دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۲۷

خاقانی
در این عهد از وفا بوئی نمانده است در این عهد از وفا بوئی نمانده است
در این عهد از وفا بوئی نمانده است در این عهد از وفا بوئی نمانده است
در این عهد از وفا بوئی نمانده است در این عهد از وفا بوئی نمانده است
در این عهد از وفا بوئی نمانده است در این عهد از وفا بوئی نمانده است
در این عهد از وفا بوئی نمانده است در این عهد از وفا بوئی نمانده است
در این عهد از وفا بوئی نمانده است در این عهد از وفا بوئی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است
به عالم آشنارویی نمانده است
جهان دست جفا بگشاد آوخ جهان دست جفا بگشاد آوخ
جهان دست جفا بگشاد آوخ جهان دست جفا بگشاد آوخ
جهان دست جفا بگشاد آوخ جهان دست جفا بگشاد آوخ
جهان دست جفا بگشاد آوخ جهان دست جفا بگشاد آوخ
جهان دست جفا بگشاد آوخ جهان دست جفا بگشاد آوخ
جهان دست جفا بگشاد آوخ جهان دست جفا بگشاد آوخ
وفا را زور بازویی نمانده است
وفا را زور بازویی نمانده است
وفا را زور بازویی نمانده است
وفا را زور بازویی نمانده است
وفا را زور بازویی نمانده است
وفا را زور بازویی نمانده است
وفا را زور بازویی نمانده است
وفا را زور بازویی نمانده است
وفا را زور بازویی نمانده است
وفا را زور بازویی نمانده است
وفا را زور بازویی نمانده است
وفا را زور بازویی نمانده است
چه آتش سوخت بستان وفا را چه آتش سوخت بستان وفا را
چه آتش سوخت بستان وفا را چه آتش سوخت بستان وفا را
چه آتش سوخت بستان وفا را چه آتش سوخت بستان وفا را
چه آتش سوخت بستان وفا را چه آتش سوخت بستان وفا را
چه آتش سوخت بستان وفا را چه آتش سوخت بستان وفا را
چه آتش سوخت بستان وفا را چه آتش سوخت بستان وفا را
که از خشک و ترش بویی نمانده است
که از خشک و ترش بویی نمانده است
که از خشک و ترش بویی نمانده است
که از خشک و ترش بویی نمانده است
که از خشک و ترش بویی نمانده است
که از خشک و ترش بویی نمانده است
که از خشک و ترش بویی نمانده است
که از خشک و ترش بویی نمانده است
که از خشک و ترش بویی نمانده است
که از خشک و ترش بویی نمانده است
که از خشک و ترش بویی نمانده است
که از خشک و ترش بویی نمانده است
فلک جائی به موی آویخت جانم فلک جائی به موی آویخت جانم
فلک جائی به موی آویخت جانم فلک جائی به موی آویخت جانم
فلک جائی به موی آویخت جانم فلک جائی به موی آویخت جانم
فلک جائی به موی آویخت جانم فلک جائی به موی آویخت جانم
فلک جائی به موی آویخت جانم فلک جائی به موی آویخت جانم
فلک جائی به موی آویخت جانم فلک جائی به موی آویخت جانم
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
کز آنجا تا اجل مویی نمانده است
به که نالم که اندر نسل آدم به که نالم که اندر نسل آدم
به که نالم که اندر نسل آدم به که نالم که اندر نسل آدم
به که نالم که اندر نسل آدم به که نالم که اندر نسل آدم
به که نالم که اندر نسل آدم به که نالم که اندر نسل آدم
به که نالم که اندر نسل آدم به که نالم که اندر نسل آدم
به که نالم که اندر نسل آدم به که نالم که اندر نسل آدم
بدیدم آدمی خویی نمانده است
بدیدم آدمی خویی نمانده است
بدیدم آدمی خویی نمانده است
بدیدم آدمی خویی نمانده است
بدیدم آدمی خویی نمانده است
بدیدم آدمی خویی نمانده است
بدیدم آدمی خویی نمانده است
بدیدم آدمی خویی نمانده است
بدیدم آدمی خویی نمانده است
بدیدم آدمی خویی نمانده است
بدیدم آدمی خویی نمانده است
بدیدم آدمی خویی نمانده است
نظر بردار خاقانی ز دونان نظر بردار خاقانی ز دونان
نظر بردار خاقانی ز دونان نظر بردار خاقانی ز دونان
نظر بردار خاقانی ز دونان نظر بردار خاقانی ز دونان
نظر بردار خاقانی ز دونان نظر بردار خاقانی ز دونان
نظر بردار خاقانی ز دونان نظر بردار خاقانی ز دونان
نظر بردار خاقانی ز دونان نظر بردار خاقانی ز دونان
جگر میخور که دلجویی نمانده است
جگر میخور که دلجویی نمانده است
جگر میخور که دلجویی نمانده است
جگر میخور که دلجویی نمانده است
جگر میخور که دلجویی نمانده است
جگر میخور که دلجویی نمانده است
جگر میخور که دلجویی نمانده است
جگر میخور که دلجویی نمانده است
جگر میخور که دلجویی نمانده است
جگر میخور که دلجویی نمانده است
جگر میخور که دلجویی نمانده است
جگر میخور که دلجویی نمانده است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

در این عهد از وفا بوئی نمانده است در این عهد از وفا بوئی نمانده است

در این روزگار، حتی کمترین نشانه و اثری از وفاداری باقی نمانده است.

نکته ادبی: واژه «عهد» در اینجا به معنای زمانه و روزگار است و «بو» استعاره از کمترین اثر یا نشانه است.

در این عهد از وفا بوئی نمانده است در این عهد از وفا بوئی نمانده است

در این روزگار، حتی کمترین نشانه و اثری از وفاداری باقی نمانده است.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداری عهد و پیمان میان انسان‌ها.

در این عهد از وفا بوئی نمانده است در این عهد از وفا بوئی نمانده است

در این روزگار، حتی کمترین نشانه و اثری از وفاداری باقی نمانده است.

نکته ادبی: ساختار جملگی بیانگر یأس شاعر از محیط پیرامونی است.

در این عهد از وفا بوئی نمانده است در این عهد از وفا بوئی نمانده است

در این روزگار، حتی کمترین نشانه و اثری از وفاداری باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر قطعیت وقوع فقدان اخلاقی.

در این عهد از وفا بوئی نمانده است در این عهد از وفا بوئی نمانده است

در این روزگار، حتی کمترین نشانه و اثری از وفاداری باقی نمانده است.

نکته ادبی: نفی وجودِ «بو» نشان‌دهنده محو کاملِ ماهیتِ وفاست.

در این عهد از وفا بوئی نمانده است در این عهد از وفا بوئی نمانده است

در این روزگار، حتی کمترین نشانه و اثری از وفاداری باقی نمانده است.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «در این عهد» برای محدود کردن دایره شمولِ بی‌وفایی به زمانه حال.

به عالم آشنارویی نمانده است

در کل این عالم و دنیا، دیگر هیچ چهره آشنا و دوست‌داشتنی و قابل اعتمادی باقی نمانده است.

نکته ادبی: آشنارویی کنایه از دوست و همدم صادق است.

به عالم آشنارویی نمانده است

در کل این عالم و دنیا، دیگر هیچ چهره آشنا و دوست‌داشتنی و قابل اعتمادی باقی نمانده است.

نکته ادبی: تأکید بر غربت و تنهایی شاعر در میان انسان‌ها.

به عالم آشنارویی نمانده است

در کل این عالم و دنیا، دیگر هیچ چهره آشنا و دوست‌داشتنی و قابل اعتمادی باقی نمانده است.

نکته ادبی: «عالم» اینجا در معنای کلِ هستی و جامعه بشری به کار رفته است.

به عالم آشنارویی نمانده است

در کل این عالم و دنیا، دیگر هیچ چهره آشنا و دوست‌داشتنی و قابل اعتمادی باقی نمانده است.

نکته ادبی: بیانگر حسِ بیگانگیِ شاعر با مردم زمانه.

به عالم آشنارویی نمانده است

در کل این عالم و دنیا، دیگر هیچ چهره آشنا و دوست‌داشتنی و قابل اعتمادی باقی نمانده است.

نکته ادبی: تغییر محور از انتزاع (وفا) به عینیات (آشنا).

به عالم آشنارویی نمانده است

در کل این عالم و دنیا، دیگر هیچ چهره آشنا و دوست‌داشتنی و قابل اعتمادی باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر وسعت بی‌وفایی.

به عالم آشنارویی نمانده است

در کل این عالم و دنیا، دیگر هیچ چهره آشنا و دوست‌داشتنی و قابل اعتمادی باقی نمانده است.

نکته ادبی: بیانگر عمقِ انزوا و تنهاییِ عاطفی.

به عالم آشنارویی نمانده است

در کل این عالم و دنیا، دیگر هیچ چهره آشنا و دوست‌داشتنی و قابل اعتمادی باقی نمانده است.

نکته ادبی: ساختار اسمیِ «آشنارویی» ابداعی شاعرانه برای ترسیمِ دوست‌ِ صمیمی است.

به عالم آشنارویی نمانده است

در کل این عالم و دنیا، دیگر هیچ چهره آشنا و دوست‌داشتنی و قابل اعتمادی باقی نمانده است.

نکته ادبی: تداومِ فضای سوگ‌مندانه.

به عالم آشنارویی نمانده است

در کل این عالم و دنیا، دیگر هیچ چهره آشنا و دوست‌داشتنی و قابل اعتمادی باقی نمانده است.

نکته ادبی: نفیِ «آشنارویی» تأکید بر فضای سرد اجتماعی است.

به عالم آشنارویی نمانده است

در کل این عالم و دنیا، دیگر هیچ چهره آشنا و دوست‌داشتنی و قابل اعتمادی باقی نمانده است.

نکته ادبی: تأکید مجدد بر بی‌اعتمادی.

به عالم آشنارویی نمانده است

در کل این عالم و دنیا، دیگر هیچ چهره آشنا و دوست‌داشتنی و قابل اعتمادی باقی نمانده است.

نکته ادبی: پایانِ سلسله ابیاتِ مربوط به تنهایی.

جهان دست جفا بگشاد آوخ جهان دست جفا بگشاد آوخ

آه و افسوس که دنیا دست به ستمگری و بی‌عدالتی گشوده است.

نکته ادبی: «آوخ» شبه‌جمله‌ای برای ابراز تأسف و اندوه عمیق است.

جهان دست جفا بگشاد آوخ جهان دست جفا بگشاد آوخ

آه و افسوس که دنیا دست به ستمگری و بی‌عدالتی گشوده است.

نکته ادبی: استفاده از «جهان» به عنوان فاعلی که ستم را روا می‌دارد.

جهان دست جفا بگشاد آوخ جهان دست جفا بگشاد آوخ

آه و افسوس که دنیا دست به ستمگری و بی‌عدالتی گشوده است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ جهان به عنوان موجودی کنش‌مند (شخصیت‌بخشی).

جهان دست جفا بگشاد آوخ جهان دست جفا بگشاد آوخ

آه و افسوس که دنیا دست به ستمگری و بی‌عدالتی گشوده است.

نکته ادبی: استعاره از گشودن دست، به معنای آغاز ستمگری است.

جهان دست جفا بگشاد آوخ جهان دست جفا بگشاد آوخ

آه و افسوس که دنیا دست به ستمگری و بی‌عدالتی گشوده است.

نکته ادبی: حالتِ فاعلی برای جهان نشان‌دهنده تقدیرگراییِ شاعر است.

جهان دست جفا بگشاد آوخ جهان دست جفا بگشاد آوخ

آه و افسوس که دنیا دست به ستمگری و بی‌عدالتی گشوده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر شکایت از فلک و روزگار.

وفا را زور بازویی نمانده است

وفاداری چنان ضعیف شده است که دیگر قدرت و توانایی برای دفاع از خود ندارد.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به وفا که گویی موجودی ناتوان است.

وفا را زور بازویی نمانده است

وفاداری چنان ضعیف شده است که دیگر قدرت و توانایی برای دفاع از خود ندارد.

نکته ادبی: کنایه از بی‌پناه ماندن فضیلت و اخلاق.

وفا را زور بازویی نمانده است

وفاداری چنان ضعیف شده است که دیگر قدرت و توانایی برای دفاع از خود ندارد.

نکته ادبی: عبارت «زور بازویی» استعاره از توانمندی و قدرتِ مقابله است.

وفا را زور بازویی نمانده است

وفاداری چنان ضعیف شده است که دیگر قدرت و توانایی برای دفاع از خود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر ناتوانیِ مفاهیمِ انتزاعی در برابرِ واقعیتِ تلخِ زمانه.

وفا را زور بازویی نمانده است

وفاداری چنان ضعیف شده است که دیگر قدرت و توانایی برای دفاع از خود ندارد.

نکته ادبی: ساختار نحوی ساده و روان برای رساندن پیامی عمیق.

وفا را زور بازویی نمانده است

وفاداری چنان ضعیف شده است که دیگر قدرت و توانایی برای دفاع از خود ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ این مفهوم به دلیل اهمیتِ آن در فلسفه شعریِ نویسنده.

وفا را زور بازویی نمانده است

وفاداری چنان ضعیف شده است که دیگر قدرت و توانایی برای دفاع از خود ندارد.

نکته ادبی: مظلومیتِ وفا در کلام شاعر به خوبی مشهود است.

وفا را زور بازویی نمانده است

وفاداری چنان ضعیف شده است که دیگر قدرت و توانایی برای دفاع از خود ندارد.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ ارزش‌های اخلاقی.

وفا را زور بازویی نمانده است

وفاداری چنان ضعیف شده است که دیگر قدرت و توانایی برای دفاع از خود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر شکستِ ارزش‌ها.

وفا را زور بازویی نمانده است

وفاداری چنان ضعیف شده است که دیگر قدرت و توانایی برای دفاع از خود ندارد.

نکته ادبی: دردِ دل شاعر با مخاطب.

وفا را زور بازویی نمانده است

وفاداری چنان ضعیف شده است که دیگر قدرت و توانایی برای دفاع از خود ندارد.

نکته ادبی: ادامه روندِ ابیاتِ قبلی در تبیینِ زوال اخلاقی.

وفا را زور بازویی نمانده است

وفاداری چنان ضعیف شده است که دیگر قدرت و توانایی برای دفاع از خود ندارد.

نکته ادبی: پایانِ بخشی که وفاداری را به ناتوانی توصیف می‌کند.

چه آتش سوخت بستان وفا را چه آتش سوخت بستان وفا را

چه آتش سوزان و بنیان‌کنی، باغ وفاداری را خاکستر کرد؟

نکته ادبی: «بستان وفا» استعاره از جایگاهِ رشد و پرورشِ عواطف و وفاداری است.

چه آتش سوخت بستان وفا را چه آتش سوخت بستان وفا را

چه آتش سوزان و بنیان‌کنی، باغ وفاداری را خاکستر کرد؟

نکته ادبی: پرسش انکاری که نشان‌دهنده حجم بالای فاجعه است.

چه آتش سوخت بستان وفا را چه آتش سوخت بستان وفا را

چه آتش سوزان و بنیان‌کنی، باغ وفاداری را خاکستر کرد؟

نکته ادبی: استعاره از حوادثِ روزگار به آتش.

چه آتش سوخت بستان وفا را چه آتش سوخت بستان وفا را

چه آتش سوزان و بنیان‌کنی، باغ وفاداری را خاکستر کرد؟

نکته ادبی: تأکید بر ویران‌گریِ زمانه.

چه آتش سوخت بستان وفا را چه آتش سوخت بستان وفا را

چه آتش سوزان و بنیان‌کنی، باغ وفاداری را خاکستر کرد؟

نکته ادبی: استفاده از «چه» برای ابرازِ حیرت و تأسف شدید.

چه آتش سوخت بستان وفا را چه آتش سوخت بستان وفا را

چه آتش سوزان و بنیان‌کنی، باغ وفاداری را خاکستر کرد؟

نکته ادبی: تصویرسازیِ سوختنِ باغ که استعاره از نابودیِ کامل است.

که از خشک و ترش بویی نمانده است

که دیگر از آن، هیچ چیزی، نه از خوبان و نه از بدان، اثری باقی نمانده است.

نکته ادبی: «خشک و تر» کنایه از همگان و همه چیز است (همه آحاد جامعه).

که از خشک و ترش بویی نمانده است

که دیگر از آن، هیچ چیزی، نه از خوبان و نه از بدان، اثری باقی نمانده است.

نکته ادبی: گستردگیِ دامنه ویرانی تا همه ابعادِ جامعه.

که از خشک و ترش بویی نمانده است

که دیگر از آن، هیچ چیزی، نه از خوبان و نه از بدان، اثری باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ نفی برای تأکید بر پوچیِ کاملِ وضعیت.

که از خشک و ترش بویی نمانده است

که دیگر از آن، هیچ چیزی، نه از خوبان و نه از بدان، اثری باقی نمانده است.

نکته ادبی: استفاده از «بویی نمانده است» مجدداً برای اشاره به نابودی.

که از خشک و ترش بویی نمانده است

که دیگر از آن، هیچ چیزی، نه از خوبان و نه از بدان، اثری باقی نمانده است.

نکته ادبی: تأکید بر فراگیریِ این فقدان.

که از خشک و ترش بویی نمانده است

که دیگر از آن، هیچ چیزی، نه از خوبان و نه از بدان، اثری باقی نمانده است.

نکته ادبی: پیوندِ منطقی با بیتِ قبل (آتش).

که از خشک و ترش بویی نمانده است

که دیگر از آن، هیچ چیزی، نه از خوبان و نه از بدان، اثری باقی نمانده است.

نکته ادبی: نشان‌دهنده یأسِ کاملِ شاعر.

که از خشک و ترش بویی نمانده است

که دیگر از آن، هیچ چیزی، نه از خوبان و نه از بدان، اثری باقی نمانده است.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ کلام با تأکید بر ویرانیِ مطلق.

که از خشک و ترش بویی نمانده است

همه چیز در این دنیا، چه خوب و چه بد، اصالت و طراوت و فایده‌اش را از دست داده است و دیگر هیچ بهره‌ای از خیر و خوبی در آن باقی نمانده است.

نکته ادبی: عبارت خشک و تر کنایه از همه چیز یا تمام کائنات است.

که از خشک و ترش بویی نمانده است

از همه چیز این جهان (چه خشک و چه تر) دیگر هیچ بویی از خیر، طراوت و حقیقت باقی نمانده است.

نکته ادبی: ترکیب 'خشک و تر' در اینجا کنایه از همه موجودات و پدیده‌های جهان است.

که از خشک و ترش بویی نمانده است

از تمام هستی و موجودات این عالم، دیگر نشانی از اصالت و بویی از حیاتِ معنوی باقی نمانده است.

نکته ادبی: فعل 'نمانده است' بر استمرارِ زوال تاکید دارد.

که از خشک و ترش بویی نمانده است

جهان به قدری از حقیقت تهی شده که گویی از هیچ‌کدام از اجزای آن (خشک و تر) اثری باقی نمانده است.

نکته ادبی: حرف 'که' در ابتدای بیت نشان‌دهنده‌ی تداومِ بیانِ یک حالِ درونی است.

که از خشک و ترش بویی نمانده است

دیگر در این عالم نه در خشک‌سالی‌ها و نه در فراوانی‌ها، بویی از انسانیت و خیر به مشام نمی‌رسد.

نکته ادبی: استفاده از 'خشک و تر' نوعی مبالغه برای شمولِ کلِ جهان است.

فلک جائی به موی آویخت جانم فلک جائی به موی آویخت جانم

روزگار مرا به چنان بن‌بست و شرایط خطرناکی انداخته که گویی جانم با مویی باریک آویزان است و هر آن ممکن است سقوط کند.

نکته ادبی: کنایه از شدتِ ضعف و ناپایداریِ وضعیتِ زیستیِ انسان در برابر تقدیر.

فلک جائی به موی آویخت جانم فلک جائی به موی آویخت جانم

فلک یا همان سرنوشت، جان مرا در وضعیتی بسیار شکننده قرار داده که گویی تنها به یک مو بند است.

نکته ادبی: واژه 'موی' نماد نهایتِ باریکی، ضعف و نزدیک بودنِ فاجعه است.

فلک جائی به موی آویخت جانم فلک جائی به موی آویخت جانم

تقدیر، جایگاهی برای من رقم زده که هستی‌ام همچون تاری مو، به مویی آویخته است.

نکته ادبی: تکرارِ فعل 'آویختن' بارِ دراماتیکِ سنگینی به بیت می‌دهد.

فلک جائی به موی آویخت جانم فلک جائی به موی آویخت جانم

در این گیرودارِ حوادث، آسمان و بخت، جانِ مرا چنان آویزان کرده‌اند که گویی به لرزان‌ترین شکل ممکن به هستی چسبیده‌ام.

نکته ادبی: حذفِ مفعولِ غیرمستقیم در 'جانم' بر شخصی بودنِ این رنج تأکید دارد.

فلک جائی به موی آویخت جانم فلک جائی به موی آویخت جانم

آوارگی و رنجِ تقدیر مرا به جایی کشانده که جانم در تعلیقی ترسناک به مویی بند است.

نکته ادبی: تکرار واژه‌ها برای تأکید بر اضطرابِ وجودی است.

فلک جائی به موی آویخت جانم فلک جائی به موی آویخت جانم

بخت بد، مرا در جایگاهی قرار داده که جان و هستی‌ام به تاری مو آویزان است و هیچ تکیه‌گاهی ندارم.

نکته ادبی: فعل 'آویختن' نشان‌دهنده نبودِ اراده در برابر جبرِ فلک است.

کز آنجا تا اجل مویی نمانده است

از آن نقطه‌ی اوجِ خطری که در آن هستم تا لحظه‌ی مرگ، فاصله‌ای به اندازه یک تار مو باقی نمانده است.

نکته ادبی: تداومِ استعاره 'موی'؛ این بار برای بیانِ نزدیکیِ زمانِ مرگ.

کز آنجا تا اجل مویی نمانده است

فاصله‌ی من تا مرگ بسیار اندک است؛ گویی تنها به اندازه تار مویی تا نیستی فاصله دارم.

نکته ادبی: واژه 'اجل' به معنای مرگِ محتوم و زمانِ پایان‌یافته است.

کز آنجا تا اجل مویی نمانده است

آن‌قدر به نیستی و مرگ نزدیک شده‌ام که دیگر هیچ فاصله‌ای نمانده است.

نکته ادبی: حرف 'کز' (که از) به تعلیلِ موقعیتِ پیشین می‌پردازد.

کز آنجا تا اجل مویی نمانده است

تا لحظه‌ی فرارسیدنِ مرگ، تنها به اندازه باریکیِ یک مو فاصله است و بس.

نکته ادبی: استفاده از 'مویی' در مقابل 'اجل' تقابلِ صوریِ ظرافت و قاطعیت است.

کز آنجا تا اجل مویی نمانده است

مرگ به من بسیار نزدیک شده است و دیگر هیچ گشایش یا فرصتی برای حیات باقی نمانده است.

نکته ادبی: در اینجا 'مویی' به معنای کوچک‌ترین واحدِ فاصله است.

کز آنجا تا اجل مویی نمانده است

از آن شرایطِ بحرانی تا مرگ، دیگر حتی به اندازه مویی فاصله نیست و من در آستانه‌ی آن هستم.

نکته ادبی: تکرارِ 'مویی' تأکید بر تنگیِ وقت دارد.

کز آنجا تا اجل مویی نمانده است

زمانِ مرگ فرارسیده و تنها به اندازه یک مو تا آن لحظه باقی مانده است.

نکته ادبی: ایجاز و فشردگی در کلام که نشان‌دهنده شتابِ زمان است.

کز آنجا تا اجل مویی نمانده است

هر لحظه ممکن است مرگ مرا در رباید، چرا که دیگر فاصله‌ای نمانده است.

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ مرگ به عنوان مقصدی بسیار نزدیک.

کز آنجا تا اجل مویی نمانده است

دیگر نه جای درنگ است و نه امیدی، چرا که تا پایانِ کار (اجل) فاصله‌ای نیست.

نکته ادبی: واژگانِ کهنِ متن مانند 'اجل' لحنی حماسی و تلخ به کلام بخشیده است.

کز آنجا تا اجل مویی نمانده است

گویی مرگ در یک‌قدمیِ من است و تنها به اندازه تار مویی تا آن فاصله دارم.

نکته ادبی: نفیِ فاصله در اینجا نشان‌دهنده‌ی تسلیمِ شاعر است.

کز آنجا تا اجل مویی نمانده است

هیچ‌چیز میان من و اجل حائل نیست، مگر مویی که آن هم در حال از بین رفتن است.

نکته ادبی: دقت در شمارشِ فاصله که به استیصالِ شاعر دلالت دارد.

کز آنجا تا اجل مویی نمانده است

از آنجا که هستم تا مرگ، هیچ مانعی یا فاصله‌ای باقی نمانده است.

نکته ادبی: ایجاز در کلام شاعر برای القایِ حسِ اضطرار.

به که نالم که اندر نسل آدم به که نالم که اندر نسل آدم

از درد و رنجِ خود به چه کسی شکایت ببرم؟ چرا که در تمامِ نسلِ آدمیزاد، کسی را نیافتم که شایسته‌ی هم‌دردی باشد.

نکته ادبی: شروع با استفهام انکاری برای نشان دادنِ عمقِ تنهایی.

به که نالم که اندر نسل آدم به که نالم که اندر نسل آدم

شکایتِ خود را نزدِ که ببرم؟ در میانِ انسان‌ها دیگر کسی که بویی از انسانیت برده باشد، یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: واژه 'نسل آدم' بر گستردگیِ دامنهِ نقدِ شاعر دلالت دارد.

به که نالم که اندر نسل آدم به که نالم که اندر نسل آدم

درد و غم خود را برای چه کسی بازگو کنم؟ که در تمامِ فرزندانِ آدم، کسی پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: بیانِ ناامیدی از هم‌نوع.

به که نالم که اندر نسل آدم به که نالم که اندر نسل آدم

به که نالم؟ چرا که در نسلِ آدم، کسی که گوشِ شنوا داشته باشد نمانده است.

نکته ادبی: کنایه از نبودِ غمخوار.

به که نالم که اندر نسل آدم به که نالم که اندر نسل آدم

از که یاری بجویم؟ چرا که در میان تمامِ آدمیان، دیگر خوی و خصلت انسانی نمی‌بینم.

نکته ادبی: استفاده از 'نالم' به معنای دادخواهی و بیانِ رنج است.

به که نالم که اندر نسل آدم به که نالم که اندر نسل آدم

شکایت به که ببرم؟ که در نسلِ آدم، کسی لایقِ شکوه نیست.

نکته ادبی: تأکید بر قطعِ امید از همنوعان.

بدیدم آدمی خویی نمانده است

به هر که نگریستم، دیدم که دیگر هیچ خوی و خصلتِ انسانی در وجودِ مردمان باقی نمانده است.

نکته ادبی: 'آدمی‌خویی' مرکبی است که به ویژگی‌های مثبتِ انسانی مانند مروت اشاره دارد.

بدیدم آدمی خویی نمانده است

در میان مردم گشتم و دیدم که انسانیت و خصلت‌های نیکِ بشری از میان رفته است.

نکته ادبی: فعل 'بدیدم' بر تجربه شخصی و درونیِ شاعر تأکید دارد.

بدیدم آدمی خویی نمانده است

من در میان مردم دیدم که خوی انسانی مرده است و دیگر وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرار 'نمانده است' نشان از قطعیتِ ناامیدی دارد.

بدیدم آدمی خویی نمانده است

جست‌وجو کردم و دریافتم که در میان آدمیان، نشانی از خویِ انسانی نیست.

نکته ادبی: تأکید بر نبودنِ خویِ انسانی.

بدیدم آدمی خویی نمانده است

هر چه نگریستم، دیدم که خصلت‌های پسندیده‌ی انسانی در مردمان نیست.

نکته ادبی: واژه 'خوی' به معنای عادت و خصلتِ درونی است.

بدیدم آدمی خویی نمانده است

انسانیت و خویِ آدمی از بین رفته و دیگر اثری از آن ندیدم.

نکته ادبی: سادگی در بیانِ یک حقیقتِ تلخِ اجتماعی.

بدیدم آدمی خویی نمانده است

خویِ آدمی‌وار در مردمان نیست و این را به چشم دیدم.

نکته ادبی: عینیت بخشیدن به مشاهداتِ درونی.

بدیدم آدمی خویی نمانده است

در این نسل، دیگر خصلت‌های انسانی را مشاهده نکردم.

نکته ادبی: اشاره به انحطاطِ اخلاقیِ جامعه.

بدیدم آدمی خویی نمانده است

مشاهده کردم که خویِ انسانی در میان مردم نمانده است.

نکته ادبی: استفاده از افعالِ گذشته برای گزارشِ مشاهدات.

بدیدم آدمی خویی نمانده است

دریافتم که خویِ آدمی در هیچ‌کس باقی نیست.

نکته ادبی: نفیِ مطلقِ خویِ انسانی.

بدیدم آدمی خویی نمانده است

دیگر در آدمیان خویِ انسانی سراغ ندارم و ندیدم.

نکته ادبی: بیانِ ناامیدی درونی.

بدیدم آدمی خویی نمانده است

به چشم دیدم که انسانیت در این نسل به پایان رسیده است.

نکته ادبی: تأکید بر زوالِ اخلاقی.

نظر بردار خاقانی ز دونان نظر بردار خاقانی ز دونان

ای خاقانی! چشم از انسان‌های دون‌مایه و پست بردار و به آنان امید نبند.

نکته ادبی: خطاب به خود (تخلص) برای خویشتن‌داری و نهی از دلبستگی.

نظر بردار خاقانی ز دونان نظر بردار خاقانی ز دونان

خاقانی، چشمِ طمع و انتظار را از آدم‌های فرومایه بپوشان.

نکته ادبی: واژه 'دونان' به معنای پست‌طینتان و فرومایگان است.

نظر بردار خاقانی ز دونان نظر بردار خاقانی ز دونان

دیگر از دونان چیزی مخواه و نظر از آنان بگردان.

نکته ادبی: فعل 'نظر بردار' کنایه از قطعِ امید و بی‌اعتنایی است.

نظر بردار خاقانی ز دونان نظر بردار خاقانی ز دونان

خاقانی، دیگر به مردم پست چشم مدوز و از آنان رو بگردان.

نکته ادبی: خطابِ شاعر به خودش برای تقویتِ اراده.

نظر بردار خاقانی ز دونان نظر بردار خاقانی ز دونان

چشم از دونان بربند که چیزی در آن‌ها نخواهی یافت.

نکته ادبی: توصیه به گوشه‌گیری و بی‌اعتنایی به مردم.

نظر بردار خاقانی ز دونان نظر بردار خاقانی ز دونان

ای خاقانی، نگاهِ خود را از فرومایگان بگیر.

نکته ادبی: تخلص 'خاقانی' به عنوانِ ضمیرِ اول شخص عمل می‌کند.

جگر میخور که دلجویی نمانده است

رنج و غمِ درونی خود را تحمل کن (جگر بخور) که دیگر کسی نیست که دلت را بشوید یا غمخوارت باشد.

نکته ادبی: کنایه از صبر و تحملِ دردِ تنهایی.

جگر میخور که دلجویی نمانده است

غم بخور و رنجِ خود را صبورانه تحمل کن، زیرا دیگر دلجویی باقی نمانده است.

نکته ادبی: 'جگر خوردن' استعاره از سوختن و ساختن در غم است.

جگر میخور که دلجویی نمانده است

به جایِ امید بستن به دیگران، رنجِ خویش را تحمل کن که کسی یارایِ دلجویی ندارد.

نکته ادبی: تقابلِ 'جگر خوردن' با 'دلجویی'.

جگر میخور که دلجویی نمانده است

دردِ خود را فرو ببر و صبور باش، که دیگر کسی نیست که غمخوارِ تو باشد.

نکته ادبی: پایانی قاطع و حزن‌انگیز بر کلِ سخن.

جگر میخور که دلجویی نمانده است

از شدت غم و رنج، چاره‌ای جز تحمل کردن نداری، چرا که دیگر کسی نیست که غمخوار تو باشد و دلت را آرام کند.

نکته ادبی: جگر خوردن کنایه‌ای از تحمل رنج و غصه خوردن است و دلجویی به معنای آرامش دادن و التیام بخشیدن به غم است.

جگر میخور که دلجویی نمانده است

از شدت غم و رنج، چاره‌ای جز تحمل کردن نداری، چرا که دیگر کسی نیست که غمخوار تو باشد و دلت را آرام کند.

نکته ادبی: جگر خوردن کنایه‌ای از تحمل رنج و غصه خوردن است و دلجویی به معنای آرامش دادن و التیام بخشیدن به غم است.

جگر میخور که دلجویی نمانده است

از شدت غم و رنج، چاره‌ای جز تحمل کردن نداری، چرا که دیگر کسی نیست که غمخوار تو باشد و دلت را آرام کند.

نکته ادبی: جگر خوردن کنایه‌ای از تحمل رنج و غصه خوردن است و دلجویی به معنای آرامش دادن و التیام بخشیدن به غم است.

جگر میخور که دلجویی نمانده است

از شدت غم و رنج، چاره‌ای جز تحمل کردن نداری، چرا که دیگر کسی نیست که غمخوار تو باشد و دلت را آرام کند.

نکته ادبی: جگر خوردن کنایه‌ای از تحمل رنج و غصه خوردن است و دلجویی به معنای آرامش دادن و التیام بخشیدن به غم است.

جگر میخور که دلجویی نمانده است

از شدت غم و رنج، چاره‌ای جز تحمل کردن نداری، چرا که دیگر کسی نیست که غمخوار تو باشد و دلت را آرام کند.

نکته ادبی: جگر خوردن کنایه‌ای از تحمل رنج و غصه خوردن است و دلجویی به معنای آرامش دادن و التیام بخشیدن به غم است.

جگر میخور که دلجویی نمانده است

از شدت غم و رنج، چاره‌ای جز تحمل کردن نداری، چرا که دیگر کسی نیست که غمخوار تو باشد و دلت را آرام کند.

نکته ادبی: جگر خوردن کنایه‌ای از تحمل رنج و غصه خوردن است و دلجویی به معنای آرامش دادن و التیام بخشیدن به غم است.

جگر میخور که دلجویی نمانده است

از شدت غم و رنج، چاره‌ای جز تحمل کردن نداری، چرا که دیگر کسی نیست که غمخوار تو باشد و دلت را آرام کند.

نکته ادبی: جگر خوردن کنایه‌ای از تحمل رنج و غصه خوردن است و دلجویی به معنای آرامش دادن و التیام بخشیدن به غم است.

جگر میخور که دلجویی نمانده است

از شدت غم و رنج، چاره‌ای جز تحمل کردن نداری، چرا که دیگر کسی نیست که غمخوار تو باشد و دلت را آرام کند.

نکته ادبی: جگر خوردن کنایه‌ای از تحمل رنج و غصه خوردن است و دلجویی به معنای آرامش دادن و التیام بخشیدن به غم است.