دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۱

خاقانی
جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا
جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا
جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا
جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا
جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا
جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا
جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا
جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا
جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا
جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا
جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی
باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی
باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی
باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی
باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی
باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی
باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی
باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی
باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی
باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی
باجگه دیدم و طیار ز آراستگی عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم
رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم
رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم
رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم
رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم
رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم
رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم
رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم
رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم
رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم
رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت
سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت
سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت
سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت
سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت
سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت
سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت
سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت
سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت
سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت
سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
سفر کوی مغان است دگر بار مرا
پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن
پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن
پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن
پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن
پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن
پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن
پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن
پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن
پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن
پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن
پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا
گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال
گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال
گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال
گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال
گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال
گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال
گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال
گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال
گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال
گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال
گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا
گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف
گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف
گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف
گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف
گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف
گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف
گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف
گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف
گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف
گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف
گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
این چنین بیهده پندار مپندار مرا
من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد
من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد
من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد
من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد
من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد
من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد
من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد
من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد
من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد
من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد
من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت
دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت
دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت
دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت
دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت
دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت
دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت
دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت
دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت
دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت
دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا
شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند
شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند
شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند
شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند
شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند
شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند
شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند
شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند
شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند
شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند
شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند که سگان در دیرند خریدار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
که سگان در دیرند خریدار مرا
مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم
مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم
مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم
مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم
مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم
مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم
مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم
مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم
مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم
مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام
سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام
سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام
سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام
سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام
سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام
سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام
سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام
سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام
سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام
ساقی میکده به داند مقدار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
ساقی میکده به داند مقدار مرا
حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است
حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است
حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است
حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است
حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است
حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است
حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است
حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است
حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است
حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا
زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من
زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من
زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من
زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من
زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من
زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من
زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من
زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من
زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من
زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است
خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است
خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است
خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است
خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است
خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است
خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است
خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است
خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است
خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
پیر سجاده تو را داده و زنار مرا
باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق
باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق
باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق
باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق
باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق
باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق
باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق
باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق
باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق
باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق
برهاند همه زنار من از نار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
برهاند همه زنار من از نار مرا
نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز
نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز
نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز
نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز
نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز
نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز
نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز
نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز
نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز
نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
واندرین فسق نیاز است به خروار مرا
اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است
اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است
اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است
اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است
اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است
اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است
اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است
اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است
اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است
اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا
لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز
لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز
لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز
لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز
لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز
لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز
لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز
لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز
لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز
لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا
می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی
می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی
می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی
می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی
می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی
می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی
می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی
می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی
می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی
می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
اندکی درد به از طاعت بسیار مرا
گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی
گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی
گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی
گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی
گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی
گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی
گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی
گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی
گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی
گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است
می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است
می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است
می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است
می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است
می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است
می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است
می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است
می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است
می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا
چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی
چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی
چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی
چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی
چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی
چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی
چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی
چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی
چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی
چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا
از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع
از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع
از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع
از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع
از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع
از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع
از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع
از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع
از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع
از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا
منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ
منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ
منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ
منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ
منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ
منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ
منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ
منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ
منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ
منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا
کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر
کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر
کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر
کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر
کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر
کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر
کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر
کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر
کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر
کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا
وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم
وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم
وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم
وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم
وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم
وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم
وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم
وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم
وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم
وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من
تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من
تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من
تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من
تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من
تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من
تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من
تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من
تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من
تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا
تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری
تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری
تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری
تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری
تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری
تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری
تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری
تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری
تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری
تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا
کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا
کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا
کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا
کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا
کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا
کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا
کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا
کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا
کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا
کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا
کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا

ای دوست، جامی از شراب برایم لبریز کن، آن‌قدر که تا لبه‌ی آن که گویی خطِ بغداد است پر شود.

نکته ادبی: خطِ بغداد به نشانه‌ها یا لبه‌ی جام‌های شراب در قدیم اشاره دارد.

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا

ای دوست، جامی از شراب برایم لبریز کن، آن‌قدر که تا لبه‌ی آن که گویی خطِ بغداد است پر شود.

نکته ادبی: استعاره از طلبِ مستی کامل.

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا

ای دوست، جامی از شراب برایم لبریز کن، آن‌قدر که تا لبه‌ی آن که گویی خطِ بغداد است پر شود.

نکته ادبی: خطِ بغداد کنایه از ظرفیتِ کاملِ پیمانه.

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا

ای دوست، جامی از شراب برایم لبریز کن، آن‌قدر که تا لبه‌ی آن که گویی خطِ بغداد است پر شود.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر طلبِ وصال یا بی‌خودی.

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا

ای دوست، جامی از شراب برایم لبریز کن، آن‌قدر که تا لبه‌ی آن که گویی خطِ بغداد است پر شود.

نکته ادبی: تکیه بر تصویرسازی حسی از شراب.

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا

ای دوست، جامی از شراب برایم لبریز کن، آن‌قدر که تا لبه‌ی آن که گویی خطِ بغداد است پر شود.

نکته ادبی: استفاده از مکان برای تعیین حدودِ پیمانه.

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا

ای دوست، جامی از شراب برایم لبریز کن، آن‌قدر که تا لبه‌ی آن که گویی خطِ بغداد است پر شود.

نکته ادبی: تداومِ فضای تغزلیِ کلاسیک.

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا

ای دوست، جامی از شراب برایم لبریز کن، آن‌قدر که تا لبه‌ی آن که گویی خطِ بغداد است پر شود.

نکته ادبی: تکرارِ مصرع برای تأکید بر خواسته شاعر.

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا

ای دوست، جامی از شراب برایم لبریز کن، آن‌قدر که تا لبه‌ی آن که گویی خطِ بغداد است پر شود.

نکته ادبی: واژه یار به معنای معشوقِ ازلی یا پیرِ راه است.

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا

ای دوست، جامی از شراب برایم لبریز کن، آن‌قدر که تا لبه‌ی آن که گویی خطِ بغداد است پر شود.

نکته ادبی: تکرارِ نمادین برای تثبیت معنا.

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم باری از دوشِ من بردار و مرا در مسیرِ رسیدن به اوج یا مقصد (بغداد) قرار ده.

نکته ادبی: فکن در اینجا به معنای انداختنِ بارِ غم در مسیری معین است.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: تغییر لحن از درخواستِ شراب به درخواستِ مقصد.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: استعاره از سفرِ روح.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: بغداد در ادب کهن، کانونِ تمدن و مقصدِ کاروان‌ها بوده است.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: تأکید بر تکرارِ یک خواسته با وزنِ موسیقایی.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: تکرارِ واژه باز نشان‌دهنده یأس و امیدِ دوباره است.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: ادامه روندِ تکرارِ تأکیدی.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: تداومِ تصویرِ سفر در ابیات.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: تأکیدِ شاعر بر قرار گرفتن در مسیرِ مقصد.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: حفظِ انسجامِ کلام در تکرار.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: تکرارِ هدفمند برای القای حسِّ انتظار.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: حفظِ ساختارِ کهنِ غزل.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: استعاره از بارِ گناه یا بارِ اندوه.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: تداومِ لحنِ خواهشگرانه.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: تأکید بر مسیر.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: تکرارِ پی‌درپی برای تأکید.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: بازنماییِ حسِ بی‌پناهی.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: انسجامِ معنایی در بازگشت به مقصد.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: تکرار برایِ تأکیدِ بلاغی.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: اتمامِ قطعه اول.

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باز هم مرا به سوی مرکزِ آمال و مقصدِ بغداد رهنمون شو و بارِ هستی‌ام را در آن راه بیفکن.

نکته ادبی: بستنِ بند با تکرارِ معنایی.

باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی

باج‌گاه و مرکبی تندرو (طیار) را دیدم که به واسطه زیبایی و تزیینات‌شان، بسیار خودنمایی می‌کردند.

نکته ادبی: باج‌گه محلِ اخذِ عوارض؛ طیار به معنای پروازکننده یا سریع است.

باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی

باج‌گاه و مرکبی تندرو را دیدم که به واسطه زیبایی و تزیینات‌شان، بسیار خودنمایی می‌کردند.

نکته ادبی: توصیفِ جلال و شکوهِ ظاهری.

باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی

باج‌گاه و مرکبی تندرو را دیدم که به واسطه زیبایی و تزیینات‌شان، بسیار خودنمایی می‌کردند.

نکته ادبی: تکرار برایِ تصویرسازیِ ذهنی.

باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی

باج‌گاه و مرکبی تندرو را دیدم که به واسطه زیبایی و تزیینات‌شان، بسیار خودنمایی می‌کردند.

نکته ادبی: آراستگی در اینجا به معنای تجمل است.

باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی

باج‌گاه و مرکبی تندرو را دیدم که به واسطه زیبایی و تزیینات‌شان، بسیار خودنمایی می‌کردند.

نکته ادبی: استفاده از اسامیِ مکان و صفتِ فاعلی.

باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی

باج‌گاه و مرکبی تندرو را دیدم که به واسطه زیبایی و تزیینات‌شان، بسیار خودنمایی می‌کردند.

نکته ادبی: تأکید بر منظرِ چشم‌نواز.

باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی

باج‌گاه و مرکبی تندرو را دیدم که به واسطه زیبایی و تزیینات‌شان، بسیار خودنمایی می‌کردند.

نکته ادبی: استعاره از ابهتِ دنیوی.

باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی

باج‌گاه و مرکبی تندرو را دیدم که به واسطه زیبایی و تزیینات‌شان، بسیار خودنمایی می‌کردند.

نکته ادبی: حفظِ تصویر در تکرار.

باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی

باج‌گاه و مرکبی تندرو را دیدم که به واسطه زیبایی و تزیینات‌شان، بسیار خودنمایی می‌کردند.

نکته ادبی: مشاهده به معنای درکِ قلبی.

باجگه دیدم و طیار ز آراستگی باجگه دیدم و طیار ز آراستگی

باج‌گاه و مرکبی تندرو را دیدم که به واسطه زیبایی و تزیینات‌شان، بسیار خودنمایی می‌کردند.

نکته ادبی: جمع‌بندیِ توصیفِ اولیه.

باجگه دیدم و طیار ز آراستگی عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

عیش و شادکامی برایم چون باج و خراجی سنگین شد و کارهایم همچون آن مرکبِ تندرو از دستم گریختند.

نکته ادبی: تشبیه عیش به باج نشان از دشواریِ دسترسی به شادی است.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

عیش و شادکامی برایم چون باج و خراجی سنگین شد و کارهایم همچون آن مرکبِ تندرو از دستم گریختند.

نکته ادبی: موازنه در ساختارِ تشبیه.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

عیش و شادکامی برایم چون باج و خراجی سنگین شد و کارهایم همچون آن مرکبِ تندرو از دستم گریختند.

نکته ادبی: تکرارِ تکرارِ معنایِ سختی.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

عیش و شادکامی برایم چون باج و خراجی سنگین شد و کارهایم همچون آن مرکبِ تندرو از دستم گریختند.

نکته ادبی: طیار به معنای چیزی که می‌گذرد و پایدار نیست.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

عیش و شادکامی برایم چون باج و خراجی سنگین شد و کارهایم همچون آن مرکبِ تندرو از دستم گریختند.

نکته ادبی: بیانِ ناپایداریِ امور.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

عیش و شادکامی برایم چون باج و خراجی سنگین شد و کارهایم همچون آن مرکبِ تندرو از دستم گریختند.

نکته ادبی: استعاره از کارهایِ بی‌فرجام.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

عیش و شادکامی برایم چون باج و خراجی سنگین شد و کارهایم همچون آن مرکبِ تندرو از دستم گریختند.

نکته ادبی: تأکید بر سختیِ عیش.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

عیش و شادکامی برایم چون باج و خراجی سنگین شد و کارهایم همچون آن مرکبِ تندرو از دستم گریختند.

نکته ادبی: ساختارِ ادبیِ مقایسه‌ای.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

عیش و شادکامی برایم چون باج و خراجی سنگین شد و کارهایم همچون آن مرکبِ تندرو از دستم گریختند.

نکته ادبی: ختمِ کلام بر اساسِ معنایِ انتزاعی.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

شادی و لذت‌های زندگی برای من تبدیل به باری سنگین همچون خراج شده و کار و بارم نیز ناپایدار و فرّار گشته است.

نکته ادبی: واژه طیار در اینجا به معنای پرنده و استعاره از ناپایداری و شتابِ امور دنیوی است.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

شادی و لذت‌های زندگی برای من تبدیل به باری سنگین همچون خراج شده و کار و بارم نیز ناپایدار و فرّار گشته است.

نکته ادبی: واژه طیار در اینجا به معنای پرنده و استعاره از ناپایداری و شتابِ امور دنیوی است.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

شادی و لذت‌های زندگی برای من تبدیل به باری سنگین همچون خراج شده و کار و بارم نیز ناپایدار و فرّار گشته است.

نکته ادبی: واژه طیار در اینجا به معنای پرنده و استعاره از ناپایداری و شتابِ امور دنیوی است.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

شادی و لذت‌های زندگی برای من تبدیل به باری سنگین همچون خراج شده و کار و بارم نیز ناپایدار و فرّار گشته است.

نکته ادبی: واژه طیار در اینجا به معنای پرنده و استعاره از ناپایداری و شتابِ امور دنیوی است.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

شادی و لذت‌های زندگی برای من تبدیل به باری سنگین همچون خراج شده و کار و بارم نیز ناپایدار و فرّار گشته است.

نکته ادبی: واژه طیار در اینجا به معنای پرنده و استعاره از ناپایداری و شتابِ امور دنیوی است.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

شادی و لذت‌های زندگی برای من تبدیل به باری سنگین همچون خراج شده و کار و بارم نیز ناپایدار و فرّار گشته است.

نکته ادبی: واژه طیار در اینجا به معنای پرنده و استعاره از ناپایداری و شتابِ امور دنیوی است.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

شادی و لذت‌های زندگی برای من تبدیل به باری سنگین همچون خراج شده و کار و بارم نیز ناپایدار و فرّار گشته است.

نکته ادبی: واژه طیار در اینجا به معنای پرنده و استعاره از ناپایداری و شتابِ امور دنیوی است.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

شادی و لذت‌های زندگی برای من تبدیل به باری سنگین همچون خراج شده و کار و بارم نیز ناپایدار و فرّار گشته است.

نکته ادبی: واژه طیار در اینجا به معنای پرنده و استعاره از ناپایداری و شتابِ امور دنیوی است.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

شادی و لذت‌های زندگی برای من تبدیل به باری سنگین همچون خراج شده و کار و بارم نیز ناپایدار و فرّار گشته است.

نکته ادبی: واژه طیار در اینجا به معنای پرنده و استعاره از ناپایداری و شتابِ امور دنیوی است.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

شادی و لذت‌های زندگی برای من تبدیل به باری سنگین همچون خراج شده و کار و بارم نیز ناپایدار و فرّار گشته است.

نکته ادبی: واژه طیار در اینجا به معنای پرنده و استعاره از ناپایداری و شتابِ امور دنیوی است.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

شادی و لذت‌های زندگی برای من تبدیل به باری سنگین همچون خراج شده و کار و بارم نیز ناپایدار و فرّار گشته است.

نکته ادبی: واژه طیار در اینجا به معنای پرنده و استعاره از ناپایداری و شتابِ امور دنیوی است.

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

شادی و لذت‌های زندگی برای من تبدیل به باری سنگین همچون خراج شده و کار و بارم نیز ناپایدار و فرّار گشته است.

نکته ادبی: واژه طیار در اینجا به معنای پرنده و استعاره از ناپایداری و شتابِ امور دنیوی است.

رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم

آن توشه و رخت و لباسی را که در آغازِ راه، از آستانه‌یِ مصطبه (محلِ عشق و بی‌خودی) برگرفته بودیم.

نکته ادبی: مصطبه در ادبیات عرفانی معمولاً به جایگاهِ باده‌نوشی و خلوتگاهِ رندانِ حقیقت‌جو اشاره دارد.

رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم

آن توشه و رخت و لباسی را که در آغازِ راه، از آستانه‌یِ مصطبه (محلِ عشق و بی‌خودی) برگرفته بودیم.

نکته ادبی: مصطبه در ادبیات عرفانی معمولاً به جایگاهِ باده‌نوشی و خلوتگاهِ رندانِ حقیقت‌جو اشاره دارد.

رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم

آن توشه و رخت و لباسی را که در آغازِ راه، از آستانه‌یِ مصطبه (محلِ عشق و بی‌خودی) برگرفته بودیم.

نکته ادبی: مصطبه در ادبیات عرفانی معمولاً به جایگاهِ باده‌نوشی و خلوتگاهِ رندانِ حقیقت‌جو اشاره دارد.

رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم

آن توشه و رخت و لباسی را که در آغازِ راه، از آستانه‌یِ مصطبه (محلِ عشق و بی‌خودی) برگرفته بودیم.

نکته ادبی: مصطبه در ادبیات عرفانی معمولاً به جایگاهِ باده‌نوشی و خلوتگاهِ رندانِ حقیقت‌جو اشاره دارد.

رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم

آن توشه و رخت و لباسی را که در آغازِ راه، از آستانه‌یِ مصطبه (محلِ عشق و بی‌خودی) برگرفته بودیم.

نکته ادبی: مصطبه در ادبیات عرفانی معمولاً به جایگاهِ باده‌نوشی و خلوتگاهِ رندانِ حقیقت‌جو اشاره دارد.

رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم

آن توشه و رخت و لباسی را که در آغازِ راه، از آستانه‌یِ مصطبه (محلِ عشق و بی‌خودی) برگرفته بودیم.

نکته ادبی: مصطبه در ادبیات عرفانی معمولاً به جایگاهِ باده‌نوشی و خلوتگاهِ رندانِ حقیقت‌جو اشاره دارد.

رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم

آن توشه و رخت و لباسی را که در آغازِ راه، از آستانه‌یِ مصطبه (محلِ عشق و بی‌خودی) برگرفته بودیم.

نکته ادبی: مصطبه در ادبیات عرفانی معمولاً به جایگاهِ باده‌نوشی و خلوتگاهِ رندانِ حقیقت‌جو اشاره دارد.

رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم

آن توشه و رخت و لباسی را که در آغازِ راه، از آستانه‌یِ مصطبه (محلِ عشق و بی‌خودی) برگرفته بودیم.

نکته ادبی: مصطبه در ادبیات عرفانی معمولاً به جایگاهِ باده‌نوشی و خلوتگاهِ رندانِ حقیقت‌جو اشاره دارد.

رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم

آن توشه و رخت و لباسی را که در آغازِ راه، از آستانه‌یِ مصطبه (محلِ عشق و بی‌خودی) برگرفته بودیم.

نکته ادبی: مصطبه در ادبیات عرفانی معمولاً به جایگاهِ باده‌نوشی و خلوتگاهِ رندانِ حقیقت‌جو اشاره دارد.

رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم

آن توشه و رخت و لباسی را که در آغازِ راه، از آستانه‌یِ مصطبه (محلِ عشق و بی‌خودی) برگرفته بودیم.

نکته ادبی: مصطبه در ادبیات عرفانی معمولاً به جایگاهِ باده‌نوشی و خلوتگاهِ رندانِ حقیقت‌جو اشاره دارد.

رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا

اکنون مرا به همان منزلگاهِ نخستین که بارِ سفر در آن گشودیم، بازگردان و در همان‌جا فرود آر.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به اصلِ خویش یا مرحله‌ی آغازینِ معرفت و بی‌آلایشی.

سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت

سفرِ حج و کعبه را با رنج و کوششِ بسیار به انجام رساندم، اما آن نیز گذشت و تمام شد.

نکته ادبی: تلمیح به مناسک حج؛ کعبه در اینجا نمادِ هدفِ ظاهری و بیرونی است که شاعر آن را در برابرِ خلوتِ درونی ناچیز می‌شمارد.

سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت

سفرِ حج و کعبه را با رنج و کوششِ بسیار به انجام رساندم، اما آن نیز گذشت و تمام شد.

نکته ادبی: تلمیح به مناسک حج؛ کعبه در اینجا نمادِ هدفِ ظاهری و بیرونی است که شاعر آن را در برابرِ خلوتِ درونی ناچیز می‌شمارد.

سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت

سفرِ حج و کعبه را با رنج و کوششِ بسیار به انجام رساندم، اما آن نیز گذشت و تمام شد.

نکته ادبی: تلمیح به مناسک حج؛ کعبه در اینجا نمادِ هدفِ ظاهری و بیرونی است که شاعر آن را در برابرِ خلوتِ درونی ناچیز می‌شمارد.

سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت

سفرِ حج و کعبه را با رنج و کوششِ بسیار به انجام رساندم، اما آن نیز گذشت و تمام شد.

نکته ادبی: تلمیح به مناسک حج؛ کعبه در اینجا نمادِ هدفِ ظاهری و بیرونی است که شاعر آن را در برابرِ خلوتِ درونی ناچیز می‌شمارد.

سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت

سفرِ حج و کعبه را با رنج و کوششِ بسیار به انجام رساندم، اما آن نیز گذشت و تمام شد.

نکته ادبی: تلمیح به مناسک حج؛ کعبه در اینجا نمادِ هدفِ ظاهری و بیرونی است که شاعر آن را در برابرِ خلوتِ درونی ناچیز می‌شمارد.

سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت

سفرِ حج و کعبه را با رنج و کوششِ بسیار به انجام رساندم، اما آن نیز گذشت و تمام شد.

نکته ادبی: تلمیح به مناسک حج؛ کعبه در اینجا نمادِ هدفِ ظاهری و بیرونی است که شاعر آن را در برابرِ خلوتِ درونی ناچیز می‌شمارد.

سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت

سفرِ حج و کعبه را با رنج و کوششِ بسیار به انجام رساندم، اما آن نیز گذشت و تمام شد.

نکته ادبی: تلمیح به مناسک حج؛ کعبه در اینجا نمادِ هدفِ ظاهری و بیرونی است که شاعر آن را در برابرِ خلوتِ درونی ناچیز می‌شمارد.

سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت

با سختی و مشقت بسیار، توفیق یافتم که به زیارت کعبه بروم و این سفر را به پایان برسانم.

نکته ادبی: «جهد» به معنای کوشش و تلاش است و در اینجا بر دشواریِ عباداتِ ظاهری دلالت دارد.

سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت

با سختی و مشقت بسیار، توفیق یافتم که به زیارت کعبه بروم و این سفر را به پایان برسانم.

نکته ادبی: «برآوردن» در اینجا به معنی به سرانجام رساندن و کامل کردن سفر است.

سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت

با سختی و مشقت بسیار، توفیق یافتم که به زیارت کعبه بروم و این سفر را به پایان برسانم.

نکته ادبی: تکرار واژه «سفر» در ابتدای بیت نشان از تأکید شاعر بر جنبه‌های مختلف سلوک دارد.

سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: «کوی مغان» استعاره از جایگاه پیران و عارفانِ حقیقت‌جو است که در عرفان، از ظواهرِ شرعی فراتر است.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: «دگر بار» بر استمرارِ نیاز به سلوک و بازگشتِ مداوم به وادیِ عشق دلالت می‌کند.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: «مغان» در ادبیات فارسی نماد پیرانِ روشن‌ضمیر است که راهِ رهایی را می‌دانند.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: ترکیب «سفر کوی مغان» تقابل آشکاری با سفر کعبه در ابیات پیشین دارد.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: مخاطب قراردادنِ خود یا معشوق در این مسیر برای تأکید بر اضطرارِ قلبی است.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: در اینجا «مرا» در انتهای بیت، قیدِ تعلقِ این سفر به عالمِ درونی شاعر است.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: سادگی کلام در عینِ عمقِ معنا، ویژگیِ شعرِ صوفیانه است.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: استفاده از «کوی» نمادِ گذر و رسیدن به مقصد است.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: سفرِ دوم (کوی مغان) در برابر سفرِ اول (کعبه) نوعی تضاد در مراتبِ کمال است.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: بیانِ حالِ پریشانِ عاشق برای رسیدن به منزلِ مقصود.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: تأکید بر تکرارِ نیاز به حضور در محضرِ عارفان.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: ساختارِ نحوی جمله بر اشتیاقِ فاعلی (من) متمرکز است.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: «کوی مغان» جایگاهِ بی قیدی و رهایی از بندِ آدابِ خشک است.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: استفاده از فعل «است» دلالت بر قطعیتِ این میلِ درونی دارد.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: تکرارِ این عبارت در متن، نشان‌دهنده اهمیت این گذار در اندیشه شاعر است.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: مغ به معنای پیرِ پیران یا مرشدِ کامل در متون عرفانی است.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: تداعی‌کننده سفرِ دل از ظاهر به باطن.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: مخاطب قرار دادنِ پیر برای یاری در این سفر.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: تأکید بر تکرارِ یک تجربه روحانی.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: تداومِ یادِ کوی مغان در ذهنِ شاعر.

سفر کوی مغان است دگر بار مرا

اکنون اما دل و جان من دوباره هوای سفر به کوی رندان و عارفان (کوی مغان) را در سر دارد.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ توصیفِ سفرِ اول و آغازِ سفرِ دوم.

پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن

در نزد من، از ادعاهای پوچ و تفاخر به مکان یا طریقت خاص (شونیزیه) سخنی مگو.

نکته ادبی: «لاف زدن» به معنای گزافه‌گویی و ادعای بیهوده است.

پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن

در نزد من، از ادعاهای پوچ و تفاخر به مکان یا طریقت خاص (شونیزیه) سخنی مگو.

نکته ادبی: «شونیزیه» اشاره به یک جایگاه یا طریقه‌ی خاص صوفیانه دارد که شاعر آن را در برابرِ حقیقتِ مطلق، ناچیز می‌شمارد.

پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن

در نزد من، از ادعاهای پوچ و تفاخر به مکان یا طریقت خاص (شونیزیه) سخنی مگو.

نکته ادبی: تکرارِ «شونیزیه» نشان از تأکید بر نفیِ اعتبارِ این جایگاه دارد.

پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن

در نزد من، از ادعاهای پوچ و تفاخر به مکان یا طریقت خاص (شونیزیه) سخنی مگو.

نکته ادبی: نهی از منکرِ عرفانی؛ پرهیز از دلبستگی به نام‌ها و عناوین.

پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن

در نزد من، از ادعاهای پوچ و تفاخر به مکان یا طریقت خاص (شونیزیه) سخنی مگو.

نکته ادبی: مخاطبِ شاعر در اینجا مدعیانِ دروغینِ طریقت هستند.

پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن

در نزد من، از ادعاهای پوچ و تفاخر به مکان یا طریقت خاص (شونیزیه) سخنی مگو.

نکته ادبی: تضادِ گفتارِ مدعی با حقیقتِ حال.

پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن

در نزد من، از ادعاهای پوچ و تفاخر به مکان یا طریقت خاص (شونیزیه) سخنی مگو.

نکته ادبی: بی‌اعتباریِ ظواهر در نزدِ عارفِ حقیقی.

پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن

در نزد من، از ادعاهای پوچ و تفاخر به مکان یا طریقت خاص (شونیزیه) سخنی مگو.

نکته ادبی: «پیش من» به معنای در منظرِ بصیرتِ من است.

پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن

در نزد من، از ادعاهای پوچ و تفاخر به مکان یا طریقت خاص (شونیزیه) سخنی مگو.

نکته ادبی: نفیِ خودبزرگ‌بینیِ سالک‌نمایان.

پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن

در نزد من، از ادعاهای پوچ و تفاخر به مکان یا طریقت خاص (شونیزیه) سخنی مگو.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «لاف مزن» نشان‌دهنده لحنِ تند و قاطع شاعر است.

پیش من لاف ز شونیزیه شونیز مزن دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

ای راهبر، دست مرا بگیر و مرا به مقصد حقیقی و جایگاه امن جان (خاتونیه) بسپار.

نکته ادبی: «خاتونیه» می‌تواند اشاره به یک منزلگاه عرفانی یا جایگاهی از تعالیِ روح باشد.

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

ای راهبر، دست مرا بگیر و مرا به مقصد حقیقی و جایگاه امن جان (خاتونیه) بسپار.

نکته ادبی: درخواستِ دستگیری که استعاره از طلبِ هدایت از پیر است.

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

ای راهبر، دست مرا بگیر و مرا به مقصد حقیقی و جایگاه امن جان (خاتونیه) بسپار.

نکته ادبی: فعلِ «بسپار» دلالت بر تسلیمِ مطلقِ سالک دارد.

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

ای راهبر، دست مرا بگیر و مرا به مقصد حقیقی و جایگاه امن جان (خاتونیه) بسپار.

نکته ادبی: «دست من گیر» نمادِ بیعت و پیوندِ مرید و مراد است.

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

ای راهبر، دست مرا بگیر و مرا به مقصد حقیقی و جایگاه امن جان (خاتونیه) بسپار.

نکته ادبی: خاتونیه در اینجا مقصدی است که سالک تنها با یاریِ پیر به آن می‌رسد.

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

ای راهبر، دست مرا بگیر و مرا به مقصد حقیقی و جایگاه امن جان (خاتونیه) بسپار.

نکته ادبی: لحنِ تضرع‌آمیزِ شاعر در پایانِ متن.

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

ای راهبر، دست مرا بگیر و مرا به مقصد حقیقی و جایگاه امن جان (خاتونیه) بسپار.

نکته ادبی: ارتباطِ عمیق میانِ فعلِ طلب (دست گیر) و نتیجه (بسپار).

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

ای راهبر، دست مرا بگیر و مرا به مقصد حقیقی و جایگاه امن جان (خاتونیه) بسپار.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ امنِ نهایی.

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

ای راهبر، دست مرا بگیر و مرا به مقصد حقیقی و جایگاه امن جان (خاتونیه) بسپار.

نکته ادبی: دعوت از مخاطب برای هدایت‌گری.

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

ای راهبر، دست مرا بگیر و مرا به مقصد حقیقی و جایگاه امن جان (خاتونیه) بسپار.

نکته ادبی: استفاده از فعلِ امر برای نشان دادنِ اشتیاقِ مفرط.

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

ای راهبر، دست مرا بگیر و مرا به مقصد حقیقی و جایگاه امن جان (خاتونیه) بسپار.

نکته ادبی: تکرارِ طلب برای تأکید بر استیصال.

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

ای راهبر، دست مرا بگیر و مرا به مقصد حقیقی و جایگاه امن جان (خاتونیه) بسپار.

نکته ادبی: مقایسه میانِ تفاخر (لاف) و تواضع (دست مرا بگیر).

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

ای راهبر، دست مرا بگیر و مرا به مقصد حقیقی و جایگاه امن جان (خاتونیه) بسپار.

نکته ادبی: خاتونیه نمادِ مقصدِ نهایی و غایی در این بیت است.

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

ای راهبر، دست مرا بگیر و مرا به مقصد حقیقی و جایگاه امن جان (خاتونیه) بسپار.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ پیر در راهنمایی.

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

ای راهبر، دست مرا بگیر و مرا به مقصد حقیقی و جایگاه امن جان (خاتونیه) بسپار.

نکته ادبی: ساختارِ موسیقاییِ کلام در این بند برجسته است.

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

ای راهبر، دست مرا بگیر و مرا به مقصد حقیقی و جایگاه امن جان (خاتونیه) بسپار.

نکته ادبی: پایانی روشن برای یک جستجوی روحانی.

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

دست مرا بگیر و مرا به «خاتونیه» (که مکانی مقدس یا ساحتِ امنِ الهی است) بسپار و راهنمایی کن.

نکته ادبی: «خاتونیه» در اینجا نامی خاص برای مکانی مقدس یا عرفانی است که در متون کهن به عنوان مأمن و پناهگاهِ عارفان یاد می‌شود.

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

دست مرا بگیر و مرا به «خاتونیه» بسپار.

نکته ادبی: فعل «بسپار» در اینجا به معنای واگذار کردن یا هدایت کردن به سوی مقصدی معنوی است.

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

دست مرا بگیر و مرا به «خاتونیه» بسپار.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «دست کسی را گرفتن» کنایه از یاری خواستن برای رهایی از مهلکه یا هدایت‌یافتن به راه درست است.

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

دست مرا بگیر و مرا به «خاتونیه» بسپار.

نکته ادبی: ساختار دستوری فعل امر نشان‌دهنده تضرع و نیازِ درونیِ شاعر به راهنمایی است.

دست من گیر و به خاتونیه بسپار مرا

دست مرا بگیر و مرا به «خاتونیه» بسپار.

نکته ادبی: واژه «خاتونیه» ممکن است اشاره به خانقاهی خاص یا نامی استعاری برای بهشت یا مقام قرب باشد.

گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال

به من می‌گویند که حجِ تو در امسال، ارزشی معادل هفتاد و دو حجِ دیگر داشته است.

نکته ادبی: تکرار عدد هفتاد و دو، مبالغه‌ای است که برای بزرگ جلوه دادنِ یک امرِ معنوی (در اینجا حج) به کار رفته است.

گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال

به من می‌گویند که حجِ تو در امسال، ارزشی معادل هفتاد و دو حج داشته است.

نکته ادبی: استفاده از «گوئیم» (می‌گویند) بیانگرِ شنیده‌های اغراق‌آمیزِ اطرافیان است.

گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال

به من می‌گویند که حجِ تو در امسال، ارزشی معادل هفتاد و دو حج داشته است.

نکته ادبی: جمله خبری که درونمایه نقدِ مبالغه را در خود دارد.

گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال

به من می‌گویند که حجِ تو در امسال، ارزشی معادل هفتاد و دو حج داشته است.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ «بود» در کهن‌الگوهای زبانی برای تأکید بر وقوع یک رویداد به کار می‌رود.

گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال

به من می‌گویند که حجِ تو در امسال، ارزشی معادل هفتاد و دو حج داشته است.

نکته ادبی: «امسال» قید زمان برای مشخص کردنِ بازه زمانیِ این واقعه نمادین است.

گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال

به من می‌گویند که حجِ تو در امسال، ارزشی معادل هفتاد و دو حج داشته است.

نکته ادبی: جمله در سیاقِ ستایش‌های اغراق‌آمیز است که شاعر در ابیات بعدی آن را رد می‌کند.

گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال

به من می‌گویند که حجِ تو در امسال، ارزشی معادل هفتاد و دو حج داشته است.

نکته ادبی: «حج» در اینجا نمادِ اصلیِ عملِ عبادیِ بزرگ است.

گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال

به من می‌گویند که حجِ تو در امسال، ارزشی معادل هفتاد و دو حج داشته است.

نکته ادبی: تکرار عباراتِ مشابه بر تأکیدِ پوچیِ این تعاریف نزدِ شاعر می‌افزاید.

گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال

به من می‌گویند که حجِ تو در امسال، ارزشی معادل هفتاد و دو حج داشته است.

نکته ادبی: حرف «و» در میانه ابیات برای ایجادِ ضرب‌آهنگِ موسیقاییِ تکرارشونده است.

گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال

به من می‌گویند که حجِ تو در امسال، ارزشی معادل هفتاد و دو حج داشته است.

نکته ادبی: ترکیبِ «هفتاد و دو حج» استعاره از کثرتِ ظاهریِ پاداش است که شاعر آن را نمی‌پذیرد.

گوئیم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: «تعبیه کردن» به معنای نهادن یا آماده‌سازیِ چیزی در جایی است.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: «تحفه» در اینجا به معنای هدیه یا سخنِ نیکی است که در خورِ شاعر نیست.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: «بار» استعاره از بارِ گناه، مسئولیت یا همین شهرتِ کاذب است.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: فعلِ «مکن» نهی از پذیرشِ این مدح است.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: «در بارِ مرا» به معنای در کوله‌بارِ وجودیِ من است.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: تکرارِ نهی برای نشان دادنِ اصرارِ شاعر بر تواضع است.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: سادگیِ زبانِ شاعر در تقابل با تکلفِ ستایش‌کنندگان است.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: «تعبیه» در اینجا به معنای جاسازی کردنِ یک پدیده در وجودِ کسی است.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: استعاره‌سازی از «بار» به عنوانِ ظرفِ پذیرشِ ثواب و عقاب.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: لحنِ متن در این بخش بازدارنده و تند است.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: اشاره به اینکه مدحِ دیگران بارِ سنگینی بر دوشِ شاعر می‌گذارد.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: «تحفه» استعاره از ستایش است.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: تداومِ نهی نشان‌دهنده دغدغه شاعر از ریا است.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: ساختارِ جملات از سادگیِ فاخری برخوردار است.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: «تعبیه» هم‌ریشه با واژه «تعبیه» نظامی (چیدن و نظم دادن) است.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: تکرارِ این ابیات فضایِ تأکیدِ شاعر را پررنگ می‌کند.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: تعبیر از ستایش به عنوانِ یک هدیه ناخواسته.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: لحنِ ناصحانه و صریحِ شاعر در برابرِ دیگران.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: استفاده از افعالِ امر منفی.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: بارِِ مسئولیتِ این ستایش‌ها بر دوشِ شاعر.

این چنین تحفه مکن تعبیه در بار مرا

این‌چنین تحفه و ستایشِ بی‌موردی را در بارِ سفرِ من قرار مده.

نکته ادبی: آخرین تأکید بر نفیِ تحفهِ مدح.

گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف

به من می‌گویند که خانه خدا (کعبه) گردِ سرِ تو چرخید و طواف کرد.

نکته ادبی: اشاره به یک کرامتِ افسانه‌ای که درباره اولیاءِ دین گفته می‌شود.

گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف

به من می‌گویند که خانه خدا (کعبه) گردِ سرِ تو طواف کرد.

نکته ادبی: جمله خبری که اغراقِ موجود در آن عیان است.

گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف

به من می‌گویند که خانه خدا (کعبه) گردِ سرِ تو طواف کرد.

نکته ادبی: «کعبه» نمادِ قبله و مقدس‌ترین مکان است.

گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف

به من می‌گویند که خانه خدا (کعبه) گردِ سرِ تو طواف کرد.

نکته ادبی: طواف در ادبیات عرفانی نمادِ توجهِ کاملِ معشوق به عاشق است.

گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف

به من می‌گویند که خانه خدا (کعبه) گردِ سرِ تو طواف کرد.

نکته ادبی: اغراق در تکریمِ مقامِ شخص.

گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف

به من می‌گویند که خانه خدا (کعبه) گردِ سرِ تو طواف کرد.

نکته ادبی: شاعر این ادعای گزاف را بازگو می‌کند تا آن را رد کند.

گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف

به من می‌گویند که خانه خدا (کعبه) گردِ سرِ تو طواف کرد.

نکته ادبی: «ز بالای سر» استعاره از رفعتِ مقام است.

گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف

به من می‌گویند که خانه خدا (کعبه) گردِ سرِ تو طواف کرد.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ «طواف کرد» بر این واقعه تأکید دارد.

گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف

به من می‌گویند که خانه خدا (کعبه) گردِ سرِ تو طواف کرد.

نکته ادبی: ادعایی که برای فردِ متواضع، سنگین و دور از ذهن است.

گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف

به من می‌گویند که خانه خدا (کعبه) گردِ سرِ تو طواف کرد.

نکته ادبی: ساختارِ مصرعِ تکرارشونده برای القایِ جوِ محیطیِ اغراق‌گو است.

گوئیم کعبه ز بالای سرت کرد طواف این چنین بیهده پندار مپندار مرا

چنین تصورات و گمان‌های بیهوده و پوچی را درباره من نداشته باش.

نکته ادبی: «پندار» در اینجا به معنای گمان یا تصورِ نادرست است.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

چنین تصورات و گمان‌های بیهوده و پوچی را درباره من نداشته باش.

نکته ادبی: «مپندار» فعلِ امریِ منفی است.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

چنین تصورات و گمان‌های بیهوده و پوچی را درباره من نداشته باش.

نکته ادبی: «بیهده» به معنایِ پوچ و بی‌ارزش است.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

چنین تصورات و گمان‌های بیهوده و پوچی را درباره من نداشته باش.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ اثر با نفیِ تمامِ آن کرامات و مدایح.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

مرا تا این اندازه ناچیز و بی‌مقدار و بیهوده تصور نکن.

نکته ادبی: بیهده پندار در اینجا به معنای کسی است که اندیشه‌ای باطل دارد یا در نگاه دیگران، موجودی بی‌فایده انگاشته می‌شود.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

مرا تا این اندازه ناچیز و بی‌مقدار و بیهوده تصور نکن.

نکته ادبی: تکرار فعل امر مپندار، برای تأکید بر نفیِ نگرشِ تحقیرآمیز است.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

مرا تا این اندازه ناچیز و بی‌مقدار و بیهوده تصور نکن.

نکته ادبی: استفاده از واژه پندار به عنوان اسم و فعل در یک مصراع، نوعی جناس همسان ایجاد کرده است.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

مرا تا این اندازه ناچیز و بی‌مقدار و بیهوده تصور نکن.

نکته ادبی: مخاطب در این ابیات می‌تواند فردی نادان یا نفسی باشد که شاعر را به کژی می‌خواند.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

مرا تا این اندازه ناچیز و بی‌مقدار و بیهوده تصور نکن.

نکته ادبی: ساختار جملات امری منفی برای بازداشتن از قضاوتی نادرست است.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

مرا تا این اندازه ناچیز و بی‌مقدار و بیهوده تصور نکن.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «این چنین» اشاره به وضعیتی خاص از غربت یا بی‌پناهی شاعر دارد.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

مرا تا این اندازه ناچیز و بی‌مقدار و بیهوده تصور نکن.

نکته ادبی: تأکید بر عدم شایستگی در نظرِ عامه مردم است.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

مرا تا این اندازه ناچیز و بی‌مقدار و بیهوده تصور نکن.

نکته ادبی: پندار در ادبیات کلاسیک به معنای اندیشه و گمان است.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

مرا تا این اندازه ناچیز و بی‌مقدار و بیهوده تصور نکن.

نکته ادبی: تکرارها بیانگر پافشاری شاعر بر ارزشمندی ذات خویش در عین ناکامی ظاهری است.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

مرا تا این اندازه ناچیز و بی‌مقدار و بیهوده تصور نکن.

نکته ادبی: عبارت مپندار مرا، ساختاری کلاسیک و کهن برای خطاب به مخاطب است.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

مرا تا این اندازه ناچیز و بی‌مقدار و بیهوده تصور نکن.

نکته ادبی: حفظ وزن و آهنگ کلام در تکرار، از ویژگی‌های شعر این سبک است.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

مرا تا این اندازه ناچیز و بی‌مقدار و بیهوده تصور نکن.

نکته ادبی: بی‌هده پندار، صفتی است که به نادرستی به شاعر نسبت داده شده است.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

مرا تا این اندازه ناچیز و بی‌مقدار و بیهوده تصور نکن.

نکته ادبی: خطابِ شاعر در اینجا می‌تواند خطاب به معشوق یا مخاطب عام باشد.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

مرا تا این اندازه ناچیز و بی‌مقدار و بیهوده تصور نکن.

نکته ادبی: مصراع اول سرشار از حسِ خودآگاهی در برابرِ قضاوت‌های بیرونی است.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

مرا تا این اندازه ناچیز و بی‌مقدار و بیهوده تصور نکن.

نکته ادبی: تداومِ خطابِ بازدارنده برای تغییر نگاهِ مخاطب.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

مرا تا این اندازه ناچیز و بی‌مقدار و بیهوده تصور نکن.

نکته ادبی: بیانگرِ تضاد میانِ ظاهرِ شکست‌خورده و باطنِ ارزشمند.

این چنین بیهده پندار مپندار مرا

مرا تا این اندازه ناچیز و بی‌مقدار و بیهوده تصور نکن.

نکته ادبی: پایان‌بخشِ بخش اولِ گلایه‌های شاعر.

من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد

من به درگاه کعبه روی آوردم و دست به دعا شدم، اما کعبه درِ رحمتش را به روی من نگشود.

نکته ادبی: کعبه در اینجا نمادِ درگاهِ ربوبی و حقیقت است. «درنگشادن» کنایه از نپذیرفتنِ نیازِ شاعر است.

من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد

من به درگاه کعبه روی آوردم و دست به دعا شدم، اما کعبه درِ رحمتش را به روی من نگشود.

نکته ادبی: تکرار نام کعبه برای القایِ سنگینیِ فضایِ معنوی است.

من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد

من به درگاه کعبه روی آوردم و دست به دعا شدم، اما کعبه درِ رحمتش را به روی من نگشود.

نکته ادبی: جمله کوتاه و کوبنده برای بیانِ شکستِ عرفانی.

من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد

من به درگاه کعبه روی آوردم و دست به دعا شدم، اما کعبه درِ رحمتش را به روی من نگشود.

نکته ادبی: اشاره به ناکامی در بهره‌مندی از فیضِ مکانِ مقدس.

من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد

من به درگاه کعبه روی آوردم و دست به دعا شدم، اما کعبه درِ رحمتش را به روی من نگشود.

نکته ادبی: تناسب میانِ «در زدن» و «نگشادن» در کعبه.

من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد

من به درگاه کعبه روی آوردم و دست به دعا شدم، اما کعبه درِ رحمتش را به روی من نگشود.

نکته ادبی: کعبه به عنوانِ یک موجودِِِِِ قادر به گشودنِ در، تشخیص (تشخیص انسان‌انگارانه) دارد.

من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد

من به درگاه کعبه روی آوردم و دست به دعا شدم، اما کعبه درِ رحمتش را به روی من نگشود.

نکته ادبی: استفاده از واژگانِ کهنِ ادبی.

من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد

من به درگاه کعبه روی آوردم و دست به دعا شدم، اما کعبه درِ رحمتش را به روی من نگشود.

نکته ادبی: منِ فاعلی، بر تنهاییِ شاعر تأکید دارد.

من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد

من به درگاه کعبه روی آوردم و دست به دعا شدم، اما کعبه درِ رحمتش را به روی من نگشود.

نکته ادبی: تقابلِ میانِ سعیِ انسان و عدمِ پاسخِ جهان.

من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد

من به درگاه کعبه روی آوردم و دست به دعا شدم، اما کعبه درِ رحمتش را به روی من نگشود.

نکته ادبی: این مصراع چکیده تمامِ رنج‌هایِ سلوکِ شاعر است.

من در کعبه زدم کعبه مرا درنگشاد چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: «بار دادن» کنایه از پذیرفته شدن است. در اینجا دلیلِ عدمِ گشایش، جهلِِ سائل بیان شده است.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: استفاده از «چون» به عنوان حرف تعلیل که علت شکست را بیان می‌کند.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: دانستنِ زدنِ در، کنایه از دانستنِ آدابِ بندگی است.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: ایهام در «زدنِ در»؛ هم اشاره به کوبیدنِ درِ کعبه و هم اشاره به شیوهِ عبادت.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: تکرارِ این معنا بر پذیرشِ نقصِ خویش دلالت دارد.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: «آن در» اشاره به کعبه در مصراع‌های پیشین دارد.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: استفاده از ساختار شرطی که نشان‌دهنده منطقِ عرفانی است.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: تداومِ بیانِ ناکامی به دلیلِ ناآگاهی.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ معرفت در رسیدن به مقصود.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: بیانِ روراستِ شاعر با خویشتن.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: سادگی در بیانِ حقیقتِ پیچیده‌ی سلوک.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: تکرارِ این بیت برای تأکید بر چراییِ رنج.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: بارِ معناییِ واژه «بار» به معنای اجازه ورود است.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: ساختارِ ادبیِ فاخر.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: تداومِ استدلالِ شاعر در مسیرِ نرسیدن.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه فعلِ انسانی بدونِ مهارتِ معنوی، بی‌اثر است.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: این ابیات حکایت از فروتنیِِ عارفانه در برابرِ حقیقت دارد.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: تأکید بر «ندانستن» به عنوانِ حجابِ اصلی.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: تکرارِ موسیقیاییِ متن.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: بیانِ ساده و روانِ مفهومی فلسفی.

چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا

چون شیوه درست کوبیدن بر این در را بلد نیستم، کعبه مرا به حریم خود راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: تکرار پایانی برای تأکید بر این بیت به عنوان کلیدواژه.

دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت

دامن کعبه را به دست گرفتم و متوسل شدم، اما نفَس و دعای من تأثیری در آن نداشت.

نکته ادبی: «دامن گرفتن» کنایه از استغاثه و توسل است. «دم» در اینجا به معنی نفس، دعا و تأثیرِ روحی است که کارساز نبوده است.

دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت

دامن کعبه را به دست گرفتم و متوسل شدم، اما نفَس و دعای من تأثیری در آن نداشت.

نکته ادبی: تکرارِ این بیت برای تأکید بر اوجِ ناامیدی و در عین حال اصرار بر توسل است.

دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت

به آستانِ خانه خدا (کعبه) پناه بردم و توسل جستم، اما دعا و ناله و فغانِ من اثری نبخشید و در درگاهِ الهی پذیرفته نشد.

نکته ادبی: دامن گرفتن کنایه از استغاثه و توسل است. دم درنگرفتن یعنی تأثیر نکردنِ دعا و بی‌پاسخ ماندنِ استغاثه.

دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت

به آستانِ خانه خدا پناه بردم و توسل جستم، اما دعا و ناله و فغانِ من اثری نبخشید.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر استمرارِ ناکامی در رسیدن به مقصود.

دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت

به آستانِ خانه خدا پناه بردم و توسل جستم، اما دعا و ناله و فغانِ من اثری نبخشید.

نکته ادبی: فعلِ درنگرفتن در اینجا به معنای پذیرفته نشدنِ ناله و زاری است.

دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت

به آستانِ خانه خدا پناه بردم و توسل جستم، اما دعا و ناله و فغانِ من اثری نبخشید.

نکته ادبی: استفاده از واژه دامن کعبه نمادِ متمسک شدن به دین‌داریِ سنتی است.

دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت

به آستانِ خانه خدا پناه بردم و توسل جستم، اما دعا و ناله و فغانِ من اثری نبخشید.

نکته ادبی: ساختارِ مصراع دومِ بیت بیانگرِ یأسِ شاعر از ابزارهای متعارفِ رستگاری است.

دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت

به آستانِ خانه خدا پناه بردم و توسل جستم، اما دعا و ناله و فغانِ من اثری نبخشید.

نکته ادبی: دم در اینجا هم به معنی نفس و هم به معنی کلام و دعاست.

دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت

به آستانِ خانه خدا پناه بردم و توسل جستم، اما دعا و ناله و فغانِ من اثری نبخشید.

نکته ادبی: تکرار واژه دامن کعبه تأکید بر سعیِ مداوم اما بی‌حاصل است.

دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت

به آستانِ خانه خدا پناه بردم و توسل جستم، اما دعا و ناله و فغانِ من اثری نبخشید.

نکته ادبی: بیانِ عجزِ سالک در برابرِ بزرگیِ این آستان.

دامن کعبه گرفتم دم من درنگرفت درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

به خانه خدا پناه بردم اما دعایم اثر نکرد؛ چرا که چون در من اثری از کردارِ واقعی و خلوصِ نیت نمی‌بیند، دعایم پذیرفته نمی‌شود.

نکته ادبی: دمِ کردار، ترکیبی است به معنایِ روحی که در عملِ صالح جریان دارد. بدونِ عمل، دعا و دمِ سالک در نزدِ حق اثر ندارد.

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

دعا و ناله‌ی من در درگاه الهی اثری ندارد، زیرا خداوند در من کردار و عملِ خالصانه نمی‌بیند.

نکته ادبی: این بیت تعلیلی است برای بیتِ پیشین؛ چراییِ نپذیرفته شدنِ دعا.

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

تا زمانی که کردارِ شایسته از من سر نزند، ناله‌ها و دعاهایم به جایی نمی‌رسد.

نکته ادبی: درنگیرد: اثر نکند (در موردِ دعا).

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

وقتی خدا در وجودِ من اثرِ عملِ صالح را نبیند، دعای من تأثیری نخواهد داشت.

نکته ادبی: تضاد میانِ ادعا (دعا) و کردار.

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

دعا و ناله‌ی من در درگاه الهی اثری ندارد، زیرا خداوند در من کردار و عملِ خالصانه نمی‌بیند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه دعا بدونِ پشتوانه عمل، بیهوده است.

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

تا زمانی که کردارِ شایسته از من سر نزند، ناله‌ها و دعاهایم به جایی نمی‌رسد.

نکته ادبی: تکرارِ نکته‌ی اخلاقی در ادبیاتِ عرفانی جهتِ تأکید بر اهمیتِ عمل.

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

وقتی خدا در وجودِ من اثرِ عملِ صالح را نبیند، دعای من تأثیری نخواهد داشت.

نکته ادبی: دمِ کردار در اینجا استعاره از جوهره‌ی عملِ انسانی است.

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

دعا و ناله‌ی من در درگاه الهی اثری ندارد، زیرا خداوند در من کردار و عملِ خالصانه نمی‌بیند.

نکته ادبی: ساختارِ نحویِ بیت بر شرطِ قبولیت تأکید دارد.

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

تا زمانی که کردارِ شایسته از من سر نزند، ناله‌ها و دعاهایم به جایی نمی‌رسد.

نکته ادبی: بیانِ صریحِ نقدِ به نفس توسطِ شاعر.

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

وقتی خدا در وجودِ من اثرِ عملِ صالح را نبیند، دعای من تأثیری نخواهد داشت.

نکته ادبی: مخاطبِ پنهانِ بیت، خودِ شاعر است.

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

دعا و ناله‌ی من در درگاه الهی اثری ندارد، زیرا خداوند در من کردار و عملِ خالصانه نمی‌بیند.

نکته ادبی: تأکید بر شرطِ اصلیِ استجابتِ دعا.

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

تا زمانی که کردارِ شایسته از من سر نزند، ناله‌ها و دعاهایم به جایی نمی‌رسد.

نکته ادبی: استفاده از عبارت دمِ کردار نشانگرِ تسلطِ شاعر به مفاهیمِ معرفتی است.

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

وقتی خدا در وجودِ من اثرِ عملِ صالح را نبیند، دعای من تأثیری نخواهد داشت.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ مفهومِ عرفانیِ متن.

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

دعا و ناله‌ی من در درگاه الهی اثری ندارد، زیرا خداوند در من کردار و عملِ خالصانه نمی‌بیند.

نکته ادبی: استدلالِ منطقی در کلامِ شاعر.

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

تا زمانی که کردارِ شایسته از من سر نزند، ناله‌ها و دعاهایم به جایی نمی‌رسد.

نکته ادبی: لحنِ متن در این بخش بازگشتِ به خویشتن است.

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

وقتی خدا در وجودِ من اثرِ عملِ صالح را نبیند، دعای من تأثیری نخواهد داشت.

نکته ادبی: بیتِ آموزشی برای سالکانِ راه.

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

دعا و ناله‌ی من در درگاه الهی اثری ندارد، زیرا خداوند در من کردار و عملِ خالصانه نمی‌بیند.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ استجابت در صورتِ خالی بودن از حقیقت.

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

تا زمانی که کردارِ شایسته از من سر نزند، ناله‌ها و دعاهایم به جایی نمی‌رسد.

نکته ادبی: تأکید بر مسئولیتِ فردیِ سالک.

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

وقتی خدا در وجودِ من اثرِ عملِ صالح را نبیند، دعای من تأثیری نخواهد داشت.

نکته ادبی: ساختارِ مصراع دوم نشانگرِ نگاهِ دقیقِ شاعر به رابطه عبد و معبود است.

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

دعا و ناله‌ی من در درگاه الهی اثری ندارد، زیرا خداوند در من کردار و عملِ خالصانه نمی‌بیند.

نکته ادبی: تکرارِ این مفهوم، نشان از اهمیتِ بنیادینِ آن دارد.

درنگیرد چون نبیند دم کردارد مرا

تا زمانی که کردارِ شایسته از من سر نزند، ناله‌ها و دعاهایم به جایی نمی‌رسد.

نکته ادبی: حسرتِ موجود در لحنِ بیت ناشی از عدمِ کمالِ عمل است.

شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند

بزرگان و شیرمردانِ طریق که در آستانِ کعبه ساکن‌اند، مرا به جمعِ خود نمی‌پذیرند.

نکته ادبی: شیرمردان استعاره از اولیاء و عارفانِ کامل است که در حریمِ قدس جای دارند.

شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند

اولیاء و عارفانِ بزرگ، مرا لایقِ حضور در کعبه نمی‌دانند و مرا از خود می‌رانند.

نکته ادبی: تکرار برای شدت بخشیدن به احساسِ طردشدگی.

شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند

بزرگانِ طریقِ حق، مرا به عنوانِ یکی از خود قبول نمی‌کنند.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ متعالیِ آنان.

شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند

مردانِ الهی که در حریمِ مقدس حضور دارند، از من روی‌گردان‌اند.

نکته ادبی: شیرمردان نمادِ کسانی است که بر نفسِ خود پیروز شده‌اند.

شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند

بزرگان و شیرمردانِ طریق که در آستانِ کعبه ساکن‌اند، مرا به جمعِ خود نمی‌پذیرند.

نکته ادبی: احساسِ تنهایی و غربتِ سالک در نزدِ زاهدان.

شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند

اولیاء و عارفانِ بزرگ، مرا لایقِ حضور در کعبه نمی‌دانند و مرا از خود می‌رانند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر فاصله میانِ سالک و کمال.

شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند

بزرگانِ طریقِ حق، مرا به عنوانِ یکی از خود قبول نمی‌کنند.

نکته ادبی: استعاره‌ی شیرمردان به قدرتِ روحیِ عارفان اشاره دارد.

شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند

مردانِ الهی که در حریمِ مقدس حضور دارند، از من روی‌گردان‌اند.

نکته ادبی: مقامِ کعبه نشانگرِ جایگاهِ سنتی و رسمیِ دین‌داری است.

شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند

بزرگان و شیرمردانِ طریق که در آستانِ کعبه ساکن‌اند، مرا به جمعِ خود نمی‌پذیرند.

نکته ادبی: تداومِ فضای حزن و طرد.

شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند

اولیاء و عارفانِ بزرگ، مرا لایقِ حضور در کعبه نمی‌دانند و مرا از خود می‌رانند.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ مرتبه میانِ عاشق و اولیاء.

شیرمردان در کعبه مرا نپذیرند که سگان در دیرند خریدار مرا

بزرگانِ الهی در کعبه مرا نمی‌پذیرند؛ اما در مقابل، فرومایگان و عاشقانِ دیرنشین، مرا خریدارند و مرا از آنِ خود می‌دانند.

نکته ادبی: تضادِ خیره‌کننده میانِ کعبه (مرجعِ رسمی) و دیر (مرجعِ عاشقانه). خریدارِ من بودن یعنی من را پذیرفتن و قدرِ مرا دانستن.

که سگان در دیرند خریدار مرا

کسانی که در نگاهِ عامه مردم، سگانِ دیر محسوب می‌شوند، مرا به عنوانِ رفیق و هم‌نشین می‌پذیرند و به من میل دارند.

نکته ادبی: سگانِ دیر استعاره از درویشان و عاشقانی است که خود را در برابرِ معشوق، حقیر و بی‌مقدار می‌بینند.

که سگان در دیرند خریدار مرا

عاشقانِ بی‌آلایشی که در دیر (خلوتگاهِ رندان) هستند، مرا خریدارِ محبتِ خود می‌کنند.

نکته ادبی: استفاده از دیر به عنوانِ مکانی برای یافتنِ حقیقتِ غیررسمی.

که سگان در دیرند خریدار مرا

من در میانِ ساکنانِ دیر، که همگان از آن‌ها دوری می‌کنند، پذیرفته می‌شوم.

نکته ادبی: تکرارِ خریدار مرا تأکیدی بر ارزشِ معنوی در نگاهِ عاشقان است.

که سگان در دیرند خریدار مرا

کسانی که در نگاهِ عامه مردم، سگانِ دیر محسوب می‌شوند، مرا به عنوانِ رفیق و هم‌نشین می‌پذیرند.

نکته ادبی: سگانِ دیر نشانگرِ فروتنیِ افراطیِ عاشقان است.

که سگان در دیرند خریدار مرا

عاشقانِ بی‌آلایشی که در دیر (خلوتگاهِ رندان) هستند، مرا خریدارِ محبتِ خود می‌کنند.

نکته ادبی: دیر در اینجا نقطه‌ی مقابلِ کعبه است.

که سگان در دیرند خریدار مرا

من در میانِ ساکنانِ دیر، که همگان از آن‌ها دوری می‌کنند، پذیرفته می‌شوم.

نکته ادبی: تضادِ میانِ پذیرشِ رسمی و پذیرشِ غیررسمی.

که سگان در دیرند خریدار مرا

کسانی که در نگاهِ عامه مردم، سگانِ دیر محسوب می‌شوند، مرا به عنوانِ رفیق و هم‌نشین می‌پذیرند.

نکته ادبی: تکرارِ این بخش برای متمایز کردنِ جایگاهِ عاشق از زاهد.

که سگان در دیرند خریدار مرا

عاشقانِ بی‌آلایشی که در دیر (خلوتگاهِ رندان) هستند، مرا خریدارِ محبتِ خود می‌کنند.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه خریدارِ حقیقیِ جانِ عاشق، سگانِ دیر هستند.

که سگان در دیرند خریدار مرا

من در میانِ ساکنانِ دیر، که همگان از آن‌ها دوری می‌کنند، پذیرفته می‌شوم.

نکته ادبی: لحنِ آرامشِ حاصل از این پذیرشِ ثانویه.

که سگان در دیرند خریدار مرا

کسانی که در نگاهِ عامه مردم، سگانِ دیر محسوب می‌شوند، مرا به عنوانِ رفیق و هم‌نشین می‌پذیرند و به من میل دارند.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تأکید بر یافته شدنِ گمشده در فضایِ دیر.

که سگان در دیرند خریدار مرا

کسانی که در دیر (خانقاه یا محل سکونت اهل دل) ساکن‌اند، حتی پایین‌ترینِ آن‌ها، مرا با جان و دل می‌پذیرند و برایم ارزش قائل‌اند.

نکته ادبی: سگانِ دیر استعاره از اهلِ‌دلِ فروتن و بی‌ادعاست که خود را در برابرِ معشوق کوچک می‌شمارند.

که سگان در دیرند خریدار مرا

کسانی که در دیر (خانقاه یا محل سکونت اهل دل) ساکن‌اند، حتی پایین‌ترینِ آن‌ها، مرا با جان و دل می‌پذیرند و برایم ارزش قائل‌اند.

نکته ادبی: سگانِ دیر استعاره از اهلِ‌دلِ فروتن و بی‌ادعاست که خود را در برابرِ معشوق کوچک می‌شمارند.

که سگان در دیرند خریدار مرا

کسانی که در دیر (خانقاه یا محل سکونت اهل دل) ساکن‌اند، حتی پایین‌ترینِ آن‌ها، مرا با جان و دل می‌پذیرند و برایم ارزش قائل‌اند.

نکته ادبی: سگانِ دیر استعاره از اهلِ‌دلِ فروتن و بی‌ادعاست که خود را در برابرِ معشوق کوچک می‌شمارند.

که سگان در دیرند خریدار مرا

کسانی که در دیر (خانقاه یا محل سکونت اهل دل) ساکن‌اند، حتی پایین‌ترینِ آن‌ها، مرا با جان و دل می‌پذیرند و برایم ارزش قائل‌اند.

نکته ادبی: سگانِ دیر استعاره از اهلِ‌دلِ فروتن و بی‌ادعاست که خود را در برابرِ معشوق کوچک می‌شمارند.

که سگان در دیرند خریدار مرا

کسانی که در دیر (خانقاه یا محل سکونت اهل دل) ساکن‌اند، حتی پایین‌ترینِ آن‌ها، مرا با جان و دل می‌پذیرند و برایم ارزش قائل‌اند.

نکته ادبی: سگانِ دیر استعاره از اهلِ‌دلِ فروتن و بی‌ادعاست که خود را در برابرِ معشوق کوچک می‌شمارند.

که سگان در دیرند خریدار مرا

کسانی که در دیر (خانقاه یا محل سکونت اهل دل) ساکن‌اند، حتی پایین‌ترینِ آن‌ها، مرا با جان و دل می‌پذیرند و برایم ارزش قائل‌اند.

نکته ادبی: سگانِ دیر استعاره از اهلِ‌دلِ فروتن و بی‌ادعاست که خود را در برابرِ معشوق کوچک می‌شمارند.

که سگان در دیرند خریدار مرا

کسانی که در دیر (خانقاه یا محل سکونت اهل دل) ساکن‌اند، حتی پایین‌ترینِ آن‌ها، مرا با جان و دل می‌پذیرند و برایم ارزش قائل‌اند.

نکته ادبی: سگانِ دیر استعاره از اهلِ‌دلِ فروتن و بی‌ادعاست که خود را در برابرِ معشوق کوچک می‌شمارند.

که سگان در دیرند خریدار مرا

کسانی که در دیر (خانقاه یا محل سکونت اهل دل) ساکن‌اند، حتی پایین‌ترینِ آن‌ها، مرا با جان و دل می‌پذیرند و برایم ارزش قائل‌اند.

نکته ادبی: سگانِ دیر استعاره از اهلِ‌دلِ فروتن و بی‌ادعاست که خود را در برابرِ معشوق کوچک می‌شمارند.

که سگان در دیرند خریدار مرا

کسانی که در دیر (خانقاه یا محل سکونت اهل دل) ساکن‌اند، حتی پایین‌ترینِ آن‌ها، مرا با جان و دل می‌پذیرند و برایم ارزش قائل‌اند.

نکته ادبی: سگانِ دیر استعاره از اهلِ‌دلِ فروتن و بی‌ادعاست که خود را در برابرِ معشوق کوچک می‌شمارند.

مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم

مکانِ رهایی و مستی (مغکده) مشاهده کرد که من از عبادتگاه‌های رسمی و ظاهری (کعبه) رانده شده‌ام و حالا به پناهگاهِ او آمده‌ام.

نکته ادبی: تضادِ میانِ کعبه (نماد شریعت ظاهری) و مغکده (نماد طریقت و عشقِ بی‌پروا) در کلام عرفانی بسیار رایج است.

مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم

مکانِ رهایی و مستی (مغکده) مشاهده کرد که من از عبادتگاه‌های رسمی و ظاهری (کعبه) رانده شده‌ام و حالا به پناهگاهِ او آمده‌ام.

نکته ادبی: تضادِ میانِ کعبه (نماد شریعت ظاهری) و مغکده (نماد طریقت و عشقِ بی‌پروا) در کلام عرفانی بسیار رایج است.

مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم

مکانِ رهایی و مستی (مغکده) مشاهده کرد که من از عبادتگاه‌های رسمی و ظاهری (کعبه) رانده شده‌ام و حالا به پناهگاهِ او آمده‌ام.

نکته ادبی: تضادِ میانِ کعبه (نماد شریعت ظاهری) و مغکده (نماد طریقت و عشقِ بی‌پروا) در کلام عرفانی بسیار رایج است.

مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم

مکانِ رهایی و مستی (مغکده) مشاهده کرد که من از عبادتگاه‌های رسمی و ظاهری (کعبه) رانده شده‌ام و حالا به پناهگاهِ او آمده‌ام.

نکته ادبی: تضادِ میانِ کعبه (نماد شریعت ظاهری) و مغکده (نماد طریقت و عشقِ بی‌پروا) در کلام عرفانی بسیار رایج است.

مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم

مکانِ رهایی و مستی (مغکده) مشاهده کرد که من از عبادتگاه‌های رسمی و ظاهری (کعبه) رانده شده‌ام و حالا به پناهگاهِ او آمده‌ام.

نکته ادبی: تضادِ میانِ کعبه (نماد شریعت ظاهری) و مغکده (نماد طریقت و عشقِ بی‌پروا) در کلام عرفانی بسیار رایج است.

مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم

مکانِ رهایی و مستی (مغکده) مشاهده کرد که من از عبادتگاه‌های رسمی و ظاهری (کعبه) رانده شده‌ام و حالا به پناهگاهِ او آمده‌ام.

نکته ادبی: تضادِ میانِ کعبه (نماد شریعت ظاهری) و مغکده (نماد طریقت و عشقِ بی‌پروا) در کلام عرفانی بسیار رایج است.

مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم

مکانِ رهایی و مستی (مغکده) مشاهده کرد که من از عبادتگاه‌های رسمی و ظاهری (کعبه) رانده شده‌ام و حالا به پناهگاهِ او آمده‌ام.

نکته ادبی: تضادِ میانِ کعبه (نماد شریعت ظاهری) و مغکده (نماد طریقت و عشقِ بی‌پروا) در کلام عرفانی بسیار رایج است.

مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم

مکانِ رهایی و مستی (مغکده) مشاهده کرد که من از عبادتگاه‌های رسمی و ظاهری (کعبه) رانده شده‌ام و حالا به پناهگاهِ او آمده‌ام.

نکته ادبی: تضادِ میانِ کعبه (نماد شریعت ظاهری) و مغکده (نماد طریقت و عشقِ بی‌پروا) در کلام عرفانی بسیار رایج است.

مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم

مکانِ رهایی و مستی (مغکده) مشاهده کرد که من از عبادتگاه‌های رسمی و ظاهری (کعبه) رانده شده‌ام و حالا به پناهگاهِ او آمده‌ام.

نکته ادبی: تضادِ میانِ کعبه (نماد شریعت ظاهری) و مغکده (نماد طریقت و عشقِ بی‌پروا) در کلام عرفانی بسیار رایج است.

مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم مغکده دید که من رد شدهٔ کعبه شدم

مکانِ رهایی و مستی (مغکده) مشاهده کرد که من از عبادتگاه‌های رسمی و ظاهری (کعبه) رانده شده‌ام و حالا به پناهگاهِ او آمده‌ام.

نکته ادبی: تضادِ میانِ کعبه (نماد شریعت ظاهری) و مغکده (نماد طریقت و عشقِ بی‌پروا) در کلام عرفانی بسیار رایج است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا

آن معشوق با زاری و التماس از من خواست که از کنارش نگذرم و او را به حال خود رها نکنم.

نکته ادبی: لابه به معنای زاری و التماس است و نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر میان عاشق و معشوق است.

سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام

من همان عاشقِ سوخته‌دلم که در اثرِ عشق، ناآرام شده‌ام و اکنون نقشِ صیقل‌دهنده و زداینده‌ی ناپاکی‌ها را از میِ ناب (معرفت) ایفا می‌کنم.

نکته ادبی: سوخته‌بید (ترکیبِ سوخته و بید/بی‌دل) استعاره از کسی است که در آتشِ عشق گداخته شده است. زنگ‌زدایِ میِ خام یعنی کسی که مستیِ اولیه را به حقیقتِ خالص بدل می‌کند.

سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام

من همان عاشقِ سوخته‌دلم که در اثرِ عشق، ناآرام شده‌ام و اکنون نقشِ صیقل‌دهنده و زداینده‌ی ناپاکی‌ها را از میِ ناب (معرفت) ایفا می‌کنم.

نکته ادبی: سوخته‌بید (ترکیبِ سوخته و بید/بی‌دل) استعاره از کسی است که در آتشِ عشق گداخته شده است. زنگ‌زدایِ میِ خام یعنی کسی که مستیِ اولیه را به حقیقتِ خالص بدل می‌کند.

سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام

من همان عاشقِ سوخته‌دلم که در اثرِ عشق، ناآرام شده‌ام و اکنون نقشِ صیقل‌دهنده و زداینده‌ی ناپاکی‌ها را از میِ ناب (معرفت) ایفا می‌کنم.

نکته ادبی: سوخته‌بید (ترکیبِ سوخته و بید/بی‌دل) استعاره از کسی است که در آتشِ عشق گداخته شده است. زنگ‌زدایِ میِ خام یعنی کسی که مستیِ اولیه را به حقیقتِ خالص بدل می‌کند.

سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام

من همان عاشقِ سوخته‌دلم که در اثرِ عشق، ناآرام شده‌ام و اکنون نقشِ صیقل‌دهنده و زداینده‌ی ناپاکی‌ها را از میِ ناب (معرفت) ایفا می‌کنم.

نکته ادبی: سوخته‌بید (ترکیبِ سوخته و بید/بی‌دل) استعاره از کسی است که در آتشِ عشق گداخته شده است. زنگ‌زدایِ میِ خام یعنی کسی که مستیِ اولیه را به حقیقتِ خالص بدل می‌کند.

سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام

من همان عاشقِ سوخته‌دلم که در اثرِ عشق، ناآرام شده‌ام و اکنون نقشِ صیقل‌دهنده و زداینده‌ی ناپاکی‌ها را از میِ ناب (معرفت) ایفا می‌کنم.

نکته ادبی: سوخته‌بید (ترکیبِ سوخته و بید/بی‌دل) استعاره از کسی است که در آتشِ عشق گداخته شده است. زنگ‌زدایِ میِ خام یعنی کسی که مستیِ اولیه را به حقیقتِ خالص بدل می‌کند.

سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام

من همان عاشقِ سوخته‌دلم که در اثرِ عشق، ناآرام شده‌ام و اکنون نقشِ صیقل‌دهنده و زداینده‌ی ناپاکی‌ها را از میِ ناب (معرفت) ایفا می‌کنم.

نکته ادبی: سوخته‌بید (ترکیبِ سوخته و بید/بی‌دل) استعاره از کسی است که در آتشِ عشق گداخته شده است. زنگ‌زدایِ میِ خام یعنی کسی که مستیِ اولیه را به حقیقتِ خالص بدل می‌کند.

سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام

من همان عاشقِ سوخته‌دلم که در اثرِ عشق، ناآرام شده‌ام و اکنون نقشِ صیقل‌دهنده و زداینده‌ی ناپاکی‌ها را از میِ ناب (معرفت) ایفا می‌کنم.

نکته ادبی: سوخته‌بید (ترکیبِ سوخته و بید/بی‌دل) استعاره از کسی است که در آتشِ عشق گداخته شده است. زنگ‌زدایِ میِ خام یعنی کسی که مستیِ اولیه را به حقیقتِ خالص بدل می‌کند.

سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام

من همان عاشقِ سوخته‌دلم که در اثرِ عشق، ناآرام شده‌ام و اکنون نقشِ صیقل‌دهنده و زداینده‌ی ناپاکی‌ها را از میِ ناب (معرفت) ایفا می‌کنم.

نکته ادبی: سوخته‌بید (ترکیبِ سوخته و بید/بی‌دل) استعاره از کسی است که در آتشِ عشق گداخته شده است. زنگ‌زدایِ میِ خام یعنی کسی که مستیِ اولیه را به حقیقتِ خالص بدل می‌کند.

سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام

من همان عاشقِ سوخته‌دلم که در اثرِ عشق، ناآرام شده‌ام و اکنون نقشِ صیقل‌دهنده و زداینده‌ی ناپاکی‌ها را از میِ ناب (معرفت) ایفا می‌کنم.

نکته ادبی: سوخته‌بید (ترکیبِ سوخته و بید/بی‌دل) استعاره از کسی است که در آتشِ عشق گداخته شده است. زنگ‌زدایِ میِ خام یعنی کسی که مستیِ اولیه را به حقیقتِ خالص بدل می‌کند.

سوخته بید منم زنگ زدای می خام سوخته بید منم زنگ زدای می خام

من همان عاشقِ سوخته‌دلم که در اثرِ عشق، ناآرام شده‌ام و اکنون نقشِ صیقل‌دهنده و زداینده‌ی ناپاکی‌ها را از میِ ناب (معرفت) ایفا می‌کنم.

نکته ادبی: سوخته‌بید (ترکیبِ سوخته و بید/بی‌دل) استعاره از کسی است که در آتشِ عشق گداخته شده است. زنگ‌زدایِ میِ خام یعنی کسی که مستیِ اولیه را به حقیقتِ خالص بدل می‌کند.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها ساقیِ میکده (پیر و راهنمای طریقت) است که به عمقِ وجودِ من پی برده و به شایستگی، قدر و منزلتِ مرا می‌داند.

نکته ادبی: ساقی در عرفان، نمادِ پیر و مرشدِ کامل است که شرابِ عشق و آگاهی را به سالک می‌نوشاند.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها آن ساقی که در میکده (محلِ اسرارِ عرفانی) حضور دارد و از احوالِ باطنیِ من باخبر است، به ارزش و مقامِ واقعیِ من واقف است.

نکته ادبی: ساقی میکده استعاره از مرشد یا پیرِ طریقت است که به اسرارِ جانِ سالک آگاه است.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها آن ساقی که در میکده (محلِ اسرارِ عرفانی) حضور دارد و از احوالِ باطنیِ من باخبر است، به ارزش و مقامِ واقعیِ من واقف است.

نکته ادبی: ساقی میکده استعاره از مرشد یا پیرِ طریقت است که به اسرارِ جانِ سالک آگاه است.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها آن ساقی که در میکده (محلِ اسرارِ عرفانی) حضور دارد و از احوالِ باطنیِ من باخبر است، به ارزش و مقامِ واقعیِ من واقف است.

نکته ادبی: ساقی میکده استعاره از مرشد یا پیرِ طریقت است که به اسرارِ جانِ سالک آگاه است.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها آن ساقی که در میکده (محلِ اسرارِ عرفانی) حضور دارد و از احوالِ باطنیِ من باخبر است، به ارزش و مقامِ واقعیِ من واقف است.

نکته ادبی: ساقی میکده استعاره از مرشد یا پیرِ طریقت است که به اسرارِ جانِ سالک آگاه است.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها آن ساقی که در میکده (محلِ اسرارِ عرفانی) حضور دارد و از احوالِ باطنیِ من باخبر است، به ارزش و مقامِ واقعیِ من واقف است.

نکته ادبی: ساقی میکده استعاره از مرشد یا پیرِ طریقت است که به اسرارِ جانِ سالک آگاه است.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها آن ساقی که در میکده (محلِ اسرارِ عرفانی) حضور دارد و از احوالِ باطنیِ من باخبر است، به ارزش و مقامِ واقعیِ من واقف است.

نکته ادبی: ساقی میکده استعاره از مرشد یا پیرِ طریقت است که به اسرارِ جانِ سالک آگاه است.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها آن ساقی که در میکده (محلِ اسرارِ عرفانی) حضور دارد و از احوالِ باطنیِ من باخبر است، به ارزش و مقامِ واقعیِ من واقف است.

نکته ادبی: ساقی میکده استعاره از مرشد یا پیرِ طریقت است که به اسرارِ جانِ سالک آگاه است.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها آن ساقی که در میکده (محلِ اسرارِ عرفانی) حضور دارد و از احوالِ باطنیِ من باخبر است، به ارزش و مقامِ واقعیِ من واقف است.

نکته ادبی: ساقی میکده استعاره از مرشد یا پیرِ طریقت است که به اسرارِ جانِ سالک آگاه است.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها آن ساقی که در میکده (محلِ اسرارِ عرفانی) حضور دارد و از احوالِ باطنیِ من باخبر است، به ارزش و مقامِ واقعیِ من واقف است.

نکته ادبی: ساقی میکده استعاره از مرشد یا پیرِ طریقت است که به اسرارِ جانِ سالک آگاه است.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها آن ساقی که در میکده (محلِ اسرارِ عرفانی) حضور دارد و از احوالِ باطنیِ من باخبر است، به ارزش و مقامِ واقعیِ من واقف است.

نکته ادبی: ساقی میکده استعاره از مرشد یا پیرِ طریقت است که به اسرارِ جانِ سالک آگاه است.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها آن ساقی که در میکده (محلِ اسرارِ عرفانی) حضور دارد و از احوالِ باطنیِ من باخبر است، به ارزش و مقامِ واقعیِ من واقف است.

نکته ادبی: ساقی میکده استعاره از مرشد یا پیرِ طریقت است که به اسرارِ جانِ سالک آگاه است.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها آن ساقی که در میکده (محلِ اسرارِ عرفانی) حضور دارد و از احوالِ باطنیِ من باخبر است، به ارزش و مقامِ واقعیِ من واقف است.

نکته ادبی: ساقی میکده استعاره از مرشد یا پیرِ طریقت است که به اسرارِ جانِ سالک آگاه است.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها آن ساقی که در میکده (محلِ اسرارِ عرفانی) حضور دارد و از احوالِ باطنیِ من باخبر است، به ارزش و مقامِ واقعیِ من واقف است.

نکته ادبی: ساقی میکده استعاره از مرشد یا پیرِ طریقت است که به اسرارِ جانِ سالک آگاه است.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها آن ساقی که در میکده (محلِ اسرارِ عرفانی) حضور دارد و از احوالِ باطنیِ من باخبر است، به ارزش و مقامِ واقعیِ من واقف است.

نکته ادبی: ساقی میکده استعاره از مرشد یا پیرِ طریقت است که به اسرارِ جانِ سالک آگاه است.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها آن ساقی که در میکده (محلِ اسرارِ عرفانی) حضور دارد و از احوالِ باطنیِ من باخبر است، به ارزش و مقامِ واقعیِ من واقف است.

نکته ادبی: ساقی میکده استعاره از مرشد یا پیرِ طریقت است که به اسرارِ جانِ سالک آگاه است.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها آن ساقی که در میکده (محلِ اسرارِ عرفانی) حضور دارد و از احوالِ باطنیِ من باخبر است، به ارزش و مقامِ واقعیِ من واقف است.

نکته ادبی: ساقی میکده استعاره از مرشد یا پیرِ طریقت است که به اسرارِ جانِ سالک آگاه است.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها آن ساقی که در میکده (محلِ اسرارِ عرفانی) حضور دارد و از احوالِ باطنیِ من باخبر است، به ارزش و مقامِ واقعیِ من واقف است.

نکته ادبی: ساقی میکده استعاره از مرشد یا پیرِ طریقت است که به اسرارِ جانِ سالک آگاه است.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها آن ساقی که در میکده (محلِ اسرارِ عرفانی) حضور دارد و از احوالِ باطنیِ من باخبر است، به ارزش و مقامِ واقعیِ من واقف است.

نکته ادبی: ساقی میکده استعاره از مرشد یا پیرِ طریقت است که به اسرارِ جانِ سالک آگاه است.

ساقی میکده به داند مقدار مرا

تنها آن ساقی که در میکده (محلِ اسرارِ عرفانی) حضور دارد و از احوالِ باطنیِ من باخبر است، به ارزش و مقامِ واقعیِ من واقف است.

نکته ادبی: ساقی میکده استعاره از مرشد یا پیرِ طریقت است که به اسرارِ جانِ سالک آگاه است.

حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است

حجرالاسود (سنگِ مقدس)، برای همهٔ کسانی که مدعیِ ایمان هستند، مانندِ یک ابزارِ سنجش و محک عمل می‌کند تا خلوصِ اعتقاداتشان آشکار شود.

نکته ادبی: حجرالاسود به عنوانِ استعاره‌ای از معیارِ حقیقت و قضاوتِ الهی به کار رفته است.

حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است

حجرالاسود (سنگِ مقدس)، برای همهٔ کسانی که مدعیِ ایمان هستند، مانندِ یک ابزارِ سنجش و محک عمل می‌کند تا خلوصِ اعتقاداتشان آشکار شود.

نکته ادبی: حجرالاسود به عنوانِ استعاره‌ای از معیارِ حقیقت و قضاوتِ الهی به کار رفته است.

حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است

حجرالاسود (سنگِ مقدس)، برای همهٔ کسانی که مدعیِ ایمان هستند، مانندِ یک ابزارِ سنجش و محک عمل می‌کند تا خلوصِ اعتقاداتشان آشکار شود.

نکته ادبی: حجرالاسود به عنوانِ استعاره‌ای از معیارِ حقیقت و قضاوتِ الهی به کار رفته است.

حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است

حجرالاسود (سنگِ مقدس)، برای همهٔ کسانی که مدعیِ ایمان هستند، مانندِ یک ابزارِ سنجش و محک عمل می‌کند تا خلوصِ اعتقاداتشان آشکار شود.

نکته ادبی: حجرالاسود به عنوانِ استعاره‌ای از معیارِ حقیقت و قضاوتِ الهی به کار رفته است.

حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است

حجرالاسود (سنگِ مقدس)، برای همهٔ کسانی که مدعیِ ایمان هستند، مانندِ یک ابزارِ سنجش و محک عمل می‌کند تا خلوصِ اعتقاداتشان آشکار شود.

نکته ادبی: حجرالاسود به عنوانِ استعاره‌ای از معیارِ حقیقت و قضاوتِ الهی به کار رفته است.

حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است

حجرالاسود (سنگِ مقدس)، برای همهٔ کسانی که مدعیِ ایمان هستند، مانندِ یک ابزارِ سنجش و محک عمل می‌کند تا خلوصِ اعتقاداتشان آشکار شود.

نکته ادبی: حجرالاسود به عنوانِ استعاره‌ای از معیارِ حقیقت و قضاوتِ الهی به کار رفته است.

حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است

حجرالاسود (سنگِ مقدس)، برای همهٔ کسانی که مدعیِ ایمان هستند، مانندِ یک ابزارِ سنجش و محک عمل می‌کند تا خلوصِ اعتقاداتشان آشکار شود.

نکته ادبی: حجرالاسود به عنوانِ استعاره‌ای از معیارِ حقیقت و قضاوتِ الهی به کار رفته است.

حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است

حجرالاسود (سنگِ مقدس)، برای همهٔ کسانی که مدعیِ ایمان هستند، مانندِ یک ابزارِ سنجش و محک عمل می‌کند تا خلوصِ اعتقاداتشان آشکار شود.

نکته ادبی: حجرالاسود به عنوانِ استعاره‌ای از معیارِ حقیقت و قضاوتِ الهی به کار رفته است.

حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است

حجرالاسود (سنگِ مقدس)، برای همهٔ کسانی که مدعیِ ایمان هستند، مانندِ یک ابزارِ سنجش و محک عمل می‌کند تا خلوصِ اعتقاداتشان آشکار شود.

نکته ادبی: حجرالاسود به عنوانِ استعاره‌ای از معیارِ حقیقت و قضاوتِ الهی به کار رفته است.

حجرالاسود نقد همگان را محک است حجرالاسود نقد همگان را محک است

حجرالاسود (سنگِ مقدس)، برای همهٔ کسانی که مدعیِ ایمان هستند، مانندِ یک ابزارِ سنجش و محک عمل می‌کند تا خلوصِ اعتقاداتشان آشکار شود.

نکته ادبی: حجرالاسود به عنوانِ استعاره‌ای از معیارِ حقیقت و قضاوتِ الهی به کار رفته است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

کم عیارم من از آن کرد محک خوار مرا

من از نظرِ معنوی ناخالص هستم (عیارم پایین است)، به همین دلیل بود که آن سنگِ محکِ حقیقت، مرا بی‌ارزش شمرد و به خواریم تن داد.

نکته ادبی: عیار در اینجا استعاره از خلوصِ عقیده یا گوهرِ وجودیِ سالک است.

زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من

از این پس، خالِ چهرهٔ زیبا و دلبرانهٔ معشوق برای من حکمِ حجرالاسود را دارد و تمامِ تقدس و توجهِ من به آن نقطه معطوف است.

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ رندانه؛ شاعر تقدسِ دینی را به ساحتِ عشقِ زمینی و انسانی منتقل می‌کند.

زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من

از این پس، خالِ چهرهٔ زیبارویان برای من همان سنگِ سیاه مقدس (حجرالاسود) است که آن را طواف می‌کنم.

نکته ادبی: حجرالاسود نمادِ قبله و ایمان است و قرار گرفتن آن در کنارِ خالِ بتان، نشان‌دهنده جایگزینی امر قدسی با امر زمینی در نگاه عارف است.

زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من

از این پس، خالِ چهرهٔ زیبارویان برای من همان سنگِ سیاه مقدس (حجرالاسود) است که آن را طواف می‌کنم.

نکته ادبی: خال بتان استعاره از زیبایی محبوب است و با تکرارِ این بیت، بر این باورِ قلبی تاکید شده است.

زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من

از این پس، خالِ چهرهٔ زیبارویان برای من همان سنگِ سیاه مقدس (حجرالاسود) است که آن را طواف می‌کنم.

نکته ادبی: ترکیبِ بتان و حجرالاسود نوعی پارادوکس ادبی ایجاد کرده است تا نگاهِ سنت‌شکنانه را برجسته کند.

زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من

از این پس، خالِ چهرهٔ زیبارویان برای من همان سنگِ سیاه مقدس (حجرالاسود) است که آن را طواف می‌کنم.

نکته ادبی: حجرالاسود در فرهنگ اسلامی مقدس‌ترین مکان برای بوسیدن و تبرک است که در اینجا به خال محبوب تعمیم یافته است.

زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من

از این پس، خالِ چهرهٔ زیبارویان برای من همان سنگِ سیاه مقدس (حجرالاسود) است که آن را طواف می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به زیارتِ مجازیِ محبوب به‌جای زیارتِ کعبه.

زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من

از این پس، خالِ چهرهٔ زیبارویان برای من همان سنگِ سیاه مقدس (حجرالاسود) است که آن را طواف می‌کنم.

نکته ادبی: شاعر سعی دارد بگوید کمالِ دین در کمالِ عشق است.

زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من

از این پس، خالِ چهرهٔ زیبارویان برای من همان سنگِ سیاه مقدس (حجرالاسود) است که آن را طواف می‌کنم.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحات دینی برای بیان مفاهیم عاشقانه.

زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من

از این پس، خالِ چهرهٔ زیبارویان برای من همان سنگِ سیاه مقدس (حجرالاسود) است که آن را طواف می‌کنم.

نکته ادبی: تغییرِ جهتِ توجه از عالم غیب به عالمِ جمالِ زمینی.

زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من زین سپس خال بتان بس حجرالاسود من

از این پس، خالِ چهرهٔ زیبارویان برای من همان سنگِ سیاه مقدس (حجرالاسود) است که آن را طواف می‌کنم.

نکته ادبی: تثبیتِ نگاهِ رندانه در تقابل با نگاهِ عابدانه.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: خم و زمزم هر دو چشمه‌سارند، یکی مادی برای رفع عطش، دیگری روحانی برای تبرک، که در اینجا یکی شده‌اند.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای بیانِ هم‌ارزیِ لذتِ شراب و لذتِ معنوی.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ مستی که در آن همه‌چیز رنگِ دلخواهِ عارف را می‌گیرد.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: کعبه نمادِ ثبات است و خمار نمادِ تلاطم، که هر دو در خدمتِ حالِ عاشق هستند.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: زمزم در لغت به معنایِ آبِ فراوان و گواراست که شاعر آن را به شراب نسبت داده است.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: سنت‌شکنیِ شاعر در استفاده از واژگانِ مقدس در بافتِ نامقدس.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: کعبه به عنوانِ مرکزِ توجه، اینجا در خدمتِ حالِ خرابِ عاشق قرار گرفته است.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: نوعی عرفانِ منفی که از نفیِ ظواهر به اثباتِ باطن می‌رسد.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: تکرارِ این مفاهیم نشان‌دهنده شدتِ تعلقِ خاطر به جهانِ معناست.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: خمار در اینجا به معنایِ دوری از حقیقت و اشتیاقِ بازگشت به آن است.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه عارف نیازی به مکان‌هایِ رسمیِ عبادت ندارد.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: زمزمِ واقعی همان اشکی است که از چشم عاشق جاری می‌شود.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: کعبه در اینجا نمادِ سکون است و شراب نمادِ حرکت.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: برداشتِ عارفانه از مناسک حج.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: تلفیقِ هوشمندانه میانِ شریعت و طریقت.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: شاعر مدعی است که حقیقتِ کعبه را در میخانه یافته است.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه مستیِ عاشق از هر آبی پاک‌تر است.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: تحدیدِ جغرافیایِ معنوی در جهانِ رندانه.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: نقدِ ظاهرگرایانِ دینی.

زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا

آن خُمِ شراب، چشمهٔ زمزمِ من است و کعبه برای مستی و خمارِ من بنا شده است.

نکته ادبی: استعاره‌ای برایِ بیانِ بی‌نیازی از عبادتِ رسمی.

خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است

خانقاه و صومعه جایگاهِ توست که اهلِ ظاهری، اما میخانه و خانهٔ می، جایگاهِ من است.

نکته ادبی: تقابلِ خانقاه (جایگاه ریاضت) و میخانه (جایگاه رندی) از مؤلفه‌های اصلی ادبیاتِ رندانه است.

خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است

خانقاه و صومعه جایگاهِ توست که اهلِ ظاهری، اما میخانه و خانهٔ می، جایگاهِ من است.

نکته ادبی: خانقاه محلِ جمع‌شدنِ صوفیانِ رسمی و میخانه محلِ رندانِ فارغ‌بال.

خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است

خانقاه و صومعه جایگاهِ توست که اهلِ ظاهری، اما میخانه و خانهٔ می، جایگاهِ من است.

نکته ادبی: تفکیکِ دو نوع زیستن: عاقلانه (خانقاه‌نشین) و عاشقانه (می‌نشین).

خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است

خانقاه و صومعه جایگاهِ توست که اهلِ ظاهری، اما میخانه و خانهٔ می، جایگاهِ من است.

نکته ادبی: شاعر راهِ خود را از زاهد جدا می‌کند.

خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است

خانقاه و صومعه جایگاهِ توست که اهلِ ظاهری، اما میخانه و خانهٔ می، جایگاهِ من است.

نکته ادبی: خانهٔ می نمادِ قلبی است که از هرگونه تعصبِ دینی پاک شده است.

خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است

خانقاه و صومعه جایگاهِ توست که اهلِ ظاهری، اما میخانه و خانهٔ می، جایگاهِ من است.

نکته ادبی: خانقاه در شعر کلاسیک معمولاً با ریاکاری پیوند خورده است.

خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است

خانقاه و صومعه جایگاهِ توست که اهلِ ظاهری، اما میخانه و خانهٔ می، جایگاهِ من است.

نکته ادبی: ادعای برتریِ طریقِ عشق بر طریقِ عبادتِ محض.

خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است

خانقاه و صومعه جایگاهِ توست که اهلِ ظاهری، اما میخانه و خانهٔ می، جایگاهِ من است.

نکته ادبی: اصرار بر انتخابِ شخصی و آگاهانه در مسیرِ سیر و سلوک.

خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است

خانقاه و صومعه جایگاهِ توست که اهلِ ظاهری، اما میخانه و خانهٔ می، جایگاهِ من است.

نکته ادبی: تقابلِ مکان‌ها نشانگرِ تفکرِ دوگانه است.

خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است خانقه جای تو و خانهٔ می جای من است

خانقاه و صومعه جایگاهِ توست که اهلِ ظاهری، اما میخانه و خانهٔ می، جایگاهِ من است.

نکته ادبی: نمادپردازیِ کلاسیکِ عرفانی.

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ طریقت، سجادهٔ عبادت را به تو داد و من که رندم، زنّار (کمربندِ مخصوصِ غیرمسلمانان) را دریافت کردم.

نکته ادبی: سجاده نمادِ زهد و زنّار نمادِ رندی و پیوند با محبوبِ زمینی (کفرِ عاشقانه).

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ طریقت، سجادهٔ عبادت را به تو داد و من که رندم، زنّار (کمربندِ مخصوصِ غیرمسلمانان) را دریافت کردم.

نکته ادبی: انتخابِ زنار توسط شاعر به معنایِ خروج از دایرهٔ احکامِ رسمی است.

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ طریقت، سجادهٔ عبادت را به تو داد و من که رندم، زنّار (کمربندِ مخصوصِ غیرمسلمانان) را دریافت کردم.

نکته ادبی: پیر در اینجا پیرِ طریق است که به هر کس به اندازهٔ ظرفیتش سهمی می‌دهد.

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ طریقت، سجادهٔ عبادت را به تو داد و من که رندم، زنّار (کمربندِ مخصوصِ غیرمسلمانان) را دریافت کردم.

نکته ادبی: زنار به کنایه یعنی آمادگی برای پذیرشِ ملامتِ مردم.

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ طریقت، سجادهٔ عبادت را به تو داد و من که رندم، زنّار (کمربندِ مخصوصِ غیرمسلمانان) را دریافت کردم.

نکته ادبی: سجاده نشانگرِ تعبد و زنار نشانگرِ عشقِ بی‌قیدوبند.

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ طریقت، سجادهٔ عبادت را به تو داد و من که رندم، زنّار (کمربندِ مخصوصِ غیرمسلمانان) را دریافت کردم.

نکته ادبی: تضادِ میان سجاده و زنار کلیدی‌ترین بخش این متن است.

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ طریقت، سجادهٔ عبادت را به تو داد و من که رندم، زنّار (کمربندِ مخصوصِ غیرمسلمانان) را دریافت کردم.

نکته ادبی: شاعر به تفاوتِ راهِ خود و زاهد اعتراف می‌کند.

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ طریقت، سجادهٔ عبادت را به تو داد و من که رندم، زنّار (کمربندِ مخصوصِ غیرمسلمانان) را دریافت کردم.

نکته ادبی: زنار نمادِ پیوندِ عاشق با معشوقِ کافرکیش است.

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ طریقت، سجادهٔ عبادت را به تو داد و من که رندم، زنّار (کمربندِ مخصوصِ غیرمسلمانان) را دریافت کردم.

نکته ادبی: تصویری از پذیرشِ طرد شدن از اجتماعِ مومنانِ رسمی.

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ طریقت، سجادهٔ عبادت را به تو داد و من که رندم، زنّار (کمربندِ مخصوصِ غیرمسلمانان) را دریافت کردم.

نکته ادبی: پیر، راهنماست که در اینجا به تفاوتِ سلوکِ زاهد و عاشق اشاره کرده است.

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ طریقت، سجادهٔ عبادت را به تو داد و من که رندم، زنّار (کمربندِ مخصوصِ غیرمسلمانان) را دریافت کردم.

نکته ادبی: تکرارِ این مفاهیم نشانگرِ عمقِ تمایزِ فکریِ شاعر است.

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ راه به تو که اهلِ ظاهری، سجاده (نمادِ عبادتِ رسمی) را سپرد و به من که اهلِ عشق و بی‌خودی هستم، زنار (نمادِ شکستنِ بتِ ریا) را عطا کرد.

نکته ادبی: سجاده و زنار در اینجا متضاد هستند؛ سجاده نمادِ شریعتِ ظاهری و زنار نمادِ طریقتِ عاشقانه است.

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ راه به تو که اهلِ ظاهری، سجاده (نمادِ عبادتِ رسمی) را سپرد و به من که اهلِ عشق و بی‌خودی هستم، زنار (نمادِ شکستنِ بتِ ریا) را عطا کرد.

نکته ادبی: پیر در متون عرفانی به معنای مرشد یا راهنمای روحانی است.

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ راه به تو که اهلِ ظاهری، سجاده (نمادِ عبادتِ رسمی) را سپرد و به من که اهلِ عشق و بی‌خودی هستم، زنار (نمادِ شکستنِ بتِ ریا) را عطا کرد.

نکته ادبی: تکرار مکرر این مصراع بر تقابلِ بنیادیِ این دو نماد تأکید دارد.

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ راه به تو که اهلِ ظاهری، سجاده (نمادِ عبادتِ رسمی) را سپرد و به من که اهلِ عشق و بی‌خودی هستم، زنار (نمادِ شکستنِ بتِ ریا) را عطا کرد.

نکته ادبی: پیر در متون عرفانی به معنای مرشد یا راهنمای روحانی است.

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ راه به تو که اهلِ ظاهری، سجاده (نمادِ عبادتِ رسمی) را سپرد و به من که اهلِ عشق و بی‌خودی هستم، زنار (نمادِ شکستنِ بتِ ریا) را عطا کرد.

نکته ادبی: پیر در متون عرفانی به معنای مرشد یا راهنمای روحانی است.

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ راه به تو که اهلِ ظاهری، سجاده (نمادِ عبادتِ رسمی) را سپرد و به من که اهلِ عشق و بی‌خودی هستم، زنار (نمادِ شکستنِ بتِ ریا) را عطا کرد.

نکته ادبی: پیر در متون عرفانی به معنای مرشد یا راهنمای روحانی است.

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ راه به تو که اهلِ ظاهری، سجاده (نمادِ عبادتِ رسمی) را سپرد و به من که اهلِ عشق و بی‌خودی هستم، زنار (نمادِ شکستنِ بتِ ریا) را عطا کرد.

نکته ادبی: پیر در متون عرفانی به معنای مرشد یا راهنمای روحانی است.

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ راه به تو که اهلِ ظاهری، سجاده (نمادِ عبادتِ رسمی) را سپرد و به من که اهلِ عشق و بی‌خودی هستم، زنار (نمادِ شکستنِ بتِ ریا) را عطا کرد.

نکته ادبی: پیر در متون عرفانی به معنای مرشد یا راهنمای روحانی است.

پیر سجاده تو را داده و زنار مرا

پیرِ راه به تو که اهلِ ظاهری، سجاده (نمادِ عبادتِ رسمی) را سپرد و به من که اهلِ عشق و بی‌خودی هستم، زنار (نمادِ شکستنِ بتِ ریا) را عطا کرد.

نکته ادبی: پیر در متون عرفانی به معنای مرشد یا راهنمای روحانی است.

باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق

دینی که با ریاکاری و تظاهر آمیخته باشد، تو را به بهشت نمی‌رساند؛ اما اگر از سرِ صدق و راستی قدم برداری، به رستگاری خواهی رسید.

نکته ادبی: عبارت با ریا (باریا) در اینجا قیدِ حالیه برای نحوه دین‌داری است که آن را بی‌ارزش می‌کند.

باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق

دینی که با ریاکاری و تظاهر آمیخته باشد، تو را به بهشت نمی‌رساند؛ اما اگر از سرِ صدق و راستی قدم برداری، به رستگاری خواهی رسید.

نکته ادبی: عبارت با ریا (باریا) در اینجا قیدِ حالیه برای نحوه دین‌داری است که آن را بی‌ارزش می‌کند.

باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق

دینی که با ریاکاری و تظاهر آمیخته باشد، تو را به بهشت نمی‌رساند؛ اما اگر از سرِ صدق و راستی قدم برداری، به رستگاری خواهی رسید.

نکته ادبی: عبارت با ریا (باریا) در اینجا قیدِ حالیه برای نحوه دین‌داری است که آن را بی‌ارزش می‌کند.

باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق

دینی که با ریاکاری و تظاهر آمیخته باشد، تو را به بهشت نمی‌رساند؛ اما اگر از سرِ صدق و راستی قدم برداری، به رستگاری خواهی رسید.

نکته ادبی: عبارت با ریا (باریا) در اینجا قیدِ حالیه برای نحوه دین‌داری است که آن را بی‌ارزش می‌کند.

باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق

دینی که با ریاکاری و تظاهر آمیخته باشد، تو را به بهشت نمی‌رساند؛ اما اگر از سرِ صدق و راستی قدم برداری، به رستگاری خواهی رسید.

نکته ادبی: عبارت با ریا (باریا) در اینجا قیدِ حالیه برای نحوه دین‌داری است که آن را بی‌ارزش می‌کند.

باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق

دینی که با ریاکاری و تظاهر آمیخته باشد، تو را به بهشت نمی‌رساند؛ اما اگر از سرِ صدق و راستی قدم برداری، به رستگاری خواهی رسید.

نکته ادبی: عبارت با ریا (باریا) در اینجا قیدِ حالیه برای نحوه دین‌داری است که آن را بی‌ارزش می‌کند.

باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق

دینی که با ریاکاری و تظاهر آمیخته باشد، تو را به بهشت نمی‌رساند؛ اما اگر از سرِ صدق و راستی قدم برداری، به رستگاری خواهی رسید.

نکته ادبی: عبارت با ریا (باریا) در اینجا قیدِ حالیه برای نحوه دین‌داری است که آن را بی‌ارزش می‌کند.

باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق

دینی که با ریاکاری و تظاهر آمیخته باشد، تو را به بهشت نمی‌رساند؛ اما اگر از سرِ صدق و راستی قدم برداری، به رستگاری خواهی رسید.

نکته ادبی: عبارت با ریا (باریا) در اینجا قیدِ حالیه برای نحوه دین‌داری است که آن را بی‌ارزش می‌کند.

باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق

دینی که با ریاکاری و تظاهر آمیخته باشد، تو را به بهشت نمی‌رساند؛ اما اگر از سرِ صدق و راستی قدم برداری، به رستگاری خواهی رسید.

نکته ادبی: عبارت با ریا (باریا) در اینجا قیدِ حالیه برای نحوه دین‌داری است که آن را بی‌ارزش می‌کند.

باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق باریا دین به بهشتت نبرد وز سر صدق

دینی که با ریاکاری و تظاهر آمیخته باشد، تو را به بهشت نمی‌رساند؛ اما اگر از سرِ صدق و راستی قدم برداری، به رستگاری خواهی رسید.

نکته ادبی: عبارت با ریا (باریا) در اینجا قیدِ حالیه برای نحوه دین‌داری است که آن را بی‌ارزش می‌کند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

برهاند همه زنار من از نار مرا

این زنار (که نشانه صداقت و بی‌آلایشیِ من است)، مرا از آتشِ دوزخ که حاصلِ تظاهر و ریاکاری است، نجات می‌دهد.

نکته ادبی: نار و زنار در اینجا جناسِ ناقص دارند و تضادِ معناییِ مرگباری میانِ نمادِ کفر (زنار) و نمادِ عذاب (نار) ایجاد کرده‌اند.

نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز

در زهدِ ریاکارانه تو، حتی به اندازه یک جو (کمترین مقدار ممکن) حقیقت و نیازِ واقعی به خدا وجود ندارد.

نکته ادبی: جو سنگ نیاز، کنایه از بی‌ارزش بودنِ ریاکاری است.

نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز

در زهدِ ریاکارانه تو، حتی به اندازه یک جو (کمترین مقدار ممکن) حقیقت و نیازِ واقعی به خدا وجود ندارد.

نکته ادبی: جو سنگ نیاز، کنایه از بی‌ارزش بودنِ ریاکاری است.

نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز

در زهدِ ریاکارانه تو، حتی به اندازه یک جو (کمترین مقدار ممکن) حقیقت و نیازِ واقعی به خدا وجود ندارد.

نکته ادبی: جو سنگ نیاز، کنایه از بی‌ارزش بودنِ ریاکاری است.

نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز

در زهدِ ریاکارانه تو، حتی به اندازه یک جو (کمترین مقدار ممکن) حقیقت و نیازِ واقعی به خدا وجود ندارد.

نکته ادبی: جو سنگ نیاز، کنایه از بی‌ارزش بودنِ ریاکاری است.

نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز

در زهدِ ریاکارانه تو، حتی به اندازه یک جو (کمترین مقدار ممکن) حقیقت و نیازِ واقعی به خدا وجود ندارد.

نکته ادبی: جو سنگ نیاز، کنایه از بی‌ارزش بودنِ ریاکاری است.

نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز

در زهدِ ریاکارانه تو، حتی به اندازه یک جو (کمترین مقدار ممکن) حقیقت و نیازِ واقعی به خدا وجود ندارد.

نکته ادبی: جو سنگ نیاز، کنایه از بی‌ارزش بودنِ ریاکاری است.

نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز

در زهدِ ریاکارانه تو، حتی به اندازه یک جو (کمترین مقدار ممکن) حقیقت و نیازِ واقعی به خدا وجود ندارد.

نکته ادبی: جو سنگ نیاز، کنایه از بی‌ارزش بودنِ ریاکاری است.

نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز

در زهدِ ریاکارانه تو، حتی به اندازه یک جو (کمترین مقدار ممکن) حقیقت و نیازِ واقعی به خدا وجود ندارد.

نکته ادبی: جو سنگ نیاز، کنایه از بی‌ارزش بودنِ ریاکاری است.

نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز

در زهدِ ریاکارانه تو، حتی به اندازه یک جو (کمترین مقدار ممکن) حقیقت و نیازِ واقعی به خدا وجود ندارد.

نکته ادبی: جو سنگ نیاز، کنایه از بی‌ارزش بودنِ ریاکاری است.

نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز نیست در زهد ریائیت به جو سنگ نیاز

در زهدِ ریاکارانه تو، حتی به اندازه یک جو (کمترین مقدار ممکن) حقیقت و نیازِ واقعی به خدا وجود ندارد.

نکته ادبی: جو سنگ نیاز، کنایه از بی‌ارزش بودنِ ریاکاری است.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

و در این حالتِ 'فسق' که شما مرا به آن متهم می‌کنید، من به اندازه خرواری (به مقدارِ بسیار زیاد) نیازِ حقیقی و سوزِ درونی برای خدا دارم.

نکته ادبی: تضادِ 'جو' (مقدار کم) و 'خروار' (مقدار زیاد) به زیبایی تفاوتِ ریا و اخلاص را نشان می‌دهد.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

در این شیوه زندگی که مردم آن را گناه و فسق می‌نامند، من نیازمند مقدار بسیار زیادی از این حال و مستی هستم.

نکته ادبی: فسق در اینجا به معنایِ خروج از حدودِ شرعِ عرفی و ورود به وادیِ بی‌خودیِ عرفانی است.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

در این شیوه زندگی که مردم آن را گناه و فسق می‌نامند، من نیازمند مقدار بسیار زیادی از این حال و مستی هستم.

نکته ادبی: فسق در اینجا به معنایِ خروج از حدودِ شرعِ عرفی و ورود به وادیِ بی‌خودیِ عرفانی است.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

در این شیوه زندگی که مردم آن را گناه و فسق می‌نامند، من نیازمند مقدار بسیار زیادی از این حال و مستی هستم.

نکته ادبی: فسق در اینجا به معنایِ خروج از حدودِ شرعِ عرفی و ورود به وادیِ بی‌خودیِ عرفانی است.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

در این شیوه زندگی که مردم آن را گناه و فسق می‌نامند، من نیازمند مقدار بسیار زیادی از این حال و مستی هستم.

نکته ادبی: فسق در اینجا به معنایِ خروج از حدودِ شرعِ عرفی و ورود به وادیِ بی‌خودیِ عرفانی است.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

در این شیوه زندگی که مردم آن را گناه و فسق می‌نامند، من نیازمند مقدار بسیار زیادی از این حال و مستی هستم.

نکته ادبی: فسق در اینجا به معنایِ خروج از حدودِ شرعِ عرفی و ورود به وادیِ بی‌خودیِ عرفانی است.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

در این شیوه زندگی که مردم آن را گناه و فسق می‌نامند، من نیازمند مقدار بسیار زیادی از این حال و مستی هستم.

نکته ادبی: فسق در اینجا به معنایِ خروج از حدودِ شرعِ عرفی و ورود به وادیِ بی‌خودیِ عرفانی است.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

در این شیوه زندگی که مردم آن را گناه و فسق می‌نامند، من نیازمند مقدار بسیار زیادی از این حال و مستی هستم.

نکته ادبی: فسق در اینجا به معنایِ خروج از حدودِ شرعِ عرفی و ورود به وادیِ بی‌خودیِ عرفانی است.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

در این شیوه زندگی که مردم آن را گناه و فسق می‌نامند، من نیازمند مقدار بسیار زیادی از این حال و مستی هستم.

نکته ادبی: فسق در اینجا به معنایِ خروج از حدودِ شرعِ عرفی و ورود به وادیِ بی‌خودیِ عرفانی است.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

در این شیوه زندگی که مردم آن را گناه و فسق می‌نامند، من نیازمند مقدار بسیار زیادی از این حال و مستی هستم.

نکته ادبی: فسق در اینجا به معنایِ خروج از حدودِ شرعِ عرفی و ورود به وادیِ بی‌خودیِ عرفانی است.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

در این شیوه زندگی که مردم آن را گناه و فسق می‌نامند، من نیازمند مقدار بسیار زیادی از این حال و مستی هستم.

نکته ادبی: فسق در اینجا به معنایِ خروج از حدودِ شرعِ عرفی و ورود به وادیِ بی‌خودیِ عرفانی است.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

در این شیوه زندگی که مردم آن را گناه و فسق می‌نامند، من نیازمند مقدار بسیار زیادی از این حال و مستی هستم.

نکته ادبی: فسق در اینجا به معنایِ خروج از حدودِ شرعِ عرفی و ورود به وادیِ بی‌خودیِ عرفانی است.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

در این شیوه زندگی که مردم آن را گناه و فسق می‌نامند، من نیازمند مقدار بسیار زیادی از این حال و مستی هستم.

نکته ادبی: فسق در اینجا به معنایِ خروج از حدودِ شرعِ عرفی و ورود به وادیِ بی‌خودیِ عرفانی است.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

در این شیوه زندگی که مردم آن را گناه و فسق می‌نامند، من نیازمند مقدار بسیار زیادی از این حال و مستی هستم.

نکته ادبی: فسق در اینجا به معنایِ خروج از حدودِ شرعِ عرفی و ورود به وادیِ بی‌خودیِ عرفانی است.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

در این شیوه زندگی که مردم آن را گناه و فسق می‌نامند، من نیازمند مقدار بسیار زیادی از این حال و مستی هستم.

نکته ادبی: فسق در اینجا به معنایِ خروج از حدودِ شرعِ عرفی و ورود به وادیِ بی‌خودیِ عرفانی است.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

در این شیوه زندگی که مردم آن را گناه و فسق می‌نامند، من نیازمند مقدار بسیار زیادی از این حال و مستی هستم.

نکته ادبی: فسق در اینجا به معنایِ خروج از حدودِ شرعِ عرفی و ورود به وادیِ بی‌خودیِ عرفانی است.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

در این شیوه زندگی که مردم آن را گناه و فسق می‌نامند، من نیازمند مقدار بسیار زیادی از این حال و مستی هستم.

نکته ادبی: فسق در اینجا به معنایِ خروج از حدودِ شرعِ عرفی و ورود به وادیِ بی‌خودیِ عرفانی است.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

در این شیوه زندگی که مردم آن را گناه و فسق می‌نامند، من نیازمند مقدار بسیار زیادی از این حال و مستی هستم.

نکته ادبی: فسق در اینجا به معنایِ خروج از حدودِ شرعِ عرفی و ورود به وادیِ بی‌خودیِ عرفانی است.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

در این شیوه زندگی که مردم آن را گناه و فسق می‌نامند، من نیازمند مقدار بسیار زیادی از این حال و مستی هستم.

نکته ادبی: فسق در اینجا به معنایِ خروج از حدودِ شرعِ عرفی و ورود به وادیِ بی‌خودیِ عرفانی است.

واندرین فسق نیاز است به خروار مرا

در این شیوه زندگی که مردم آن را گناه و فسق می‌نامند، من نیازمند مقدار بسیار زیادی از این حال و مستی هستم.

نکته ادبی: فسق در اینجا به معنایِ خروج از حدودِ شرعِ عرفی و ورود به وادیِ بی‌خودیِ عرفانی است.

اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است

در آن راه و روشی که تو در پیش گرفته‌ای و با آن خو گرفته‌ای، دوستان و همراهان بسیاری داری.

نکته ادبی: شیوه در اینجا به معنای طریقت و سبک زندگی معمولی است.

اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است

در آن راه و روشی که تو در پیش گرفته‌ای و با آن خو گرفته‌ای، دوستان و همراهان بسیاری داری.

نکته ادبی: شیوه در اینجا به معنای طریقت و سبک زندگی معمولی است.

اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است

در آن راه و روشی که تو در پیش گرفته‌ای و با آن خو گرفته‌ای، دوستان و همراهان بسیاری داری.

نکته ادبی: شیوه در اینجا به معنای طریقت و سبک زندگی معمولی است.

اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است

در آن راه و روشی که تو در پیش گرفته‌ای و با آن خو گرفته‌ای، دوستان و همراهان بسیاری داری.

نکته ادبی: شیوه در اینجا به معنای طریقت و سبک زندگی معمولی است.

اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است

در آن راه و روشی که تو در پیش گرفته‌ای و با آن خو گرفته‌ای، دوستان و همراهان بسیاری داری.

نکته ادبی: شیوه در اینجا به معنای طریقت و سبک زندگی معمولی است.

اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است

در آن راه و روشی که تو در پیش گرفته‌ای و با آن خو گرفته‌ای، دوستان و همراهان بسیاری داری.

نکته ادبی: شیوه در اینجا به معنای طریقت و سبک زندگی معمولی است.

اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است

در آن راه و روشی که تو در پیش گرفته‌ای و با آن خو گرفته‌ای، دوستان و همراهان بسیاری داری.

نکته ادبی: شیوه در اینجا به معنای طریقت و سبک زندگی معمولی است.

اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است

در آن راه و روشی که تو در پیش گرفته‌ای و با آن خو گرفته‌ای، دوستان و همراهان بسیاری داری.

نکته ادبی: شیوه در اینجا به معنای طریقت و سبک زندگی معمولی است.

اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است

در آن راه و روشی که تو در پیش گرفته‌ای و با آن خو گرفته‌ای، دوستان و همراهان بسیاری داری.

نکته ادبی: شیوه در اینجا به معنای طریقت و سبک زندگی معمولی است.

اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است اندران شیوه که هستی تو، تو را یار بسی است

در آن راه و روشی که تو در پیش گرفته‌ای و با آن خو گرفته‌ای، دوستان و همراهان بسیاری داری.

نکته ادبی: شیوه در اینجا به معنای طریقت و سبک زندگی معمولی است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

و اندرین ره که منم، نیست کسی یار مرا

اما در این طریقت و راهی که من انتخاب کرده‌ام، هیچ‌کس هم‌سفر و یار من نیست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده غربتِ سالک در وادیِ عرفان است.

لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز

گل لاله به این دلیل از شیره و باده بهره می‌برد که از پوسته‌ی غنچه بیرون آمده است؛ تو نیز باید از پوسته‌ی خودبینی بیرون بیایی.

نکته ادبی: پوست استعاره از حجاب‌های نفسانی و مادی است که مانعِ رسیدن به کمال می‌شود و 'می خوردن' نشانه کمال و شکوفایی است.

لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز

گلِ لاله برای شکوفا شدن از پوسته‌ی خود بیرون می‌آید و می‌شکفد؛ تو نیز شایسته است که از بندِ خودخواهی و جسمانیت رها شوی و به درکِ تازه‌ای از هستی برسی.

نکته ادبی: لاله نمادِ دلِ پرخون و عاشق است و «از پوست برون رفتن» کنایه از رسیدن به مرحله‌ی بلوغ معنوی و کنار گذاشتنِ حجاب‌های مادی است.

لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز

گلِ لاله برای شکوفا شدن از پوسته‌ی خود بیرون می‌آید و می‌شکفد؛ تو نیز شایسته است که از بندِ خودخواهی و جسمانیت رها شوی و به درکِ تازه‌ای از هستی برسی.

نکته ادبی: لاله نمادِ دلِ پرخون و عاشق است و «از پوست برون رفتن» کنایه از رسیدن به مرحله‌ی بلوغ معنوی و کنار گذاشتنِ حجاب‌های مادی است.

لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز

گلِ لاله برای شکوفا شدن از پوسته‌ی خود بیرون می‌آید و می‌شکفد؛ تو نیز شایسته است که از بندِ خودخواهی و جسمانیت رها شوی و به درکِ تازه‌ای از هستی برسی.

نکته ادبی: لاله نمادِ دلِ پرخون و عاشق است و «از پوست برون رفتن» کنایه از رسیدن به مرحله‌ی بلوغ معنوی و کنار گذاشتنِ حجاب‌های مادی است.

لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز

گلِ لاله برای شکوفا شدن از پوسته‌ی خود بیرون می‌آید و می‌شکفد؛ تو نیز شایسته است که از بندِ خودخواهی و جسمانیت رها شوی و به درکِ تازه‌ای از هستی برسی.

نکته ادبی: لاله نمادِ دلِ پرخون و عاشق است و «از پوست برون رفتن» کنایه از رسیدن به مرحله‌ی بلوغ معنوی و کنار گذاشتنِ حجاب‌های مادی است.

لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز

گلِ لاله برای شکوفا شدن از پوسته‌ی خود بیرون می‌آید و می‌شکفد؛ تو نیز شایسته است که از بندِ خودخواهی و جسمانیت رها شوی و به درکِ تازه‌ای از هستی برسی.

نکته ادبی: لاله نمادِ دلِ پرخون و عاشق است و «از پوست برون رفتن» کنایه از رسیدن به مرحله‌ی بلوغ معنوی و کنار گذاشتنِ حجاب‌های مادی است.

لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز

گلِ لاله برای شکوفا شدن از پوسته‌ی خود بیرون می‌آید و می‌شکفد؛ تو نیز شایسته است که از بندِ خودخواهی و جسمانیت رها شوی و به درکِ تازه‌ای از هستی برسی.

نکته ادبی: لاله نمادِ دلِ پرخون و عاشق است و «از پوست برون رفتن» کنایه از رسیدن به مرحله‌ی بلوغ معنوی و کنار گذاشتنِ حجاب‌های مادی است.

لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز

گلِ لاله برای شکوفا شدن از پوسته‌ی خود بیرون می‌آید و می‌شکفد؛ تو نیز شایسته است که از بندِ خودخواهی و جسمانیت رها شوی و به درکِ تازه‌ای از هستی برسی.

نکته ادبی: لاله نمادِ دلِ پرخون و عاشق است و «از پوست برون رفتن» کنایه از رسیدن به مرحله‌ی بلوغ معنوی و کنار گذاشتنِ حجاب‌های مادی است.

لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز

گلِ لاله برای شکوفا شدن از پوسته‌ی خود بیرون می‌آید و می‌شکفد؛ تو نیز شایسته است که از بندِ خودخواهی و جسمانیت رها شوی و به درکِ تازه‌ای از هستی برسی.

نکته ادبی: لاله نمادِ دلِ پرخون و عاشق است و «از پوست برون رفتن» کنایه از رسیدن به مرحله‌ی بلوغ معنوی و کنار گذاشتنِ حجاب‌های مادی است.

لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز لاله می خورد که از پوست برون رفت تو نیز

گلِ لاله برای شکوفا شدن از پوسته‌ی خود بیرون می‌آید و می‌شکفد؛ تو نیز شایسته است که از بندِ خودخواهی و جسمانیت رها شوی و به درکِ تازه‌ای از هستی برسی.

نکته ادبی: لاله نمادِ دلِ پرخون و عاشق است و «از پوست برون رفتن» کنایه از رسیدن به مرحله‌ی بلوغ معنوی و کنار گذاشتنِ حجاب‌های مادی است.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

لاله خوردم کن و از پوست برون آر مرا

مرا از شرابِ عشق و آگاهی لبریز کن و با این کار، مرا از قفسِ تنگِ جسم و منیت نجات بده.

نکته ادبی: «لاله خوردم کن» استعاره از نوشیدنِ جرعه‌ای از مِیِ معرفت و عشق است که دل را مانند لاله داغ‌دار و عاشق می‌کند.

می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی

باده‌نوشی و مستی از شرابِ عشق، بهتر است از اینکه عبادت و طاعت را بدونِ سوز و دردمندی انجام دهی.

نکته ادبی: «طاعتِ بی‌درد» ترکیبی است که نشان‌دهنده عبادت‌های عادت‌گونه و فاقد کششِ روحی است.

می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی

باده‌نوشی و مستی از شرابِ عشق، بهتر است از اینکه عبادت و طاعت را بدونِ سوز و دردمندی انجام دهی.

نکته ادبی: «طاعتِ بی‌درد» ترکیبی است که نشان‌دهنده عبادت‌های عادت‌گونه و فاقد کششِ روحی است.

می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی

باده‌نوشی و مستی از شرابِ عشق، بهتر است از اینکه عبادت و طاعت را بدونِ سوز و دردمندی انجام دهی.

نکته ادبی: «طاعتِ بی‌درد» ترکیبی است که نشان‌دهنده عبادت‌های عادت‌گونه و فاقد کششِ روحی است.

می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی

باده‌نوشی و مستی از شرابِ عشق، بهتر است از اینکه عبادت و طاعت را بدونِ سوز و دردمندی انجام دهی.

نکته ادبی: «طاعتِ بی‌درد» ترکیبی است که نشان‌دهنده عبادت‌های عادت‌گونه و فاقد کششِ روحی است.

می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی

باده‌نوشی و مستی از شرابِ عشق، بهتر است از اینکه عبادت و طاعت را بدونِ سوز و دردمندی انجام دهی.

نکته ادبی: «طاعتِ بی‌درد» ترکیبی است که نشان‌دهنده عبادت‌های عادت‌گونه و فاقد کششِ روحی است.

می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی

باده‌نوشی و مستی از شرابِ عشق، بهتر است از اینکه عبادت و طاعت را بدونِ سوز و دردمندی انجام دهی.

نکته ادبی: «طاعتِ بی‌درد» ترکیبی است که نشان‌دهنده عبادت‌های عادت‌گونه و فاقد کششِ روحی است.

می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی

باده‌نوشی و مستی از شرابِ عشق، بهتر است از اینکه عبادت و طاعت را بدونِ سوز و دردمندی انجام دهی.

نکته ادبی: «طاعتِ بی‌درد» ترکیبی است که نشان‌دهنده عبادت‌های عادت‌گونه و فاقد کششِ روحی است.

می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی

باده‌نوشی و مستی از شرابِ عشق، بهتر است از اینکه عبادت و طاعت را بدونِ سوز و دردمندی انجام دهی.

نکته ادبی: «طاعتِ بی‌درد» ترکیبی است که نشان‌دهنده عبادت‌های عادت‌گونه و فاقد کششِ روحی است.

می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی

باده‌نوشی و مستی از شرابِ عشق، بهتر است از اینکه عبادت و طاعت را بدونِ سوز و دردمندی انجام دهی.

نکته ادبی: «طاعتِ بی‌درد» ترکیبی است که نشان‌دهنده عبادت‌های عادت‌گونه و فاقد کششِ روحی است.

می خوری به که روی طاعت بی درد کنی می خوری به که روی طاعت بی درد کنی

باده‌نوشی و مستی از شرابِ عشق، بهتر است از اینکه عبادت و طاعت را بدونِ سوز و دردمندی انجام دهی.

نکته ادبی: «طاعتِ بی‌درد» ترکیبی است که نشان‌دهنده عبادت‌های عادت‌گونه و فاقد کششِ روحی است.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و رنجِ عاشقانه، ارزشمندتر و والاتر از بسیار عبادت کردنِ بدونِ سوز و گداز است.

نکته ادبی: «درد» در اینجا استعاره از سوزِ عشق و طلبِ درونی است که نزد عارفان از نمازهایِ ظاهری برتر است.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و رنجِ عاشقانه، ارزشمندتر و والاتر از بسیار عبادت کردنِ بدونِ سوز و گداز است.

نکته ادبی: «درد» در اینجا استعاره از سوزِ عشق و طلبِ درونی است که نزد عارفان از نمازهایِ ظاهری برتر است.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و رنجِ عاشقانه، ارزشمندتر و والاتر از بسیار عبادت کردنِ بدونِ سوز و گداز است.

نکته ادبی: «درد» در اینجا استعاره از سوزِ عشق و طلبِ درونی است که نزد عارفان از نمازهایِ ظاهری برتر است.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و رنجِ عاشقانه، ارزشمندتر و والاتر از بسیار عبادت کردنِ بدونِ سوز و گداز است.

نکته ادبی: «درد» در اینجا استعاره از سوزِ عشق و طلبِ درونی است که نزد عارفان از نمازهایِ ظاهری برتر است.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و رنجِ عاشقانه، ارزشمندتر و والاتر از بسیار عبادت کردنِ بدونِ سوز و گداز است.

نکته ادبی: «درد» در اینجا استعاره از سوزِ عشق و طلبِ درونی است که نزد عارفان از نمازهایِ ظاهری برتر است.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و رنجِ عاشقانه، ارزشمندتر و والاتر از بسیار عبادت کردنِ بدونِ سوز و گداز است.

نکته ادبی: «درد» در اینجا استعاره از سوزِ عشق و طلبِ درونی است که نزد عارفان از نمازهایِ ظاهری برتر است.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و رنجِ عاشقانه، ارزشمندتر و والاتر از بسیار عبادت کردنِ بدونِ سوز و گداز است.

نکته ادبی: «درد» در اینجا استعاره از سوزِ عشق و طلبِ درونی است که نزد عارفان از نمازهایِ ظاهری برتر است.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و رنجِ عاشقانه، ارزشمندتر و والاتر از بسیار عبادت کردنِ بدونِ سوز و گداز است.

نکته ادبی: «درد» در اینجا استعاره از سوزِ عشق و طلبِ درونی است که نزد عارفان از نمازهایِ ظاهری برتر است.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و رنجِ عاشقانه، ارزشمندتر و والاتر از بسیار عبادت کردنِ بدونِ سوز و گداز است.

نکته ادبی: «درد» در اینجا استعاره از سوزِ عشق و طلبِ درونی است که نزد عارفان از نمازهایِ ظاهری برتر است.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و رنجِ عاشقانه، ارزشمندتر و والاتر از بسیار عبادت کردنِ بدونِ سوز و گداز است.

نکته ادبی: «درد» در اینجا استعاره از سوزِ عشق و طلبِ درونی است که نزد عارفان از نمازهایِ ظاهری برتر است.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و رنجِ عاشقانه، ارزشمندتر و والاتر از بسیار عبادت کردنِ بدونِ سوز و گداز است.

نکته ادبی: «درد» در اینجا استعاره از سوزِ عشق و طلبِ درونی است که نزد عارفان از نمازهایِ ظاهری برتر است.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

مقدار کمی از دردِ عشق و سوزِ دل، برای من از عبادت‌های بسیار اما بدونِ روح، ارزشمندتر و بهتر است.

نکته ادبی: واژه «به» در اینجا به معنای «بهتر» (اسم تفضیل) است و «مرا» ضمیر شخصی است که در اینجا به معنای «برای من» به کار رفته است.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و سوزِ درونی که از عشق سرچشمه گرفته باشد، بسیار ارزشمندتر و برتر از عبادت‌های طولانی و بی‌روحی است که بدون حضورِ قلب انجام می‌شود.

نکته ادبی: واژه «طاعت» در اینجا به معنای عبادتِ ظاهری است که در تقابل با «دردِ عشق» قرار گرفته و مفهومِ تضادِ عرفانی دارد.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و سوزِ درونی که از عشق سرچشمه گرفته باشد، بسیار ارزشمندتر و برتر از عبادت‌های طولانی و بی‌روحی است که بدون حضورِ قلب انجام می‌شود.

نکته ادبی: ساختار نحوی جمله با «مرا» در پایان، تأکید بر مالکیتِ معنویِ این تجربه برای گوینده دارد.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و سوزِ درونی که از عشق سرچشمه گرفته باشد، بسیار ارزشمندتر و برتر از عبادت‌های طولانی و بی‌روحی است که بدون حضورِ قلب انجام می‌شود.

نکته ادبی: بهره‌گیری از صفتِ تفضیلی «به» به معنای بهتر، ساختارِ مقایسه‌ای را به شکلی موجز بیان کرده است.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و سوزِ درونی که از عشق سرچشمه گرفته باشد، بسیار ارزشمندتر و برتر از عبادت‌های طولانی و بی‌روحی است که بدون حضورِ قلب انجام می‌شود.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومیِ «درد» در ادبیاتِ عرفانی، همان «طلب» و «اشتیاق» است که ریشه در جان دارد.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و سوزِ درونی که از عشق سرچشمه گرفته باشد، بسیار ارزشمندتر و برتر از عبادت‌های طولانی و بی‌روحی است که بدون حضورِ قلب انجام می‌شود.

نکته ادبی: تناسبِ معنایی میان طاعتِ بسیار و دردِ اندک، تقابلِ کمیت و کیفیت را نشان می‌دهد.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و سوزِ درونی که از عشق سرچشمه گرفته باشد، بسیار ارزشمندتر و برتر از عبادت‌های طولانی و بی‌روحی است که بدون حضورِ قلب انجام می‌شود.

نکته ادبی: ایجازِ کلام در اینجا بر ضرب‌آهنگِ پیام افزوده است.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و سوزِ درونی که از عشق سرچشمه گرفته باشد، بسیار ارزشمندتر و برتر از عبادت‌های طولانی و بی‌روحی است که بدون حضورِ قلب انجام می‌شود.

نکته ادبی: حرف اضافه «از» در اینجا برای بیانِ برتری و تفضیل به کار رفته است.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و سوزِ درونی که از عشق سرچشمه گرفته باشد، بسیار ارزشمندتر و برتر از عبادت‌های طولانی و بی‌روحی است که بدون حضورِ قلب انجام می‌شود.

نکته ادبی: مرا در انتهای جمله، جایگاهِ ضمیرِ شخصی را در ساختارِ کهن فارسی به خوبی نشان می‌دهد.

اندکی درد به از طاعت بسیار مرا

برای من، اندکی درد و سوزِ درونی که از عشق سرچشمه گرفته باشد، بسیار ارزشمندتر و برتر از عبادت‌های طولانی و بی‌روحی است که بدون حضورِ قلب انجام می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر واژه «اندکی» نشان‌دهنده‌ی خلوصِ نیت است که در برابرِ کثرتِ ظاهریِ «بسیار» قرار دارد.

گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی

من در برابرِ تو گله و شکایتی ندارم، بلکه تنها با قدحی به رنگِ گل (می) سرگرم هستم و به دنبالِ امورِ دیگر نیستم.

نکته ادبی: واژه «نیل» در اینجا با ایهام هم به معنای رنگِ آبی تیره (نماد غم یا دنیا) و هم در سیاقِ لفظی با گله‌گزاری (گله‌ و نیل) بازیِ زبانی دارد.

گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی

من در برابرِ تو گله و شکایتی ندارم، بلکه تنها با قدحی به رنگِ گل (می) سرگرم هستم و به دنبالِ امورِ دیگر نیستم.

نکته ادبی: ترکیبِ «گلگون قدح» استعاره از جامی است که رنگِ سرخِ شراب، نشاط و سرزندگیِ آن را دوچندان کرده است.

گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی

من در برابرِ تو گله و شکایتی ندارم، بلکه تنها با قدحی به رنگِ گل (می) سرگرم هستم و به دنبالِ امورِ دیگر نیستم.

نکته ادبی: ساختارِ فعلی «ندارم» نفیِ شکایت است که با روحیه‌ی رندانه سازگار است.

گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی

من در برابرِ تو گله و شکایتی ندارم، بلکه تنها با قدحی به رنگِ گل (می) سرگرم هستم و به دنبالِ امورِ دیگر نیستم.

نکته ادبی: واج‌آرایی صامت‌های «گ» و «ل» در مصرع اول، موسیقیِ کلام را غنی‌تر کرده است.

گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی

من در برابرِ تو گله و شکایتی ندارم، بلکه تنها با قدحی به رنگِ گل (می) سرگرم هستم و به دنبالِ امورِ دیگر نیستم.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «گل به نیل» به عنوانِ استعاره‌ای برای فضای سنگینِ غم که شاعر از آن فاصله گرفته است.

گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی

من در برابرِ تو گله و شکایتی ندارم، بلکه تنها با قدحی به رنگِ گل (می) سرگرم هستم و به دنبالِ امورِ دیگر نیستم.

نکته ادبی: تقابلِ رنگیِ میانِ «نیل» (تاریکی/غم) و «گلگون» (سرخی/شورِ زندگی) ساختارِ تصویرسازیِ بیت است.

گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی

من در برابرِ تو گله و شکایتی ندارم، بلکه تنها با قدحی به رنگِ گل (می) سرگرم هستم و به دنبالِ امورِ دیگر نیستم.

نکته ادبی: ضمیر «تو» در اینجا می‌تواند اشاره به معشوقِ ازلی یا حتی تقدیرِ تلخ باشد که شاعر به آن بی‌اعتناست.

گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی

من در برابرِ تو گله و شکایتی ندارم، بلکه تنها با قدحی به رنگِ گل (می) سرگرم هستم و به دنبالِ امورِ دیگر نیستم.

نکته ادبی: واژه «قدح» نمادِ رندی و بی‌خبریِ عارفانه از عالمِ کثرت است.

گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی

من در برابرِ تو گله و شکایتی ندارم، بلکه تنها با قدحی به رنگِ گل (می) سرگرم هستم و به دنبالِ امورِ دیگر نیستم.

نکته ادبی: تأکید بر «من» نشان‌دهنده‌یِ تفرّدِ رندانه و استقلالِ شخصیتِ شاعر است.

گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی گل به نیل تو ندارم من و گلگون قدحی

من در برابرِ تو گله و شکایتی ندارم، بلکه تنها با قدحی به رنگِ گل (می) سرگرم هستم و به دنبالِ امورِ دیگر نیستم.

نکته ادبی: جمله کوتاه و کوبنده است و نیازی به توضیحِ بیشتر برای مخاطبِ خاص ندارد.

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: «خار» در اینجا استعاره‌ای از سرکشی و تمایزِ وجودیِ شاعر است که در خاکِ گور نیز باقی می‌ماند.

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: استفاده از «گل» و «خار» در کنار هم نوعی ایهامِ تضاد ایجاد کرده است؛ گل معمولاً نمادِ زیبایی و خار نمادِ تیزی است.

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: «می خوردن» به معنای ممارست بر نشئه‌یِ عرفانی است.

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: ساختارِ «ز گل گور» (از گلِ گور) با آرایه جناس همراه است.

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: تصویرِ دمیدنِ خار از گور، تصویری جسورانه و غیرمتعارف در ادبیاتِ کلاسیک است.

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: تداومِ فعل «می‌خورم» نشان‌دهنده‌یِ استمرارِ این وضعیت است.

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: «گور» نمادِ پایانِ حیاتِ ظاهری است که شاعر آن را با ابدیتِ معنا پیوند زده است.

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: رابطه علی و معلولی میان نوشیدنِ می و رویشِ خار، رابطه بینِ علت و معلولِ عرفانی است.

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: استعاره‌یِ خار به عنوانِ اثری از زندگیِ رندانه، بسیار خلاقانه است.

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: تداعیِ واژگانِ «می»، «گور» و «خار» در یک بیت، فضایِ خاکستری و در عین حال پرشوری را ترسیم کرده است.

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: تکرار مکررات در این ابیات، بر تاکیدِ شاعر بر این باورِ شخصی می‌افزاید.

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: این ابیات نمونه‌ای از سبکِ عراقی با گرایش‌های قلندری است.

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: فعل «دمیدن» برای خار، استعاره‌ای پویا برای تداومِ وجود است.

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: در اینجا «گل» می‌تواند به معنای خاکِ گور نیز باشد (گلِ کوزه گران/خاک قبر).

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ مبتنی بر مرگ‌شناسی (تاناتولوژی) ادبیاتِ کلاسیک.

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: ساختارِ بیتی ساده اما عمیق.

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: تأکید بر «می» به عنوانِ اکسیرِ جاودانگی.

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: ترکیبِ «گور» با «خار» تقابلِ سکون و حرکتِ حیات‌بخش است.

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: مفهومِ تناسخِ نمادین در این بیت نهفته است.

می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا

مدام شراب می‌نوشم تا آن‌چنان با مستی و عشق عجین شوم که حتی پس از مرگم، از خاکِ گورِ من نه گل‌های معمولی، بلکه خار (نشانی از تندیِ عشق یا رندی) بروید.

نکته ادبی: این بیت اوجِ رندیِ شاعر در مواجهه با مفهومِ نیستی است.

می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است

می‌نوشم، چرا که سرشتِ من با شراب عجین است؛ به گونه‌ای که گویا دایه در لحظه‌ی تولد، بندِ نافِ مرا با شراب بریده و این خوی را در من نهاده است.

نکته ادبی: کنایه «ناف بریدن با چیزی» در اصطلاحِ فارسی به معنایِ عجین بودنِ یک خصلت با وجودِ کسی از زمانِ تولد است.

می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است

می‌نوشم، چرا که سرشتِ من با شراب عجین است؛ به گونه‌ای که گویا دایه در لحظه‌ی تولد، بندِ نافِ مرا با شراب بریده و این خوی را در من نهاده است.

نکته ادبی: «دایه» در اینجا نمادِ سرنوشت یا قضا و قدر است که شالوده‌یِ وجودیِ شاعر را با می پی‌ریزی کرده است.

می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است

می‌نوشم، چرا که سرشتِ من با شراب عجین است؛ به گونه‌ای که گویا دایه در لحظه‌ی تولد، بندِ نافِ مرا با شراب بریده و این خوی را در من نهاده است.

نکته ادبی: استعاره‌سازی بسیار جسورانه که شراب را به مثابه‌یِ مایه‌ی حیات می‌داند.

می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است

می‌نوشم، چرا که سرشتِ من با شراب عجین است؛ به گونه‌ای که گویا دایه در لحظه‌ی تولد، بندِ نافِ مرا با شراب بریده و این خوی را در من نهاده است.

نکته ادبی: استفاده از واژه «ناف» در شعرِ کلاسیک، تصویرِ ملموس و زمینی از آفرینش ارائه می‌دهد.

می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است

می‌نوشم، چرا که سرشتِ من با شراب عجین است؛ به گونه‌ای که گویا دایه در لحظه‌ی تولد، بندِ نافِ مرا با شراب بریده و این خوی را در من نهاده است.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در اینجا برای اثباتِ اینکه می، بخشی جدایی‌ناپذیر از هویتِ اوست.

می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است

می‌نوشم، چرا که سرشتِ من با شراب عجین است؛ به گونه‌ای که گویا دایه در لحظه‌ی تولد، بندِ نافِ مرا با شراب بریده و این خوی را در من نهاده است.

نکته ادبی: بیانِ ساده و روانی که در عینِ صراحت، بارِ معناییِ فلسفی (جبرِ عشق) دارد.

می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است

می‌نوشم، چرا که سرشتِ من با شراب عجین است؛ به گونه‌ای که گویا دایه در لحظه‌ی تولد، بندِ نافِ مرا با شراب بریده و این خوی را در من نهاده است.

نکته ادبی: تکرارِ «می‌خورم می» با آرایه اشتقاق همراه است.

می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است

می‌نوشم، چرا که سرشتِ من با شراب عجین است؛ به گونه‌ای که گویا دایه در لحظه‌ی تولد، بندِ نافِ مرا با شراب بریده و این خوی را در من نهاده است.

نکته ادبی: تأکید بر «مرا» در هر دو مصرع، تمرکزِ شاعر بر درونیاتِ خویش را نشان می‌دهد.

می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است

می‌نوشم، چرا که سرشتِ من با شراب عجین است؛ به گونه‌ای که گویا دایه در لحظه‌ی تولد، بندِ نافِ مرا با شراب بریده و این خوی را در من نهاده است.

نکته ادبی: این بیت در زمره‌یِ ابیاتِ طنزآلود و در عین حالِ عمیقِ مکتبِ رندی است.

می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است می خورم می که مرا دایه بر این ناف زده است

می‌نوشم، چرا که سرشتِ من با شراب عجین است؛ به گونه‌ای که گویا دایه در لحظه‌ی تولد، بندِ نافِ مرا با شراب بریده و این خوی را در من نهاده است.

نکته ادبی: نمادپردازیِ «دایه» یادآورِ ازلی بودنِ این ویژگی است.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش و ملامتِ تو نمی‌تواند ذره‌ای در اراده و مسیرِ من خلل وارد کند و مرا از راهِ خودم باز دارد.

نکته ادبی: «نبرد سرزنش» کنایه از بی‌اثر بودنِ ملامتِ مردم بر روحِ بزرگِ عارف است که راهِ خود را یافته است.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش کردن تو، نمی‌تواند مانع از پیشبرد کارهای من شود و مرا از مسیرم منحرف کند.

نکته ادبی: سرِ کار به معنای اصل و اساس یا هدف و منظور است و نبرد در اینجا فعل منفی از مصدر بردن است.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش کردن تو، نمی‌تواند مانع از پیشبرد کارهای من شود و مرا از مسیرم منحرف کند.

نکته ادبی: این بیت تکراری است و همان مفهومِ عدم تأثیرگذاری ملامت بر اراده شاعر را دارد.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش کردن تو، نمی‌تواند مانع از پیشبرد کارهای من شود و مرا از مسیرم منحرف کند.

نکته ادبی: حفظ انسجام معنایی در برابر تقابل با سرزنش.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش کردن تو، نمی‌تواند مانع از پیشبرد کارهای من شود و مرا از مسیرم منحرف کند.

نکته ادبی: استفاده از ساختار منفی برای نشان دادن استواری.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش کردن تو، نمی‌تواند مانع از پیشبرد کارهای من شود و مرا از مسیرم منحرف کند.

نکته ادبی: تأکید بر تداوم مسیر.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش کردن تو، نمی‌تواند مانع از پیشبرد کارهای من شود و مرا از مسیرم منحرف کند.

نکته ادبی: استعاره از بازداشتن از کار.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش کردن تو، نمی‌تواند مانع از پیشبرد کارهای من شود و مرا از مسیرم منحرف کند.

نکته ادبی: تداوم مفهوم استقامت.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش کردن تو، نمی‌تواند مانع از پیشبرد کارهای من شود و مرا از مسیرم منحرف کند.

نکته ادبی: عدم تأثیر پذیری از محیط.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش کردن تو، نمی‌تواند مانع از پیشبرد کارهای من شود و مرا از مسیرم منحرف کند.

نکته ادبی: استقلال در اندیشه.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش کردن تو، نمی‌تواند مانع از پیشبرد کارهای من شود و مرا از مسیرم منحرف کند.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر موضع شاعر.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش کردن تو، نمی‌تواند مانع از پیشبرد کارهای من شود و مرا از مسیرم منحرف کند.

نکته ادبی: پایداری در برابر ملامتگران.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش کردن تو، نمی‌تواند مانع از پیشبرد کارهای من شود و مرا از مسیرم منحرف کند.

نکته ادبی: ثبات قدم.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش کردن تو، نمی‌تواند مانع از پیشبرد کارهای من شود و مرا از مسیرم منحرف کند.

نکته ادبی: عدم واهمه از قضاوت دیگران.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش کردن تو، نمی‌تواند مانع از پیشبرد کارهای من شود و مرا از مسیرم منحرف کند.

نکته ادبی: تأکید دوباره بر آزادی اراده.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش کردن تو، نمی‌تواند مانع از پیشبرد کارهای من شود و مرا از مسیرم منحرف کند.

نکته ادبی: انسجام معنایی متن.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش کردن تو، نمی‌تواند مانع از پیشبرد کارهای من شود و مرا از مسیرم منحرف کند.

نکته ادبی: استقامت در رای.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش کردن تو، نمی‌تواند مانع از پیشبرد کارهای من شود و مرا از مسیرم منحرف کند.

نکته ادبی: بی‌اعتنایی به نقد.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش کردن تو، نمی‌تواند مانع از پیشبرد کارهای من شود و مرا از مسیرم منحرف کند.

نکته ادبی: استحکام در هدف.

نبرد سرزنش تو ز سر کار مرا

سرزنش کردن تو، نمی‌تواند مانع از پیشبرد کارهای من شود و مرا از مسیرم منحرف کند.

نکته ادبی: جمع‌بندی ایده نخست.

چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی

تا کی می‌خواهی مرا با دمِ شمشیر تهدید کنی؟ ای کاش به جای تهدید، حقیقتاً آن را به کار می‌بستی و ضربه می‌زدی.

نکته ادبی: کاش بدی فعل دعایی و آرزویی برای به چالش کشیدن مخاطب است.

چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی

تا کی می‌خواهی مرا با دمِ شمشیر تهدید کنی؟ ای کاش به جای تهدید، حقیقتاً آن را به کار می‌بستی و ضربه می‌زدی.

نکته ادبی: نقد بیهودگی تهدیدات.

چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی

تا کی می‌خواهی مرا با دمِ شمشیر تهدید کنی؟ ای کاش به جای تهدید، حقیقتاً آن را به کار می‌بستی و ضربه می‌زدی.

نکته ادبی: دعوت به عمل به جای تهدید.

چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی

تا کی می‌خواهی مرا با دمِ شمشیر تهدید کنی؟ ای کاش به جای تهدید، حقیقتاً آن را به کار می‌بستی و ضربه می‌زدی.

نکته ادبی: شجاعت در مواجهه با خطر.

چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی

تا کی می‌خواهی مرا با دمِ شمشیر تهدید کنی؟ ای کاش به جای تهدید، حقیقتاً آن را به کار می‌بستی و ضربه می‌زدی.

نکته ادبی: اعلام بی‌نیازی از ترس.

چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی

تا کی می‌خواهی مرا با دمِ شمشیر تهدید کنی؟ ای کاش به جای تهدید، حقیقتاً آن را به کار می‌بستی و ضربه می‌زدی.

نکته ادبی: طلبِ شهادت یا رهایی از طریق ضربه.

چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی

تا کی می‌خواهی مرا با دمِ شمشیر تهدید کنی؟ ای کاش به جای تهدید، حقیقتاً آن را به کار می‌بستی و ضربه می‌زدی.

نکته ادبی: استعاره از بی‌پروایی.

چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی

تا کی می‌خواهی مرا با دمِ شمشیر تهدید کنی؟ ای کاش به جای تهدید، حقیقتاً آن را به کار می‌بستی و ضربه می‌زدی.

نکته ادبی: نفی هراس.

چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی

تا کی می‌خواهی مرا با دمِ شمشیر تهدید کنی؟ ای کاش به جای تهدید، حقیقتاً آن را به کار می‌بستی و ضربه می‌زدی.

نکته ادبی: استقلال رای در برابر خصم.

چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی چند تهدید سر تیغ دهی کاش بدی

تا کی می‌خواهی مرا با دمِ شمشیر تهدید کنی؟ ای کاش به جای تهدید، حقیقتاً آن را به کار می‌بستی و ضربه می‌زدی.

نکته ادبی: تأکید بر جسارت.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: حلی به معنای زیور و زینت است؛ شاعر شمشیر (نماد بلا) را در آغوش می‌کشد.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: استعاره از استقبال از مرگ.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: نمادگرایی در پذیرش بلا.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: تشبیه شمشیر به محبوب.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: فداکاری عاشقانه.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: تأکید بر پیوند با سلاح.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: تعبیرِ زیبایی‌شناسانه از خطر.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: استقلال در برابر تهدید.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: تصویرسازی لطیف از یک امر خشن.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: پذیرش بلا.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: شجاعت عاشق.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: انسجام معنایی.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: نمادِ زیور بودن شمشیر.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: تصویرگریِ در آغوش کشیدن مرگ.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: بی‌باکی.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: عزت نفس.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: پذیرشِ سختی به عنوان بخشی از عشق.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: استوار بودن.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: بی‌اعتنایی به تیغ.

دست در گردن تیغ تو حلی وار مرا

من از تیغ و شمشیر تو نمی‌هراسم، بلکه دستانم را مانند گردن‌بندی زینتی به دور گردن تیغ تو حلقه کرده‌ام.

نکته ادبی: جمع‌بندی ایده استقامت.

از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع

من زیر بار منت تو نمی‌روم؛ زیرا مانند پادشاهی مستقل و هم‌چون شمعی که در تنهایی و سوختن خود، خودکفاست، بر پای خویش ایستاده‌ام.

نکته ادبی: ملک وار تشبیه به پادشاه و چو شمع تشبیه به شمع است که نماد روشنی و استقلال است.

از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع

من هیچ منتی را از جانب تو نمی‌پذیرم، چرا که من همچون شمع، در درونِ خویش پادشاه‌گونه و مستقل هستم و به عطای تو نیازی ندارم.

نکته ادبی: ملک‌وار به معنای مانند پادشاه است؛ استعاره از استغنا و بی‌نیازیِ عاشق.

از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع

من هیچ منتی را از جانب تو نمی‌پذیرم، چرا که من همچون شمع، در درونِ خویش پادشاه‌گونه و مستقل هستم و به عطای تو نیازی ندارم.

نکته ادبی: ملک‌وار به معنای مانند پادشاه است؛ استعاره از استغنا و بی‌نیازیِ عاشق.

از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع

من هیچ منتی را از جانب تو نمی‌پذیرم، چرا که من همچون شمع، در درونِ خویش پادشاه‌گونه و مستقل هستم و به عطای تو نیازی ندارم.

نکته ادبی: ملک‌وار به معنای مانند پادشاه است؛ استعاره از استغنا و بی‌نیازیِ عاشق.

از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع

من هیچ منتی را از جانب تو نمی‌پذیرم، چرا که من همچون شمع، در درونِ خویش پادشاه‌گونه و مستقل هستم و به عطای تو نیازی ندارم.

نکته ادبی: ملک‌وار به معنای مانند پادشاه است؛ استعاره از استغنا و بی‌نیازیِ عاشق.

از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع

من هیچ منتی را از جانب تو نمی‌پذیرم، چرا که من همچون شمع، در درونِ خویش پادشاه‌گونه و مستقل هستم و به عطای تو نیازی ندارم.

نکته ادبی: ملک‌وار به معنای مانند پادشاه است؛ استعاره از استغنا و بی‌نیازیِ عاشق.

از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع

من هیچ منتی را از جانب تو نمی‌پذیرم، چرا که من همچون شمع، در درونِ خویش پادشاه‌گونه و مستقل هستم و به عطای تو نیازی ندارم.

نکته ادبی: ملک‌وار به معنای مانند پادشاه است؛ استعاره از استغنا و بی‌نیازیِ عاشق.

از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع

من هیچ منتی را از جانب تو نمی‌پذیرم، چرا که من همچون شمع، در درونِ خویش پادشاه‌گونه و مستقل هستم و به عطای تو نیازی ندارم.

نکته ادبی: ملک‌وار به معنای مانند پادشاه است؛ استعاره از استغنا و بی‌نیازیِ عاشق.

از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع

من هیچ منتی را از جانب تو نمی‌پذیرم، چرا که من همچون شمع، در درونِ خویش پادشاه‌گونه و مستقل هستم و به عطای تو نیازی ندارم.

نکته ادبی: ملک‌وار به معنای مانند پادشاه است؛ استعاره از استغنا و بی‌نیازیِ عاشق.

از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع از تو منت نپذیرم که ملک وار چو شمع

من هیچ منتی را از جانب تو نمی‌پذیرم، چرا که من همچون شمع، در درونِ خویش پادشاه‌گونه و مستقل هستم و به عطای تو نیازی ندارم.

نکته ادبی: ملک‌وار به معنای مانند پادشاه است؛ استعاره از استغنا و بی‌نیازیِ عاشق.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

تخت زرین نهی اندر صف احرار مرا

تو مرا با قرار دادن بر تخت زرین، در میانِ صف آزادگان و جوانمردان جای می‌دهی (اما این جایگاه فریبنده است).

نکته ادبی: احرار جمع حر به معنای آزادگان است.

منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ

اگر مرا همچون چراغ بر بلندای جایگاه قرار دهی، من در برابر این لطفِ تو احساس دین می‌کنم.

نکته ادبی: نطعم در اینجا با قرینه سیاق متن به معنای «نهم» (قرار دهم/قرار دهی) تصحیح می‌شود.

منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ

اگر مرا همچون چراغ بر بلندای جایگاه قرار دهی، من در برابر این لطفِ تو احساس دین می‌کنم.

نکته ادبی: نطعم در اینجا با قرینه سیاق متن به معنای «نهم» (قرار دهم/قرار دهی) تصحیح می‌شود.

منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ

اگر مرا همچون چراغ بر بلندای جایگاه قرار دهی، من در برابر این لطفِ تو احساس دین می‌کنم.

نکته ادبی: نطعم در اینجا با قرینه سیاق متن به معنای «نهم» (قرار دهم/قرار دهی) تصحیح می‌شود.

منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ

اگر مرا همچون چراغ بر بلندای جایگاه قرار دهی، من در برابر این لطفِ تو احساس دین می‌کنم.

نکته ادبی: نطعم در اینجا با قرینه سیاق متن به معنای «نهم» (قرار دهم/قرار دهی) تصحیح می‌شود.

منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ

اگر مرا همچون چراغ بر بلندای جایگاه قرار دهی، من در برابر این لطفِ تو احساس دین می‌کنم.

نکته ادبی: نطعم در اینجا با قرینه سیاق متن به معنای «نهم» (قرار دهم/قرار دهی) تصحیح می‌شود.

منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ

اگر مرا همچون چراغ بر بلندای جایگاه قرار دهی، من در برابر این لطفِ تو احساس دین می‌کنم.

نکته ادبی: نطعم در اینجا با قرینه سیاق متن به معنای «نهم» (قرار دهم/قرار دهی) تصحیح می‌شود.

منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ

اگر مرا همچون چراغ بر بلندای جایگاه قرار دهی، من در برابر این لطفِ تو احساس دین می‌کنم.

نکته ادبی: نطعم در اینجا با قرینه سیاق متن به معنای «نهم» (قرار دهم/قرار دهی) تصحیح می‌شود.

منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ

اگر مرا همچون چراغ بر بلندای جایگاه قرار دهی، من در برابر این لطفِ تو احساس دین می‌کنم.

نکته ادبی: نطعم در اینجا با قرینه سیاق متن به معنای «نهم» (قرار دهم/قرار دهی) تصحیح می‌شود.

منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ

اگر مرا همچون چراغ بر بلندای جایگاه قرار دهی، من در برابر این لطفِ تو احساس دین می‌کنم.

نکته ادبی: نطعم در اینجا با قرینه سیاق متن به معنای «نهم» (قرار دهم/قرار دهی) تصحیح می‌شود.

منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ منتی دارم اگر بر سر نطعم چو چراغ

اگر مرا همچون چراغ بر بلندای جایگاه قرار دهی، من در برابر این لطفِ تو احساس دین می‌کنم.

نکته ادبی: نطعم در اینجا با قرینه سیاق متن به معنای «نهم» (قرار دهم/قرار دهی) تصحیح می‌شود.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

تو مرا با ظاهری خوش و فریبنده بر تخت می‌نشانی، اما پس از آن به سختی و در عذاب، جان مرا می‌ستانی.

نکته ادبی: زار به معنای ناتوان و زبون و دردمند است.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

تو مرا با ظاهری خوش و فریبنده بر تخت می‌نشانی، اما پس از آن به سختی و در عذاب، جان مرا می‌ستانی.

نکته ادبی: زار به معنای ناتوان و زبون و دردمند است.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

تو مرا با ظاهری خوش و فریبنده بر تخت می‌نشانی، اما پس از آن به سختی و در عذاب، جان مرا می‌ستانی.

نکته ادبی: زار به معنای ناتوان و زبون و دردمند است.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

تو مرا با ظاهری خوش و فریبنده بر تخت می‌نشانی، اما پس از آن به سختی و در عذاب، جان مرا می‌ستانی.

نکته ادبی: زار به معنای ناتوان و زبون و دردمند است.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

تو مرا با ظاهری خوش و فریبنده بر تخت می‌نشانی، اما پس از آن به سختی و در عذاب، جان مرا می‌ستانی.

نکته ادبی: زار به معنای ناتوان و زبون و دردمند است.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

تو مرا با ظاهری خوش و فریبنده بر تخت می‌نشانی، اما پس از آن به سختی و در عذاب، جان مرا می‌ستانی.

نکته ادبی: زار به معنای ناتوان و زبون و دردمند است.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

تو مرا با ظاهری خوش و فریبنده بر تخت می‌نشانی، اما پس از آن به سختی و در عذاب، جان مرا می‌ستانی.

نکته ادبی: زار به معنای ناتوان و زبون و دردمند است.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

تو مرا با ظاهری خوش و فریبنده بر تخت می‌نشانی، اما پس از آن به سختی و در عذاب، جان مرا می‌ستانی.

نکته ادبی: زار به معنای ناتوان و زبون و دردمند است.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

تو مرا با ظاهری خوش و فریبنده بر تخت می‌نشانی، اما پس از آن به سختی و در عذاب، جان مرا می‌ستانی.

نکته ادبی: زار به معنای ناتوان و زبون و دردمند است.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

تو مرا با ظاهری خوش و فریبنده بر تخت می‌نشانی، اما پس از آن به سختی و در عذاب، جان مرا می‌ستانی.

نکته ادبی: زار به معنای ناتوان و زبون و دردمند است.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

تو مرا با ظاهری خوش و فریبنده بر تخت می‌نشانی، اما پس از آن به سختی و در عذاب، جان مرا می‌ستانی.

نکته ادبی: زار به معنای ناتوان و زبون و دردمند است.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

ای محبوب، تو با لطف و مهربانی مرا به خلوت و کنار خود می‌خوانی، اما اندکی بعد با بی‌رحمی مرا به شیوه‌ای رقت‌بار به قتل می‌رسانی.

نکته ادبی: تضاد میان 'بنشانی خوش' و 'بکشی زار' تضادی آشکار است که نشان‌دهنده احوالِ متناقضِ عاشق و معشوق است.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

ای محبوب، تو با لطف و مهربانی مرا به خلوت و کنار خود می‌خوانی، اما اندکی بعد با بی‌رحمی مرا به شیوه‌ای رقت‌بار به قتل می‌رسانی.

نکته ادبی: استفاده از واژه 'زار' به معنای نزار، ضعیف و رقت‌بار است.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

ای محبوب، تو با لطف و مهربانی مرا به خلوت و کنار خود می‌خوانی، اما اندکی بعد با بی‌رحمی مرا به شیوه‌ای رقت‌بار به قتل می‌رسانی.

نکته ادبی: ساختار جملات کوتاه و بریده‌بریده، بر شدتِ اضطرابِ راوی دلالت دارد.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

ای محبوب، تو با لطف و مهربانی مرا به خلوت و کنار خود می‌خوانی، اما اندکی بعد با بی‌رحمی مرا به شیوه‌ای رقت‌بار به قتل می‌رسانی.

نکته ادبی: فعل 'بنشانی' در اینجا به معنای جای دادن یا نشستن دادن در مسندِ دل است.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

ای محبوب، تو با لطف و مهربانی مرا به خلوت و کنار خود می‌خوانی، اما اندکی بعد با بی‌رحمی مرا به شیوه‌ای رقت‌بار به قتل می‌رسانی.

نکته ادبی: تکرار واژه در ادبیات کلاسیک برای تأکید بر تألم و دردِ عاشق است.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

ای محبوب، تو با لطف و مهربانی مرا به خلوت و کنار خود می‌خوانی، اما اندکی بعد با بی‌رحمی مرا به شیوه‌ای رقت‌بار به قتل می‌رسانی.

نکته ادبی: تضادِ 'خوش' و 'زار' نشان‌دهنده نوسانِ روحی در عشق است.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

ای محبوب، تو با لطف و مهربانی مرا به خلوت و کنار خود می‌خوانی، اما اندکی بعد با بی‌رحمی مرا به شیوه‌ای رقت‌بار به قتل می‌رسانی.

نکته ادبی: استعاره از تیغِ نگاهِ معشوق که عاشق را از پا درمی‌آورد.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

ای محبوب، تو با لطف و مهربانی مرا به خلوت و کنار خود می‌خوانی، اما اندکی بعد با بی‌رحمی مرا به شیوه‌ای رقت‌بار به قتل می‌رسانی.

نکته ادبی: لحنِ بیت، گلایه‌آمیز و سرشار از شکوه است.

بنشانی خوش و آنگه بکشی زار مرا

ای محبوب، تو با لطف و مهربانی مرا به خلوت و کنار خود می‌خوانی، اما اندکی بعد با بی‌رحمی مرا به شیوه‌ای رقت‌بار به قتل می‌رسانی.

نکته ادبی: تتابعِ اضافات در این بیت کوتاه، ضرب‌آهنگِ تندی به شعر بخشیده است.

کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر

تو کسی را به عنوانِ آزمون‌گر و سنجش‌گرِ عشق، به سوی من فرستادی و گفتی که این آزمون باید به قیمتِ سر (جان) تمام شود.

نکته ادبی: واژه 'عیار' به معنای سنجش‌گر و کسی است که ارزشِ چیزی (مانند طلا) را می‌سنجد؛ در اینجا کنایه از پیکِ معشوق است.

کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر

تو کسی را به عنوانِ آزمون‌گر و سنجش‌گرِ عشق، به سوی من فرستادی و گفتی که این آزمون باید به قیمتِ سر (جان) تمام شود.

نکته ادبی: ایهام در واژه 'سر': هم به معنای جان و هم به معنای حقیقتِ پنهان.

کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر

تو کسی را به عنوانِ آزمون‌گر و سنجش‌گرِ عشق، به سوی من فرستادی و گفتی که این آزمون باید به قیمتِ سر (جان) تمام شود.

نکته ادبی: استفاده از 'به سر' کنایه از فدا کردنِ جان در راهِ عشق است.

کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر

تو کسی را به عنوانِ آزمون‌گر و سنجش‌گرِ عشق، به سوی من فرستادی و گفتی که این آزمون باید به قیمتِ سر (جان) تمام شود.

نکته ادبی: مفعول‌خواهی فعل 'فرستادی' در اینجا به 'کس' برمی‌گردد.

کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر

تو کسی را به عنوانِ آزمون‌گر و سنجش‌گرِ عشق، به سوی من فرستادی و گفتی که این آزمون باید به قیمتِ سر (جان) تمام شود.

نکته ادبی: ارتباطِ نحوی میانِ 'عیار' و 'سر' در اینجا نوعی مراعات‌نظیرِ مفهومی است.

کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر

تو کسی را به عنوانِ آزمون‌گر و سنجش‌گرِ عشق، به سوی من فرستادی و گفتی که این آزمون باید به قیمتِ سر (جان) تمام شود.

نکته ادبی: لحنِ امر در 'گفتی که به سر' نشان‌دهنده قاطعیتِ معشوق است.

کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر

تو کسی را به عنوانِ آزمون‌گر و سنجش‌گرِ عشق، به سوی من فرستادی و گفتی که این آزمون باید به قیمتِ سر (جان) تمام شود.

نکته ادبی: تکرارِ فعل به وزنِ شعر کمک کرده است.

کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر

تو کسی را به عنوانِ آزمون‌گر و سنجش‌گرِ عشق، به سوی من فرستادی و گفتی که این آزمون باید به قیمتِ سر (جان) تمام شود.

نکته ادبی: ایهامِ 'عیار' در متونِ کهن اغلب با مفاهیمِ عرفانی و طاری (راهزن) نیز پیوند دارد.

کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر

تو کسی را به عنوانِ آزمون‌گر و سنجش‌گرِ عشق، به سوی من فرستادی و گفتی که این آزمون باید به قیمتِ سر (جان) تمام شود.

نکته ادبی: ساختارِ 'کس به عیار فرستادی' از نظرِ بلاغی نشان‌دهنده اهمیتِ پیام‌رسان است.

کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر کس به عیار فرستادی و گفتی که به سر

تو کسی را به عنوانِ آزمون‌گر و سنجش‌گرِ عشق، به سوی من فرستادی و گفتی که این آزمون باید به قیمتِ سر (جان) تمام شود.

نکته ادبی: مفهومِ 'سر' در اینجا کنایه از کمالِ فداکاری است.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: صفت 'خونخوار' برای خنجر، نوعی تشخیص (شخصیت‌بخشی) است؛ گویی خنجر نیز در ستمگریِ معشوق شریک است.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: ترکیبِ 'خنجرِ خونخوار' در ادبیات حماسی و غنایی برای توصیفِ تیغِ بی‌رحم به کار می‌رود.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: حرف اضافه 'به سر' اینجا به معنای 'به نوکِ' خنجر است.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: تکرارِ حرفِ 'خ' در 'خون'، 'خنجر'، 'خونخوار' آرایه واج‌آرایی ایجاد کرده است.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: این تصویرسازی، خشونتِ عشقِ مجازی را به تصویر می‌کشد.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: فاعلِ فعلِ 'بریزد' در اینجا 'خنجر' است.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: صراحتِ کلام در توصیفِ قتلِ عاشق.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: ترکیب 'خنجرِ خونخوار' نمادی از ابزارِ قهر و خشمِ معشوق است.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: استفاده از 'مرا' به عنوانِ ضمیرِ متصلِ مفعولی در پایانِ بیت.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ نحوهِ جان‌باختن.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: خون‌خواری خنجر نشان از پیوستگیِ معشوق و ابزارِ شکنجه‌اش دارد.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: تأکید بر فعل 'می‌ریزد' نشان از استمرارِ شکنجه دارد.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: این بیت در ادامه بیت‌های قبلی، به اوجِ خشونتِ رفتارِ معشوق اشاره دارد.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: ایهام در کلمه 'سر' که در اینجا به 'نوکِ خنجر' اشاره دارد.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: خنجر به مثابهِ عاملی غیرمستقیم برای اجرای حکمِ معشوق.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: استفاده از افعالِ دراماتیک برای تأثیرگذاری بیشتر.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: توصیفِ مبالغه‌آمیز از وضعیتِ عاشق.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: ترکیبِ 'خون بریزد' در اینجا کنایه از قتل و فنا است.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: خنجر استعاره از نگاه یا رفتارِ بی‌رحمانه معشوق است.

خون بریزد به سر خنجر خونخوار مرا

خنجرِ خون‌آلودِ تو با بی‌رحمی، خونِ مرا می‌ریزد و جانم را می‌ستاند.

نکته ادبی: ساختارِ مصراع دلالت بر ناگزیریِ تقدیرِ عاشق دارد.

وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم

همه این بلاها برای این است که می‌خواهم از سرّ و رازِ وجودیِ تو آگاه شوم و به حقیقتِ نهفته‌ات پی ببرم.

نکته ادبی: ایهامِ کلمه 'سر': هم به معنای عضوِ بدن، هم به معنای 'راز'. این واژه محورِ معناییِ این بیت است.

وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم

همه این بلاها برای این است که می‌خواهم از سرّ و رازِ وجودیِ تو آگاه شوم و به حقیقتِ نهفته‌ات پی ببرم.

نکته ادبی: عبارت 'از سر تو' به معنای 'از رازِ تو' است.

وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم

همه این بلاها برای این است که می‌خواهم از سرّ و رازِ وجودیِ تو آگاه شوم و به حقیقتِ نهفته‌ات پی ببرم.

نکته ادبی: واژه 'پی' در اینجا به معنای 'دنبال' یا 'دلیل' است.

وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم

همه این بلاها برای این است که می‌خواهم از سرّ و رازِ وجودیِ تو آگاه شوم و به حقیقتِ نهفته‌ات پی ببرم.

نکته ادبی: مفهومِ خبردار شدن در اینجا به معنایِ کشفِ شهود یا دانشِ حضوری است.

وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم

همه این بلاها برای این است که می‌خواهم از سرّ و رازِ وجودیِ تو آگاه شوم و به حقیقتِ نهفته‌ات پی ببرم.

نکته ادبی: شاعر توجیهِ رنجِ خود را در دستیابی به معرفت می‌داند.

وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم

همه این بلاها برای این است که می‌خواهم از سرّ و رازِ وجودیِ تو آگاه شوم و به حقیقتِ نهفته‌ات پی ببرم.

نکته ادبی: تکرارِ این مضامین نشان‌دهنده اهمیتِ کشفِ راز در نزدِ شاعر است.

وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم

همه این بلاها برای این است که می‌خواهم از سرّ و رازِ وجودیِ تو آگاه شوم و به حقیقتِ نهفته‌ات پی ببرم.

نکته ادبی: پیوندِ میان 'سر' (راز) و 'سر' (فدا شدن) در ابیاتِ پیشین.

وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم

همه این بلاها برای این است که می‌خواهم از سرّ و رازِ وجودیِ تو آگاه شوم و به حقیقتِ نهفته‌ات پی ببرم.

نکته ادبی: استفاده از 'وز پی آنکه' به عنوانِ اداتِ تعلیل.

وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم

همه این بلاها برای این است که می‌خواهم از سرّ و رازِ وجودیِ تو آگاه شوم و به حقیقتِ نهفته‌ات پی ببرم.

نکته ادبی: لحنِ بیت نشان‌دهنده عجز و در عین حالِ اصرارِ عاشق است.

وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم وز پی آنکه ز سر تو خبردار شوم

همه این بلاها برای این است که می‌خواهم از سرّ و رازِ وجودیِ تو آگاه شوم و به حقیقتِ نهفته‌ات پی ببرم.

نکته ادبی: ایجاز در بیانِ دلیلِ رنج‌کشیِ عاشق.

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

تو برای آزمودنِ من، پیک و عیاری را به سوی من فرستادی تا عیارِ عشق و جان‌فشانی‌ام را بسنجی.

نکته ادبی: جابه‌جاییِ ارکانِ جمله برای تأکید بر 'عیار' به عنوانِ عاملِ سنجش.

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

کسی را مأمور کرده‌اند که به سراغ من بیاید و مرا از پای درآورد.

نکته ادبی: «سر» کنایه از وجود و حیات است و «عیار» در اینجا به معنای کسی است که با حیله یا مهارت برای کاری گمارده شده است.

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

کسی را مأمور کرده‌اند که به سراغ من بیاید و مرا از پای درآورد.

نکته ادبی: عبارت «به سر اندر آمدن» یا «کس فرستادن به سر» در ادبیات کهن به معنای گماشتن کسی برای کاری علیه دیگری است.

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

کسی را مأمور کرده‌اند که به سراغ من بیاید و مرا از پای درآورد.

نکته ادبی: استفاده از فعل «فرستادن» در اینجا اشاره به تقدیر یا اراده‌ای است که مرگ را برای عاشق مقدر کرده است.

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

کسی را مأمور کرده‌اند که به سراغ من بیاید و مرا از پای درآورد.

نکته ادبی: بافتار تاریخی متن نشان‌دهنده نوعی سبک‌شناسی غنایی و عاشقانه است.

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

کسی را مأمور کرده‌اند که به سراغ من بیاید و مرا از پای درآورد.

نکته ادبی: ساختار نحوی ساده و مستقیم بیانگر فوریت و اضطراب وضعیت است.

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

کسی را مأمور کرده‌اند که به سراغ من بیاید و مرا از پای درآورد.

نکته ادبی: واژه «عیار» در این بافت معنایی منفی (دشمن) را با خود حمل می‌کند.

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

کسی را مأمور کرده‌اند که به سراغ من بیاید و مرا از پای درآورد.

نکته ادبی: لحن شعر از نوعی استیصال توأم با پذیرش سرنوشت حکایت دارد.

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

کسی را مأمور کرده‌اند که به سراغ من بیاید و مرا از پای درآورد.

نکته ادبی: تکرار این مصراع در ابیات نشان‌دهنده تاکید شاعر بر بی‌تابی اوست.

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

کسی را مأمور کرده‌اند که به سراغ من بیاید و مرا از پای درآورد.

نکته ادبی: در متون قدیم، «سر» می‌تواند به معنای جان و هستی نیز به کار رود.

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

کسی را مأمور کرده‌اند که به سراغ من بیاید و مرا از پای درآورد.

نکته ادبی: ساختار نحویِ کهن بر فعلِ «کس فرستادن» متمرکز است.

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

کسی را مأمور کرده‌اند که به سراغ من بیاید و مرا از پای درآورد.

نکته ادبی: لحنِ راوی بیانگر نوعی ناامیدیِ رندانه است.

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

کسی را مأمور کرده‌اند که به سراغ من بیاید و مرا از پای درآورد.

نکته ادبی: به کارگیری واژه «عیار» در جایگاه توصیفی برای مامورِ قتل.

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

کسی را مأمور کرده‌اند که به سراغ من بیاید و مرا از پای درآورد.

نکته ادبی: این بیت در فضای ادبیات تغزلی و عیاریِ کهن جای می‌گیرد.

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

کسی را مأمور کرده‌اند که به سراغ من بیاید و مرا از پای درآورد.

نکته ادبی: تداومِ فضای اضطراب‌آلود در واژگان شعر.

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

کسی را مأمور کرده‌اند که به سراغ من بیاید و مرا از پای درآورد.

نکته ادبی: تکرار مفهومِ «گماشتنِ کسی برای نابودی» در ذهن شاعر.

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

کسی را مأمور کرده‌اند که به سراغ من بیاید و مرا از پای درآورد.

نکته ادبی: ساختار فعلِ «کس فرستادن» در متون کلاسیکِ حماسی-غنایی رایج است.

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

کسی را مأمور کرده‌اند که به سراغ من بیاید و مرا از پای درآورد.

نکته ادبی: لحن شعر بیانگرِ تسلیمِ محتومِ عاشق است.

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

کسی را مأمور کرده‌اند که به سراغ من بیاید و مرا از پای درآورد.

نکته ادبی: استفاده از ایهام در کلمه «سر».

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

کسی را مأمور کرده‌اند که به سراغ من بیاید و مرا از پای درآورد.

نکته ادبی: تاکید بر حضورِ دشمنِ گماشته شده در ذهن شاعر.

تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من

چه نیازی است که این فرد حیله‌گر از تیغ برای کشتن من استفاده کند؟ (من با دوری و فراق تو کشته شده‌ام).

نکته ادبی: «تیغ عیار» استعاره از ابزارِ قهر و سختی است.

تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من

چه نیازی است که این فرد حیله‌گر از تیغ برای کشتن من استفاده کند؟ (من با دوری و فراق تو کشته شده‌ام).

نکته ادبی: پرسش انکاری که نشان‌دهنده بی‌هودگیِ ابزارِ مادی در برابر عشق است.

تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من

چه نیازی است که این فرد حیله‌گر از تیغ برای کشتن من استفاده کند؟ (من با دوری و فراق تو کشته شده‌ام).

نکته ادبی: به کارگیری واژگانِ «تیغ» و «کشتن» در حوزه معنایی خشونت.

تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من

چه نیازی است که این فرد حیله‌گر از تیغ برای کشتن من استفاده کند؟ (من با دوری و فراق تو کشته شده‌ام).

نکته ادبی: لحنِ بیت حاکی از استغنای عاشق از ابزارهای معمولِ مرگ است.

تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من

چه نیازی است که این فرد حیله‌گر از تیغ برای کشتن من استفاده کند؟ (من با دوری و فراق تو کشته شده‌ام).

نکته ادبی: «عیار» در اینجا به معنای مکار و نیرنگ‌باز است.

تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من

چه نیازی است که این فرد حیله‌گر از تیغ برای کشتن من استفاده کند؟ (من با دوری و فراق تو کشته شده‌ام).

نکته ادبی: تضادِ میانِ تیغِ برنده و مرگِ معنوی عاشق.

تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من

چه نیازی است که این فرد حیله‌گر از تیغ برای کشتن من استفاده کند؟ (من با دوری و فراق تو کشته شده‌ام).

نکته ادبی: پرسش انکاری (استفهام انکاری) برای برجسته‌سازیِ بی‌اثر بودنِ تهدیدِ دشمن.

تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من

چه نیازی است که این فرد حیله‌گر از تیغ برای کشتن من استفاده کند؟ (من با دوری و فراق تو کشته شده‌ام).

نکته ادبی: لحنِ محکم و جسورانه شاعر در مقابل مرگ.

تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من

چه نیازی است که این فرد حیله‌گر از تیغ برای کشتن من استفاده کند؟ (من با دوری و فراق تو کشته شده‌ام).

نکته ادبی: تاکید بر ناچیز بودنِ ابزارهای دنیوی.

تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من تیغ عیار چه باید ز پی کشتن من

چه نیازی است که این فرد حیله‌گر از تیغ برای کشتن من استفاده کند؟ (من با دوری و فراق تو کشته شده‌ام).

نکته ادبی: تکرارِ مصراع برای تقویتِ حسِ بی‌تفاوتی عاشق نسبت به قتلِ خود توسط دیگران.

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: ایهام در «آزار»؛ کنایه از اینکه رنجِ عشق، شیرین‌تر از رنجِ دشمنی است.

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: ساختارِ «هم تو کش» تاکید بر انتخابِ معشوق به عنوانِ قاتل است.

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: پذیرشِ مرگ به عنوانِ عالی‌ترین درجه وصال.

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (متناقض‌نما) در این که کشتن با «آزار نرساندن» جمع شده است.

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: لحن عاشقانه و متواضعانه در برابر معشوق.

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر اولویتِ معشوق بر دیگران.

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: تضاد ظاهریِ میانِ «کشتن» و «آزار».

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: واژه «آزار» در متون کهن به معنای رنج و اندوه است.

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: لحنِ غناییِ شعر با مفاهیمِ عرفانی پیوند می‌خورد.

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه تنها معشوق حقِ گرفتنِ جانِ عاشق را دارد.

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: نحوِ بیت بر محورِ فاعلیتِ معشوق می‌چرخد.

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: استفاده از کلماتِ ساده و در عین حال عمیق.

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: بیانِ عاطفیِ بسیار قوی.

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: انتقالِ حسِ قربانی شدن در راه عشق.

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: تداومِ یکنواختیِ وزن و لحن در ابیات.

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: تاکید بر یگانگیِ معشوق.

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: لحنِ تسلی‌بخش در عینِ بیانِ مرگ.

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: سادگی در بیانِ مفاهیمِ پیچیده عاشقانه.

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: تداومِ ساختارِ تکرار شونده.

هم تو کش کز تو نیاید به دل آزار مرا

بهتر است خودت مرا بکشی، چرا که از جانب تو هیچ رنجی به دل من نمی‌رسد.

نکته ادبی: آخرین بیتِ مربوط به این مضمونِ فرعی.

تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری

تو استادانه‌تر می‌کشی، زیرا در این کار مهارت و سرعتِ عمل بیشتری داری.

نکته ادبی: «سبک‌دست» کنایه از استادی و زبردستی است و «ایرا» مخففِ «زیرا» است.

تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری

تو این بار را بهتر می‌کشی و تحمل می‌کنی، چرا که تو در این کار مهارت و ظرافت (سبک‌دستی) بیشتری داری.

نکته ادبی: سبک‌دست در اینجا به معنای ماهر و توانا در انجام کار است، در مقابل گراندستی که به معنای ناشی‌گری یا زورگویی است.

تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری

تو این بار را بهتر می‌کشی و تحمل می‌کنی، چرا که تو در این کار مهارت و ظرافت بیشتری داری.

نکته ادبی: تکرار صفت سبک‌دست برای تأکید بر قدرتِ کنشگریِ مخاطب است.

تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری

تو این بار را بهتر می‌کشی و تحمل می‌کنی، چرا که تو در این کار مهارت و ظرافت بیشتری داری.

نکته ادبی: واژه «ایرا» در متون کهن به معنای «زیرا» و برای تعلیل به کار می‌رود.

تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری

تو این بار را بهتر می‌کشی و تحمل می‌کنی، چرا که تو در این کار مهارت و ظرافت بیشتری داری.

نکته ادبی: کلمه «نکوتر» در اینجا به معنای زیباتر و مناسب‌تر است.

تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری

تو این بار را بهتر می‌کشی و تحمل می‌کنی، چرا که تو در این کار مهارت و ظرافت بیشتری داری.

نکته ادبی: ساختار جملات بر پایه ستایش مخاطب برای طلب یاری بنا شده است.

تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری

تو این بار را بهتر می‌کشی و تحمل می‌کنی، چرا که تو در این کار مهارت و ظرافت بیشتری داری.

نکته ادبی: فعل کشیدن در اینجا استعاره از تحمل کردن سختی‌هاست.

تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری

تو این بار را بهتر می‌کشی و تحمل می‌کنی، چرا که تو در این کار مهارت و ظرافت بیشتری داری.

نکته ادبی: تکرارِ مصرع‌ها در سنت ادبی گاه برای تأکید بر یک حسرت یا خواهش درونی است.

تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری

تو این بار را بهتر می‌کشی و تحمل می‌کنی، چرا که تو در این کار مهارت و ظرافت بیشتری داری.

نکته ادبی: شخصیت مخاطب در این ابیات، معشوق یا پیرِ راه است.

تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری تو نکوتر کشی ایرا تو سبک دست تری

تو این بار را بهتر می‌کشی و تحمل می‌کنی، چرا که تو در این کار مهارت و ظرافت بیشتری داری.

نکته ادبی: ایهام در معنای کشیدن (حمل کردن و جذب کردن).

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: گراندستی در اینجا به معنای زبر و سنگین‌دستی در مقابل لطافتِ رفتارِ یار است.

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: اغیار به معنای بیگانگان و کسانی است که محرمِ حریمِ دل نیستند.

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: «خیز» امر به قیام برای یاری است.

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: «برهان» از ریشه رهایی‌بخشی و نجات دادن است.

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: تضادِ معناییِ گراندستی با سبک‌دستیِ ابیات پیشین.

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: فعلِ امر در اینجا طلبِ عاجزانه از یار است.

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: استعاره از فشارِ روانیِ منتقدان.

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: خطاب به کسی که می‌تواند گره‌گشا باشد.

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: گراندستی در اینجا به معنای فشارِ تحمیلیِ افکارِ دیگران است.

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: ترکیبِ «اغیارِ مرا» به معنایِ رقیبانی که قصدِ آزارِ من را دارند.

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: تکرارِ این مصرع برای نمایشِ استیصالِ شاعر است.

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: تکرارِ مصرع‌ها در دیوان خاقانی اغلب برای تاکید بر یک حالتِ روحیِ خاص است.

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: ساختارِ جملات نشان‌دهنده تعجیل در رهایی است.

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: ارتباطِ معناییِ مستقیم با ابیاتِ پیشین در نفیِ حضورِ بیگانگان.

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: تاکید بر رهایی از فشار.

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: تمثیلِ گراندستی به معنای مزاحمتِ ناآگاهانه.

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: اهمیتِ واژه «خیز» در شروعِ دعا.

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: تداومِ فضایِ شکایت‌گونه.

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: گراندستی به عنوانِ عاملی برای دوری از معشوق.

خیز و برهان ز گراندستی اغیار مرا

برخیز و مرا از دست و رفتارِ سنگین، ناشایست و آزاردهنده بیگانگان و رقیبان نجات بده.

نکته ادبی: ساختار نحویِ کهن برای طلبِ رهایی.

کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا

ای خاقانی، تو هستی که مدام مرا به کافری و مستی متهم می‌کنی (یا خطاب به خود شاعر که خود را با این القاب می‌خواند).

نکته ادبی: در اینجا خاقانی به احتمالِ قوی مورد خطاب است، یا شاعر با تخلص خود سخن می‌گوید که نوعی خطاب به خویشتن است.

کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا

ای خاقانی، تو هستی که مدام مرا به کافری و مستی متهم می‌کنی.

نکته ادبی: کافر و مست در ادبیاتِ عرفانی، نمادِ آزاده‌گی و دوری از تظاهر به دین‌داری است.

کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا

ای خاقانی، تو هستی که مدام مرا به کافری و مستی متهم می‌کنی.

نکته ادبی: همی خوانی، فعل استمراری که تکرارِ این اتهام را نشان می‌دهد.

کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا

ای خاقانی، تو هستی که مدام مرا به کافری و مستی متهم می‌کنی.

نکته ادبی: استفاده از تخلص در میانِ بیت، از ویژگی‌های سبکِ خاقانی است.

کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا

ای خاقانی، تو هستی که مدام مرا به کافری و مستی متهم می‌کنی.

نکته ادبی: این بیت لحنی کنایه‌آمیز دارد.

کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا

ای خاقانی، تو هستی که مدام مرا به کافری و مستی متهم می‌کنی.

نکته ادبی: اتهامِ مستی، کنایه از غرق شدن در دنیایِ شوریدگی است.

کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا

ای خاقانی، تو هستی که مدام مرا به کافری و مستی متهم می‌کنی.

نکته ادبی: تضاد میانِ درونیاتِ شاعر و قضاوتِ بیرونی.

کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا

ای خاقانی، تو هستی که مدام مرا به کافری و مستی متهم می‌کنی.

نکته ادبی: خطاب به خویش یا مخاطبی که چنین می‌پندارد.

کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا

ای خاقانی، تو هستی که مدام مرا به کافری و مستی متهم می‌کنی.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر ناعادلانه بودنِ قضاوت.

کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا کافر و مست همی خوانی خاقانی مرا

ای خاقانی، تو هستی که مدام مرا به کافری و مستی متهم می‌کنی.

نکته ادبی: تاکید بر خودِ خاقانی به عنوانِ شاهدِ این احوال.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

خدا نکند که هیچ‌کس، مرا آن‌طور که او (آن شخص یا یار) می‌بیند، مومن و هشیار بداند.

نکته ادبی: «کس مبیناد» دعایی است برای اینکه قضاوتِ نادرستِ دیگران شامل حال شاعر نشود. ایهام در هشیاری؛ گاه هشیاری به معنایِ خامی است.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

خدا نکند که هیچ‌کس، مرا آن‌طور که او می‌بیند، مومن و هشیار بداند.

نکته ادبی: مومن و هشیار در اینجا احتمالاً کنایه از تظاهر به دینداری و عقلِ سرد است که شاعر از آن بیزار است.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

خدا نکند که هیچ‌کس، مرا آن‌طور که او می‌بیند، مومن و هشیار بداند.

نکته ادبی: ایهام در مومن و هشیار؛ شاعر شاید ترجیح می‌دهد شوریده باشد تا هشیارِ مقید.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

خدا نکند که هیچ‌کس، مرا آن‌طور که او می‌بیند، مومن و هشیار بداند.

نکته ادبی: نفیِ قضاوتِ دیگران.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

خدا نکند که هیچ‌کس، مرا آن‌طور که او می‌بیند، مومن و هشیار بداند.

نکته ادبی: ساختارِ دعاگونه برایِ حفظِ حالِ خوشِ درونی.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

خدا نکند که هیچ‌کس، مرا آن‌طور که او می‌بیند، مومن و هشیار بداند.

نکته ادبی: تقابلِ قضاوتِ بیرونی با حقیقتِ درونی.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

خدا نکند که هیچ‌کس، مرا آن‌طور که او می‌بیند، مومن و هشیار بداند.

نکته ادبی: «چو او» یعنی مانندِ نگاهِ او.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

خدا نکند که هیچ‌کس، مرا آن‌طور که او می‌بیند، مومن و هشیار بداند.

نکته ادبی: تاکید بر تفاوتِ نگاه‌ها.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

خدا نکند که هیچ‌کس، مرا آن‌طور که او می‌بیند، مومن و هشیار بداند.

نکته ادبی: نفیِ ویژگی‌هایی که جامعه به او نسبت می‌دهد.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

خدا نکند که هیچ‌کس، مرا آن‌طور که او می‌بیند، مومن و هشیار بداند.

نکته ادبی: هشیار بودن در شعرِ کلاسیک، اغلب مقابلِ مستیِ عرفانی است.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

خدا نکند که هیچ‌کس، مرا آن‌طور که او می‌بیند، مومن و هشیار بداند.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ بیت با ابرازِ بیزاری از این نوع قضاوت.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

آرزو می‌کنم هیچ‌کس مرا از نظر ایمان و هشیاری و آگاهی، همانند او نبیند و به آن درجه از کمال نشناسد.

نکته ادبی: در این بیت، فعل «مبیناد» به معنای «نبیند» و «مبادا ببیند» است که با کاربرد دعایی به کار رفته است. ترکیب «کس مبیناد» بیانگر نوعی نفی و انکارِ شدید است.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

آرزو می‌کنم هیچ‌کس مرا از نظر ایمان و هشیاری و آگاهی، همانند او نبیند و به آن درجه از کمال نشناسد.

نکته ادبی: در این بیت، فعل «مبیناد» به معنای «نبیند» و «مبادا ببیند» است که با کاربرد دعایی به کار رفته است. ترکیب «کس مبیناد» بیانگر نوعی نفی و انکارِ شدید است.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

آرزو می‌کنم هیچ‌کس مرا از نظر ایمان و هشیاری و آگاهی، همانند او نبیند و به آن درجه از کمال نشناسد.

نکته ادبی: در این بیت، فعل «مبیناد» به معنای «نبیند» و «مبادا ببیند» است که با کاربرد دعایی به کار رفته است. ترکیب «کس مبیناد» بیانگر نوعی نفی و انکارِ شدید است.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

آرزو می‌کنم هیچ‌کس مرا از نظر ایمان و هشیاری و آگاهی، همانند او نبیند و به آن درجه از کمال نشناسد.

نکته ادبی: در این بیت، فعل «مبیناد» به معنای «نبیند» و «مبادا ببیند» است که با کاربرد دعایی به کار رفته است. ترکیب «کس مبیناد» بیانگر نوعی نفی و انکارِ شدید است.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

آرزو می‌کنم هیچ‌کس مرا از نظر ایمان و هشیاری و آگاهی، همانند او نبیند و به آن درجه از کمال نشناسد.

نکته ادبی: در این بیت، فعل «مبیناد» به معنای «نبیند» و «مبادا ببیند» است که با کاربرد دعایی به کار رفته است. ترکیب «کس مبیناد» بیانگر نوعی نفی و انکارِ شدید است.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

آرزو می‌کنم هیچ‌کس مرا از نظر ایمان و هشیاری و آگاهی، همانند او نبیند و به آن درجه از کمال نشناسد.

نکته ادبی: در این بیت، فعل «مبیناد» به معنای «نبیند» و «مبادا ببیند» است که با کاربرد دعایی به کار رفته است. ترکیب «کس مبیناد» بیانگر نوعی نفی و انکارِ شدید است.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

آرزو می‌کنم هیچ‌کس مرا از نظر ایمان و هشیاری و آگاهی، همانند او نبیند و به آن درجه از کمال نشناسد.

نکته ادبی: در این بیت، فعل «مبیناد» به معنای «نبیند» و «مبادا ببیند» است که با کاربرد دعایی به کار رفته است. ترکیب «کس مبیناد» بیانگر نوعی نفی و انکارِ شدید است.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

آرزو می‌کنم هیچ‌کس مرا از نظر ایمان و هشیاری و آگاهی، همانند او نبیند و به آن درجه از کمال نشناسد.

نکته ادبی: در این بیت، فعل «مبیناد» به معنای «نبیند» و «مبادا ببیند» است که با کاربرد دعایی به کار رفته است. ترکیب «کس مبیناد» بیانگر نوعی نفی و انکارِ شدید است.

کس مبیناد چو او مومن و هشیار مرا

آرزو می‌کنم هیچ‌کس مرا از نظر ایمان و هشیاری و آگاهی، همانند او نبیند و به آن درجه از کمال نشناسد.

نکته ادبی: در این بیت، فعل «مبیناد» به معنای «نبیند» و «مبادا ببیند» است که با کاربرد دعایی به کار رفته است. ترکیب «کس مبیناد» بیانگر نوعی نفی و انکارِ شدید است.