دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۹

خاقانی
کار عشق از وصل و هجران درگذشت کار عشق از وصل و هجران درگذشت
کار عشق از وصل و هجران درگذشت کار عشق از وصل و هجران درگذشت
کار عشق از وصل و هجران درگذشت کار عشق از وصل و هجران درگذشت
کار عشق از وصل و هجران درگذشت کار عشق از وصل و هجران درگذشت
کار عشق از وصل و هجران درگذشت کار عشق از وصل و هجران درگذشت
کار عشق از وصل و هجران درگذشت کار عشق از وصل و هجران درگذشت
کار عشق از وصل و هجران درگذشت درد ما از دست درمان درگذشت
درد ما از دست درمان درگذشت
درد ما از دست درمان درگذشت
درد ما از دست درمان درگذشت
درد ما از دست درمان درگذشت
درد ما از دست درمان درگذشت
درد ما از دست درمان درگذشت
درد ما از دست درمان درگذشت
درد ما از دست درمان درگذشت
درد ما از دست درمان درگذشت
درد ما از دست درمان درگذشت
درد ما از دست درمان درگذشت
درد ما از دست درمان درگذشت
کار، صعب آمد به همت برفزود کار، صعب آمد به همت برفزود
کار، صعب آمد به همت برفزود کار، صعب آمد به همت برفزود
کار، صعب آمد به همت برفزود کار، صعب آمد به همت برفزود
کار، صعب آمد به همت برفزود کار، صعب آمد به همت برفزود
کار، صعب آمد به همت برفزود کار، صعب آمد به همت برفزود
کار، صعب آمد به همت برفزود کار، صعب آمد به همت برفزود
کار، صعب آمد به همت برفزود گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت
گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت
گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت
گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت
گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت
گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت
گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت
گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت
گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت
گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت
گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت
گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت
گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت
در زمانه کار کار عشق توست در زمانه کار کار عشق توست
در زمانه کار کار عشق توست در زمانه کار کار عشق توست
در زمانه کار کار عشق توست در زمانه کار کار عشق توست
در زمانه کار کار عشق توست در زمانه کار کار عشق توست
در زمانه کار کار عشق توست در زمانه کار کار عشق توست
در زمانه کار کار عشق توست در زمانه کار کار عشق توست
در زمانه کار کار عشق توست از سر این کار نتوان درگذشت
از سر این کار نتوان درگذشت
از سر این کار نتوان درگذشت
از سر این کار نتوان درگذشت
از سر این کار نتوان درگذشت
از سر این کار نتوان درگذشت
از سر این کار نتوان درگذشت
از سر این کار نتوان درگذشت
از سر این کار نتوان درگذشت
از سر این کار نتوان درگذشت
از سر این کار نتوان درگذشت
از سر این کار نتوان درگذشت
از سر این کار نتوان درگذشت
کی رسم در تو که رخش وصل تو کی رسم در تو که رخش وصل تو
کی رسم در تو که رخش وصل تو کی رسم در تو که رخش وصل تو
کی رسم در تو که رخش وصل تو کی رسم در تو که رخش وصل تو
کی رسم در تو که رخش وصل تو کی رسم در تو که رخش وصل تو
کی رسم در تو که رخش وصل تو کی رسم در تو که رخش وصل تو
کی رسم در تو که رخش وصل تو کی رسم در تو که رخش وصل تو
کی رسم در تو که رخش وصل تو از زمانه بیست میدان درگذشت
از زمانه بیست میدان درگذشت
از زمانه بیست میدان درگذشت
از زمانه بیست میدان درگذشت
از زمانه بیست میدان درگذشت
از زمانه بیست میدان درگذشت
از زمانه بیست میدان درگذشت
از زمانه بیست میدان درگذشت
از زمانه بیست میدان درگذشت
از زمانه بیست میدان درگذشت
از زمانه بیست میدان درگذشت
از زمانه بیست میدان درگذشت
از زمانه بیست میدان درگذشت
فتنهٔ عشق تو پردازد جهان فتنهٔ عشق تو پردازد جهان
فتنهٔ عشق تو پردازد جهان فتنهٔ عشق تو پردازد جهان
فتنهٔ عشق تو پردازد جهان فتنهٔ عشق تو پردازد جهان
فتنهٔ عشق تو پردازد جهان فتنهٔ عشق تو پردازد جهان
فتنهٔ عشق تو پردازد جهان فتنهٔ عشق تو پردازد جهان
فتنهٔ عشق تو پردازد جهان فتنهٔ عشق تو پردازد جهان
فتنهٔ عشق تو پردازد جهان خاصه می داند که سلطان درگذشت
خاصه می داند که سلطان درگذشت
خاصه می داند که سلطان درگذشت
خاصه می داند که سلطان درگذشت
خاصه می داند که سلطان درگذشت
خاصه می داند که سلطان درگذشت
خاصه می داند که سلطان درگذشت
خاصه می داند که سلطان درگذشت
خاصه می داند که سلطان درگذشت
خاصه می داند که سلطان درگذشت
خاصه می داند که سلطان درگذشت
خاصه می داند که سلطان درگذشت
خاصه می داند که سلطان درگذشت
جوی خون دامان خاقانی گرفت جوی خون دامان خاقانی گرفت
جوی خون دامان خاقانی گرفت جوی خون دامان خاقانی گرفت
جوی خون دامان خاقانی گرفت جوی خون دامان خاقانی گرفت
جوی خون دامان خاقانی گرفت جوی خون دامان خاقانی گرفت
جوی خون دامان خاقانی گرفت جوی خون دامان خاقانی گرفت
جوی خون دامان خاقانی گرفت جوی خون دامان خاقانی گرفت
جوی خون دامان خاقانی گرفت دامنش چه، کز گریبان درگذشت
دامنش چه، کز گریبان درگذشت
دامنش چه، کز گریبان درگذشت
دامنش چه، کز گریبان درگذشت
دامنش چه، کز گریبان درگذشت
دامنش چه، کز گریبان درگذشت
دامنش چه، کز گریبان درگذشت
دامنش چه، کز گریبان درگذشت
دامنش چه، کز گریبان درگذشت
دامنش چه، کز گریبان درگذشت
دامنش چه، کز گریبان درگذشت
دامنش چه، کز گریبان درگذشت
دامنش چه، کز گریبان درگذشت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

کار عشق از وصل و هجران درگذشت کار عشق از وصل و هجران درگذشت

سرنوشت و حقیقتِ عشق، فراتر از آن است که در چارچوب‌های محدودِ وصال یا هجران بگنجد.

نکته ادبی: درگذشتن در اینجا به معنای عبور کردن از یک حد و مرز است.

کار عشق از وصل و هجران درگذشت کار عشق از وصل و هجران درگذشت

سرنوشت و حقیقتِ عشق، فراتر از آن است که در چارچوب‌های محدودِ وصال یا هجران بگنجد.

نکته ادبی: درگذشتن در اینجا به معنای عبور کردن از یک حد و مرز است.

کار عشق از وصل و هجران درگذشت کار عشق از وصل و هجران درگذشت

سرنوشت و حقیقتِ عشق، فراتر از آن است که در چارچوب‌های محدودِ وصال یا هجران بگنجد.

نکته ادبی: درگذشتن در اینجا به معنای عبور کردن از یک حد و مرز است.

کار عشق از وصل و هجران درگذشت کار عشق از وصل و هجران درگذشت

سرنوشت و حقیقتِ عشق، فراتر از آن است که در چارچوب‌های محدودِ وصال یا هجران بگنجد.

نکته ادبی: درگذشتن در اینجا به معنای عبور کردن از یک حد و مرز است.

کار عشق از وصل و هجران درگذشت کار عشق از وصل و هجران درگذشت

سرنوشت و حقیقتِ عشق، فراتر از آن است که در چارچوب‌های محدودِ وصال یا هجران بگنجد.

نکته ادبی: درگذشتن در اینجا به معنای عبور کردن از یک حد و مرز است.

کار عشق از وصل و هجران درگذشت کار عشق از وصل و هجران درگذشت

سرنوشت و حقیقتِ عشق، فراتر از آن است که در چارچوب‌های محدودِ وصال یا هجران بگنجد.

نکته ادبی: درگذشتن در اینجا به معنای عبور کردن از یک حد و مرز است.

کار عشق از وصل و هجران درگذشت درد ما از دست درمان درگذشت

کارِ عشق از وصل و هجران فراتر رفته و دردِ ما نیز از آنچنان عمقی برخوردار است که دیگر هیچ درمانِ ظاهری نمی‌تواند آن را تسکین دهد.

نکته ادبی: ترکیبِ 'درگذشتن از درمان' استعاره‌ای از لاعلاجیِ دردِ عشق در نگاهِ عارفانه است.

درد ما از دست درمان درگذشت

دردِ ما از آنچنان عمقی برخوردار است که دیگر هیچ دارو یا درمانِ ظاهری نمی‌تواند آن را آرام کند.

نکته ادبی: استفاده از واژه درد در معنای عرفانی، اشاره به اشتیاقِ سوزانِ روح دارد.

درد ما از دست درمان درگذشت

دردِ ما از آنچنان عمقی برخوردار است که دیگر هیچ دارو یا درمانِ ظاهری نمی‌تواند آن را آرام کند.

نکته ادبی: استفاده از واژه درد در معنای عرفانی، اشاره به اشتیاقِ سوزانِ روح دارد.

درد ما از دست درمان درگذشت

دردِ ما از آنچنان عمقی برخوردار است که دیگر هیچ دارو یا درمانِ ظاهری نمی‌تواند آن را آرام کند.

نکته ادبی: استفاده از واژه درد در معنای عرفانی، اشاره به اشتیاقِ سوزانِ روح دارد.

درد ما از دست درمان درگذشت

دردِ ما از آنچنان عمقی برخوردار است که دیگر هیچ دارو یا درمانِ ظاهری نمی‌تواند آن را آرام کند.

نکته ادبی: استفاده از واژه درد در معنای عرفانی، اشاره به اشتیاقِ سوزانِ روح دارد.

درد ما از دست درمان درگذشت

دردِ ما از آنچنان عمقی برخوردار است که دیگر هیچ دارو یا درمانِ ظاهری نمی‌تواند آن را آرام کند.

نکته ادبی: استفاده از واژه درد در معنای عرفانی، اشاره به اشتیاقِ سوزانِ روح دارد.

درد ما از دست درمان درگذشت

دردِ ما از آنچنان عمقی برخوردار است که دیگر هیچ دارو یا درمانِ ظاهری نمی‌تواند آن را آرام کند.

نکته ادبی: استفاده از واژه درد در معنای عرفانی، اشاره به اشتیاقِ سوزانِ روح دارد.

درد ما از دست درمان درگذشت

دردِ ما از آنچنان عمقی برخوردار است که دیگر هیچ دارو یا درمانِ ظاهری نمی‌تواند آن را آرام کند.

نکته ادبی: استفاده از واژه درد در معنای عرفانی، اشاره به اشتیاقِ سوزانِ روح دارد.

درد ما از دست درمان درگذشت

دردِ ما از آنچنان عمقی برخوردار است که دیگر هیچ دارو یا درمانِ ظاهری نمی‌تواند آن را آرام کند.

نکته ادبی: استفاده از واژه درد در معنای عرفانی، اشاره به اشتیاقِ سوزانِ روح دارد.

درد ما از دست درمان درگذشت

دردِ ما از آنچنان عمقی برخوردار است که دیگر هیچ دارو یا درمانِ ظاهری نمی‌تواند آن را آرام کند.

نکته ادبی: استفاده از واژه درد در معنای عرفانی، اشاره به اشتیاقِ سوزانِ روح دارد.

درد ما از دست درمان درگذشت

دردِ ما از آنچنان عمقی برخوردار است که دیگر هیچ دارو یا درمانِ ظاهری نمی‌تواند آن را آرام کند.

نکته ادبی: استفاده از واژه درد در معنای عرفانی، اشاره به اشتیاقِ سوزانِ روح دارد.

درد ما از دست درمان درگذشت

دردِ ما از آنچنان عمقی برخوردار است که دیگر هیچ دارو یا درمانِ ظاهری نمی‌تواند آن را آرام کند.

نکته ادبی: استفاده از واژه درد در معنای عرفانی، اشاره به اشتیاقِ سوزانِ روح دارد.

درد ما از دست درمان درگذشت

دردِ ما از آنچنان عمقی برخوردار است که دیگر هیچ دارو یا درمانِ ظاهری نمی‌تواند آن را آرام کند.

نکته ادبی: استفاده از واژه درد در معنای عرفانی، اشاره به اشتیاقِ سوزانِ روح دارد.

کار، صعب آمد به همت برفزود کار، صعب آمد به همت برفزود

هرچه کارِ عشق سخت‌تر و دشوارتر شد، همت و غیرتِ عاشق برای پیمودنِ آن نیز افزایش یافت.

نکته ادبی: صعب به معنای دشوار و برفزودن به معنای فزونی گرفتن است.

کار، صعب آمد به همت برفزود کار، صعب آمد به همت برفزود

هرچه کارِ عشق سخت‌تر و دشوارتر شد، همت و غیرتِ عاشق برای پیمودنِ آن نیز افزایش یافت.

نکته ادبی: صعب به معنای دشوار و برفزودن به معنای فزونی گرفتن است.

کار، صعب آمد به همت برفزود کار، صعب آمد به همت برفزود

هرچه کارِ عشق سخت‌تر و دشوارتر شد، همت و غیرتِ عاشق برای پیمودنِ آن نیز افزایش یافت.

نکته ادبی: صعب به معنای دشوار و برفزودن به معنای فزونی گرفتن است.

کار، صعب آمد به همت برفزود کار، صعب آمد به همت برفزود

هرچه کارِ عشق سخت‌تر و دشوارتر شد، همت و غیرتِ عاشق برای پیمودنِ آن نیز افزایش یافت.

نکته ادبی: صعب به معنای دشوار و برفزودن به معنای فزونی گرفتن است.

کار، صعب آمد به همت برفزود کار، صعب آمد به همت برفزود

هرچه کارِ عشق سخت‌تر و دشوارتر شد، همت و غیرتِ عاشق برای پیمودنِ آن نیز افزایش یافت.

نکته ادبی: صعب به معنای دشوار و برفزودن به معنای فزونی گرفتن است.

کار، صعب آمد به همت برفزود کار، صعب آمد به همت برفزود

هرچه کارِ عشق سخت‌تر و دشوارتر شد، همت و غیرتِ عاشق برای پیمودنِ آن نیز افزایش یافت.

نکته ادبی: صعب به معنای دشوار و برفزودن به معنای فزونی گرفتن است.

کار، صعب آمد به همت برفزود گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت

کار سخت شد و همت فزونی گرفت؛ تقدیر و حادثه همچون گویِ تندی که از چوگانِ بازیگر پیشی می‌گیرد، بسیار سریع روی داد.

نکته ادبی: تشبیه حادثه به گوی و چوگان برای نشان دادنِ سرعت و ناتوانی در مهارِ آن است.

گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت

حادثه و تقدیر همچون گویِ تندی که از چوگانِ بازیگر پیشی می‌گیرد، بسیار سریع و غیرمنتظره به سوی ما آمد.

نکته ادبی: گوی و چوگان نمادِ بازیِ تقدیر با انسان است.

گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت

حادثه و تقدیر همچون گویِ تندی که از چوگانِ بازیگر پیشی می‌گیرد، بسیار سریع و غیرمنتظره به سوی ما آمد.

نکته ادبی: گوی و چوگان نمادِ بازیِ تقدیر با انسان است.

گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت

حادثه و تقدیر همچون گویِ تندی که از چوگانِ بازیگر پیشی می‌گیرد، بسیار سریع و غیرمنتظره به سوی ما آمد.

نکته ادبی: گوی و چوگان نمادِ بازیِ تقدیر با انسان است.

گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت

حادثه و تقدیر همچون گویِ تندی که از چوگانِ بازیگر پیشی می‌گیرد، بسیار سریع و غیرمنتظره به سوی ما آمد.

نکته ادبی: گوی و چوگان نمادِ بازیِ تقدیر با انسان است.

گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت

حادثه و تقدیر همچون گویِ تندی که از چوگانِ بازیگر پیشی می‌گیرد، بسیار سریع و غیرمنتظره به سوی ما آمد.

نکته ادبی: گوی و چوگان نمادِ بازیِ تقدیر با انسان است.

گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت

حادثه و تقدیر همچون گویِ تندی که از چوگانِ بازیگر پیشی می‌گیرد، بسیار سریع و غیرمنتظره به سوی ما آمد.

نکته ادبی: گوی و چوگان نمادِ بازیِ تقدیر با انسان است.

گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت

حادثه و تقدیر همچون گویِ تندی که از چوگانِ بازیگر پیشی می‌گیرد، بسیار سریع و غیرمنتظره به سوی ما آمد.

نکته ادبی: گوی و چوگان نمادِ بازیِ تقدیر با انسان است.

گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت

حادثه و تقدیر همچون گویِ تندی که از چوگانِ بازیگر پیشی می‌گیرد، بسیار سریع و غیرمنتظره به سوی ما آمد.

نکته ادبی: گوی و چوگان نمادِ بازیِ تقدیر با انسان است.

گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت

حادثه و تقدیر همچون گویِ تندی که از چوگانِ بازیگر پیشی می‌گیرد، بسیار سریع و غیرمنتظره به سوی ما آمد.

نکته ادبی: گوی و چوگان نمادِ بازیِ تقدیر با انسان است.

گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت

حادثه و تقدیر همچون گویِ تندی که از چوگانِ بازیگر پیشی می‌گیرد، بسیار سریع و غیرمنتظره به سوی ما آمد.

نکته ادبی: گوی و چوگان نمادِ بازیِ تقدیر با انسان است.

گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت

حادثه و تقدیر همچون گویِ تندی که از چوگانِ بازیگر پیشی می‌گیرد، بسیار سریع و غیرمنتظره به سوی ما آمد.

نکته ادبی: گوی و چوگان نمادِ بازیِ تقدیر با انسان است.

گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت

حادثه و تقدیر همچون گویِ تندی که از چوگانِ بازیگر پیشی می‌گیرد، بسیار سریع و غیرمنتظره به سوی ما آمد.

نکته ادبی: گوی و چوگان نمادِ بازیِ تقدیر با انسان است.

در زمانه کار کار عشق توست در زمانه کار کار عشق توست

در این روزگار، تنها کارِ اصلی و شایسته که باید به آن پرداخت، عشقِ توست.

نکته ادبی: تکرار واژه 'کار' برای تأکید بر اصالتِ عشق به عنوان تنها مشغله‌ی ضروری است.

در زمانه کار کار عشق توست در زمانه کار کار عشق توست

در این روزگار، تنها کارِ اصلی و شایسته که باید به آن پرداخت، عشقِ توست.

نکته ادبی: تکرار واژه 'کار' برای تأکید بر اصالتِ عشق به عنوان تنها مشغله‌ی ضروری است.

در زمانه کار کار عشق توست در زمانه کار کار عشق توست

در این روزگار، تنها کارِ اصلی و شایسته که باید به آن پرداخت، عشقِ توست.

نکته ادبی: تکرار واژه 'کار' برای تأکید بر اصالتِ عشق به عنوان تنها مشغله‌ی ضروری است.

در زمانه کار کار عشق توست در زمانه کار کار عشق توست

در این روزگار، تنها کارِ اصلی و شایسته که باید به آن پرداخت، عشقِ توست.

نکته ادبی: تکرار واژه 'کار' برای تأکید بر اصالتِ عشق به عنوان تنها مشغله‌ی ضروری است.

در زمانه کار کار عشق توست در زمانه کار کار عشق توست

در این روزگار، تنها کارِ اصلی و شایسته که باید به آن پرداخت، عشقِ توست.

نکته ادبی: تکرار واژه 'کار' برای تأکید بر اصالتِ عشق به عنوان تنها مشغله‌ی ضروری است.

در زمانه کار کار عشق توست در زمانه کار کار عشق توست

در این روزگار، تنها کارِ اصلی و شایسته که باید به آن پرداخت، عشقِ توست.

نکته ادبی: تکرار واژه 'کار' برای تأکید بر اصالتِ عشق به عنوان تنها مشغله‌ی ضروری است.

در زمانه کار کار عشق توست از سر این کار نتوان درگذشت

در این روزگار، تنها کارِ حقیقی عشقِ توست و دیگر نمی‌توان از این مسیر و این تعهد روی برگرداند.

نکته ادبی: از سرِ کاری درگذشتن کنایه از رها کردن و صرف‌نظر کردن از آن است.

از سر این کار نتوان درگذشت

انسان نمی‌تواند از این مسیرِ مقدس و کارِ عشق، روی برگرداند یا آن را رها کند.

نکته ادبی: نتوان درگذشتن به معنایِ ناگزیری از ادامه دادنِ راه است.

از سر این کار نتوان درگذشت

انسان نمی‌تواند از این مسیرِ مقدس و کارِ عشق، روی برگرداند یا آن را رها کند.

نکته ادبی: نتوان درگذشتن به معنایِ ناگزیری از ادامه دادنِ راه است.

از سر این کار نتوان درگذشت

انسان نمی‌تواند از این مسیرِ مقدس و کارِ عشق، روی برگرداند یا آن را رها کند.

نکته ادبی: نتوان درگذشتن به معنایِ ناگزیری از ادامه دادنِ راه است.

از سر این کار نتوان درگذشت

انسان نمی‌تواند از این مسیرِ مقدس و کارِ عشق، روی برگرداند یا آن را رها کند.

نکته ادبی: نتوان درگذشتن به معنایِ ناگزیری از ادامه دادنِ راه است.

از سر این کار نتوان درگذشت

انسان نمی‌تواند از این مسیرِ مقدس و کارِ عشق، روی برگرداند یا آن را رها کند.

نکته ادبی: نتوان درگذشتن به معنایِ ناگزیری از ادامه دادنِ راه است.

از سر این کار نتوان درگذشت

از این ماجرای دشوار و این رنجی که پیش آمده، نمی‌توان به‌سادگی گذشت و آن را نادیده گرفت.

نکته ادبی: «درگذشتن از سرِ کاری» کنایه از گذشتن و چشم‌پوشی کردن است که در اینجا نفی شده است.

از سر این کار نتوان درگذشت

این ماجرای مهم و جانکاه به قدری بزرگ است که هرگز نمی‌توان آن را نادیده گرفت یا به راحتی از کنارش گذشت.

نکته ادبی: «از سر کاری گذشتن» کنایه از بی‌توجهی و رها کردن موضوع است.

از سر این کار نتوان درگذشت

این ماجرای مهم و جانکاه به قدری بزرگ است که هرگز نمی‌توان آن را نادیده گرفت یا به راحتی از کنارش گذشت.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر شدتِ غیرقابلِ‌فراموشیِ حادثه.

از سر این کار نتوان درگذشت

این ماجرای مهم و جانکاه به قدری بزرگ است که هرگز نمی‌توان آن را نادیده گرفت یا به راحتی از کنارش گذشت.

نکته ادبی: استفاده از فعل منفی «نتوان» برای بیانِ استیصالِ شاعر.

از سر این کار نتوان درگذشت

این ماجرای مهم و جانکاه به قدری بزرگ است که هرگز نمی‌توان آن را نادیده گرفت یا به راحتی از کنارش گذشت.

نکته ادبی: کاربرد ادبی «از سر» برای دلالت بر قصد و نیتِ فراموشی.

از سر این کار نتوان درگذشت

این ماجرای مهم و جانکاه به قدری بزرگ است که هرگز نمی‌توان آن را نادیده گرفت یا به راحتی از کنارش گذشت.

نکته ادبی: تداومِ ساختار دستوری در جهت تأکید بر قطعیتِ اندوه.

از سر این کار نتوان درگذشت

این ماجرای مهم و جانکاه به قدری بزرگ است که هرگز نمی‌توان آن را نادیده گرفت یا به راحتی از کنارش گذشت.

نکته ادبی: فعلِ «درگذشتن» در اینجا به معنایِ چشم‌پوشی کردن است.

از سر این کار نتوان درگذشت

این ماجرای مهم و جانکاه به قدری بزرگ است که هرگز نمی‌توان آن را نادیده گرفت یا به راحتی از کنارش گذشت.

نکته ادبی: تکرارِ مستمر جهت القای وسواس‌گونه‌یِ یک فکرِ غم‌بار.

کی رسم در تو که رخش وصل تو کی رسم در تو که رخش وصل تو

چه زمانی به تو خواهم رسید، به گونه‌ای که مرکبِ وصالِ تو مرا به سوی تو ببرد؟

نکته ادبی: «رخش» استعاره از وسیله‌ی نیل به مقصود یا مرکبِ راهوارِ عاشقی است.

کی رسم در تو که رخش وصل تو کی رسم در تو که رخش وصل تو

چه زمانی به تو خواهم رسید، به گونه‌ای که مرکبِ وصالِ تو مرا به سوی تو ببرد؟

نکته ادبی: استفاده از واژه «رخش» که یادآور اسبِ معروف رستم است، لحنی حماسی به غزلِ عاشقانه می‌دهد.

کی رسم در تو که رخش وصل تو کی رسم در تو که رخش وصل تو

چه زمانی به تو خواهم رسید، به گونه‌ای که مرکبِ وصالِ تو مرا به سوی تو ببرد؟

نکته ادبی: استفهامِ انکاری برای بیانِ دوریِ راهِ وصال.

کی رسم در تو که رخش وصل تو کی رسم در تو که رخش وصل تو

چه زمانی به تو خواهم رسید، به گونه‌ای که مرکبِ وصالِ تو مرا به سوی تو ببرد؟

نکته ادبی: «وصالِ تو» مضاف و مضاف‌الیه برای تبیینِ هدفِ نهایی شاعر.

کی رسم در تو که رخش وصل تو کی رسم در تو که رخش وصل تو

چه زمانی به تو خواهم رسید، به گونه‌ای که مرکبِ وصالِ تو مرا به سوی تو ببرد؟

نکته ادبی: کاربردِ فعل «رسم» برای بیانِ رسیدن به مقام یا مکانِ محبوب.

کی رسم در تو که رخش وصل تو کی رسم در تو که رخش وصل تو

چه زمانی به تو خواهم رسید، به گونه‌ای که مرکبِ وصالِ تو مرا به سوی تو ببرد؟

نکته ادبی: ساختارِ جملات نشان‌دهنده‌ی اشتیاقِ شدید و بی‌قراری است.

کی رسم در تو که رخش وصل تو از زمانه بیست میدان درگذشت

چه زمانی به وصال تو خواهم رسید؟ که بیست میدان از عمر و زمانه سپری شده است.

نکته ادبی: «میدان» استعاره از مراحلِ عمر یا مراحلِ طی‌شده در سلوک است.

از زمانه بیست میدان درگذشت

بیست مرحله یا میدان از عمر و زمانه سپری شده است.

نکته ادبی: بیست در اینجا می‌تواند به معنایِ عددِ کامل یا کنایه از مدتی طولانی باشد.

از زمانه بیست میدان درگذشت

بیست مرحله یا میدان از عمر و زمانه سپری شده است.

نکته ادبی: فعل «درگذشت» در اینجا به معنای سپری شدنِ زمان است.

از زمانه بیست میدان درگذشت

بیست مرحله یا میدان از عمر و زمانه سپری شده است.

نکته ادبی: اشاره به گذر سریعِ ایام که عاملِ اصلیِ ناامیدی است.

از زمانه بیست میدان درگذشت

بیست مرحله یا میدان از عمر و زمانه سپری شده است.

نکته ادبی: استعاره از میادینِ نبرد یا بازی‌های روزگار.

از زمانه بیست میدان درگذشت

بیست مرحله یا میدان از عمر و زمانه سپری شده است.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ سپری شدنِ فرصت‌ها.

از زمانه بیست میدان درگذشت

بیست مرحله یا میدان از عمر و زمانه سپری شده است.

نکته ادبی: تأکید بر پایان یافتنِ عمر در دوری از محبوب.

از زمانه بیست میدان درگذشت

بیست مرحله یا میدان از عمر و زمانه سپری شده است.

نکته ادبی: لحنِ حسرت‌بار نسبت به عمرِ رفته.

از زمانه بیست میدان درگذشت

بیست مرحله یا میدان از عمر و زمانه سپری شده است.

نکته ادبی: تک‌واژِ «زمانه» به معنای روزگار و گردشِ ایام.

از زمانه بیست میدان درگذشت

بیست مرحله یا میدان از عمر و زمانه سپری شده است.

نکته ادبی: استعمالِ واژگانِ ساده برای بیانِ اندوهی عمیق.

از زمانه بیست میدان درگذشت

بیست مرحله یا میدان از عمر و زمانه سپری شده است.

نکته ادبی: تأکید بر گذرِ مداومِ لحظه‌ها.

از زمانه بیست میدان درگذشت

بیست مرحله یا میدان از عمر و زمانه سپری شده است.

نکته ادبی: تکرارِ ساختارِ بیانی برای عمق‌بخشی به رنجِ شاعر.

از زمانه بیست میدان درگذشت

بیست مرحله یا میدان از عمر و زمانه سپری شده است.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌یِ خستگیِ روحیِ راوی از گذرِ ایام.

فتنهٔ عشق تو پردازد جهان فتنهٔ عشق تو پردازد جهان

آشوب و فتنه‌ی عشقِ تو چنان است که گویی جهان را از سکنه خالی می‌کند.

نکته ادبی: «پردازد» به معنای خالی کردن و ویران کردن است.

فتنهٔ عشق تو پردازد جهان فتنهٔ عشق تو پردازد جهان

آشوب و فتنه‌ی عشقِ تو چنان است که گویی جهان را از سکنه خالی می‌کند.

نکته ادبی: «فتنه» در اینجا به معنای آشوبِ بزرگ است که عشق پدید می‌آورد.

فتنهٔ عشق تو پردازد جهان فتنهٔ عشق تو پردازد جهان

آشوب و فتنه‌ی عشقِ تو چنان است که گویی جهان را از سکنه خالی می‌کند.

نکته ادبی: مبالغه در تأثیرِ عشقِ مخاطب بر جهان.

فتنهٔ عشق تو پردازد جهان فتنهٔ عشق تو پردازد جهان

آشوب و فتنه‌ی عشقِ تو چنان است که گویی جهان را از سکنه خالی می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر قدرتِ ویرانگرِ عشق.

فتنهٔ عشق تو پردازد جهان فتنهٔ عشق تو پردازد جهان

آشوب و فتنه‌ی عشقِ تو چنان است که گویی جهان را از سکنه خالی می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از عشق به عنوانِ یک نیرویِ کیهانی.

فتنهٔ عشق تو پردازد جهان فتنهٔ عشق تو پردازد جهان

آشوب و فتنه‌ی عشقِ تو چنان است که گویی جهان را از سکنه خالی می‌کند.

نکته ادبی: پیوندِ میانِ مفهومِ «جهان» و «فتنه».

فتنهٔ عشق تو پردازد جهان خاصه می داند که سلطان درگذشت

آشوبِ عشق تو جهان را فراگرفته، به‌ویژه که همگان می‌دانند سلطانِ جهان از دنیا رفته است.

نکته ادبی: «خاصه» به معنای «به‌ویژه» یا «مخصوصاً» است.

خاصه می داند که سلطان درگذشت

به‌ویژه که همگان آگاهند سلطانِ این سرزمین از دنیا رخت بربسته است.

نکته ادبی: «درگذشت» در اینجا به معنای وفات کردن است.

خاصه می داند که سلطان درگذشت

به‌ویژه که همگان آگاهند سلطانِ این سرزمین از دنیا رخت بربسته است.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به واقعه‌ی تاریخی (مرگِ سلطان).

خاصه می داند که سلطان درگذشت

به‌ویژه که همگان آگاهند سلطانِ این سرزمین از دنیا رخت بربسته است.

نکته ادبی: استفاده از سلطان به عنوان نمادِ نظمِ عالم.

خاصه می داند که سلطان درگذشت

به‌ویژه که همگان آگاهند سلطانِ این سرزمین از دنیا رخت بربسته است.

نکته ادبی: تأکید بر آگاهیِ همگانی از این مصیبت.

خاصه می داند که سلطان درگذشت

به‌ویژه که همگان آگاهند سلطانِ این سرزمین از دنیا رخت بربسته است.

نکته ادبی: فعلِ «می‌داند» دلالت بر شهرتِ این خبر دارد.

خاصه می داند که سلطان درگذشت

به‌ویژه که همگان آگاهند سلطانِ این سرزمین از دنیا رخت بربسته است.

نکته ادبی: ارتباطِ عمیقِ میانِ عشق و فوتِ سلطان.

خاصه می داند که سلطان درگذشت

به‌ویژه که همگان آگاهند سلطانِ این سرزمین از دنیا رخت بربسته است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر داغِ سنگینِ وارده.

خاصه می داند که سلطان درگذشت

به‌ویژه که همگان آگاهند سلطانِ این سرزمین از دنیا رخت بربسته است.

نکته ادبی: لحنِ بیانیِ حزن‌انگیز.

خاصه می داند که سلطان درگذشت

به‌ویژه که همگان آگاهند سلطانِ این سرزمین از دنیا رخت بربسته است.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ فقدانِ سلطان بر احوالِ شاعر.

خاصه می داند که سلطان درگذشت

به‌ویژه که همگان آگاهند سلطانِ این سرزمین از دنیا رخت بربسته است.

نکته ادبی: تأکید بر تغییرِ شرایط پس از مرگِ حاکم.

خاصه می داند که سلطان درگذشت

به‌ویژه که همگان آگاهند سلطانِ این سرزمین از دنیا رخت بربسته است.

نکته ادبی: کاربردِ لفظ سلطان برای بزرگداشتِ متوفی.

خاصه می داند که سلطان درگذشت

به‌ویژه که همگان آگاهند سلطانِ این سرزمین از دنیا رخت بربسته است.

نکته ادبی: خاتمه‌یِ بخشِ توصیفِ ماتم.

جوی خون دامان خاقانی گرفت جوی خون دامان خاقانی گرفت

چنان اندوهی شاعر را فراگرفت که گویی رودی از خون، دامنِ خاقانی را آلوده است.

نکته ادبی: «جوی خون» کنایه از گریه‌ی شدید و بی‌پایان است.

جوی خون دامان خاقانی گرفت جوی خون دامان خاقانی گرفت

چنان اندوهی شاعر را فراگرفت که گویی رودی از خون، دامنِ خاقانی را آلوده است.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر (خاقانی) در متنِ شعر.

جوی خون دامان خاقانی گرفت جوی خون دامان خاقانی گرفت

چنان اندوهی شاعر را فراگرفت که گویی رودی از خون، دامنِ خاقانی را آلوده است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ اغراق‌آمیز برای بیانِ حزنِ عمیق.

جوی خون دامان خاقانی گرفت جوی خون دامان خاقانی گرفت

چنان اندوهی شاعر را فراگرفت که گویی رودی از خون، دامنِ خاقانی را آلوده است.

نکته ادبی: «دامان» نمادِ ساحتِ وجودی و آبرو است.

جوی خون دامان خاقانی گرفت جوی خون دامان خاقانی گرفت

چنان اندوهی شاعر را فراگرفت که گویی رودی از خون، دامنِ خاقانی را آلوده است.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌یِ تأثیرِ مستقیمِ مصیبت بر روح و روانِ شاعر.

جوی خون دامان خاقانی گرفت جوی خون دامان خاقانی گرفت

اشک‌های من از شدت اندوه، به رودی از خون بدل شده و دامن لباس مرا کاملاً غرق در خون کرده است.

نکته ادبی: جوی خون استعاره از اشکِ کثیر و همراه با حزنِ عمیق است که رنگی سرخ به خود گرفته است.

جوی خون دامان خاقانی گرفت دامنش چه، کز گریبان درگذشت

رودی از خون دامن خاقانی را فرا گرفته است؛ تازه سخن از دامن نگو که این سیلِ اشک از آن هم فراتر رفته و به گریبانِ من رسیده است.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «دامنش چه» نوعی پرسش انکاری و تأکیدی برای نشان دادنِ عمقِ فاجعه و شدتِ اندوه است.

دامنش چه، کز گریبان درگذشت

سخن از دامنِ خیس من نگویید، چرا که این سیل اشک چنان سهمگین است که از آن مرز گذشته و به گریبان من رسیده است.

نکته ادبی: «درگذشتن» در اینجا به معنای فراتر رفتن از حد و حدودِ تعیین شده است.

دامنش چه، کز گریبان درگذشت

سخن از دامنِ خیس من نگویید، چرا که این سیل اشک چنان سهمگین است که از آن مرز گذشته و به گریبان من رسیده است.

نکته ادبی: تکرار این بیت در ساختار روایی، تأکید بر استمرار و شدتِ بی‌وقفه گریه است.

دامنش چه، کز گریبان درگذشت

سخن از دامنِ خیس من نگویید، چرا که این سیل اشک چنان سهمگین است که از آن مرز گذشته و به گریبان من رسیده است.

نکته ادبی: گریبان در ادبیات کلاسیک نمادِ بالاترین حدِ ممکن برای جاری شدن اشک بر لباس است.

دامنش چه، کز گریبان درگذشت

سخن از دامنِ خیس من نگویید، چرا که این سیل اشک چنان سهمگین است که از آن مرز گذشته و به گریبان من رسیده است.

نکته ادبی: تأکید بر عبور از دامن به گریبان، نشان‌دهنده تسخیرِ کاملِ وجود شاعر توسط اندوه است.

دامنش چه، کز گریبان درگذشت

سخن از دامنِ خیس من نگویید، چرا که این سیل اشک چنان سهمگین است که از آن مرز گذشته و به گریبان من رسیده است.

نکته ادبی: فعل «درگذشتن» اینجا به معنای عبورِ فیزیکی اشک از نقاط مختلف لباس است.

دامنش چه، کز گریبان درگذشت

سخن از دامنِ خیس من نگویید، چرا که این سیل اشک چنان سهمگین است که از آن مرز گذشته و به گریبان من رسیده است.

نکته ادبی: تمثیلِ طغیانِ اشک به رودی که از بستر خود خارج شده است.

دامنش چه، کز گریبان درگذشت

سخن از دامنِ خیس من نگویید، چرا که این سیل اشک چنان سهمگین است که از آن مرز گذشته و به گریبان من رسیده است.

نکته ادبی: ساختار نحویِ «دامنش چه» برای جلب توجه مخاطب به عمقِ بیشترِ فاجعه است.

دامنش چه، کز گریبان درگذشت

سخن از دامنِ خیس من نگویید، چرا که این سیل اشک چنان سهمگین است که از آن مرز گذشته و به گریبان من رسیده است.

نکته ادبی: تکرارِ این تصویر به صورتِ زنجیره‌ای، حسِ غرق شدن در دریای غم را القا می‌کند.

دامنش چه، کز گریبان درگذشت

سخن از دامنِ خیس من نگویید، چرا که این سیل اشک چنان سهمگین است که از آن مرز گذشته و به گریبان من رسیده است.

نکته ادبی: تکرارِ کلام، تداعی‌گرِ فریادهای درونی شاعر است.

دامنش چه، کز گریبان درگذشت

سخن از دامنِ خیس من نگویید، چرا که این سیل اشک چنان سهمگین است که از آن مرز گذشته و به گریبان من رسیده است.

نکته ادبی: گریبان در اینجا نمادی از مرکزِ کانونِ اندوه و محلِ جاری شدنِ اشک به سمتِ چهره است.

دامنش چه، کز گریبان درگذشت

سخن از دامنِ خیس من نگویید، چرا که این سیل اشک چنان سهمگین است که از آن مرز گذشته و به گریبان من رسیده است.

نکته ادبی: استفاده از حروف اضافه جهتِ حرکتِ اشک را از پایین به بالا نشان می‌دهد.

دامنش چه، کز گریبان درگذشت

سخن از دامنِ خیس من نگویید، چرا که این سیل اشک چنان سهمگین است که از آن مرز گذشته و به گریبان من رسیده است.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ این ابیات با تأکید بر فراتر رفتن از گریبان، اوجِ استیصالِ شاعر را نشان می‌دهد.