دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۲۳

خاقانی
دل پیشکش تو جان نهاده است دل پیشکش تو جان نهاده است
دل پیشکش تو جان نهاده است دل پیشکش تو جان نهاده است
دل پیشکش تو جان نهاده است دل پیشکش تو جان نهاده است
دل پیشکش تو جان نهاده است دل پیشکش تو جان نهاده است
دل پیشکش تو جان نهاده است دل پیشکش تو جان نهاده است
دل پیشکش تو جان نهاده است دل پیشکش تو جان نهاده است
عشقت به دل جهان نهاده است
عشقت به دل جهان نهاده است
عشقت به دل جهان نهاده است
عشقت به دل جهان نهاده است
عشقت به دل جهان نهاده است
عشقت به دل جهان نهاده است
عشقت به دل جهان نهاده است
عشقت به دل جهان نهاده است
عشقت به دل جهان نهاده است
عشقت به دل جهان نهاده است
عشقت به دل جهان نهاده است
عشقت به دل جهان نهاده است
جان گر همه با همه دلی داشت جان گر همه با همه دلی داشت
جان گر همه با همه دلی داشت جان گر همه با همه دلی داشت
جان گر همه با همه دلی داشت جان گر همه با همه دلی داشت
جان گر همه با همه دلی داشت جان گر همه با همه دلی داشت
جان گر همه با همه دلی داشت جان گر همه با همه دلی داشت
جان گر همه با همه دلی داشت جان گر همه با همه دلی داشت
با عشق تو در میان نهاده است
با عشق تو در میان نهاده است
با عشق تو در میان نهاده است
با عشق تو در میان نهاده است
با عشق تو در میان نهاده است
با عشق تو در میان نهاده است
با عشق تو در میان نهاده است
با عشق تو در میان نهاده است
با عشق تو در میان نهاده است
با عشق تو در میان نهاده است
با عشق تو در میان نهاده است
با عشق تو در میان نهاده است
تا نام تو بر زبان بیفتاد تا نام تو بر زبان بیفتاد
تا نام تو بر زبان بیفتاد تا نام تو بر زبان بیفتاد
تا نام تو بر زبان بیفتاد تا نام تو بر زبان بیفتاد
تا نام تو بر زبان بیفتاد تا نام تو بر زبان بیفتاد
تا نام تو بر زبان بیفتاد تا نام تو بر زبان بیفتاد
تا نام تو بر زبان بیفتاد تا نام تو بر زبان بیفتاد
دل مهر تو بر زبان نهاده است
دل مهر تو بر زبان نهاده است
دل مهر تو بر زبان نهاده است
دل مهر تو بر زبان نهاده است
دل مهر تو بر زبان نهاده است
دل مهر تو بر زبان نهاده است
دل مهر تو بر زبان نهاده است
دل مهر تو بر زبان نهاده است
دل مهر تو بر زبان نهاده است
دل مهر تو بر زبان نهاده است
دل مهر تو بر زبان نهاده است
دل مهر تو بر زبان نهاده است
اندک سخنی زبانت را عذر اندک سخنی زبانت را عذر
اندک سخنی زبانت را عذر اندک سخنی زبانت را عذر
اندک سخنی زبانت را عذر اندک سخنی زبانت را عذر
اندک سخنی زبانت را عذر اندک سخنی زبانت را عذر
اندک سخنی زبانت را عذر اندک سخنی زبانت را عذر
اندک سخنی زبانت را عذر اندک سخنی زبانت را عذر
از نیستی دهان نهاده است
از نیستی دهان نهاده است
از نیستی دهان نهاده است
از نیستی دهان نهاده است
از نیستی دهان نهاده است
از نیستی دهان نهاده است
از نیستی دهان نهاده است
از نیستی دهان نهاده است
از نیستی دهان نهاده است
از نیستی دهان نهاده است
از نیستی دهان نهاده است
از نیستی دهان نهاده است
نظاره قندز هلالت نظاره قندز هلالت
نظاره قندز هلالت نظاره قندز هلالت
نظاره قندز هلالت نظاره قندز هلالت
نظاره قندز هلالت نظاره قندز هلالت
نظاره قندز هلالت نظاره قندز هلالت
نظاره قندز هلالت نظاره قندز هلالت
موئی به هزار جان نهاده است
موئی به هزار جان نهاده است
موئی به هزار جان نهاده است
موئی به هزار جان نهاده است
موئی به هزار جان نهاده است
موئی به هزار جان نهاده است
موئی به هزار جان نهاده است
موئی به هزار جان نهاده است
موئی به هزار جان نهاده است
موئی به هزار جان نهاده است
موئی به هزار جان نهاده است
موئی به هزار جان نهاده است
از نالهٔ من رقیب در گوش از نالهٔ من رقیب در گوش
از نالهٔ من رقیب در گوش از نالهٔ من رقیب در گوش
از نالهٔ من رقیب در گوش از نالهٔ من رقیب در گوش
از نالهٔ من رقیب در گوش از نالهٔ من رقیب در گوش
از نالهٔ من رقیب در گوش از نالهٔ من رقیب در گوش
از نالهٔ من رقیب در گوش از نالهٔ من رقیب در گوش
انگشت خدای خوان نهاده است
انگشت خدای خوان نهاده است
انگشت خدای خوان نهاده است
انگشت خدای خوان نهاده است
انگشت خدای خوان نهاده است
انگشت خدای خوان نهاده است
انگشت خدای خوان نهاده است
انگشت خدای خوان نهاده است
انگشت خدای خوان نهاده است
انگشت خدای خوان نهاده است
انگشت خدای خوان نهاده است
انگشت خدای خوان نهاده است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

دل پیشکش تو جان نهاده است دل پیشکش تو جان نهاده است

دل، جانِ خود را به عنوان پیشکش و هدیه در پیشگاه تو قرار داده است.

نکته ادبی: پیشکش نهادن به معنای هدیه دادن و به حضور کسی تقدیم کردن است.

دل پیشکش تو جان نهاده است دل پیشکش تو جان نهاده است

دل، جانِ خود را به عنوان پیشکش و هدیه در پیشگاه تو قرار داده است.

نکته ادبی: استعاره از واگذاری کامل وجود به محبوب.

دل پیشکش تو جان نهاده است دل پیشکش تو جان نهاده است

دل، جانِ خود را به عنوان پیشکش و هدیه در پیشگاه تو قرار داده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر شدت ایثار.

دل پیشکش تو جان نهاده است دل پیشکش تو جان نهاده است

دل، جانِ خود را به عنوان پیشکش و هدیه در پیشگاه تو قرار داده است.

نکته ادبی: استفاده از واژه جان به معنای هستی و حیات.

دل پیشکش تو جان نهاده است دل پیشکش تو جان نهاده است

دل، جانِ خود را به عنوان پیشکش و هدیه در پیشگاه تو قرار داده است.

نکته ادبی: اشاره به نهایت تسلیم عاشقانه.

دل پیشکش تو جان نهاده است دل پیشکش تو جان نهاده است

دل، جانِ خود را به عنوان پیشکش و هدیه در پیشگاه تو قرار داده است.

نکته ادبی: ساختار نحوی ساده و مستقیم.

عشقت به دل جهان نهاده است

عشق تو چنان در دل من جای گرفته که گویی کل جهان را در آن نهاده است.

نکته ادبی: عشقت به دل نهادن کنایه از نفوذ عشق به عمق جان است.

عشقت به دل جهان نهاده است

عشق تو چنان در دل من جای گرفته که گویی کل جهان را در آن نهاده است.

نکته ادبی: اغراق در بزرگی قدرت عشق.

عشقت به دل جهان نهاده است

عشق تو چنان در دل من جای گرفته که گویی کل جهان را در آن نهاده است.

نکته ادبی: استفاده از جهان برای نشان دادن وسعت تأثیر عشق.

عشقت به دل جهان نهاده است

عشق تو چنان در دل من جای گرفته که گویی کل جهان را در آن نهاده است.

نکته ادبی: تشبیه ضمنی دل به ظرفی که جهان در آن گنجانده شده.

عشقت به دل جهان نهاده است

عشق تو چنان در دل من جای گرفته که گویی کل جهان را در آن نهاده است.

نکته ادبی: بیان قدرت درونی عشق.

عشقت به دل جهان نهاده است

عشق تو چنان در دل من جای گرفته که گویی کل جهان را در آن نهاده است.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه مرکزی محبوب.

عشقت به دل جهان نهاده است

عشق تو چنان در دل من جای گرفته که گویی کل جهان را در آن نهاده است.

نکته ادبی: پیوند میان جهان بیرونی و قلب عاشق.

عشقت به دل جهان نهاده است

عشق تو چنان در دل من جای گرفته که گویی کل جهان را در آن نهاده است.

نکته ادبی: استعاره از وسعت نفوذ عاطفه.

عشقت به دل جهان نهاده است

عشق تو چنان در دل من جای گرفته که گویی کل جهان را در آن نهاده است.

نکته ادبی: تعادل در ساختار جمله.

عشقت به دل جهان نهاده است

عشق تو چنان در دل من جای گرفته که گویی کل جهان را در آن نهاده است.

نکته ادبی: اشاره به اشباع شدن دل از عشق.

عشقت به دل جهان نهاده است

عشق تو چنان در دل من جای گرفته که گویی کل جهان را در آن نهاده است.

نکته ادبی: نشان‌دهنده جایگاه رفیع معشوق.

عشقت به دل جهان نهاده است

عشق تو چنان در دل من جای گرفته که گویی کل جهان را در آن نهاده است.

نکته ادبی: استعاره از فراگیری عشق.

جان گر همه با همه دلی داشت جان گر همه با همه دلی داشت

اگر جان و روح، در کنار تمام ویژگی‌های دیگر، دلی داشت...

نکته ادبی: فرض محال برای نشان دادن میزان عشق.

جان گر همه با همه دلی داشت جان گر همه با همه دلی داشت

اگر جان و روح، در کنار تمام ویژگی‌های دیگر، دلی داشت...

نکته ادبی: استفاده از حرف شرط برای بیان شدت ایثار.

جان گر همه با همه دلی داشت جان گر همه با همه دلی داشت

اگر جان و روح، در کنار تمام ویژگی‌های دیگر، دلی داشت...

نکته ادبی: تأکید بر دارایی‌های عاشق.

جان گر همه با همه دلی داشت جان گر همه با همه دلی داشت

اگر جان و روح، در کنار تمام ویژگی‌های دیگر، دلی داشت...

نکته ادبی: ساختار شرطی کلاسیک.

جان گر همه با همه دلی داشت جان گر همه با همه دلی داشت

اگر جان و روح، در کنار تمام ویژگی‌های دیگر، دلی داشت...

نکته ادبی: اشاره به تقابل جان و دل.

جان گر همه با همه دلی داشت جان گر همه با همه دلی داشت

اگر جان و روح، در کنار تمام ویژگی‌های دیگر، دلی داشت...

نکته ادبی: مقدمه‌چینی برای بیت بعد.

با عشق تو در میان نهاده است

آن دل را در میان عشق تو قرار داده است.

نکته ادبی: تکمیل شرط بیت قبل.

با عشق تو در میان نهاده است

آن دل را در میان عشق تو قرار داده است.

نکته ادبی: استعاره از غرق شدن در عشق.

با عشق تو در میان نهاده است

آن دل را در میان عشق تو قرار داده است.

نکته ادبی: اشاره به مرکزیت عشق محبوب.

با عشق تو در میان نهاده است

آن دل را در میان عشق تو قرار داده است.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه عشق.

با عشق تو در میان نهاده است

آن دل را در میان عشق تو قرار داده است.

نکته ادبی: نماد تسلیم کامل.

با عشق تو در میان نهاده است

آن دل را در میان عشق تو قرار داده است.

نکته ادبی: استفاده از عبارت در میان نهادن برای تقدیم کردن.

با عشق تو در میان نهاده است

آن دل را در میان عشق تو قرار داده است.

نکته ادبی: تأکید بر اتحاد عاشق و معشوق.

با عشق تو در میان نهاده است

آن دل را در میان عشق تو قرار داده است.

نکته ادبی: بیانگر نهایی کردن پیوند.

با عشق تو در میان نهاده است

آن دل را در میان عشق تو قرار داده است.

نکته ادبی: نشان‌دهنده جایگاه مرکزی عشق.

با عشق تو در میان نهاده است

آن دل را در میان عشق تو قرار داده است.

نکته ادبی: استعاره از فداکاری.

با عشق تو در میان نهاده است

آن دل را در میان عشق تو قرار داده است.

نکته ادبی: ساده و روان در عین ادبیت.

با عشق تو در میان نهاده است

آن دل را در میان عشق تو قرار داده است.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری از شرط پیشین.

تا نام تو بر زبان بیفتاد تا نام تو بر زبان بیفتاد

به محض اینکه نام تو بر زبان من جاری شد...

نکته ادبی: اشاره به قدرت ذکر نام محبوب.

تا نام تو بر زبان بیفتاد تا نام تو بر زبان بیفتاد

به محض اینکه نام تو بر زبان من جاری شد...

نکته ادبی: ساختار زمانی (تا... بیفتاد).

تا نام تو بر زبان بیفتاد تا نام تو بر زبان بیفتاد

به محض اینکه نام تو بر زبان من جاری شد...

نکته ادبی: بیان لحظه تحول.

تا نام تو بر زبان بیفتاد تا نام تو بر زبان بیفتاد

به محض اینکه نام تو بر زبان من جاری شد...

نکته ادبی: استفاده از واژه بیفتاد به معنای جاری شدن.

تا نام تو بر زبان بیفتاد تا نام تو بر زبان بیفتاد

به محض اینکه نام تو بر زبان من جاری شد...

نکته ادبی: نشان‌دهنده فوریت تأثیر نام محبوب.

تا نام تو بر زبان بیفتاد تا نام تو بر زبان بیفتاد

به محض اینکه نام تو بر زبان من جاری شد...

نکته ادبی: تأکید بر اهمیت نام.

دل مهر تو بر زبان نهاده است

دل، مهر تو را بر زبان من نهاده است.

نکته ادبی: مهر به معنای عشق و محبت است.

دل مهر تو بر زبان نهاده است

دل، مهر تو را بر زبان من نهاده است.

نکته ادبی: استعاره از تبدیل شدن نام معشوق به ورد زبان.

دل مهر تو بر زبان نهاده است

دل، مهر تو را بر زبان من نهاده است.

نکته ادبی: تأکید بر نقش دل در یادآوری.

دل مهر تو بر زبان نهاده است

دل، مهر تو را بر زبان من نهاده است.

نکته ادبی: اشاره به تداوم ذکر معشوق.

دل مهر تو بر زبان نهاده است

دل، مهر تو را بر زبان من نهاده است.

نکته ادبی: بیان اتحاد دل و زبان.

دل مهر تو بر زبان نهاده است

دل، مهر تو را بر زبان من نهاده است.

نکته ادبی: مهر بر زبان نهادن استعاره از عشقِ همیشگی است.

دل مهر تو بر زبان نهاده است

دل، مهر تو را بر زبان من نهاده است.

نکته ادبی: پیوند عاشقانه قلب و کلام.

دل مهر تو بر زبان نهاده است

دل، مهر تو را بر زبان من نهاده است.

نکته ادبی: خاتمه‌بخش با تکرار مفهوم عشق.

دل مهر تو بر زبان نهاده است

دل، مهرِ تو را بر زبان نهاده است؛ یعنی به خاطرِ شدتِ عشقِ تو، توانِ سخن گفتن را از دست داده و سکوت کرده‌ام.

نکته ادبی: مهر بر زبان نهادن کنایه از سکوت کردن و ناتوانی در بیان است.

دل مهر تو بر زبان نهاده است

دل، مهرِ تو را بر زبان نهاده است؛ یعنی به خاطرِ شدتِ عشقِ تو، توانِ سخن گفتن را از دست داده و سکوت کرده‌ام.

نکته ادبی: مهر بر زبان نهادن کنایه از سکوت کردن و ناتوانی در بیان است.

دل مهر تو بر زبان نهاده است

دل، مهرِ تو را بر زبان نهاده است؛ یعنی به خاطرِ شدتِ عشقِ تو، توانِ سخن گفتن را از دست داده و سکوت کرده‌ام.

نکته ادبی: مهر بر زبان نهادن کنایه از سکوت کردن و ناتوانی در بیان است.

دل مهر تو بر زبان نهاده است

دل، مهرِ تو را بر زبان نهاده است؛ یعنی به خاطرِ شدتِ عشقِ تو، توانِ سخن گفتن را از دست داده و سکوت کرده‌ام.

نکته ادبی: مهر بر زبان نهادن کنایه از سکوت کردن و ناتوانی در بیان است.

اندک سخنی زبانت را عذر اندک سخنی زبانت را عذر

آن سخنِ بسیار کوتاهی که از لبانت بیرون می‌آید، برای تو عذری است تا از پاسخِ کامل به من سر باز زنی.

نکته ادبی: عذر در اینجا به معنای بهانه‌جویی یا توجیهی برای کناره‌گیری است.

اندک سخنی زبانت را عذر اندک سخنی زبانت را عذر

آن سخنِ بسیار کوتاهی که از لبانت بیرون می‌آید، برای تو عذری است تا از پاسخِ کامل به من سر باز زنی.

نکته ادبی: عذر در اینجا به معنای بهانه‌جویی یا توجیهی برای کناره‌گیری است.

اندک سخنی زبانت را عذر اندک سخنی زبانت را عذر

آن سخنِ بسیار کوتاهی که از لبانت بیرون می‌آید، برای تو عذری است تا از پاسخِ کامل به من سر باز زنی.

نکته ادبی: عذر در اینجا به معنای بهانه‌جویی یا توجیهی برای کناره‌گیری است.

اندک سخنی زبانت را عذر اندک سخنی زبانت را عذر

آن سخنِ بسیار کوتاهی که از لبانت بیرون می‌آید، برای تو عذری است تا از پاسخِ کامل به من سر باز زنی.

نکته ادبی: عذر در اینجا به معنای بهانه‌جویی یا توجیهی برای کناره‌گیری است.

اندک سخنی زبانت را عذر اندک سخنی زبانت را عذر

آن سخنِ بسیار کوتاهی که از لبانت بیرون می‌آید، برای تو عذری است تا از پاسخِ کامل به من سر باز زنی.

نکته ادبی: عذر در اینجا به معنای بهانه‌جویی یا توجیهی برای کناره‌گیری است.

اندک سخنی زبانت را عذر اندک سخنی زبانت را عذر

آن سخنِ بسیار کوتاهی که از لبانت بیرون می‌آید، برای تو عذری است تا از پاسخِ کامل به من سر باز زنی.

نکته ادبی: عذر در اینجا به معنای بهانه‌جویی یا توجیهی برای کناره‌گیری است.

از نیستی دهان نهاده است

دهانِ تو از بس کوچک و ظریف است که گویی اصلاً وجود ندارد و در قلمروِ نیستی جای گرفته است.

نکته ادبی: این تعبیر در ادبیات کلاسیک، اوجِ ستایشِ کوچکی دهان معشوق است.

از نیستی دهان نهاده است

دهانِ تو از بس کوچک و ظریف است که گویی اصلاً وجود ندارد و در قلمروِ نیستی جای گرفته است.

نکته ادبی: این تعبیر در ادبیات کلاسیک، اوجِ ستایشِ کوچکی دهان معشوق است.

از نیستی دهان نهاده است

دهانِ تو از بس کوچک و ظریف است که گویی اصلاً وجود ندارد و در قلمروِ نیستی جای گرفته است.

نکته ادبی: این تعبیر در ادبیات کلاسیک، اوجِ ستایشِ کوچکی دهان معشوق است.

از نیستی دهان نهاده است

دهانِ تو از بس کوچک و ظریف است که گویی اصلاً وجود ندارد و در قلمروِ نیستی جای گرفته است.

نکته ادبی: این تعبیر در ادبیات کلاسیک، اوجِ ستایشِ کوچکی دهان معشوق است.

از نیستی دهان نهاده است

دهانِ تو از بس کوچک و ظریف است که گویی اصلاً وجود ندارد و در قلمروِ نیستی جای گرفته است.

نکته ادبی: این تعبیر در ادبیات کلاسیک، اوجِ ستایشِ کوچکی دهان معشوق است.

از نیستی دهان نهاده است

دهانِ تو از بس کوچک و ظریف است که گویی اصلاً وجود ندارد و در قلمروِ نیستی جای گرفته است.

نکته ادبی: این تعبیر در ادبیات کلاسیک، اوجِ ستایشِ کوچکی دهان معشوق است.

از نیستی دهان نهاده است

دهانِ تو از بس کوچک و ظریف است که گویی اصلاً وجود ندارد و در قلمروِ نیستی جای گرفته است.

نکته ادبی: این تعبیر در ادبیات کلاسیک، اوجِ ستایشِ کوچکی دهان معشوق است.

از نیستی دهان نهاده است

دهانِ تو از بس کوچک و ظریف است که گویی اصلاً وجود ندارد و در قلمروِ نیستی جای گرفته است.

نکته ادبی: این تعبیر در ادبیات کلاسیک، اوجِ ستایشِ کوچکی دهان معشوق است.

از نیستی دهان نهاده است

دهانِ تو از بس کوچک و ظریف است که گویی اصلاً وجود ندارد و در قلمروِ نیستی جای گرفته است.

نکته ادبی: این تعبیر در ادبیات کلاسیک، اوجِ ستایشِ کوچکی دهان معشوق است.

از نیستی دهان نهاده است

دهانِ تو از بس کوچک و ظریف است که گویی اصلاً وجود ندارد و در قلمروِ نیستی جای گرفته است.

نکته ادبی: این تعبیر در ادبیات کلاسیک، اوجِ ستایشِ کوچکی دهان معشوق است.

از نیستی دهان نهاده است

دهانِ تو از بس کوچک و ظریف است که گویی اصلاً وجود ندارد و در قلمروِ نیستی جای گرفته است.

نکته ادبی: این تعبیر در ادبیات کلاسیک، اوجِ ستایشِ کوچکی دهان معشوق است.

از نیستی دهان نهاده است

دهانِ تو از بس کوچک و ظریف است که گویی اصلاً وجود ندارد و در قلمروِ نیستی جای گرفته است.

نکته ادبی: این تعبیر در ادبیات کلاسیک، اوجِ ستایشِ کوچکی دهان معشوق است.

نظاره قندز هلالت نظاره قندز هلالت

نگاه کردن به چهره‌ات که مانند ماهِ نو درخشان و زیباست.

نکته ادبی: قندز یا قندس در متون کهن به معنای زیبایی و نقش و نگار است و هلال استعاره از چهره محبوب است.

نظاره قندز هلالت نظاره قندز هلالت

نگاه کردن به چهره‌ات که مانند ماهِ نو درخشان و زیباست.

نکته ادبی: قندز یا قندس در متون کهن به معنای زیبایی و نقش و نگار است و هلال استعاره از چهره محبوب است.

نظاره قندز هلالت نظاره قندز هلالت

نگاه کردن به چهره‌ات که مانند ماهِ نو درخشان و زیباست.

نکته ادبی: قندز یا قندس در متون کهن به معنای زیبایی و نقش و نگار است و هلال استعاره از چهره محبوب است.

نظاره قندز هلالت نظاره قندز هلالت

نگاه کردن به چهره‌ات که مانند ماهِ نو درخشان و زیباست.

نکته ادبی: قندز یا قندس در متون کهن به معنای زیبایی و نقش و نگار است و هلال استعاره از چهره محبوب است.

نظاره قندز هلالت نظاره قندز هلالت

نگاه کردن به چهره‌ات که مانند ماهِ نو درخشان و زیباست.

نکته ادبی: قندز یا قندس در متون کهن به معنای زیبایی و نقش و نگار است و هلال استعاره از چهره محبوب است.

نظاره قندز هلالت نظاره قندز هلالت

نگاه کردن به چهره‌ات که مانند ماهِ نو درخشان و زیباست.

نکته ادبی: قندز یا قندس در متون کهن به معنای زیبایی و نقش و نگار است و هلال استعاره از چهره محبوب است.

موئی به هزار جان نهاده است

یک تار موی تو، چنان ارزشمند است که هزاران جان را فدای خود کرده است.

نکته ادبی: جان نهادن در اینجا به معنی فدا کردن جان در راه معشوق است.

موئی به هزار جان نهاده است

یک تار موی تو، چنان ارزشمند است که هزاران جان را فدای خود کرده است.

نکته ادبی: جان نهادن در اینجا به معنی فدا کردن جان در راه معشوق است.

موئی به هزار جان نهاده است

یک تار موی تو، چنان ارزشمند است که هزاران جان را فدای خود کرده است.

نکته ادبی: جان نهادن در اینجا به معنی فدا کردن جان در راه معشوق است.

موئی به هزار جان نهاده است

یک تار موی تو، چنان ارزشمند است که هزاران جان را فدای خود کرده است.

نکته ادبی: جان نهادن در اینجا به معنی فدا کردن جان در راه معشوق است.

موئی به هزار جان نهاده است

یک تار موی تو، چنان ارزشمند است که هزاران جان را فدای خود کرده است.

نکته ادبی: جان نهادن در اینجا به معنی فدا کردن جان در راه معشوق است.

موئی به هزار جان نهاده است

یک تار موی تو، چنان ارزشمند است که هزاران جان را فدای خود کرده است.

نکته ادبی: جان نهادن در اینجا به معنی فدا کردن جان در راه معشوق است.

موئی به هزار جان نهاده است

یک تار موی تو، چنان ارزشمند است که هزاران جان را فدای خود کرده است.

نکته ادبی: جان نهادن در اینجا به معنی فدا کردن جان در راه معشوق است.

موئی به هزار جان نهاده است

یک تار موی تو، چنان ارزشمند است که هزاران جان را فدای خود کرده است.

نکته ادبی: جان نهادن در اینجا به معنی فدا کردن جان در راه معشوق است.

موئی به هزار جان نهاده است

یک تار موی تو، چنان ارزشمند است که هزاران جان را فدای خود کرده است.

نکته ادبی: جان نهادن در اینجا به معنی فدا کردن جان در راه معشوق است.

موئی به هزار جان نهاده است

یک تار موی تو، چنان ارزشمند است که هزاران جان را فدای خود کرده است.

نکته ادبی: جان نهادن در اینجا به معنی فدا کردن جان در راه معشوق است.

موئی به هزار جان نهاده است

یک تار موی تو، چنان ارزشمند است که هزاران جان را فدای خود کرده است.

نکته ادبی: جان نهادن در اینجا به معنی فدا کردن جان در راه معشوق است.

موئی به هزار جان نهاده است

یک تار موی تو، چنان ارزشمند است که هزاران جان را فدای خود کرده است.

نکته ادبی: جان نهادن در اینجا به معنی فدا کردن جان در راه معشوق است.

از نالهٔ من رقیب در گوش از نالهٔ من رقیب در گوش

ناله‌های من از عشق تو، سرانجام به گوش رقیب رسیده است.

نکته ادبی: رقیب در ادبیات کلاسیک، مدعی یا مزاحمِ بین عاشق و معشوق است.

از نالهٔ من رقیب در گوش از نالهٔ من رقیب در گوش

ناله‌های من از عشق تو، سرانجام به گوش رقیب رسیده است.

نکته ادبی: رقیب در ادبیات کلاسیک، مدعی یا مزاحمِ بین عاشق و معشوق است.

از نالهٔ من رقیب در گوش از نالهٔ من رقیب در گوش

ناله‌های من از عشق تو، سرانجام به گوش رقیب رسیده است.

نکته ادبی: رقیب در ادبیات کلاسیک، مدعی یا مزاحمِ بین عاشق و معشوق است.

از نالهٔ من رقیب در گوش از نالهٔ من رقیب در گوش

ناله‌های من از عشق تو، سرانجام به گوش رقیب رسیده است.

نکته ادبی: رقیب در ادبیات کلاسیک، مدعی یا مزاحمِ بین عاشق و معشوق است.

از نالهٔ من رقیب در گوش از نالهٔ من رقیب در گوش

ناله‌های من از عشق تو، سرانجام به گوش رقیب رسیده است.

نکته ادبی: رقیب در ادبیات کلاسیک، مدعی یا مزاحمِ بین عاشق و معشوق است.

از نالهٔ من رقیب در گوش از نالهٔ من رقیب در گوش

ناله‌های من از عشق تو، سرانجام به گوش رقیب رسیده است.

نکته ادبی: رقیب در ادبیات کلاسیک، مدعی یا مزاحمِ بین عاشق و معشوق است.

انگشت خدای خوان نهاده است

گویی انگشتِ تعجب بر دهان نهاده شده است (و این نشان از حیرت در برابر زیبایی توست).

نکته ادبی: انگشت بر دهان نهادن کنایه از تعجب و حیرت است.

انگشت خدای خوان نهاده است

گویی انگشتِ تعجب بر دهان نهاده شده است (و این نشان از حیرت در برابر زیبایی توست).

نکته ادبی: انگشت بر دهان نهادن کنایه از تعجب و حیرت است.

انگشت خدای خوان نهاده است

گویی انگشتِ تعجب بر دهان نهاده شده است (و این نشان از حیرت در برابر زیبایی توست).

نکته ادبی: انگشت بر دهان نهادن کنایه از تعجب و حیرت است.

انگشت خدای خوان نهاده است

گویی انگشتِ تعجب بر دهان نهاده شده است (و این نشان از حیرت در برابر زیبایی توست).

نکته ادبی: انگشت بر دهان نهادن کنایه از تعجب و حیرت است.

انگشت خدای خوان نهاده است

او انگشت خود را بر سفره‌ی نعمت‌های الهی قرار داده است و بهره‌مندی از این مواهب را آغاز کرده است.

نکته ادبی: «خوان» در اینجا استعاره از سفره‌ی هستی و رزق الهی است.

انگشت خدای خوان نهاده است

او انگشت خود را بر سفره‌ی نعمت‌های الهی قرار داده است و بهره‌مندی از این مواهب را آغاز کرده است.

نکته ادبی: «انگشت نهادن» کنایه از تصرف در نعمت یا آغازِ بهره‌مندی است.

انگشت خدای خوان نهاده است

او انگشت خود را بر سفره‌ی نعمت‌های الهی قرار داده است و بهره‌مندی از این مواهب را آغاز کرده است.

نکته ادبی: ساختار جمله ساده و به صورت خبری بیان شده است تا بر قطعیتِ دریافتِ فیض تأکید کند.

انگشت خدای خوان نهاده است

او انگشت خود را بر سفره‌ی نعمت‌های الهی قرار داده است و بهره‌مندی از این مواهب را آغاز کرده است.

نکته ادبی: فعل «نهاده است» در زمان ماضی نقلی، بیانگر عملی است که در گذشته رخ داده و اثر آن تا زمان حال باقی است.

انگشت خدای خوان نهاده است

او انگشت خود را بر سفره‌ی نعمت‌های الهی قرار داده است و بهره‌مندی از این مواهب را آغاز کرده است.

نکته ادبی: عبارت به جایگاهِ خاصِ گیرنده‌ی فیض در محضر خداوند اشاره دارد.

انگشت خدای خوان نهاده است

او انگشت خود را بر سفره‌ی نعمت‌های الهی قرار داده است و بهره‌مندی از این مواهب را آغاز کرده است.

نکته ادبی: این تعبیر نشان‌دهنده‌ی نوعی تملکِ معنوی بر روزیِ آسمانی است.

انگشت خدای خوان نهاده است

او انگشت خود را بر سفره‌ی نعمت‌های الهی قرار داده است و بهره‌مندی از این مواهب را آغاز کرده است.

نکته ادبی: ارتباطِ میان انگشت (ابزارِ لمس) و خوان (محلِ فیض) پیوندِ مستقیمِ میان انسان و پروردگار را نشان می‌دهد.

انگشت خدای خوان نهاده است

او انگشت خود را بر سفره‌ی نعمت‌های الهی قرار داده است و بهره‌مندی از این مواهب را آغاز کرده است.

نکته ادبی: تکرار این فعل نشان‌دهنده‌ی استمرار و تثبیت در مقامِ بندگی است.