دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۲۴

خاقانی
کار گیتی را نوائی مانده نیست کار گیتی را نوائی مانده نیست
کار گیتی را نوائی مانده نیست کار گیتی را نوائی مانده نیست
کار گیتی را نوائی مانده نیست کار گیتی را نوائی مانده نیست
کار گیتی را نوائی مانده نیست کار گیتی را نوائی مانده نیست
کار گیتی را نوائی مانده نیست کار گیتی را نوائی مانده نیست
کار گیتی را نوائی مانده نیست کار گیتی را نوائی مانده نیست
روز راحت را بقایی مانده نیست
روز راحت را بقایی مانده نیست
روز راحت را بقایی مانده نیست
روز راحت را بقایی مانده نیست
روز راحت را بقایی مانده نیست
روز راحت را بقایی مانده نیست
روز راحت را بقایی مانده نیست
روز راحت را بقایی مانده نیست
روز راحت را بقایی مانده نیست
روز راحت را بقایی مانده نیست
روز راحت را بقایی مانده نیست
روز راحت را بقایی مانده نیست
زان بهار عافیت کایام داشت زان بهار عافیت کایام داشت
زان بهار عافیت کایام داشت زان بهار عافیت کایام داشت
زان بهار عافیت کایام داشت زان بهار عافیت کایام داشت
زان بهار عافیت کایام داشت زان بهار عافیت کایام داشت
زان بهار عافیت کایام داشت زان بهار عافیت کایام داشت
زان بهار عافیت کایام داشت زان بهار عافیت کایام داشت
یادگار اکنون گیایی مانده نیست
یادگار اکنون گیایی مانده نیست
یادگار اکنون گیایی مانده نیست
یادگار اکنون گیایی مانده نیست
یادگار اکنون گیایی مانده نیست
یادگار اکنون گیایی مانده نیست
یادگار اکنون گیایی مانده نیست
یادگار اکنون گیایی مانده نیست
یادگار اکنون گیایی مانده نیست
یادگار اکنون گیایی مانده نیست
یادگار اکنون گیایی مانده نیست
یادگار اکنون گیایی مانده نیست
وحشتی دارم تمام از هرکه هست وحشتی دارم تمام از هرکه هست
وحشتی دارم تمام از هرکه هست وحشتی دارم تمام از هرکه هست
وحشتی دارم تمام از هرکه هست وحشتی دارم تمام از هرکه هست
وحشتی دارم تمام از هرکه هست وحشتی دارم تمام از هرکه هست
وحشتی دارم تمام از هرکه هست وحشتی دارم تمام از هرکه هست
وحشتی دارم تمام از هرکه هست وحشتی دارم تمام از هرکه هست
روشنم شد کشنایی مانده نیست
روشنم شد کشنایی مانده نیست
روشنم شد کشنایی مانده نیست
روشنم شد کشنایی مانده نیست
روشنم شد کشنایی مانده نیست
روشنم شد کشنایی مانده نیست
روشنم شد کشنایی مانده نیست
روشنم شد کشنایی مانده نیست
روشنم شد کشنایی مانده نیست
روشنم شد کشنایی مانده نیست
روشنم شد کشنایی مانده نیست
روشنم شد کشنایی مانده نیست
دل ازین و آن گریزان می شود دل ازین و آن گریزان می شود
دل ازین و آن گریزان می شود دل ازین و آن گریزان می شود
دل ازین و آن گریزان می شود دل ازین و آن گریزان می شود
دل ازین و آن گریزان می شود دل ازین و آن گریزان می شود
دل ازین و آن گریزان می شود دل ازین و آن گریزان می شود
دل ازین و آن گریزان می شود دل ازین و آن گریزان می شود
زانکه داند با وفایی مانده نیست
زانکه داند با وفایی مانده نیست
زانکه داند با وفایی مانده نیست
زانکه داند با وفایی مانده نیست
زانکه داند با وفایی مانده نیست
زانکه داند با وفایی مانده نیست
زانکه داند با وفایی مانده نیست
زانکه داند با وفایی مانده نیست
زانکه داند با وفایی مانده نیست
زانکه داند با وفایی مانده نیست
زانکه داند با وفایی مانده نیست
زانکه داند با وفایی مانده نیست
زنگ انده گوهر عمرم بخورد زنگ انده گوهر عمرم بخورد
زنگ انده گوهر عمرم بخورد زنگ انده گوهر عمرم بخورد
زنگ انده گوهر عمرم بخورد زنگ انده گوهر عمرم بخورد
زنگ انده گوهر عمرم بخورد زنگ انده گوهر عمرم بخورد
زنگ انده گوهر عمرم بخورد زنگ انده گوهر عمرم بخورد
زنگ انده گوهر عمرم بخورد زنگ انده گوهر عمرم بخورد
چون کنم کانده زدایی مانده نیست
چون کنم کانده زدایی مانده نیست
چون کنم کانده زدایی مانده نیست
چون کنم کانده زدایی مانده نیست
چون کنم کانده زدایی مانده نیست
چون کنم کانده زدایی مانده نیست
چون کنم کانده زدایی مانده نیست
چون کنم کانده زدایی مانده نیست
چون کنم کانده زدایی مانده نیست
چون کنم کانده زدایی مانده نیست
چون کنم کانده زدایی مانده نیست
چون کنم کانده زدایی مانده نیست
کوه آهن شد غمم وز بخت من کوه آهن شد غمم وز بخت من
کوه آهن شد غمم وز بخت من کوه آهن شد غمم وز بخت من
کوه آهن شد غمم وز بخت من کوه آهن شد غمم وز بخت من
کوه آهن شد غمم وز بخت من کوه آهن شد غمم وز بخت من
کوه آهن شد غمم وز بخت من کوه آهن شد غمم وز بخت من
کوه آهن شد غمم وز بخت من کوه آهن شد غمم وز بخت من
در جهان آهن ربایی مانده نیست
در جهان آهن ربایی مانده نیست
در جهان آهن ربایی مانده نیست
در جهان آهن ربایی مانده نیست
در جهان آهن ربایی مانده نیست
در جهان آهن ربایی مانده نیست
در جهان آهن ربایی مانده نیست
در جهان آهن ربایی مانده نیست
در جهان آهن ربایی مانده نیست
در جهان آهن ربایی مانده نیست
در جهان آهن ربایی مانده نیست
در جهان آهن ربایی مانده نیست
با عنا می ساز خاقانی از آنک با عنا می ساز خاقانی از آنک
با عنا می ساز خاقانی از آنک با عنا می ساز خاقانی از آنک
با عنا می ساز خاقانی از آنک با عنا می ساز خاقانی از آنک
با عنا می ساز خاقانی از آنک با عنا می ساز خاقانی از آنک
با عنا می ساز خاقانی از آنک با عنا می ساز خاقانی از آنک
با عنا می ساز خاقانی از آنک با عنا می ساز خاقانی از آنک
خوش دلی امروز جایی مانده نیست
خوش دلی امروز جایی مانده نیست
خوش دلی امروز جایی مانده نیست
خوش دلی امروز جایی مانده نیست
خوش دلی امروز جایی مانده نیست
خوش دلی امروز جایی مانده نیست
خوش دلی امروز جایی مانده نیست
خوش دلی امروز جایی مانده نیست
خوش دلی امروز جایی مانده نیست
خوش دلی امروز جایی مانده نیست
خوش دلی امروز جایی مانده نیست
خوش دلی امروز جایی مانده نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

کار گیتی را نوائی مانده نیست کار گیتی را نوائی مانده نیست

وضعیت جهان چنان دگرگون شده است که دیگر هیچ نشاط یا سرمایه‌ای برای ادامه زندگی در آن باقی نمانده است.

نکته ادبی: نوائی در اینجا به معنای بضاعت، ساز و برگ، یا اسبابِ لذت و معیشت است که در فرهنگ قدیم بر آن تأکید شده است.

کار گیتی را نوائی مانده نیست کار گیتی را نوائی مانده نیست

وضعیت جهان چنان دگرگون شده است که دیگر هیچ نشاط یا سرمایه‌ای برای ادامه زندگی در آن باقی نمانده است.

نکته ادبی: کار گیتی به معنای روال و جریان امور دنیا است.

کار گیتی را نوائی مانده نیست کار گیتی را نوائی مانده نیست

وضعیت جهان چنان دگرگون شده است که دیگر هیچ نشاط یا سرمایه‌ای برای ادامه زندگی در آن باقی نمانده است.

نکته ادبی: مانده نیست در پایان مصرع، با تکرار خود بر قطعیتِ زوال تأکید می‌کند.

کار گیتی را نوائی مانده نیست کار گیتی را نوائی مانده نیست

وضعیت جهان چنان دگرگون شده است که دیگر هیچ نشاط یا سرمایه‌ای برای ادامه زندگی در آن باقی نمانده است.

نکته ادبی: استعاره از بی‌حاصلیِ زیستن در زمانه کنونی.

کار گیتی را نوائی مانده نیست کار گیتی را نوائی مانده نیست

وضعیت جهان چنان دگرگون شده است که دیگر هیچ نشاط یا سرمایه‌ای برای ادامه زندگی در آن باقی نمانده است.

نکته ادبی: صراحت در بیانِ فقدان.

کار گیتی را نوائی مانده نیست کار گیتی را نوائی مانده نیست

وضعیت جهان چنان دگرگون شده است که دیگر هیچ نشاط یا سرمایه‌ای برای ادامه زندگی در آن باقی نمانده است.

نکته ادبی: تأکید بر یأس فلسفی شاعر.

روز راحت را بقایی مانده نیست

دورانِ آسایش و راحتی، دیگر به پایان رسیده و هیچ نشانی از ماندگاریِ آن نیست.

نکته ادبی: بقایی به معنای دوام و ماندگاری است.

روز راحت را بقایی مانده نیست

دورانِ آسایش و راحتی، دیگر به پایان رسیده و هیچ نشانی از ماندگاریِ آن نیست.

نکته ادبی: نفیِ صریحِ پایداریِ خوشی‌ها.

روز راحت را بقایی مانده نیست

دورانِ آسایش و راحتی، دیگر به پایان رسیده و هیچ نشانی از ماندگاریِ آن نیست.

نکته ادبی: روز راحت استعاره از ایام خوش است.

روز راحت را بقایی مانده نیست

دورانِ آسایش و راحتی، دیگر به پایان رسیده و هیچ نشانی از ماندگاریِ آن نیست.

نکته ادبی: تناسب معنایی با بیتی که پیشتر گذشت.

روز راحت را بقایی مانده نیست

دورانِ آسایش و راحتی، دیگر به پایان رسیده و هیچ نشانی از ماندگاریِ آن نیست.

نکته ادبی: تکرار نفی برای تأکید بر قطعیت.

روز راحت را بقایی مانده نیست

دورانِ آسایش و راحتی، دیگر به پایان رسیده و هیچ نشانی از ماندگاریِ آن نیست.

نکته ادبی: اشاره به بی‌وفایی دنیا.

روز راحت را بقایی مانده نیست

دورانِ آسایش و راحتی، دیگر به پایان رسیده و هیچ نشانی از ماندگاریِ آن نیست.

نکته ادبی: ساختار نحوی ساده و روان.

روز راحت را بقایی مانده نیست

دورانِ آسایش و راحتی، دیگر به پایان رسیده و هیچ نشانی از ماندگاریِ آن نیست.

نکته ادبی: تأکید بر فناپذیری راحتی.

روز راحت را بقایی مانده نیست

دورانِ آسایش و راحتی، دیگر به پایان رسیده و هیچ نشانی از ماندگاریِ آن نیست.

نکته ادبی: تضاد میان راحت و بقا.

روز راحت را بقایی مانده نیست

دورانِ آسایش و راحتی، دیگر به پایان رسیده و هیچ نشانی از ماندگاریِ آن نیست.

نکته ادبی: استفاده از واژگان فاخر و کهن.

روز راحت را بقایی مانده نیست

دورانِ آسایش و راحتی، دیگر به پایان رسیده و هیچ نشانی از ماندگاریِ آن نیست.

نکته ادبی: حفظ لحن حزین.

روز راحت را بقایی مانده نیست

دورانِ آسایش و راحتی، دیگر به پایان رسیده و هیچ نشانی از ماندگاریِ آن نیست.

نکته ادبی: پایانِ سلسله ابیاتِ مربوط به ناپایداری.

زان بهار عافیت کایام داشت زان بهار عافیت کایام داشت

از آن دورانِ خوش و سرشار از امنیت و سلامت که روزگار با خود داشت، چیزی باقی نمانده است.

نکته ادبی: بهار عافیت استعاره‌ای است از دوران جوانی یا زمانه امن و آرام.

زان بهار عافیت کایام داشت زان بهار عافیت کایام داشت

از آن دورانِ خوش و سرشار از امنیت و سلامت که روزگار با خود داشت، چیزی باقی نمانده است.

نکته ادبی: ایام در اینجا به معنای زمانه و روزگار است.

زان بهار عافیت کایام داشت زان بهار عافیت کایام داشت

از آن دورانِ خوش و سرشار از امنیت و سلامت که روزگار با خود داشت، چیزی باقی نمانده است.

نکته ادبی: عافیت به معنای سلامت و آسودگی خاطر است.

زان بهار عافیت کایام داشت زان بهار عافیت کایام داشت

از آن دورانِ خوش و سرشار از امنیت و سلامت که روزگار با خود داشت، چیزی باقی نمانده است.

نکته ادبی: زان بهار اشاره به گذشته دور دارد.

زان بهار عافیت کایام داشت زان بهار عافیت کایام داشت

از آن دورانِ خوش و سرشار از امنیت و سلامت که روزگار با خود داشت، چیزی باقی نمانده است.

نکته ادبی: نوستالژی و حسرت گذشته.

زان بهار عافیت کایام داشت زان بهار عافیت کایام داشت

از آن دورانِ خوش و سرشار از امنیت و سلامت که روزگار با خود داشت، چیزی باقی نمانده است.

نکته ادبی: تداومِ فضای رثایی.

یادگار اکنون گیایی مانده نیست

اکنون از آن شکوه گذشته، حتی به اندازه یک گیاه ناچیز هم اثری بر جای نمانده است.

نکته ادبی: گیاه در اینجا به شکلی مخفف (گیا) برای رعایت قافیه به کار رفته و نماد ناچیزی است.

یادگار اکنون گیایی مانده نیست

اکنون از آن شکوه گذشته، حتی به اندازه یک گیاه ناچیز هم اثری بر جای نمانده است.

نکته ادبی: تأکید بر فنا و نابودی کامل.

یادگار اکنون گیایی مانده نیست

اکنون از آن شکوه گذشته، حتی به اندازه یک گیاه ناچیز هم اثری بر جای نمانده است.

نکته ادبی: یادگار نماد بازمانده از گذشته است.

یادگار اکنون گیایی مانده نیست

اکنون از آن شکوه گذشته، حتی به اندازه یک گیاه ناچیز هم اثری بر جای نمانده است.

نکته ادبی: استفاده از گیا به جای گیاه در متون کهن رایج بوده است.

یادگار اکنون گیایی مانده نیست

اکنون از آن شکوه گذشته، حتی به اندازه یک گیاه ناچیز هم اثری بر جای نمانده است.

نکته ادبی: بیانِ مبالغه‌آمیز در نفیِ بازمانده.

یادگار اکنون گیایی مانده نیست

اکنون از آن شکوه گذشته، حتی به اندازه یک گیاه ناچیز هم اثری بر جای نمانده است.

نکته ادبی: تأکید بر خالی شدن هستی.

یادگار اکنون گیایی مانده نیست

اکنون از آن شکوه گذشته، حتی به اندازه یک گیاه ناچیز هم اثری بر جای نمانده است.

نکته ادبی: پیوند منطقی با بیت قبل.

یادگار اکنون گیایی مانده نیست

اکنون از آن شکوه گذشته، حتی به اندازه یک گیاه ناچیز هم اثری بر جای نمانده است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ ساده و غمگین.

یادگار اکنون گیایی مانده نیست

اکنون از آن شکوه گذشته، حتی به اندازه یک گیاه ناچیز هم اثری بر جای نمانده است.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیت معنا.

یادگار اکنون گیایی مانده نیست

اکنون از آن شکوه گذشته، حتی به اندازه یک گیاه ناچیز هم اثری بر جای نمانده است.

نکته ادبی: حفظ وزن و قافیه.

یادگار اکنون گیایی مانده نیست

اکنون از آن شکوه گذشته، حتی به اندازه یک گیاه ناچیز هم اثری بر جای نمانده است.

نکته ادبی: تأکید بر زوالِ هستی.

یادگار اکنون گیایی مانده نیست

اکنون از آن شکوه گذشته، حتی به اندازه یک گیاه ناچیز هم اثری بر جای نمانده است.

نکته ادبی: پایانِ بندِ دومِ تصویرِ حسرت.

وحشتی دارم تمام از هرکه هست وحشتی دارم تمام از هرکه هست

من از هر کسی که در این دنیا وجود دارد، دچار وحشت و هراس شدیدی هستم.

نکته ادبی: وحشت در اینجا به معنای ترس همراه با دوری و تنهایی است.

وحشتی دارم تمام از هرکه هست وحشتی دارم تمام از هرکه هست

من از هر کسی که در این دنیا وجود دارد، دچار وحشت و هراس شدیدی هستم.

نکته ادبی: هرکه هست دایره شمولِ بیگانگی شاعر است.

وحشتی دارم تمام از هرکه هست وحشتی دارم تمام از هرکه هست

من از هر کسی که در این دنیا وجود دارد، دچار وحشت و هراس شدیدی هستم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده انزوای اجتماعی و روحی.

وحشتی دارم تمام از هرکه هست وحشتی دارم تمام از هرکه هست

من از هر کسی که در این دنیا وجود دارد، دچار وحشت و هراس شدیدی هستم.

نکته ادبی: تمام به معنای کامل و مطلق است.

وحشتی دارم تمام از هرکه هست وحشتی دارم تمام از هرکه هست

من از هر کسی که در این دنیا وجود دارد، دچار وحشت و هراس شدیدی هستم.

نکته ادبی: بیانِ حالتی سوبژکتیو و شخصی.

وحشتی دارم تمام از هرکه هست وحشتی دارم تمام از هرکه هست

من از هر کسی که در این دنیا وجود دارد، دچار وحشت و هراس شدیدی هستم.

نکته ادبی: ترکیبِ وحشتِ وجودی.

روشنم شد کشنایی مانده نیست

برایم آشکار شد که دیگر هیچ آشنایی و همدلی در این جهان وجود ندارد.

نکته ادبی: کشنایی (که + آشنایی) به معنای همان آشنایی است؛ نفیِ پیوندهای عاطفی.

روشنم شد کشنایی مانده نیست

برایم آشکار شد که دیگر هیچ آشنایی و همدلی در این جهان وجود ندارد.

نکته ادبی: روشنم شد گویای مکاشفه تلخ شاعر است.

روشنم شد کشنایی مانده نیست

برایم آشکار شد که دیگر هیچ آشنایی و همدلی در این جهان وجود ندارد.

نکته ادبی: پایانِ امید به همنوع.

روشنم شد کشنایی مانده نیست

برایم آشکار شد که دیگر هیچ آشنایی و همدلی در این جهان وجود ندارد.

نکته ادبی: تداومِ یأس.

روشنم شد کشنایی مانده نیست

برایم آشکار شد که دیگر هیچ آشنایی و همدلی در این جهان وجود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر فقدانِ رفاقت.

روشنم شد کشنایی مانده نیست

برایم آشکار شد که دیگر هیچ آشنایی و همدلی در این جهان وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ نفی.

روشنم شد کشنایی مانده نیست

برایم آشکار شد که دیگر هیچ آشنایی و همدلی در این جهان وجود ندارد.

نکته ادبی: حفظِ ساختار شعری.

روشنم شد کشنایی مانده نیست

برایم آشکار شد که دیگر هیچ آشنایی و همدلی در این جهان وجود ندارد.

نکته ادبی: فرجامِ نگاهِ بدبینانه شاعر.

روشنم شد کشنایی مانده نیست

برای من کاملاً آشکار و محرز شده است که دیگر هیچ دوست صادق و آشنای وفاداری در این دنیا باقی نمانده است.

نکته ادبی: واژه «آشنایی» در اینجا به معنای دوست و همدم است و «روشنم شد» کنایه از رسیدن به یقین و آگاهی درونی است.

روشنم شد کشنایی مانده نیست

برای من کاملاً آشکار و محرز شده است که دیگر هیچ دوست صادق و آشنای وفاداری در این دنیا باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرار تاکید بر ناپایداری دوستی‌ها.

روشنم شد کشنایی مانده نیست

برای من کاملاً آشکار و محرز شده است که دیگر هیچ دوست صادق و آشنای وفاداری در این دنیا باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرار تاکید بر ناپایداری دوستی‌ها.

روشنم شد کشنایی مانده نیست

برای من کاملاً آشکار و محرز شده است که دیگر هیچ دوست صادق و آشنای وفاداری در این دنیا باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرار تاکید بر ناپایداری دوستی‌ها.

دل ازین و آن گریزان می شود دل ازین و آن گریزان می شود

دل من به دلیل همین شناخت از بی‌وفایی‌ها، از همه افراد پیرامونش دوری می‌گزیند و تنهایی را برمی‌گزیند.

نکته ادبی: «گریزان شدن دل» استعاره از بیزاری و انزجار قلبی است.

دل ازین و آن گریزان می شود دل ازین و آن گریزان می شود

دل من به دلیل همین شناخت از بی‌وفایی‌ها، از همه افراد پیرامونش دوری می‌گزیند و تنهایی را برمی‌گزیند.

نکته ادبی: تکرار تم انزوا.

دل ازین و آن گریزان می شود دل ازین و آن گریزان می شود

دل من به دلیل همین شناخت از بی‌وفایی‌ها، از همه افراد پیرامونش دوری می‌گزیند و تنهایی را برمی‌گزیند.

نکته ادبی: تکرار تم انزوا.

دل ازین و آن گریزان می شود دل ازین و آن گریزان می شود

دل من به دلیل همین شناخت از بی‌وفایی‌ها، از همه افراد پیرامونش دوری می‌گزیند و تنهایی را برمی‌گزیند.

نکته ادبی: تکرار تم انزوا.

دل ازین و آن گریزان می شود دل ازین و آن گریزان می شود

دل من به دلیل همین شناخت از بی‌وفایی‌ها، از همه افراد پیرامونش دوری می‌گزیند و تنهایی را برمی‌گزیند.

نکته ادبی: تکرار تم انزوا.

دل ازین و آن گریزان می شود دل ازین و آن گریزان می شود

دل من به دلیل همین شناخت از بی‌وفایی‌ها، از همه افراد پیرامونش دوری می‌گزیند و تنهایی را برمی‌گزیند.

نکته ادبی: تکرار تم انزوا.

زانکه داند با وفایی مانده نیست

دلیل این دوری‌گزینی این است که دلِ آگاهِ من می‌داند که در میان مردم دیگر هیچ‌گونه وفاداری و تعهدی دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: «زانکه» مخفف «از آنکه» است و بیانگر علت رفتار شاعر است.

زانکه داند با وفایی مانده نیست

دلیل این دوری‌گزینی این است که دلِ آگاهِ من می‌داند که در میان مردم دیگر هیچ‌گونه وفاداری و تعهدی دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر نبودِ وفا.

زانکه داند با وفایی مانده نیست

دلیل این دوری‌گزینی این است که دلِ آگاهِ من می‌داند که در میان مردم دیگر هیچ‌گونه وفاداری و تعهدی دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر نبودِ وفا.

زانکه داند با وفایی مانده نیست

دلیل این دوری‌گزینی این است که دلِ آگاهِ من می‌داند که در میان مردم دیگر هیچ‌گونه وفاداری و تعهدی دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر نبودِ وفا.

زانکه داند با وفایی مانده نیست

دلیل این دوری‌گزینی این است که دلِ آگاهِ من می‌داند که در میان مردم دیگر هیچ‌گونه وفاداری و تعهدی دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر نبودِ وفا.

زانکه داند با وفایی مانده نیست

دلیل این دوری‌گزینی این است که دلِ آگاهِ من می‌داند که در میان مردم دیگر هیچ‌گونه وفاداری و تعهدی دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر نبودِ وفا.

زانکه داند با وفایی مانده نیست

دلیل این دوری‌گزینی این است که دلِ آگاهِ من می‌داند که در میان مردم دیگر هیچ‌گونه وفاداری و تعهدی دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر نبودِ وفا.

زانکه داند با وفایی مانده نیست

دلیل این دوری‌گزینی این است که دلِ آگاهِ من می‌داند که در میان مردم دیگر هیچ‌گونه وفاداری و تعهدی دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر نبودِ وفا.

زانکه داند با وفایی مانده نیست

دلیل این دوری‌گزینی این است که دلِ آگاهِ من می‌داند که در میان مردم دیگر هیچ‌گونه وفاداری و تعهدی دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر نبودِ وفا.

زانکه داند با وفایی مانده نیست

دلیل این دوری‌گزینی این است که دلِ آگاهِ من می‌داند که در میان مردم دیگر هیچ‌گونه وفاداری و تعهدی دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر نبودِ وفا.

زانکه داند با وفایی مانده نیست

دلیل این دوری‌گزینی این است که دلِ آگاهِ من می‌داند که در میان مردم دیگر هیچ‌گونه وفاداری و تعهدی دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر نبودِ وفا.

زانکه داند با وفایی مانده نیست

دلیل این دوری‌گزینی این است که دلِ آگاهِ من می‌داند که در میان مردم دیگر هیچ‌گونه وفاداری و تعهدی دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر نبودِ وفا.

زنگ انده گوهر عمرم بخورد زنگ انده گوهر عمرم بخورد

زنگارِ غم و اندوه، ارزش و درخششِ عمرِ گران‌بهای مرا نابود کرده و آن را از بین برده است.

نکته ادبی: تشبیه غم به زنگار و عمر به گوهر، از زیباترین تصویرسازی‌های کلاسیک است.

زنگ انده گوهر عمرم بخورد زنگ انده گوهر عمرم بخورد

زنگارِ غم و اندوه، ارزش و درخششِ عمرِ گران‌بهای مرا نابود کرده و آن را از بین برده است.

نکته ادبی: تداوم تصویرسازی.

زنگ انده گوهر عمرم بخورد زنگ انده گوهر عمرم بخورد

زنگارِ غم و اندوه، ارزش و درخششِ عمرِ گران‌بهای مرا نابود کرده و آن را از بین برده است.

نکته ادبی: تداوم تصویرسازی.

زنگ انده گوهر عمرم بخورد زنگ انده گوهر عمرم بخورد

زنگارِ غم و اندوه، ارزش و درخششِ عمرِ گران‌بهای مرا نابود کرده و آن را از بین برده است.

نکته ادبی: تداوم تصویرسازی.

زنگ انده گوهر عمرم بخورد زنگ انده گوهر عمرم بخورد

زنگارِ غم و اندوه، ارزش و درخششِ عمرِ گران‌بهای مرا نابود کرده و آن را از بین برده است.

نکته ادبی: تداوم تصویرسازی.

زنگ انده گوهر عمرم بخورد زنگ انده گوهر عمرم بخورد

زنگارِ غم و اندوه، ارزش و درخششِ عمرِ گران‌بهای مرا نابود کرده و آن را از بین برده است.

نکته ادبی: تداوم تصویرسازی.

چون کنم کانده زدایی مانده نیست

نمی‌دانم چه چاره‌ای بیندیشم، چرا که هیچ کس یا هیچ عامل تسکین‌دهنده‌ای برای زدودن این اندوه باقی نمانده است.

نکته ادبی: «انده‌زدایی» ترکیبی است برای اشاره به رهایی از غم.

چون کنم کانده زدایی مانده نیست

نمی‌دانم چه چاره‌ای بیندیشم، چرا که هیچ کس یا هیچ عامل تسکین‌دهنده‌ای برای زدودن این اندوه باقی نمانده است.

نکته ادبی: تاکید بر استیصال.

چون کنم کانده زدایی مانده نیست

نمی‌دانم چه چاره‌ای بیندیشم، چرا که هیچ کس یا هیچ عامل تسکین‌دهنده‌ای برای زدودن این اندوه باقی نمانده است.

نکته ادبی: تاکید بر استیصال.

چون کنم کانده زدایی مانده نیست

نمی‌دانم چه چاره‌ای بیندیشم، چرا که هیچ کس یا هیچ عامل تسکین‌دهنده‌ای برای زدودن این اندوه باقی نمانده است.

نکته ادبی: تاکید بر استیصال.

چون کنم کانده زدایی مانده نیست

نمی‌دانم چه چاره‌ای بیندیشم، چرا که هیچ کس یا هیچ عامل تسکین‌دهنده‌ای برای زدودن این اندوه باقی نمانده است.

نکته ادبی: تاکید بر استیصال.

چون کنم کانده زدایی مانده نیست

نمی‌دانم چه چاره‌ای بیندیشم، چرا که هیچ کس یا هیچ عامل تسکین‌دهنده‌ای برای زدودن این اندوه باقی نمانده است.

نکته ادبی: تاکید بر استیصال.

چون کنم کانده زدایی مانده نیست

نمی‌دانم چه چاره‌ای بیندیشم، چرا که هیچ کس یا هیچ عامل تسکین‌دهنده‌ای برای زدودن این اندوه باقی نمانده است.

نکته ادبی: تاکید بر استیصال.

چون کنم کانده زدایی مانده نیست

نمی‌دانم چه چاره‌ای بیندیشم، چرا که هیچ کس یا هیچ عامل تسکین‌دهنده‌ای برای زدودن این اندوه باقی نمانده است.

نکته ادبی: تاکید بر استیصال.

چون کنم کانده زدایی مانده نیست

نمی‌دانم چه چاره‌ای بیندیشم، چرا که هیچ کس یا هیچ عامل تسکین‌دهنده‌ای برای زدودن این اندوه باقی نمانده است.

نکته ادبی: تاکید بر استیصال.

چون کنم کانده زدایی مانده نیست

نمی‌دانم چه چاره‌ای بیندیشم، چرا که هیچ کس یا هیچ عامل تسکین‌دهنده‌ای برای زدودن این اندوه باقی نمانده است.

نکته ادبی: تاکید بر استیصال.

چون کنم کانده زدایی مانده نیست

نمی‌دانم چه چاره‌ای بیندیشم، چرا که هیچ کس یا هیچ عامل تسکین‌دهنده‌ای برای زدودن این اندوه باقی نمانده است.

نکته ادبی: تاکید بر استیصال.

چون کنم کانده زدایی مانده نیست

نمی‌دانم چه چاره‌ای بیندیشم، چرا که هیچ کس یا هیچ عامل تسکین‌دهنده‌ای برای زدودن این اندوه باقی نمانده است.

نکته ادبی: تاکید بر استیصال.

کوه آهن شد غمم وز بخت من کوه آهن شد غمم وز بخت من

غم من به خاطر بخت بد و سرنوشت تیره‌ام، مانند کوهی از آهن، سنگین و تغییرناپذیر شده است.

نکته ادبی: «کوه آهن» نماد سنگینی و غیرقابل‌تکان بودنِ غم است.

کوه آهن شد غمم وز بخت من کوه آهن شد غمم وز بخت من

غم من به خاطر بخت بد و سرنوشت تیره‌ام، مانند کوهی از آهن، سنگین و تغییرناپذیر شده است.

نکته ادبی: تاکید بر سنگینی بار غم.

کوه آهن شد غمم وز بخت من کوه آهن شد غمم وز بخت من

غم من به خاطر بخت بد و سرنوشت تیره‌ام، مانند کوهی از آهن، سنگین و تغییرناپذیر شده است.

نکته ادبی: تاکید بر سنگینی بار غم.

کوه آهن شد غمم وز بخت من کوه آهن شد غمم وز بخت من

غم من به خاطر بخت بد و سرنوشت تیره‌ام، مانند کوهی از آهن، سنگین و تغییرناپذیر شده است.

نکته ادبی: تاکید بر سنگینی بار غم.

کوه آهن شد غمم وز بخت من کوه آهن شد غمم وز بخت من

غم من به خاطر بخت بد و سرنوشت تیره‌ام، مانند کوهی از آهن، سنگین و تغییرناپذیر شده است.

نکته ادبی: تاکید بر سنگینی بار غم.

کوه آهن شد غمم وز بخت من کوه آهن شد غمم وز بخت من

غم من به خاطر بخت بد و سرنوشت تیره‌ام، مانند کوهی از آهن، سنگین و تغییرناپذیر شده است.

نکته ادبی: تاکید بر سنگینی بار غم.

در جهان آهن ربایی مانده نیست

و دریغا که در این دنیا دیگر هیچ آهن‌ربایی (عاملِ جاذبه یا مِهرِ رهایی‌بخشی) نیست که بتواند این کوه غم را از دلم جذب کند و بردارد.

نکته ادبی: آهن‌ربا در اینجا استعاره از تسلی‌دهنده یا راه چاره است که به تقابل با کوه آهن آمده.

در جهان آهن ربایی مانده نیست

و دریغا که در این دنیا دیگر هیچ آهن‌ربایی (عاملِ جاذبه یا مِهرِ رهایی‌بخشی) نیست که بتواند این کوه غم را از دلم جذب کند و بردارد.

نکته ادبی: تکمیل تقابل ادبی.

در جهان آهن ربایی مانده نیست

و دریغا که در این دنیا دیگر هیچ آهن‌ربایی (عاملِ جاذبه یا مِهرِ رهایی‌بخشی) نیست که بتواند این کوه غم را از دلم جذب کند و بردارد.

نکته ادبی: تکمیل تقابل ادبی.

در جهان آهن ربایی مانده نیست

و دریغا که در این دنیا دیگر هیچ آهن‌ربایی (عاملِ جاذبه یا مِهرِ رهایی‌بخشی) نیست که بتواند این کوه غم را از دلم جذب کند و بردارد.

نکته ادبی: تکمیل تقابل ادبی.

در جهان آهن ربایی مانده نیست

در این دنیا دیگر هیچ‌کس یا هیچ‌چیزِ جذابی که بتواند دل‌ها را به سوی خود بکشد و پیوند ایجاد کند، باقی نمانده است.

نکته ادبی: آهن‌ربایی استعاره از فضایل اخلاقی و دوستی است که مانند آهن‌ربا جان‌ها را جذب می‌کرد.

در جهان آهن ربایی مانده نیست

در این دنیا دیگر هیچ‌کس یا هیچ‌چیزِ جذابی که بتواند دل‌ها را به سوی خود بکشد و پیوند ایجاد کند، باقی نمانده است.

نکته ادبی: آهن‌ربایی استعاره از فضایل اخلاقی و دوستی است که مانند آهن‌ربا جان‌ها را جذب می‌کرد.

در جهان آهن ربایی مانده نیست

در این دنیا دیگر هیچ‌کس یا هیچ‌چیزِ جذابی که بتواند دل‌ها را به سوی خود بکشد و پیوند ایجاد کند، باقی نمانده است.

نکته ادبی: آهن‌ربایی استعاره از فضایل اخلاقی و دوستی است که مانند آهن‌ربا جان‌ها را جذب می‌کرد.

در جهان آهن ربایی مانده نیست

در این دنیا دیگر هیچ‌کس یا هیچ‌چیزِ جذابی که بتواند دل‌ها را به سوی خود بکشد و پیوند ایجاد کند، باقی نمانده است.

نکته ادبی: آهن‌ربایی استعاره از فضایل اخلاقی و دوستی است که مانند آهن‌ربا جان‌ها را جذب می‌کرد.

در جهان آهن ربایی مانده نیست

در این دنیا دیگر هیچ‌کس یا هیچ‌چیزِ جذابی که بتواند دل‌ها را به سوی خود بکشد و پیوند ایجاد کند، باقی نمانده است.

نکته ادبی: آهن‌ربایی استعاره از فضایل اخلاقی و دوستی است که مانند آهن‌ربا جان‌ها را جذب می‌کرد.

در جهان آهن ربایی مانده نیست

در این دنیا دیگر هیچ‌کس یا هیچ‌چیزِ جذابی که بتواند دل‌ها را به سوی خود بکشد و پیوند ایجاد کند، باقی نمانده است.

نکته ادبی: آهن‌ربایی استعاره از فضایل اخلاقی و دوستی است که مانند آهن‌ربا جان‌ها را جذب می‌کرد.

در جهان آهن ربایی مانده نیست

در این دنیا دیگر هیچ‌کس یا هیچ‌چیزِ جذابی که بتواند دل‌ها را به سوی خود بکشد و پیوند ایجاد کند، باقی نمانده است.

نکته ادبی: آهن‌ربایی استعاره از فضایل اخلاقی و دوستی است که مانند آهن‌ربا جان‌ها را جذب می‌کرد.

در جهان آهن ربایی مانده نیست

در این دنیا دیگر هیچ‌کس یا هیچ‌چیزِ جذابی که بتواند دل‌ها را به سوی خود بکشد و پیوند ایجاد کند، باقی نمانده است.

نکته ادبی: آهن‌ربایی استعاره از فضایل اخلاقی و دوستی است که مانند آهن‌ربا جان‌ها را جذب می‌کرد.

با عنا می ساز خاقانی از آنک با عنا می ساز خاقانی از آنک

ای خاقانی، با سختی‌ها و رنج‌های زمانه بساز و مدارا کن، چرا که...

نکته ادبی: واژه «عنا» در زبان عربی به معنای رنج، سختی و مشقت است که در ادبیات کلاسیک بسیار به کار رفته است.

با عنا می ساز خاقانی از آنک با عنا می ساز خاقانی از آنک

ای خاقانی، با سختی‌ها و رنج‌های زمانه بساز و مدارا کن، چرا که...

نکته ادبی: واژه «عنا» در زبان عربی به معنای رنج، سختی و مشقت است که در ادبیات کلاسیک بسیار به کار رفته است.

با عنا می ساز خاقانی از آنک با عنا می ساز خاقانی از آنک

ای خاقانی، با سختی‌ها و رنج‌های زمانه بساز و مدارا کن، چرا که...

نکته ادبی: واژه «عنا» در زبان عربی به معنای رنج، سختی و مشقت است که در ادبیات کلاسیک بسیار به کار رفته است.

با عنا می ساز خاقانی از آنک با عنا می ساز خاقانی از آنک

ای خاقانی، با سختی‌ها و رنج‌های زمانه بساز و مدارا کن، چرا که...

نکته ادبی: واژه «عنا» در زبان عربی به معنای رنج، سختی و مشقت است که در ادبیات کلاسیک بسیار به کار رفته است.

با عنا می ساز خاقانی از آنک با عنا می ساز خاقانی از آنک

ای خاقانی، با سختی‌ها و رنج‌های زمانه بساز و مدارا کن، چرا که...

نکته ادبی: واژه «عنا» در زبان عربی به معنای رنج، سختی و مشقت است که در ادبیات کلاسیک بسیار به کار رفته است.

با عنا می ساز خاقانی از آنک با عنا می ساز خاقانی از آنک

ای خاقانی، با سختی‌ها و رنج‌های زمانه بساز و مدارا کن، چرا که...

نکته ادبی: واژه «عنا» در زبان عربی به معنای رنج، سختی و مشقت است که در ادبیات کلاسیک بسیار به کار رفته است.

خوش دلی امروز جایی مانده نیست

زیرا در زمانه ما دیگر هیچ مکان یا شرایطی برای تجربه خوشحالی و آرامشِ خاطر وجود ندارد.

نکته ادبی: این بیت دلیلی است بر بیت پیشین و ضرورتِ مدارا با رنج را تبیین می‌کند.

خوش دلی امروز جایی مانده نیست

زیرا در زمانه ما دیگر هیچ مکان یا شرایطی برای تجربه خوشحالی و آرامشِ خاطر وجود ندارد.

نکته ادبی: این بیت دلیلی است بر بیت پیشین و ضرورتِ مدارا با رنج را تبیین می‌کند.

خوش دلی امروز جایی مانده نیست

زیرا در زمانه ما دیگر هیچ مکان یا شرایطی برای تجربه خوشحالی و آرامشِ خاطر وجود ندارد.

نکته ادبی: این بیت دلیلی است بر بیت پیشین و ضرورتِ مدارا با رنج را تبیین می‌کند.

خوش دلی امروز جایی مانده نیست

زیرا در زمانه ما دیگر هیچ مکان یا شرایطی برای تجربه خوشحالی و آرامشِ خاطر وجود ندارد.

نکته ادبی: این بیت دلیلی است بر بیت پیشین و ضرورتِ مدارا با رنج را تبیین می‌کند.

خوش دلی امروز جایی مانده نیست

زیرا در زمانه ما دیگر هیچ مکان یا شرایطی برای تجربه خوشحالی و آرامشِ خاطر وجود ندارد.

نکته ادبی: این بیت دلیلی است بر بیت پیشین و ضرورتِ مدارا با رنج را تبیین می‌کند.

خوش دلی امروز جایی مانده نیست

زیرا در زمانه ما دیگر هیچ مکان یا شرایطی برای تجربه خوشحالی و آرامشِ خاطر وجود ندارد.

نکته ادبی: این بیت دلیلی است بر بیت پیشین و ضرورتِ مدارا با رنج را تبیین می‌کند.

خوش دلی امروز جایی مانده نیست

زیرا در زمانه ما دیگر هیچ مکان یا شرایطی برای تجربه خوشحالی و آرامشِ خاطر وجود ندارد.

نکته ادبی: این بیت دلیلی است بر بیت پیشین و ضرورتِ مدارا با رنج را تبیین می‌کند.

خوش دلی امروز جایی مانده نیست

زیرا در زمانه ما دیگر هیچ مکان یا شرایطی برای تجربه خوشحالی و آرامشِ خاطر وجود ندارد.

نکته ادبی: این بیت دلیلی است بر بیت پیشین و ضرورتِ مدارا با رنج را تبیین می‌کند.

خوش دلی امروز جایی مانده نیست

زیرا در زمانه ما دیگر هیچ مکان یا شرایطی برای تجربه خوشحالی و آرامشِ خاطر وجود ندارد.

نکته ادبی: این بیت دلیلی است بر بیت پیشین و ضرورتِ مدارا با رنج را تبیین می‌کند.

خوش دلی امروز جایی مانده نیست

زیرا در زمانه ما دیگر هیچ مکان یا شرایطی برای تجربه خوشحالی و آرامشِ خاطر وجود ندارد.

نکته ادبی: این بیت دلیلی است بر بیت پیشین و ضرورتِ مدارا با رنج را تبیین می‌کند.

خوش دلی امروز جایی مانده نیست

زیرا در زمانه ما دیگر هیچ مکان یا شرایطی برای تجربه خوشحالی و آرامشِ خاطر وجود ندارد.

نکته ادبی: این بیت دلیلی است بر بیت پیشین و ضرورتِ مدارا با رنج را تبیین می‌کند.

خوش دلی امروز جایی مانده نیست

زیرا در زمانه ما دیگر هیچ مکان یا شرایطی برای تجربه خوشحالی و آرامشِ خاطر وجود ندارد.

نکته ادبی: این بیت دلیلی است بر بیت پیشین و ضرورتِ مدارا با رنج را تبیین می‌کند.