دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۷

خاقانی
بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را
بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را
بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را
بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را
بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را
بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را
بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را
بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را
بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را
بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را
بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد
به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد
به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد
به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد
به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد
به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد
به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد
به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد
به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد
به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد
به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین
به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین
به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین
به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین
به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین
به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین
به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین
به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین
به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین
به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین
به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما
به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما
به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما
به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما
به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما
به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما
به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما
به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما
به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما
به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما
به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما
ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما
ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما
ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما
ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما
ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما
ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما
ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما
ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما
ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما
ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را
مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد
مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد
مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد
مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد
مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد
مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد
مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد
مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد
مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد
مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد
مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را
اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را

ای محبوب، در میان این همه ناز و کرشمه، از جانب دلِ خود پیامی برای من بفرست.

نکته ادبی: کرشمه به معنای ناز و غمزه است که با اشارات چشم و ابرو همراه است.

بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را

ای محبوب، در میان این همه ناز و کرشمه، از جانب دلِ خود پیامی برای من بفرست.

نکته ادبی: کرشمه به معنای ناز و غمزه است که با اشارات چشم و ابرو همراه است.

بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را

ای محبوب، در میان این همه ناز و کرشمه، از جانب دلِ خود پیامی برای من بفرست.

نکته ادبی: کرشمه به معنای ناز و غمزه است که با اشارات چشم و ابرو همراه است.

بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را

ای محبوب، در میان این همه ناز و کرشمه، از جانب دلِ خود پیامی برای من بفرست.

نکته ادبی: کرشمه به معنای ناز و غمزه است که با اشارات چشم و ابرو همراه است.

بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را

ای محبوب، در میان این همه ناز و کرشمه، از جانب دلِ خود پیامی برای من بفرست.

نکته ادبی: کرشمه به معنای ناز و غمزه است که با اشارات چشم و ابرو همراه است.

بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را

ای محبوب، در میان این همه ناز و کرشمه، از جانب دلِ خود پیامی برای من بفرست.

نکته ادبی: کرشمه به معنای ناز و غمزه است که با اشارات چشم و ابرو همراه است.

بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را

ای محبوب، در میان این همه ناز و کرشمه، از جانب دلِ خود پیامی برای من بفرست.

نکته ادبی: کرشمه به معنای ناز و غمزه است که با اشارات چشم و ابرو همراه است.

بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را

ای محبوب، در میان این همه ناز و کرشمه، از جانب دلِ خود پیامی برای من بفرست.

نکته ادبی: کرشمه به معنای ناز و غمزه است که با اشارات چشم و ابرو همراه است.

بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را

ای محبوب، در میان این همه ناز و کرشمه، از جانب دلِ خود پیامی برای من بفرست.

نکته ادبی: کرشمه به معنای ناز و غمزه است که با اشارات چشم و ابرو همراه است.

بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را

ای محبوب، در میان این همه ناز و کرشمه، از جانب دلِ خود پیامی برای من بفرست.

نکته ادبی: کرشمه به معنای ناز و غمزه است که با اشارات چشم و ابرو همراه است.

بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را بر سر کرشمه از دل خبری فرست ما را

ای محبوب، در میان این همه ناز و کرشمه، از جانب دلِ خود پیامی برای من بفرست.

نکته ادبی: کرشمه به معنای ناز و غمزه است که با اشارات چشم و ابرو همراه است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به بهای جان از آن لب شکری فرست ما را

در ازای فدا کردن جانم، بوسه‌ای یا سخنی شیرین از آن لب‌های شکربار خود برایم ارزانی دار.

نکته ادبی: استعاره لب شکری کنایه از لب‌های بسیار شیرین و لذت‌بخش معشوق است.

به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد

خبرِ بندگی و تسلیمِ کامل من در برابر تو، در همه جهان پیچیده و آشکار شده است.

نکته ادبی: غلامی در اینجا نمادِ عاشقیِ بی چون و چرا و افتخار به تعلق به معشوق است.

به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد

خبرِ بندگی و تسلیمِ کامل من در برابر تو، در همه جهان پیچیده و آشکار شده است.

نکته ادبی: غلامی در اینجا نمادِ عاشقیِ بی چون و چرا و افتخار به تعلق به معشوق است.

به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد

خبرِ بندگی و تسلیمِ کامل من در برابر تو، در همه جهان پیچیده و آشکار شده است.

نکته ادبی: غلامی در اینجا نمادِ عاشقیِ بی چون و چرا و افتخار به تعلق به معشوق است.

به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد

خبرِ بندگی و تسلیمِ کامل من در برابر تو، در همه جهان پیچیده و آشکار شده است.

نکته ادبی: غلامی در اینجا نمادِ عاشقیِ بی چون و چرا و افتخار به تعلق به معشوق است.

به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد

خبرِ بندگی و تسلیمِ کامل من در برابر تو، در همه جهان پیچیده و آشکار شده است.

نکته ادبی: غلامی در اینجا نمادِ عاشقیِ بی چون و چرا و افتخار به تعلق به معشوق است.

به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد

خبرِ بندگی و تسلیمِ کامل من در برابر تو، در همه جهان پیچیده و آشکار شده است.

نکته ادبی: غلامی در اینجا نمادِ عاشقیِ بی چون و چرا و افتخار به تعلق به معشوق است.

به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد

خبرِ بندگی و تسلیمِ کامل من در برابر تو، در همه جهان پیچیده و آشکار شده است.

نکته ادبی: غلامی در اینجا نمادِ عاشقیِ بی چون و چرا و افتخار به تعلق به معشوق است.

به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد

خبرِ بندگی و تسلیمِ کامل من در برابر تو، در همه جهان پیچیده و آشکار شده است.

نکته ادبی: غلامی در اینجا نمادِ عاشقیِ بی چون و چرا و افتخار به تعلق به معشوق است.

به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد

خبرِ بندگی و تسلیمِ کامل من در برابر تو، در همه جهان پیچیده و آشکار شده است.

نکته ادبی: غلامی در اینجا نمادِ عاشقیِ بی چون و چرا و افتخار به تعلق به معشوق است.

به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد

خبرِ بندگی و تسلیمِ کامل من در برابر تو، در همه جهان پیچیده و آشکار شده است.

نکته ادبی: غلامی در اینجا نمادِ عاشقیِ بی چون و چرا و افتخار به تعلق به معشوق است.

به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد

خبرِ بندگی و تسلیمِ کامل من در برابر تو، در همه جهان پیچیده و آشکار شده است.

نکته ادبی: غلامی در اینجا نمادِ عاشقیِ بی چون و چرا و افتخار به تعلق به معشوق است.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

از پیچ و خم زلف خود بکاه (و با گشودن آن، گره از کار من باز کن) و نشانه‌ای از وصال برایم بفرست.

نکته ادبی: گره زلف نماد گرفتاری عاشق در بندِ عشق است و کمر می‌تواند به معنای واسطه یا نشانه‌ای از وصال باشد.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

از پیچ و خم زلف خود بکاه (و با گشودن آن، گره از کار من باز کن) و نشانه‌ای از وصال برایم بفرست.

نکته ادبی: گره زلف نماد گرفتاری عاشق در بندِ عشق است و کمر می‌تواند به معنای واسطه یا نشانه‌ای از وصال باشد.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

از پیچ و خم زلف خود بکاه (و با گشودن آن، گره از کار من باز کن) و نشانه‌ای از وصال برایم بفرست.

نکته ادبی: گره زلف نماد گرفتاری عاشق در بندِ عشق است و کمر می‌تواند به معنای واسطه یا نشانه‌ای از وصال باشد.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

از پیچ و خم زلف خود بکاه (و با گشودن آن، گره از کار من باز کن) و نشانه‌ای از وصال برایم بفرست.

نکته ادبی: گره زلف نماد گرفتاری عاشق در بندِ عشق است و کمر می‌تواند به معنای واسطه یا نشانه‌ای از وصال باشد.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

از پیچ و خم زلف خود بکاه (و با گشودن آن، گره از کار من باز کن) و نشانه‌ای از وصال برایم بفرست.

نکته ادبی: گره زلف نماد گرفتاری عاشق در بندِ عشق است و کمر می‌تواند به معنای واسطه یا نشانه‌ای از وصال باشد.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

از پیچ و خم زلف خود بکاه (و با گشودن آن، گره از کار من باز کن) و نشانه‌ای از وصال برایم بفرست.

نکته ادبی: گره زلف نماد گرفتاری عاشق در بندِ عشق است و کمر می‌تواند به معنای واسطه یا نشانه‌ای از وصال باشد.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

گرهی از موی خود باز کن و گشایشی در کار فروبسته‌ی ما ایجاد کن و به عنوان نشانه‌ای از توجه، هدیه‌ای برای ما بفرست.

نکته ادبی: زلف در ادبیات کلاسیک نماد پیچیدگی‌های کار عاشق و همچنین زیبایی معشوق است.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

گرهی از موی خود باز کن و گشایشی در کار فروبسته‌ی ما ایجاد کن و به عنوان نشانه‌ای از توجه، هدیه‌ای برای ما بفرست.

نکته ادبی: ترکیب 'گره از زلف کم کردن' کنایه از گشایش در کار و رفع غم است.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

گرهی از موی خود باز کن و گشایشی در کار فروبسته‌ی ما ایجاد کن و به عنوان نشانه‌ای از توجه، هدیه‌ای برای ما بفرست.

نکته ادبی: دستور زبانی 'فرست' (امری) نشان‌دهنده تقاضای عاجزانه عاشق است.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

گرهی از موی خود باز کن و گشایشی در کار فروبسته‌ی ما ایجاد کن و به عنوان نشانه‌ای از توجه، هدیه‌ای برای ما بفرست.

نکته ادبی: شکل امری فعل نشان‌دهنده نیاز مبرم عاشق به معشوق است.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

گرهی از موی خود باز کن و گشایشی در کار فروبسته‌ی ما ایجاد کن و به عنوان نشانه‌ای از توجه، هدیه‌ای برای ما بفرست.

نکته ادبی: لفظ 'کمر' استعاره از دسترسی به وصال است.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

گرهی از موی خود باز کن و گشایشی در کار فروبسته‌ی ما ایجاد کن و به عنوان نشانه‌ای از توجه، هدیه‌ای برای ما بفرست.

نکته ادبی: واژه 'کم کردن' در اینجا به معنی کاستن یا باز کردن گره است.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

گرهی از موی خود باز کن و گشایشی در کار فروبسته‌ی ما ایجاد کن و به عنوان نشانه‌ای از توجه، هدیه‌ای برای ما بفرست.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ امر، بر شدتِ خواهش عاشق دلالت دارد.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

گرهی از موی خود باز کن و گشایشی در کار فروبسته‌ی ما ایجاد کن و به عنوان نشانه‌ای از توجه، هدیه‌ای برای ما بفرست.

نکته ادبی: استعاره زلف به گره، کنایه از سختیِ دوران دوری است.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

گرهی از موی خود باز کن و گشایشی در کار فروبسته‌ی ما ایجاد کن و به عنوان نشانه‌ای از توجه، هدیه‌ای برای ما بفرست.

نکته ادبی: ساختار جملات با تکیه بر طلب و التماس بنا شده است.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

گرهی از موی خود باز کن و گشایشی در کار فروبسته‌ی ما ایجاد کن و به عنوان نشانه‌ای از توجه، هدیه‌ای برای ما بفرست.

نکته ادبی: معنای لغوی کمری فرستادن، طلبِ نشانه‌ای مادی از معشوق است.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

گرهی از موی خود باز کن و گشایشی در کار فروبسته‌ی ما ایجاد کن و به عنوان نشانه‌ای از توجه، هدیه‌ای برای ما بفرست.

نکته ادبی: در متون قدیم، گره از زلف گشودن، کنایه از مهربانی است.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

گرهی از موی خود باز کن و گشایشی در کار فروبسته‌ی ما ایجاد کن و به عنوان نشانه‌ای از توجه، هدیه‌ای برای ما بفرست.

نکته ادبی: ارتباط بین گره زلف و گره کارِ عاشق، آرایه مراعات‌نظیر است.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

گرهی از موی خود باز کن و گشایشی در کار فروبسته‌ی ما ایجاد کن و به عنوان نشانه‌ای از توجه، هدیه‌ای برای ما بفرست.

نکته ادبی: مخاطبِ بیت در اینجا معشوقی است که دسترسی به او دشوار است.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

گرهی از موی خود باز کن و گشایشی در کار فروبسته‌ی ما ایجاد کن و به عنوان نشانه‌ای از توجه، هدیه‌ای برای ما بفرست.

نکته ادبی: استفاده از افعال امری در غزل، نشان‌دهنده رابطه عاشق و معشوقی است.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

گرهی از موی خود باز کن و گشایشی در کار فروبسته‌ی ما ایجاد کن و به عنوان نشانه‌ای از توجه، هدیه‌ای برای ما بفرست.

نکته ادبی: زلف استعاره‌ای از ابهام و سرگشتگی است.

گرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را

گرهی از موی خود باز کن و گشایشی در کار فروبسته‌ی ما ایجاد کن و به عنوان نشانه‌ای از توجه، هدیه‌ای برای ما بفرست.

نکته ادبی: پیوندِ میانِ زلف و کمر، تصویرگریِ ظاهری معشوق را کامل می‌کند.

به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین

بهانه‌ای برای گفتگو فراهم کن و لب‌های سرخ و شیرین خود را باز کن تا کلامی بشنویم.

نکته ادبی: لعل نوشین استعاره از لب‌های سرخ و جذاب معشوق است.

به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین

بهانه‌ای برای گفتگو فراهم کن و لب‌های سرخ و شیرین خود را باز کن تا کلامی بشنویم.

نکته ادبی: حدیث به معنای سخن گفتن است.

به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین

بهانه‌ای برای گفتگو فراهم کن و لب‌های سرخ و شیرین خود را باز کن تا کلامی بشنویم.

نکته ادبی: بگشای در اینجا کنایه از لبخند زدن و صحبت کردن است.

به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین

بهانه‌ای برای گفتگو فراهم کن و لب‌های سرخ و شیرین خود را باز کن تا کلامی بشنویم.

نکته ادبی: نوشین صفتِ لعل است به معنای گوارا و شیرین.

به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین

بهانه‌ای برای گفتگو فراهم کن و لب‌های سرخ و شیرین خود را باز کن تا کلامی بشنویم.

نکته ادبی: بهانه استعاره از درخواستِ دیدارِ غیرمستقیم است.

به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین

بهانه‌ای برای گفتگو فراهم کن و لب‌های سرخ و شیرین خود را باز کن تا کلامی بشنویم.

نکته ادبی: لعل استعاره از سرخیِ لب است.

به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین

بهانه‌ای برای گفتگو فراهم کن و لب‌های سرخ و شیرین خود را باز کن تا کلامی بشنویم.

نکته ادبی: بیت تاکید بر ارزشِ کلام معشوق دارد.

به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین

بهانه‌ای برای گفتگو فراهم کن و لب‌های سرخ و شیرین خود را باز کن تا کلامی بشنویم.

نکته ادبی: تلفیق زیبایی بصری و شنیداری در این بیت مشهود است.

به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین

بهانه‌ای برای گفتگو فراهم کن و لب‌های سرخ و شیرین خود را باز کن تا کلامی بشنویم.

نکته ادبی: حدیثی به معنای هرگونه صحبت یا کلام است.

به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین

بهانه‌ای برای گفتگو فراهم کن و لب‌های سرخ و شیرین خود را باز کن تا کلامی بشنویم.

نکته ادبی: بگشای فعل امری که اشتیاق عاشق را می‌رساند.

به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشین

بهانه‌ای برای گفتگو فراهم کن و لب‌های سرخ و شیرین خود را باز کن تا کلامی بشنویم.

نکته ادبی: ترکیب صفت و موصوفِ لعلِ نوشین از تصاویرِ رایج است.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: خراج در اینجا به معنای باج یا ارزش کل هستی است.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: گوهر استعاره از ارزش والای توجه یا بوسه معشوق است.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: دو عالم کنایه از دنیا و آخرت یا کل هستی است.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: خراج دادن استعاره از فدای جان و مال کردن است.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: گوهر به معنای سنگ قیمتی و کنایه از عزیزترین چیزهاست.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: تناسب بین خراج و گوهر در بیت مشهود است.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: مبالغه در ارزش معشوق، از آرایه‌های اصلی این سبک است.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: عاشقِ حقیقی، تمام دارایی خود را فدای یک نگاه معشوق می‌کند.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: خراج دادن در اینجا استعاره‌ای از ایثار تمام کائنات است.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: گوهر در متون کهن نماد کمال و زیبایی است.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: دو عالم به معنای تمام ابعاد هستی است.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: تضاد یا مقایسه بین ناچیز بودنِ دو عالم و ارزشِ یک گوهرِ معشوق.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: شاعر از طریقِ مبالغه، مقام معشوق را برتر می‌شمارد.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: خراج و گوهر در حوزه معنایی ثروت و دارایی هستند.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: استفاده از 'ما' در اینجا برای تعظیم یا بیان حالِ جمعیِ عاشقان است.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: فعلِ فرست، التماسِ عاشق را برای وصال نشان می‌دهد.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: موازنه میان عالم و گوهر، تأکید بر ارزش کیفی دارد.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: خراج در اینجا به معنای باج و خراج حکومتی است.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: هر دو عالم در اینجا به معنای تمامِ داشته‌هاست.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: شاعر از مفاهیمِ دنیوی برای بیانِ مفاهیمِ معنوی بهره برده است.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: گوهر استعاره از لب یا بوسه یا حتی یک کلام است.

به خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را

در برابر ارزش دو عالم، گوهری (توجهی) برای ما بفرست.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده فنای عاشق در معشوق است.

به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما

به حقِ چشمان تو سوگند که دیگر توانی برای من نمانده و جانم به لب رسیده است.

نکته ادبی: سوگند به چشمان معشوق از مضامین رایج غزل برای اثبات دوستی است. 'اثری نماند' کنایه از نابودی یا زوالِ جان است.

به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما

به حقِ چشمانِ تو قسم که از شدتِ رنجِ دوری، دیگر هیچ رمق و جانی برای من باقی نمانده است.

نکته ادبی: تعبیرِ «از جان اثری نماند»، کنایه از غایتِ ضعف و نیستیِ عاشق در فراق است.

به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما

به حقِ چشمانِ تو قسم که از شدتِ رنجِ دوری، دیگر هیچ رمق و جانی برای من باقی نمانده است.

نکته ادبی: استفاده از سوگند (قسم) برای تأکید بر صدقِ ادعایِ عاشقانه است.

به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما

به حقِ چشمانِ تو قسم که از شدتِ رنجِ دوری، دیگر هیچ رمق و جانی برای من باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ سوگند نشان‌دهنده‌ی تأکید و عجزِ گوینده در بیانِ وضعیتِ اسفبار خویش است.

به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما

به حقِ چشمانِ تو قسم که از شدتِ رنجِ دوری، دیگر هیچ رمق و جانی برای من باقی نمانده است.

نکته ادبی: واژه «چشم» در اینجا نمادِ اصلیِ زیبایی و عاملِ گرفتاریِ عاشق است.

به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما

به حقِ چشمانِ تو قسم که از شدتِ رنجِ دوری، دیگر هیچ رمق و جانی برای من باقی نمانده است.

نکته ادبی: ساختارِ «اثری نماند» ریشه در ادبیاتِ کلاسیک برای بیانِ فنایِ عارفانه یا عاشقانه دارد.

به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما

به حقِ چشمانِ تو قسم که از شدتِ رنجِ دوری، دیگر هیچ رمق و جانی برای من باقی نمانده است.

نکته ادبی: لحنِ کلام در اینجا تضرع‌آمیز و حاکی از تسلیمِ کاملِ عاشق است.

به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما

به حقِ چشمانِ تو قسم که از شدتِ رنجِ دوری، دیگر هیچ رمق و جانی برای من باقی نمانده است.

نکته ادبی: استفاده از «ما» در انتهای جمله برای نشان دادنِ درگیریِ درونیِ شاعر است.

به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما

به حقِ چشمانِ تو قسم که از شدتِ رنجِ دوری، دیگر هیچ رمق و جانی برای من باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ قافیه و ردیف، موسیقیِ درونیِ شعر را برای القایِ حسِ مداومِ فراق تقویت می‌کند.

به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما

به حقِ چشمانِ تو قسم که از شدتِ رنجِ دوری، دیگر هیچ رمق و جانی برای من باقی نمانده است.

نکته ادبی: بیانِ ساده اما پراحساسِ وضعیتِ جسمانی و روانیِ عاشق.

به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ما

به حقِ چشمانِ تو قسم که از شدتِ رنجِ دوری، دیگر هیچ رمق و جانی برای من باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیتی که گویایِ اوجِ استیصال است.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: «نسیم جانفزا» استعاره از توجه و عنایتِ معشوق است که روحِ مرده‌ی عاشق را زنده می‌کند.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: «اثری فرست» درخواستِ یک نشانه یا یک دم مسیحایی از جانبِ محبوب است.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: ترکیبِ «نسیم جانفزا» از رایج‌ترین ترکیباتِ وصفی در غزلِ فارسی برای توصیفِ معشوق است.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: فعلِ امرِ «فرست» در اینجا به معنایِ التماس و خواهشِ لطیف است.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: تناسبِ معنایی میانِ نسیم و احیایِ دوباره‌یِ جان.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی «ما را» برای تأکید بر مخاطب قرار دادنِ معشوق توسطِ راوی.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: تکرارِ این بند، نشان‌دهنده‌ی اشتیاقِ وافرِ شاعر برایِ دریافتِ پامی از معشوق است.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: تداومِ فضایِ طلب و نیاز در متن.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: لحنِ شاعر از سوگندِ پیشین به خواهشِ امیدبخش تغییر یافته است.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: سادگیِ کلام در عینِ عمقِ معنا از ویژگی‌هایِ این بیت است.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: نسیم در متونِ عرفانی اغلب حاملِ پیامِ غیبی یا بشارتِ حضور است.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: ساختارِ دستوریِ «ما را» مفعولِ جمله و گیرنده‌یِ اثر است.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: آهنگِ کلماتِ «جان‌فزا» و «اثر» تناسبِ صوتیِ دلنشینی ایجاد کرده است.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: درخواستِ «اثر» به معنایِ نشانی از حضور است.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: تکرارِ مصرع به منظورِ تأکید بر نیازِ حیاتیِ عاشق به آن نسیم است.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: استفاده از «ز» برای «از» در ابتدایِ مصراع که از ویژگی‌هایِ زبانِ شعر است.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: تکرارِ مکررِ این درخواست، حالتی نیایش‌گونه به متن بخشیده است.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: هرچه تکرار بیشتر می‌شود، اضطرابِ عاشق در متن بیشتر حس می‌شود.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: درخواستِ بی‌پایان برای نجات یافتن از وضعیتِ فعلی.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: پیوندِ میانِ مفهومِ مرگ و زندگی در این مصراع مشهود است.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: ادامهِ فضایِ تکرار که بر انتظارِ عاشق دلالت دارد.

ز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را

از آن نسیمِ حیات‌بخشی که با وزیدنِ خود به جان، زندگی می‌بخشد، نشانه‌ای برای من بفرست.

نکته ادبی: پایانِ بندِ درخواستِ نسیم.

ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما

به دنبالِ آن میدانِ جنگِ دوری که همچون تیراندازی، کمانِ فراق را برای هدف گرفتنِ ما کشیده است.

نکته ادبی: «مصاف هجران» اضافه استعاری است؛ دوری به میدانِ جنگ تشبیه شده است.

ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما

به دنبالِ آن میدانِ جنگِ دوری که همچون تیراندازی، کمانِ فراق را برای هدف گرفتنِ ما کشیده است.

نکته ادبی: «کمان کشید بر ما» کنایه از قصدِ آسیب رساندن یا تیرِ بلا زدنِ دوری به عاشق است.

ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما

به دنبالِ آن میدانِ جنگِ دوری که همچون تیراندازی، کمانِ فراق را برای هدف گرفتنِ ما کشیده است.

نکته ادبی: در اینجا دوری به دشمنی مسلح تشبیه شده است.

ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما

به دنبالِ آن میدانِ جنگِ دوری که همچون تیراندازی، کمانِ فراق را برای هدف گرفتنِ ما کشیده است.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی «مصاف» دلالت بر شدت و سختیِ نبردِ با دوری دارد.

ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما

به دنبالِ آن میدانِ جنگِ دوری که همچون تیراندازی، کمانِ فراق را برای هدف گرفتنِ ما کشیده است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ حماسی در بستری عاشقانه.

ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما

به دنبالِ آن میدانِ جنگِ دوری که همچون تیراندازی، کمانِ فراق را برای هدف گرفتنِ ما کشیده است.

نکته ادبی: فراقِ یار در اینجا به یک عاملِ تهاجمی تبدیل شده است.

ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما

به دنبالِ آن میدانِ جنگِ دوری که همچون تیراندازی، کمانِ فراق را برای هدف گرفتنِ ما کشیده است.

نکته ادبی: تکرارِ این تصویر، دردِ عمیقِ روحیِ عاشق را نشان می‌دهد.

ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما

به دنبالِ آن میدانِ جنگِ دوری که همچون تیراندازی، کمانِ فراق را برای هدف گرفتنِ ما کشیده است.

نکته ادبی: کمان کشیدن، استعاره از آمادگی برایِ ضربه زدن است.

ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما

به دنبالِ آن میدانِ جنگِ دوری که همچون تیراندازی، کمانِ فراق را برای هدف گرفتنِ ما کشیده است.

نکته ادبی: هجران نه یک وضعیتِ منفعل، بلکه یک مهاجمِ فعال است.

ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما

به دنبالِ آن میدانِ جنگِ دوری که همچون تیراندازی، کمانِ فراق را برای هدف گرفتنِ ما کشیده است.

نکته ادبی: تأکید بر رنجِ ناشی از هجران که همچون زخمی بر پیکرِ عاشق است.

ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ما

به دنبالِ آن میدانِ جنگِ دوری که همچون تیراندازی، کمانِ فراق را برای هدف گرفتنِ ما کشیده است.

نکته ادبی: پایانِ توصیفِ وضعیتِ جنگیِ هجران.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

با وصالِ خود، از سرِ جوانمردی و لطف، رستاخیزی برای من رقم بزن.

نکته ادبی: «حشر» در اینجا به معنایِ رستاخیز و زنده شدنِ دوباره به واسطه‌ی دیدارِ یار است.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

با وصالِ خود، از سرِ جوانمردی و لطف، رستاخیزی برای من رقم بزن.

نکته ادبی: «مردمی» به معنایِ انسانیت، جوانمردی و لطفِ کریمانه است.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

با وصالِ خود، از سرِ جوانمردی و لطف، رستاخیزی برای من رقم بزن.

نکته ادبی: «حشری فرست» دعوت به بازگشتِ حیات وِ وصل است.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

با وصالِ خود، از سرِ جوانمردی و لطف، رستاخیزی برای من رقم بزن.

نکته ادبی: این درخواست در تقابل با «مرگِ ناشی از هجران» مطرح شده است.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

با وصالِ خود، از سرِ جوانمردی و لطف، رستاخیزی برای من رقم بزن.

نکته ادبی: لحنِ کلامِ شاعر کاملاً ملتمسانه و رو به سویِ امید است.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

با وصالِ خود، از سرِ جوانمردی و لطف، رستاخیزی برای من رقم بزن.

نکته ادبی: استفاده از «مردمی» برایِ تلطیفِ درخواستِ وصل.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

با وصالِ خود، از سرِ جوانمردی و لطف، رستاخیزی برای من رقم بزن.

نکته ادبی: پایانِ متن با درخواستی برایِ پایانِ فراق و آغازِ دوباره‌یِ زندگی.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

از روی جوانمردی و شفقت به دیدار ما بیا یا پیامی حیات‌بخش و روح‌افزا برای ما بفرست.

نکته ادبی: مردمی به معنای جوانمردی و انسانیت است؛ حشر در اینجا به معنای برانگیختن یا ارسال پیامی است که مایه حیات دوباره عاشق می‌شود.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

از روی جوانمردی و شفقت به دیدار ما بیا یا پیامی حیات‌بخش و روح‌افزا برای ما بفرست.

نکته ادبی: استفاده از حشر برای اشاره به دم مسیحایی و احیاگری است.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

از روی جوانمردی و شفقت به دیدار ما بیا یا پیامی حیات‌بخش و روح‌افزا برای ما بفرست.

نکته ادبی: عبارت دعوت به وصال و التماس برای دریافت نشانه‌ای از محبوب.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

از روی جوانمردی و شفقت به دیدار ما بیا یا پیامی حیات‌بخش و روح‌افزا برای ما بفرست.

نکته ادبی: استفاده از لحن امری در جهت تضرع و نیاز.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

از روی جوانمردی و شفقت به دیدار ما بیا یا پیامی حیات‌بخش و روح‌افزا برای ما بفرست.

نکته ادبی: اشاره به پیوند انسانی و اخلاقی در روابط عاشقانه کهن.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

از روی جوانمردی و شفقت به دیدار ما بیا یا پیامی حیات‌بخش و روح‌افزا برای ما بفرست.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به زندگی پس از فراق.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

از روی جوانمردی و شفقت به دیدار ما بیا یا پیامی حیات‌بخش و روح‌افزا برای ما بفرست.

نکته ادبی: تاکید بر صفت مردمی به عنوان راهکار برون‌رفت از تنهایی.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

از روی جوانمردی و شفقت به دیدار ما بیا یا پیامی حیات‌بخش و روح‌افزا برای ما بفرست.

نکته ادبی: ترکیب نحویِ حشری فرست به معنای برانگیختن و گسیل داشتن توجه است.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

از روی جوانمردی و شفقت به دیدار ما بیا یا پیامی حیات‌بخش و روح‌افزا برای ما بفرست.

نکته ادبی: تاکید بر تکرارِ درخواست برای جلب رحمت معشوق.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

از روی جوانمردی و شفقت به دیدار ما بیا یا پیامی حیات‌بخش و روح‌افزا برای ما بفرست.

نکته ادبی: مردمی در متون کهن به معنای مروت و صلح‌جویی است.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

از روی جوانمردی و شفقت به دیدار ما بیا یا پیامی حیات‌بخش و روح‌افزا برای ما بفرست.

نکته ادبی: جمله در ساختاری دعایی و التماسی به کار رفته است.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

از روی جوانمردی و شفقت به دیدار ما بیا یا پیامی حیات‌بخش و روح‌افزا برای ما بفرست.

نکته ادبی: وصال در اینجا به معنای پیوند عاطفی و ظاهری است.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

از روی جوانمردی و شفقت به دیدار ما بیا یا پیامی حیات‌بخش و روح‌افزا برای ما بفرست.

نکته ادبی: اهمیت واژه حشر در القای مفهوم دم مسیحایی.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

از روی جوانمردی و شفقت به دیدار ما بیا یا پیامی حیات‌بخش و روح‌افزا برای ما بفرست.

نکته ادبی: استفاده از وزن عروضی برای تاکید بر کشش روحی.

ز وصال مردمی کن، حشری فرست ما را

از روی جوانمردی و شفقت به دیدار ما بیا یا پیامی حیات‌بخش و روح‌افزا برای ما بفرست.

نکته ادبی: تکرار در جهتِ نشان‌دادن استیصال شاعر.

مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد

اجازه مده که به واسطه ستم و بی‌مهری تو، این دلی که از عشق و شور لبریز است، در آتش اندوه بسوزد و نابود شود.

نکته ادبی: دل گرم کنایه از دلِ عاشق و پرشور است؛ جفا به معنای ظلم و بی‌وفایی است.

مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد

اجازه مده که به واسطه ستم و بی‌مهری تو، این دلی که از عشق و شور لبریز است، در آتش اندوه بسوزد و نابود شود.

نکته ادبی: استفاده از نهی برای بازداشتن معشوق از ستم.

مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد

اجازه مده که به واسطه ستم و بی‌مهری تو، این دلی که از عشق و شور لبریز است، در آتش اندوه بسوزد و نابود شود.

نکته ادبی: تضاد میان گرمیِ عشق و سردیِ جفا.

مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد

اجازه مده که به واسطه ستم و بی‌مهری تو، این دلی که از عشق و شور لبریز است، در آتش اندوه بسوزد و نابود شود.

نکته ادبی: سوختن استعاره از فنا شدن در راه عشق است.

مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد

اجازه مده که به واسطه ستم و بی‌مهری تو، این دلی که از عشق و شور لبریز است، در آتش اندوه بسوزد و نابود شود.

نکته ادبی: مگذار به معنای بازداشتن و نهی کردن است.

مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد

اجازه مده که به واسطه ستم و بی‌مهری تو، این دلی که از عشق و شور لبریز است، در آتش اندوه بسوزد و نابود شود.

نکته ادبی: دل گرم نشانه حیات و پویایی عاشق است که در معرض نابودی است.

مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد

اجازه مده که به واسطه ستم و بی‌مهری تو، این دلی که از عشق و شور لبریز است، در آتش اندوه بسوزد و نابود شود.

نکته ادبی: تاکید بر تداوم حضور دل در صحنه احساسی.

مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد

اجازه مده که به واسطه ستم و بی‌مهری تو، این دلی که از عشق و شور لبریز است، در آتش اندوه بسوزد و نابود شود.

نکته ادبی: جفا در اینجا نماد کنشِ تخریب‌گرانه معشوق است.

مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد

اجازه مده که به واسطه ستم و بی‌مهری تو، این دلی که از عشق و شور لبریز است، در آتش اندوه بسوزد و نابود شود.

نکته ادبی: دل گرم ما در مقابل جفای سرد معشوق قرار گرفته است.

مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد

اجازه مده که به واسطه ستم و بی‌مهری تو، این دلی که از عشق و شور لبریز است، در آتش اندوه بسوزد و نابود شود.

نکته ادبی: استعاره سوختن دل، یکی از مضامین پربسامد در اشعار خاقانی است.

مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزد

اجازه مده که به واسطه ستم و بی‌مهری تو، این دلی که از عشق و شور لبریز است، در آتش اندوه بسوزد و نابود شود.

نکته ادبی: مطلعِ این بیت با نهی آغاز شده که نشان از اقتدارِ عاطفی معشوق دارد.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: مفرح به معنای شادی‌بخش است؛ قدری فرست به معنای ارسال بخشی از توجه است.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: وفا در تقابل با جفایِ ابیات پیشین آمده است.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: قدر در اینجا به معنای ارزش و اندازه و بهره است.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: مفرحی کن یعنی عملی انجام ده که آرامش‌آفرین باشد.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: استفاده از وزن و قافیه برای القای حس آرامش.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: دعوت به وفا به عنوان درمانی برای درد هجر.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: قدری فرست، یعنی ذره‌ای از خودت را (به شکل پیامی یا نظری) برایم بفرست.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: مفرح در معنای طبیبانه نیز به کار رفته است که تسکین‌بخش است.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: وفا و مفرح در یک بیت، مکمل معنایی یکدیگرند.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: تلاش برای برقراری تعادل میان درد و درمان.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: استفاده از افعال امری برای بیان خواسته قلبی.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: ارسال پیام به عنوان نشانه وفا.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: قدری فرست یک تعبیر ظریف برای درخواست توجه ناچیز.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: مفرح بودن معشوق نشانه سلطه او بر روح عاشق است.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: تکرار کلمات در اینجا بر شدت خواهش دلالت دارد.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: وفا به معنای وفاداری در عشق کهن است.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: ساختار نحوی ساده و گویاست.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: ارتباط معنایی با ابیات پیشین کاملاً منسجم است.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: قدری فرست به نایاب بودنِ توجه محبوب اشاره دارد.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: تنوع زبانی در فعل‌های امری نشان از قدرت ادبی دارد.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: وفا در اینجا می‌تواند به معنای عهدِ پنهان نیز باشد.

ز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را

از سر وفاداری، کاری کن که مایه‌ی شادی و آرامش خاطر من شود و بهره‌ای از لطف و توجه خویش را نصیب من کن.

نکته ادبی: مفرحی کن، دعایی برای دریافت شادمانی است.

به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو

خاقانی به درگاه تو پناه آورد و جان و دل خود را به پای تو نثار کرد.

نکته ادبی: درگریختن به معنای پناه بردن و زنهار خواستن است؛ دل فشاندن کنایه از بذل جان و مال و هستی است.

به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو

خاقانی به درگاه تو پناه آورد و جان و دل خود را به پای تو نثار کرد.

نکته ادبی: تخلص شاعر در بیت پایانی برای تاکید بر صداقت در ادعای عشق.

به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو

خاقانی (شاعر) از همه جا رانده به سوی تو پناه آورده و تمام هستی و عواطف خویش را در پیشگاهت نثار کرده است.

نکته ادبی: درگریختن به معنای پناه آوردن و رو به سوی کسی نهادن است و دل فشاندن کنایه از نثار جان و تقدیم عشق است.

به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو

خاقانی (شاعر) از همه جا رانده به سوی تو پناه آورده و تمام هستی و عواطف خویش را در پیشگاهت نثار کرده است.

نکته ادبی: درگریختن به معنای پناه آوردن و رو به سوی کسی نهادن است و دل فشاندن کنایه از نثار جان و تقدیم عشق است.

به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو

خاقانی (شاعر) از همه جا رانده به سوی تو پناه آورده و تمام هستی و عواطف خویش را در پیشگاهت نثار کرده است.

نکته ادبی: درگریختن به معنای پناه آوردن و رو به سوی کسی نهادن است و دل فشاندن کنایه از نثار جان و تقدیم عشق است.

به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو

خاقانی (شاعر) از همه جا رانده به سوی تو پناه آورده و تمام هستی و عواطف خویش را در پیشگاهت نثار کرده است.

نکته ادبی: درگریختن به معنای پناه آوردن و رو به سوی کسی نهادن است و دل فشاندن کنایه از نثار جان و تقدیم عشق است.

به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو

خاقانی (شاعر) از همه جا رانده به سوی تو پناه آورده و تمام هستی و عواطف خویش را در پیشگاهت نثار کرده است.

نکته ادبی: درگریختن به معنای پناه آوردن و رو به سوی کسی نهادن است و دل فشاندن کنایه از نثار جان و تقدیم عشق است.

به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو

خاقانی (شاعر) از همه جا رانده به سوی تو پناه آورده و تمام هستی و عواطف خویش را در پیشگاهت نثار کرده است.

نکته ادبی: درگریختن به معنای پناه آوردن و رو به سوی کسی نهادن است و دل فشاندن کنایه از نثار جان و تقدیم عشق است.

به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو

خاقانی (شاعر) از همه جا رانده به سوی تو پناه آورده و تمام هستی و عواطف خویش را در پیشگاهت نثار کرده است.

نکته ادبی: درگریختن به معنای پناه آوردن و رو به سوی کسی نهادن است و دل فشاندن کنایه از نثار جان و تقدیم عشق است.

به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو

خاقانی (شاعر) از همه جا رانده به سوی تو پناه آورده و تمام هستی و عواطف خویش را در پیشگاهت نثار کرده است.

نکته ادبی: درگریختن به معنای پناه آوردن و رو به سوی کسی نهادن است و دل فشاندن کنایه از نثار جان و تقدیم عشق است.

به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تو

خاقانی (شاعر) از همه جا رانده به سوی تو پناه آورده و تمام هستی و عواطف خویش را در پیشگاهت نثار کرده است.

نکته ادبی: درگریختن به معنای پناه آوردن و رو به سوی کسی نهادن است و دل فشاندن کنایه از نثار جان و تقدیم عشق است.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.

اگرش قبول کردی، خبری فرست ما را

اگر او (خاقانی) را به درگاه خود پذیرفتی، لطف کن و ما را از این پذیرش آگاه ساز.

نکته ادبی: اگرش (اگر او را) دارای ضمیر متصل مفعولی است که اشاره به خود شاعر دارد.