دیوان اشعار - غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۲
خاقانیدرک و برداشت
هوش مصنوعیمعنای روان
درد، تمام وجودم را تسخیر کرده است؛ در این میان، آن عزیزترین و ارزشمندترین دارایی جانم (معشوق یا هویت اصلیام) کجاست؟
نکته ادبی: میوهٔ جان استعاره از عزیزترینِ وجود یا ثمرهٔ زندگی است.
درد، تمام وجودم را تسخیر کرده است؛ در این میان، آن عزیزترین و ارزشمندترین دارایی جانم کجاست؟
نکته ادبی: تکرارِ درد، نشانگر استمرار و شدتِ رنج است.
درد، تمام وجودم را تسخیر کرده است؛ در این میان، آن عزیزترین و ارزشمندترین دارایی جانم کجاست؟
نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای نشان دادن فقدان.
درد، تمام وجودم را تسخیر کرده است؛ در این میان، آن عزیزترین و ارزشمندترین دارایی جانم کجاست؟
نکته ادبی: حالتِ فاعلیِ درد در این بیت، نشان از چیرگیِ رنج دارد.
درد، تمام وجودم را تسخیر کرده است؛ در این میان، آن عزیزترین و ارزشمندترین دارایی جانم کجاست؟
نکته ادبی: استعارهٔ مکنیه که درد را همچون بلایی فراگیر تصویر میکند.
درد، تمام وجودم را تسخیر کرده است؛ در این میان، آن عزیزترین و ارزشمندترین دارایی جانم کجاست؟
نکته ادبی: تکرار پرسش کجاست برای القای حس بیپناهی.
درد، تمام وجودم را تسخیر کرده است؛ در این میان، آن عزیزترین و ارزشمندترین دارایی جانم کجاست؟
نکته ادبی: کلمه کجا قید مکان است که استعاره از گمگشتگیِ معناست.
درد، تمام وجودم را تسخیر کرده است؛ در این میان، آن عزیزترین و ارزشمندترین دارایی جانم کجاست؟
نکته ادبی: ساختار جملات بازتابدهندهٔ تکرارِ یک خاطرهٔ دردناک است.
درد، تمام وجودم را تسخیر کرده است؛ در این میان، آن عزیزترین و ارزشمندترین دارایی جانم کجاست؟
نکته ادبی: درد زده است تعبیری است برای عمق نفوذ رنج در باطن.
درد، تمام وجودم را تسخیر کرده است؛ در این میان، آن عزیزترین و ارزشمندترین دارایی جانم کجاست؟
نکته ادبی: جمله کوتاه و کوبنده است که سبک عراقی را تداعی میکند.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست که بتوانم آن را مهار کنم؟
نکته ادبی: نشانه کردن کنایه از انتخاب کردن برای رنج کشیدن است.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست؟
نکته ادبی: ایهام در کلمه نشان؛ میتواند به معنای اثر یا دلیل باشد.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست؟
نکته ادبی: صنعت اشتقاق در کلمات درد و نشان.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست؟
نکته ادبی: تضاد پنهان میان هدفگیریِ درد و بیپناهیِ شاعر.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست؟
نکته ادبی: مخاطب قراردادن درد به عنوان موجودی کنشگر.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست؟
نکته ادبی: بیانِ حیرت از چراییِ انتخاب شدن برای رنج.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست؟
نکته ادبی: ساختار پرسشیِ بیت برای تحریکِ ذهن خواننده.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست؟
نکته ادبی: کوتاهی مصراع بر ضربآهنگِ تأکیدی افزوده است.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست؟
نکته ادبی: تکرارِ لفظیِ درد در دو بخش مصراع.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست؟
نکته ادبی: نشان کنایه از اثر و نمودِ بیرونیِ رنج است.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست؟
نکته ادبی: تناسب میان نشانه و نشان.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست؟
نکته ادبی: لحنِ شکایتآمیز و در عین حال تسلیمشدنی.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست؟
نکته ادبی: تکرارِ هوشمندانه برای القایِ حسِ محاصره.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست؟
نکته ادبی: سادگیِ کلام در عینِ عمقِ معنایی.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست؟
نکته ادبی: مرا نشانه کرد به معنای زیرِ ضربِ نگاهِ درد رفتن است.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست؟
نکته ادبی: ایهامِ کلمه درد؛ هم رنجِ جسمی و هم رنجِ روحی.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست؟
نکته ادبی: تکرارِ پرسشی برای برجسته کردنِ نبودِ حقیقت.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست؟
نکته ادبی: مفهومِ بیپناهی در برابر قدرتِ انتزاعیِ درد.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست؟
نکته ادبی: سؤالِ بیجوابی که مخاطب را درگیر میکند.
درد، مرا به عنوان هدف خود برگزیده و به من هجوم آورده است؛ حال، نشان و ردپای این رنجِ عمیق کجاست؟
نکته ادبی: تأکید بر تکرارِ موقعیتِ رنجبار.
دیشب از چشم مردم، اشک طلب کردم؛ چرا که گویی دیگر اشکی برای گریستن نداشتم و مجبور شدم از دیگران قرض بگیرم.
نکته ادبی: اشک به وام خواستن کنایه از تظاهر به گریه یا بیحسیِ درونی است.
دیشب از چشم مردم، اشک طلب کردم؛ چرا که گویی دیگر اشکی برای گریستن نداشتم.
نکته ادبی: دوش به معنای شب گذشته است.
دیشب از چشم مردم، اشک طلب کردم؛ چرا که گویی دیگر اشکی برای گریستن نداشتم.
نکته ادبی: استعاره از بیگانگیِ شاعر با عواطفِ خودش.
دیشب از چشم مردم، اشک طلب کردم؛ چرا که گویی دیگر اشکی برای گریستن نداشتم.
نکته ادبی: واژه وام نمادِ عاریهای بودنِ احساس است.
دیشب از چشم مردم، اشک طلب کردم؛ چرا که گویی دیگر اشکی برای گریستن نداشتم.
نکته ادبی: تصویرسازی قوی از استیصال.
دیشب از چشم مردم، اشک طلب کردم؛ چرا که گویی دیگر اشکی برای گریستن نداشتم.
نکته ادبی: تأکید بر تکرارِ عملِ استمداد از دیگران.
دیشب از چشم مردم، اشک طلب کردم؛ چرا که گویی دیگر اشکی برای گریستن نداشتم.
نکته ادبی: تضادِ میانِ گریستن و قرض گرفتن.
دیشب از چشم مردم، اشک طلب کردم؛ چرا که گویی دیگر اشکی برای گریستن نداشتم.
نکته ادبی: نمادپردازی چشم به عنوان منبعِ اشک.
دیشب از چشم مردم، اشک طلب کردم؛ چرا که گویی دیگر اشکی برای گریستن نداشتم.
نکته ادبی: حالتِ التماسیِ متن برای دریافتِ تسلی.
دیشب از چشم مردم، اشک طلب کردم؛ چرا که گویی دیگر اشکی برای گریستن نداشتم.
نکته ادبی: تأکید بر خالی بودنِ درون از عاطفه.
تمامی این اشکها عاریتی و غیرواقعی هستند؛ پس اشکِ زلال و روانِ خودم که از سرِ دردِ حقیقی باشد، کجاست؟
نکته ادبی: عاریه به معنای امانت و غیر اصیل است.
تمامی این اشکها عاریتی و غیرواقعی هستند؛ پس اشکِ زلال و روانِ خودم کجاست؟
نکته ادبی: اشک روان کنایه از گریهٔ صادقانه و جاری از جان است.
تمامی این اشکها عاریتی و غیرواقعی هستند؛ پس اشکِ زلال و روانِ خودم کجاست؟
نکته ادبی: تضاد میان اشک عاریه و اشک روان.
تمامی این اشکها عاریتی و غیرواقعی هستند؛ پس اشکِ زلال و روانِ خودم کجاست؟
نکته ادبی: پرسش در پایانِ بیت، بیانگرِ جستوجویِ هویت است.
تمامی این اشکها عاریتی و غیرواقعی هستند؛ پس اشکِ زلال و روانِ خودم کجاست؟
نکته ادبی: استعارهٔ روان به معنای جاری و اصیل.
تمامی این اشکها عاریتی و غیرواقعی هستند؛ پس اشکِ زلال و روانِ خودم کجاست؟
نکته ادبی: اشاره به عمقِ فاجعهای که شاعر را از گریهٔ عادی بازداشته.
تمامی این اشکها عاریتی و غیرواقعی هستند؛ پس اشکِ زلال و روانِ خودم کجاست؟
نکته ادبی: حسرتِ شاعر برای رسیدن به حالتی از خلوص.
تمامی این اشکها عاریتی و غیرواقعی هستند؛ پس اشکِ زلال و روانِ خودم کجاست؟
نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ فقدانِ خویشتن.
تمامی این اشکها عاریتی و غیرواقعی هستند؛ پس اشکِ زلال و روانِ خودم کجاست؟
نکته ادبی: استفاده از کجا برای به چالش کشیدنِ وضع موجود.
تمامی این اشکها عاریتی و غیرواقعی هستند؛ پس اشکِ زلال و روانِ خودم کجاست؟
نکته ادبی: پایانبندیِ اثر با پرسشی باز و تأملبرانگیز.
این همه اشکی که از چشمانم جاری است، ظاهری و عاریهای است؛ پرسش اینجاست که آن اشک حقیقی و عمیقِ من که نشانِ دردِ اصلیام است، کجاست؟
نکته ادبی: عاریه صفتِ جانشینِ اسم به معنای غیرحقیقی و موقت است که در برابرِ روان (جاری و حقیقی) قرار گرفته است.
این همه اشکی که از چشمانم جاری است، ظاهری و عاریهای است؛ پرسش اینجاست که آن اشک حقیقی و عمیقِ من که نشانِ دردِ اصلیام است، کجاست؟
نکته ادبی: اشک روان استعاره از اشکی است که از جانِ روان و جاریِ عاشق سرچشمه میگیرد.
این همه اشکی که از چشمانم جاری است، ظاهری و عاریهای است؛ پرسش اینجاست که آن اشک حقیقی و عمیقِ من که نشانِ دردِ اصلیام است، کجاست؟
نکته ادبی: تناسب میان اشک و عاریه برای نشان دادن بیاصالتی گریه است.
این همه اشکی که از چشمانم جاری است، ظاهری و عاریهای است؛ پرسش اینجاست که آن اشک حقیقی و عمیقِ من که نشانِ دردِ اصلیام است، کجاست؟
نکته ادبی: استفاده از پرسشِ انکاری برای تاکید بر فقدانِ صدق و صفا در گریههای ظاهری.
این همه اشکی که از چشمانم جاری است، ظاهری و عاریهای است؛ پرسش اینجاست که آن اشک حقیقی و عمیقِ من که نشانِ دردِ اصلیام است، کجاست؟
نکته ادبی: تضادِ معناییِ میان عاریه و روان در محورِ عمودی کلام نهفته است.
این همه اشکی که از چشمانم جاری است، ظاهری و عاریهای است؛ پرسش اینجاست که آن اشک حقیقی و عمیقِ من که نشانِ دردِ اصلیام است، کجاست؟
نکته ادبی: جمله پرسشی بیانگرِ حسرتِ شاعر از عدم ظهورِ حالِ درونی است.
این همه اشکی که از چشمانم جاری است، ظاهری و عاریهای است؛ پرسش اینجاست که آن اشک حقیقی و عمیقِ من که نشانِ دردِ اصلیام است، کجاست؟
نکته ادبی: ساختارِ جملات نشاندهنده ناپایداریِ وضعیت روحی شاعر است.
این همه اشکی که از چشمانم جاری است، ظاهری و عاریهای است؛ پرسش اینجاست که آن اشک حقیقی و عمیقِ من که نشانِ دردِ اصلیام است، کجاست؟
نکته ادبی: کلمه روان به معنای جاری و روحبخش است که تضاد زیبایی با اشکِ صوری دارد.
این همه اشکی که از چشمانم جاری است، ظاهری و عاریهای است؛ پرسش اینجاست که آن اشک حقیقی و عمیقِ من که نشانِ دردِ اصلیام است، کجاست؟
نکته ادبی: اشک عاریه استعاره از سوگواریِ بیفروغ است.
این همه اشکی که از چشمانم جاری است، ظاهری و عاریهای است؛ پرسش اینجاست که آن اشک حقیقی و عمیقِ من که نشانِ دردِ اصلیام است، کجاست؟
نکته ادبی: تکرار واجِ س در بیت، موسیقی غمگنانهای به آن بخشیده است.
محبوبِ من، دلِ ویرانشدهی مرا مانند گنجینهای پنهان، برای خود برگزید و در آن جای گرفت.
نکته ادبی: خرابدل در اینجا به معنای دلی است که از تعلقات دنیوی ویران و تهی شده و آماده پذیرش گنجِ معشوق است.
محبوبِ من، دلِ ویرانشدهی مرا مانند گنجینهای پنهان، برای خود برگزید و در آن جای گرفت.
نکته ادبی: پی نهان به معنای پنهان نگاه داشتن یا در نهانخانه قرار دادن است.
محبوبِ من، دلِ ویرانشدهی مرا مانند گنجینهای پنهان، برای خود برگزید و در آن جای گرفت.
نکته ادبی: تشبیه دل به خرابه و معشوق به گنج، از مضامین کلاسیکِ عرفانی است.
محبوبِ من، دلِ ویرانشدهی مرا مانند گنجینهای پنهان، برای خود برگزید و در آن جای گرفت.
نکته ادبی: فعل کرد در اینجا به معنای قرار داد یا ساخت است.
محبوبِ من، دلِ ویرانشدهی مرا مانند گنجینهای پنهان، برای خود برگزید و در آن جای گرفت.
نکته ادبی: گنج پی نهان استعاره از عشقِ پنهان است.
محبوبِ من، دلِ ویرانشدهی مرا مانند گنجینهای پنهان، برای خود برگزید و در آن جای گرفت.
نکته ادبی: ساختار بیت نشاندهنده رابطه درونی و پنهانیِ عاشق و معشوق است.
محبوبِ من، دلِ ویرانشدهی مرا مانند گنجینهای پنهان، برای خود برگزید و در آن جای گرفت.
نکته ادبی: واژه او در اینجا به محبوب اشاره دارد.
محبوبِ من، دلِ ویرانشدهی مرا مانند گنجینهای پنهان، برای خود برگزید و در آن جای گرفت.
نکته ادبی: خراب در اینجا صفتِ دل است که دلالت بر فروتنی و انکسار دارد.
محبوبِ من، دلِ ویرانشدهی مرا مانند گنجینهای پنهان، برای خود برگزید و در آن جای گرفت.
نکته ادبی: استعاره از دل به مثابه مخزنِ اسرار.
محبوبِ من، دلِ ویرانشدهی مرا مانند گنجینهای پنهان، برای خود برگزید و در آن جای گرفت.
نکته ادبی: پیوندِ میان ویرانیِ دل و یافتن گنج، کنایه از تجلیِ الهی در دلِ شکسته است.
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: خرابه در اینجا استعاره از وضعیتِ روحیِ پس از رفتنِ معشوق است.
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: اندرم مخففِ اندر من است که بر عمقِ وجودِ شاعر دلالت دارد.
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: گنج نهان استعاره از حضورِ عزیزِ یار است.
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: تکرارِ پرسش در پایانِ بیت، بیانگرِ بحرانِ وجودیِ شاعر است.
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: خرابه به معنای جایگاهِ خالی از حیات است.
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: مراعاتِ نظیر میان خرابه و گنج نهان.
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: پرسشِ کجاست، ابهامِ عمیقی از سرنوشتِ رابطه را روایت میکند.
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: تضادِ درونی در ویرانه بودن و نداشتنِ گنج.
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: تاکید بر مالکیتِ گنج (گنجِ من).
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: بیانگرِ استیصالِ درونیِ عاشق.
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: خرابه بودن استعاره از تهی شدنِ وجود از هرگونه تسلی.
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: استعارهسازی بر اساس گنجیابی در ویرانهها.
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: پرسش از فقدانِ هویت در پی فقدانِ محبوب.
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: استفاده از خرابه برای نشان دادن اوجِ شکستِ عاشقانه.
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: گنجِ نهان به معنای رازِ مگوست.
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: استفاده از نحوِ کهن در عبارت خرابه اندرم.
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: موسیقیِ درونیِ کلمات، حسِ دلتنگی را تقویت میکند.
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: تاکید بر تنهاماندنِ شاعر در خویشتنِ خویش.
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: استعاره از گنج برای محبوب، ارزشمندیِ او را میرساند.
اکنون که من به ویرانهای بدل شدهام، آن گنجِ پنهانی (که محبوب بود) کجاست و چه بر سرش آمده است؟
نکته ادبی: لحنِ بیت حاکی از حیرتِ شاعر است.
یار از من جدا شد و من اکنون برای همراهی و همنوایی با ارادهی او چه کنم؟
نکته ادبی: موافقت در اینجا به معنای همنوایی با اراده و خواستِ معشوق، حتی در دردِ جدایی است.
یار از من جدا شد و من اکنون برای همراهی و همنوایی با ارادهی او چه کنم؟
نکته ادبی: گسستن کنایه از قطعِ رابطه و عهد است.
یار از من جدا شد و من اکنون برای همراهی و همنوایی با ارادهی او چه کنم؟
نکته ادبی: استفاده از قیدِ زمانِ کنون برای تاکید بر وضعیتِ فعلیِ شاعر.
یار از من جدا شد و من اکنون برای همراهی و همنوایی با ارادهی او چه کنم؟
نکته ادبی: بهرِ موافقت به معنای به خاطرِ سازگاری با تقدیرِ جدایی است.
یار از من جدا شد و من اکنون برای همراهی و همنوایی با ارادهی او چه کنم؟
نکته ادبی: یار، معادلِ معشوق در ادبیاتِ غنایی است.
یار از من جدا شد و من اکنون برای همراهی و همنوایی با ارادهی او چه کنم؟
نکته ادبی: ترکیبِ گسست و موافقت، پارادوکسِ رفتارِ عاشق را نشان میدهد.
یار از من جدا شد و من اکنون برای همراهی و همنوایی با ارادهی او چه کنم؟
نکته ادبی: حسِ تسلیمِ عاشق در برابرِ هجران.
یار از من جدا شد و من اکنون برای همراهی و همنوایی با ارادهی او چه کنم؟
نکته ادبی: سادگیِ زبان، اندوهِ نهفته در آن را عریانتر کرده است.
یار از من جدا شد و من اکنون برای همراهی و همنوایی با ارادهی او چه کنم؟
نکته ادبی: یار ز من گسست استعاره از انقطاعِ فیض و پیوند است.
یار از من جدا شد و من اکنون برای همراهی و همنوایی با ارادهی او چه کنم؟
نکته ادبی: لحنِ بیت سرشار از نوعی پرسشگریِ تقدیرگرایانه است.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: بند روان به معنای قید و زنجیرِ روح است و گسستن آن کنایه از فروپاشیِ تابوتوان.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: تکرار واژگان برای تأکید بر استیصال شاعر است.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: واژه انس به معنای همدمی و آرامشبخش است.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: ساختار جملات پرسشی نشانگر سرگشتگی است.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: ترکیب 'بند روان' استعارهای از گرفتاریهای وجودی است.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: مخاطبِ 'کجا' معشوق یا همان 'انسِ روان' است.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: تاکید بر تنهائیِ جان پس از گسستن بندها.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: انس روان یعنی کسی که با او جان خو میگیرد.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: اشاره به فقدانِ تکیهگاه روحی.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: پرسش در اینجا پاسخناپذیر است و نشانهی حیرت.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: استفاده از لحنِ خطاب مستقیم.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: ترکیب استعاری بند و روان.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: واژه گسسته دلالت بر بریدن و پایان یافتن دارد.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: توصیف حالِ آشفتگیِ درونی.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: انس به معنای مونس و همدم است.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: استعاره از فقدانِ امنیت روانی.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: بیانِ رنج ناشی از جدایی.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: تأکید بر عدمِ دسترسی به یار.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: توصیف وضعیتِ ناپایدار روح.
رشته پیوندهای جانم از هم گسیخته است؛ ای کسی که مایه آرامش روان منی، اکنون کجا هستی؟
نکته ادبی: تکرارِ پرسش برای القای حسرت.
گاهبهگاه آن یارِ شیرینسخن، با لبهای خود رفتاری تند و تلخ (مانند پاشیدن سرکه) نشان میداد.
نکته ادبی: شکرفشان کنایه از شیرینگفتاری و سرکه فشان استعاره از ترشرویی و بیمهری است.
گاهبهگاه آن یارِ شیرینسخن، با لبهای خود رفتاری تند و تلخ (مانند پاشیدن سرکه) نشان میداد.
نکته ادبی: تضاد میان شکرفشانی و سرکهفشانی هنرمندانه بیان شده است.
گاهبهگاه آن یارِ شیرینسخن، با لبهای خود رفتاری تند و تلخ (مانند پاشیدن سرکه) نشان میداد.
نکته ادبی: اشاره به تلونِ مزاج معشوق.
گاهبهگاه آن یارِ شیرینسخن، با لبهای خود رفتاری تند و تلخ (مانند پاشیدن سرکه) نشان میداد.
نکته ادبی: استفاده از ایهام تناسب بین لب و شکر.
گاهبهگاه آن یارِ شیرینسخن، با لبهای خود رفتاری تند و تلخ (مانند پاشیدن سرکه) نشان میداد.
نکته ادبی: توصیفِ نوسان رفتاری یار.
گاهبهگاه آن یارِ شیرینسخن، با لبهای خود رفتاری تند و تلخ (مانند پاشیدن سرکه) نشان میداد.
نکته ادبی: شکر و سرکه نمادِ مهربانی و تندی هستند.
گاهبهگاه آن یارِ شیرینسخن، با لبهای خود رفتاری تند و تلخ (مانند پاشیدن سرکه) نشان میداد.
نکته ادبی: بیانِ تلخ و شیرینِ عشق.
گاهبهگاه آن یارِ شیرینسخن، با لبهای خود رفتاری تند و تلخ (مانند پاشیدن سرکه) نشان میداد.
نکته ادبی: تکرار نشانگر اهمیت این تضاد در نظر شاعر است.
گاهبهگاه آن یارِ شیرینسخن، با لبهای خود رفتاری تند و تلخ (مانند پاشیدن سرکه) نشان میداد.
نکته ادبی: استعاره از کلامِ متغیر معشوق.
گاهبهگاه آن یارِ شیرینسخن، با لبهای خود رفتاری تند و تلخ (مانند پاشیدن سرکه) نشان میداد.
نکته ادبی: لب به عنوانِ منبعِ صدورِ کلام دانسته شده است.
در اثر تبِ فراق، جگرم از حرارت و سوزش گداخته شد؛ اکنون آن کسی که با تندیاش (سرکه فشانی) مرا میآزرد، کجاست؟
نکته ادبی: گرم جگر شدن کنایه از التهاب درونی و تب عشق است.
در اثر تبِ فراق، جگرم از حرارت و سوزش گداخته شد؛ اکنون آن کسی که با تندیاش (سرکه فشانی) مرا میآزرد، کجاست؟
نکته ادبی: جگر در ادبیات قدیم جایگاهِ احساسات و مرکزِ سوز و گداز است.
در اثر تبِ فراق، جگرم از حرارت و سوزش گداخته شد؛ اکنون آن کسی که با تندیاش (سرکه فشانی) مرا میآزرد، کجاست؟
نکته ادبی: تب استعاره از بیماریِ عشق و فراق است.
در اثر تبِ فراق، جگرم از حرارت و سوزش گداخته شد؛ اکنون آن کسی که با تندیاش (سرکه فشانی) مرا میآزرد، کجاست؟
نکته ادبی: سرکه فشان در اینجا به کسی اشاره دارد که عادت به تندی داشته است.
در اثر تبِ فراق، جگرم از حرارت و سوزش گداخته شد؛ اکنون آن کسی که با تندیاش (سرکه فشانی) مرا میآزرد، کجاست؟
نکته ادبی: پرسش در اینجا نشانگر دوری از معشوق است.
در اثر تبِ فراق، جگرم از حرارت و سوزش گداخته شد؛ اکنون آن کسی که با تندیاش (سرکه فشانی) مرا میآزرد، کجاست؟
نکته ادبی: استعاره از نیاز به حضور معشوق حتی با رفتارهای تند.
در اثر تبِ فراق، جگرم از حرارت و سوزش گداخته شد؛ اکنون آن کسی که با تندیاش (سرکه فشانی) مرا میآزرد، کجاست؟
نکته ادبی: تضاد بین حرارتِ درونی و سرمایِ رفتارِ گذشته یار.
در اثر تبِ فراق، جگرم از حرارت و سوزش گداخته شد؛ اکنون آن کسی که با تندیاش (سرکه فشانی) مرا میآزرد، کجاست؟
نکته ادبی: توجه به جسمانیتِ رنج در ترکیب گرم جگر.
در اثر تبِ فراق، جگرم از حرارت و سوزش گداخته شد؛ اکنون آن کسی که با تندیاش (سرکه فشانی) مرا میآزرد، کجاست؟
نکته ادبی: عطشِ دیدار معشوق را نشان میدهد.
در اثر تبِ فراق، جگرم از حرارت و سوزش گداخته شد؛ اکنون آن کسی که با تندیاش (سرکه فشانی) مرا میآزرد، کجاست؟
نکته ادبی: تکرارِ سوال برای القای درماندگی.
در اثر تبِ فراق، جگرم از حرارت و سوزش گداخته شد؛ اکنون آن کسی که با تندیاش (سرکه فشانی) مرا میآزرد، کجاست؟
نکته ادبی: مراعات نظیر بین تب و گرمی.
در اثر تبِ فراق، جگرم از حرارت و سوزش گداخته شد؛ اکنون آن کسی که با تندیاش (سرکه فشانی) مرا میآزرد، کجاست؟
نکته ادبی: تکیه بر تجربه زیستهی شاعر از عشق.
در اثر تبِ فراق، جگرم از حرارت و سوزش گداخته شد؛ اکنون آن کسی که با تندیاش (سرکه فشانی) مرا میآزرد، کجاست؟
نکته ادبی: بیانِ پارادوکسیکالِ دلتنگی برای کسی که تندخو بوده است.
در اثر تبِ فراق، جگرم از حرارت و سوزش گداخته شد؛ اکنون آن کسی که با تندیاش (سرکه فشانی) مرا میآزرد، کجاست؟
نکته ادبی: نشان دادن اوجِ استیصال در غیاب یار.
در اثر تبِ فراق، جگرم از حرارت و سوزش گداخته شد؛ اکنون آن کسی که با تندیاش (سرکه فشانی) مرا میآزرد، کجاست؟
نکته ادبی: تلمیح به حالاتِ تندخویی معشوق.
در اثر تبِ فراق، جگرم از حرارت و سوزش گداخته شد؛ اکنون آن کسی که با تندیاش (سرکه فشانی) مرا میآزرد، کجاست؟
نکته ادبی: توصیفِ وضعیتی که در آن حتی رنج هم مطلوب است.
در اثر تبِ فراق، جگرم از حرارت و سوزش گداخته شد؛ اکنون آن کسی که با تندیاش (سرکه فشانی) مرا میآزرد، کجاست؟
نکته ادبی: فشارِ عاطفی بر روی واژه کجاست.
در اثر تبِ فراق، جگرم از حرارت و سوزش گداخته شد؛ اکنون آن کسی که با تندیاش (سرکه فشانی) مرا میآزرد، کجاست؟
نکته ادبی: استعارهی سرکه فشانی به رفتارِ سرد و تند.
در اثر تبِ فراق، جگرم از حرارت و سوزش گداخته شد؛ اکنون آن کسی که با تندیاش (سرکه فشانی) مرا میآزرد، کجاست؟
نکته ادبی: تأکید بر تکرارِ این اندوه.
روزگار به روزگار، از جانب آسمان (فلک)، بخششی از تندرستی و عافیت نازل میشد.
نکته ادبی: فلک در ادبیات فارسی نمادِ تقدیر و گردونِ چرخنده است که عافیت و بلا را رقم میزند.
روزگار پیوسته در حال بخشیدن سلامت و تندرستی به مردمان است.
نکته ادبی: فلک در ادبیات کلاسیک کنایه از گردون و چرخ روزگار است و بخشش عافیت استعاره از سلامت و سعادت است.
روزگار پیوسته در حال بخشیدن سلامت و تندرستی به مردمان است.
نکته ادبی: فلک در ادبیات کلاسیک کنایه از گردون و چرخ روزگار است و بخشش عافیت استعاره از سلامت و سعادت است.
روزگار پیوسته در حال بخشیدن سلامت و تندرستی به مردمان است.
نکته ادبی: فلک در ادبیات کلاسیک کنایه از گردون و چرخ روزگار است و بخشش عافیت استعاره از سلامت و سعادت است.
روزگار پیوسته در حال بخشیدن سلامت و تندرستی به مردمان است.
نکته ادبی: فلک در ادبیات کلاسیک کنایه از گردون و چرخ روزگار است و بخشش عافیت استعاره از سلامت و سعادت است.
روزگار پیوسته در حال بخشیدن سلامت و تندرستی به مردمان است.
نکته ادبی: فلک در ادبیات کلاسیک کنایه از گردون و چرخ روزگار است و بخشش عافیت استعاره از سلامت و سعادت است.
روزگار پیوسته در حال بخشیدن سلامت و تندرستی به مردمان است.
نکته ادبی: فلک در ادبیات کلاسیک کنایه از گردون و چرخ روزگار است و بخشش عافیت استعاره از سلامت و سعادت است.
روزگار پیوسته در حال بخشیدن سلامت و تندرستی به مردمان است.
نکته ادبی: فلک در ادبیات کلاسیک کنایه از گردون و چرخ روزگار است و بخشش عافیت استعاره از سلامت و سعادت است.
روزگار پیوسته در حال بخشیدن سلامت و تندرستی به مردمان است.
نکته ادبی: فلک در ادبیات کلاسیک کنایه از گردون و چرخ روزگار است و بخشش عافیت استعاره از سلامت و سعادت است.
ای آسمان! سهمِ همه مردم به دستشان رسیده است، پس سهمِ من در این میان کجاست؟
نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان محرومیت؛ بخش به معنای نصیب و بهره است.
ای آسمان! سهمِ همه مردم به دستشان رسیده است، پس سهمِ من در این میان کجاست؟
نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان محرومیت؛ بخش به معنای نصیب و بهره است.
ای آسمان! سهمِ همه مردم به دستشان رسیده است، پس سهمِ من در این میان کجاست؟
نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان محرومیت؛ بخش به معنای نصیب و بهره است.
ای آسمان! سهمِ همه مردم به دستشان رسیده است، پس سهمِ من در این میان کجاست؟
نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان محرومیت؛ بخش به معنای نصیب و بهره است.
ای آسمان! سهمِ همه مردم به دستشان رسیده است، پس سهمِ من در این میان کجاست؟
نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان محرومیت؛ بخش به معنای نصیب و بهره است.
ای آسمان! سهمِ همه مردم به دستشان رسیده است، پس سهمِ من در این میان کجاست؟
نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان محرومیت؛ بخش به معنای نصیب و بهره است.
ای آسمان! سهمِ همه مردم به دستشان رسیده است، پس سهمِ من در این میان کجاست؟
نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان محرومیت؛ بخش به معنای نصیب و بهره است.
ای آسمان! سهمِ همه مردم به دستشان رسیده است، پس سهمِ من در این میان کجاست؟
نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان محرومیت؛ بخش به معنای نصیب و بهره است.
ای آسمان! سهمِ همه مردم به دستشان رسیده است، پس سهمِ من در این میان کجاست؟
نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان محرومیت؛ بخش به معنای نصیب و بهره است.
ای آسمان! سهمِ همه مردم به دستشان رسیده است، پس سهمِ من در این میان کجاست؟
نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان محرومیت؛ بخش به معنای نصیب و بهره است.
ای آسمان! سهمِ همه مردم به دستشان رسیده است، پس سهمِ من در این میان کجاست؟
نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان محرومیت؛ بخش به معنای نصیب و بهره است.
ای آسمان! سهمِ همه مردم به دستشان رسیده است، پس سهمِ من در این میان کجاست؟
نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان محرومیت؛ بخش به معنای نصیب و بهره است.
ای آسمان! سهمِ همه مردم به دستشان رسیده است، پس سهمِ من در این میان کجاست؟
نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان محرومیت؛ بخش به معنای نصیب و بهره است.
ای آسمان! سهمِ همه مردم به دستشان رسیده است، پس سهمِ من در این میان کجاست؟
نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان محرومیت؛ بخش به معنای نصیب و بهره است.
ای آسمان! سهمِ همه مردم به دستشان رسیده است، پس سهمِ من در این میان کجاست؟
نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان محرومیت؛ بخش به معنای نصیب و بهره است.
ای آسمان! سهمِ همه مردم به دستشان رسیده است، پس سهمِ من در این میان کجاست؟
نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان محرومیت؛ بخش به معنای نصیب و بهره است.
ای آسمان! سهمِ همه مردم به دستشان رسیده است، پس سهمِ من در این میان کجاست؟
نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان محرومیت؛ بخش به معنای نصیب و بهره است.
ای آسمان! سهمِ همه مردم به دستشان رسیده است، پس سهمِ من در این میان کجاست؟
نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان محرومیت؛ بخش به معنای نصیب و بهره است.
ای آسمان! سهمِ همه مردم به دستشان رسیده است، پس سهمِ من در این میان کجاست؟
نکته ادبی: پرسش بلاغی برای بیان محرومیت؛ بخش به معنای نصیب و بهره است.
اگر فریادهای خاقانی بخواهد از آسمان دادخواهی کند، باز هم بیهوده است.
نکته ادبی: دادستان به معنای دادرس و کسی که عدالت را میطلبد یا برپا میکند. اینجا شاعر در جایگاه دادخواه است.
اگر فریادهای خاقانی بخواهد از آسمان دادخواهی کند، باز هم بیهوده است.
نکته ادبی: دادستان به معنای دادرس و کسی که عدالت را میطلبد یا برپا میکند. اینجا شاعر در جایگاه دادخواه است.
اگر فریادهای خاقانی بخواهد از آسمان دادخواهی کند، باز هم بیهوده است.
نکته ادبی: دادستان به معنای دادرس و کسی که عدالت را میطلبد یا برپا میکند. اینجا شاعر در جایگاه دادخواه است.
اگر فریادهای خاقانی بخواهد از آسمان دادخواهی کند، باز هم بیهوده است.
نکته ادبی: دادستان به معنای دادرس و کسی که عدالت را میطلبد یا برپا میکند. اینجا شاعر در جایگاه دادخواه است.
اگر فریادهای خاقانی بخواهد از آسمان دادخواهی کند، باز هم بیهوده است.
نکته ادبی: دادستان به معنای دادرس و کسی که عدالت را میطلبد یا برپا میکند. اینجا شاعر در جایگاه دادخواه است.
اگر فریادهای خاقانی بخواهد از آسمان دادخواهی کند، باز هم بیهوده است.
نکته ادبی: دادستان به معنای دادرس و کسی که عدالت را میطلبد یا برپا میکند. اینجا شاعر در جایگاه دادخواه است.
اگر فریادهای خاقانی بخواهد از آسمان دادخواهی کند، باز هم بیهوده است.
نکته ادبی: دادستان به معنای دادرس و کسی که عدالت را میطلبد یا برپا میکند. اینجا شاعر در جایگاه دادخواه است.
اگر فریادهای خاقانی بخواهد از آسمان دادخواهی کند، باز هم بیهوده است.
نکته ادبی: دادستان به معنای دادرس و کسی که عدالت را میطلبد یا برپا میکند. اینجا شاعر در جایگاه دادخواه است.
اگر فریادهای خاقانی بخواهد از آسمان دادخواهی کند، باز هم بیهوده است.
نکته ادبی: دادستان به معنای دادرس و کسی که عدالت را میطلبد یا برپا میکند. اینجا شاعر در جایگاه دادخواه است.
فریادِ من، غم را از دلم نزدود؛ دادرسِ من کجاست؟
نکته ادبی: نَبست در اینجا به معنای نبستن گره غم یا باز نکردن آن است، استعارهای برای بیاثری ناله در رفع غم.
فریادِ من، غم را از دلم نزدود؛ دادرسِ من کجاست؟
نکته ادبی: نَبست در اینجا به معنای نبستن گره غم یا باز نکردن آن است، استعارهای برای بیاثری ناله در رفع غم.
فریادِ من، غم را از دلم نزدود؛ دادرسِ من کجاست؟
نکته ادبی: نَبست در اینجا به معنای نبستن گره غم یا باز نکردن آن است، استعارهای برای بیاثری ناله در رفع غم.
فریادِ من، غم را از دلم نزدود؛ دادرسِ من کجاست؟
نکته ادبی: نَبست در اینجا به معنای نبستن گره غم یا باز نکردن آن است، استعارهای برای بیاثری ناله در رفع غم.
فریادِ من، غم را از دلم نزدود؛ دادرسِ من کجاست؟
نکته ادبی: نَبست در اینجا به معنای نبستن گره غم یا باز نکردن آن است، استعارهای برای بیاثری ناله در رفع غم.
فریادِ من، غم را از دلم نزدود؛ دادرسِ من کجاست؟
نکته ادبی: نَبست در اینجا به معنای نبستن گره غم یا باز نکردن آن است، استعارهای برای بیاثری ناله در رفع غم.
فریادِ من، غم را از دلم نزدود؛ دادرسِ من کجاست؟
نکته ادبی: نَبست در اینجا به معنای نبستن گره غم یا باز نکردن آن است، استعارهای برای بیاثری ناله در رفع غم.
فریادِ من، غم را از دلم نزدود؛ دادرسِ من کجاست؟
نکته ادبی: نَبست در اینجا به معنای نبستن گره غم یا باز نکردن آن است، استعارهای برای بیاثری ناله در رفع غم.
فریادِ من، غم را از دلم نزدود؛ دادرسِ من کجاست؟
نکته ادبی: نَبست در اینجا به معنای نبستن گره غم یا باز نکردن آن است، استعارهای برای بیاثری ناله در رفع غم.
فریادِ من، غم را از دلم نزدود؛ دادرسِ من کجاست؟
نکته ادبی: نَبست در اینجا به معنای نبستن گره غم یا باز نکردن آن است، استعارهای برای بیاثری ناله در رفع غم.
فریادِ من، غم را از دلم نزدود؛ دادرسِ من کجاست؟
نکته ادبی: نَبست در اینجا به معنای نبستن گره غم یا باز نکردن آن است، استعارهای برای بیاثری ناله در رفع غم.
فریادِ من، غم را از دلم نزدود؛ دادرسِ من کجاست؟
نکته ادبی: نَبست در اینجا به معنای نبستن گره غم یا باز نکردن آن است، استعارهای برای بیاثری ناله در رفع غم.
فریادِ من، غم را از دلم نزدود؛ دادرسِ من کجاست؟
نکته ادبی: نَبست در اینجا به معنای نبستن گره غم یا باز نکردن آن است، استعارهای برای بیاثری ناله در رفع غم.
فریادِ من، غم را از دلم نزدود؛ دادرسِ من کجاست؟
نکته ادبی: نَبست در اینجا به معنای نبستن گره غم یا باز نکردن آن است، استعارهای برای بیاثری ناله در رفع غم.
ناله و فغانِ من نتوانست اندوهِ آن کس که بر من حکم میراند را درمان کند یا به بند کشد؛ اکنون که کارساز نیست، پناهگاه و راهِ رهاییِ من کجاست؟
نکته ادبی: دادستان در اینجا به معنای کسی است که به دادِ من میرسد یا بر من حکم میراند. نبستنِ غم کنایه از ناتوانی در التیامبخشی یا پایان دادن به آن است.
ناله و فغانِ من نتوانست اندوهِ آن کس که بر من حکم میراند را درمان کند یا به بند کشد؛ اکنون که کارساز نیست، پناهگاه و راهِ رهاییِ من کجاست؟
نکته ادبی: دادستان در اینجا به معنای کسی است که به دادِ من میرسد یا بر من حکم میراند. نبستنِ غم کنایه از ناتوانی در التیامبخشی یا پایان دادن به آن است.
ناله و فغانِ من نتوانست اندوهِ آن کس که بر من حکم میراند را درمان کند یا به بند کشد؛ اکنون که کارساز نیست، پناهگاه و راهِ رهاییِ من کجاست؟
نکته ادبی: دادستان در اینجا به معنای کسی است که به دادِ من میرسد یا بر من حکم میراند. نبستنِ غم کنایه از ناتوانی در التیامبخشی یا پایان دادن به آن است.
ناله و فغانِ من نتوانست اندوهِ آن کس که بر من حکم میراند را درمان کند یا به بند کشد؛ اکنون که کارساز نیست، پناهگاه و راهِ رهاییِ من کجاست؟
نکته ادبی: دادستان در اینجا به معنای کسی است که به دادِ من میرسد یا بر من حکم میراند. نبستنِ غم کنایه از ناتوانی در التیامبخشی یا پایان دادن به آن است.
ناله و فغانِ من نتوانست اندوهِ آن کس که بر من حکم میراند را درمان کند یا به بند کشد؛ اکنون که کارساز نیست، پناهگاه و راهِ رهاییِ من کجاست؟
نکته ادبی: دادستان در اینجا به معنای کسی است که به دادِ من میرسد یا بر من حکم میراند. نبستنِ غم کنایه از ناتوانی در التیامبخشی یا پایان دادن به آن است.