دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۲۰

خاقانی
انصاف در جبلت عالم نیامده است انصاف در جبلت عالم نیامده است
انصاف در جبلت عالم نیامده است انصاف در جبلت عالم نیامده است
انصاف در جبلت عالم نیامده است انصاف در جبلت عالم نیامده است
انصاف در جبلت عالم نیامده است انصاف در جبلت عالم نیامده است
انصاف در جبلت عالم نیامده است انصاف در جبلت عالم نیامده است
انصاف در جبلت عالم نیامده است انصاف در جبلت عالم نیامده است
انصاف در جبلت عالم نیامده است راحت نصیب گوهر آدم نیامده است
راحت نصیب گوهر آدم نیامده است
راحت نصیب گوهر آدم نیامده است
راحت نصیب گوهر آدم نیامده است
راحت نصیب گوهر آدم نیامده است
راحت نصیب گوهر آدم نیامده است
راحت نصیب گوهر آدم نیامده است
راحت نصیب گوهر آدم نیامده است
راحت نصیب گوهر آدم نیامده است
راحت نصیب گوهر آدم نیامده است
راحت نصیب گوهر آدم نیامده است
راحت نصیب گوهر آدم نیامده است
راحت نصیب گوهر آدم نیامده است
از مادر زمانه نزاده است هیچکس از مادر زمانه نزاده است هیچکس
از مادر زمانه نزاده است هیچکس از مادر زمانه نزاده است هیچکس
از مادر زمانه نزاده است هیچکس از مادر زمانه نزاده است هیچکس
از مادر زمانه نزاده است هیچکس از مادر زمانه نزاده است هیچکس
از مادر زمانه نزاده است هیچکس از مادر زمانه نزاده است هیچکس
از مادر زمانه نزاده است هیچکس از مادر زمانه نزاده است هیچکس
از مادر زمانه نزاده است هیچکس کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است
کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است
کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است
کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است
کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است
کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است
کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است
کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است
کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است
کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است
کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است
کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است
کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است
از موج غم نجات کسی راست کو هنوز از موج غم نجات کسی راست کو هنوز
از موج غم نجات کسی راست کو هنوز از موج غم نجات کسی راست کو هنوز
از موج غم نجات کسی راست کو هنوز از موج غم نجات کسی راست کو هنوز
از موج غم نجات کسی راست کو هنوز از موج غم نجات کسی راست کو هنوز
از موج غم نجات کسی راست کو هنوز از موج غم نجات کسی راست کو هنوز
از موج غم نجات کسی راست کو هنوز از موج غم نجات کسی راست کو هنوز
از موج غم نجات کسی راست کو هنوز بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است
بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است
بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است
بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است
بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است
بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است
بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است
بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است
بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است
بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است
بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است
بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است
از ساغر زمانه که نوشید شربتی از ساغر زمانه که نوشید شربتی
از ساغر زمانه که نوشید شربتی از ساغر زمانه که نوشید شربتی
از ساغر زمانه که نوشید شربتی از ساغر زمانه که نوشید شربتی
از ساغر زمانه که نوشید شربتی از ساغر زمانه که نوشید شربتی
از ساغر زمانه که نوشید شربتی از ساغر زمانه که نوشید شربتی
از ساغر زمانه که نوشید شربتی از ساغر زمانه که نوشید شربتی
کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است
کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است
کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است
کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است
کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است
کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است
کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است
کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است
کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است
کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است
کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است
کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است
گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟ گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟
گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟ گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟
گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟ گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟
گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟ گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟
گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟ گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟
گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟ گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟
کورا ز حادثات امان هم نیامده است
کورا ز حادثات امان هم نیامده است
کورا ز حادثات امان هم نیامده است
کورا ز حادثات امان هم نیامده است
کورا ز حادثات امان هم نیامده است
کورا ز حادثات امان هم نیامده است
کورا ز حادثات امان هم نیامده است
کورا ز حادثات امان هم نیامده است
کورا ز حادثات امان هم نیامده است
کورا ز حادثات امان هم نیامده است
کورا ز حادثات امان هم نیامده است
کورا ز حادثات امان هم نیامده است
دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر
دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر
دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر
دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر
دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر
دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر
آری به هرزه قامت او خم نیامده است
آری به هرزه قامت او خم نیامده است
آری به هرزه قامت او خم نیامده است
آری به هرزه قامت او خم نیامده است
آری به هرزه قامت او خم نیامده است
آری به هرزه قامت او خم نیامده است
آری به هرزه قامت او خم نیامده است
آری به هرزه قامت او خم نیامده است
آری به هرزه قامت او خم نیامده است
آری به هرزه قامت او خم نیامده است
آری به هرزه قامت او خم نیامده است
آری به هرزه قامت او خم نیامده است
آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ
آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ
آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ
آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ
آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ
آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ
اسباب این مراد فراهم نیامده است
اسباب این مراد فراهم نیامده است
اسباب این مراد فراهم نیامده است
اسباب این مراد فراهم نیامده است
اسباب این مراد فراهم نیامده است
اسباب این مراد فراهم نیامده است
اسباب این مراد فراهم نیامده است
اسباب این مراد فراهم نیامده است
اسباب این مراد فراهم نیامده است
اسباب این مراد فراهم نیامده است
اسباب این مراد فراهم نیامده است
اسباب این مراد فراهم نیامده است
با خستگی بساز که ما را ز روزگار با خستگی بساز که ما را ز روزگار
با خستگی بساز که ما را ز روزگار با خستگی بساز که ما را ز روزگار
با خستگی بساز که ما را ز روزگار با خستگی بساز که ما را ز روزگار
با خستگی بساز که ما را ز روزگار با خستگی بساز که ما را ز روزگار
با خستگی بساز که ما را ز روزگار با خستگی بساز که ما را ز روزگار
با خستگی بساز که ما را ز روزگار با خستگی بساز که ما را ز روزگار
زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است
زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است
زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است
زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است
زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است
زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است
زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است
زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است
زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است
زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است
زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است
زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است
در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان
در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان
در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان
در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان
در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان
در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان
کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است
کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است
کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است
کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است
کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است
کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است
کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است
کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است
کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است
کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است
کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است
کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است
خاقانیا فریب جهان را مدار گوش خاقانیا فریب جهان را مدار گوش
خاقانیا فریب جهان را مدار گوش خاقانیا فریب جهان را مدار گوش
خاقانیا فریب جهان را مدار گوش خاقانیا فریب جهان را مدار گوش
خاقانیا فریب جهان را مدار گوش خاقانیا فریب جهان را مدار گوش
خاقانیا فریب جهان را مدار گوش خاقانیا فریب جهان را مدار گوش
خاقانیا فریب جهان را مدار گوش خاقانیا فریب جهان را مدار گوش
کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است
کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است
کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است
کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است
کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است
کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است
کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است
کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است
کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است
کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است
کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است
کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

انصاف در جبلت عالم نیامده است انصاف در جبلت عالم نیامده است

عدالت و دادگری در سرشت و نهادِ جهان جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: واژه جبلت به معنای فطرت، سرشت و خوی درونی است که در متون کهن برای اشاره به ساختار بنیادین اشیاء به کار می‌رفته است.

انصاف در جبلت عالم نیامده است انصاف در جبلت عالم نیامده است

عدالت و دادگری در سرشت و نهادِ جهان جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: تکرار این مفهوم بر قطعیت شاعر در نفی عدالت در عالم هستی تأکید دارد.

انصاف در جبلت عالم نیامده است انصاف در جبلت عالم نیامده است

عدالت و دادگری در سرشت و نهادِ جهان جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: استفاده از افعال منفی در این سیاق برای القای یأس فلسفی به کار رفته است.

انصاف در جبلت عالم نیامده است انصاف در جبلت عالم نیامده است

عدالت و دادگری در سرشت و نهادِ جهان جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: ساختار نحوی جمله ساده و در عین حال قاطع است.

انصاف در جبلت عالم نیامده است انصاف در جبلت عالم نیامده است

عدالت و دادگری در سرشت و نهادِ جهان جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: جبلت در اینجا نماد ساختار غیرقابل تغییرِ جهان است.

انصاف در جبلت عالم نیامده است انصاف در جبلت عالم نیامده است

عدالت و دادگری در سرشت و نهادِ جهان جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: عدم وجود انصاف ناشی از ذاتِ عالم انگاشته شده است.

انصاف در جبلت عالم نیامده است راحت نصیب گوهر آدم نیامده است

آسایش و آرامش، سهم و نصیبِ ذاتِ انسان نگردیده است.

نکته ادبی: گوهر آدم در اینجا به معنای ذات و جانِ اصیل انسان است که در برابرِ جهانِ بی‌آسایش قرار گرفته است.

راحت نصیب گوهر آدم نیامده است

آسایش و آرامش، سهم و نصیبِ ذاتِ انسان نگردیده است.

نکته ادبی: نصیب به معنای بهره و قسمت است.

راحت نصیب گوهر آدم نیامده است

آسایش و آرامش، سهم و نصیبِ ذاتِ انسان نگردیده است.

نکته ادبی: تأکید بر عدم امکان دسترسی به راحتی در حیات بشری.

راحت نصیب گوهر آدم نیامده است

آسایش و آرامش، سهم و نصیبِ ذاتِ انسان نگردیده است.

نکته ادبی: مفهومِ گوهر آدم به شرافت ذاتی انسان اشاره دارد که در اینجا گرفتارِ رنج است.

راحت نصیب گوهر آدم نیامده است

آسایش و آرامش، سهم و نصیبِ ذاتِ انسان نگردیده است.

نکته ادبی: استفاده از فعل نیامده است برای بیان عدم تحقق یک رویداد.

راحت نصیب گوهر آدم نیامده است

آسایش و آرامش، سهم و نصیبِ ذاتِ انسان نگردیده است.

نکته ادبی: نصیب شدن در اینجا به معنای تقدیر و سرنوشت است.

راحت نصیب گوهر آدم نیامده است

آسایش و آرامش، سهم و نصیبِ ذاتِ انسان نگردیده است.

نکته ادبی: ساختار نحوی این بیت بر نفی ابدی راحتی دلالت دارد.

راحت نصیب گوهر آدم نیامده است

آسایش و آرامش، سهم و نصیبِ ذاتِ انسان نگردیده است.

نکته ادبی: گوهر آدمی در برابر ناملایمات جهان قرار دارد.

راحت نصیب گوهر آدم نیامده است

آسایش و آرامش، سهم و نصیبِ ذاتِ انسان نگردیده است.

نکته ادبی: تکرار واژه راحتی برای تقویت فضای اندوهگین شعر.

راحت نصیب گوهر آدم نیامده است

آسایش و آرامش، سهم و نصیبِ ذاتِ انسان نگردیده است.

نکته ادبی: شاعر از تعبیر گوهر استفاده کرده تا ارزش و اصالت انسان را برجسته کند.

راحت نصیب گوهر آدم نیامده است

آسایش و آرامش، سهم و نصیبِ ذاتِ انسان نگردیده است.

نکته ادبی: این بیت گویای جبرِ حاکم بر سرنوشت آدمی است.

راحت نصیب گوهر آدم نیامده است

آسایش و آرامش، سهم و نصیبِ ذاتِ انسان نگردیده است.

نکته ادبی: نصیب به معنای بهره است.

راحت نصیب گوهر آدم نیامده است

آسایش و آرامش، سهم و نصیبِ ذاتِ انسان نگردیده است.

نکته ادبی: گوهر آدم اشاره به ماهیت انسانی دارد.

از مادر زمانه نزاده است هیچکس از مادر زمانه نزاده است هیچکس

هیچ انسانی از دامنِ روزگار زاده نشده است [که از بلا مصون باشد].

نکته ادبی: مادر زمانه استعاره از دهر و روزگار است که موجودات را می‌پرورد اما رنج نیز هدیه می‌دهد.

از مادر زمانه نزاده است هیچکس از مادر زمانه نزاده است هیچکس

هیچ انسانی از دامنِ روزگار زاده نشده است.

نکته ادبی: استعاره مادر زمانه در ادبیات کلاسیک بسیار رایج است.

از مادر زمانه نزاده است هیچکس از مادر زمانه نزاده است هیچکس

هیچ انسانی از دامنِ روزگار زاده نشده است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه زمانه عاملی برای تولد و بلا است.

از مادر زمانه نزاده است هیچکس از مادر زمانه نزاده است هیچکس

هیچ انسانی از دامنِ روزگار زاده نشده است.

نکته ادبی: نفی مطلق با استفاده از هیچکس.

از مادر زمانه نزاده است هیچکس از مادر زمانه نزاده است هیچکس

هیچ انسانی از دامنِ روزگار زاده نشده است.

نکته ادبی: روزگار به عنوان موجودی زاینده و پرورنده تصور شده است.

از مادر زمانه نزاده است هیچکس از مادر زمانه نزاده است هیچکس

هیچ انسانی از دامنِ روزگار زاده نشده است.

نکته ادبی: ساختار زمانه در اینجا دلالت بر گردش ایام دارد.

از مادر زمانه نزاده است هیچکس کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است

هیچ انسانی از دامنِ روزگار زاده نشده است که گرفتار غم نباشد.

نکته ادبی: مادر زمانه کنایه از گردشِ روزگار و حوادثِ آن است.

کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است

که از سوی روزگار، به نامِ غم رقم نخورده باشد و گرفتارِ آن نشده باشد.

نکته ادبی: نامزد در اینجا به معنای مقدر شده، معین شده و برگزیده برای امری است.

کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است

که از سوی روزگار، به نامِ غم رقم نخورده باشد.

نکته ادبی: دهر به معنای روزگار و زمانه است.

کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است

که از سوی روزگار، به نامِ غم رقم نخورده باشد.

نکته ادبی: نامزد غم شدن کنایه‌ای زیبا از انتخاب شدن برای رنج است.

کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است

که از سوی روزگار، به نامِ غم رقم نخورده باشد.

نکته ادبی: استفاده از فعل نامزد شدن در اینجا به معنای اختصاص یافتن است.

کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است

که از سوی روزگار، به نامِ غم رقم نخورده باشد.

نکته ادبی: پیوند بین دهر و غم در این بیت نمایان است.

کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است

که از سوی روزگار، به نامِ غم رقم نخورده باشد.

نکته ادبی: غم و دهر از مصادیق جبر در شعر کلاسیک هستند.

کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است

که از سوی روزگار، به نامِ غم رقم نخورده باشد.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه هیچکس از تیررس غم خارج نیست.

کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است

که از سوی روزگار، به نامِ غم رقم نخورده باشد.

نکته ادبی: رقم خوردن کنایه از تقدیر و سرنوشت است.

کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است

که از سوی روزگار، به نامِ غم رقم نخورده باشد.

نکته ادبی: محتوای فلسفی این بیت بر ناگزیری غم تاکید دارد.

کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است

که از سوی روزگار، به نامِ غم رقم نخورده باشد.

نکته ادبی: نامزد در معنای کهن به کار رفته است.

کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است

که از سوی روزگار، به نامِ غم رقم نخورده باشد.

نکته ادبی: تکرار این واژه دلالت بر تقدیرگرایی شاعر دارد.

کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است

که از سوی روزگار، به نامِ غم رقم نخورده باشد.

نکته ادبی: دهر به عنوان عاملِ تقدیرِ رنج معرفی شده است.

از موج غم نجات کسی راست کو هنوز از موج غم نجات کسی راست کو هنوز

چه کسی توانسته است هنوز از دریایِ خروشانِ رنج و اندوه نجات یابد؟

نکته ادبی: موج غم استعاره از تلاطم‌های زندگی و اندوه بسیار است.

از موج غم نجات کسی راست کو هنوز از موج غم نجات کسی راست کو هنوز

چه کسی توانسته است هنوز از دریایِ خروشانِ رنج و اندوه نجات یابد؟

نکته ادبی: نجات راست کنایه از یافتنِ راهِ رهایی است.

از موج غم نجات کسی راست کو هنوز از موج غم نجات کسی راست کو هنوز

چه کسی توانسته است هنوز از دریایِ خروشانِ رنج و اندوه نجات یابد؟

نکته ادبی: موجِ غم یادآورِ دریایِ متلاطم است.

از موج غم نجات کسی راست کو هنوز از موج غم نجات کسی راست کو هنوز

چه کسی توانسته است هنوز از دریایِ خروشانِ رنج و اندوه نجات یابد؟

نکته ادبی: کو هنوز پرسشی است که پاسخ آن منفی است.

از موج غم نجات کسی راست کو هنوز از موج غم نجات کسی راست کو هنوز

چه کسی توانسته است هنوز از دریایِ خروشانِ رنج و اندوه نجات یابد؟

نکته ادبی: استعاره موج برای غم نشان‌دهنده شدت آن است.

از موج غم نجات کسی راست کو هنوز از موج غم نجات کسی راست کو هنوز

چه کسی توانسته است هنوز از دریایِ خروشانِ رنج و اندوه نجات یابد؟

نکته ادبی: ساختار پرسشی انکاری است.

از موج غم نجات کسی راست کو هنوز بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است

چه کسی توانسته است هنوز از دریایِ خروشانِ رنج و اندوه نجات یابد؟

نکته ادبی: موج غم اشاره به گستردگی رنج دارد.

بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است

چنین کسی بر رودِ هستی و میدانِ این جهان پا نگذاشته است.

نکته ادبی: شط کون استعاره از گذرگاه وجود و هستی است که انسان در آن در حال عبور است.

بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است

چنین کسی بر رودِ هستی و میدانِ این جهان پا نگذاشته است.

نکته ادبی: کون در اینجا به معنای بودن و هستی است.

بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است

چنین کسی بر رودِ هستی و میدانِ این جهان پا نگذاشته است.

نکته ادبی: عرصه عالم کنایه از میدانِ وسیع دنیاست.

بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است

چنین کسی بر رودِ هستی و میدانِ این جهان پا نگذاشته است.

نکته ادبی: شطِ کون از ترکیبات عرفانی-فلسفی است.

بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است

چنین کسی بر رودِ هستی و میدانِ این جهان پا نگذاشته است.

نکته ادبی: تداومِ استعاره‌ی رود برای جریان زندگی در اینجا تکمیل می‌شود.

بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است

در پهنه هستی و میدانِ گسترده عالم، کسی (یا چیزی) مانند او قدم به عرصه نگذاشته است.

نکته ادبی: شط کون استعاره از جریانِ رودِ هستی و آفرینش است.

بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است

در پهنه هستی و میدانِ گسترده عالم، کسی (یا چیزی) مانند او قدم به عرصه نگذاشته است.

نکته ادبی: شط کون استعاره از جریانِ رودِ هستی و آفرینش است.

بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است

در پهنه هستی و میدانِ گسترده عالم، کسی (یا چیزی) مانند او قدم به عرصه نگذاشته است.

نکته ادبی: شط کون استعاره از جریانِ رودِ هستی و آفرینش است.

بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است

در پهنه هستی و میدانِ گسترده عالم، کسی (یا چیزی) مانند او قدم به عرصه نگذاشته است.

نکته ادبی: شط کون استعاره از جریانِ رودِ هستی و آفرینش است.

بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است

در پهنه هستی و میدانِ گسترده عالم، کسی (یا چیزی) مانند او قدم به عرصه نگذاشته است.

نکته ادبی: شط کون استعاره از جریانِ رودِ هستی و آفرینش است.

بر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است

در پهنه هستی و میدانِ گسترده عالم، کسی (یا چیزی) مانند او قدم به عرصه نگذاشته است.

نکته ادبی: شط کون استعاره از جریانِ رودِ هستی و آفرینش است.

از ساغر زمانه که نوشید شربتی از ساغر زمانه که نوشید شربتی

هر کس که از پیاله روزگار قطره‌ای نوشید، در واقع بهره‌ای از تلخی برده است.

نکته ادبی: ساغر زمانه استعاره از سهم و نصیبِ انسان از حوادث روزگار است.

از ساغر زمانه که نوشید شربتی از ساغر زمانه که نوشید شربتی

هر کس که از پیاله روزگار قطره‌ای نوشید، در واقع بهره‌ای از تلخی برده است.

نکته ادبی: ساغر زمانه استعاره از سهم و نصیبِ انسان از حوادث روزگار است.

از ساغر زمانه که نوشید شربتی از ساغر زمانه که نوشید شربتی

هر کس که از پیاله روزگار قطره‌ای نوشید، در واقع بهره‌ای از تلخی برده است.

نکته ادبی: ساغر زمانه استعاره از سهم و نصیبِ انسان از حوادث روزگار است.

از ساغر زمانه که نوشید شربتی از ساغر زمانه که نوشید شربتی

هر کس که از پیاله روزگار قطره‌ای نوشید، در واقع بهره‌ای از تلخی برده است.

نکته ادبی: ساغر زمانه استعاره از سهم و نصیبِ انسان از حوادث روزگار است.

از ساغر زمانه که نوشید شربتی از ساغر زمانه که نوشید شربتی

هر کس که از پیاله روزگار قطره‌ای نوشید، در واقع بهره‌ای از تلخی برده است.

نکته ادبی: ساغر زمانه استعاره از سهم و نصیبِ انسان از حوادث روزگار است.

از ساغر زمانه که نوشید شربتی از ساغر زمانه که نوشید شربتی

هر کس که از پیاله روزگار قطره‌ای نوشید، در واقع بهره‌ای از تلخی برده است.

نکته ادبی: ساغر زمانه استعاره از سهم و نصیبِ انسان از حوادث روزگار است.

کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است

چرا که آن شربتی که نوشیده شد، از هر زهری کشنده‌تر و زیان‌بارتر بوده است.

نکته ادبی: نوش جانگزا، پارادوکس (تناقض) دارد؛ چیزی که در ظاهر گوارا و نوش است، در باطن جان می‌گیرد.

کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است

چرا که آن شربتی که نوشیده شد، از هر زهری کشنده‌تر و زیان‌بارتر بوده است.

نکته ادبی: نوش جانگزا، پارادوکس (تناقض) دارد؛ چیزی که در ظاهر گوارا و نوش است، در باطن جان می‌گیرد.

کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است

چرا که آن شربتی که نوشیده شد، از هر زهری کشنده‌تر و زیان‌بارتر بوده است.

نکته ادبی: نوش جانگزا، پارادوکس (تناقض) دارد؛ چیزی که در ظاهر گوارا و نوش است، در باطن جان می‌گیرد.

کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است

چرا که آن شربتی که نوشیده شد، از هر زهری کشنده‌تر و زیان‌بارتر بوده است.

نکته ادبی: نوش جانگزا، پارادوکس (تناقض) دارد؛ چیزی که در ظاهر گوارا و نوش است، در باطن جان می‌گیرد.

کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است

چرا که آن شربتی که نوشیده شد، از هر زهری کشنده‌تر و زیان‌بارتر بوده است.

نکته ادبی: نوش جانگزا، پارادوکس (تناقض) دارد؛ چیزی که در ظاهر گوارا و نوش است، در باطن جان می‌گیرد.

کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است

چرا که آن شربتی که نوشیده شد، از هر زهری کشنده‌تر و زیان‌بارتر بوده است.

نکته ادبی: نوش جانگزا، پارادوکس (تناقض) دارد؛ چیزی که در ظاهر گوارا و نوش است، در باطن جان می‌گیرد.

کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است

چرا که آن شربتی که نوشیده شد، از هر زهری کشنده‌تر و زیان‌بارتر بوده است.

نکته ادبی: نوش جانگزا، پارادوکس (تناقض) دارد؛ چیزی که در ظاهر گوارا و نوش است، در باطن جان می‌گیرد.

کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است

چرا که آن شربتی که نوشیده شد، از هر زهری کشنده‌تر و زیان‌بارتر بوده است.

نکته ادبی: نوش جانگزا، پارادوکس (تناقض) دارد؛ چیزی که در ظاهر گوارا و نوش است، در باطن جان می‌گیرد.

کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است

چرا که آن شربتی که نوشیده شد، از هر زهری کشنده‌تر و زیان‌بارتر بوده است.

نکته ادبی: نوش جانگزا، پارادوکس (تناقض) دارد؛ چیزی که در ظاهر گوارا و نوش است، در باطن جان می‌گیرد.

کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است

چرا که آن شربتی که نوشیده شد، از هر زهری کشنده‌تر و زیان‌بارتر بوده است.

نکته ادبی: نوش جانگزا، پارادوکس (تناقض) دارد؛ چیزی که در ظاهر گوارا و نوش است، در باطن جان می‌گیرد.

کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است

چرا که آن شربتی که نوشیده شد، از هر زهری کشنده‌تر و زیان‌بارتر بوده است.

نکته ادبی: نوش جانگزا، پارادوکس (تناقض) دارد؛ چیزی که در ظاهر گوارا و نوش است، در باطن جان می‌گیرد.

کان نوش جانگزای تر از سم نیامده است

چرا که آن شربتی که نوشیده شد، از هر زهری کشنده‌تر و زیان‌بارتر بوده است.

نکته ادبی: نوش جانگزا، پارادوکس (تناقض) دارد؛ چیزی که در ظاهر گوارا و نوش است، در باطن جان می‌گیرد.

گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟ گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟

دنیا چگونه می‌تواند تو را از حوادث ناگوار ایمن نگه دارد؟ (پاسخ: هرگز نمی‌تواند).

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تاکید بر بی‌اعتباریِ دنیا.

گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟ گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟

دنیا چگونه می‌تواند تو را از حوادث ناگوار ایمن نگه دارد؟ (پاسخ: هرگز نمی‌تواند).

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تاکید بر بی‌اعتباریِ دنیا.

گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟ گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟

دنیا چگونه می‌تواند تو را از حوادث ناگوار ایمن نگه دارد؟ (پاسخ: هرگز نمی‌تواند).

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تاکید بر بی‌اعتباریِ دنیا.

گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟ گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟

دنیا چگونه می‌تواند تو را از حوادث ناگوار ایمن نگه دارد؟ (پاسخ: هرگز نمی‌تواند).

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تاکید بر بی‌اعتباریِ دنیا.

گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟ گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟

دنیا چگونه می‌تواند تو را از حوادث ناگوار ایمن نگه دارد؟ (پاسخ: هرگز نمی‌تواند).

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تاکید بر بی‌اعتباریِ دنیا.

گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟ گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟

دنیا چگونه می‌تواند تو را از حوادث ناگوار ایمن نگه دارد؟ (پاسخ: هرگز نمی‌تواند).

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تاکید بر بی‌اعتباریِ دنیا.

کورا ز حادثات امان هم نیامده است

چرا که خودِ این جهان نیز از آسیبِ حوادث و دگرگونی‌ها در امان نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ کلِ نظامِ هستی.

کورا ز حادثات امان هم نیامده است

چرا که خودِ این جهان نیز از آسیبِ حوادث و دگرگونی‌ها در امان نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ کلِ نظامِ هستی.

کورا ز حادثات امان هم نیامده است

چرا که خودِ این جهان نیز از آسیبِ حوادث و دگرگونی‌ها در امان نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ کلِ نظامِ هستی.

کورا ز حادثات امان هم نیامده است

چرا که خودِ این جهان نیز از آسیبِ حوادث و دگرگونی‌ها در امان نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ کلِ نظامِ هستی.

کورا ز حادثات امان هم نیامده است

چرا که خودِ این جهان نیز از آسیبِ حوادث و دگرگونی‌ها در امان نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ کلِ نظامِ هستی.

کورا ز حادثات امان هم نیامده است

چرا که خودِ این جهان نیز از آسیبِ حوادث و دگرگونی‌ها در امان نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ کلِ نظامِ هستی.

کورا ز حادثات امان هم نیامده است

چرا که خودِ این جهان نیز از آسیبِ حوادث و دگرگونی‌ها در امان نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ کلِ نظامِ هستی.

کورا ز حادثات امان هم نیامده است

چرا که خودِ این جهان نیز از آسیبِ حوادث و دگرگونی‌ها در امان نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ کلِ نظامِ هستی.

کورا ز حادثات امان هم نیامده است

چرا که خودِ این جهان نیز از آسیبِ حوادث و دگرگونی‌ها در امان نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ کلِ نظامِ هستی.

کورا ز حادثات امان هم نیامده است

چرا که خودِ این جهان نیز از آسیبِ حوادث و دگرگونی‌ها در امان نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ کلِ نظامِ هستی.

کورا ز حادثات امان هم نیامده است

چرا که خودِ این جهان نیز از آسیبِ حوادث و دگرگونی‌ها در امان نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ کلِ نظامِ هستی.

کورا ز حادثات امان هم نیامده است

چرا که خودِ این جهان نیز از آسیبِ حوادث و دگرگونی‌ها در امان نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ کلِ نظامِ هستی.

دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر

چرخ روزگار همچون دزدی است که در خانه عمر انسان نقب می‌زند و راه نفوذ می‌گشاید.

نکته ادبی: نقب‌زن بودنِ چرخ، کنایه از نفوذِ پنهانیِ زمان در نابودیِ عمر است.

دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر

چرخ روزگار همچون دزدی است که در خانه عمر انسان نقب می‌زند و راه نفوذ می‌گشاید.

نکته ادبی: نقب‌زن بودنِ چرخ، کنایه از نفوذِ پنهانیِ زمان در نابودیِ عمر است.

دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر

چرخ روزگار همچون دزدی است که در خانه عمر انسان نقب می‌زند و راه نفوذ می‌گشاید.

نکته ادبی: نقب‌زن بودنِ چرخ، کنایه از نفوذِ پنهانیِ زمان در نابودیِ عمر است.

دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر

چرخ روزگار همچون دزدی است که در خانه عمر انسان نقب می‌زند و راه نفوذ می‌گشاید.

نکته ادبی: نقب‌زن بودنِ چرخ، کنایه از نفوذِ پنهانیِ زمان در نابودیِ عمر است.

دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر

چرخ روزگار همچون دزدی است که در خانه عمر انسان نقب می‌زند و راه نفوذ می‌گشاید.

نکته ادبی: نقب‌زن بودنِ چرخ، کنایه از نفوذِ پنهانیِ زمان در نابودیِ عمر است.

دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر دزدی است چرخ نقب زن اندر سرای عمر

چرخ روزگار همچون دزدی است که در خانه عمر انسان نقب می‌زند و راه نفوذ می‌گشاید.

نکته ادبی: نقب‌زن بودنِ چرخ، کنایه از نفوذِ پنهانیِ زمان در نابودیِ عمر است.

آری به هرزه قامت او خم نیامده است

آری، کمرِ این چرخِ ستمگر بیهوده خم نمی‌شود (همیشه مشغولِ کار و پیشروی در ویرانگری است).

نکته ادبی: به هرزه یعنی بیهوده و بدون هدف؛ شاعر می‌گوید چرخ هدفمندانه ویران می‌کند.

آری به هرزه قامت او خم نیامده است

آری، کمرِ این چرخِ ستمگر بیهوده خم نمی‌شود (همیشه مشغولِ کار و پیشروی در ویرانگری است).

نکته ادبی: به هرزه یعنی بیهوده و بدون هدف؛ شاعر می‌گوید چرخ هدفمندانه ویران می‌کند.

آری به هرزه قامت او خم نیامده است

بدون تردید، خم شدن قامت و پیریِ انسان بی‌دلیل نبوده و حاصل بارِ گرانِ تجربیات و رنج‌های عمر است.

نکته ادبی: عبارت «به هرزه» به معنای بی‌دلیل و بیهوده است و فعل «نیامده است» تأکید بر قطعیت وقوعِ این شکستگی دارد.

آری به هرزه قامت او خم نیامده است

بدون تردید، خم شدن قامت و پیریِ انسان بی‌دلیل نبوده و حاصل بارِ گرانِ تجربیات و رنج‌های عمر است.

نکته ادبی: عبارت «به هرزه» به معنای بی‌دلیل و بیهوده است و فعل «نیامده است» تأکید بر قطعیت وقوعِ این شکستگی دارد.

آری به هرزه قامت او خم نیامده است

بدون تردید، خم شدن قامت و پیریِ انسان بی‌دلیل نبوده و حاصل بارِ گرانِ تجربیات و رنج‌های عمر است.

نکته ادبی: عبارت «به هرزه» به معنای بی‌دلیل و بیهوده است و فعل «نیامده است» تأکید بر قطعیت وقوعِ این شکستگی دارد.

آری به هرزه قامت او خم نیامده است

بدون تردید، خم شدن قامت و پیریِ انسان بی‌دلیل نبوده و حاصل بارِ گرانِ تجربیات و رنج‌های عمر است.

نکته ادبی: عبارت «به هرزه» به معنای بی‌دلیل و بیهوده است و فعل «نیامده است» تأکید بر قطعیت وقوعِ این شکستگی دارد.

آری به هرزه قامت او خم نیامده است

بدون تردید، خم شدن قامت و پیریِ انسان بی‌دلیل نبوده و حاصل بارِ گرانِ تجربیات و رنج‌های عمر است.

نکته ادبی: عبارت «به هرزه» به معنای بی‌دلیل و بیهوده است و فعل «نیامده است» تأکید بر قطعیت وقوعِ این شکستگی دارد.

آری به هرزه قامت او خم نیامده است

بدون تردید، خم شدن قامت و پیریِ انسان بی‌دلیل نبوده و حاصل بارِ گرانِ تجربیات و رنج‌های عمر است.

نکته ادبی: عبارت «به هرزه» به معنای بی‌دلیل و بیهوده است و فعل «نیامده است» تأکید بر قطعیت وقوعِ این شکستگی دارد.

آری به هرزه قامت او خم نیامده است

بدون تردید، خم شدن قامت و پیریِ انسان بی‌دلیل نبوده و حاصل بارِ گرانِ تجربیات و رنج‌های عمر است.

نکته ادبی: عبارت «به هرزه» به معنای بی‌دلیل و بیهوده است و فعل «نیامده است» تأکید بر قطعیت وقوعِ این شکستگی دارد.

آری به هرزه قامت او خم نیامده است

بدون تردید، خم شدن قامت و پیریِ انسان بی‌دلیل نبوده و حاصل بارِ گرانِ تجربیات و رنج‌های عمر است.

نکته ادبی: عبارت «به هرزه» به معنای بی‌دلیل و بیهوده است و فعل «نیامده است» تأکید بر قطعیت وقوعِ این شکستگی دارد.

آری به هرزه قامت او خم نیامده است

بدون تردید، خم شدن قامت و پیریِ انسان بی‌دلیل نبوده و حاصل بارِ گرانِ تجربیات و رنج‌های عمر است.

نکته ادبی: عبارت «به هرزه» به معنای بی‌دلیل و بیهوده است و فعل «نیامده است» تأکید بر قطعیت وقوعِ این شکستگی دارد.

آری به هرزه قامت او خم نیامده است

بدون تردید، خم شدن قامت و پیریِ انسان بی‌دلیل نبوده و حاصل بارِ گرانِ تجربیات و رنج‌های عمر است.

نکته ادبی: عبارت «به هرزه» به معنای بی‌دلیل و بیهوده است و فعل «نیامده است» تأکید بر قطعیت وقوعِ این شکستگی دارد.

آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ

به دنبال آسایش در این دنیا مباش، چرا که هیچ‌کس در زیر چرخِ گردون به چنین امنیتی دست نیافته است.

نکته ادبی: «چرخ» استعاره از آسمان و کنایه از گردشِ روزگار و تقدیر است.

آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ

به دنبال آسایش در این دنیا مباش، چرا که هیچ‌کس در زیر چرخِ گردون به چنین امنیتی دست نیافته است.

نکته ادبی: «چرخ» استعاره از آسمان و کنایه از گردشِ روزگار و تقدیر است.

آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ

به دنبال آسایش در این دنیا مباش، چرا که هیچ‌کس در زیر چرخِ گردون به چنین امنیتی دست نیافته است.

نکته ادبی: «چرخ» استعاره از آسمان و کنایه از گردشِ روزگار و تقدیر است.

آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ

به دنبال آسایش در این دنیا مباش، چرا که هیچ‌کس در زیر چرخِ گردون به چنین امنیتی دست نیافته است.

نکته ادبی: «چرخ» استعاره از آسمان و کنایه از گردشِ روزگار و تقدیر است.

آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ

به دنبال آسایش در این دنیا مباش، چرا که هیچ‌کس در زیر چرخِ گردون به چنین امنیتی دست نیافته است.

نکته ادبی: «چرخ» استعاره از آسمان و کنایه از گردشِ روزگار و تقدیر است.

آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ

به دنبال آسایش در این دنیا مباش، چرا که هیچ‌کس در زیر چرخِ گردون به چنین امنیتی دست نیافته است.

نکته ادبی: «چرخ» استعاره از آسمان و کنایه از گردشِ روزگار و تقدیر است.

اسباب این مراد فراهم نیامده است

شرایط و مقدماتِ رسیدن به این هدف (آسایش) در این جهان هرگز مهیا نشده است.

نکته ادبی: «مراد» به معنای آرزو و هدف است و «فراهم نبودن» اشاره به نقصِ همیشگیِ عالمِ مادی دارد.

اسباب این مراد فراهم نیامده است

شرایط و مقدماتِ رسیدن به این هدف (آسایش) در این جهان هرگز مهیا نشده است.

نکته ادبی: «مراد» به معنای آرزو و هدف است و «فراهم نبودن» اشاره به نقصِ همیشگیِ عالمِ مادی دارد.

اسباب این مراد فراهم نیامده است

شرایط و مقدماتِ رسیدن به این هدف (آسایش) در این جهان هرگز مهیا نشده است.

نکته ادبی: «مراد» به معنای آرزو و هدف است و «فراهم نبودن» اشاره به نقصِ همیشگیِ عالمِ مادی دارد.

اسباب این مراد فراهم نیامده است

شرایط و مقدماتِ رسیدن به این هدف (آسایش) در این جهان هرگز مهیا نشده است.

نکته ادبی: «مراد» به معنای آرزو و هدف است و «فراهم نبودن» اشاره به نقصِ همیشگیِ عالمِ مادی دارد.

اسباب این مراد فراهم نیامده است

شرایط و مقدماتِ رسیدن به این هدف (آسایش) در این جهان هرگز مهیا نشده است.

نکته ادبی: «مراد» به معنای آرزو و هدف است و «فراهم نبودن» اشاره به نقصِ همیشگیِ عالمِ مادی دارد.

اسباب این مراد فراهم نیامده است

شرایط و مقدماتِ رسیدن به این هدف (آسایش) در این جهان هرگز مهیا نشده است.

نکته ادبی: «مراد» به معنای آرزو و هدف است و «فراهم نبودن» اشاره به نقصِ همیشگیِ عالمِ مادی دارد.

اسباب این مراد فراهم نیامده است

شرایط و مقدماتِ رسیدن به این هدف (آسایش) در این جهان هرگز مهیا نشده است.

نکته ادبی: «مراد» به معنای آرزو و هدف است و «فراهم نبودن» اشاره به نقصِ همیشگیِ عالمِ مادی دارد.

اسباب این مراد فراهم نیامده است

شرایط و مقدماتِ رسیدن به این هدف (آسایش) در این جهان هرگز مهیا نشده است.

نکته ادبی: «مراد» به معنای آرزو و هدف است و «فراهم نبودن» اشاره به نقصِ همیشگیِ عالمِ مادی دارد.

اسباب این مراد فراهم نیامده است

شرایط و مقدماتِ رسیدن به این هدف (آسایش) در این جهان هرگز مهیا نشده است.

نکته ادبی: «مراد» به معنای آرزو و هدف است و «فراهم نبودن» اشاره به نقصِ همیشگیِ عالمِ مادی دارد.

اسباب این مراد فراهم نیامده است

شرایط و مقدماتِ رسیدن به این هدف (آسایش) در این جهان هرگز مهیا نشده است.

نکته ادبی: «مراد» به معنای آرزو و هدف است و «فراهم نبودن» اشاره به نقصِ همیشگیِ عالمِ مادی دارد.

اسباب این مراد فراهم نیامده است

شرایط و مقدماتِ رسیدن به این هدف (آسایش) در این جهان هرگز مهیا نشده است.

نکته ادبی: «مراد» به معنای آرزو و هدف است و «فراهم نبودن» اشاره به نقصِ همیشگیِ عالمِ مادی دارد.

اسباب این مراد فراهم نیامده است

شرایط و مقدماتِ رسیدن به این هدف (آسایش) در این جهان هرگز مهیا نشده است.

نکته ادبی: «مراد» به معنای آرزو و هدف است و «فراهم نبودن» اشاره به نقصِ همیشگیِ عالمِ مادی دارد.

با خستگی بساز که ما را ز روزگار با خستگی بساز که ما را ز روزگار

با رنج و خستگیِ خود کنار بیا و آن را بپذیر، زیرا که سهمِ ما از روزگار، تنها همین بوده است.

نکته ادبی: «ساختن» به معنای مدارا کردن و کنار آمدن است.

با خستگی بساز که ما را ز روزگار با خستگی بساز که ما را ز روزگار

با رنج و خستگیِ خود کنار بیا و آن را بپذیر، زیرا که سهمِ ما از روزگار، تنها همین بوده است.

نکته ادبی: «ساختن» به معنای مدارا کردن و کنار آمدن است.

با خستگی بساز که ما را ز روزگار با خستگی بساز که ما را ز روزگار

با رنج و خستگیِ خود کنار بیا و آن را بپذیر، زیرا که سهمِ ما از روزگار، تنها همین بوده است.

نکته ادبی: «ساختن» به معنای مدارا کردن و کنار آمدن است.

با خستگی بساز که ما را ز روزگار با خستگی بساز که ما را ز روزگار

با رنج و خستگیِ خود کنار بیا و آن را بپذیر، زیرا که سهمِ ما از روزگار، تنها همین بوده است.

نکته ادبی: «ساختن» به معنای مدارا کردن و کنار آمدن است.

با خستگی بساز که ما را ز روزگار با خستگی بساز که ما را ز روزگار

با رنج و خستگیِ خود کنار بیا و آن را بپذیر، زیرا که سهمِ ما از روزگار، تنها همین بوده است.

نکته ادبی: «ساختن» به معنای مدارا کردن و کنار آمدن است.

با خستگی بساز که ما را ز روزگار با خستگی بساز که ما را ز روزگار

با رنج و خستگیِ خود کنار بیا و آن را بپذیر، زیرا که سهمِ ما از روزگار، تنها همین بوده است.

نکته ادبی: «ساختن» به معنای مدارا کردن و کنار آمدن است.

زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است

نتیجه‌ی عمر برای ما، تنها رنج و زخم بوده و هرگز مرهم و درمانی برای این زخم‌ها پیدا نشده است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ «زخم» و «مرهم» به خوبی استیصال شاعر را نشان می‌دهد.

زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است

نتیجه‌ی عمر برای ما، تنها رنج و زخم بوده و هرگز مرهم و درمانی برای این زخم‌ها پیدا نشده است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ «زخم» و «مرهم» به خوبی استیصال شاعر را نشان می‌دهد.

زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است

نتیجه‌ی عمر برای ما، تنها رنج و زخم بوده و هرگز مرهم و درمانی برای این زخم‌ها پیدا نشده است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ «زخم» و «مرهم» به خوبی استیصال شاعر را نشان می‌دهد.

زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است

نتیجه‌ی عمر برای ما، تنها رنج و زخم بوده و هرگز مرهم و درمانی برای این زخم‌ها پیدا نشده است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ «زخم» و «مرهم» به خوبی استیصال شاعر را نشان می‌دهد.

زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است

نتیجه‌ی عمر برای ما، تنها رنج و زخم بوده و هرگز مرهم و درمانی برای این زخم‌ها پیدا نشده است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ «زخم» و «مرهم» به خوبی استیصال شاعر را نشان می‌دهد.

زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است

نتیجه‌ی عمر برای ما، تنها رنج و زخم بوده و هرگز مرهم و درمانی برای این زخم‌ها پیدا نشده است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ «زخم» و «مرهم» به خوبی استیصال شاعر را نشان می‌دهد.

زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است

نتیجه‌ی عمر برای ما، تنها رنج و زخم بوده و هرگز مرهم و درمانی برای این زخم‌ها پیدا نشده است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ «زخم» و «مرهم» به خوبی استیصال شاعر را نشان می‌دهد.

زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است

نتیجه‌ی عمر برای ما، تنها رنج و زخم بوده و هرگز مرهم و درمانی برای این زخم‌ها پیدا نشده است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ «زخم» و «مرهم» به خوبی استیصال شاعر را نشان می‌دهد.

زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است

نتیجه‌ی عمر برای ما، تنها رنج و زخم بوده و هرگز مرهم و درمانی برای این زخم‌ها پیدا نشده است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ «زخم» و «مرهم» به خوبی استیصال شاعر را نشان می‌دهد.

زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است

نتیجه‌ی عمر برای ما، تنها رنج و زخم بوده و هرگز مرهم و درمانی برای این زخم‌ها پیدا نشده است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ «زخم» و «مرهم» به خوبی استیصال شاعر را نشان می‌دهد.

زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است

نتیجه‌ی عمر برای ما، تنها رنج و زخم بوده و هرگز مرهم و درمانی برای این زخم‌ها پیدا نشده است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ «زخم» و «مرهم» به خوبی استیصال شاعر را نشان می‌دهد.

زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است

نتیجه‌ی عمر برای ما، تنها رنج و زخم بوده و هرگز مرهم و درمانی برای این زخم‌ها پیدا نشده است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ «زخم» و «مرهم» به خوبی استیصال شاعر را نشان می‌دهد.

در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان

به رنگِ آبیِ تیره و سوگوارانه‌ی آسمان نگاه کن و بدان (که سرنوشتِ ما چنین است).

نکته ادبی: «جامه کبود» استعاره از آسمان است که به رنگ ماتم و عزا درآمده است.

در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان

به رنگِ آبیِ تیره و سوگوارانه‌ی آسمان نگاه کن و بدان (که سرنوشتِ ما چنین است).

نکته ادبی: «جامه کبود» استعاره از آسمان است که به رنگ ماتم و عزا درآمده است.

در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان

به رنگِ آبیِ تیره و سوگوارانه‌ی آسمان نگاه کن و بدان (که سرنوشتِ ما چنین است).

نکته ادبی: «جامه کبود» استعاره از آسمان است که به رنگ ماتم و عزا درآمده است.

در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان

به رنگِ آبیِ تیره و سوگوارانه‌ی آسمان نگاه کن و بدان (که سرنوشتِ ما چنین است).

نکته ادبی: «جامه کبود» استعاره از آسمان است که به رنگ ماتم و عزا درآمده است.

در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان

به رنگ تیره و کبود آسمان نگاه کن و با ژرف‌اندیشی دریاب که این حالت، نشانه سوگواری است.

نکته ادبی: استعاره از آسمان به عنوان فردی که جامه سیاه (کبود) پوشیده است.

در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان

به رنگ تیره و کبود آسمان نگاه کن و با ژرف‌اندیشی دریاب که این حالت، نشانه سوگواری است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر بصیرت و مشاهده‌گری.

کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است

زیرا این گنبدِ گردان (آسمان) چیزی جز جایگاهِ اندوه و ماتم برای آدمیان نیست.

نکته ادبی: سراچه به معنای خانه کوچک؛ در اینجا به معنای دنیای فانی به کار رفته است.

کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است

زیرا این گنبدِ گردان (آسمان) چیزی جز جایگاهِ اندوه و ماتم برای آدمیان نیست.

نکته ادبی: واژه ماتم بیانگرِ ناپایداری و تلخیِ ایام است.

کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است

زیرا این گنبدِ گردان (آسمان) چیزی جز جایگاهِ اندوه و ماتم برای آدمیان نیست.

نکته ادبی: حرف «کاین» مخفف «که این» است.

کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است

زیرا این گنبدِ گردان (آسمان) چیزی جز جایگاهِ اندوه و ماتم برای آدمیان نیست.

نکته ادبی: چرخ به معنای فلک و روزگار است.

کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است

زیرا این گنبدِ گردان (آسمان) چیزی جز جایگاهِ اندوه و ماتم برای آدمیان نیست.

نکته ادبی: تأکید بر تقدیرِ محتوم انسان.

کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است

زیرا این گنبدِ گردان (آسمان) چیزی جز جایگاهِ اندوه و ماتم برای آدمیان نیست.

نکته ادبی: استفاده از ادات حصر «جز» برای محدود کردن معنای دنیا.

کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است

زیرا این گنبدِ گردان (آسمان) چیزی جز جایگاهِ اندوه و ماتم برای آدمیان نیست.

نکته ادبی: نیامده است به معنای این است که از ابتدا جز این نبوده است.

کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است

زیرا این گنبدِ گردان (آسمان) چیزی جز جایگاهِ اندوه و ماتم برای آدمیان نیست.

نکته ادبی: استفاده از فضای عاطفیِ حزن‌آلود.

کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است

زیرا این گنبدِ گردان (آسمان) چیزی جز جایگاهِ اندوه و ماتم برای آدمیان نیست.

نکته ادبی: ماتم در ادبیات کلاسیک نمادِ جدایی و مرگ است.

کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است

زیرا این گنبدِ گردان (آسمان) چیزی جز جایگاهِ اندوه و ماتم برای آدمیان نیست.

نکته ادبی: توصیف فضای انتزاعی جهان با واژگان ملموس.

کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است

زیرا این گنبدِ گردان (آسمان) چیزی جز جایگاهِ اندوه و ماتم برای آدمیان نیست.

نکته ادبی: تاکید بر ناامیدی شاعر از گردش روزگار.

کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است

زیرا این گنبدِ گردان (آسمان) چیزی جز جایگاهِ اندوه و ماتم برای آدمیان نیست.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومی برای القای بدبینی.

خاقانیا فریب جهان را مدار گوش خاقانیا فریب جهان را مدار گوش

ای خاقانی، به فریب‌ها و وعده‌های دروغین دنیا توجه مکن و گوش فرا مده.

نکته ادبی: خاقانی تخلص شاعر است که در اینجا برای خطاب به خود به کار رفته است.

خاقانیا فریب جهان را مدار گوش خاقانیا فریب جهان را مدار گوش

ای خاقانی، به فریب‌ها و وعده‌های دروغین دنیا توجه مکن و گوش فرا مده.

نکته ادبی: مدار گوش: کنایه از توجه نکردن و نشنیدن.

خاقانیا فریب جهان را مدار گوش خاقانیا فریب جهان را مدار گوش

ای خاقانی، به فریب‌ها و وعده‌های دروغین دنیا توجه مکن و گوش فرا مده.

نکته ادبی: تضاد میان فریب دنیا و حقیقت‌جویی شاعر.

خاقانیا فریب جهان را مدار گوش خاقانیا فریب جهان را مدار گوش

ای خاقانی، به فریب‌ها و وعده‌های دروغین دنیا توجه مکن و گوش فرا مده.

نکته ادبی: نصیحتِ خود که در سبک عراقی مرسوم است.

خاقانیا فریب جهان را مدار گوش خاقانیا فریب جهان را مدار گوش

ای خاقانی، به فریب‌ها و وعده‌های دروغین دنیا توجه مکن و گوش فرا مده.

نکته ادبی: جهان به عنوان موجودی فریبکار تصویر شده است.

خاقانیا فریب جهان را مدار گوش خاقانیا فریب جهان را مدار گوش

ای خاقانی، به فریب‌ها و وعده‌های دروغین دنیا توجه مکن و گوش فرا مده.

نکته ادبی: فریبِ جهان، استعاره از آرزوهای دنیوی است.

کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است

چرا که در این دنیا، حتی دو قاعده و اصلِ استوار از میان ده اصل، وجود ندارد.

نکته ادبی: ده/دو، کنایه از عدم وجود پایداری در امور دنیا.

کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است

چرا که در این دنیا، حتی دو قاعده و اصلِ استوار از میان ده اصل، وجود ندارد.

نکته ادبی: قاعده به معنای زیربنا و اساس است.

کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است

چرا که در این دنیا، حتی دو قاعده و اصلِ استوار از میان ده اصل، وجود ندارد.

نکته ادبی: محکم نبودن قواعد، استعاره از بی‌اعتباری عالم است.

کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است

چرا که در این دنیا، حتی دو قاعده و اصلِ استوار از میان ده اصل، وجود ندارد.

نکته ادبی: کورا (که او را) ضمیر مرجع به جهان است.

کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است

چرا که در این دنیا، حتی دو قاعده و اصلِ استوار از میان ده اصل، وجود ندارد.

نکته ادبی: ساختار جملات منفی در بیان بی‌اعتباری.

کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است

چرا که در این دنیا، حتی دو قاعده و اصلِ استوار از میان ده اصل، وجود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر عدم وجود ثبات.

کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است

چرا که در این دنیا، حتی دو قاعده و اصلِ استوار از میان ده اصل، وجود ندارد.

نکته ادبی: عدد ده در اینجا نمادِ کثرت و عدد دو نمادِ حداقلِ پایداری است.

کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است

چرا که در این دنیا، حتی دو قاعده و اصلِ استوار از میان ده اصل، وجود ندارد.

نکته ادبی: بیانِ ناامیدی از اصلاحِ احوالِ روزگار.

کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است

چرا که در این دنیا، حتی دو قاعده و اصلِ استوار از میان ده اصل، وجود ندارد.

نکته ادبی: استعاره از بی‌پایگیِ امور دنیوی.

کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است

چرا که در این دنیا، حتی دو قاعده و اصلِ استوار از میان ده اصل، وجود ندارد.

نکته ادبی: این تعبیر بازتاب‌دهنده دیدگاه زاهدانه شاعر است.

کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است

چرا که در این دنیا، حتی دو قاعده و اصلِ استوار از میان ده اصل، وجود ندارد.

نکته ادبی: عدم وجود ثبات در سنت‌های دنیوی.

کورا ز ده، دو قاعده محکم نیامده است

چرا که در این دنیا، حتی دو قاعده و اصلِ استوار از میان ده اصل، وجود ندارد.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تأکید بر ناامیدی از ثبات دنیا.