دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۲۲

خاقانی
تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست
تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست
تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست
تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست
تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست
تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست
گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا
گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا
گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا
گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا
گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا
گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست
یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست
خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست
خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست
خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست
خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست
خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست
خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست
خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست
خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست
خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست
خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست
خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست
خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست
خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست
خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست
خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست
خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست
خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست
خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست
از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک
از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک
از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک
از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک
از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک
از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک
هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست
هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست
هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست
هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست
هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست
هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست
هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست
هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست
هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست
هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست
هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست
هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست
باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون
باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون
باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون
باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون
باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون
باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست
از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست
وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر
وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر
وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر
وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر
وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر
وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست
کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست
کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو
کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو
کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو
کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو
کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو
کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست
از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست
درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را
درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را
درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را
درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را
درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را
درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را
کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست
کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست
کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست
کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست
کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست
کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست
کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست
کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست
کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست
کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست
کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست
کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست
میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان
میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان
میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان
میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان
میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان
میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان
کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست
کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست
کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست
کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست
کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست
کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست
کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست
کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست
کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست
کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست
کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست
کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست
از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک
از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک
از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک
از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک
از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک
از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست
هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست
از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان
از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان
از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان
از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان
از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان
از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست
هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست

از همان ابتدای پیدایش جهان، هیچ انسان باوفایی در این دنیا ظهور نکرده است.

نکته ادبی: برنخاستن در اینجا به معنای ظاهر نشدن و به عرصه آمدن است.

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست

از همان ابتدای پیدایش جهان، هیچ انسان باوفایی در این دنیا ظهور نکرده است.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ برنخاستن برای تأکید بر استمرارِ فقدانِ وفا است.

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست

از همان ابتدای پیدایش جهان، هیچ انسان باوفایی در این دنیا ظهور نکرده است.

نکته ادبی: واژه جهان در مصراع اول به معنای عالم هستی و در مصراع دوم به معنای مردمِ دنیا است.

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست

از همان ابتدای پیدایش جهان، هیچ انسان باوفایی در این دنیا ظهور نکرده است.

نکته ادبی: ساختارِ جملاتِ منفی برای تقویتِ لحنِ یأس‌آلودِ شاعر.

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست

از همان ابتدای پیدایش جهان، هیچ انسان باوفایی در این دنیا ظهور نکرده است.

نکته ادبی: استفاده از قیدِ زمانِ «تا جهان است» برای بیانِ گستره‌ی تاریخیِ این بی‌وفایی.

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست

از همان ابتدای پیدایش جهان، هیچ انسان باوفایی در این دنیا ظهور نکرده است.

نکته ادبی: جمله در سبکِ کهن، با ساختارِ ساده و لحنیِ قاطع.

نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست

هیچ‌کس بر سرِ عهد و پیمانِ خود نماند و هیچ رابطه و دوستیِ پایداری میانِ آدمیان شکل نگرفت.

نکته ادبی: نیک‌عهدی مرکبی است از نیک و عهد که به معنای وفاداری و پایبندی به قول است.

نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست

هیچ‌کس بر سرِ عهد و پیمانِ خود نماند و هیچ رابطه و دوستیِ پایداری میانِ آدمیان شکل نگرفت.

نکته ادبی: آشنایی در اینجا فراتر از دوستی ساده، به معنایِ پیوندِ قلبی و عمیق است.

نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست

هیچ‌کس بر سرِ عهد و پیمانِ خود نماند و هیچ رابطه و دوستیِ پایداری میانِ آدمیان شکل نگرفت.

نکته ادبی: برنیامد به معنای پدیدار نشدن و به نتیجه نرسیدن است.

نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست

هیچ‌کس بر سرِ عهد و پیمانِ خود نماند و هیچ رابطه و دوستیِ پایداری میانِ آدمیان شکل نگرفت.

نکته ادبی: ترکیبِ دو مصراع، نشان‌دهنده‌ی تأکید بر ناامیدی مطلق است.

نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست

هیچ‌کس بر سرِ عهد و پیمانِ خود نماند و هیچ رابطه و دوستیِ پایداری میانِ آدمیان شکل نگرفت.

نکته ادبی: حذفِ فعل در بخش اول، به دلیلِ قرینه‌ی معنویِ فعلِ بخش دوم است.

نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست

هیچ‌کس بر سرِ عهد و پیمانِ خود نماند و هیچ رابطه و دوستیِ پایداری میانِ آدمیان شکل نگرفت.

نکته ادبی: تداومِ فضایِ نومیدانه در کلامِ شاعر.

نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست

هیچ‌کس بر سرِ عهد و پیمانِ خود نماند و هیچ رابطه و دوستیِ پایداری میانِ آدمیان شکل نگرفت.

نکته ادبی: اشاره به شکستنِ عهد، مضمونی رایج در ادبیاتِ غنایی است.

نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست

هیچ‌کس بر سرِ عهد و پیمانِ خود نماند و هیچ رابطه و دوستیِ پایداری میانِ آدمیان شکل نگرفت.

نکته ادبی: سادگیِ زبان در بیانِ یک حقیقتِ تلخ.

نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست

هیچ‌کس بر سرِ عهد و پیمانِ خود نماند و هیچ رابطه و دوستیِ پایداری میانِ آدمیان شکل نگرفت.

نکته ادبی: آرایه‌ی تکرارِ مفاهیم برایِ تأثیرگذاری بیشتر.

نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست

هیچ‌کس بر سرِ عهد و پیمانِ خود نماند و هیچ رابطه و دوستیِ پایداری میانِ آدمیان شکل نگرفت.

نکته ادبی: ارتباطِ معناییِ مستقیم با ابیاتِ پیشین.

نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست

هیچ‌کس بر سرِ عهد و پیمانِ خود نماند و هیچ رابطه و دوستیِ پایداری میانِ آدمیان شکل نگرفت.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ وجودِ فردِ وفادار در جامعه.

نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست

هیچ‌کس بر سرِ عهد و پیمانِ خود نماند و هیچ رابطه و دوستیِ پایداری میانِ آدمیان شکل نگرفت.

نکته ادبی: استفاده از جملاتِ کوتاه برایِ افزایشِ ضرب‌آهنگِ شعر.

گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا

گویی در سرزمین و کشورِ ما، دیگر خبری از وفا و وفاداری نیست.

نکته ادبی: کشور در اینجا به معنای سرزمینِ وسیع و یا وطن است.

گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا

گویی در سرزمین و کشورِ ما، دیگر خبری از وفا و وفاداری نیست.

نکته ادبی: برنخاستنِ وفا، استعاره از ریشه‌کن شدنِ این صفتِ اخلاقی است.

گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا

گویی در سرزمین و کشورِ ما، دیگر خبری از وفا و وفاداری نیست.

نکته ادبی: گویی برای بیانِ حدس و گمانِ شاعر بر اساسِ تجربیاتِ شخصی‌اش است.

گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا

گویی در سرزمین و کشورِ ما، دیگر خبری از وفا و وفاداری نیست.

نکته ادبی: استفاده از واژگانِ ساده برای تبیینِ یک مفهومِ عمیقِ اخلاقی.

گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا

گویی در سرزمین و کشورِ ما، دیگر خبری از وفا و وفاداری نیست.

نکته ادبی: انحصارِ بی‌وفایی به کشور، نوعی نقدِ اجتماعی است.

گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا گوئی اندر کشور ما بر نمی خیزد وفا

گویی در سرزمین و کشورِ ما، دیگر خبری از وفا و وفاداری نیست.

نکته ادبی: نفیِ وجودِ وفا در بسترِ جغرافیاییِ زیستِ شاعر.

یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست

و یا شاید هم در سراسرِ دنیا (هفت اقلیم)، هیچ اثری از آن یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: هفت کشور یا هفت اقلیم، کنایه از کلِ جهانِ شناخته‌شده در سنتِ قدیم است.

یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست

و یا شاید هم در سراسرِ دنیا (هفت اقلیم)، هیچ اثری از آن یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: جایی برنخاست کنایه از اینکه در هیچ‌کجا یافت نمی‌شود.

یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست

و یا شاید هم در سراسرِ دنیا (هفت اقلیم)، هیچ اثری از آن یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: تردید در مصراع اول (یا خود) نشان‌دهنده‌ی تأملِ شاعر است.

یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست

و یا شاید هم در سراسرِ دنیا (هفت اقلیم)، هیچ اثری از آن یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: تعمیمِ یأس از سطحِ محلی به سطحِ جهانی.

یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست

و یا شاید هم در سراسرِ دنیا (هفت اقلیم)، هیچ اثری از آن یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: حفظِ یکدستیِ لحنِ متن در تمامِ ابیات.

یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست

و یا شاید هم در سراسرِ دنیا (هفت اقلیم)، هیچ اثری از آن یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: تکرارِ یک مفهوم در قالبِ عباراتِ مختلف.

یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست

و یا شاید هم در سراسرِ دنیا (هفت اقلیم)، هیچ اثری از آن یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحِ هفت کشور برای نمایشِ کثرتِ مکان‌ها.

یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست

و یا شاید هم در سراسرِ دنیا (هفت اقلیم)، هیچ اثری از آن یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: جمله پیروِ تردیدِ شاعر است.

یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست

و یا شاید هم در سراسرِ دنیا (هفت اقلیم)، هیچ اثری از آن یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: سادگی و روانیِ عبارات در این ابیات نمایان است.

یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست

و یا شاید هم در سراسرِ دنیا (هفت اقلیم)، هیچ اثری از آن یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر قطعیتِ نفیِ وفا.

یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست

و یا شاید هم در سراسرِ دنیا (هفت اقلیم)، هیچ اثری از آن یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به جغرافیایِ ذهنیِ شاعر.

یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست

و یا شاید هم در سراسرِ دنیا (هفت اقلیم)، هیچ اثری از آن یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ منطقی برایِ سیرِ نفیِ وفا.

خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست

خونِ خود را با خون می‌شویی، چرا که هیچ نشانی از آسایش و آرامش در این جهان باقی نمانده است.

نکته ادبی: خون به خون شستن، کنایه از تلافیِ بدی با بدی یا افزودنِ رنج بر رنج است.

خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست

خونِ خود را با خون می‌شویی، چرا که هیچ نشانی از آسایش و آرامش در این جهان باقی نمانده است.

نکته ادبی: کز راحت نشانی مانده نیست؛ جمله‌ای خبری برای تبیینِ علتِ رنج.

خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست

خونِ خود را با خون می‌شویی، چرا که هیچ نشانی از آسایش و آرامش در این جهان باقی نمانده است.

نکته ادبی: تضادِ ضمنی بینِ خون و راحت برای نشان دادنِ عمقِ فاجعه.

خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست

خونِ خود را با خون می‌شویی، چرا که هیچ نشانی از آسایش و آرامش در این جهان باقی نمانده است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ خشن و تأثیرگذارِ شاعر.

خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست

خونِ خود را با خون می‌شویی، چرا که هیچ نشانی از آسایش و آرامش در این جهان باقی نمانده است.

نکته ادبی: استفاده از افعالِ حسی برای درکِ وضعیتِ ناگوار.

خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست خون به خون می شوی کز راحت نشانی مانده نیست

خونِ خود را با خون می‌شویی، چرا که هیچ نشانی از آسایش و آرامش در این جهان باقی نمانده است.

نکته ادبی: مفهومِ رنجِ بی‌پایان در این بیت نهفته است.

خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست

با خودت بساز و تنها باش، چرا که از هیچ همدم و دوستی، وفایی دیده نشده است.

نکته ادبی: خود به خود می ساز، توصیه به انزوا و تکیه بر خویشتن است.

خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست

با خودت بساز و تنها باش، چرا که از هیچ همدم و دوستی، وفایی دیده نشده است.

نکته ادبی: همدم به معنایِ مصاحب و همراه است.

خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست

با خودت بساز و تنها باش، چرا که از هیچ همدم و دوستی، وفایی دیده نشده است.

نکته ادبی: استفاده از امرِ عاطفی برای پیشنهادِ یک راهِ برون‌رفت.

خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست

با خودت بساز و تنها باش، چرا که از هیچ همدم و دوستی، وفایی دیده نشده است.

نکته ادبی: خلاصه و نتیجه‌گیریِ شاعر از بیاناتِ پیشین.

خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست

با خودت بساز و تنها باش، چرا که از هیچ همدم و دوستی، وفایی دیده نشده است.

نکته ادبی: تأکید بر فردگرایی در مواجهه با بی‌وفاییِ جمع.

خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست

با خودت بساز و تنها باش، چرا که از هیچ همدم و دوستی، وفایی دیده نشده است.

نکته ادبی: سادگیِ کلام در انتقالِ پیامی تلخ اما واقع‌گرایانه.

خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست

با خودت بساز و تنها باش، چرا که از هیچ همدم و دوستی، وفایی دیده نشده است.

نکته ادبی: نتیجه‌گیریِ منطقی از نبودِ وفا در جهان.

خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست

با خودت بساز و تنها باش، چرا که از هیچ همدم و دوستی، وفایی دیده نشده است.

نکته ادبی: پایانی قاطع برای کلِ متن.

خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست

با خودت باش و به توانایی‌هایت تکیه کن، زیرا از هیچ دوست و همدمی، وفاداری و صداقتی دیده نشده است.

نکته ادبی: همدم: به معنای همنشین و رفیق. برنخاست: کنایه از محقق نشدن و به وجود نیامدن.

خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست

با خودت باش و به توانایی‌هایت تکیه کن، زیرا از هیچ دوست و همدمی، وفاداری و صداقتی دیده نشده است.

نکته ادبی: ساخت فعل امر «ساز» برای دعوت به خودکفایی است.

خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست

با خودت باش و به توانایی‌هایت تکیه کن، زیرا از هیچ دوست و همدمی، وفاداری و صداقتی دیده نشده است.

نکته ادبی: جمله در مقام نصیحت و تبیین واقعیت تلخِ اجتماعی بیان شده است.

خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست

با خودت باش و به توانایی‌هایت تکیه کن، زیرا از هیچ دوست و همدمی، وفاداری و صداقتی دیده نشده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر عدم وجود وفاداری.

از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک

از طبع و سرشت مردم این روزگار، انتظارِ انسانیت و مردانگی نداشته باش و به دنبال آن مگرد؛ چرا که...

نکته ادبی: مزاج: به معنای خوی و سرشت ذاتی.

از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک

از طبع و سرشت مردم این روزگار، انتظارِ انسانیت و مردانگی نداشته باش و به دنبال آن مگرد؛ چرا که...

نکته ادبی: مردمی: در اینجا به معنای خصلت‌های انسانی و مروت است.

از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک

از طبع و سرشت مردم این روزگار، انتظارِ انسانیت و مردانگی نداشته باش و به دنبال آن مگرد؛ چرا که...

نکته ادبی: از آنک: به معنای «از آن جهت که» یا «به دلیل اینکه».

از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک

از طبع و سرشت مردم این روزگار، انتظارِ انسانیت و مردانگی نداشته باش و به دنبال آن مگرد؛ چرا که...

نکته ادبی: جمله ناتمام است و در بیت بعدی کامل می‌شود.

از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک

از طبع و سرشت مردم این روزگار، انتظارِ انسانیت و مردانگی نداشته باش و به دنبال آن مگرد؛ چرا که...

نکته ادبی: امر به «کم جوی» برای پرهیز از رنجِ بی‌حاصل است.

از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک

از طبع و سرشت مردم این روزگار، انتظارِ انسانیت و مردانگی نداشته باش و به دنبال آن مگرد؛ چرا که...

نکته ادبی: ساختار نحوی این بیت موقوف‌الیه است.

هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست

هرگز از آشیانه‌ی کرکسِ فرومایه، پرنده‌ی باشکوهی مثل هما برنخاسته است (اشاره به اینکه از انسان‌های پست، نباید انتظار صفات عالی داشت).

نکته ادبی: هما: پرنده افسانه‌ای نماد سعادت و بزرگی. کرکس: نماد پستی و پلیدی.

هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست

هرگز از آشیانه‌ی کرکسِ فرومایه، پرنده‌ی باشکوهی مثل هما برنخاسته است.

نکته ادبی: تضاد میان کرکس و هما، تقابل نمادین پستی و والایی است.

هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست

هرگز از آشیانه‌ی کرکسِ فرومایه، پرنده‌ی باشکوهی مثل هما برنخاسته است.

نکته ادبی: کاشانه: خانه و محل سکونت.

هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست

هرگز از آشیانه‌ی کرکسِ فرومایه، پرنده‌ی باشکوهی مثل هما برنخاسته است.

نکته ادبی: این بیت در ادامه بیت قبل، دلیلِ اصلیِ توصیه شاعر است.

هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست

هرگز از آشیانه‌ی کرکسِ فرومایه، پرنده‌ی باشکوهی مثل هما برنخاسته است.

نکته ادبی: استعاره از محیط و اصل و نسب.

هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست

هرگز از آشیانه‌ی کرکسِ فرومایه، پرنده‌ی باشکوهی مثل هما برنخاسته است.

نکته ادبی: برنخاست: به معنای ظهور نکردن و زاییده نشدن.

هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست

هرگز از آشیانه‌ی کرکسِ فرومایه، پرنده‌ی باشکوهی مثل هما برنخاسته است.

نکته ادبی: تأکید بر عدم امکان تغییر سرشت‌ها.

هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست

هرگز از آشیانه‌ی کرکسِ فرومایه، پرنده‌ی باشکوهی مثل هما برنخاسته است.

نکته ادبی: استدلال منطقی شاعر برای عدم اعتماد به مردم.

هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست

هرگز از آشیانه‌ی کرکسِ فرومایه، پرنده‌ی باشکوهی مثل هما برنخاسته است.

نکته ادبی: نمادسازی ادبی برای تبیین نایابیِ مروت.

هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست

هرگز از آشیانه‌ی کرکسِ فرومایه، پرنده‌ی باشکوهی مثل هما برنخاسته است.

نکته ادبی: ساختار تقابلیِ کرکس و هما.

هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست

هرگز از آشیانه‌ی کرکسِ فرومایه، پرنده‌ی باشکوهی مثل هما برنخاسته است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ صریح و تلخ.

هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست

هرگز از آشیانه‌ی کرکسِ فرومایه، پرنده‌ی باشکوهی مثل هما برنخاسته است.

نکته ادبی: قطعی‌بودنِ حکم شاعر با قید «هرگز».

باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون

حرف مرا باور کن که از آغاز خلقتِ اولین انسان تا به امروز...

نکته ادبی: تخم آدم: کنایه از نسل بشر و فرزندان آدم.

باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون

حرف مرا باور کن که از آغاز خلقتِ اولین انسان تا به امروز...

نکته ادبی: استفاده از عبارت «تخم آدم» برای اشاره به کلیت تاریخ بشر.

باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون

حرف مرا باور کن که از آغاز خلقتِ اولین انسان تا به امروز...

نکته ادبی: دعوت به اعتماد کردن به تجربه شاعر.

باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون

حرف مرا باور کن که از آغاز خلقتِ اولین انسان تا به امروز...

نکته ادبی: مخاطب قراردادن خواننده برای پذیرش حقیقت تلخ.

باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون

حرف مرا باور کن که از آغاز خلقتِ اولین انسان تا به امروز...

نکته ادبی: تاکنون: بازه زمانی از خلقت تا لحظه حال.

باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون

حرف مرا باور کن که از آغاز خلقتِ اولین انسان تا به امروز...

نکته ادبی: تأکید بر تجربه تاریخی طولانی.

از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست

...از خاک این دنیا، بذرِ انسانیت و مروت رشد نکرده است.

نکته ادبی: مردم‌گیایی: ترکیب بدیع به معنای گیاه یا بذرِ انسانیت.

از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست

...از خاک این دنیا، بذرِ انسانیت و مروت رشد نکرده است.

نکته ادبی: استعاره از زمین به عنوان بسترِ رشدِ صفات.

از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست

...از خاک این دنیا، بذرِ انسانیت و مروت رشد نکرده است.

نکته ادبی: برنخاست: به معنای نروییدن.

از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست

...از خاک این دنیا، بذرِ انسانیت و مروت رشد نکرده است.

نکته ادبی: ادامه منطقیِ جمله پیشین (تخم آدم).

از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست

...از خاک این دنیا، بذرِ انسانیت و مروت رشد نکرده است.

نکته ادبی: نفیِ مطلق انسانیت در جوامع بشری.

از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست

...از خاک این دنیا، بذرِ انسانیت و مروت رشد نکرده است.

نکته ادبی: توصیفِ یأس‌آلود از تاریخ بشریت.

از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست

...از خاک این دنیا، بذرِ انسانیت و مروت رشد نکرده است.

نکته ادبی: تشبیه مروت به گیاه.

از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست

...از خاک این دنیا، بذرِ انسانیت و مروت رشد نکرده است.

نکته ادبی: تداومِ نفی در کلِ تاریخ.

از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست

...از خاک این دنیا، بذرِ انسانیت و مروت رشد نکرده است.

نکته ادبی: بیتِ تکمیل‌کننده بیت قبلی.

از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست

...از خاک این دنیا، بذرِ انسانیت و مروت رشد نکرده است.

نکته ادبی: استفاده از واژه زمین به عنوان نماد مادی‌گرایی عالم.

از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست

...از خاک این دنیا، بذرِ انسانیت و مروت رشد نکرده است.

نکته ادبی: بیانی قاطع و ناامیدانه.

از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست

...از خاک این دنیا، بذرِ انسانیت و مروت رشد نکرده است.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ بحثِ تاریخی شاعر.

وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر

اگر احساس تنهایی یا ترس در دل داری، به دامن طبیعت پناه ببر و با حیوانات وحشی بیابان انس بگیر...

نکته ادبی: وحشت: هم به معنای ترس و هم به معنای دوری از مردم.

وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر

اگر احساس تنهایی یا ترس در دل داری، به دامن طبیعت پناه ببر و با حیوانات وحشی بیابان انس بگیر...

نکته ادبی: وحش صحرا: استعاره از دوری از اجتماع فاسد.

وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر

اگر احساس تنهایی یا ترس در دل داری، به دامن طبیعت پناه ببر و با حیوانات وحشی بیابان انس بگیر...

نکته ادبی: امر به انس گرفتن با حیوانات در تقابل با انسان‌ها.

وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر

اگر احساس تنهایی یا ترس در دل داری، به دامن طبیعت پناه ببر و با حیوانات وحشی بیابان انس بگیر...

نکته ادبی: توصیه به خلوت‌گزینی.

وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر

اگر احساس تنهایی یا ترس در دل داری، به دامن طبیعت پناه ببر و با حیوانات وحشی بیابان انس بگیر...

نکته ادبی: دعوت به طبیعت‌گرایی.

وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر

اگر احساس تنهایی یا ترس در دل داری، به دامن طبیعت پناه ببر و با حیوانات وحشی بیابان انس بگیر...

نکته ادبی: بازی با ریشه کلمات وحش و وحشت.

کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست

...چرا که در میان انسان‌ها و موجودات (جن و انس)، کسی یافت نمی‌شود که واقعاً بتواند وحشت و اضطراب تنهایی تو را برطرف کند.

نکته ادبی: انس و جان: اشاره به تمامِ مخلوقات مکلف.

کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست

...چرا که در میان انسان‌ها و موجودات، کسی یافت نمی‌شود که واقعاً بتواند وحشت و اضطراب تنهایی تو را برطرف کند.

نکته ادبی: وحشت‌زدایی: رفعِ ترس و تنهایی.

کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست

...چرا که در میان انسان‌ها و موجودات، کسی یافت نمی‌شود که واقعاً بتواند وحشت و اضطراب تنهایی تو را برطرف کند.

نکته ادبی: پایان‌بندی استدلالِ شاعر.

کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست

...چرا که در میان انسان‌ها و موجودات، کسی یافت نمی‌شود که واقعاً بتواند وحشت و اضطراب تنهایی تو را برطرف کند.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ امکانِ آرامش در جامعه بشری.

کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست

در میان تمام آفریدگان (از انسان و جن)، کسی که بتواند به راستی ترس، غربت و بیگانگی را از جان انسان بزداید و پناهگاه حقیقی باشد، یافت نشد.

نکته ادبی: ترکیب 'وحشت زدائی' در اینجا به معنای زدودنِ غربت و ترسِ وجودی است که سالک در عالمِ مادی احساس می‌کند.

کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست

در میان آدمیان و جنیان، کسی که بتواند ترس و رنجِ ذاتیِ وجود را برطرف کند، پدیدار نشد.

نکته ادبی: واژه انس و جان به تمام مخلوقات اشاره دارد و وحشت‌زدایی به معنای رفع اضطراب است.

کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست

در میان آدمیان و جنیان، کسی که بتواند ترس و رنجِ ذاتیِ وجود را برطرف کند، پدیدار نشد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر یأسِ شاعر از یافتنِ پناهگاهی در میان خلق.

کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست

در میان آدمیان و جنیان، کسی که بتواند ترس و رنجِ ذاتیِ وجود را برطرف کند، پدیدار نشد.

نکته ادبی: ساختار جملات بر پایه نفیِ وجودِ مرشد یا رهایی‌بخش است.

کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست

در میان آدمیان و جنیان، کسی که بتواند ترس و رنجِ ذاتیِ وجود را برطرف کند، پدیدار نشد.

نکته ادبی: استفاده از زبان فاخر برای بیان یک مفهوم عمیق هستی‌شناسانه.

کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست

در میان آدمیان و جنیان، کسی که بتواند ترس و رنجِ ذاتیِ وجود را برطرف کند، پدیدار نشد.

نکته ادبی: برخاستن در اینجا به معنای ظهور و به پا خاستن است.

کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست

در میان آدمیان و جنیان، کسی که بتواند ترس و رنجِ ذاتیِ وجود را برطرف کند، پدیدار نشد.

نکته ادبی: لحن حماسی-عرفانی در ابراز ناتوانیِ موجوداتِ عالم.

کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست

در میان آدمیان و جنیان، کسی که بتواند ترس و رنجِ ذاتیِ وجود را برطرف کند، پدیدار نشد.

نکته ادبی: تداومِ فضای نومیدی از غیرِ حق.

کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست

در میان آدمیان و جنیان، کسی که بتواند ترس و رنجِ ذاتیِ وجود را برطرف کند، پدیدار نشد.

نکته ادبی: تکرارِ ابیاتِ قبلی برای تأکید بر محوریتِ مفهوم رهایی.

کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو

در این سقف فیروزه‌ای آسمان، بانگ یگانگی و توحید را سر بده، زیرا در آن...

نکته ادبی: پیروزه گنبد استعاره از آسمان است.

کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو

در این سقف فیروزه‌ای آسمان، بانگ یگانگی و توحید را سر بده، زیرا در آن...

نکته ادبی: کوس وحدت نمادِ اعلامِ حقیقتِ مطلق است.

کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو

در این سقف فیروزه‌ای آسمان، بانگ یگانگی و توحید را سر بده، زیرا در آن...

نکته ادبی: دعوتِ مخاطب به طغیان علیه هنجارهای عادی و تمرکز بر وحدت.

کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو

در این سقف فیروزه‌ای آسمان، بانگ یگانگی و توحید را سر بده، زیرا در آن...

نکته ادبی: کاندراو مخفف که اندر او است.

کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو

در این سقف فیروزه‌ای آسمان، بانگ یگانگی و توحید را سر بده، زیرا در آن...

نکته ادبی: پیروزه به رنگ آبیِ آسمانی اشاره دارد.

کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو

در این سقف فیروزه‌ای آسمان، بانگ یگانگی و توحید را سر بده، زیرا در آن...

نکته ادبی: کوس زدن کنایه از اعلانِ بلندِ یک امر مهم است.

از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست

از صدای طبلِ یگانگی، هیچ پاسخِ درخوری برنخاست.

نکته ادبی: نوایی برنخاست کنایه از عدمِ درکِ حقیقت یا بی‌جواب ماندنِ دعوتِ شاعر است.

از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست

از صدای طبلِ یگانگی، هیچ پاسخِ درخوری برنخاست.

نکته ادبی: تناقضِ آشکارِ میانِ بانگِ بلندِ حقیقت و سکوتِ عالم.

از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست

از صدای طبلِ یگانگی، هیچ پاسخِ درخوری برنخاست.

نکته ادبی: استفاده از موسیقیِ کلمات برای القای ناامیدی از پاسخِ کائنات.

از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست

از صدای طبلِ یگانگی، هیچ پاسخِ درخوری برنخاست.

نکته ادبی: نوا به معنی آهنگ و آواز است که در اینجا به معنای پاسخِ روحانی است.

از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست

از صدای طبلِ یگانگی، هیچ پاسخِ درخوری برنخاست.

نکته ادبی: شاعر از بی‌توجهیِ مردم به حقایق متعالی گلایه دارد.

از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست

از صدای طبلِ یگانگی، هیچ پاسخِ درخوری برنخاست.

نکته ادبی: تکرارِ معنادار در ساختار غزل یا قصیده.

از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست

از صدای طبلِ یگانگی، هیچ پاسخِ درخوری برنخاست.

نکته ادبی: تأکید بر انزوای عارف در بیانِ حقیقت.

از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست

از صدای طبلِ یگانگی، هیچ پاسخِ درخوری برنخاست.

نکته ادبی: نوای کوس وحدت استعاره از دعوت به حقیقت است.

از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست

از صدای طبلِ یگانگی، هیچ پاسخِ درخوری برنخاست.

نکته ادبی: به نوایی برنخاستن کنایه از عدمِ تحرک و عدمِ درک است.

از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست

از صدای طبلِ یگانگی، هیچ پاسخِ درخوری برنخاست.

نکته ادبی: بی‌معنا شدنِ تلاش‌های کلامی در برابرِ سکوتِ جهان.

از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست

از صدای طبلِ یگانگی، هیچ پاسخِ درخوری برنخاست.

نکته ادبی: ادامه فضای یأس‌آلود.

از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست

از صدای طبلِ یگانگی، هیچ پاسخِ درخوری برنخاست.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ بخشِ اول با تأکید بر سکوت.

درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را

این صفحه بازیِ سبزِ دنیا را با یک آهِ سرد، درهم بپیچ و به پایان برسان.

نکته ادبی: تخت نرد سبز استعاره از جهان و ناپایداریِ آن است.

درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را

این صفحه بازیِ سبزِ دنیا را با یک آهِ سرد، درهم بپیچ و به پایان برسان.

نکته ادبی: درنوردیدن به معنای جمع کردنِ بساط و پایان دادن است.

درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را

این صفحه بازیِ سبزِ دنیا را با یک آهِ سرد، درهم بپیچ و به پایان برسان.

نکته ادبی: آه سرد نشانِ اندوهِ عارفانه از تعلقاتِ دنیاست.

درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را

این صفحه بازیِ سبزِ دنیا را با یک آهِ سرد، درهم بپیچ و به پایان برسان.

نکته ادبی: تخت نرد سبز، تمثیلی از بی‌اعتباریِ بازیِ روزگار است.

درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را

این صفحه بازیِ سبزِ دنیا را با یک آهِ سرد، درهم بپیچ و به پایان برسان.

نکته ادبی: استفاده از واژگانِ مربوط به بازی برای توصیفِ دنیا.

درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را

این صفحه بازیِ سبزِ دنیا را با یک آهِ سرد، درهم بپیچ و به پایان برسان.

نکته ادبی: دعوت به نوعی نیهیلیسمِ عارفانه و رهایی از بندِ دنیا.

کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست

زیرا در این جهان، تا زمانی که نفسِ اماره باقی است، خصلتِ پاک و بدونِ فریبی دیده نشده است.

نکته ادبی: خصل بی دغائی به معنای خویِ بدونِ فریب و نیرنگ است.

کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست

زیرا در این جهان، تا زمانی که نفسِ اماره باقی است، خصلتِ پاک و بدونِ فریبی دیده نشده است.

نکته ادبی: دغا به معنی فریب‌کاری است.

کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست

زیرا در این جهان، تا زمانی که نفسِ اماره باقی است، خصلتِ پاک و بدونِ فریبی دیده نشده است.

نکته ادبی: تا اوست یعنی تا زمانی که او (دنیا یا نفس) وجود دارد.

کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست

زیرا در این جهان، تا زمانی که نفسِ اماره باقی است، خصلتِ پاک و بدونِ فریبی دیده نشده است.

نکته ادبی: بیانِ ریشهٔ فساد که در نفس و دنیاست.

کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست

زیرا در این جهان، تا زمانی که نفسِ اماره باقی است، خصلتِ پاک و بدونِ فریبی دیده نشده است.

نکته ادبی: خصلت یا خویِ انسانِ مادی همواره با دغا همراه است.

کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست

زیرا در این جهان، تا زمانی که نفسِ اماره باقی است، خصلتِ پاک و بدونِ فریبی دیده نشده است.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ از بین بردنِ نفس برای رسیدن به حقیقت.

کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست

زیرا در این جهان، تا زمانی که نفسِ اماره باقی است، خصلتِ پاک و بدونِ فریبی دیده نشده است.

نکته ادبی: پیوند میانِ وجودِ دنیا و وجودِ فریب.

کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست

زیرا در این جهان، تا زمانی که نفسِ اماره باقی است، خصلتِ پاک و بدونِ فریبی دیده نشده است.

نکته ادبی: تحلیلِ اخلاقیِ شاعر از عالمِ خاکی.

کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست

زیرا در این جهان، تا زمانی که نفسِ اماره باقی است، خصلتِ پاک و بدونِ فریبی دیده نشده است.

نکته ادبی: صراحتِ کلام در تقبیحِ ذاتِ دنیا.

کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست

زیرا در این جهان، تا زمانی که نفسِ اماره باقی است، خصلتِ پاک و بدونِ فریبی دیده نشده است.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ اندیشه.

کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست

زیرا در این جهان، تا زمانی که نفسِ اماره باقی است، خصلتِ پاک و بدونِ فریبی دیده نشده است.

نکته ادبی: ساختار نحویِ کهن و استوار.

کاندر او تا اوست خصل بی دغائی برنخاست

زیرا در این جهان، تا زمانی که نفسِ اماره باقی است، خصلتِ پاک و بدونِ فریبی دیده نشده است.

نکته ادبی: ختمِ این بخش با تأکید بر عدمِ صداقتِ دنیا.

میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان

میل (نیشترِ کورکننده) را در چشمِ آرزوهایِ بی‌پایانِ دنیوی فرو کن تا دیگر در این جهان فریب‌ها را نبیند.

نکته ادبی: میل کشیدن کنایه از کور کردن است. امل به معنی آرزوی دراز است.

میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان

میل (نیشترِ کورکننده) را در چشمِ آرزوهایِ بی‌پایانِ دنیوی فرو کن تا دیگر در این جهان فریب‌ها را نبیند.

نکته ادبی: چشمِ امل استعاره مکنیه است که آرزو را به انسانی با چشم تشبیه کرده.

میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان

میل (نیشترِ کورکننده) را در چشمِ آرزوهایِ بی‌پایانِ دنیوی فرو کن تا دیگر در این جهان فریب‌ها را نبیند.

نکته ادبی: دستورِ عارفانه برای بریدن از دنیا.

میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان

میل (نیشترِ کورکننده) را در چشمِ آرزوهایِ بی‌پایانِ دنیوی فرو کن تا دیگر در این جهان فریب‌ها را نبیند.

نکته ادبی: تضاد میانِ دیدنِ حقیقت و دیدنِ فریب‌های دنیا.

میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان

میل (نیشترِ کورکننده) را در چشمِ آرزوهایِ بی‌پایانِ دنیوی فرو کن تا دیگر در این جهان فریب‌ها را نبیند.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای رسیدن به بی‌نیازی و زهد.

میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان

میل (نیشترِ کورکننده) را در چشمِ آرزوهایِ بی‌پایانِ دنیوی فرو کن تا دیگر در این جهان فریب‌ها را نبیند.

نکته ادبی: نتیجه‌گیریِ عملی از آموزه‌های ابیاتِ پیشین.

کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست

در گستره جهان، زندانی تاریک‌تر و تنگ‌تر از این عالم وجود ندارد.

نکته ادبی: زندان‌سرا استعاره از جهان مادی است که روح را در بند خود گرفتار می‌کند.

کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست

در گستره جهان، زندانی تاریک‌تر و تنگ‌تر از این عالم وجود ندارد.

نکته ادبی: زندان‌سرا استعاره از جهان مادی است.

کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست

در گستره جهان، زندانی تاریک‌تر و تنگ‌تر از این عالم وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرار تاکید بر مفهوم زندان بودن جهان.

کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست

در گستره جهان، زندانی تاریک‌تر و تنگ‌تر از این عالم وجود ندارد.

نکته ادبی: استفاده از واژه سرای در معنای خانه و مکان اقامت.

کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست

در گستره جهان، زندانی تاریک‌تر و تنگ‌تر از این عالم وجود ندارد.

نکته ادبی: صیغه برنخاست در اینجا به معنای وجود نداشتن است.

کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست

در گستره جهان، زندانی تاریک‌تر و تنگ‌تر از این عالم وجود ندارد.

نکته ادبی: تاریک‌تر بودن صفت بارز زندانِ دنیاست.

کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست

در گستره جهان، زندانی تاریک‌تر و تنگ‌تر از این عالم وجود ندارد.

نکته ادبی: بیانگر اوج ناامیدی از شرایط زیستی در این جهان.

کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست

در گستره جهان، زندانی تاریک‌تر و تنگ‌تر از این عالم وجود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر انحصار صفت تاریکی برای دنیا.

کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست

در گستره جهان، زندانی تاریک‌تر و تنگ‌تر از این عالم وجود ندارد.

نکته ادبی: واژه جهان در اینجا به معنای دنیای مادی فانی است.

کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست

در گستره جهان، زندانی تاریک‌تر و تنگ‌تر از این عالم وجود ندارد.

نکته ادبی: ساختار نحوی جمله نشان‌دهنده مبالغه ادبی است.

کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست

در گستره جهان، زندانی تاریک‌تر و تنگ‌تر از این عالم وجود ندارد.

نکته ادبی: توصیف جهان به عنوان محدودکننده‌ترین فضا.

کز جهان تاریک تر زندان سرائی برنخاست

در گستره جهان، زندانی تاریک‌تر و تنگ‌تر از این عالم وجود ندارد.

نکته ادبی: انکار وجود نمونه‌ای بدتر از دنیا.

از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک

آرزوهای طولانی، هیچ گرهی از دل بیمار باز نمی‌کند، زیرا که درمان‌بخش نیست.

نکته ادبی: امل به معنای آرزوهای دراز است که در عرفان عامل غفلت شمرده می‌شود.

از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک

آرزوهای طولانی، هیچ گرهی از دل بیمار باز نمی‌کند، زیرا که درمان‌بخش نیست.

نکته ادبی: دل بیمار در اینجا به دلی اشاره دارد که از هجران حقیقت رنج می‌برد.

از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک

آرزوهای طولانی، هیچ گرهی از دل بیمار باز نمی‌کند، زیرا که درمان‌بخش نیست.

نکته ادبی: واژه نگشاید به معنای گره‌گشایی و درمان است.

از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک

آرزوهای طولانی، هیچ گرهی از دل بیمار باز نمی‌کند، زیرا که درمان‌بخش نیست.

نکته ادبی: از آنک (از آنکه) نشان‌دهنده تعلیل در کلام است.

از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک

آرزوهای طولانی، هیچ گرهی از دل بیمار باز نمی‌کند، زیرا که درمان‌بخش نیست.

نکته ادبی: مخاطب قراردادن جان و روان انسان برای آگاهی.

از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک

آرزوهای طولانی، هیچ گرهی از دل بیمار باز نمی‌کند، زیرا که درمان‌بخش نیست.

نکته ادبی: تأکید بر ناکارآمدی امل در درمان دردهای معنوی.

هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست

هرگز از گوگرد به تنهایی نمی‌توان کیمیایی (اکسیر) ساخت.

نکته ادبی: گوگرد در کیمیاگری سنتی یکی از ارکان است اما به تنهایی کافی نیست.

هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست

هرگز از گوگرد به تنهایی نمی‌توان کیمیایی ساخت.

نکته ادبی: اشاره به ضرورت وجود عناصر مکمل برای رسیدن به هدف.

هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست

هرگز از گوگرد به تنهایی نمی‌توان کیمیایی ساخت.

نکته ادبی: کیمیا نماد تحول روح و کمال است.

هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست

هرگز از گوگرد به تنهایی نمی‌توان کیمیایی ساخت.

نکته ادبی: تمثیلی برای نشان دادن ناقص بودن روش‌های غلط.

هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست

هرگز از گوگرد به تنهایی نمی‌توان کیمیایی ساخت.

نکته ادبی: اشاره به اینکه فقط با یک عامل نمی‌توان به نتیجه نهایی رسید.

هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست

هرگز از گوگرد به تنهایی نمی‌توان کیمیایی ساخت.

نکته ادبی: گوگرد به عنوان استعاره‌ای از ابزار خام و اولیه.

هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست

هرگز از گوگرد به تنهایی نمی‌توان کیمیایی ساخت.

نکته ادبی: کیمیاگری در اینجا به معنای تعالی معنوی است.

هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست

هرگز از گوگرد به تنهایی نمی‌توان کیمیایی ساخت.

نکته ادبی: ردِ ساده‌انگاری در دستیابی به سعادت.

هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست

هرگز از گوگرد به تنهایی نمی‌توان کیمیایی ساخت.

نکته ادبی: هرگز به معنای قطعیتِ عدمِ حصولِ نتیجه است.

هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست

هرگز از گوگرد به تنهایی نمی‌توان کیمیایی ساخت.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ضرورتِ دانش و ابزار کامل.

هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست

هرگز از گوگرد به تنهایی نمی‌توان کیمیایی ساخت.

نکته ادبی: تأکید بر شرط و شروطِ رسیدن به کمال.

هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست

هرگز از گوگرد به تنهایی نمی‌توان کیمیایی ساخت.

نکته ادبی: گوگرد تنها استعاره از تلاش تک‌بعدی و بی‌نتیجه است.

از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان

همانند خاقانی، از همه کس (دوست و بیگانه) دست بشوی و کناره‌گیری کن، زیرا در این جهان...

نکته ادبی: خاقانی آسا یعنی به شیوه خاقانی، تلمیح به خود شاعر است.

از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان

همانند خاقانی، از همه کس دست بشوی و کناره‌گیری کن.

نکته ادبی: کس و ناکس تقابل معنایی برای شمول بر همگان است.

از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان

همانند خاقانی، از همه کس دست بشوی و کناره‌گیری کن.

نکته ادبی: ببر در اینجا به معنای بریدن و قطع رابطه است.

از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان

همانند خاقانی، از همه کس دست بشوی و کناره‌گیری کن.

نکته ادبی: خاقانی آسا تشبیه صریح خود شاعر به الگوی زهد است.

از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان

همانند خاقانی، از همه کس دست بشوی و کناره‌گیری کن.

نکته ادبی: استفاده از آسا برای ادات تشبیه به کار رفته است.

از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان

همانند خاقانی، از همه کس دست بشوی و کناره‌گیری کن.

نکته ادبی: دعوت به انزوا برای دوری از فتنه جهان.

هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

برای هیچ‌کس که صاحب دردی است، دارویی پیدا نشده است.

نکته ادبی: صاحب درد استعاره از عارف یا سالکی است که رنجِ دوری از حقیقت را می‌کشد.

هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

برای هیچ‌کس که صاحب دردی است، دارویی پیدا نشده است.

نکته ادبی: صاحب دوا به معنای درمان‌کننده و مرهم است.

هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

برای هیچ‌کس که صاحب دردی است، دارویی پیدا نشده است.

نکته ادبی: تأکید بر لاعلاج بودنِ فراق در دنیای مادی.

هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

برای هیچ‌کس که صاحب دردی است، دارویی پیدا نشده است.

نکته ادبی: درد در اینجا یک اصطلاح عرفانی برای طلب و اشتیاق است.

هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

برای هیچ‌کس که صاحب دردی است، دارویی پیدا نشده است.

نکته ادبی: برنخاست در اینجا به معنی وجود نداشتن یا یافت نشدن است.

هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

برای هیچ‌کس که صاحب دردی است، دارویی پیدا نشده است.

نکته ادبی: تأکید بر یأس از درمانِ دنیایی.

هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

برای هیچ‌کس که صاحب دردی است، دارویی پیدا نشده است.

نکته ادبی: صاحب درد و صاحب دوا تضادِ معنایی و تقابل دارند.

هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

برای هیچ‌کس که صاحب دردی است، دارویی پیدا نشده است.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده عمق اندوه شاعر است.

هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

برای هیچ‌کس که صاحب دردی است، دارویی پیدا نشده است.

نکته ادبی: استفاده از ساختار منفی برای تأکید بر استثناناپذیری حکم.

هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

برای هیچ‌کس که صاحب دردی است، دارویی پیدا نشده است.

نکته ادبی: صاحب درد یعنی کسی که در جستجوی معناست.

هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

برای هیچ‌کس که صاحب دردی است، دارویی پیدا نشده است.

نکته ادبی: بیان رنجِ همیشگی انسان در بندِ خاک.

هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست

برای هیچ‌کس که صاحب دردی است، دارویی پیدا نشده است.

نکته ادبی: خاتمه‌بخشِ ابیات با لحنی سوگوارانه.