دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۴

خاقانی
گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب
گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب
گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب
گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب
گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب
گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب
گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب
گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب
گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب
خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس
خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس
خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس
خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس
خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس
خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس
خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس
خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس
خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است
دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است
دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است
دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است
دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است
دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است
دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است
دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است
دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است
دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب
دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب
دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب
دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب
دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب
دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب
دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب
دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب
دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب
دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب
دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب
دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب
دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب
دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب
دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب
دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب
دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب
دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب
گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند
گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند
گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند
گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند
گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند
گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند
گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند
گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند
گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب
تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه
تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه
تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه
تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه
تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه
تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه
تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه
تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه
تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه
بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب
بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب
بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب
بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب
بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب
بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب
بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب
بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب
بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب
بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب
بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب
بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب
بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب
بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب
بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب
بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب
بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب
خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست
خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست
خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست
خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست
خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست
خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست
خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست
خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست
خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
اقطاع این سوار ورای خرد شناس اقطاع این سوار ورای خرد شناس
اقطاع این سوار ورای خرد شناس اقطاع این سوار ورای خرد شناس
اقطاع این سوار ورای خرد شناس اقطاع این سوار ورای خرد شناس
اقطاع این سوار ورای خرد شناس اقطاع این سوار ورای خرد شناس
اقطاع این سوار ورای خرد شناس اقطاع این سوار ورای خرد شناس
اقطاع این سوار ورای خرد شناس اقطاع این سوار ورای خرد شناس
اقطاع این سوار ورای خرد شناس اقطاع این سوار ورای خرد شناس
اقطاع این سوار ورای خرد شناس اقطاع این سوار ورای خرد شناس
اقطاع این سوار ورای خرد شناس میدان این براق برون از جهان طلب
میدان این براق برون از جهان طلب
میدان این براق برون از جهان طلب
میدان این براق برون از جهان طلب
میدان این براق برون از جهان طلب
میدان این براق برون از جهان طلب
میدان این براق برون از جهان طلب
میدان این براق برون از جهان طلب
میدان این براق برون از جهان طلب
میدان این براق برون از جهان طلب
میدان این براق برون از جهان طلب
میدان این براق برون از جهان طلب
میدان این براق برون از جهان طلب
میدان این براق برون از جهان طلب
میدان این براق برون از جهان طلب
میدان این براق برون از جهان طلب
میدان این براق برون از جهان طلب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب

اگر در ادعای عاشقی صادق هستی و مدعیِ دروغین نیستی، رنجِ عشقِ معشوق را با تمام وجود و با جان و دل پذیرا باش.

نکته ادبی: مدعی به معنای کسی است که به دروغ دم از عشق می‌زند. غم جانان کنایه از دشواری‌های راه سلوک است.

گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب

اگر در ادعای عاشقی صادق هستی و مدعیِ دروغین نیستی، رنجِ عشقِ معشوق را با تمام وجود و با جان و دل پذیرا باش.

نکته ادبی: مدعی به معنای کسی است که به دروغ دم از عشق می‌زند. غم جانان کنایه از دشواری‌های راه سلوک است.

گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب

اگر در ادعای عاشقی صادق هستی و مدعیِ دروغین نیستی، رنجِ عشقِ معشوق را با تمام وجود و با جان و دل پذیرا باش.

نکته ادبی: مدعی به معنای کسی است که به دروغ دم از عشق می‌زند. غم جانان کنایه از دشواری‌های راه سلوک است.

گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب

اگر در ادعای عاشقی صادق هستی و مدعیِ دروغین نیستی، رنجِ عشقِ معشوق را با تمام وجود و با جان و دل پذیرا باش.

نکته ادبی: مدعی به معنای کسی است که به دروغ دم از عشق می‌زند. غم جانان کنایه از دشواری‌های راه سلوک است.

گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب

اگر در ادعای عاشقی صادق هستی و مدعیِ دروغین نیستی، رنجِ عشقِ معشوق را با تمام وجود و با جان و دل پذیرا باش.

نکته ادبی: مدعی به معنای کسی است که به دروغ دم از عشق می‌زند. غم جانان کنایه از دشواری‌های راه سلوک است.

گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب

اگر در ادعای عاشقی صادق هستی و مدعیِ دروغین نیستی، رنجِ عشقِ معشوق را با تمام وجود و با جان و دل پذیرا باش.

نکته ادبی: مدعی به معنای کسی است که به دروغ دم از عشق می‌زند. غم جانان کنایه از دشواری‌های راه سلوک است.

گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب

اگر در ادعای عاشقی صادق هستی و مدعیِ دروغین نیستی، رنجِ عشقِ معشوق را با تمام وجود و با جان و دل پذیرا باش.

نکته ادبی: مدعی به معنای کسی است که به دروغ دم از عشق می‌زند. غم جانان کنایه از دشواری‌های راه سلوک است.

گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب

اگر در ادعای عاشقی صادق هستی و مدعیِ دروغین نیستی، رنجِ عشقِ معشوق را با تمام وجود و با جان و دل پذیرا باش.

نکته ادبی: مدعی به معنای کسی است که به دروغ دم از عشق می‌زند. غم جانان کنایه از دشواری‌های راه سلوک است.

گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب گر مدعی نه ای غم جانان به جان طلب

اگر در ادعای عاشقی صادق هستی و مدعیِ دروغین نیستی، رنجِ عشقِ معشوق را با تمام وجود و با جان و دل پذیرا باش.

نکته ادبی: مدعی به معنای کسی است که به دروغ دم از عشق می‌زند. غم جانان کنایه از دشواری‌های راه سلوک است.

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

هنگامی که جانِ انسان به جایگاهِ رفیعِ عشق دست یافت، باید در پیِ کسبِ نور و روشناییِ حقیقی باشد که آن دیار را روشن کرده است.

نکته ادبی: نورهان در اینجا اشاره به نورِ جان یا منبع روشنایی دارد. شهر عشق استعاره از مقام عرفانی است.

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

هنگامی که جانِ انسان به جایگاهِ رفیعِ عشق دست یافت، باید در پیِ کسبِ نور و روشناییِ حقیقی باشد که آن دیار را روشن کرده است.

نکته ادبی: نورهان در اینجا اشاره به نورِ جان یا منبع روشنایی دارد. شهر عشق استعاره از مقام عرفانی است.

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

هنگامی که جانِ انسان به جایگاهِ رفیعِ عشق دست یافت، باید در پیِ کسبِ نور و روشناییِ حقیقی باشد که آن دیار را روشن کرده است.

نکته ادبی: نورهان در اینجا اشاره به نورِ جان یا منبع روشنایی دارد. شهر عشق استعاره از مقام عرفانی است.

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

هنگامی که جانِ انسان به جایگاهِ رفیعِ عشق دست یافت، باید در پیِ کسبِ نور و روشناییِ حقیقی باشد که آن دیار را روشن کرده است.

نکته ادبی: نورهان در اینجا اشاره به نورِ جان یا منبع روشنایی دارد. شهر عشق استعاره از مقام عرفانی است.

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

هنگامی که جانِ انسان به جایگاهِ رفیعِ عشق دست یافت، باید در پیِ کسبِ نور و روشناییِ حقیقی باشد که آن دیار را روشن کرده است.

نکته ادبی: نورهان در اینجا اشاره به نورِ جان یا منبع روشنایی دارد. شهر عشق استعاره از مقام عرفانی است.

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

هنگامی که جانِ انسان به جایگاهِ رفیعِ عشق دست یافت، باید در پیِ کسبِ نور و روشناییِ حقیقی باشد که آن دیار را روشن کرده است.

نکته ادبی: نورهان در اینجا اشاره به نورِ جان یا منبع روشنایی دارد. شهر عشق استعاره از مقام عرفانی است.

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

هنگامی که جانِ انسان به جایگاهِ رفیعِ عشق دست یافت، باید در پیِ کسبِ نور و روشناییِ حقیقی باشد که آن دیار را روشن کرده است.

نکته ادبی: نورهان در اینجا اشاره به نورِ جان یا منبع روشنایی دارد. شهر عشق استعاره از مقام عرفانی است.

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

هنگامی که جانِ انسان به جایگاهِ رفیعِ عشق دست یافت، باید در پیِ کسبِ نور و روشناییِ حقیقی باشد که آن دیار را روشن کرده است.

نکته ادبی: نورهان در اینجا اشاره به نورِ جان یا منبع روشنایی دارد. شهر عشق استعاره از مقام عرفانی است.

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

هنگامی که جانِ انسان به جایگاهِ رفیعِ عشق دست یافت، باید در پیِ کسبِ نور و روشناییِ حقیقی باشد که آن دیار را روشن کرده است.

نکته ادبی: نورهان در اینجا اشاره به نورِ جان یا منبع روشنایی دارد. شهر عشق استعاره از مقام عرفانی است.

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

هنگامی که جانِ انسان به جایگاهِ رفیعِ عشق دست یافت، باید در پیِ کسبِ نور و روشناییِ حقیقی باشد که آن دیار را روشن کرده است.

نکته ادبی: نورهان در اینجا اشاره به نورِ جان یا منبع روشنایی دارد. شهر عشق استعاره از مقام عرفانی است.

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

هنگامی که جانِ انسان به جایگاهِ رفیعِ عشق دست یافت، باید در پیِ کسبِ نور و روشناییِ حقیقی باشد که آن دیار را روشن کرده است.

نکته ادبی: نورهان در اینجا اشاره به نورِ جان یا منبع روشنایی دارد. شهر عشق استعاره از مقام عرفانی است.

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

هنگامی که جانِ انسان به جایگاهِ رفیعِ عشق دست یافت، باید در پیِ کسبِ نور و روشناییِ حقیقی باشد که آن دیار را روشن کرده است.

نکته ادبی: نورهان در اینجا اشاره به نورِ جان یا منبع روشنایی دارد. شهر عشق استعاره از مقام عرفانی است.

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

هنگامی که جانِ انسان به جایگاهِ رفیعِ عشق دست یافت، باید در پیِ کسبِ نور و روشناییِ حقیقی باشد که آن دیار را روشن کرده است.

نکته ادبی: نورهان در اینجا اشاره به نورِ جان یا منبع روشنایی دارد. شهر عشق استعاره از مقام عرفانی است.

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

هنگامی که جانِ انسان به جایگاهِ رفیعِ عشق دست یافت، باید در پیِ کسبِ نور و روشناییِ حقیقی باشد که آن دیار را روشن کرده است.

نکته ادبی: نورهان در اینجا اشاره به نورِ جان یا منبع روشنایی دارد. شهر عشق استعاره از مقام عرفانی است.

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

هنگامی که جانِ انسان به جایگاهِ رفیعِ عشق دست یافت، باید در پیِ کسبِ نور و روشناییِ حقیقی باشد که آن دیار را روشن کرده است.

نکته ادبی: نورهان در اینجا اشاره به نورِ جان یا منبع روشنایی دارد. شهر عشق استعاره از مقام عرفانی است.

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

هنگامی که جانِ انسان به جایگاهِ رفیعِ عشق دست یافت، باید در پیِ کسبِ نور و روشناییِ حقیقی باشد که آن دیار را روشن کرده است.

نکته ادبی: نورهان در اینجا اشاره به نورِ جان یا منبع روشنایی دارد. شهر عشق استعاره از مقام عرفانی است.

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

هنگامی که جانِ انسان به جایگاهِ رفیعِ عشق دست یافت، باید در پیِ کسبِ نور و روشناییِ حقیقی باشد که آن دیار را روشن کرده است.

نکته ادبی: نورهان در اینجا اشاره به نورِ جان یا منبع روشنایی دارد. شهر عشق استعاره از مقام عرفانی است.

جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب

هنگامی که جانِ انسان به جایگاهِ رفیعِ عشق دست یافت، باید در پیِ کسبِ نور و روشناییِ حقیقی باشد که آن دیار را روشن کرده است.

نکته ادبی: نورهان در اینجا اشاره به نورِ جان یا منبع روشنایی دارد. شهر عشق استعاره از مقام عرفانی است.

خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس

عقل و منطقِ مصلحت‌اندیش را بکُش و از بین ببر و دیه و خون‌بهای آن را به عالمِ نیستی واگذار، چرا که عقل در ساحتِ عشق، دارایی نیست.

نکته ادبی: خون خرد بریز استعاره از نفی تعقل است. دیت به معنای خون‌بها است. عدم جایگاهِ فنای فی‌الله است.

خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس

عقل و منطقِ مصلحت‌اندیش را بکُش و از بین ببر و دیه و خون‌بهای آن را به عالمِ نیستی واگذار، چرا که عقل در ساحتِ عشق، دارایی نیست.

نکته ادبی: خون خرد بریز استعاره از نفی تعقل است. دیت به معنای خون‌بها است. عدم جایگاهِ فنای فی‌الله است.

خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس

عقل و منطقِ مصلحت‌اندیش را بکُش و از بین ببر و دیه و خون‌بهای آن را به عالمِ نیستی واگذار، چرا که عقل در ساحتِ عشق، دارایی نیست.

نکته ادبی: خون خرد بریز استعاره از نفی تعقل است. دیت به معنای خون‌بها است. عدم جایگاهِ فنای فی‌الله است.

خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس

عقل و منطقِ مصلحت‌اندیش را بکُش و از بین ببر و دیه و خون‌بهای آن را به عالمِ نیستی واگذار، چرا که عقل در ساحتِ عشق، دارایی نیست.

نکته ادبی: خون خرد بریز استعاره از نفی تعقل است. دیت به معنای خون‌بها است. عدم جایگاهِ فنای فی‌الله است.

خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس

عقل و منطقِ مصلحت‌اندیش را بکُش و از بین ببر و دیه و خون‌بهای آن را به عالمِ نیستی واگذار، چرا که عقل در ساحتِ عشق، دارایی نیست.

نکته ادبی: خون خرد بریز استعاره از نفی تعقل است. دیت به معنای خون‌بها است. عدم جایگاهِ فنای فی‌الله است.

خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس

عقل و منطقِ مصلحت‌اندیش را بکُش و از بین ببر و دیه و خون‌بهای آن را به عالمِ نیستی واگذار، چرا که عقل در ساحتِ عشق، دارایی نیست.

نکته ادبی: خون خرد بریز استعاره از نفی تعقل است. دیت به معنای خون‌بها است. عدم جایگاهِ فنای فی‌الله است.

خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس

عقل و منطقِ مصلحت‌اندیش را بکُش و از بین ببر و دیه و خون‌بهای آن را به عالمِ نیستی واگذار، چرا که عقل در ساحتِ عشق، دارایی نیست.

نکته ادبی: خون خرد بریز استعاره از نفی تعقل است. دیت به معنای خون‌بها است. عدم جایگاهِ فنای فی‌الله است.

خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس

عقل و منطقِ مصلحت‌اندیش را بکُش و از بین ببر و دیه و خون‌بهای آن را به عالمِ نیستی واگذار، چرا که عقل در ساحتِ عشق، دارایی نیست.

نکته ادبی: خون خرد بریز استعاره از نفی تعقل است. دیت به معنای خون‌بها است. عدم جایگاهِ فنای فی‌الله است.

خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس

عقل و منطقِ مصلحت‌اندیش را بکُش و از بین ببر و دیه و خون‌بهای آن را به عالمِ نیستی واگذار، چرا که عقل در ساحتِ عشق، دارایی نیست.

نکته ادبی: خون خرد بریز استعاره از نفی تعقل است. دیت به معنای خون‌بها است. عدم جایگاهِ فنای فی‌الله است.

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

اسباب و زادِ راهِ عشق را فراهم کن و جانِ خود را به عنوانِ هدیه و قربانی در پیشگاهِ معشوق تقدیم نما.

نکته ادبی: برگ به معنای توشه است. روان به معنای جان و هستی است. نثار کردن به معنای تقدیم کردن است.

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

اسباب و زادِ راهِ عشق را فراهم کن و جانِ خود را به عنوانِ هدیه و قربانی در پیشگاهِ معشوق تقدیم نما.

نکته ادبی: برگ به معنای توشه است. روان به معنای جان و هستی است. نثار کردن به معنای تقدیم کردن است.

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

اسباب و زادِ راهِ عشق را فراهم کن و جانِ خود را به عنوانِ هدیه و قربانی در پیشگاهِ معشوق تقدیم نما.

نکته ادبی: برگ به معنای توشه است. روان به معنای جان و هستی است. نثار کردن به معنای تقدیم کردن است.

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

اسباب و زادِ راهِ عشق را فراهم کن و جانِ خود را به عنوانِ هدیه و قربانی در پیشگاهِ معشوق تقدیم نما.

نکته ادبی: برگ به معنای توشه است. روان به معنای جان و هستی است. نثار کردن به معنای تقدیم کردن است.

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

اسباب و زادِ راهِ عشق را فراهم کن و جانِ خود را به عنوانِ هدیه و قربانی در پیشگاهِ معشوق تقدیم نما.

نکته ادبی: برگ به معنای توشه است. روان به معنای جان و هستی است. نثار کردن به معنای تقدیم کردن است.

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

اسباب و زادِ راهِ عشق را فراهم کن و جانِ خود را به عنوانِ هدیه و قربانی در پیشگاهِ معشوق تقدیم نما.

نکته ادبی: برگ به معنای توشه است. روان به معنای جان و هستی است. نثار کردن به معنای تقدیم کردن است.

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

اسباب و زادِ راهِ عشق را فراهم کن و جانِ خود را به عنوانِ هدیه و قربانی در پیشگاهِ معشوق تقدیم نما.

نکته ادبی: برگ به معنای توشه است. روان به معنای جان و هستی است. نثار کردن به معنای تقدیم کردن است.

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

اسباب و زادِ راهِ عشق را فراهم کن و جانِ خود را به عنوانِ هدیه و قربانی در پیشگاهِ معشوق تقدیم نما.

نکته ادبی: برگ به معنای توشه است. روان به معنای جان و هستی است. نثار کردن به معنای تقدیم کردن است.

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

اسباب و زادِ راهِ عشق را فراهم کن و جانِ خود را به عنوانِ هدیه و قربانی در پیشگاهِ معشوق تقدیم نما.

نکته ادبی: برگ به معنای توشه است. روان به معنای جان و هستی است. نثار کردن به معنای تقدیم کردن است.

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

اسباب و زادِ راهِ عشق را فراهم کن و جانِ خود را به عنوانِ هدیه و قربانی در پیشگاهِ معشوق تقدیم نما.

نکته ادبی: برگ به معنای توشه است. روان به معنای جان و هستی است. نثار کردن به معنای تقدیم کردن است.

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

اسباب و زادِ راهِ عشق را فراهم کن و جانِ خود را به عنوانِ هدیه و قربانی در پیشگاهِ معشوق تقدیم نما.

نکته ادبی: برگ به معنای توشه است. روان به معنای جان و هستی است. نثار کردن به معنای تقدیم کردن است.

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

اسباب و زادِ راهِ عشق را فراهم کن و جانِ خود را به عنوانِ هدیه و قربانی در پیشگاهِ معشوق تقدیم نما.

نکته ادبی: برگ به معنای توشه است. روان به معنای جان و هستی است. نثار کردن به معنای تقدیم کردن است.

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

اسباب و زادِ راهِ عشق را فراهم کن و جانِ خود را به عنوانِ هدیه و قربانی در پیشگاهِ معشوق تقدیم نما.

نکته ادبی: برگ به معنای توشه است. روان به معنای جان و هستی است. نثار کردن به معنای تقدیم کردن است.

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

اسباب و زادِ راهِ عشق را فراهم کن و جانِ خود را به عنوانِ هدیه و قربانی در پیشگاهِ معشوق تقدیم نما.

نکته ادبی: برگ به معنای توشه است. روان به معنای جان و هستی است. نثار کردن به معنای تقدیم کردن است.

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

توشه و سازوبرگ لازم برای پروازِ اشتیاق را فراهم کن و از جان خویش، نثار و پیشکشی در راه حق طلب کن.

نکته ادبی: «برگ» در ادبیات کلاسیک به معنای توشه و اسباب سفر است و «هوا» در اینجا به معنی میل، اشتیاق و پرواز روحانی به کار رفته است.

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

توشه و سازوبرگ لازم برای پروازِ اشتیاق را فراهم کن و از جان خویش، نثار و پیشکشی در راه حق طلب کن.

نکته ادبی: «برگ» در ادبیات کلاسیک به معنای توشه و اسباب سفر است و «هوا» در اینجا به معنی میل، اشتیاق و پرواز روحانی به کار رفته است.

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

توشه و سازوبرگ لازم برای پروازِ اشتیاق را فراهم کن و از جان خویش، نثار و پیشکشی در راه حق طلب کن.

نکته ادبی: «برگ» در ادبیات کلاسیک به معنای توشه و اسباب سفر است و «هوا» در اینجا به معنی میل، اشتیاق و پرواز روحانی به کار رفته است.

برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

توشه و سازوبرگ لازم برای پروازِ اشتیاق را فراهم کن و از جان خویش، نثار و پیشکشی در راه حق طلب کن.

نکته ادبی: «برگ» در ادبیات کلاسیک به معنای توشه و اسباب سفر است و «هوا» در اینجا به معنی میل، اشتیاق و پرواز روحانی به کار رفته است.

دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است

آن ابزار یا سلاح معنوی (یاسجی) که در ترکشِ وجود تو بود، از دست رفته است و اکنون باید آن را بازیابی کنی.

نکته ادبی: «یاسجی» واژه‌ای مهجور و استعاری است که به ابزار یا وسیله‌ای روحانی در ترکش جان (جایگاه کمالات) اشاره دارد.

دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است

آن ابزار یا سلاح معنوی (یاسجی) که در ترکشِ وجود تو بود، از دست رفته است و اکنون باید آن را بازیابی کنی.

نکته ادبی: «یاسجی» واژه‌ای مهجور و استعاری است که به ابزار یا وسیله‌ای روحانی در ترکش جان (جایگاه کمالات) اشاره دارد.

دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است

آن ابزار یا سلاح معنوی (یاسجی) که در ترکشِ وجود تو بود، از دست رفته است و اکنون باید آن را بازیابی کنی.

نکته ادبی: «یاسجی» واژه‌ای مهجور و استعاری است که به ابزار یا وسیله‌ای روحانی در ترکش جان (جایگاه کمالات) اشاره دارد.

دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است

آن ابزار یا سلاح معنوی (یاسجی) که در ترکشِ وجود تو بود، از دست رفته است و اکنون باید آن را بازیابی کنی.

نکته ادبی: «یاسجی» واژه‌ای مهجور و استعاری است که به ابزار یا وسیله‌ای روحانی در ترکش جان (جایگاه کمالات) اشاره دارد.

دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است

آن ابزار یا سلاح معنوی (یاسجی) که در ترکشِ وجود تو بود، از دست رفته است و اکنون باید آن را بازیابی کنی.

نکته ادبی: «یاسجی» واژه‌ای مهجور و استعاری است که به ابزار یا وسیله‌ای روحانی در ترکش جان (جایگاه کمالات) اشاره دارد.

دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است

آن ابزار یا سلاح معنوی (یاسجی) که در ترکشِ وجود تو بود، از دست رفته است و اکنون باید آن را بازیابی کنی.

نکته ادبی: «یاسجی» واژه‌ای مهجور و استعاری است که به ابزار یا وسیله‌ای روحانی در ترکش جان (جایگاه کمالات) اشاره دارد.

دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است

آن ابزار یا سلاح معنوی (یاسجی) که در ترکشِ وجود تو بود، از دست رفته است و اکنون باید آن را بازیابی کنی.

نکته ادبی: «یاسجی» واژه‌ای مهجور و استعاری است که به ابزار یا وسیله‌ای روحانی در ترکش جان (جایگاه کمالات) اشاره دارد.

دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است

آن ابزار یا سلاح معنوی (یاسجی) که در ترکشِ وجود تو بود، از دست رفته است و اکنون باید آن را بازیابی کنی.

نکته ادبی: «یاسجی» واژه‌ای مهجور و استعاری است که به ابزار یا وسیله‌ای روحانی در ترکش جان (جایگاه کمالات) اشاره دارد.

دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است

آن ابزار یا سلاح معنوی (یاسجی) که در ترکشِ وجود تو بود، از دست رفته است و اکنون باید آن را بازیابی کنی.

نکته ادبی: «یاسجی» واژه‌ای مهجور و استعاری است که به ابزار یا وسیله‌ای روحانی در ترکش جان (جایگاه کمالات) اشاره دارد.

دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب

دل، لایه‌های پنهان آن (اشکاف) و اسرار نهفته‌اش (یاسح) را در مسیر سلوک و در میان وجودت جستجو کن.

نکته ادبی: «اشکاف» و «یاسح» از اصطلاحات کهن برای بیان اسرار و لایه‌های درونی قلب هستند.

دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب

دل، لایه‌های پنهان آن (اشکاف) و اسرار نهفته‌اش (یاسح) را در مسیر سلوک و در میان وجودت جستجو کن.

نکته ادبی: «اشکاف» و «یاسح» از اصطلاحات کهن برای بیان اسرار و لایه‌های درونی قلب هستند.

دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب

دل، لایه‌های پنهان آن (اشکاف) و اسرار نهفته‌اش (یاسح) را در مسیر سلوک و در میان وجودت جستجو کن.

نکته ادبی: «اشکاف» و «یاسح» از اصطلاحات کهن برای بیان اسرار و لایه‌های درونی قلب هستند.

دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب

دل، لایه‌های پنهان آن (اشکاف) و اسرار نهفته‌اش (یاسح) را در مسیر سلوک و در میان وجودت جستجو کن.

نکته ادبی: «اشکاف» و «یاسح» از اصطلاحات کهن برای بیان اسرار و لایه‌های درونی قلب هستند.

دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب

دل، لایه‌های پنهان آن (اشکاف) و اسرار نهفته‌اش (یاسح) را در مسیر سلوک و در میان وجودت جستجو کن.

نکته ادبی: «اشکاف» و «یاسح» از اصطلاحات کهن برای بیان اسرار و لایه‌های درونی قلب هستند.

دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب

دل، لایه‌های پنهان آن (اشکاف) و اسرار نهفته‌اش (یاسح) را در مسیر سلوک و در میان وجودت جستجو کن.

نکته ادبی: «اشکاف» و «یاسح» از اصطلاحات کهن برای بیان اسرار و لایه‌های درونی قلب هستند.

دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب

دل، لایه‌های پنهان آن (اشکاف) و اسرار نهفته‌اش (یاسح) را در مسیر سلوک و در میان وجودت جستجو کن.

نکته ادبی: «اشکاف» و «یاسح» از اصطلاحات کهن برای بیان اسرار و لایه‌های درونی قلب هستند.

دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب

دل، لایه‌های پنهان آن (اشکاف) و اسرار نهفته‌اش (یاسح) را در مسیر سلوک و در میان وجودت جستجو کن.

نکته ادبی: «اشکاف» و «یاسح» از اصطلاحات کهن برای بیان اسرار و لایه‌های درونی قلب هستند.

دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب

دل، لایه‌های پنهان آن (اشکاف) و اسرار نهفته‌اش (یاسح) را در مسیر سلوک و در میان وجودت جستجو کن.

نکته ادبی: «اشکاف» و «یاسح» از اصطلاحات کهن برای بیان اسرار و لایه‌های درونی قلب هستند.

دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب

دل، لایه‌های پنهان آن (اشکاف) و اسرار نهفته‌اش (یاسح) را در مسیر سلوک و در میان وجودت جستجو کن.

نکته ادبی: «اشکاف» و «یاسح» از اصطلاحات کهن برای بیان اسرار و لایه‌های درونی قلب هستند.

دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب

دل، لایه‌های پنهان آن (اشکاف) و اسرار نهفته‌اش (یاسح) را در مسیر سلوک و در میان وجودت جستجو کن.

نکته ادبی: «اشکاف» و «یاسح» از اصطلاحات کهن برای بیان اسرار و لایه‌های درونی قلب هستند.

دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب

دل، لایه‌های پنهان آن (اشکاف) و اسرار نهفته‌اش (یاسح) را در مسیر سلوک و در میان وجودت جستجو کن.

نکته ادبی: «اشکاف» و «یاسح» از اصطلاحات کهن برای بیان اسرار و لایه‌های درونی قلب هستند.

دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب

دل، لایه‌های پنهان آن (اشکاف) و اسرار نهفته‌اش (یاسح) را در مسیر سلوک و در میان وجودت جستجو کن.

نکته ادبی: «اشکاف» و «یاسح» از اصطلاحات کهن برای بیان اسرار و لایه‌های درونی قلب هستند.

دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب

دل، لایه‌های پنهان آن (اشکاف) و اسرار نهفته‌اش (یاسح) را در مسیر سلوک و در میان وجودت جستجو کن.

نکته ادبی: «اشکاف» و «یاسح» از اصطلاحات کهن برای بیان اسرار و لایه‌های درونی قلب هستند.

دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب

دل، لایه‌های پنهان آن (اشکاف) و اسرار نهفته‌اش (یاسح) را در مسیر سلوک و در میان وجودت جستجو کن.

نکته ادبی: «اشکاف» و «یاسح» از اصطلاحات کهن برای بیان اسرار و لایه‌های درونی قلب هستند.

دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب

دل، لایه‌های پنهان آن (اشکاف) و اسرار نهفته‌اش (یاسح) را در مسیر سلوک و در میان وجودت جستجو کن.

نکته ادبی: «اشکاف» و «یاسح» از اصطلاحات کهن برای بیان اسرار و لایه‌های درونی قلب هستند.

دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب

دل، لایه‌های پنهان آن (اشکاف) و اسرار نهفته‌اش (یاسح) را در مسیر سلوک و در میان وجودت جستجو کن.

نکته ادبی: «اشکاف» و «یاسح» از اصطلاحات کهن برای بیان اسرار و لایه‌های درونی قلب هستند.

دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب

دل، لایه‌های پنهان آن (اشکاف) و اسرار نهفته‌اش (یاسح) را در مسیر سلوک و در میان وجودت جستجو کن.

نکته ادبی: «اشکاف» و «یاسح» از اصطلاحات کهن برای بیان اسرار و لایه‌های درونی قلب هستند.

گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند

اگر از خودِ کاذب و منیّت خود تهی شدی و دیگر هیچ نشانی از «منِ» تو باقی نماند...

نکته ادبی: «نیست گشتن» به معنای فنای در حق است که شرط لازم برای ادراک حقیقت است.

گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند

اگر از خودِ کاذب و منیّت خود تهی شدی و دیگر هیچ نشانی از «منِ» تو باقی نماند...

نکته ادبی: «نیست گشتن» به معنای فنای در حق است که شرط لازم برای ادراک حقیقت است.

گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند

اگر از خودِ کاذب و منیّت خود تهی شدی و دیگر هیچ نشانی از «منِ» تو باقی نماند...

نکته ادبی: «نیست گشتن» به معنای فنای در حق است که شرط لازم برای ادراک حقیقت است.

گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند

اگر از خودِ کاذب و منیّت خود تهی شدی و دیگر هیچ نشانی از «منِ» تو باقی نماند...

نکته ادبی: «نیست گشتن» به معنای فنای در حق است که شرط لازم برای ادراک حقیقت است.

گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند

اگر از خودِ کاذب و منیّت خود تهی شدی و دیگر هیچ نشانی از «منِ» تو باقی نماند...

نکته ادبی: «نیست گشتن» به معنای فنای در حق است که شرط لازم برای ادراک حقیقت است.

گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند

اگر از خودِ کاذب و منیّت خود تهی شدی و دیگر هیچ نشانی از «منِ» تو باقی نماند...

نکته ادبی: «نیست گشتن» به معنای فنای در حق است که شرط لازم برای ادراک حقیقت است.

گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند

اگر از خودِ کاذب و منیّت خود تهی شدی و دیگر هیچ نشانی از «منِ» تو باقی نماند...

نکته ادبی: «نیست گشتن» به معنای فنای در حق است که شرط لازم برای ادراک حقیقت است.

گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند

اگر از خودِ کاذب و منیّت خود تهی شدی و دیگر هیچ نشانی از «منِ» تو باقی نماند...

نکته ادبی: «نیست گشتن» به معنای فنای در حق است که شرط لازم برای ادراک حقیقت است.

گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند

اگر از خودِ کاذب و منیّت خود تهی شدی و دیگر هیچ نشانی از «منِ» تو باقی نماند...

نکته ادبی: «نیست گشتن» به معنای فنای در حق است که شرط لازم برای ادراک حقیقت است.

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

...آن‌گاه در همین حالتِ هیچ‌بودن، بازتاب و نشانه‌ی حق را در آیینه زلال دلت جستجو کن.

نکته ادبی: آیینه در ادبیات عرفانی نمادِ قلبِ صیقل‌خورده از زنگارِ دنیاست که حق در آن متجلی می‌شود.

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

...آن‌گاه در همین حالتِ هیچ‌بودن، بازتاب و نشانه‌ی حق را در آیینه زلال دلت جستجو کن.

نکته ادبی: آیینه در ادبیات عرفانی نمادِ قلبِ صیقل‌خورده از زنگارِ دنیاست که حق در آن متجلی می‌شود.

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

...آن‌گاه در همین حالتِ هیچ‌بودن، بازتاب و نشانه‌ی حق را در آیینه زلال دلت جستجو کن.

نکته ادبی: آیینه در ادبیات عرفانی نمادِ قلبِ صیقل‌خورده از زنگارِ دنیاست که حق در آن متجلی می‌شود.

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

...آن‌گاه در همین حالتِ هیچ‌بودن، بازتاب و نشانه‌ی حق را در آیینه زلال دلت جستجو کن.

نکته ادبی: آیینه در ادبیات عرفانی نمادِ قلبِ صیقل‌خورده از زنگارِ دنیاست که حق در آن متجلی می‌شود.

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

...آن‌گاه در همین حالتِ هیچ‌بودن، بازتاب و نشانه‌ی حق را در آیینه زلال دلت جستجو کن.

نکته ادبی: آیینه در ادبیات عرفانی نمادِ قلبِ صیقل‌خورده از زنگارِ دنیاست که حق در آن متجلی می‌شود.

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

...آن‌گاه در همین حالتِ هیچ‌بودن، بازتاب و نشانه‌ی حق را در آیینه زلال دلت جستجو کن.

نکته ادبی: آیینه در ادبیات عرفانی نمادِ قلبِ صیقل‌خورده از زنگارِ دنیاست که حق در آن متجلی می‌شود.

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

...آن‌گاه در همین حالتِ هیچ‌بودن، بازتاب و نشانه‌ی حق را در آیینه زلال دلت جستجو کن.

نکته ادبی: آیینه در ادبیات عرفانی نمادِ قلبِ صیقل‌خورده از زنگارِ دنیاست که حق در آن متجلی می‌شود.

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

...آن‌گاه در همین حالتِ هیچ‌بودن، بازتاب و نشانه‌ی حق را در آیینه زلال دلت جستجو کن.

نکته ادبی: آیینه در ادبیات عرفانی نمادِ قلبِ صیقل‌خورده از زنگارِ دنیاست که حق در آن متجلی می‌شود.

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

...آن‌گاه در همین حالتِ هیچ‌بودن، بازتاب و نشانه‌ی حق را در آیینه زلال دلت جستجو کن.

نکته ادبی: آیینه در ادبیات عرفانی نمادِ قلبِ صیقل‌خورده از زنگارِ دنیاست که حق در آن متجلی می‌شود.

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

...آن‌گاه در همین حالتِ هیچ‌بودن، بازتاب و نشانه‌ی حق را در آیینه زلال دلت جستجو کن.

نکته ادبی: آیینه در ادبیات عرفانی نمادِ قلبِ صیقل‌خورده از زنگارِ دنیاست که حق در آن متجلی می‌شود.

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

در آینه صاف و بی‌غبارِ دل، به دنبال نشانه‌هایی از حقیقت باش که از مسیر «نیستی» و فنای خویش حاصل می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از مفهومِ «نیستی» در عرفان، نه به معنای عدم، بلکه به معنای رهایی از هستیِ کاذبِ نفسانی است.

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

در آینه‌ی قلب که جایگاه انعکاس حقیقت است، باید با دست شستن از هستیِ اعتباری و رسیدن به نیستی (فنا)، نشان و اثری از دوست جست‌وجو کرد.

نکته ادبی: آینه دل، اضافه تشبیهی است. نیستی به معنای فنای عارفانه است.

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

در آینه‌ی قلب که جایگاه انعکاس حقیقت است، باید با دست شستن از هستیِ اعتباری و رسیدن به نیستی (فنا)، نشان و اثری از دوست جست‌وجو کرد.

نکته ادبی: آینه دل، اضافه تشبیهی است. نیستی به معنای فنای عارفانه است.

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

در آینه‌ی قلب که جایگاه انعکاس حقیقت است، باید با دست شستن از هستیِ اعتباری و رسیدن به نیستی (فنا)، نشان و اثری از دوست جست‌وجو کرد.

نکته ادبی: آینه دل، اضافه تشبیهی است. نیستی به معنای فنای عارفانه است.

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

در آینه‌ی قلب که جایگاه انعکاس حقیقت است، باید با دست شستن از هستیِ اعتباری و رسیدن به نیستی (فنا)، نشان و اثری از دوست جست‌وجو کرد.

نکته ادبی: آینه دل، اضافه تشبیهی است. نیستی به معنای فنای عارفانه است.

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

در آینه‌ی قلب که جایگاه انعکاس حقیقت است، باید با دست شستن از هستیِ اعتباری و رسیدن به نیستی (فنا)، نشان و اثری از دوست جست‌وجو کرد.

نکته ادبی: آینه دل، اضافه تشبیهی است. نیستی به معنای فنای عارفانه است.

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

در آینه‌ی قلب که جایگاه انعکاس حقیقت است، باید با دست شستن از هستیِ اعتباری و رسیدن به نیستی (فنا)، نشان و اثری از دوست جست‌وجو کرد.

نکته ادبی: آینه دل، اضافه تشبیهی است. نیستی به معنای فنای عارفانه است.

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

در آینه‌ی قلب که جایگاه انعکاس حقیقت است، باید با دست شستن از هستیِ اعتباری و رسیدن به نیستی (فنا)، نشان و اثری از دوست جست‌وجو کرد.

نکته ادبی: آینه دل، اضافه تشبیهی است. نیستی به معنای فنای عارفانه است.

از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

در آینه‌ی قلب که جایگاه انعکاس حقیقت است، باید با دست شستن از هستیِ اعتباری و رسیدن به نیستی (فنا)، نشان و اثری از دوست جست‌وجو کرد.

نکته ادبی: آینه دل، اضافه تشبیهی است. نیستی به معنای فنای عارفانه است.

تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه

بدان که طی کردنِ این مسیر طولانی از مرحله‌ی «طلب» تا رسیدن به «مقصود و یافتن»، سال‌ها زمان می‌برد و کاری دشوار است.

نکته ادبی: طلب و یافت، تقابل میان مرحله جست‌وجو و مرحله وصال است.

تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه

بدان که طی کردنِ این مسیر طولانی از مرحله‌ی «طلب» تا رسیدن به «مقصود و یافتن»، سال‌ها زمان می‌برد و کاری دشوار است.

نکته ادبی: طلب و یافت، تقابل میان مرحله جست‌وجو و مرحله وصال است.

تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه

بدان که طی کردنِ این مسیر طولانی از مرحله‌ی «طلب» تا رسیدن به «مقصود و یافتن»، سال‌ها زمان می‌برد و کاری دشوار است.

نکته ادبی: طلب و یافت، تقابل میان مرحله جست‌وجو و مرحله وصال است.

تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه

بدان که طی کردنِ این مسیر طولانی از مرحله‌ی «طلب» تا رسیدن به «مقصود و یافتن»، سال‌ها زمان می‌برد و کاری دشوار است.

نکته ادبی: طلب و یافت، تقابل میان مرحله جست‌وجو و مرحله وصال است.

تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه

بدان که طی کردنِ این مسیر طولانی از مرحله‌ی «طلب» تا رسیدن به «مقصود و یافتن»، سال‌ها زمان می‌برد و کاری دشوار است.

نکته ادبی: طلب و یافت، تقابل میان مرحله جست‌وجو و مرحله وصال است.

تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه

بدان که طی کردنِ این مسیر طولانی از مرحله‌ی «طلب» تا رسیدن به «مقصود و یافتن»، سال‌ها زمان می‌برد و کاری دشوار است.

نکته ادبی: طلب و یافت، تقابل میان مرحله جست‌وجو و مرحله وصال است.

تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه

بدان که طی کردنِ این مسیر طولانی از مرحله‌ی «طلب» تا رسیدن به «مقصود و یافتن»، سال‌ها زمان می‌برد و کاری دشوار است.

نکته ادبی: طلب و یافت، تقابل میان مرحله جست‌وجو و مرحله وصال است.

تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه

بدان که طی کردنِ این مسیر طولانی از مرحله‌ی «طلب» تا رسیدن به «مقصود و یافتن»، سال‌ها زمان می‌برد و کاری دشوار است.

نکته ادبی: طلب و یافت، تقابل میان مرحله جست‌وجو و مرحله وصال است.

تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه

بدان که طی کردنِ این مسیر طولانی از مرحله‌ی «طلب» تا رسیدن به «مقصود و یافتن»، سال‌ها زمان می‌برد و کاری دشوار است.

نکته ادبی: طلب و یافت، تقابل میان مرحله جست‌وجو و مرحله وصال است.

بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب

از گفت‌وگو و سخن‌پردازی درباره‌ی یافتن و طلب کردن دست بکش، و به‌جایِ آن، با تمام وجود و جان خویش، به طلبِ حقیقی بپرداز.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت میان بحث نظری و سلوک عملی.

بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب

از گفت‌وگو و سخن‌پردازی درباره‌ی یافتن و طلب کردن دست بکش، و به‌جایِ آن، با تمام وجود و جان خویش، به طلبِ حقیقی بپرداز.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت میان بحث نظری و سلوک عملی.

بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب

از گفت‌وگو و سخن‌پردازی درباره‌ی یافتن و طلب کردن دست بکش، و به‌جایِ آن، با تمام وجود و جان خویش، به طلبِ حقیقی بپرداز.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت میان بحث نظری و سلوک عملی.

بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب

از گفت‌وگو و سخن‌پردازی درباره‌ی یافتن و طلب کردن دست بکش، و به‌جایِ آن، با تمام وجود و جان خویش، به طلبِ حقیقی بپرداز.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت میان بحث نظری و سلوک عملی.

بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب

از گفت‌وگو و سخن‌پردازی درباره‌ی یافتن و طلب کردن دست بکش، و به‌جایِ آن، با تمام وجود و جان خویش، به طلبِ حقیقی بپرداز.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت میان بحث نظری و سلوک عملی.

بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب

از گفت‌وگو و سخن‌پردازی درباره‌ی یافتن و طلب کردن دست بکش، و به‌جایِ آن، با تمام وجود و جان خویش، به طلبِ حقیقی بپرداز.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت میان بحث نظری و سلوک عملی.

بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب

از گفت‌وگو و سخن‌پردازی درباره‌ی یافتن و طلب کردن دست بکش، و به‌جایِ آن، با تمام وجود و جان خویش، به طلبِ حقیقی بپرداز.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت میان بحث نظری و سلوک عملی.

بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب

از گفت‌وگو و سخن‌پردازی درباره‌ی یافتن و طلب کردن دست بکش، و به‌جایِ آن، با تمام وجود و جان خویش، به طلبِ حقیقی بپرداز.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت میان بحث نظری و سلوک عملی.

بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب

از گفت‌وگو و سخن‌پردازی درباره‌ی یافتن و طلب کردن دست بکش، و به‌جایِ آن، با تمام وجود و جان خویش، به طلبِ حقیقی بپرداز.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت میان بحث نظری و سلوک عملی.

بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب

از گفت‌وگو و سخن‌پردازی درباره‌ی یافتن و طلب کردن دست بکش، و به‌جایِ آن، با تمام وجود و جان خویش، به طلبِ حقیقی بپرداز.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت میان بحث نظری و سلوک عملی.

بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب

از گفت‌وگو و سخن‌پردازی درباره‌ی یافتن و طلب کردن دست بکش، و به‌جایِ آن، با تمام وجود و جان خویش، به طلبِ حقیقی بپرداز.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت میان بحث نظری و سلوک عملی.

بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب

از گفت‌وگو و سخن‌پردازی درباره‌ی یافتن و طلب کردن دست بکش، و به‌جایِ آن، با تمام وجود و جان خویش، به طلبِ حقیقی بپرداز.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت میان بحث نظری و سلوک عملی.

بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب

از گفت‌وگو و سخن‌پردازی درباره‌ی یافتن و طلب کردن دست بکش، و به‌جایِ آن، با تمام وجود و جان خویش، به طلبِ حقیقی بپرداز.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت میان بحث نظری و سلوک عملی.

بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب

از گفت‌وگو و سخن‌پردازی درباره‌ی یافتن و طلب کردن دست بکش، و به‌جایِ آن، با تمام وجود و جان خویش، به طلبِ حقیقی بپرداز.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت میان بحث نظری و سلوک عملی.

بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب

از گفت‌وگو و سخن‌پردازی درباره‌ی یافتن و طلب کردن دست بکش، و به‌جایِ آن، با تمام وجود و جان خویش، به طلبِ حقیقی بپرداز.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت میان بحث نظری و سلوک عملی.

بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب

از گفت‌وگو و سخن‌پردازی درباره‌ی یافتن و طلب کردن دست بکش، و به‌جایِ آن، با تمام وجود و جان خویش، به طلبِ حقیقی بپرداز.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت میان بحث نظری و سلوک عملی.

بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب

از گفت‌وگو و سخن‌پردازی درباره‌ی یافتن و طلب کردن دست بکش، و به‌جایِ آن، با تمام وجود و جان خویش، به طلبِ حقیقی بپرداز.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت میان بحث نظری و سلوک عملی.

خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست

ای خاقانی! از جان (نفس اماره و تعلقات مادی) پیاده شو و رهایش کن، چرا که حقیقتِ وجودِ تو، همان «دل» است نه جانِ تن‌پرور.

نکته ادبی: تخلص شاعر و مخاطب قرار دادن خود. پیاده شدن از جان، کنایه از ترک تعلقات است.

خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست

ای خاقانی! از جان (نفس اماره و تعلقات مادی) پیاده شو و رهایش کن، چرا که حقیقتِ وجودِ تو، همان «دل» است نه جانِ تن‌پرور.

نکته ادبی: تخلص شاعر و مخاطب قرار دادن خود. پیاده شدن از جان، کنایه از ترک تعلقات است.

خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست

ای خاقانی! از جان (نفس اماره و تعلقات مادی) پیاده شو و رهایش کن، چرا که حقیقتِ وجودِ تو، همان «دل» است نه جانِ تن‌پرور.

نکته ادبی: تخلص شاعر و مخاطب قرار دادن خود. پیاده شدن از جان، کنایه از ترک تعلقات است.

خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست

ای خاقانی! از جان (نفس اماره و تعلقات مادی) پیاده شو و رهایش کن، چرا که حقیقتِ وجودِ تو، همان «دل» است نه جانِ تن‌پرور.

نکته ادبی: تخلص شاعر و مخاطب قرار دادن خود. پیاده شدن از جان، کنایه از ترک تعلقات است.

خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست

ای خاقانی! از جان (نفس اماره و تعلقات مادی) پیاده شو و رهایش کن، چرا که حقیقتِ وجودِ تو، همان «دل» است نه جانِ تن‌پرور.

نکته ادبی: تخلص شاعر و مخاطب قرار دادن خود. پیاده شدن از جان، کنایه از ترک تعلقات است.

خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست

ای خاقانی! از جان (نفس اماره و تعلقات مادی) پیاده شو و رهایش کن، چرا که حقیقتِ وجودِ تو، همان «دل» است نه جانِ تن‌پرور.

نکته ادبی: تخلص شاعر و مخاطب قرار دادن خود. پیاده شدن از جان، کنایه از ترک تعلقات است.

خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست

ای خاقانی! از جان (نفس اماره و تعلقات مادی) پیاده شو و رهایش کن، چرا که حقیقتِ وجودِ تو، همان «دل» است نه جانِ تن‌پرور.

نکته ادبی: تخلص شاعر و مخاطب قرار دادن خود. پیاده شدن از جان، کنایه از ترک تعلقات است.

خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست

ای خاقانی! از جان (نفس اماره و تعلقات مادی) پیاده شو و رهایش کن، چرا که حقیقتِ وجودِ تو، همان «دل» است نه جانِ تن‌پرور.

نکته ادبی: تخلص شاعر و مخاطب قرار دادن خود. پیاده شدن از جان، کنایه از ترک تعلقات است.

خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

بر مرکبِ دل سوار شو و قدرت و جهان (فلک) را به چنگ آور و در عنانِ طلب خود قرار ده.

نکته ادبی: فلک در عنان طلب، کنایه از تسلط بر سرنوشت و جهان است.

بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

بر مرکبِ دل سوار شو و قدرت و جهان (فلک) را به چنگ آور و در عنانِ طلب خود قرار ده.

نکته ادبی: فلک در عنان طلب، کنایه از تسلط بر سرنوشت و جهان است.

بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

بر مرکبِ دل سوار شو و قدرت و جهان (فلک) را به چنگ آور و در عنانِ طلب خود قرار ده.

نکته ادبی: فلک در عنان طلب، کنایه از تسلط بر سرنوشت و جهان است.

بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

بر مرکبِ دل سوار شو و قدرت و جهان (فلک) را به چنگ آور و در عنانِ طلب خود قرار ده.

نکته ادبی: فلک در عنان طلب، کنایه از تسلط بر سرنوشت و جهان است.

بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

بر مرکبِ دل سوار شو و قدرت و جهان (فلک) را به چنگ آور و در عنانِ طلب خود قرار ده.

نکته ادبی: فلک در عنان طلب، کنایه از تسلط بر سرنوشت و جهان است.

بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

بر مرکبِ دل سوار شو و قدرت و جهان (فلک) را به چنگ آور و در عنانِ طلب خود قرار ده.

نکته ادبی: فلک در عنان طلب، کنایه از تسلط بر سرنوشت و جهان است.

بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

بر مرکبِ دل سوار شو و قدرت و جهان (فلک) را به چنگ آور و در عنانِ طلب خود قرار ده.

نکته ادبی: فلک در عنان طلب، کنایه از تسلط بر سرنوشت و جهان است.

بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

بر مرکبِ دل سوار شو و قدرت و جهان (فلک) را به چنگ آور و در عنانِ طلب خود قرار ده.

نکته ادبی: فلک در عنان طلب، کنایه از تسلط بر سرنوشت و جهان است.

بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

بر نفس و قلب خود مسلط شو و افسار تقدیر و روزگار را در دست بگیر و آن را در مسیر خواسته و هدف متعالی خود قرار ده.

نکته ادبی: عنان به معنای افسار و مهار است. استعاره از کنترل بر سرنوشت.

بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

بر نفس و قلب خود مسلط شو و افسار تقدیر و روزگار را در دست بگیر و آن را در مسیر خواسته و هدف متعالی خود قرار ده.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر قدرت اراده سالک.

بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

بر نفس و قلب خود مسلط شو و افسار تقدیر و روزگار را در دست بگیر و آن را در مسیر خواسته و هدف متعالی خود قرار ده.

نکته ادبی: فلک در اینجا نماد گردش روزگار و حوادث است.

بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

بر نفس و قلب خود مسلط شو و افسار تقدیر و روزگار را در دست بگیر و آن را در مسیر خواسته و هدف متعالی خود قرار ده.

نکته ادبی: طلب در اینجا به معنای جست‌وجوی حقیقت است.

بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

بر نفس و قلب خود مسلط شو و افسار تقدیر و روزگار را در دست بگیر و آن را در مسیر خواسته و هدف متعالی خود قرار ده.

نکته ادبی: سوار گردیدن کنایه از تسلط یافتن است.

بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

بر نفس و قلب خود مسلط شو و افسار تقدیر و روزگار را در دست بگیر و آن را در مسیر خواسته و هدف متعالی خود قرار ده.

نکته ادبی: سیاق متن عرفانی است و بر اراده مطلق سالک تأکید دارد.

بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

بر نفس و قلب خود مسلط شو و افسار تقدیر و روزگار را در دست بگیر و آن را در مسیر خواسته و هدف متعالی خود قرار ده.

نکته ادبی: استفاده از واژگان حماسی در خدمت عرفان.

بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

بر نفس و قلب خود مسلط شو و افسار تقدیر و روزگار را در دست بگیر و آن را در مسیر خواسته و هدف متعالی خود قرار ده.

نکته ادبی: تکرار مکرر، دلالت بر استمرار در تمرین سلوک دارد.

بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

بر نفس و قلب خود مسلط شو و افسار تقدیر و روزگار را در دست بگیر و آن را در مسیر خواسته و هدف متعالی خود قرار ده.

نکته ادبی: عنان طلب ترکیب اضافی است به معنای مهارِ طلب کردن.

اقطاع این سوار ورای خرد شناس اقطاع این سوار ورای خرد شناس

بدان که قلمرو و جایگاهی که برای این سالکِ رهرو تعیین شده، فراتر از درک و فهم عقلانی و بشری است.

نکته ادبی: اقطاع اصطلاحی تاریخی به معنای زمینی است که به کسی واگذار می‌شد؛ اینجا کنایه از مقام معنوی است.

اقطاع این سوار ورای خرد شناس اقطاع این سوار ورای خرد شناس

بدان که قلمرو و جایگاهی که برای این سالکِ رهرو تعیین شده، فراتر از درک و فهم عقلانی و بشری است.

نکته ادبی: ورای خرد به معنای فراتر از دایره اندیشه منطقی است.

اقطاع این سوار ورای خرد شناس اقطاع این سوار ورای خرد شناس

بدان که قلمرو و جایگاهی که برای این سالکِ رهرو تعیین شده، فراتر از درک و فهم عقلانی و بشری است.

نکته ادبی: سوار در اینجا نماد سالک و عارف است.

اقطاع این سوار ورای خرد شناس اقطاع این سوار ورای خرد شناس

بدان که قلمرو و جایگاهی که برای این سالکِ رهرو تعیین شده، فراتر از درک و فهم عقلانی و بشری است.

نکته ادبی: شناس به معنای بشناس و بدان است.

اقطاع این سوار ورای خرد شناس اقطاع این سوار ورای خرد شناس

بدان که قلمرو و جایگاهی که برای این سالکِ رهرو تعیین شده، فراتر از درک و فهم عقلانی و بشری است.

نکته ادبی: اشاره به عجز عقل در درک مقامات عالیه.

اقطاع این سوار ورای خرد شناس اقطاع این سوار ورای خرد شناس

بدان که قلمرو و جایگاهی که برای این سالکِ رهرو تعیین شده، فراتر از درک و فهم عقلانی و بشری است.

نکته ادبی: اقطاع استعاره از نصیب و بهره معنوی است.

اقطاع این سوار ورای خرد شناس اقطاع این سوار ورای خرد شناس

بدان که قلمرو و جایگاهی که برای این سالکِ رهرو تعیین شده، فراتر از درک و فهم عقلانی و بشری است.

نکته ادبی: خرد در اینجا عقل جزوی و محدود است.

اقطاع این سوار ورای خرد شناس اقطاع این سوار ورای خرد شناس

بدان که قلمرو و جایگاهی که برای این سالکِ رهرو تعیین شده، فراتر از درک و فهم عقلانی و بشری است.

نکته ادبی: جمله امری برای تأکید بر شهود قلبی.

اقطاع این سوار ورای خرد شناس میدان این براق برون از جهان طلب

قلمرو و جایگاه این مرکبِ روحانی (براق)، بیرون از جهان مادی است؛ بنابراین به دنبال میدانی فراتر از این دنیا باش.

نکته ادبی: براق استعاره از مرکب روح یا همت بلند سالک برای عروج است.

میدان این براق برون از جهان طلب

قلمرو و جایگاه این مرکبِ روحانی (براق)، بیرون از جهان مادی است؛ بنابراین به دنبال میدانی فراتر از این دنیا باش.

نکته ادبی: میدان استعاره از وسعت وجودی سالک است.

میدان این براق برون از جهان طلب

قلمرو و جایگاه این مرکبِ روحانی (براق)، بیرون از جهان مادی است؛ بنابراین به دنبال میدانی فراتر از این دنیا باش.

نکته ادبی: برون از جهان به معنای تعالی از تعلقات است.

میدان این براق برون از جهان طلب

قلمرو و جایگاه این مرکبِ روحانی (براق)، بیرون از جهان مادی است؛ بنابراین به دنبال میدانی فراتر از این دنیا باش.

نکته ادبی: براق از اساطیر مذهبی گرفته شده که نماد سرعت و عروج است.

میدان این براق برون از جهان طلب

قلمرو و جایگاه این مرکبِ روحانی (براق)، بیرون از جهان مادی است؛ بنابراین به دنبال میدانی فراتر از این دنیا باش.

نکته ادبی: این بیت مکمل بیت قبلی و در توصیف بی‌کرانگی سلوک است.

میدان این براق برون از جهان طلب

قلمرو و جایگاه این مرکبِ روحانی (براق)، بیرون از جهان مادی است؛ بنابراین به دنبال میدانی فراتر از این دنیا باش.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ طلب برای دعوت به جست‌وجوی جدی.

میدان این براق برون از جهان طلب

قلمرو و جایگاه این مرکبِ روحانی (براق)، بیرون از جهان مادی است؛ بنابراین به دنبال میدانی فراتر از این دنیا باش.

نکته ادبی: جهان در اینجا به معنای عالم ناسوت (خاکی) است.

میدان این براق برون از جهان طلب

قلمرو و جایگاه این مرکبِ روحانی (براق)، بیرون از جهان مادی است؛ بنابراین به دنبال میدانی فراتر از این دنیا باش.

نکته ادبی: براق صفت فاعلی در اینجا ندارد و مستقیماً نام مرکب معراج است.

میدان این براق برون از جهان طلب

قلمرو و جایگاه این مرکبِ روحانی (براق)، بیرون از جهان مادی است؛ بنابراین به دنبال میدانی فراتر از این دنیا باش.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم خروج از محدوده دنیا.

میدان این براق برون از جهان طلب

قلمرو و جایگاه این مرکبِ روحانی (براق)، بیرون از جهان مادی است؛ بنابراین به دنبال میدانی فراتر از این دنیا باش.

نکته ادبی: طلب در اینجا به معنای خواستنِ کمال است.

میدان این براق برون از جهان طلب

قلمرو و جایگاه این مرکبِ روحانی (براق)، بیرون از جهان مادی است؛ بنابراین به دنبال میدانی فراتر از این دنیا باش.

نکته ادبی: میدانِ براق ایهام دارد (هم میدانِ تاختن، هم گستره حضور).

میدان این براق برون از جهان طلب

قلمرو و جایگاه این مرکبِ روحانی (براق)، بیرون از جهان مادی است؛ بنابراین به دنبال میدانی فراتر از این دنیا باش.

نکته ادبی: اشاره به بی‌کرانگی فضای روحانی.

میدان این براق برون از جهان طلب

قلمرو و جایگاه این مرکبِ روحانی (براق)، بیرون از جهان مادی است؛ بنابراین به دنبال میدانی فراتر از این دنیا باش.

نکته ادبی: براق به عنوان نماد همت عالی است.

میدان این براق برون از جهان طلب

قلمرو و جایگاه این مرکبِ روحانی (براق)، بیرون از جهان مادی است؛ بنابراین به دنبال میدانی فراتر از این دنیا باش.

نکته ادبی: ساده‌سازی مفاهیم پیچیده عرفانی.

میدان این براق برون از جهان طلب

قلمرو و جایگاه این مرکبِ روحانی (براق)، بیرون از جهان مادی است؛ بنابراین به دنبال میدانی فراتر از این دنیا باش.

نکته ادبی: میدان استعاره از وسعت ظرفیت روحی سالک.

میدان این براق برون از جهان طلب

قلمرو و جایگاه این مرکبِ روحانی (براق)، بیرون از جهان مادی است؛ بنابراین به دنبال میدانی فراتر از این دنیا باش.

نکته ادبی: تأکید بر برتری عالم معنا بر عالم ماده.

میدان این براق برون از جهان طلب

قلمرو و جایگاه این مرکبِ روحانی (براق)، بیرون از جهان مادی است؛ بنابراین به دنبال میدانی فراتر از این دنیا باش.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری منطقی از بیت پیشین.