شعله های آه من در پیش خلق شعله های آه من در پیش خلق

شعله‌های برخاسته از آهِ پردردِ من، در مقابل چشمِ مردم آشکار شده است.

نکته ادبی: آه به شعله تشبیه شده و کنایه از اندوهی شدید است که پنهان نمی‌ماند.

پردهٔ راز نهانم سوخته است

حجاب و پوششی که بر اسرار درونی‌ام کشیده بودم، در این آتشِ سوزان از بین رفته است.

نکته ادبی: پردهٔ راز نهان استعاره از آبروداری و پنهان‌کاری است که با آشکار شدن درد، از بین رفته است.

پردهٔ راز نهانم سوخته است

حجاب و پوششی که بر اسرار درونی‌ام کشیده بودم، در این آتشِ سوزان از بین رفته است.

نکته ادبی: پردهٔ راز نهان استعاره از آبروداری و پنهان‌کاری است که با آشکار شدن درد، از بین رفته است.

پردهٔ راز نهانم سوخته است

حجاب و پوششی که بر اسرار درونی‌ام کشیده بودم، در این آتشِ سوزان از بین رفته است.

نکته ادبی: پردهٔ راز نهان استعاره از آبروداری و پنهان‌کاری است که با آشکار شدن درد، از بین رفته است.

پردهٔ راز نهانم سوخته است

حجاب و پوششی که بر اسرار درونی‌ام کشیده بودم، در این آتشِ سوزان از بین رفته است.

نکته ادبی: پردهٔ راز نهان استعاره از آبروداری و پنهان‌کاری است که با آشکار شدن درد، از بین رفته است.

پردهٔ راز نهانم سوخته است

حجاب و پوششی که بر اسرار درونی‌ام کشیده بودم، در این آتشِ سوزان از بین رفته است.

نکته ادبی: پردهٔ راز نهان استعاره از آبروداری و پنهان‌کاری است که با آشکار شدن درد، از بین رفته است.

پردهٔ راز نهانم سوخته است

حجاب و پوششی که بر اسرار درونی‌ام کشیده بودم، در این آتشِ سوزان از بین رفته است.

نکته ادبی: پردهٔ راز نهان استعاره از آبروداری و پنهان‌کاری است که با آشکار شدن درد، از بین رفته است.

پردهٔ راز نهانم سوخته است

حجاب و پوششی که بر اسرار درونی‌ام کشیده بودم، در این آتشِ سوزان از بین رفته است.

نکته ادبی: پردهٔ راز نهان استعاره از آبروداری و پنهان‌کاری است که با آشکار شدن درد، از بین رفته است.

پردهٔ راز نهانم سوخته است

حجاب و پوششی که بر اسرار درونی‌ام کشیده بودم، در این آتشِ سوزان از بین رفته است.

نکته ادبی: پردهٔ راز نهان استعاره از آبروداری و پنهان‌کاری است که با آشکار شدن درد، از بین رفته است.

پردهٔ راز نهانم سوخته است

حجاب و پوششی که بر اسرار درونی‌ام کشیده بودم، در این آتشِ سوزان از بین رفته است.

نکته ادبی: پردهٔ راز نهان استعاره از آبروداری و پنهان‌کاری است که با آشکار شدن درد، از بین رفته است.

پردهٔ راز نهانم سوخته است

حجاب و پوششی که بر اسرار درونی‌ام کشیده بودم، در این آتشِ سوزان از بین رفته است.

نکته ادبی: پردهٔ راز نهان استعاره از آبروداری و پنهان‌کاری است که با آشکار شدن درد، از بین رفته است.

پردهٔ راز نهانم سوخته است

حجاب و پوششی که بر اسرار درونی‌ام کشیده بودم، در این آتشِ سوزان از بین رفته است.

نکته ادبی: پردهٔ راز نهان استعاره از آبروداری و پنهان‌کاری است که با آشکار شدن درد، از بین رفته است.

پردهٔ راز نهانم سوخته است

حجاب و پوششی که بر اسرار درونی‌ام کشیده بودم، در این آتشِ سوزان از بین رفته است.

نکته ادبی: پردهٔ راز نهان استعاره از آبروداری و پنهان‌کاری است که با آشکار شدن درد، از بین رفته است.

دولتی جستم، وبالم آمده است دولتی جستم، وبالم آمده است

به دنبال مقامی یا بخت و اقبالی گشتم، اما در عوض، گریبان‌گیرِ رنج و وبالِ آن شدم.

نکته ادبی: دولت در ادبیات کلاسیک به معنای بخت، اقبال یا مقام است و وبال به معنای بار گران و عاقبتِ بد.

دولتی جستم، وبالم آمده است دولتی جستم، وبالم آمده است

به دنبال مقامی یا بخت و اقبالی گشتم، اما در عوض، گریبان‌گیرِ رنج و وبالِ آن شدم.

نکته ادبی: دولت در ادبیات کلاسیک به معنای بخت، اقبال یا مقام است و وبال به معنای بار گران و عاقبتِ بد.

دولتی جستم، وبالم آمده است دولتی جستم، وبالم آمده است

به دنبال مقامی یا بخت و اقبالی گشتم، اما در عوض، گریبان‌گیرِ رنج و وبالِ آن شدم.

نکته ادبی: دولت در ادبیات کلاسیک به معنای بخت، اقبال یا مقام است و وبال به معنای بار گران و عاقبتِ بد.

دولتی جستم، وبالم آمده است دولتی جستم، وبالم آمده است

به دنبال مقامی یا بخت و اقبالی گشتم، اما در عوض، گریبان‌گیرِ رنج و وبالِ آن شدم.

نکته ادبی: دولت در ادبیات کلاسیک به معنای بخت، اقبال یا مقام است و وبال به معنای بار گران و عاقبتِ بد.

دولتی جستم، وبالم آمده است دولتی جستم، وبالم آمده است

به دنبال مقامی یا بخت و اقبالی گشتم، اما در عوض، گریبان‌گیرِ رنج و وبالِ آن شدم.

نکته ادبی: دولت در ادبیات کلاسیک به معنای بخت، اقبال یا مقام است و وبال به معنای بار گران و عاقبتِ بد.

دولتی جستم، وبالم آمده است دولتی جستم، وبالم آمده است

به دنبال مقامی یا بخت و اقبالی گشتم، اما در عوض، گریبان‌گیرِ رنج و وبالِ آن شدم.

نکته ادبی: دولت در ادبیات کلاسیک به معنای بخت، اقبال یا مقام است و وبال به معنای بار گران و عاقبتِ بد.

آتشی گفتم، زبانم سوخته است

از آتشِ عشقی یا دردی سخن گفتم؛ اما همین سخن گفتن، چون آتشی زبانِ مرا سوزاند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بیانِ حقیقتِ تلخ یا عشق، خود موجبِ رنجِ گوینده می‌شود.

آتشی گفتم، زبانم سوخته است

از آتشِ عشقی یا دردی سخن گفتم؛ اما همین سخن گفتن، چون آتشی زبانِ مرا سوزاند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بیانِ حقیقتِ تلخ یا عشق، خود موجبِ رنجِ گوینده می‌شود.

آتشی گفتم، زبانم سوخته است

از آتشِ عشقی یا دردی سخن گفتم؛ اما همین سخن گفتن، چون آتشی زبانِ مرا سوزاند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بیانِ حقیقتِ تلخ یا عشق، خود موجبِ رنجِ گوینده می‌شود.

آتشی گفتم، زبانم سوخته است

از آتشِ عشقی یا دردی سخن گفتم؛ اما همین سخن گفتن، چون آتشی زبانِ مرا سوزاند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بیانِ حقیقتِ تلخ یا عشق، خود موجبِ رنجِ گوینده می‌شود.

آتشی گفتم، زبانم سوخته است

از آتشِ عشقی یا دردی سخن گفتم؛ اما همین سخن گفتن، چون آتشی زبانِ مرا سوزاند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بیانِ حقیقتِ تلخ یا عشق، خود موجبِ رنجِ گوینده می‌شود.

آتشی گفتم، زبانم سوخته است

از آتشِ عشقی یا دردی سخن گفتم؛ اما همین سخن گفتن، چون آتشی زبانِ مرا سوزاند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بیانِ حقیقتِ تلخ یا عشق، خود موجبِ رنجِ گوینده می‌شود.

آتشی گفتم، زبانم سوخته است

از آتشِ عشقی یا دردی سخن گفتم؛ اما همین سخن گفتن، چون آتشی زبانِ مرا سوزاند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بیانِ حقیقتِ تلخ یا عشق، خود موجبِ رنجِ گوینده می‌شود.

آتشی گفتم، زبانم سوخته است

از آتشِ عشقی یا دردی سخن گفتم؛ اما همین سخن گفتن، چون آتشی زبانِ مرا سوزاند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بیانِ حقیقتِ تلخ یا عشق، خود موجبِ رنجِ گوینده می‌شود.

آتشی گفتم، زبانم سوخته است

از آتشِ عشقی یا دردی سخن گفتم؛ اما همین سخن گفتن، چون آتشی زبانِ مرا سوزاند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بیانِ حقیقتِ تلخ یا عشق، خود موجبِ رنجِ گوینده می‌شود.

آتشی گفتم، زبانم سوخته است

از آتشِ عشقی یا دردی سخن گفتم؛ اما همین سخن گفتن، چون آتشی زبانِ مرا سوزاند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بیانِ حقیقتِ تلخ یا عشق، خود موجبِ رنجِ گوینده می‌شود.

آتشی گفتم، زبانم سوخته است

از آتشِ عشقی یا دردی سخن گفتم؛ اما همین سخن گفتن، چون آتشی زبانِ مرا سوزاند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بیانِ حقیقتِ تلخ یا عشق، خود موجبِ رنجِ گوینده می‌شود.

آتشی گفتم، زبانم سوخته است

از آتشِ عشقی یا دردی سخن گفتم؛ اما همین سخن گفتن، چون آتشی زبانِ مرا سوزاند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بیانِ حقیقتِ تلخ یا عشق، خود موجبِ رنجِ گوینده می‌شود.

دیده ای آتش که چون سوزد پرند دیده ای آتش که چون سوزد پرند

آیا دیده‌ای که آتش چگونه پارچه لطیف (پرند) را به سرعت خاکستر می‌کند؟ (من نیز در این آتشِ عشق/درد، چنین نابود می‌شوم).

نکته ادبی: پرند به معنای پارچه‌ای نفیس و لطیف است؛ اشاره به ظرافت و آسیب‌پذیریِ روحِ انسان.

دیده ای آتش که چون سوزد پرند دیده ای آتش که چون سوزد پرند

آیا دیده‌ای که آتش چگونه پارچه لطیف (پرند) را به سرعت خاکستر می‌کند؟ (من نیز در این آتشِ عشق/درد، چنین نابود می‌شوم).

نکته ادبی: پرند به معنای پارچه‌ای نفیس و لطیف است؛ اشاره به ظرافت و آسیب‌پذیریِ روحِ انسان.

دیده ای آتش که چون سوزد پرند دیده ای آتش که چون سوزد پرند

آیا دیده‌ای که آتش چگونه پارچه لطیف (پرند) را به سرعت خاکستر می‌کند؟ (من نیز در این آتشِ عشق/درد، چنین نابود می‌شوم).

نکته ادبی: پرند به معنای پارچه‌ای نفیس و لطیف است؛ اشاره به ظرافت و آسیب‌پذیریِ روحِ انسان.

دیده ای آتش که چون سوزد پرند دیده ای آتش که چون سوزد پرند

آیا دیده‌ای که آتش چگونه پارچه لطیف (پرند) را به سرعت خاکستر می‌کند؟ (من نیز در این آتشِ عشق/درد، چنین نابود می‌شوم).

نکته ادبی: پرند به معنای پارچه‌ای نفیس و لطیف است؛ اشاره به ظرافت و آسیب‌پذیریِ روحِ انسان.

دیده ای آتش که چون سوزد پرند دیده ای آتش که چون سوزد پرند

آیا دیده‌ای که آتش چگونه پارچه لطیف (پرند) را به سرعت خاکستر می‌کند؟ (من نیز در این آتشِ عشق/درد، چنین نابود می‌شوم).

نکته ادبی: پرند به معنای پارچه‌ای نفیس و لطیف است؛ اشاره به ظرافت و آسیب‌پذیریِ روحِ انسان.

دیده ای آتش که چون سوزد پرند دیده ای آتش که چون سوزد پرند

آیا دیده‌ای که آتش چگونه پارچه لطیف (پرند) را به سرعت خاکستر می‌کند؟ (من نیز در این آتشِ عشق/درد، چنین نابود می‌شوم).

نکته ادبی: پرند به معنای پارچه‌ای نفیس و لطیف است؛ اشاره به ظرافت و آسیب‌پذیریِ روحِ انسان.

برق محنت همچنانم سوخته است

صاعقه و برقِ محنت و رنجِ روزگار، همچنان وجودِ مرا می‌سوزاند و در خود فرو می‌برد.

نکته ادبی: برقِ محنت استعاره از دردها و سختی‌های ناگهانی و ویران‌گر است.

برق محنت همچنانم سوخته است

صاعقه و برقِ محنت و رنجِ روزگار، همچنان وجودِ مرا می‌سوزاند و در خود فرو می‌برد.

نکته ادبی: برقِ محنت استعاره از دردها و سختی‌های ناگهانی و ویران‌گر است.

برق محنت همچنانم سوخته است

صاعقه و برقِ محنت و رنجِ روزگار، همچنان وجودِ مرا می‌سوزاند و در خود فرو می‌برد.

نکته ادبی: برقِ محنت استعاره از دردها و سختی‌های ناگهانی و ویران‌گر است.

برق محنت همچنانم سوخته است

صاعقه و برقِ محنت و رنجِ روزگار، همچنان وجودِ مرا می‌سوزاند و در خود فرو می‌برد.

نکته ادبی: برقِ محنت استعاره از دردها و سختی‌های ناگهانی و ویران‌گر است.

برق محنت همچنانم سوخته است

آذرخشِ حوادث و دردها، همچنان وجود مرا در کامِ خود گرفته و سوزانده است.

نکته ادبی: برق محنت استعاره‌ای است از حوادثِ ناگوار و دردِ جانکاه که ناگهانی و ویرانگر است.

برق محنت همچنانم سوخته است

آذرخشِ حوادث و دردها، همچنان وجود مرا در کامِ خود گرفته و سوزانده است.

نکته ادبی: برق محنت استعاره‌ای است از حوادثِ ناگوار و دردِ جانکاه که ناگهانی و ویرانگر است.

برق محنت همچنانم سوخته است

آذرخشِ حوادث و دردها، همچنان وجود مرا در کامِ خود گرفته و سوزانده است.

نکته ادبی: برق محنت استعاره‌ای است از حوادثِ ناگوار و دردِ جانکاه که ناگهانی و ویرانگر است.

برق محنت همچنانم سوخته است

آذرخشِ حوادث و دردها، همچنان وجود مرا در کامِ خود گرفته و سوزانده است.

نکته ادبی: برق محنت استعاره‌ای است از حوادثِ ناگوار و دردِ جانکاه که ناگهانی و ویرانگر است.

برق محنت همچنانم سوخته است

آذرخشِ حوادث و دردها، همچنان وجود مرا در کامِ خود گرفته و سوزانده است.

نکته ادبی: برق محنت استعاره‌ای است از حوادثِ ناگوار و دردِ جانکاه که ناگهانی و ویرانگر است.

برق محنت همچنانم سوخته است

آذرخشِ حوادث و دردها، همچنان وجود مرا در کامِ خود گرفته و سوزانده است.

نکته ادبی: برق محنت استعاره‌ای است از حوادثِ ناگوار و دردِ جانکاه که ناگهانی و ویرانگر است.

برق محنت همچنانم سوخته است

آذرخشِ حوادث و دردها، همچنان وجود مرا در کامِ خود گرفته و سوزانده است.

نکته ادبی: برق محنت استعاره‌ای است از حوادثِ ناگوار و دردِ جانکاه که ناگهانی و ویرانگر است.

برق محنت همچنانم سوخته است

آذرخشِ حوادث و دردها، همچنان وجود مرا در کامِ خود گرفته و سوزانده است.

نکته ادبی: برق محنت استعاره‌ای است از حوادثِ ناگوار و دردِ جانکاه که ناگهانی و ویرانگر است.

شعر من زان سوزناک آمد که غم شعر من زان سوزناک آمد که غم

شعر من از این رو آتشین و سوزناک است که غم بر جانم نشسته است.

نکته ادبی: سوزناک آمدن اشاره به کیفیتِ متأثرکننده و پُراحساسِ سخن است.

شعر من زان سوزناک آمد که غم شعر من زان سوزناک آمد که غم

شعر من از این رو آتشین و سوزناک است که غم بر جانم نشسته است.

نکته ادبی: سوزناک آمدن اشاره به کیفیتِ متأثرکننده و پُراحساسِ سخن است.

شعر من زان سوزناک آمد که غم شعر من زان سوزناک آمد که غم

شعر من از این رو آتشین و سوزناک است که غم بر جانم نشسته است.

نکته ادبی: سوزناک آمدن اشاره به کیفیتِ متأثرکننده و پُراحساسِ سخن است.

شعر من زان سوزناک آمد که غم شعر من زان سوزناک آمد که غم

شعر من از این رو آتشین و سوزناک است که غم بر جانم نشسته است.

نکته ادبی: سوزناک آمدن اشاره به کیفیتِ متأثرکننده و پُراحساسِ سخن است.

شعر من زان سوزناک آمد که غم شعر من زان سوزناک آمد که غم

شعر من از این رو آتشین و سوزناک است که غم بر جانم نشسته است.

نکته ادبی: سوزناک آمدن اشاره به کیفیتِ متأثرکننده و پُراحساسِ سخن است.

شعر من زان سوزناک آمد که غم شعر من زان سوزناک آمد که غم

شعر من از این رو آتشین و سوزناک است که غم بر جانم نشسته است.

نکته ادبی: سوزناک آمدن اشاره به کیفیتِ متأثرکننده و پُراحساسِ سخن است.

خاطر گوهر فشانم سوخته است

ذهنِ خلاقِ من که همچون گوهر، کلماتِ ارزشمند می‌افشاند، به تمامی سوخته است.

نکته ادبی: خاطر گوهر فشان ترکیبی استعاری است برای توصیفِ ذهنی که سرشار از استعدادِ شاعری است.

خاطر گوهر فشانم سوخته است

ذهنِ خلاقِ من که همچون گوهر، کلماتِ ارزشمند می‌افشاند، به تمامی سوخته است.

نکته ادبی: خاطر گوهر فشان ترکیبی استعاری است برای توصیفِ ذهنی که سرشار از استعدادِ شاعری است.

خاطر گوهر فشانم سوخته است

ذهنِ خلاقِ من که همچون گوهر، کلماتِ ارزشمند می‌افشاند، به تمامی سوخته است.

نکته ادبی: خاطر گوهر فشان ترکیبی استعاری است برای توصیفِ ذهنی که سرشار از استعدادِ شاعری است.

خاطر گوهر فشانم سوخته است

ذهنِ خلاقِ من که همچون گوهر، کلماتِ ارزشمند می‌افشاند، به تمامی سوخته است.

نکته ادبی: خاطر گوهر فشان ترکیبی استعاری است برای توصیفِ ذهنی که سرشار از استعدادِ شاعری است.

خاطر گوهر فشانم سوخته است

ذهنِ خلاقِ من که همچون گوهر، کلماتِ ارزشمند می‌افشاند، به تمامی سوخته است.

نکته ادبی: خاطر گوهر فشان ترکیبی استعاری است برای توصیفِ ذهنی که سرشار از استعدادِ شاعری است.

خاطر گوهر فشانم سوخته است

ذهنِ خلاقِ من که همچون گوهر، کلماتِ ارزشمند می‌افشاند، به تمامی سوخته است.

نکته ادبی: خاطر گوهر فشان ترکیبی استعاری است برای توصیفِ ذهنی که سرشار از استعدادِ شاعری است.

خاطر گوهر فشانم سوخته است

ذهنِ خلاقِ من که همچون گوهر، کلماتِ ارزشمند می‌افشاند، به تمامی سوخته است.

نکته ادبی: خاطر گوهر فشان ترکیبی استعاری است برای توصیفِ ذهنی که سرشار از استعدادِ شاعری است.

خاطر گوهر فشانم سوخته است

ذهنِ خلاقِ من که همچون گوهر، کلماتِ ارزشمند می‌افشاند، به تمامی سوخته است.

نکته ادبی: خاطر گوهر فشان ترکیبی استعاری است برای توصیفِ ذهنی که سرشار از استعدادِ شاعری است.

خاطر گوهر فشانم سوخته است

ذهنِ خلاقِ من که همچون گوهر، کلماتِ ارزشمند می‌افشاند، به تمامی سوخته است.

نکته ادبی: خاطر گوهر فشان ترکیبی استعاری است برای توصیفِ ذهنی که سرشار از استعدادِ شاعری است.

خاطر گوهر فشانم سوخته است

ذهنِ خلاقِ من که همچون گوهر، کلماتِ ارزشمند می‌افشاند، به تمامی سوخته است.

نکته ادبی: خاطر گوهر فشان ترکیبی استعاری است برای توصیفِ ذهنی که سرشار از استعدادِ شاعری است.

خاطر گوهر فشانم سوخته است

ذهنِ خلاقِ من که همچون گوهر، کلماتِ ارزشمند می‌افشاند، به تمامی سوخته است.

نکته ادبی: خاطر گوهر فشان ترکیبی استعاری است برای توصیفِ ذهنی که سرشار از استعدادِ شاعری است.

خاطر گوهر فشانم سوخته است

ذهنِ خلاقِ من که همچون گوهر، کلماتِ ارزشمند می‌افشاند، به تمامی سوخته است.

نکته ادبی: خاطر گوهر فشان ترکیبی استعاری است برای توصیفِ ذهنی که سرشار از استعدادِ شاعری است.

در سخن من نایب خاقانیم در سخن من نایب خاقانیم

در عالمِ سخن و شاعری، من جانشین و نماینده‌ی خاقانی هستم.

نکته ادبی: نایب خاقانی اشاره به ادعای شاعر در کسبِ مقامِ هم‌طرازی با خاقانی شروانی دارد.

در سخن من نایب خاقانیم در سخن من نایب خاقانیم

در عالمِ سخن و شاعری، من جانشین و نماینده‌ی خاقانی هستم.

نکته ادبی: نایب خاقانی اشاره به ادعای شاعر در کسبِ مقامِ هم‌طرازی با خاقانی شروانی دارد.

در سخن من نایب خاقانیم در سخن من نایب خاقانیم

در عالمِ سخن و شاعری، من جانشین و نماینده‌ی خاقانی هستم.

نکته ادبی: نایب خاقانی اشاره به ادعای شاعر در کسبِ مقامِ هم‌طرازی با خاقانی شروانی دارد.

در سخن من نایب خاقانیم در سخن من نایب خاقانیم

در عالمِ سخن و شاعری، من جانشین و نماینده‌ی خاقانی هستم.

نکته ادبی: نایب خاقانی اشاره به ادعای شاعر در کسبِ مقامِ هم‌طرازی با خاقانی شروانی دارد.

در سخن من نایب خاقانیم در سخن من نایب خاقانیم

در عالمِ سخن و شاعری، من جانشین و نماینده‌ی خاقانی هستم.

نکته ادبی: نایب خاقانی اشاره به ادعای شاعر در کسبِ مقامِ هم‌طرازی با خاقانی شروانی دارد.

در سخن من نایب خاقانیم در سخن من نایب خاقانیم

در عالمِ سخن و شاعری، من جانشین و نماینده‌ی خاقانی هستم.

نکته ادبی: نایب خاقانی اشاره به ادعای شاعر در کسبِ مقامِ هم‌طرازی با خاقانی شروانی دارد.

آسمان زین رشک جانم سوخته است

آسمان به خاطرِ این رشک و حسادت نسبت به مرتبتِ من، جانم را سوزانده است.

نکته ادبی: آسمان در ادب کلاسیک گاه به معنای تقدیر و سرنوشتِ بدخواه به کار می‌رود.

آسمان زین رشک جانم سوخته است

آسمان به خاطرِ این رشک و حسادت نسبت به مرتبتِ من، جانم را سوزانده است.

نکته ادبی: آسمان در ادب کلاسیک گاه به معنای تقدیر و سرنوشتِ بدخواه به کار می‌رود.

آسمان زین رشک جانم سوخته است

آسمان به خاطرِ این رشک و حسادت نسبت به مرتبتِ من، جانم را سوزانده است.

نکته ادبی: آسمان در ادب کلاسیک گاه به معنای تقدیر و سرنوشتِ بدخواه به کار می‌رود.

آسمان زین رشک جانم سوخته است

آسمان به خاطرِ این رشک و حسادت نسبت به مرتبتِ من، جانم را سوزانده است.

نکته ادبی: آسمان در ادب کلاسیک گاه به معنای تقدیر و سرنوشتِ بدخواه به کار می‌رود.

آسمان زین رشک جانم سوخته است

آسمان به خاطرِ این رشک و حسادت نسبت به مرتبتِ من، جانم را سوزانده است.

نکته ادبی: آسمان در ادب کلاسیک گاه به معنای تقدیر و سرنوشتِ بدخواه به کار می‌رود.

آسمان زین رشک جانم سوخته است

آسمان به خاطرِ این رشک و حسادت نسبت به مرتبتِ من، جانم را سوزانده است.

نکته ادبی: آسمان در ادب کلاسیک گاه به معنای تقدیر و سرنوشتِ بدخواه به کار می‌رود.

آسمان زین رشک جانم سوخته است

آسمان به خاطرِ این رشک و حسادت نسبت به مرتبتِ من، جانم را سوزانده است.

نکته ادبی: آسمان در ادب کلاسیک گاه به معنای تقدیر و سرنوشتِ بدخواه به کار می‌رود.

آسمان زین رشک جانم سوخته است

آسمان به خاطرِ این رشک و حسادت نسبت به مرتبتِ من، جانم را سوزانده است.

نکته ادبی: آسمان در ادب کلاسیک گاه به معنای تقدیر و سرنوشتِ بدخواه به کار می‌رود.

آسمان زین رشک جانم سوخته است

آسمان به خاطرِ این رشک و حسادت نسبت به مرتبتِ من، جانم را سوزانده است.

نکته ادبی: آسمان در ادب کلاسیک گاه به معنای تقدیر و سرنوشتِ بدخواه به کار می‌رود.

آسمان زین رشک جانم سوخته است

آسمان به خاطرِ این رشک و حسادت نسبت به مرتبتِ من، جانم را سوزانده است.

نکته ادبی: آسمان در ادب کلاسیک گاه به معنای تقدیر و سرنوشتِ بدخواه به کار می‌رود.

آسمان زین رشک جانم سوخته است

آسمان به خاطرِ این رشک و حسادت نسبت به مرتبتِ من، جانم را سوزانده است.

نکته ادبی: آسمان در ادب کلاسیک گاه به معنای تقدیر و سرنوشتِ بدخواه به کار می‌رود.

آسمان زین رشک جانم سوخته است

آسمان به خاطرِ این رشک و حسادت نسبت به مرتبتِ من، جانم را سوزانده است.

نکته ادبی: آسمان در ادب کلاسیک گاه به معنای تقدیر و سرنوشتِ بدخواه به کار می‌رود.