دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۲۶

خاقانی
آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست
آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست
آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست
آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست
آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست
آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست
محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست
محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست
محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست
محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست
محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست
محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست
محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست
محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست
محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست
محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست
محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست
محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست
بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند
بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند
بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند
بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند
بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند
بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند
وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست
وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست
وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست
وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست
وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست
وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست
وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست
وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست
وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست
وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست
وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست
وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست
جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر
جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر
جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر
جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر
جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر
جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر
پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست
پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست
پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست
پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست
پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست
پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست
پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست
پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست
پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست
پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست
پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست
پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست
هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق
هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق
هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق
هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق
هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق
هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق
تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست
تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست
تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست
تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست
تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست
تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست
تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست
تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست
تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست
تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست
تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست
تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست
در کار عشق دیده مرا پایمرد بود در کار عشق دیده مرا پایمرد بود
در کار عشق دیده مرا پایمرد بود در کار عشق دیده مرا پایمرد بود
در کار عشق دیده مرا پایمرد بود در کار عشق دیده مرا پایمرد بود
در کار عشق دیده مرا پایمرد بود در کار عشق دیده مرا پایمرد بود
در کار عشق دیده مرا پایمرد بود در کار عشق دیده مرا پایمرد بود
در کار عشق دیده مرا پایمرد بود در کار عشق دیده مرا پایمرد بود
هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست
هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست
هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست
هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست
هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست
هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست
هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست
هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست
هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست
هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست
هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست
هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست
دل یاد کرد یار فراموش کی کند دل یاد کرد یار فراموش کی کند
دل یاد کرد یار فراموش کی کند دل یاد کرد یار فراموش کی کند
دل یاد کرد یار فراموش کی کند دل یاد کرد یار فراموش کی کند
دل یاد کرد یار فراموش کی کند دل یاد کرد یار فراموش کی کند
دل یاد کرد یار فراموش کی کند دل یاد کرد یار فراموش کی کند
دل یاد کرد یار فراموش کی کند دل یاد کرد یار فراموش کی کند
در خون نشستن من ازین یاکرد خاست
در خون نشستن من ازین یاکرد خاست
در خون نشستن من ازین یاکرد خاست
در خون نشستن من ازین یاکرد خاست
در خون نشستن من ازین یاکرد خاست
در خون نشستن من ازین یاکرد خاست
در خون نشستن من ازین یاکرد خاست
در خون نشستن من ازین یاکرد خاست
در خون نشستن من ازین یاکرد خاست
در خون نشستن من ازین یاکرد خاست
در خون نشستن من ازین یاکرد خاست
در خون نشستن من ازین یاکرد خاست
دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر
دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر
دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر
دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر
دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر
دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر
دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست
دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست
دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست
دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست
دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست
دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست
دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست
دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست
دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست
دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست
دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست
دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست
دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت
دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت
دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت
دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت
دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت
دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت
این کناپائی از فلک تیزگرد خاست
این کناپائی از فلک تیزگرد خاست
این کناپائی از فلک تیزگرد خاست
این کناپائی از فلک تیزگرد خاست
این کناپائی از فلک تیزگرد خاست
این کناپائی از فلک تیزگرد خاست
این کناپائی از فلک تیزگرد خاست
این کناپائی از فلک تیزگرد خاست
این کناپائی از فلک تیزگرد خاست
این کناپائی از فلک تیزگرد خاست
این کناپائی از فلک تیزگرد خاست
این کناپائی از فلک تیزگرد خاست
در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم
در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم
در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم
در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم
در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم
در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم
زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست
زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست
زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست
زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست
زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست
زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست
زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست
زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست
زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست
زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست
زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست
زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست
خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت
خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت
خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت
خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت
خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت
خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت
تا باد سردم از دم گردون نورد خاست
تا باد سردم از دم گردون نورد خاست
تا باد سردم از دم گردون نورد خاست
تا باد سردم از دم گردون نورد خاست
تا باد سردم از دم گردون نورد خاست
تا باد سردم از دم گردون نورد خاست
تا باد سردم از دم گردون نورد خاست
تا باد سردم از دم گردون نورد خاست
تا باد سردم از دم گردون نورد خاست
تا باد سردم از دم گردون نورد خاست
تا باد سردم از دم گردون نورد خاست
تا باد سردم از دم گردون نورد خاست
گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن
گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن
گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن
گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن
گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن
گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن
از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست
از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست
از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست
از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست
از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست
از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست
از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست
از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست
از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست
از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست
از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست
از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست
خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است
خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است
خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است
خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است
خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است
خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است
کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست
کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست
کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست
کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست
کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست
کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست
کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست
کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست
کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست
کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست
کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست
کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست

آیا خبر نداری که چه دردی از اندوه بر دلم نشسته است؟

نکته ادبی: آگه نه ای: مخفف آگاه نیستی؛ نوعی پرسش انکاری و تأکیدی بر شدت بی‌خبری مخاطب از احوال شاعر.

آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست

آیا خبر نداری که چه دردی از اندوه بر دلم نشسته است؟

نکته ادبی: آگه نه ای: مخفف آگاه نیستی؛ نوعی پرسش انکاری و تأکیدی بر شدت بی‌خبری مخاطب از احوال شاعر.

آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست

آیا خبر نداری که چه دردی از اندوه بر دلم نشسته است؟

نکته ادبی: آگه نه ای: مخفف آگاه نیستی؛ نوعی پرسش انکاری و تأکیدی بر شدت بی‌خبری مخاطب از احوال شاعر.

آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست

آیا خبر نداری که چه دردی از اندوه بر دلم نشسته است؟

نکته ادبی: آگه نه ای: مخفف آگاه نیستی؛ نوعی پرسش انکاری و تأکیدی بر شدت بی‌خبری مخاطب از احوال شاعر.

آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست

آیا خبر نداری که چه دردی از اندوه بر دلم نشسته است؟

نکته ادبی: آگه نه ای: مخفف آگاه نیستی؛ نوعی پرسش انکاری و تأکیدی بر شدت بی‌خبری مخاطب از احوال شاعر.

آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست آگه نه ای که بر دلم از غم چه درد خاست

آیا خبر نداری که چه دردی از اندوه بر دلم نشسته است؟

نکته ادبی: آگه نه ای: مخفف آگاه نیستی؛ نوعی پرسش انکاری و تأکیدی بر شدت بی‌خبری مخاطب از احوال شاعر.

محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست

رنج و محنت با شتابی دوچندان (همچون سواری که بر دو اسب می‌تازد) به سراغم آمد و از شدت این هجوم، غبار غم از سینه‌ام برخاست.

نکته ادبی: دواسبه: کنایه از سرعت بسیار زیاد و شدتِ هجوم مصیبت.

محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست

رنج و محنت با شتابی دوچندان به سراغم آمد و از شدت این هجوم، غبار غم از سینه‌ام برخاست.

نکته ادبی: گرد خاستن: کنایه از برانگیخته شدن غم و غصه درونی.

محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست

رنج و محنت با شتابی دوچندان به سراغم آمد و از شدت این هجوم، غبار غم از سینه‌ام برخاست.

نکته ادبی: گرد خاستن: کنایه از برانگیخته شدن غم و غصه درونی.

محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست

رنج و محنت با شتابی دوچندان به سراغم آمد و از شدت این هجوم، غبار غم از سینه‌ام برخاست.

نکته ادبی: گرد خاستن: کنایه از برانگیخته شدن غم و غصه درونی.

محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست

رنج و محنت با شتابی دوچندان به سراغم آمد و از شدت این هجوم، غبار غم از سینه‌ام برخاست.

نکته ادبی: گرد خاستن: کنایه از برانگیخته شدن غم و غصه درونی.

محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست

رنج و محنت با شتابی دوچندان به سراغم آمد و از شدت این هجوم، غبار غم از سینه‌ام برخاست.

نکته ادبی: گرد خاستن: کنایه از برانگیخته شدن غم و غصه درونی.

محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست

رنج و محنت با شتابی دوچندان به سراغم آمد و از شدت این هجوم، غبار غم از سینه‌ام برخاست.

نکته ادبی: گرد خاستن: کنایه از برانگیخته شدن غم و غصه درونی.

محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست

رنج و محنت با شتابی دوچندان به سراغم آمد و از شدت این هجوم، غبار غم از سینه‌ام برخاست.

نکته ادبی: گرد خاستن: کنایه از برانگیخته شدن غم و غصه درونی.

محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست

رنج و محنت با شتابی دوچندان به سراغم آمد و از شدت این هجوم، غبار غم از سینه‌ام برخاست.

نکته ادبی: گرد خاستن: کنایه از برانگیخته شدن غم و غصه درونی.

محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست

رنج و محنت با شتابی دوچندان به سراغم آمد و از شدت این هجوم، غبار غم از سینه‌ام برخاست.

نکته ادبی: گرد خاستن: کنایه از برانگیخته شدن غم و غصه درونی.

محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست

رنج و محنت با شتابی دوچندان به سراغم آمد و از شدت این هجوم، غبار غم از سینه‌ام برخاست.

نکته ادبی: گرد خاستن: کنایه از برانگیخته شدن غم و غصه درونی.

محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست

رنج و محنت با شتابی دوچندان به سراغم آمد و از شدت این هجوم، غبار غم از سینه‌ام برخاست.

نکته ادبی: گرد خاستن: کنایه از برانگیخته شدن غم و غصه درونی.

بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند

داغِ این واقعه تلخ، چنان بر سینه نقش بست که گویی بر سنگ حک شده باشد و هرگز پاک نخواهد شد.

نکته ادبی: نقش الحجر: اشاره به ضرب‌المثل عربی «النقش علی الحجر» که کنایه از ماندگاری و پایداری اثر است.

بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند

داغِ این واقعه تلخ، چنان بر سینه نقش بست که گویی بر سنگ حک شده باشد.

نکته ادبی: داغ واقعه: نشانِ رنجِ ناشی از رخدادِ دردناک.

بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند

داغِ این واقعه تلخ، چنان بر سینه نقش بست که گویی بر سنگ حک شده باشد.

نکته ادبی: داغ واقعه: نشانِ رنجِ ناشی از رخدادِ دردناک.

بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند

داغِ این واقعه تلخ، چنان بر سینه نقش بست که گویی بر سنگ حک شده باشد.

نکته ادبی: داغ واقعه: نشانِ رنجِ ناشی از رخدادِ دردناک.

بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند

داغِ این واقعه تلخ، چنان بر سینه نقش بست که گویی بر سنگ حک شده باشد.

نکته ادبی: داغ واقعه: نشانِ رنجِ ناشی از رخدادِ دردناک.

بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند بر سینه داغ واقعه نقش الحجر بماند

داغِ این واقعه تلخ، چنان بر سینه نقش بست که گویی بر سنگ حک شده باشد.

نکته ادبی: داغ واقعه: نشانِ رنجِ ناشی از رخدادِ دردناک.

وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست

و از این دلِ داغ‌دیده، رنگِ لاجوردی (شبیه به کبودی) برخاست تا این نقشِ سنگی را تکمیل کند.

نکته ادبی: لاجورد: سنگی آبی‌رنگ که در اینجا کنایه از کبودیِ جای زخم و اندوه عمیق است.

وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست

و از این دلِ داغ‌دیده، رنگِ لاجوردی برخاست تا این نقشِ سنگی را تکمیل کند.

نکته ادبی: لاجورد: اشاره به رنگِ سرد و تاریکِ غم.

وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست

و از این دلِ داغ‌دیده، رنگِ لاجوردی برخاست تا این نقشِ سنگی را تکمیل کند.

نکته ادبی: لاجورد: اشاره به رنگِ سرد و تاریکِ غم.

وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست

و از این دلِ داغ‌دیده، رنگِ لاجوردی برخاست تا این نقشِ سنگی را تکمیل کند.

نکته ادبی: لاجورد: اشاره به رنگِ سرد و تاریکِ غم.

وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست

و از این دلِ داغ‌دیده، رنگِ لاجوردی برخاست تا این نقشِ سنگی را تکمیل کند.

نکته ادبی: لاجورد: اشاره به رنگِ سرد و تاریکِ غم.

وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست

و از این دلِ داغ‌دیده، رنگِ لاجوردی برخاست تا این نقشِ سنگی را تکمیل کند.

نکته ادبی: لاجورد: اشاره به رنگِ سرد و تاریکِ غم.

وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست

و از این دلِ داغ‌دیده، رنگِ لاجوردی برخاست تا این نقشِ سنگی را تکمیل کند.

نکته ادبی: لاجورد: اشاره به رنگِ سرد و تاریکِ غم.

وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست

و از این دلِ داغ‌دیده، رنگِ لاجوردی برخاست تا این نقشِ سنگی را تکمیل کند.

نکته ادبی: لاجورد: اشاره به رنگِ سرد و تاریکِ غم.

وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست

و از این دلِ داغ‌دیده، رنگِ لاجوردی برخاست تا این نقشِ سنگی را تکمیل کند.

نکته ادبی: لاجورد: اشاره به رنگِ سرد و تاریکِ غم.

وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست

و از این دلِ داغ‌دیده، رنگِ لاجوردی برخاست تا این نقشِ سنگی را تکمیل کند.

نکته ادبی: لاجورد: اشاره به رنگِ سرد و تاریکِ غم.

وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست

و از این دلِ داغ‌دیده، رنگِ لاجوردی برخاست تا این نقشِ سنگی را تکمیل کند.

نکته ادبی: لاجورد: اشاره به رنگِ سرد و تاریکِ غم.

وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست

و از این دلِ داغ‌دیده، رنگِ لاجوردی برخاست تا این نقشِ سنگی را تکمیل کند.

نکته ادبی: لاجورد: اشاره به رنگِ سرد و تاریکِ غم.

جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر

جان و وجودم از حرارت و سوزِ جگر، مانند فیتیله‌یِ (دلِ) شمع، سیاه و سوخته شد.

نکته ادبی: تف جگر: حرارتِ سوزان ناشی از اندوه در کبد که در ادبیات کهن مرکز احساسات و غم است.

جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر

جان و وجودم از حرارت و سوزِ جگر، مانند فیتیله‌یِ شمع، سیاه و سوخته شد.

نکته ادبی: تف جگر: حرارتِ سوزان ناشی از اندوه.

جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر

جان و وجودم از حرارت و سوزِ جگر، مانند فیتیله‌یِ شمع، سیاه و سوخته شد.

نکته ادبی: تف جگر: حرارتِ سوزان ناشی از اندوه.

جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر

جان و وجودم از حرارت و سوزِ جگر، مانند فیتیله‌یِ شمع، سیاه و سوخته شد.

نکته ادبی: تف جگر: حرارتِ سوزان ناشی از اندوه.

جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر

جان و وجودم از حرارت و سوزِ جگر، مانند فیتیله‌یِ شمع، سیاه و سوخته شد.

نکته ادبی: تف جگر: حرارتِ سوزان ناشی از اندوه.

جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر

جان و وجودم از حرارت و سوزِ جگر، مانند فیتیله‌یِ شمع، سیاه و سوخته شد.

نکته ادبی: تف جگر: حرارتِ سوزان ناشی از اندوه.

پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست

پس از این سوختن، همانند شمعی که اشک می‌ریزد، از چشمانم خونابی زرد (اشک آمیخته به زرداب و اندوه) جاری شد.

نکته ادبی: خوناب زرد: استعاره از اشکی که با غمِ کهنه و زردابِ ناشی از بیماریِ عشق درآمیخته است.

پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست

پس از این سوختن، همانند شمعی که اشک می‌ریزد، از چشمانم خونابی زرد جاری شد.

نکته ادبی: خوناب زرد: استعاره از اشکِ آمیخته با غم.

پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست

پس از این سوختن، همانند شمعی که اشک می‌ریزد، از چشمانم خونابی زرد جاری شد.

نکته ادبی: خوناب زرد: استعاره از اشکِ آمیخته با غم.

پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست

پس از این سوختن، همانند شمعی که اشک می‌ریزد، از چشمانم خونابی زرد جاری شد.

نکته ادبی: خوناب زرد: استعاره از اشکِ آمیخته با غم.

پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست

پس از این سوختن، همانند شمعی که اشک می‌ریزد، از چشمانم خونابی زرد جاری شد.

نکته ادبی: خوناب زرد: استعاره از اشکِ آمیخته با غم.

پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست

پس از این سوختن، همانند شمعی که اشک می‌ریزد، از چشمانم خونابی زرد جاری شد.

نکته ادبی: خوناب زرد: استعاره از اشکِ آمیخته با غم.

پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست

پس از این سوختن، همانند شمعی که اشک می‌ریزد، از چشمانم خونابی زرد جاری شد.

نکته ادبی: خوناب زرد: استعاره از اشکِ آمیخته با غم.

پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست

پس از این سوختن، همانند شمعی که اشک می‌ریزد، از چشمانم خونابی زرد جاری شد.

نکته ادبی: خوناب زرد: استعاره از اشکِ آمیخته با غم.

پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست

پس همچون شمعی که در حال سوختن است، از مژگانم اشک‌های زرد و آمیخته به خون سرازیر شد.

نکته ادبی: خوناب زرد استعاره از اشکی است که از شدتِ بیماری و غمِ عشق، رنگِ رخسارِ بیمار به خود گرفته است.

پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست

پس همچون شمعی که در حال سوختن است، از مژگانم اشک‌های زرد و آمیخته به خون سرازیر شد.

نکته ادبی: تشبیه به شمع، نمادِ سوختن و گداختنِ وجودِ عاشق است که در ادبیاتِ کلاسیک بسیار رایج است.

پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست

پس همچون شمعی که در حال سوختن است، از مژگانم اشک‌های زرد و آمیخته به خون سرازیر شد.

نکته ادبی: مژگان به عنوان مجرای اشک، تکیه‌گاهی برای تصویرسازیِ غم است.

پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست

پس همچون شمعی که در حال سوختن است، از مژگانم اشک‌های زرد و آمیخته به خون سرازیر شد.

نکته ادبی: تکرارِ این تصویر بر شدتِ اندوه و استمرارِ آن تأکید دارد.

هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق

به دلیل دوری از یار، آن‌قدر گریستم و اشک خونین ریختم که گویی وزنی برابر با وزنِ خود پیدا کرد.

نکته ادبی: هم‌سنگِ خویش، اغراقی ادبی است برای نشان دادنِ حجمِ عظیمِ اندوه و گریه.

هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق

به دلیل دوری از یار، آن‌قدر گریستم و اشک خونین ریختم که گویی وزنی برابر با وزنِ خود پیدا کرد.

نکته ادبی: فراق در ادبیات کهن عاملِ اصلیِ ضعف و بیماریِ عاشق است.

هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق

به دلیل دوری از یار، آن‌قدر گریستم و اشک خونین ریختم که گویی وزنی برابر با وزنِ خود پیدا کرد.

نکته ادبی: گریهٔ خون اشاره به شدتِ رنج است که اشکِ عادی را به خون مبدل کرده است.

هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق

به دلیل دوری از یار، آن‌قدر گریستم و اشک خونین ریختم که گویی وزنی برابر با وزنِ خود پیدا کرد.

نکته ادبی: این مبالغه نشان می‌دهد عاشق چنان از خود تهی شده که تنها گریه‌اش باقی مانده است.

هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق

به دلیل دوری از یار، آن‌قدر گریستم و اشک خونین ریختم که گویی وزنی برابر با وزنِ خود پیدا کرد.

نکته ادبی: راندم در اینجا به معنی سرازیر کردن است.

هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراق

به دلیل دوری از یار، آن‌قدر گریستم و اشک خونین ریختم که گویی وزنی برابر با وزنِ خود پیدا کرد.

نکته ادبی: این بیت در زمره ابیاتِ پرشورِ وصفِ اندوه است.

تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست

شدت گریهٔ من به اندازه‌ای بود که دلِ سنگ نیز از دیدنِ آن به درد آمد و متأثر شد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) در این بیت به کار رفته است؛ سنگ که نماد سختی است، دارای دل و احساس فرض شده است.

تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست

شدت گریهٔ من به اندازه‌ای بود که دلِ سنگ نیز از دیدنِ آن به درد آمد و متأثر شد.

نکته ادبی: دل به درد خاستن کنایه از شفقت و همدلی است.

تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست

شدت گریهٔ من به اندازه‌ای بود که دلِ سنگ نیز از دیدنِ آن به درد آمد و متأثر شد.

نکته ادبی: تأثیرِ گریه عاشق بر جمادات، نشانگر عظمتِ دردِ اوست.

تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست

شدت گریهٔ من به اندازه‌ای بود که دلِ سنگ نیز از دیدنِ آن به درد آمد و متأثر شد.

نکته ادبی: استفاده از تضاد میان سنگ و دل برای برجسته‌سازیِ عمقِ غم.

تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست

شدت گریهٔ من به اندازه‌ای بود که دلِ سنگ نیز از دیدنِ آن به درد آمد و متأثر شد.

نکته ادبی: ز گریهٔ من، علیتِ این تغییرِ حالتِ سنگ را بیان می‌کند.

تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست

شدت گریهٔ من به اندازه‌ای بود که دلِ سنگ نیز از دیدنِ آن به درد آمد و متأثر شد.

نکته ادبی: سنگ نماد بی‌احساسی است که اینجا شکسته شده است.

تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست

شدت گریهٔ من به اندازه‌ای بود که دلِ سنگ نیز از دیدنِ آن به درد آمد و متأثر شد.

نکته ادبی: این تعبیر مبالغه‌ای هنری در بیانِ سوزناکیِ احوالِ عاشق است.

تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست

شدت گریهٔ من به اندازه‌ای بود که دلِ سنگ نیز از دیدنِ آن به درد آمد و متأثر شد.

نکته ادبی: ساختار نحوی بیت بر علت و معلول (گریه و درد آمدن) تأکید دارد.

تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست

شدت گریهٔ من به اندازه‌ای بود که دلِ سنگ نیز از دیدنِ آن به درد آمد و متأثر شد.

نکته ادبی: دلِ سنگ استعاره از سختیِ روزگار یا محیطِ اطراف است.

تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست

شدت گریهٔ من به اندازه‌ای بود که دلِ سنگ نیز از دیدنِ آن به درد آمد و متأثر شد.

نکته ادبی: این بیت اوجِ بی‌پناهی عاشق را نشان می‌دهد.

تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست

شدت گریهٔ من به اندازه‌ای بود که دلِ سنگ نیز از دیدنِ آن به درد آمد و متأثر شد.

نکته ادبی: بیانِ ساده و فاخر از یک مفهوم اغراق‌آمیز.

تا سنگ را ز گریهٔ من دل به درد خاست

شدت گریهٔ من به اندازه‌ای بود که دلِ سنگ نیز از دیدنِ آن به درد آمد و متأثر شد.

نکته ادبی: شعر در نهایتِ روانی و تأثیرگذاری است.

در کار عشق دیده مرا پایمرد بود در کار عشق دیده مرا پایمرد بود

در راهِ عشق، این چشمانِ من بودند که واسطه و یاورِ رسیدن به این سرنوشت شدند.

نکته ادبی: پایمرد به معنی واسطه، دلال و کسی است که کاری را به سرانجام می‌رساند.

در کار عشق دیده مرا پایمرد بود در کار عشق دیده مرا پایمرد بود

در راهِ عشق، این چشمانِ من بودند که واسطه و یاورِ رسیدن به این سرنوشت شدند.

نکته ادبی: چشم در ادبیاتِ عرفانی واسطهٔ ورودِ عشق به جان است.

در کار عشق دیده مرا پایمرد بود در کار عشق دیده مرا پایمرد بود

در راهِ عشق، این چشمانِ من بودند که واسطه و یاورِ رسیدن به این سرنوشت شدند.

نکته ادبی: دیده مسببِ اصلیِ گرفتاری عاشق است.

در کار عشق دیده مرا پایمرد بود در کار عشق دیده مرا پایمرد بود

در راهِ عشق، این چشمانِ من بودند که واسطه و یاورِ رسیدن به این سرنوشت شدند.

نکته ادبی: پایمرد هنا به معنای یاری‌رسان است که به کنایه برانگیزاننده نیز هست.

در کار عشق دیده مرا پایمرد بود در کار عشق دیده مرا پایمرد بود

در راهِ عشق، این چشمانِ من بودند که واسطه و یاورِ رسیدن به این سرنوشت شدند.

نکته ادبی: کار عشق کنایه از سختی‌های مسیرِ عاشقی است.

در کار عشق دیده مرا پایمرد بود در کار عشق دیده مرا پایمرد بود

در راهِ عشق، این چشمانِ من بودند که واسطه و یاورِ رسیدن به این سرنوشت شدند.

نکته ادبی: شاعر چشم را به عنوان عاملِ خودشناسیِ دردِ عشق می‌شناسد.

هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست

هر دردسر و بلایی که بر سرم آمد، همگی از جانبِ همین واسطه (چشم) آغاز شد.

نکته ادبی: پایمرد در اینجا تکرار شده تا پیوندِ علت و معلول را نشان دهد.

هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست

هر دردسر و بلایی که بر سرم آمد، همگی از جانبِ همین واسطه (چشم) آغاز شد.

نکته ادبی: دردسر استعاره از رنجِ عاشقی است.

هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست

هر دردسر و بلایی که بر سرم آمد، همگی از جانبِ همین واسطه (چشم) آغاز شد.

نکته ادبی: خاست در اینجا به معنی نشأت گرفتن است.

هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست

هر دردسر و بلایی که بر سرم آمد، همگی از جانبِ همین واسطه (چشم) آغاز شد.

نکته ادبی: تأکید شاعر بر اینکه چشم، عاملِ درونیِ بدبختی اوست.

هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست

هر دردسر و بلایی که بر سرم آمد، همگی از جانبِ همین واسطه (چشم) آغاز شد.

نکته ادبی: واژه پایمرد ایهامی لطیف با معنای لغوی پا و دست دارد.

هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست

هر دردسر و بلایی که بر سرم آمد، همگی از جانبِ همین واسطه (چشم) آغاز شد.

نکته ادبی: شاعر از چشمانِ خود شاکی است.

هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست

هر دردسر و بلایی که بر سرم آمد، همگی از جانبِ همین واسطه (چشم) آغاز شد.

نکته ادبی: لحنِ بیت حاکی از پشیمانیِ عاشق از نگاه کردن است.

هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست

هر دردسر و بلایی که بر سرم آمد، همگی از جانبِ همین واسطه (چشم) آغاز شد.

نکته ادبی: جمله کوتاه و کوبنده است.

هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست

هر دردسر و بلایی که بر سرم آمد، همگی از جانبِ همین واسطه (چشم) آغاز شد.

نکته ادبی: دردسر به جای مشکلاتِ روزمره، مشکلاتِ روحانیِ عشق است.

هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست

هر دردسر و بلایی که بر سرم آمد، همگی از جانبِ همین واسطه (چشم) آغاز شد.

نکته ادبی: تکرارِ پایمرد انسجامِ معناییِ ابیات را حفظ کرده است.

هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست

هر دردسر و بلایی که بر سرم آمد، همگی از جانبِ همین واسطه (چشم) آغاز شد.

نکته ادبی: بیان صریحِ سرزنشِ خویشتن.

هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست

هر دردسر و بلایی که بر سرم آمد، همگی از جانبِ همین واسطه (چشم) آغاز شد.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ منطقیِ یک استدلالِ عاطفی.

دل یاد کرد یار فراموش کی کند دل یاد کرد یار فراموش کی کند

دلم یادِ معشوق را در خود جای داده است؛ چگونه ممکن است که بتواند او را فراموش کند؟

نکته ادبی: فراموش کی کند پرسشی انکاری است که پاسخِ آن منفی است (هرگز نمی‌تواند فراموش کند).

دل یاد کرد یار فراموش کی کند دل یاد کرد یار فراموش کی کند

دلم یادِ معشوق را در خود جای داده است؛ چگونه ممکن است که بتواند او را فراموش کند؟

نکته ادبی: دل در اینجا مرکزِ حفظِ خاطرات است.

دل یاد کرد یار فراموش کی کند دل یاد کرد یار فراموش کی کند

دلم یادِ معشوق را در خود جای داده است؛ چگونه ممکن است که بتواند او را فراموش کند؟

نکته ادبی: یاد کرد به معنی به خاطر آوردن است.

دل یاد کرد یار فراموش کی کند دل یاد کرد یار فراموش کی کند

دلم یادِ معشوق را در خود جای داده است؛ چگونه ممکن است که بتواند او را فراموش کند؟

نکته ادبی: فعلِ فراموش کردن در تقابل با یادِ دائم است.

دل یاد کرد یار فراموش کی کند دل یاد کرد یار فراموش کی کند

دلم یادِ معشوق را در خود جای داده است؛ چگونه ممکن است که بتواند او را فراموش کند؟

نکته ادبی: معشوق محورِ تمامِ کنش‌های ذهنیِ شاعر است.

دل یاد کرد یار فراموش کی کند دل یاد کرد یار فراموش کی کند

دلم یادِ معشوق را در خود جای داده است؛ چگونه ممکن است که بتواند او را فراموش کند؟

نکته ادبی: بیانِ وفاداریِ مطلقِ عاشق.

در خون نشستن من ازین یاکرد خاست

در خون نشستن و رنج‌های من، همگی نتیجه‌ی همین یاد کردن و به خاطر آوردنِ اوست.

نکته ادبی: در خون نشستن کنایه از غرق شدن در غم و اندوهِ شدید و به نوعی مرگِ تدریجی است. واژه یاکرد در متن به احتمال زیاد همان یادکرد است.

در خون نشستن من ازین یاکرد خاست

در خون نشستن و رنج‌های من، همگی نتیجه‌ی همین یاد کردن و به خاطر آوردنِ اوست.

نکته ادبی: در خون نشستن تداعی‌گرِ میدانِ جنگ یا قربانی شدن است.

در خون نشستن من ازین یاکرد خاست

در خون نشستن و رنج‌های من، همگی نتیجه‌ی همین یاد کردن و به خاطر آوردنِ اوست.

نکته ادبی: یاد کرد عاملِ رنج است، برعکسِ آنچه از یادِ خوش انتظار می‌رود.

در خون نشستن من ازین یاکرد خاست

در خون نشستن و رنج‌های من، همگی نتیجه‌ی همین یاد کردن و به خاطر آوردنِ اوست.

نکته ادبی: ختامِ ابیات بر رابطهٔ مستقیمِ حافظه و رنج تأکید دارد.

در خون نشستن من ازین یاکرد خاست

سرچشمهٔ رنج و غرق شدن من در دریای خون، همین کارکردِ ناخوشایندِ روزگار است.

نکته ادبی: یاکرد به معنای کنش و فعلِ فلک است و نشستن در خون کنایه از آسیب دیدن و در محاصره غم قرار گرفتن است.

در خون نشستن من ازین یاکرد خاست

سرچشمهٔ رنج و غرق شدن من در دریای خون، همین کارکردِ ناخوشایندِ روزگار است.

نکته ادبی: یاکرد به معنای کنش و فعلِ فلک است و نشستن در خون کنایه از آسیب دیدن و در محاصره غم قرار گرفتن است.

در خون نشستن من ازین یاکرد خاست

سرچشمهٔ رنج و غرق شدن من در دریای خون، همین کارکردِ ناخوشایندِ روزگار است.

نکته ادبی: یاکرد به معنای کنش و فعلِ فلک است و نشستن در خون کنایه از آسیب دیدن و در محاصره غم قرار گرفتن است.

در خون نشستن من ازین یاکرد خاست

سرچشمهٔ رنج و غرق شدن من در دریای خون، همین کارکردِ ناخوشایندِ روزگار است.

نکته ادبی: یاکرد به معنای کنش و فعلِ فلک است و نشستن در خون کنایه از آسیب دیدن و در محاصره غم قرار گرفتن است.

در خون نشستن من ازین یاکرد خاست

سرچشمهٔ رنج و غرق شدن من در دریای خون، همین کارکردِ ناخوشایندِ روزگار است.

نکته ادبی: یاکرد به معنای کنش و فعلِ فلک است و نشستن در خون کنایه از آسیب دیدن و در محاصره غم قرار گرفتن است.

در خون نشستن من ازین یاکرد خاست

سرچشمهٔ رنج و غرق شدن من در دریای خون، همین کارکردِ ناخوشایندِ روزگار است.

نکته ادبی: یاکرد به معنای کنش و فعلِ فلک است و نشستن در خون کنایه از آسیب دیدن و در محاصره غم قرار گرفتن است.

در خون نشستن من ازین یاکرد خاست

سرچشمهٔ رنج و غرق شدن من در دریای خون، همین کارکردِ ناخوشایندِ روزگار است.

نکته ادبی: یاکرد به معنای کنش و فعلِ فلک است و نشستن در خون کنایه از آسیب دیدن و در محاصره غم قرار گرفتن است.

در خون نشستن من ازین یاکرد خاست

سرچشمهٔ رنج و غرق شدن من در دریای خون، همین کارکردِ ناخوشایندِ روزگار است.

نکته ادبی: یاکرد به معنای کنش و فعلِ فلک است و نشستن در خون کنایه از آسیب دیدن و در محاصره غم قرار گرفتن است.

دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر

دلم تشنه رسیدن به آرزوهاست، اما از خودِ زندگی و عمرِ سپری شده، بیزار و خسته شده‌ام.

نکته ادبی: سیر آمدن کنایه از اشباع شدن و بیزاری از ادامه یافتن یک وضعیت است.

دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر

دلم تشنه رسیدن به آرزوهاست، اما از خودِ زندگی و عمرِ سپری شده، بیزار و خسته شده‌ام.

نکته ادبی: سیر آمدن کنایه از اشباع شدن و بیزاری از ادامه یافتن یک وضعیت است.

دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر

دلم تشنه رسیدن به آرزوهاست، اما از خودِ زندگی و عمرِ سپری شده، بیزار و خسته شده‌ام.

نکته ادبی: سیر آمدن کنایه از اشباع شدن و بیزاری از ادامه یافتن یک وضعیت است.

دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر

دلم تشنه رسیدن به آرزوهاست، اما از خودِ زندگی و عمرِ سپری شده، بیزار و خسته شده‌ام.

نکته ادبی: سیر آمدن کنایه از اشباع شدن و بیزاری از ادامه یافتن یک وضعیت است.

دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر

دلم تشنه رسیدن به آرزوهاست، اما از خودِ زندگی و عمرِ سپری شده، بیزار و خسته شده‌ام.

نکته ادبی: سیر آمدن کنایه از اشباع شدن و بیزاری از ادامه یافتن یک وضعیت است.

دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر دل تشنهٔ مرادم و سیر آمده ز عمر

دلم تشنه رسیدن به آرزوهاست، اما از خودِ زندگی و عمرِ سپری شده، بیزار و خسته شده‌ام.

نکته ادبی: سیر آمدن کنایه از اشباع شدن و بیزاری از ادامه یافتن یک وضعیت است.

دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست

به دلم بنگرید که از شدت داغیِ جگر، حتی آبِ گوارایش نیز از جنسِ آتش شده است.

نکته ادبی: آب‌خورد به معنای منبعِ تأمینِ مایعات و زندگی است که در اینجا با آتش ترکیب شده تا شدت رنج را نشان دهد.

دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست

به دلم بنگرید که از شدت داغیِ جگر، حتی آبِ گوارایش نیز از جنسِ آتش شده است.

نکته ادبی: آب‌خورد به معنای منبعِ تأمینِ مایعات و زندگی است که در اینجا با آتش ترکیب شده تا شدت رنج را نشان دهد.

دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست

به دلم بنگرید که از شدت داغیِ جگر، حتی آبِ گوارایش نیز از جنسِ آتش شده است.

نکته ادبی: آب‌خورد به معنای منبعِ تأمینِ مایعات و زندگی است که در اینجا با آتش ترکیب شده تا شدت رنج را نشان دهد.

دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست

به دلم بنگرید که از شدت داغیِ جگر، حتی آبِ گوارایش نیز از جنسِ آتش شده است.

نکته ادبی: آب‌خورد به معنای منبعِ تأمینِ مایعات و زندگی است که در اینجا با آتش ترکیب شده تا شدت رنج را نشان دهد.

دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست

به دلم بنگرید که از شدت داغیِ جگر، حتی آبِ گوارایش نیز از جنسِ آتش شده است.

نکته ادبی: آب‌خورد به معنای منبعِ تأمینِ مایعات و زندگی است که در اینجا با آتش ترکیب شده تا شدت رنج را نشان دهد.

دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست

به دلم بنگرید که از شدت داغیِ جگر، حتی آبِ گوارایش نیز از جنسِ آتش شده است.

نکته ادبی: آب‌خورد به معنای منبعِ تأمینِ مایعات و زندگی است که در اینجا با آتش ترکیب شده تا شدت رنج را نشان دهد.

دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست

به دلم بنگرید که از شدت داغیِ جگر، حتی آبِ گوارایش نیز از جنسِ آتش شده است.

نکته ادبی: آب‌خورد به معنای منبعِ تأمینِ مایعات و زندگی است که در اینجا با آتش ترکیب شده تا شدت رنج را نشان دهد.

دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست

به دلم بنگرید که از شدت داغیِ جگر، حتی آبِ گوارایش نیز از جنسِ آتش شده است.

نکته ادبی: آب‌خورد به معنای منبعِ تأمینِ مایعات و زندگی است که در اینجا با آتش ترکیب شده تا شدت رنج را نشان دهد.

دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست

به دلم بنگرید که از شدت داغیِ جگر، حتی آبِ گوارایش نیز از جنسِ آتش شده است.

نکته ادبی: آب‌خورد به معنای منبعِ تأمینِ مایعات و زندگی است که در اینجا با آتش ترکیب شده تا شدت رنج را نشان دهد.

دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست

به دلم بنگرید که از شدت داغیِ جگر، حتی آبِ گوارایش نیز از جنسِ آتش شده است.

نکته ادبی: آب‌خورد به معنای منبعِ تأمینِ مایعات و زندگی است که در اینجا با آتش ترکیب شده تا شدت رنج را نشان دهد.

دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست

به دلم بنگرید که از شدت داغیِ جگر، حتی آبِ گوارایش نیز از جنسِ آتش شده است.

نکته ادبی: آب‌خورد به معنای منبعِ تأمینِ مایعات و زندگی است که در اینجا با آتش ترکیب شده تا شدت رنج را نشان دهد.

دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست

به دلم بنگرید که از شدت داغیِ جگر، حتی آبِ گوارایش نیز از جنسِ آتش شده است.

نکته ادبی: آب‌خورد به معنای منبعِ تأمینِ مایعات و زندگی است که در اینجا با آتش ترکیب شده تا شدت رنج را نشان دهد.

دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت

افسوس که اقبالِ من مانند زمین، زمین‌گیر و ساکن شده است و توانِ حرکتی ندارد.

نکته ادبی: کندپای بودن صفتِ کسی است که در حرکت ناتوان است و به زمین تشبیه شده تا ثبات و عدم پیشرفت را برساند.

دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت

افسوس که اقبالِ من مانند زمین، زمین‌گیر و ساکن شده است و توانِ حرکتی ندارد.

نکته ادبی: کندپای بودن صفتِ کسی است که در حرکت ناتوان است و به زمین تشبیه شده تا ثبات و عدم پیشرفت را برساند.

دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت

افسوس که اقبالِ من مانند زمین، زمین‌گیر و ساکن شده است و توانِ حرکتی ندارد.

نکته ادبی: کندپای بودن صفتِ کسی است که در حرکت ناتوان است و به زمین تشبیه شده تا ثبات و عدم پیشرفت را برساند.

دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت

افسوس که اقبالِ من مانند زمین، زمین‌گیر و ساکن شده است و توانِ حرکتی ندارد.

نکته ادبی: کندپای بودن صفتِ کسی است که در حرکت ناتوان است و به زمین تشبیه شده تا ثبات و عدم پیشرفت را برساند.

دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت

افسوس که اقبالِ من مانند زمین، زمین‌گیر و ساکن شده است و توانِ حرکتی ندارد.

نکته ادبی: کندپای بودن صفتِ کسی است که در حرکت ناتوان است و به زمین تشبیه شده تا ثبات و عدم پیشرفت را برساند.

دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت

افسوس که اقبالِ من مانند زمین، زمین‌گیر و ساکن شده است و توانِ حرکتی ندارد.

نکته ادبی: کندپای بودن صفتِ کسی است که در حرکت ناتوان است و به زمین تشبیه شده تا ثبات و عدم پیشرفت را برساند.

این کناپائی از فلک تیزگرد خاست

این ناتوانی و درجا زدن من، ناشی از گردشِ تند و بی‌رحمِ آسمان و روزگار است.

نکته ادبی: کناپائی تغییریافته کندپایی است و تیزگرد صفتی برای فلک است که نشان‌دهنده تغییرات سریع و بی‌ثباتی جهان است.

این کناپائی از فلک تیزگرد خاست

این ناتوانی و درجا زدن من، ناشی از گردشِ تند و بی‌رحمِ آسمان و روزگار است.

نکته ادبی: کناپائی تغییریافته کندپایی است و تیزگرد صفتی برای فلک است که نشان‌دهنده تغییرات سریع و بی‌ثباتی جهان است.

این کناپائی از فلک تیزگرد خاست

این ناتوانی و درجا زدن من، ناشی از گردشِ تند و بی‌رحمِ آسمان و روزگار است.

نکته ادبی: کناپائی تغییریافته کندپایی است و تیزگرد صفتی برای فلک است که نشان‌دهنده تغییرات سریع و بی‌ثباتی جهان است.

این کناپائی از فلک تیزگرد خاست

این ناتوانی و درجا زدن من، ناشی از گردشِ تند و بی‌رحمِ آسمان و روزگار است.

نکته ادبی: کناپائی تغییریافته کندپایی است و تیزگرد صفتی برای فلک است که نشان‌دهنده تغییرات سریع و بی‌ثباتی جهان است.

این کناپائی از فلک تیزگرد خاست

این ناتوانی و درجا زدن من، ناشی از گردشِ تند و بی‌رحمِ آسمان و روزگار است.

نکته ادبی: کناپائی تغییریافته کندپایی است و تیزگرد صفتی برای فلک است که نشان‌دهنده تغییرات سریع و بی‌ثباتی جهان است.

این کناپائی از فلک تیزگرد خاست

این ناتوانی و درجا زدن من، ناشی از گردشِ تند و بی‌رحمِ آسمان و روزگار است.

نکته ادبی: کناپائی تغییریافته کندپایی است و تیزگرد صفتی برای فلک است که نشان‌دهنده تغییرات سریع و بی‌ثباتی جهان است.

این کناپائی از فلک تیزگرد خاست

این ناتوانی و درجا زدن من، ناشی از گردشِ تند و بی‌رحمِ آسمان و روزگار است.

نکته ادبی: کناپائی تغییریافته کندپایی است و تیزگرد صفتی برای فلک است که نشان‌دهنده تغییرات سریع و بی‌ثباتی جهان است.

این کناپائی از فلک تیزگرد خاست

این ناتوانی و درجا زدن من، ناشی از گردشِ تند و بی‌رحمِ آسمان و روزگار است.

نکته ادبی: کناپائی تغییریافته کندپایی است و تیزگرد صفتی برای فلک است که نشان‌دهنده تغییرات سریع و بی‌ثباتی جهان است.

این کناپائی از فلک تیزگرد خاست

این ناتوانی و درجا زدن من، ناشی از گردشِ تند و بی‌رحمِ آسمان و روزگار است.

نکته ادبی: کناپائی تغییریافته کندپایی است و تیزگرد صفتی برای فلک است که نشان‌دهنده تغییرات سریع و بی‌ثباتی جهان است.

این کناپائی از فلک تیزگرد خاست

این ناتوانی و درجا زدن من، ناشی از گردشِ تند و بی‌رحمِ آسمان و روزگار است.

نکته ادبی: کناپائی تغییریافته کندپایی است و تیزگرد صفتی برای فلک است که نشان‌دهنده تغییرات سریع و بی‌ثباتی جهان است.

این کناپائی از فلک تیزگرد خاست

این ناتوانی و درجا زدن من، ناشی از گردشِ تند و بی‌رحمِ آسمان و روزگار است.

نکته ادبی: کناپائی تغییریافته کندپایی است و تیزگرد صفتی برای فلک است که نشان‌دهنده تغییرات سریع و بی‌ثباتی جهان است.

این کناپائی از فلک تیزگرد خاست

این ناتوانی و درجا زدن من، ناشی از گردشِ تند و بی‌رحمِ آسمان و روزگار است.

نکته ادبی: کناپائی تغییریافته کندپایی است و تیزگرد صفتی برای فلک است که نشان‌دهنده تغییرات سریع و بی‌ثباتی جهان است.

در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم

در بازیِ دنیای فانی، من همچون مهره‌ای هستم که در خانه‌های شش‌درِ تخت نرد گرفتار شده و راهِ پیش‌روی ندارد.

نکته ادبی: تخت نرد خاکی استعاره از عالم دنیاست و مششدر اصطلاحاً به وضعیتی در بازی گفته می‌شود که امکان حرکت مهره به دلیل مسدود بودن خانه‌ها وجود ندارد.

در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم

در بازیِ دنیای فانی، من همچون مهره‌ای هستم که در خانه‌های شش‌درِ تخت نرد گرفتار شده و راهِ پیش‌روی ندارد.

نکته ادبی: تخت نرد خاکی استعاره از عالم دنیاست و مششدر اصطلاحاً به وضعیتی در بازی گفته می‌شود که امکان حرکت مهره به دلیل مسدود بودن خانه‌ها وجود ندارد.

در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم

در بازیِ دنیای فانی، من همچون مهره‌ای هستم که در خانه‌های شش‌درِ تخت نرد گرفتار شده و راهِ پیش‌روی ندارد.

نکته ادبی: تخت نرد خاکی استعاره از عالم دنیاست و مششدر اصطلاحاً به وضعیتی در بازی گفته می‌شود که امکان حرکت مهره به دلیل مسدود بودن خانه‌ها وجود ندارد.

در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم

در بازیِ دنیای فانی، من همچون مهره‌ای هستم که در خانه‌های شش‌درِ تخت نرد گرفتار شده و راهِ پیش‌روی ندارد.

نکته ادبی: تخت نرد خاکی استعاره از عالم دنیاست و مششدر اصطلاحاً به وضعیتی در بازی گفته می‌شود که امکان حرکت مهره به دلیل مسدود بودن خانه‌ها وجود ندارد.

در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم

در بازیِ دنیای فانی، من همچون مهره‌ای هستم که در خانه‌های شش‌درِ تخت نرد گرفتار شده و راهِ پیش‌روی ندارد.

نکته ادبی: تخت نرد خاکی استعاره از عالم دنیاست و مششدر اصطلاحاً به وضعیتی در بازی گفته می‌شود که امکان حرکت مهره به دلیل مسدود بودن خانه‌ها وجود ندارد.

در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم

در بازیِ دنیای فانی، من همچون مهره‌ای هستم که در خانه‌های شش‌درِ تخت نرد گرفتار شده و راهِ پیش‌روی ندارد.

نکته ادبی: تخت نرد خاکی استعاره از عالم دنیاست و مششدر اصطلاحاً به وضعیتی در بازی گفته می‌شود که امکان حرکت مهره به دلیل مسدود بودن خانه‌ها وجود ندارد.

زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست

از این مهره‌های دو رنگ که در این صفحه تخته‌نردِ روزگار پدید آمده است، آشوب و ستیز برخاسته است.

نکته ادبی: تخته‌نرد استعاره از جهانِ گذران است که رویدادها در آن به دستِ تقدیر سپرده شده است.

زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست

از این مهره‌های دو رنگ که در این صفحه تخته‌نردِ روزگار پدید آمده است، آشوب و ستیز برخاسته است.

نکته ادبی: تخته‌نرد استعاره از جهانِ گذران است.

زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست

از این مهره‌های دو رنگ که در این صفحه تخته‌نردِ روزگار پدید آمده است، آشوب و ستیز برخاسته است.

نکته ادبی: تخته‌نرد استعاره از جهانِ گذران است.

زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست

از این مهره‌های دو رنگ که در این صفحه تخته‌نردِ روزگار پدید آمده است، آشوب و ستیز برخاسته است.

نکته ادبی: تخته‌نرد استعاره از جهانِ گذران است.

زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست

از این مهره‌های دو رنگ که در این صفحه تخته‌نردِ روزگار پدید آمده است، آشوب و ستیز برخاسته است.

نکته ادبی: تخته‌نرد استعاره از جهانِ گذران است.

زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست

از این مهره‌های دو رنگ که در این صفحه تخته‌نردِ روزگار پدید آمده است، آشوب و ستیز برخاسته است.

نکته ادبی: تخته‌نرد استعاره از جهانِ گذران است.

زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست

از این مهره‌های دو رنگ که در این صفحه تخته‌نردِ روزگار پدید آمده است، آشوب و ستیز برخاسته است.

نکته ادبی: تخته‌نرد استعاره از جهانِ گذران است.

زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست

از این مهره‌های دو رنگ که در این صفحه تخته‌نردِ روزگار پدید آمده است، آشوب و ستیز برخاسته است.

نکته ادبی: تخته‌نرد استعاره از جهانِ گذران است.

زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست

از این مهره‌های دو رنگ که در این صفحه تخته‌نردِ روزگار پدید آمده است، آشوب و ستیز برخاسته است.

نکته ادبی: تخته‌نرد استعاره از جهانِ گذران است.

زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست

از این مهره‌های دو رنگ که در این صفحه تخته‌نردِ روزگار پدید آمده است، آشوب و ستیز برخاسته است.

نکته ادبی: تخته‌نرد استعاره از جهانِ گذران است.

زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست

از این مهره‌های دو رنگ که در این صفحه تخته‌نردِ روزگار پدید آمده است، آشوب و ستیز برخاسته است.

نکته ادبی: تخته‌نرد استعاره از جهانِ گذران است.

زین مهرهٔ دو رنگ کز این تخته نرد خاست

از این مهره‌های دو رنگ که در این صفحه تخته‌نردِ روزگار پدید آمده است، آشوب و ستیز برخاسته است.

نکته ادبی: تخته‌نرد استعاره از جهانِ گذران است.

خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت

دشمنِ من که شکست و رنج را تجربه کرده بود، با اندوه و خشم، دستانش را بر هم کوبید.

نکته ادبی: خصم به معنای دشمن است؛ کوفتن دست کنایه از حسرت و ندامت است.

خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت

دشمنِ من که شکست و رنج را تجربه کرده بود، با اندوه و خشم، دستانش را بر هم کوبید.

نکته ادبی: کوفتن دست کنایه از حسرت و ندامت است.

خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت

دشمنِ من که شکست و رنج را تجربه کرده بود، با اندوه و خشم، دستانش را بر هم کوبید.

نکته ادبی: کوفتن دست کنایه از حسرت و ندامت است.

خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت

دشمنِ من که شکست و رنج را تجربه کرده بود، با اندوه و خشم، دستانش را بر هم کوبید.

نکته ادبی: کوفتن دست کنایه از حسرت و ندامت است.

خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت

دشمنِ من که شکست و رنج را تجربه کرده بود، با اندوه و خشم، دستانش را بر هم کوبید.

نکته ادبی: کوفتن دست کنایه از حسرت و ندامت است.

خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت

دشمنِ من که شکست و رنج را تجربه کرده بود، با اندوه و خشم، دستانش را بر هم کوبید.

نکته ادبی: کوفتن دست کنایه از حسرت و ندامت است.

تا باد سردم از دم گردون نورد خاست

از زمانی که آسمانِ گردون (چرخ فلک) به چرخش درآمد، آه و افسوسِ سردِ من بر اثر این حوادثِ تلخ بالا گرفت.

نکته ادبی: دمِ گردون کنایه از گردشِ روزگار و تأثیرِ آن بر احوالِ شاعر است.

تا باد سردم از دم گردون نورد خاست

از زمانی که آسمانِ گردون (چرخ فلک) به چرخش درآمد، آه و افسوسِ سردِ من بر اثر این حوادثِ تلخ بالا گرفت.

نکته ادبی: دمِ گردون کنایه از گردشِ روزگار است.

تا باد سردم از دم گردون نورد خاست

از زمانی که آسمانِ گردون (چرخ فلک) به چرخش درآمد، آه و افسوسِ سردِ من بر اثر این حوادثِ تلخ بالا گرفت.

نکته ادبی: دمِ گردون کنایه از گردشِ روزگار است.

تا باد سردم از دم گردون نورد خاست

از زمانی که آسمانِ گردون (چرخ فلک) به چرخش درآمد، آه و افسوسِ سردِ من بر اثر این حوادثِ تلخ بالا گرفت.

نکته ادبی: دمِ گردون کنایه از گردشِ روزگار است.

تا باد سردم از دم گردون نورد خاست

از زمانی که آسمانِ گردون (چرخ فلک) به چرخش درآمد، آه و افسوسِ سردِ من بر اثر این حوادثِ تلخ بالا گرفت.

نکته ادبی: دمِ گردون کنایه از گردشِ روزگار است.

تا باد سردم از دم گردون نورد خاست

از زمانی که آسمانِ گردون (چرخ فلک) به چرخش درآمد، آه و افسوسِ سردِ من بر اثر این حوادثِ تلخ بالا گرفت.

نکته ادبی: دمِ گردون کنایه از گردشِ روزگار است.

تا باد سردم از دم گردون نورد خاست

از زمانی که آسمانِ گردون (چرخ فلک) به چرخش درآمد، آه و افسوسِ سردِ من بر اثر این حوادثِ تلخ بالا گرفت.

نکته ادبی: دمِ گردون کنایه از گردشِ روزگار است.

تا باد سردم از دم گردون نورد خاست

از زمانی که آسمانِ گردون (چرخ فلک) به چرخش درآمد، آه و افسوسِ سردِ من بر اثر این حوادثِ تلخ بالا گرفت.

نکته ادبی: دمِ گردون کنایه از گردشِ روزگار است.

تا باد سردم از دم گردون نورد خاست

از زمانی که آسمانِ گردون (چرخ فلک) به چرخش درآمد، آه و افسوسِ سردِ من بر اثر این حوادثِ تلخ بالا گرفت.

نکته ادبی: دمِ گردون کنایه از گردشِ روزگار است.

تا باد سردم از دم گردون نورد خاست

از زمانی که آسمانِ گردون (چرخ فلک) به چرخش درآمد، آه و افسوسِ سردِ من بر اثر این حوادثِ تلخ بالا گرفت.

نکته ادبی: دمِ گردون کنایه از گردشِ روزگار است.

تا باد سردم از دم گردون نورد خاست

از زمانی که آسمانِ گردون (چرخ فلک) به چرخش درآمد، آه و افسوسِ سردِ من بر اثر این حوادثِ تلخ بالا گرفت.

نکته ادبی: دمِ گردون کنایه از گردشِ روزگار است.

تا باد سردم از دم گردون نورد خاست

از زمانی که آسمانِ گردون (چرخ فلک) به چرخش درآمد، آه و افسوسِ سردِ من بر اثر این حوادثِ تلخ بالا گرفت.

نکته ادبی: دمِ گردون کنایه از گردشِ روزگار است.

گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن

اگر از سرِ اندوه، آهی (بادی) از نهاد برمی‌آید، جای شگفتی نیست؛ چرا که ناشی از کوبیدنِ دست‌ها بر اثرِ مصیبت است.

نکته ادبی: باد خیزد کنایه از آه کشیدن است.

گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن

اگر از سرِ اندوه، آهی (بادی) از نهاد برمی‌آید، جای شگفتی نیست؛ چرا که ناشی از کوبیدنِ دست‌ها بر اثرِ مصیبت است.

نکته ادبی: باد خیزد کنایه از آه کشیدن است.

گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن

اگر از سرِ اندوه، آهی (بادی) از نهاد برمی‌آید، جای شگفتی نیست؛ چرا که ناشی از کوبیدنِ دست‌ها بر اثرِ مصیبت است.

نکته ادبی: باد خیزد کنایه از آه کشیدن است.

گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن

اگر از سرِ اندوه، آهی (بادی) از نهاد برمی‌آید، جای شگفتی نیست؛ چرا که ناشی از کوبیدنِ دست‌ها بر اثرِ مصیبت است.

نکته ادبی: باد خیزد کنایه از آه کشیدن است.

گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن

اگر از سرِ اندوه، آهی (بادی) از نهاد برمی‌آید، جای شگفتی نیست؛ چرا که ناشی از کوبیدنِ دست‌ها بر اثرِ مصیبت است.

نکته ادبی: باد خیزد کنایه از آه کشیدن است.

گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن

اگر از سرِ اندوه، آهی (بادی) از نهاد برمی‌آید، جای شگفتی نیست؛ چرا که ناشی از کوبیدنِ دست‌ها بر اثرِ مصیبت است.

نکته ادبی: باد خیزد کنایه از آه کشیدن است.

از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست

از ضربه و کنشِ دشمن، آهِ سردی (نفسِ اندوهناکی) از من برآمد.

نکته ادبی: دست‌کوبِ خصم اشاره به کنش‌های ویرانگرِ دشمن دارد.

از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست

از ضربه و کنشِ دشمن، آهِ سردی از من برآمد.

نکته ادبی: دست‌کوبِ خصم اشاره به کنش‌های ویرانگرِ دشمن دارد.

از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست

از ضربه و کنشِ دشمن، آهِ سردی از من برآمد.

نکته ادبی: دست‌کوبِ خصم اشاره به کنش‌های ویرانگرِ دشمن دارد.

از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست

از ضربه و کنشِ دشمن، آهِ سردی از من برآمد.

نکته ادبی: دست‌کوبِ خصم اشاره به کنش‌های ویرانگرِ دشمن دارد.

از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست

از ضربه و کنشِ دشمن، آهِ سردی از من برآمد.

نکته ادبی: دست‌کوبِ خصم اشاره به کنش‌های ویرانگرِ دشمن دارد.

از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست

از ضربه و کنشِ دشمن، آهِ سردی از من برآمد.

نکته ادبی: دست‌کوبِ خصم اشاره به کنش‌های ویرانگرِ دشمن دارد.

از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست

از ضربه و کنشِ دشمن، آهِ سردی از من برآمد.

نکته ادبی: دست‌کوبِ خصم اشاره به کنش‌های ویرانگرِ دشمن دارد.

از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست

از ضربه و کنشِ دشمن، آهِ سردی از من برآمد.

نکته ادبی: دست‌کوبِ خصم اشاره به کنش‌های ویرانگرِ دشمن دارد.

از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست

از ضربه و کنشِ دشمن، آهِ سردی از من برآمد.

نکته ادبی: دست‌کوبِ خصم اشاره به کنش‌های ویرانگرِ دشمن دارد.

از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست

از ضربه و کنشِ دشمن، آهِ سردی از من برآمد.

نکته ادبی: دست‌کوبِ خصم اشاره به کنش‌های ویرانگرِ دشمن دارد.

از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست

از ضربه و کنشِ دشمن، آهِ سردی از من برآمد.

نکته ادبی: دست‌کوبِ خصم اشاره به کنش‌های ویرانگرِ دشمن دارد.

از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست

از ضربه و کنشِ دشمن، آهِ سردی از من برآمد.

نکته ادبی: دست‌کوبِ خصم اشاره به کنش‌های ویرانگرِ دشمن دارد.

خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است

ای خاقانی، از غم منال و شکوه مکن؛ چرا که بسیاری همچون تو گرفتارِ این غمِ جانکاه هستند.

نکته ادبی: خاقانی تخلصِ شاعر است؛ خطاب به خویشتن برای تسلی‌بخشی.

خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است

ای خاقانی، از غم منال و شکوه مکن؛ چرا که بسیاری همچون تو گرفتارِ این غمِ جانکاه هستند.

نکته ادبی: خاقانی تخلصِ شاعر است؛ خطاب به خویشتن.

خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است

ای خاقانی، از رنج و اندوه شکوه و شکایت مکن، زیرا انسان‌های بسیاری مانند تو گرفتار غم و اندوه هستند.

نکته ادبی: خاقانیا نوعی خطاب به خود است که در آن 'الف' در انتهای نام شاعر، نشانه ندا می‌باشد.

خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است

ای خاقانی، از رنج و اندوه شکوه و شکایت مکن، زیرا انسان‌های بسیاری مانند تو گرفتار غم و اندوه هستند.

نکته ادبی: بسی در اینجا به معنای بسیار و فراوان به کار رفته است.

خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است

ای خاقانی، از رنج و اندوه شکوه و شکایت مکن، زیرا انسان‌های بسیاری مانند تو گرفتار غم و اندوه هستند.

نکته ادبی: مخاطب قراردادن خویشتن در ادبیات کهن برای نهیب زدن به خود رایج است.

خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است

ای خاقانی، از رنج و اندوه شکوه و شکایت مکن، زیرا انسان‌های بسیاری مانند تو گرفتار غم و اندوه هستند.

نکته ادبی: استعاره از رنج به عنوان پدیده‌ای که همگان به نوعی درگیر آن هستند.

کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست

زیرا که امور دنیوی در آغاز همچون دو نیمه جفت و همراه به نظر می‌رسند، اما در پایان کار، فرد و تنها به مقصد خود می‌رسند.

نکته ادبی: تضاد میان جفت و فرد به خوبی گذر عمر را تصویر می‌کند.

کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست

زیرا که امور دنیوی در آغاز همچون دو نیمه جفت و همراه به نظر می‌رسند، اما در پایان کار، فرد و تنها به مقصد خود می‌رسند.

نکته ادبی: نشست و خاست به معنای شروع و پایان یک فرآیند است.

کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست

زیرا که امور دنیوی در آغاز همچون دو نیمه جفت و همراه به نظر می‌رسند، اما در پایان کار، فرد و تنها به مقصد خود می‌رسند.

نکته ادبی: ساختار جملات با تکیه بر تقابل مفاهیم متضاد شکل گرفته است.

کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست

زیرا که امور دنیوی در آغاز همچون دو نیمه جفت و همراه به نظر می‌رسند، اما در پایان کار، فرد و تنها به مقصد خود می‌رسند.

نکته ادبی: استفاده از افعال متضاد برای نشان دادن ناپایداری.

کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست

زیرا که امور دنیوی در آغاز همچون دو نیمه جفت و همراه به نظر می‌رسند، اما در پایان کار، فرد و تنها به مقصد خود می‌رسند.

نکته ادبی: اشاره به طبیعت دگرگون‌شونده جهان.

کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست

زیرا که امور دنیوی در آغاز همچون دو نیمه جفت و همراه به نظر می‌رسند، اما در پایان کار، فرد و تنها به مقصد خود می‌رسند.

نکته ادبی: توصیف پایان تنهایی انسان پس از دوره‌های همراهی.

کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست

زیرا که امور دنیوی در آغاز همچون دو نیمه جفت و همراه به نظر می‌رسند، اما در پایان کار، فرد و تنها به مقصد خود می‌رسند.

نکته ادبی: توازن موسیقایی در مصراع دوم با استفاده از تقابل‌ها.

کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست

زیرا که امور دنیوی در آغاز همچون دو نیمه جفت و همراه به نظر می‌رسند، اما در پایان کار، فرد و تنها به مقصد خود می‌رسند.

نکته ادبی: مفهوم بی‌پایانی غم در برابر ناپایداری همراهی.

کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست

زیرا که امور دنیوی در آغاز همچون دو نیمه جفت و همراه به نظر می‌رسند، اما در پایان کار، فرد و تنها به مقصد خود می‌رسند.

نکته ادبی: فرد در اینجا به معنای تنها و تک است.

کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست

زیرا که امور دنیوی در آغاز همچون دو نیمه جفت و همراه به نظر می‌رسند، اما در پایان کار، فرد و تنها به مقصد خود می‌رسند.

نکته ادبی: نشست و خاست در اینجا استعاره از چرخه حیات است.

کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست

زیرا که امور دنیوی در آغاز همچون دو نیمه جفت و همراه به نظر می‌رسند، اما در پایان کار، فرد و تنها به مقصد خود می‌رسند.

نکته ادبی: تضاد درونی مصراع دوم کلید درک مفهوم فنا است.

کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست

زیرا که امور دنیوی در آغاز همچون دو نیمه جفت و همراه به نظر می‌رسند، اما در پایان کار، فرد و تنها به مقصد خود می‌رسند.

نکته ادبی: جفت بودن به معنای آرامش و تعلق است.