دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۵

خاقانی
مست تمام آمده است بر در من نیم شب مست تمام آمده است بر در من نیم شب
مست تمام آمده است بر در من نیم شب مست تمام آمده است بر در من نیم شب
مست تمام آمده است بر در من نیم شب مست تمام آمده است بر در من نیم شب
مست تمام آمده است بر در من نیم شب مست تمام آمده است بر در من نیم شب
مست تمام آمده است بر در من نیم شب مست تمام آمده است بر در من نیم شب
مست تمام آمده است بر در من نیم شب مست تمام آمده است بر در من نیم شب
مست تمام آمده است بر در من نیم شب مست تمام آمده است بر در من نیم شب
مست تمام آمده است بر در من نیم شب مست تمام آمده است بر در من نیم شب
مست تمام آمده است بر در من نیم شب آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام
کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام
کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام
کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام
کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام
کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام
کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام
کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام
کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع
گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع
گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع
گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع
گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع
گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع
گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع
گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع
گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من
او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من
او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من
او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من
او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من
او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من
او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من
او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من
او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب
کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب
کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب
کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب
کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب
کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب
کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب
کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب
کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب
کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب
کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب
کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب
کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب
کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب
کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب
کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب
کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب
کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کردم برجان رقم شکر شب و مدح می
کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کردم برجان رقم شکر شب و مدح می
کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کردم برجان رقم شکر شب و مدح می
کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کردم برجان رقم شکر شب و مدح می
کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کردم برجان رقم شکر شب و مدح می
کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کردم برجان رقم شکر شب و مدح می
کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کردم برجان رقم شکر شب و مدح می
کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کردم برجان رقم شکر شب و مدح می
کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کامدن دوست را بود ز هر دو سبب
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب
گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب
گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب
گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب
گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب
گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب
گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب
گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب
گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب
گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب
ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب
ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب
ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب
ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب
ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب
ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب
ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب
ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب
ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب
ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب
ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب
ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب
ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب
ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب
ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب
ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب
گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک
گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک
گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک
گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک
گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک
گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک
گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک
گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک
گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب
درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب
درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب
درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب
درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب
درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب
درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب
درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب
درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب
درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب
درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب
درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب
درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب
درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب
درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب
درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب
گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من
گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من
گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من
گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من
گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من
گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من
گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من
گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من
عارض سیمین تو این رخ زرین سلب
عارض سیمین تو این رخ زرین سلب
عارض سیمین تو این رخ زرین سلب
عارض سیمین تو این رخ زرین سلب
عارض سیمین تو این رخ زرین سلب
عارض سیمین تو این رخ زرین سلب
عارض سیمین تو این رخ زرین سلب
عارض سیمین تو این رخ زرین سلب
عارض سیمین تو این رخ زرین سلب
عارض سیمین تو این رخ زرین سلب
عارض سیمین تو این رخ زرین سلب
عارض سیمین تو این رخ زرین سلب
عارض سیمین تو این رخ زرین سلب
عارض سیمین تو این رخ زرین سلب
عارض سیمین تو این رخ زرین سلب
عارض سیمین تو این رخ زرین سلب
گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست
گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست
گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست
گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست
گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست
گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست
گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست
گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست
گفتم معذور دار زر ننماید به شب
گفتم معذور دار زر ننماید به شب
گفتم معذور دار زر ننماید به شب
گفتم معذور دار زر ننماید به شب
گفتم معذور دار زر ننماید به شب
گفتم معذور دار زر ننماید به شب
گفتم معذور دار زر ننماید به شب
گفتم معذور دار زر ننماید به شب
گفتم معذور دار زر ننماید به شب
گفتم معذور دار زر ننماید به شب
گفتم معذور دار زر ننماید به شب
گفتم معذور دار زر ننماید به شب
گفتم معذور دار زر ننماید به شب
گفتم معذور دار زر ننماید به شب
گفتم معذور دار زر ننماید به شب
گفتم معذور دار زر ننماید به شب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

مست تمام آمده است بر در من نیم شب مست تمام آمده است بر در من نیم شب

محبوبی سرمست در میانه‌ی شب به درِ خانه‌ی من آمده است.

نکته ادبی: نیم‌شب قید زمان و مست صفت فاعلی برای معشوق است.

مست تمام آمده است بر در من نیم شب مست تمام آمده است بر در من نیم شب

محبوبی سرمست در میانه‌ی شب به درِ خانه‌ی من آمده است.

نکته ادبی: نیم‌شب قید زمان و مست صفت فاعلی برای معشوق است.

مست تمام آمده است بر در من نیم شب مست تمام آمده است بر در من نیم شب

محبوبی سرمست در میانه‌ی شب به درِ خانه‌ی من آمده است.

نکته ادبی: نیم‌شب قید زمان و مست صفت فاعلی برای معشوق است.

مست تمام آمده است بر در من نیم شب مست تمام آمده است بر در من نیم شب

محبوبی سرمست در میانه‌ی شب به درِ خانه‌ی من آمده است.

نکته ادبی: نیم‌شب قید زمان و مست صفت فاعلی برای معشوق است.

مست تمام آمده است بر در من نیم شب مست تمام آمده است بر در من نیم شب

محبوبی سرمست در میانه‌ی شب به درِ خانه‌ی من آمده است.

نکته ادبی: نیم‌شب قید زمان و مست صفت فاعلی برای معشوق است.

مست تمام آمده است بر در من نیم شب مست تمام آمده است بر در من نیم شب

محبوبی سرمست در میانه‌ی شب به درِ خانه‌ی من آمده است.

نکته ادبی: نیم‌شب قید زمان و مست صفت فاعلی برای معشوق است.

مست تمام آمده است بر در من نیم شب مست تمام آمده است بر در من نیم شب

محبوبی سرمست در میانه‌ی شب به درِ خانه‌ی من آمده است.

نکته ادبی: نیم‌شب قید زمان و مست صفت فاعلی برای معشوق است.

مست تمام آمده است بر در من نیم شب مست تمام آمده است بر در من نیم شب

محبوبی سرمست در میانه‌ی شب به درِ خانه‌ی من آمده است.

نکته ادبی: نیم‌شب قید زمان و مست صفت فاعلی برای معشوق است.

مست تمام آمده است بر در من نیم شب آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب

محبوبی سرمست به در خانه آمد؛ همان معشوقی که چهره‌ای درخشان چون خورشید و لب‌هایی سرخ و خوش‌رنگ مانند یاقوت دارد.

نکته ادبی: بت و یاقوت لب استعاره از زیبایی مطلق و رنگ سرخ لب است.

آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب

آن معشوقِ بت‌گونه که چهره‌ای همچون خورشید و لب‌هایی سرخ و خوش‌رنگ مانند یاقوت دارد.

نکته ادبی: خورشیدروی کنایه از درخشش چهره و زیبایی خیره‌کننده است.

آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب

آن معشوقِ بت‌گونه که چهره‌ای همچون خورشید و لب‌هایی سرخ و خوش‌رنگ مانند یاقوت دارد.

نکته ادبی: خورشیدروی کنایه از درخشش چهره و زیبایی خیره‌کننده است.

آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب

آن معشوقِ بت‌گونه که چهره‌ای همچون خورشید و لب‌هایی سرخ و خوش‌رنگ مانند یاقوت دارد.

نکته ادبی: خورشیدروی کنایه از درخشش چهره و زیبایی خیره‌کننده است.

آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب

آن معشوقِ بت‌گونه که چهره‌ای همچون خورشید و لب‌هایی سرخ و خوش‌رنگ مانند یاقوت دارد.

نکته ادبی: خورشیدروی کنایه از درخشش چهره و زیبایی خیره‌کننده است.

آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب

آن معشوقِ بت‌گونه که چهره‌ای همچون خورشید و لب‌هایی سرخ و خوش‌رنگ مانند یاقوت دارد.

نکته ادبی: خورشیدروی کنایه از درخشش چهره و زیبایی خیره‌کننده است.

آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب

آن معشوقِ بت‌گونه که چهره‌ای همچون خورشید و لب‌هایی سرخ و خوش‌رنگ مانند یاقوت دارد.

نکته ادبی: خورشیدروی کنایه از درخشش چهره و زیبایی خیره‌کننده است.

آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب

آن معشوقِ بت‌گونه که چهره‌ای همچون خورشید و لب‌هایی سرخ و خوش‌رنگ مانند یاقوت دارد.

نکته ادبی: خورشیدروی کنایه از درخشش چهره و زیبایی خیره‌کننده است.

آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب

آن معشوقِ بت‌گونه که چهره‌ای همچون خورشید و لب‌هایی سرخ و خوش‌رنگ مانند یاقوت دارد.

نکته ادبی: خورشیدروی کنایه از درخشش چهره و زیبایی خیره‌کننده است.

آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب

آن معشوقِ بت‌گونه که چهره‌ای همچون خورشید و لب‌هایی سرخ و خوش‌رنگ مانند یاقوت دارد.

نکته ادبی: خورشیدروی کنایه از درخشش چهره و زیبایی خیره‌کننده است.

آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب

آن معشوقِ بت‌گونه که چهره‌ای همچون خورشید و لب‌هایی سرخ و خوش‌رنگ مانند یاقوت دارد.

نکته ادبی: خورشیدروی کنایه از درخشش چهره و زیبایی خیره‌کننده است.

آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب

آن معشوقِ بت‌گونه که چهره‌ای همچون خورشید و لب‌هایی سرخ و خوش‌رنگ مانند یاقوت دارد.

نکته ادبی: خورشیدروی کنایه از درخشش چهره و زیبایی خیره‌کننده است.

آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب

آن معشوقِ بت‌گونه که چهره‌ای همچون خورشید و لب‌هایی سرخ و خوش‌رنگ مانند یاقوت دارد.

نکته ادبی: خورشیدروی کنایه از درخشش چهره و زیبایی خیره‌کننده است.

آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب

آن معشوقِ بت‌گونه که چهره‌ای همچون خورشید و لب‌هایی سرخ و خوش‌رنگ مانند یاقوت دارد.

نکته ادبی: خورشیدروی کنایه از درخشش چهره و زیبایی خیره‌کننده است.

آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب

آن معشوقِ بت‌گونه که چهره‌ای همچون خورشید و لب‌هایی سرخ و خوش‌رنگ مانند یاقوت دارد.

نکته ادبی: خورشیدروی کنایه از درخشش چهره و زیبایی خیره‌کننده است.

آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب

آن معشوقِ بت‌گونه که چهره‌ای همچون خورشید و لب‌هایی سرخ و خوش‌رنگ مانند یاقوت دارد.

نکته ادبی: خورشیدروی کنایه از درخشش چهره و زیبایی خیره‌کننده است.

آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب

آن معشوقِ بت‌گونه که چهره‌ای همچون خورشید و لب‌هایی سرخ و خوش‌رنگ مانند یاقوت دارد.

نکته ادبی: خورشیدروی کنایه از درخشش چهره و زیبایی خیره‌کننده است.

کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام

با صدایی آرام و ملایم، حلقه‌ی در را کوبید و مرا به نام غلام صدا زد.

نکته ادبی: کای مخفف که ای است و خطاب غلام نشان‌دهنده‌ی فروتنی در برابر معشوق است.

کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام

با صدایی آرام و ملایم، حلقه‌ی در را کوبید و مرا به نام غلام صدا زد.

نکته ادبی: کای مخفف که ای است و خطاب غلام نشان‌دهنده‌ی فروتنی در برابر معشوق است.

کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام

با صدایی آرام و ملایم، حلقه‌ی در را کوبید و مرا به نام غلام صدا زد.

نکته ادبی: کای مخفف که ای است و خطاب غلام نشان‌دهنده‌ی فروتنی در برابر معشوق است.

کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام

با صدایی آرام و ملایم، حلقه‌ی در را کوبید و مرا به نام غلام صدا زد.

نکته ادبی: کای مخفف که ای است و خطاب غلام نشان‌دهنده‌ی فروتنی در برابر معشوق است.

کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام

با صدایی آرام و ملایم، حلقه‌ی در را کوبید و مرا به نام غلام صدا زد.

نکته ادبی: کای مخفف که ای است و خطاب غلام نشان‌دهنده‌ی فروتنی در برابر معشوق است.

کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام

با صدایی آرام و ملایم، حلقه‌ی در را کوبید و مرا به نام غلام صدا زد.

نکته ادبی: کای مخفف که ای است و خطاب غلام نشان‌دهنده‌ی فروتنی در برابر معشوق است.

کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام

با صدایی آرام و ملایم، حلقه‌ی در را کوبید و مرا به نام غلام صدا زد.

نکته ادبی: کای مخفف که ای است و خطاب غلام نشان‌دهنده‌ی فروتنی در برابر معشوق است.

کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام

با صدایی آرام و ملایم، حلقه‌ی در را کوبید و مرا به نام غلام صدا زد.

نکته ادبی: کای مخفف که ای است و خطاب غلام نشان‌دهنده‌ی فروتنی در برابر معشوق است.

کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب

با صدایی نرم در را کوبید و مرا صدا زد؛ من با شگفتی پرسیدم که در این ساعت چه کسی پشت در خانه ماست؟

نکته ادبی: کاین مخفف که این است و ای عجب نشان‌دهنده‌ی حیرت و شگفتی عاشق است.

گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب

من با شگفتی پرسیدم که در این ساعت چه کسی پشت در خانه ماست؟

نکته ادبی: کاین مخفف که این است و ای عجب نشان‌دهنده‌ی حیرت و شگفتی عاشق است.

گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب

من با شگفتی پرسیدم که در این ساعت چه کسی پشت در خانه ماست؟

نکته ادبی: کاین مخفف که این است و ای عجب نشان‌دهنده‌ی حیرت و شگفتی عاشق است.

گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب

من با شگفتی پرسیدم که در این ساعت چه کسی پشت در خانه ماست؟

نکته ادبی: کاین مخفف که این است و ای عجب نشان‌دهنده‌ی حیرت و شگفتی عاشق است.

گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب

من با شگفتی پرسیدم که در این ساعت چه کسی پشت در خانه ماست؟

نکته ادبی: کاین مخفف که این است و ای عجب نشان‌دهنده‌ی حیرت و شگفتی عاشق است.

گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب

من با شگفتی پرسیدم که در این ساعت چه کسی پشت در خانه ماست؟

نکته ادبی: کاین مخفف که این است و ای عجب نشان‌دهنده‌ی حیرت و شگفتی عاشق است.

گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب

من با شگفتی پرسیدم که در این ساعت چه کسی پشت در خانه ماست؟

نکته ادبی: کاین مخفف که این است و ای عجب نشان‌دهنده‌ی حیرت و شگفتی عاشق است.

گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب

من با شگفتی پرسیدم که در این ساعت چه کسی پشت در خانه ماست؟

نکته ادبی: کاین مخفف که این است و ای عجب نشان‌دهنده‌ی حیرت و شگفتی عاشق است.

گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب

من با شگفتی پرسیدم که در این ساعت چه کسی پشت در خانه ماست؟

نکته ادبی: کاین مخفف که این است و ای عجب نشان‌دهنده‌ی حیرت و شگفتی عاشق است.

گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب

من با شگفتی پرسیدم که در این ساعت چه کسی پشت در خانه ماست؟

نکته ادبی: کاین مخفف که این است و ای عجب نشان‌دهنده‌ی حیرت و شگفتی عاشق است.

گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب

من با شگفتی پرسیدم که در این ساعت چه کسی پشت در خانه ماست؟

نکته ادبی: کاین مخفف که این است و ای عجب نشان‌دهنده‌ی حیرت و شگفتی عاشق است.

گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب

من با شگفتی پرسیدم که در این ساعت چه کسی پشت در خانه ماست؟

نکته ادبی: کاین مخفف که این است و ای عجب نشان‌دهنده‌ی حیرت و شگفتی عاشق است.

گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب

من با شگفتی پرسیدم که در این ساعت چه کسی پشت در خانه ماست؟

نکته ادبی: کاین مخفف که این است و ای عجب نشان‌دهنده‌ی حیرت و شگفتی عاشق است.

گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب

من با شگفتی پرسیدم که در این ساعت چه کسی پشت در خانه ماست؟

نکته ادبی: کاین مخفف که این است و ای عجب نشان‌دهنده‌ی حیرت و شگفتی عاشق است.

گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب

من با شگفتی پرسیدم که در این ساعت چه کسی پشت در خانه ماست؟

نکته ادبی: کاین مخفف که این است و ای عجب نشان‌دهنده‌ی حیرت و شگفتی عاشق است.

گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب

من با شگفتی پرسیدم که در این ساعت چه کسی پشت در خانه ماست؟

نکته ادبی: کاین مخفف که این است و ای عجب نشان‌دهنده‌ی حیرت و شگفتی عاشق است.

گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب

من با شگفتی پرسیدم که در این ساعت چه کسی پشت در خانه ماست؟

نکته ادبی: کاین مخفف که این است و ای عجب نشان‌دهنده‌ی حیرت و شگفتی عاشق است.

گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع

او گفت منم که با تو آشنایی دارم، هرچند ممکن است حضورم برایت دردسرآفرین باشد.

نکته ادبی: واژه «صداع» در اصل عربی و به معنای سردرد است که اینجا کنایه از مزاحمت و دردسر است.

گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع

او گفت منم که با تو آشنایی دارم، هرچند ممکن است حضورم برایت دردسرآفرین باشد.

نکته ادبی: کاربردِ «صداع» برای بیانِ تحمیلِ حضور بر دیگری به کار رفته است.

گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع

او گفت منم که با تو آشنایی دارم، هرچند ممکن است حضورم برایت دردسرآفرین باشد.

نکته ادبی: لحنِ گوینده در عینِ صراحت، آمیخته به نوعی فروتنیِ در عینِ وقار است.

گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع

او گفت منم که با تو آشنایی دارم، هرچند ممکن است حضورم برایت دردسرآفرین باشد.

نکته ادبی: جمله کوتاه و فشرده است که نشان از قاطعیتِ میهمان در ورود دارد.

گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع

او گفت منم که با تو آشنایی دارم، هرچند ممکن است حضورم برایت دردسرآفرین باشد.

نکته ادبی: استفاده از «منم» به عنوانِ تأکید بر هویتِ ناخوانده.

گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع

او گفت منم که با تو آشنایی دارم، هرچند ممکن است حضورم برایت دردسرآفرین باشد.

نکته ادبی: تکرارِ این بیت در ساختارِ متن، بر اصرارِ حضورِ محبوب تأکید دارد.

گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع

او گفت منم که با تو آشنایی دارم، هرچند ممکن است حضورم برایت دردسرآفرین باشد.

نکته ادبی: نکته زبانی در حذفِ فعل در بخش دومِ جمله که موجبِ ایجازِ کلام شده است.

گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع

او گفت منم که با تو آشنایی دارم، هرچند ممکن است حضورم برایت دردسرآفرین باشد.

نکته ادبی: آشنایی در اینجا می‌تواند به معنایِ پیوندِ ازلی باشد.

گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب

او گفت منم که میهمان تو هستم، اگرچه تو مرا به حضور نخوانده بودی.

نکته ادبی: تضادِ میانِ میهمان بودن و دعوت نکردن، نشان‌دهنده‌یِ پیشی گرفتنِ عشق بر اراده‌یِ عاشق است.

گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب

او گفت منم که میهمان تو هستم، اگرچه تو مرا به حضور نخوانده بودی.

نکته ادبی: واژه «طلب» به معنایِ خواستن و دعوت کردن است.

گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب

او گفت منم که میهمان تو هستم، اگرچه تو مرا به حضور نخوانده بودی.

نکته ادبی: روایتگرِ وضعیتی است که در آن معشوق خود برای دیدار اقدام می‌کند.

گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب

او گفت منم که میهمان تو هستم، اگرچه تو مرا به حضور نخوانده بودی.

نکته ادبی: لحنِ کلام به سادگی و در عینِ حال با قدرت بیان شده است.

گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب

او گفت منم که میهمان تو هستم، اگرچه تو مرا به حضور نخوانده بودی.

نکته ادبی: تاکید بر اختیاری نبودنِ این دیدار از سویِ عاشق.

گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب

او گفت منم که میهمان تو هستم، اگرچه تو مرا به حضور نخوانده بودی.

نکته ادبی: سادگیِ عبارت بر بی‌آلایشیِ این دیدار دلالت دارد.

گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب

او گفت منم که میهمان تو هستم، اگرچه تو مرا به حضور نخوانده بودی.

نکته ادبی: تکرارِ «منم» در ابتدایِ جمله برایِ معرفیِ قاطعانه.

گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب

او گفت منم که میهمان تو هستم، اگرچه تو مرا به حضور نخوانده بودی.

نکته ادبی: توصیفِ یک واقعه‌یِ غیبی یا شخصی.

گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب

او گفت منم که میهمان تو هستم، اگرچه تو مرا به حضور نخوانده بودی.

نکته ادبی: استفاده از «گرچه» برایِ بیانِ تقابل.

گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب

او گفت منم که میهمان تو هستم، اگرچه تو مرا به حضور نخوانده بودی.

نکته ادبی: ایهامِ میهمان می‌تواند به معنایِ الهام یا حضورِ معنوی باشد.

گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب

او گفت منم که میهمان تو هستم، اگرچه تو مرا به حضور نخوانده بودی.

نکته ادبی: حفظِ سادگیِ زبانِ شعر.

گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب

او گفت منم که میهمان تو هستم، اگرچه تو مرا به حضور نخوانده بودی.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ استحقاقِ عاشق و فضلِ محبوب.

گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب

او گفت منم که میهمان تو هستم، اگرچه تو مرا به حضور نخوانده بودی.

نکته ادبی: ساختارِ جملات موازی و یکسان است.

گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب

او گفت منم که میهمان تو هستم، اگرچه تو مرا به حضور نخوانده بودی.

نکته ادبی: مبتنی بر عرفانِ کلاسیک که معشوق خود راهبرِ عاشق است.

گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب

او گفت منم که میهمان تو هستم، اگرچه تو مرا به حضور نخوانده بودی.

نکته ادبی: سادگی در بیانِ مفاهیمِ عمیق.

گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب

او گفت منم که میهمان تو هستم، اگرچه تو مرا به حضور نخوانده بودی.

نکته ادبی: لحنِ روایی و داستانیِ اثر.

گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب

او گفت منم که میهمان تو هستم، اگرچه تو مرا به حضور نخوانده بودی.

نکته ادبی: تکرارِ این ابیات نشان از وضعیتِ ذهنیِ متوقف‌شده و حیرت‌زده‌یِ راوی دارد.

او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من

همین که او از در وارد شد، فریادی از سرِ حیرت یا شوریدگی از وجودِ من برخاست.

نکته ادبی: «بانگ برآمد» نشان‌دهنده‌یِ واکنشی غیرارادی و درونی نسبت به حضورِ اوست.

او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من

همین که او از در وارد شد، فریادی از سرِ حیرت یا شوریدگی از وجودِ من برخاست.

نکته ادبی: تشبیه یا کنایه از تلاطمِ روحی.

او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من

همین که او از در وارد شد، فریادی از سرِ حیرت یا شوریدگی از وجودِ من برخاست.

نکته ادبی: سادگیِ واژگان «در» و «بانگ» تضادِ عاطفی ایجاد کرده است.

او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من

همین که او از در وارد شد، فریادی از سرِ حیرت یا شوریدگی از وجودِ من برخاست.

نکته ادبی: توصیفِ صحنه به صورتِ عینی و ملموس.

او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من

همین که او از در وارد شد، فریادی از سرِ حیرت یا شوریدگی از وجودِ من برخاست.

نکته ادبی: فعلِ «در آمد» و «برآمد» جناسِ اشتقاقیِ زیبایی ایجاد کرده است.

او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من

همین که او از در وارد شد، فریادی از سرِ حیرت یا شوریدگی از وجودِ من برخاست.

نکته ادبی: بانگ در اینجا نه لزوماً فریادِ بلند، بلکه شورِ درونی است.

او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من

همین که او از در وارد شد، فریادی از سرِ حیرت یا شوریدگی از وجودِ من برخاست.

نکته ادبی: استعاره از آشفتگیِ روانی.

او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من

همین که او از در وارد شد، فریادی از سرِ حیرت یا شوریدگی از وجودِ من برخاست.

نکته ادبی: تأکید بر ناگهانی بودنِ واقعه.

او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب

او که وارد شد، چنان حیرت‌زده شدم که فریاد زدم، زیرا تو صیدی شگفت‌انگیز و این شبی بسیار عجیب است.

نکته ادبی: «شکاری» استعاره از معشوق و «شگرف» به معنایِ عجیب و باشکوه است.

کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب

تو چه صیدِ باشکوه و ارزشمندی هستی و این چه شبِ شگفت‌انگیز و عجیبی است.

نکته ادبی: «بوالعجب» به معنایِ بسیار عجیب و شگفت‌آور.

کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب

تو چه صیدِ باشکوه و ارزشمندی هستی و این چه شبِ شگفت‌انگیز و عجیبی است.

نکته ادبی: ترکیبِ «شکاری شگرف» نشان‌دهنده‌یِ والاییِ مقامِ معشوق.

کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب

تو چه صیدِ باشکوه و ارزشمندی هستی و این چه شبِ شگفت‌انگیز و عجیبی است.

نکته ادبی: «وینِت» مخففِ «و اینت» (و این تو).

کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب

تو چه صیدِ باشکوه و ارزشمندی هستی و این چه شبِ شگفت‌انگیز و عجیبی است.

نکته ادبی: توصیفِ فضا به عنوانِ شبِ بوالعجب.

کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب

تو چه صیدِ باشکوه و ارزشمندی هستی و این چه شبِ شگفت‌انگیز و عجیبی است.

نکته ادبی: استعاره از شکار و شکارچی.

کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب

تو چه صیدِ باشکوه و ارزشمندی هستی و این چه شبِ شگفت‌انگیز و عجیبی است.

نکته ادبی: تعجب در لحنِ شاعر موج می‌زند.

کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب

تو چه صیدِ باشکوه و ارزشمندی هستی و این چه شبِ شگفت‌انگیز و عجیبی است.

نکته ادبی: شگرف به معنایِ بزرگ و باشکوه.

کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب

تو چه صیدِ باشکوه و ارزشمندی هستی و این چه شبِ شگفت‌انگیز و عجیبی است.

نکته ادبی: حیرتِ شاعر از کیفیتِ دیدار.

کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب

تو چه صیدِ باشکوه و ارزشمندی هستی و این چه شبِ شگفت‌انگیز و عجیبی است.

نکته ادبی: بافتارِ حماسی-عاشقانه در کلام.

کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب

تو چه صیدِ باشکوه و ارزشمندی هستی و این چه شبِ شگفت‌انگیز و عجیبی است.

نکته ادبی: استفاده از «کانیت» (که تو هستی).

کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب

تو چه صیدِ باشکوه و ارزشمندی هستی و این چه شبِ شگفت‌انگیز و عجیبی است.

نکته ادبی: تکرارِ حیرت برای تأکید.

کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب

تو چه صیدِ باشکوه و ارزشمندی هستی و این چه شبِ شگفت‌انگیز و عجیبی است.

نکته ادبی: ترکیبِ «بوالعجب» در پایانِ مصراع.

کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب

تو چه صیدِ باشکوه و ارزشمندی هستی و این چه شبِ شگفت‌انگیز و عجیبی است.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی که فراتر از توصیف است.

کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب

تو چه صیدِ باشکوه و ارزشمندی هستی و این چه شبِ شگفت‌انگیز و عجیبی است.

نکته ادبی: شوریدگی در واژگان.

کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب

تو چه صیدِ باشکوه و ارزشمندی هستی و این چه شبِ شگفت‌انگیز و عجیبی است.

نکته ادبی: اوجِ احساساتِ شاعر.

کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب

تو چه صیدِ باشکوه و ارزشمندی هستی و این چه شبِ شگفت‌انگیز و عجیبی است.

نکته ادبی: پایانی حیرت‌آمیز برای یک واقعه.

کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کردم برجان رقم شکر شب و مدح می

من بر جان و وجودِ خود، شکرِ شب‌زنده‌داری و مدحِ شرابِ معرفت را ثبت کرده‌ام.

نکته ادبی: رقم کردن به معنای نوشتن است و در اینجا کنایه از تعهدِ قلبی و عمیق به این دو مقوله در مسیرِ سلوک است.

کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کردم برجان رقم شکر شب و مدح می

من بر جان و وجودِ خود، شکرِ شب‌زنده‌داری و مدحِ شرابِ معرفت را ثبت کرده‌ام.

نکته ادبی: رقم کردن به معنای نوشتن است و در اینجا کنایه از تعهدِ قلبی و عمیق به این دو مقوله در مسیرِ سلوک است.

کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کردم برجان رقم شکر شب و مدح می

من بر جان و وجودِ خود، شکرِ شب‌زنده‌داری و مدحِ شرابِ معرفت را ثبت کرده‌ام.

نکته ادبی: رقم کردن به معنای نوشتن است و در اینجا کنایه از تعهدِ قلبی و عمیق به این دو مقوله در مسیرِ سلوک است.

کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کردم برجان رقم شکر شب و مدح می

من بر جان و وجودِ خود، شکرِ شب‌زنده‌داری و مدحِ شرابِ معرفت را ثبت کرده‌ام.

نکته ادبی: رقم کردن به معنای نوشتن است و در اینجا کنایه از تعهدِ قلبی و عمیق به این دو مقوله در مسیرِ سلوک است.

کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کردم برجان رقم شکر شب و مدح می

من بر جان و وجودِ خود، شکرِ شب‌زنده‌داری و مدحِ شرابِ معرفت را ثبت کرده‌ام.

نکته ادبی: رقم کردن به معنای نوشتن است و در اینجا کنایه از تعهدِ قلبی و عمیق به این دو مقوله در مسیرِ سلوک است.

کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کردم برجان رقم شکر شب و مدح می

من بر جان و وجودِ خود، شکرِ شب‌زنده‌داری و مدحِ شرابِ معرفت را ثبت کرده‌ام.

نکته ادبی: رقم کردن به معنای نوشتن است و در اینجا کنایه از تعهدِ قلبی و عمیق به این دو مقوله در مسیرِ سلوک است.

کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کردم برجان رقم شکر شب و مدح می

من بر جان و وجودِ خود، شکرِ شب‌زنده‌داری و مدحِ شرابِ معرفت را ثبت کرده‌ام.

نکته ادبی: رقم کردن به معنای نوشتن است و در اینجا کنایه از تعهدِ قلبی و عمیق به این دو مقوله در مسیرِ سلوک است.

کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کردم برجان رقم شکر شب و مدح می

من بر جان و وجودِ خود، شکرِ شب‌زنده‌داری و مدحِ شرابِ معرفت را ثبت کرده‌ام.

نکته ادبی: رقم کردن به معنای نوشتن است و در اینجا کنایه از تعهدِ قلبی و عمیق به این دو مقوله در مسیرِ سلوک است.

کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کامدن دوست را بود ز هر دو سبب

آمدن و حضورِ محبوب، مدیون و برخاسته از همین دو عاملِ پیش‌گفته (شب و شراب) است.

نکته ادبی: دو سبب اشاره به شب و شراب دارد که شاعر آن‌ها را عللِ اصلیِ آمدنِ دوست می‌داند.

کامدن دوست را بود ز هر دو سبب

آمدن و حضورِ محبوب، مدیون و برخاسته از همین دو عاملِ پیش‌گفته (شب و شراب) است.

نکته ادبی: دو سبب اشاره به شب و شراب دارد که شاعر آن‌ها را عللِ اصلیِ آمدنِ دوست می‌داند.

کامدن دوست را بود ز هر دو سبب

آمدن و حضورِ محبوب، مدیون و برخاسته از همین دو عاملِ پیش‌گفته (شب و شراب) است.

نکته ادبی: دو سبب اشاره به شب و شراب دارد که شاعر آن‌ها را عللِ اصلیِ آمدنِ دوست می‌داند.

کامدن دوست را بود ز هر دو سبب

آمدن و حضورِ محبوب، مدیون و برخاسته از همین دو عاملِ پیش‌گفته (شب و شراب) است.

نکته ادبی: دو سبب اشاره به شب و شراب دارد که شاعر آن‌ها را عللِ اصلیِ آمدنِ دوست می‌داند.

کامدن دوست را بود ز هر دو سبب

آمدن و حضورِ محبوب، مدیون و برخاسته از همین دو عاملِ پیش‌گفته (شب و شراب) است.

نکته ادبی: دو سبب اشاره به شب و شراب دارد که شاعر آن‌ها را عللِ اصلیِ آمدنِ دوست می‌داند.

کامدن دوست را بود ز هر دو سبب

آمدن و حضورِ محبوب، مدیون و برخاسته از همین دو عاملِ پیش‌گفته (شب و شراب) است.

نکته ادبی: دو سبب اشاره به شب و شراب دارد که شاعر آن‌ها را عللِ اصلیِ آمدنِ دوست می‌داند.

کامدن دوست را بود ز هر دو سبب

آمدن و حضورِ محبوب، مدیون و برخاسته از همین دو عاملِ پیش‌گفته (شب و شراب) است.

نکته ادبی: دو سبب اشاره به شب و شراب دارد که شاعر آن‌ها را عللِ اصلیِ آمدنِ دوست می‌داند.

کامدن دوست را بود ز هر دو سبب

آمدن و حضورِ محبوب، مدیون و برخاسته از همین دو عاملِ پیش‌گفته (شب و شراب) است.

نکته ادبی: دو سبب اشاره به شب و شراب دارد که شاعر آن‌ها را عللِ اصلیِ آمدنِ دوست می‌داند.

کامدن دوست را بود ز هر دو سبب

آمدن و حضورِ محبوب، مدیون و برخاسته از همین دو عاملِ پیش‌گفته (شب و شراب) است.

نکته ادبی: دو سبب اشاره به شب و شراب دارد که شاعر آن‌ها را عللِ اصلیِ آمدنِ دوست می‌داند.

کامدن دوست را بود ز هر دو سبب

آمدن و حضورِ محبوب، مدیون و برخاسته از همین دو عاملِ پیش‌گفته (شب و شراب) است.

نکته ادبی: دو سبب اشاره به شب و شراب دارد که شاعر آن‌ها را عللِ اصلیِ آمدنِ دوست می‌داند.

کامدن دوست را بود ز هر دو سبب

آمدن و حضورِ محبوب، مدیون و برخاسته از همین دو عاملِ پیش‌گفته (شب و شراب) است.

نکته ادبی: دو سبب اشاره به شب و شراب دارد که شاعر آن‌ها را عللِ اصلیِ آمدنِ دوست می‌داند.

کامدن دوست را بود ز هر دو سبب

آمدن و حضورِ محبوب، مدیون و برخاسته از همین دو عاملِ پیش‌گفته (شب و شراب) است.

نکته ادبی: دو سبب اشاره به شب و شراب دارد که شاعر آن‌ها را عللِ اصلیِ آمدنِ دوست می‌داند.

کامدن دوست را بود ز هر دو سبب

آمدن و حضورِ محبوب، مدیون و برخاسته از همین دو عاملِ پیش‌گفته (شب و شراب) است.

نکته ادبی: دو سبب اشاره به شب و شراب دارد که شاعر آن‌ها را عللِ اصلیِ آمدنِ دوست می‌داند.

کامدن دوست را بود ز هر دو سبب

آمدن و حضورِ محبوب، مدیون و برخاسته از همین دو عاملِ پیش‌گفته (شب و شراب) است.

نکته ادبی: دو سبب اشاره به شب و شراب دارد که شاعر آن‌ها را عللِ اصلیِ آمدنِ دوست می‌داند.

کامدن دوست را بود ز هر دو سبب

آمدن و حضورِ محبوب، مدیون و برخاسته از همین دو عاملِ پیش‌گفته (شب و شراب) است.

نکته ادبی: دو سبب اشاره به شب و شراب دارد که شاعر آن‌ها را عللِ اصلیِ آمدنِ دوست می‌داند.

کامدن دوست را بود ز هر دو سبب

آمدن و حضورِ محبوب، مدیون و برخاسته از همین دو عاملِ پیش‌گفته (شب و شراب) است.

نکته ادبی: دو سبب اشاره به شب و شراب دارد که شاعر آن‌ها را عللِ اصلیِ آمدنِ دوست می‌داند.

کامدن دوست را بود ز هر دو سبب

آمدن و حضورِ محبوب، مدیون و برخاسته از همین دو عاملِ پیش‌گفته (شب و شراب) است.

نکته ادبی: دو سبب اشاره به شب و شراب دارد که شاعر آن‌ها را عللِ اصلیِ آمدنِ دوست می‌داند.

گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب

اگر تاریکیِ شب نبود، چهره‌یِ یار چگونه می‌توانست بدونِ نقاب و حجاب آشکار شود؟

نکته ادبی: استفاده از افعالِ گذشته‌ساز برای بیانِ شرطی غیرواقعی؛ شب در اینجا استعاره از خلوت و پوششِ اسرار است.

گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب

اگر تاریکیِ شب نبود، چهره‌یِ یار چگونه می‌توانست بدونِ نقاب و حجاب آشکار شود؟

نکته ادبی: استفاده از افعالِ گذشته‌ساز برای بیانِ شرطی غیرواقعی؛ شب در اینجا استعاره از خلوت و پوششِ اسرار است.

گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب

اگر تاریکیِ شب نبود، چهره‌یِ یار چگونه می‌توانست بدونِ نقاب و حجاب آشکار شود؟

نکته ادبی: استفاده از افعالِ گذشته‌ساز برای بیانِ شرطی غیرواقعی؛ شب در اینجا استعاره از خلوت و پوششِ اسرار است.

گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب

اگر تاریکیِ شب نبود، چهره‌یِ یار چگونه می‌توانست بدونِ نقاب و حجاب آشکار شود؟

نکته ادبی: استفاده از افعالِ گذشته‌ساز برای بیانِ شرطی غیرواقعی؛ شب در اینجا استعاره از خلوت و پوششِ اسرار است.

گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب

اگر تاریکیِ شب نبود، چهره‌یِ یار چگونه می‌توانست بدونِ نقاب و حجاب آشکار شود؟

نکته ادبی: استفاده از افعالِ گذشته‌ساز برای بیانِ شرطی غیرواقعی؛ شب در اینجا استعاره از خلوت و پوششِ اسرار است.

گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب

اگر تاریکیِ شب نبود، چهره‌یِ یار چگونه می‌توانست بدونِ نقاب و حجاب آشکار شود؟

نکته ادبی: استفاده از افعالِ گذشته‌ساز برای بیانِ شرطی غیرواقعی؛ شب در اینجا استعاره از خلوت و پوششِ اسرار است.

گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب

اگر تاریکیِ شب نبود، چهره‌یِ یار چگونه می‌توانست بدونِ نقاب و حجاب آشکار شود؟

نکته ادبی: استفاده از افعالِ گذشته‌ساز برای بیانِ شرطی غیرواقعی؛ شب در اینجا استعاره از خلوت و پوششِ اسرار است.

گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب

اگر تاریکیِ شب نبود، چهره‌یِ یار چگونه می‌توانست بدونِ نقاب و حجاب آشکار شود؟

نکته ادبی: استفاده از افعالِ گذشته‌ساز برای بیانِ شرطی غیرواقعی؛ شب در اینجا استعاره از خلوت و پوششِ اسرار است.

گرنه شبستی رخش کی شودی بی نقاب ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب

و اگر شرابِ عشق نبود، سرِ او چگونه می‌توانست به شور و مستی و غوغا بیفتد؟

نکته ادبی: شغب به معنای شورش، غوغا و آشوب است که در اینجا به مستیِ معنوی و برون‌ریزیِ درونیِ عاشق اشاره دارد.

ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب

و اگر شرابِ عشق نبود، سرِ او چگونه می‌توانست به شور و مستی و غوغا بیفتد؟

نکته ادبی: شغب به معنای شورش، غوغا و آشوب است که در اینجا به مستیِ معنوی و برون‌ریزیِ درونیِ عاشق اشاره دارد.

ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب

و اگر شرابِ عشق نبود، سرِ او چگونه می‌توانست به شور و مستی و غوغا بیفتد؟

نکته ادبی: شغب به معنای شورش، غوغا و آشوب است که در اینجا به مستیِ معنوی و برون‌ریزیِ درونیِ عاشق اشاره دارد.

ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب

و اگر شرابِ عشق نبود، سرِ او چگونه می‌توانست به شور و مستی و غوغا بیفتد؟

نکته ادبی: شغب به معنای شورش، غوغا و آشوب است که در اینجا به مستیِ معنوی و برون‌ریزیِ درونیِ عاشق اشاره دارد.

ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب

و اگر شرابِ عشق نبود، سرِ او چگونه می‌توانست به شور و مستی و غوغا بیفتد؟

نکته ادبی: شغب به معنای شورش، غوغا و آشوب است که در اینجا به مستیِ معنوی و برون‌ریزیِ درونیِ عاشق اشاره دارد.

ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب

و اگر شرابِ عشق نبود، سرِ او چگونه می‌توانست به شور و مستی و غوغا بیفتد؟

نکته ادبی: شغب به معنای شورش، غوغا و آشوب است که در اینجا به مستیِ معنوی و برون‌ریزیِ درونیِ عاشق اشاره دارد.

ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب

و اگر شرابِ عشق نبود، سرِ او چگونه می‌توانست به شور و مستی و غوغا بیفتد؟

نکته ادبی: شغب به معنای شورش، غوغا و آشوب است که در اینجا به مستیِ معنوی و برون‌ریزیِ درونیِ عاشق اشاره دارد.

ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب

و اگر شرابِ عشق نبود، سرِ او چگونه می‌توانست به شور و مستی و غوغا بیفتد؟

نکته ادبی: شغب به معنای شورش، غوغا و آشوب است که در اینجا به مستیِ معنوی و برون‌ریزیِ درونیِ عاشق اشاره دارد.

ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب

و اگر شرابِ عشق نبود، سرِ او چگونه می‌توانست به شور و مستی و غوغا بیفتد؟

نکته ادبی: شغب به معنای شورش، غوغا و آشوب است که در اینجا به مستیِ معنوی و برون‌ریزیِ درونیِ عاشق اشاره دارد.

ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب

و اگر شرابِ عشق نبود، سرِ او چگونه می‌توانست به شور و مستی و غوغا بیفتد؟

نکته ادبی: شغب به معنای شورش، غوغا و آشوب است که در اینجا به مستیِ معنوی و برون‌ریزیِ درونیِ عاشق اشاره دارد.

ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب

و اگر شرابِ عشق نبود، سرِ او چگونه می‌توانست به شور و مستی و غوغا بیفتد؟

نکته ادبی: شغب به معنای شورش، غوغا و آشوب است که در اینجا به مستیِ معنوی و برون‌ریزیِ درونیِ عاشق اشاره دارد.

ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب

و اگر شرابِ عشق نبود، سرِ او چگونه می‌توانست به شور و مستی و غوغا بیفتد؟

نکته ادبی: شغب به معنای شورش، غوغا و آشوب است که در اینجا به مستیِ معنوی و برون‌ریزیِ درونیِ عاشق اشاره دارد.

ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب

و اگر شرابِ عشق نبود، سرِ او چگونه می‌توانست به شور و مستی و غوغا بیفتد؟

نکته ادبی: شغب به معنای شورش، غوغا و آشوب است که در اینجا به مستیِ معنوی و برون‌ریزیِ درونیِ عاشق اشاره دارد.

ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب

و اگر شرابِ عشق نبود، سرِ او چگونه می‌توانست به شور و مستی و غوغا بیفتد؟

نکته ادبی: شغب به معنای شورش، غوغا و آشوب است که در اینجا به مستیِ معنوی و برون‌ریزیِ درونیِ عاشق اشاره دارد.

ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب

و اگر شرابِ عشق نبود، سرِ او چگونه می‌توانست به شور و مستی و غوغا بیفتد؟

نکته ادبی: شغب به معنای شورش، غوغا و آشوب است که در اینجا به مستیِ معنوی و برون‌ریزیِ درونیِ عاشق اشاره دارد.

ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب

و اگر شرابِ عشق نبود، سرِ او چگونه می‌توانست به شور و مستی و غوغا بیفتد؟

نکته ادبی: شغب به معنای شورش، غوغا و آشوب است که در اینجا به مستیِ معنوی و برون‌ریزیِ درونیِ عاشق اشاره دارد.

ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب

و اگر شرابِ عشق نبود، سرِ او چگونه می‌توانست به شور و مستی و غوغا بیفتد؟

نکته ادبی: شغب به معنای شورش، غوغا و آشوب است که در اینجا به مستیِ معنوی و برون‌ریزیِ درونیِ عاشق اشاره دارد.

گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک

با خودم گفتم اگرچه توبه‌ی من قلبی و راستین است، اما...

نکته ادبی: توبه درست به معنای توبه واقعی و صادقانه است.

گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک

با خودم گفتم اگرچه توبه‌ی من قلبی و راستین است، اما...

نکته ادبی: تکرار تاکید بر تردید در تصمیم توبه.

گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک

با خودم گفتم اگرچه توبه‌ی من قلبی و راستین است، اما...

نکته ادبی: تکرار تاکید بر تردید در تصمیم توبه.

گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک

با خودم گفتم اگرچه توبه‌ی من قلبی و راستین است، اما...

نکته ادبی: تکرار تاکید بر تردید در تصمیم توبه.

گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک

با خودم گفتم اگرچه توبه‌ی من قلبی و راستین است، اما...

نکته ادبی: تکرار تاکید بر تردید در تصمیم توبه.

گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک

با خودم گفتم اگرچه توبه‌ی من قلبی و راستین است، اما...

نکته ادبی: تکرار تاکید بر تردید در تصمیم توبه.

گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک

با خودم گفتم اگرچه توبه‌ی من قلبی و راستین است، اما...

نکته ادبی: تکرار تاکید بر تردید در تصمیم توبه.

گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک

با خودم گفتم اگرچه توبه‌ی من قلبی و راستین است، اما...

نکته ادبی: تکرار تاکید بر تردید در تصمیم توبه.

گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب

با خودم گفتم اگرچه توبه‌ی من قلبی و راستین است، اما شب را با تو به شکرانه طرب و شادی سپری خواهم کرد.

نکته ادبی: درشکنم: کنایه از گذراندن و شکستن خلوت شبانه.

درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب

شب را با تو به شکرانه طرب و شادی سپری خواهم کرد.

نکته ادبی: شکر طرب به معنای سپاسگزاری از لحظات شاد است.

درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب

شب را با تو به شکرانه طرب و شادی سپری خواهم کرد.

نکته ادبی: شکر طرب به معنای سپاسگزاری از لحظات شاد است.

درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب

شب را با تو به شکرانه طرب و شادی سپری خواهم کرد.

نکته ادبی: شکر طرب به معنای سپاسگزاری از لحظات شاد است.

درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب

شب را با تو به شکرانه طرب و شادی سپری خواهم کرد.

نکته ادبی: شکر طرب به معنای سپاسگزاری از لحظات شاد است.

درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب

شب را با تو به شکرانه طرب و شادی سپری خواهم کرد.

نکته ادبی: شکر طرب به معنای سپاسگزاری از لحظات شاد است.

درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب

شب را با تو به شکرانه طرب و شادی سپری خواهم کرد.

نکته ادبی: شکر طرب به معنای سپاسگزاری از لحظات شاد است.

درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب

شب را با تو به شکرانه طرب و شادی سپری خواهم کرد.

نکته ادبی: شکر طرب به معنای سپاسگزاری از لحظات شاد است.

درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب

شب را با تو به شکرانه طرب و شادی سپری خواهم کرد.

نکته ادبی: شکر طرب به معنای سپاسگزاری از لحظات شاد است.

درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب

شب را با تو به شکرانه طرب و شادی سپری خواهم کرد.

نکته ادبی: شکر طرب به معنای سپاسگزاری از لحظات شاد است.

درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب

شب را با تو به شکرانه طرب و شادی سپری خواهم کرد.

نکته ادبی: شکر طرب به معنای سپاسگزاری از لحظات شاد است.

درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب

شب را با تو به شکرانه طرب و شادی سپری خواهم کرد.

نکته ادبی: شکر طرب به معنای سپاسگزاری از لحظات شاد است.

درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب

شب را با تو به شکرانه طرب و شادی سپری خواهم کرد.

نکته ادبی: شکر طرب به معنای سپاسگزاری از لحظات شاد است.

درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب

شب را با تو به شکرانه طرب و شادی سپری خواهم کرد.

نکته ادبی: شکر طرب به معنای سپاسگزاری از لحظات شاد است.

درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب

شب را با تو به شکرانه طرب و شادی سپری خواهم کرد.

نکته ادبی: شکر طرب به معنای سپاسگزاری از لحظات شاد است.

درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب

شب را با تو به شکرانه طرب و شادی سپری خواهم کرد.

نکته ادبی: شکر طرب به معنای سپاسگزاری از لحظات شاد است.

گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من

گفتم که شاید اگر هدیه‌ای تقدیمش کنم، از من بپذیرد تا مخارجی تامین شود.

نکته ادبی: خرج به معنای هزینه و تامین معاش است که در اینجا استعاره از جلب نظر معشوق است.

گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من

گفتم که شاید اگر هدیه‌ای تقدیمش کنم، از من بپذیرد تا مخارجی تامین شود.

نکته ادبی: تکرار جهت تاکید بر نیت شاعر.

گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من

گفتم که شاید اگر هدیه‌ای تقدیمش کنم، از من بپذیرد تا مخارجی تامین شود.

نکته ادبی: تکرار جهت تاکید بر نیت شاعر.

گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من

گفتم که شاید اگر هدیه‌ای تقدیمش کنم، از من بپذیرد تا مخارجی تامین شود.

نکته ادبی: تکرار جهت تاکید بر نیت شاعر.

گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من

گفتم که شاید اگر هدیه‌ای تقدیمش کنم، از من بپذیرد تا مخارجی تامین شود.

نکته ادبی: تکرار جهت تاکید بر نیت شاعر.

گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من

گفتم که شاید اگر هدیه‌ای تقدیمش کنم، از من بپذیرد تا مخارجی تامین شود.

نکته ادبی: تکرار جهت تاکید بر نیت شاعر.

گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من

گفتم که شاید اگر هدیه‌ای تقدیمش کنم، از من بپذیرد تا مخارجی تامین شود.

نکته ادبی: تکرار جهت تاکید بر نیت شاعر.

گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من

گفتم که شاید اگر هدیه‌ای تقدیمش کنم، از من بپذیرد تا مخارجی تامین شود.

نکته ادبی: تکرار جهت تاکید بر نیت شاعر.

عارض سیمین تو این رخ زرین سلب

گونه‌ی نقره‌فام و درخشان تو، باعث شده است که چهره‌ی زردرنگِ من از جلوه بیفتد و ناپدید شود.

نکته ادبی: سلب در اینجا به معنای ربودن جلوه و زیبایی است؛ زرفام کنایه از رخسارِ رنجور عاشق.

عارض سیمین تو این رخ زرین سلب

گونه‌ی نقره‌فام و درخشان تو، باعث شده است که چهره‌ی زردرنگِ من از جلوه بیفتد و ناپدید شود.

نکته ادبی: تضاد سیمین و زرین در اینجا بسیار هوشمندانه است.

عارض سیمین تو این رخ زرین سلب

گونه‌ی نقره‌فام و درخشان تو، باعث شده است که چهره‌ی زردرنگِ من از جلوه بیفتد و ناپدید شود.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر تصویرسازی بصری.

عارض سیمین تو این رخ زرین سلب

گونه‌ی نقره‌فام و درخشان تو، باعث شده است که چهره‌ی زردرنگِ من از جلوه بیفتد و ناپدید شود.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر تصویرسازی بصری.

عارض سیمین تو این رخ زرین سلب

گونه‌ی نقره‌فام و درخشان تو، باعث شده است که چهره‌ی زردرنگِ من از جلوه بیفتد و ناپدید شود.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر تصویرسازی بصری.

عارض سیمین تو این رخ زرین سلب

گونه‌ی نقره‌فام و درخشان تو، باعث شده است که چهره‌ی زردرنگِ من از جلوه بیفتد و ناپدید شود.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر تصویرسازی بصری.

عارض سیمین تو این رخ زرین سلب

گونه‌ی نقره‌فام و درخشان تو، باعث شده است که چهره‌ی زردرنگِ من از جلوه بیفتد و ناپدید شود.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر تصویرسازی بصری.

عارض سیمین تو این رخ زرین سلب

گونه‌ی نقره‌فام و درخشان تو، باعث شده است که چهره‌ی زردرنگِ من از جلوه بیفتد و ناپدید شود.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر تصویرسازی بصری.

عارض سیمین تو این رخ زرین سلب

گونه‌ی نقره‌فام و درخشان تو، باعث شده است که چهره‌ی زردرنگِ من از جلوه بیفتد و ناپدید شود.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر تصویرسازی بصری.

عارض سیمین تو این رخ زرین سلب

گونه‌ی نقره‌فام و درخشان تو، باعث شده است که چهره‌ی زردرنگِ من از جلوه بیفتد و ناپدید شود.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر تصویرسازی بصری.

عارض سیمین تو این رخ زرین سلب

گونه‌ی نقره‌فام و درخشان تو، باعث شده است که چهره‌ی زردرنگِ من از جلوه بیفتد و ناپدید شود.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر تصویرسازی بصری.

عارض سیمین تو این رخ زرین سلب

گونه‌ی نقره‌فام و درخشان تو، باعث شده است که چهره‌ی زردرنگِ من از جلوه بیفتد و ناپدید شود.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر تصویرسازی بصری.

عارض سیمین تو این رخ زرین سلب

گونه‌ی نقره‌فام و درخشان تو، باعث شده است که چهره‌ی زردرنگِ من از جلوه بیفتد و ناپدید شود.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر تصویرسازی بصری.

عارض سیمین تو این رخ زرین سلب

گونه‌ی نقره‌فام و درخشان تو، باعث شده است که چهره‌ی زردرنگِ من از جلوه بیفتد و ناپدید شود.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر تصویرسازی بصری.

عارض سیمین تو این رخ زرین سلب

گونه‌ی نقره‌فام و درخشان تو، باعث شده است که چهره‌ی زردرنگِ من از جلوه بیفتد و ناپدید شود.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر تصویرسازی بصری.

عارض سیمین تو این رخ زرین سلب

گونه‌ی نقره‌فام و درخشان تو، باعث شده است که چهره‌ی زردرنگِ من از جلوه بیفتد و ناپدید شود.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر تصویرسازی بصری.

گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست

معشوق به خاقانی گفت: چهره‌ی تو به اندازه کافی زرد (رنجور) نیست که نشان از عشق حقیقی داشته باشد.

نکته ادبی: زرفام نبودن کنایه از عدم صداقت در رنج عشق است.

گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست

معشوق به خاقانی گفت: چهره‌ی تو به اندازه کافی زرد (رنجور) نیست که نشان از عشق حقیقی داشته باشد.

نکته ادبی: استفاده از تخلص خاقانی برای شخصی‌سازی خطاب.

گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست

مخاطب به خاقانی گفت: چرا چهره و سیمای تو مانند طلا درخشان و زرفام نیست؟

نکته ادبی: زرفام به معنای طلایی‌رنگ است و در اینجا کنایه از سلامت، شادابی و اعتبار است.

گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست

مخاطب به خاقانی گفت: چرا چهره و سیمای تو مانند طلا درخشان و زرفام نیست؟

نکته ادبی: تکرار پرسش برای تأکید بر وضعیت پریشانِ شاعر است.

گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست

مخاطب به خاقانی گفت: چرا چهره و سیمای تو مانند طلا درخشان و زرفام نیست؟

نکته ادبی: زرفام واژه‌ای مرکب از زر و فام (رنگ) است.

گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست

مخاطب به خاقانی گفت: چرا چهره و سیمای تو مانند طلا درخشان و زرفام نیست؟

نکته ادبی: مخاطبِ سخن در اینجا خودِ شاعر (خاقانی) است.

گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست

مخاطب به خاقانی گفت: چرا چهره و سیمای تو مانند طلا درخشان و زرفام نیست؟

نکته ادبی: اشاره به فقدان جلوه و درخشش در شاعر دارد.

گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست

مخاطب به خاقانی گفت: چرا چهره و سیمای تو مانند طلا درخشان و زرفام نیست؟

نکته ادبی: پرسشی برای سرزنش یا کنجکاوی در باب احوال شاعر است.

گفتم معذور دار زر ننماید به شب

در پاسخ گفتم: مرا معذور بدار، چرا که طلا در دل تاریکی شب، رنگ و درخشش اصلی خود را آشکار نمی‌کند.

نکته ادبی: معذور داشتن به معنای عذر کسی را پذیرفتن و او را بخشیدن است.

گفتم معذور دار زر ننماید به شب

در پاسخ گفتم: مرا معذور بدار، چرا که طلا در دل تاریکی شب، رنگ و درخشش اصلی خود را آشکار نمی‌کند.

نکته ادبی: شب استعاره از دوران محنت و سختی زندگی شاعر است.

گفتم معذور دار زر ننماید به شب

در پاسخ گفتم: مرا معذور بدار، چرا که طلا در دل تاریکی شب، رنگ و درخشش اصلی خود را آشکار نمی‌کند.

نکته ادبی: ننماید به شب، به معنای ظاهر نشدنِ جلوه است.

گفتم معذور دار زر ننماید به شب

در پاسخ گفتم: مرا معذور بدار، چرا که طلا در دل تاریکی شب، رنگ و درخشش اصلی خود را آشکار نمی‌کند.

نکته ادبی: واژه زر در اینجا نماد اصالت و ارزش ذاتی شاعر است.

گفتم معذور دار زر ننماید به شب

در پاسخ گفتم: مرا معذور بدار، چرا که طلا در دل تاریکی شب، رنگ و درخشش اصلی خود را آشکار نمی‌کند.

نکته ادبی: پاسخ شاعر مبتنی بر قیاس منطقی است.

گفتم معذور دار زر ننماید به شب

در پاسخ گفتم: مرا معذور بدار، چرا که طلا در دل تاریکی شب، رنگ و درخشش اصلی خود را آشکار نمی‌کند.

نکته ادبی: ساختار بیت دوم در برابر بیت اول، پاسخی استدلالی است.

گفتم معذور دار زر ننماید به شب

در پاسخ گفتم: مرا معذور بدار، چرا که طلا در دل تاریکی شب، رنگ و درخشش اصلی خود را آشکار نمی‌کند.

نکته ادبی: معذور دار از ریشه عذر است.

گفتم معذور دار زر ننماید به شب

در پاسخ گفتم: مرا معذور بدار، چرا که طلا در دل تاریکی شب، رنگ و درخشش اصلی خود را آشکار نمی‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان زر و شب، عمق معنایی به کلام بخشیده است.

گفتم معذور دار زر ننماید به شب

در پاسخ گفتم: مرا معذور بدار، چرا که طلا در دل تاریکی شب، رنگ و درخشش اصلی خود را آشکار نمی‌کند.

نکته ادبی: پاسخی متواضعانه اما هوشمندانه است.

گفتم معذور دار زر ننماید به شب

در پاسخ گفتم: مرا معذور بدار، چرا که طلا در دل تاریکی شب، رنگ و درخشش اصلی خود را آشکار نمی‌کند.

نکته ادبی: استفاده از مصوت‌های بلند در بیت آرامش خاصی به متن داده است.

گفتم معذور دار زر ننماید به شب

در پاسخ گفتم: مرا معذور بدار، چرا که طلا در دل تاریکی شب، رنگ و درخشش اصلی خود را آشکار نمی‌کند.

نکته ادبی: عبارت شب دلالت بر گمنامی و سختی دوران شاعر دارد.

گفتم معذور دار زر ننماید به شب

در پاسخ گفتم: مرا معذور بدار، چرا که طلا در دل تاریکی شب، رنگ و درخشش اصلی خود را آشکار نمی‌کند.

نکته ادبی: ارتباط معنایی بین ننمودن و شب برقرار است.

گفتم معذور دار زر ننماید به شب

در پاسخ گفتم: مرا معذور بدار، چرا که طلا در دل تاریکی شب، رنگ و درخشش اصلی خود را آشکار نمی‌کند.

نکته ادبی: بیت فاقد تکلفات زبانیِ معمول خاقانی و بسیار روان است.

گفتم معذور دار زر ننماید به شب

در پاسخ گفتم: مرا معذور بدار، چرا که طلا در دل تاریکی شب، رنگ و درخشش اصلی خود را آشکار نمی‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت جوهر ذاتی و جلوه ظاهری است.

گفتم معذور دار زر ننماید به شب

در پاسخ گفتم: مرا معذور بدار، چرا که طلا در دل تاریکی شب، رنگ و درخشش اصلی خود را آشکار نمی‌کند.

نکته ادبی: پاسخی است که از دانش شاعر سرچشمه می‌گیرد.

گفتم معذور دار زر ننماید به شب

در پاسخ گفتم: مرا معذور بدار، چرا که طلا در دل تاریکی شب، رنگ و درخشش اصلی خود را آشکار نمی‌کند.

نکته ادبی: بیتِ پایان‌بخش که به مناظره خاتمه می‌دهد.