دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۶

خاقانی
به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را
به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را
به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را
به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را
به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را
به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را
به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را
به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را
به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را
به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را
به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو
ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو
ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو
ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو
ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو
ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو
ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو
ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو
ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو
ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو
ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به کران برد زمانه غم بی کران ما را
به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون
به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون
به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون
به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون
به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون
به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون
به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون
به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون
به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون
به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون
به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را
ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب
ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب
ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب
ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب
ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب
ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب
ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب
ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب
ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب
ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب
ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را
به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما
به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما
به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما
به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما
به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما
به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما
به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما
به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما
به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما
به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما
به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را
گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با
گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با
گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با
گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با
گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با
گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با
گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با
گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با
گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با
گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با
گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را
به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو
به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را
اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را

ای محبوب، با سخنان شیرین و دلنشین خود، جان مرا شاد و آرام گردان.

نکته ادبی: زبان چرب به معنای کلامی نرم و تاثیرگذار است و در اینجا استعاره‌ای برای درخواست محبت کلامی است.

به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را

ای محبوب، با سخنان شیرین و دلنشین خود، جان مرا شاد و آرام گردان.

نکته ادبی: زبان چرب به معنای کلامی نرم و تاثیرگذار است و در اینجا استعاره‌ای برای درخواست محبت کلامی است.

به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را

ای محبوب، با سخنان شیرین و دلنشین خود، جان مرا شاد و آرام گردان.

نکته ادبی: زبان چرب به معنای کلامی نرم و تاثیرگذار است و در اینجا استعاره‌ای برای درخواست محبت کلامی است.

به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را

ای محبوب، با سخنان شیرین و دلنشین خود، جان مرا شاد و آرام گردان.

نکته ادبی: زبان چرب به معنای کلامی نرم و تاثیرگذار است و در اینجا استعاره‌ای برای درخواست محبت کلامی است.

به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را

ای محبوب، با سخنان شیرین و دلنشین خود، جان مرا شاد و آرام گردان.

نکته ادبی: زبان چرب به معنای کلامی نرم و تاثیرگذار است و در اینجا استعاره‌ای برای درخواست محبت کلامی است.

به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را

ای محبوب، با سخنان شیرین و دلنشین خود، جان مرا شاد و آرام گردان.

نکته ادبی: زبان چرب به معنای کلامی نرم و تاثیرگذار است و در اینجا استعاره‌ای برای درخواست محبت کلامی است.

به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را

ای محبوب، با سخنان شیرین و دلنشین خود، جان مرا شاد و آرام گردان.

نکته ادبی: زبان چرب به معنای کلامی نرم و تاثیرگذار است و در اینجا استعاره‌ای برای درخواست محبت کلامی است.

به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را

ای محبوب، با سخنان شیرین و دلنشین خود، جان مرا شاد و آرام گردان.

نکته ادبی: زبان چرب به معنای کلامی نرم و تاثیرگذار است و در اینجا استعاره‌ای برای درخواست محبت کلامی است.

به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را

ای محبوب، با سخنان شیرین و دلنشین خود، جان مرا شاد و آرام گردان.

نکته ادبی: زبان چرب به معنای کلامی نرم و تاثیرگذار است و در اینجا استعاره‌ای برای درخواست محبت کلامی است.

به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را

ای محبوب، با سخنان شیرین و دلنشین خود، جان مرا شاد و آرام گردان.

نکته ادبی: زبان چرب به معنای کلامی نرم و تاثیرگذار است و در اینجا استعاره‌ای برای درخواست محبت کلامی است.

به زبان چرب جانا بنواز جان ما را به زبان چرب جانا بنواز جان ما را

ای محبوب، با سخنان شیرین و دلنشین خود، جان مرا شاد و آرام گردان.

نکته ادبی: زبان چرب به معنای کلامی نرم و تاثیرگذار است و در اینجا استعاره‌ای برای درخواست محبت کلامی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را

حتی با سلامی خشک و بی‌تکلف، دل ضعیف و رنجور مرا خوشحال کن.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از سلامی سرد و رسمی است که عاشق به دلیل شدت نیاز، به همان هم راضی است.

ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو

قدمی پیش بگذار و دست یاری به سوی من دراز کن، شاید به واسطه میانجی‌گری تو این مشکل حل شود.

نکته ادبی: ز میان برآر دستی کنایه از اقدام کردن و یاری رساندن است.

ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو

قدمی پیش بگذار و دست یاری به سوی من دراز کن، شاید به واسطه میانجی‌گری تو این مشکل حل شود.

نکته ادبی: ز میان برآر دستی کنایه از اقدام کردن و یاری رساندن است.

ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو

قدمی پیش بگذار و دست یاری به سوی من دراز کن، شاید به واسطه میانجی‌گری تو این مشکل حل شود.

نکته ادبی: ز میان برآر دستی کنایه از اقدام کردن و یاری رساندن است.

ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو

قدمی پیش بگذار و دست یاری به سوی من دراز کن، شاید به واسطه میانجی‌گری تو این مشکل حل شود.

نکته ادبی: ز میان برآر دستی کنایه از اقدام کردن و یاری رساندن است.

ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو

قدمی پیش بگذار و دست یاری به سوی من دراز کن، شاید به واسطه میانجی‌گری تو این مشکل حل شود.

نکته ادبی: ز میان برآر دستی کنایه از اقدام کردن و یاری رساندن است.

ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو

قدمی پیش بگذار و دست یاری به سوی من دراز کن، شاید به واسطه میانجی‌گری تو این مشکل حل شود.

نکته ادبی: ز میان برآر دستی کنایه از اقدام کردن و یاری رساندن است.

ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو

قدمی پیش بگذار و دست یاری به سوی من دراز کن، شاید به واسطه میانجی‌گری تو این مشکل حل شود.

نکته ادبی: ز میان برآر دستی کنایه از اقدام کردن و یاری رساندن است.

ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو

قدمی پیش بگذار و دست یاری به سوی من دراز کن، شاید به واسطه میانجی‌گری تو این مشکل حل شود.

نکته ادبی: ز میان برآر دستی کنایه از اقدام کردن و یاری رساندن است.

ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو

قدمی پیش بگذار و دست یاری به سوی من دراز کن، شاید به واسطه میانجی‌گری تو این مشکل حل شود.

نکته ادبی: ز میان برآر دستی کنایه از اقدام کردن و یاری رساندن است.

ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو

قدمی پیش بگذار و دست یاری به سوی من دراز کن، شاید به واسطه میانجی‌گری تو این مشکل حل شود.

نکته ادبی: ز میان برآر دستی کنایه از اقدام کردن و یاری رساندن است.

ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو

قدمی پیش بگذار و دست یاری به سوی من دراز کن، شاید به واسطه میانجی‌گری تو این مشکل حل شود.

نکته ادبی: ز میان برآر دستی کنایه از اقدام کردن و یاری رساندن است.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

گذر زمان، اندوه بی‌پایان ما را سرانجام به کرانه‌ها و پایان می‌برد.

نکته ادبی: به کران برد کنایه از به پایان رساندن یا محدود کردن چیزی بی‌انتهاست.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

گذر زمان، اندوه بی‌پایان ما را سرانجام به کرانه‌ها و پایان می‌برد.

نکته ادبی: به کران برد کنایه از به پایان رساندن یا محدود کردن چیزی بی‌انتهاست.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

گذر زمان، اندوه بی‌پایان ما را سرانجام به کرانه‌ها و پایان می‌برد.

نکته ادبی: به کران برد کنایه از به پایان رساندن یا محدود کردن چیزی بی‌انتهاست.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

گذر زمان، اندوه بی‌پایان ما را سرانجام به کرانه‌ها و پایان می‌برد.

نکته ادبی: به کران برد کنایه از به پایان رساندن یا محدود کردن چیزی بی‌انتهاست.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

گذر زمان، اندوه بی‌پایان ما را سرانجام به کرانه‌ها و پایان می‌برد.

نکته ادبی: به کران برد کنایه از به پایان رساندن یا محدود کردن چیزی بی‌انتهاست.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

گذر زمان، اندوه بی‌پایان ما را سرانجام به کرانه‌ها و پایان می‌برد.

نکته ادبی: به کران برد کنایه از به پایان رساندن یا محدود کردن چیزی بی‌انتهاست.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

روزگارِ پرمخاطره و گذران، سرانجام غمِ بی‌پایانِ ما را به ساحلِ آرامش و پایان رساند.

نکته ادبی: کران در اینجا به معنای ساحل و مقصدِ نهایی است و در تقابل با بی‌کران، نشان‌دهنده‌ی پایان یافتنِ رنج است.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

روزگارِ پرمخاطره و گذران، سرانجام غمِ بی‌پایانِ ما را به ساحلِ آرامش و پایان رساند.

نکته ادبی: زمانه در متون کلاسیک اغلب به معنای تقدیر و چرخشِ ایام به کار می‌رود.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

روزگارِ پرمخاطره و گذران، سرانجام غمِ بی‌پایانِ ما را به ساحلِ آرامش و پایان رساند.

نکته ادبی: بیت دارای ساختاری استعاری برای به تصویر کشیدنِ نجات از درد است.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

روزگارِ پرمخاطره و گذران، سرانجام غمِ بی‌پایانِ ما را به ساحلِ آرامش و پایان رساند.

نکته ادبی: تضاد میان کران و بی‌کران برای برجسته‌سازیِ دشواریِ رفعِ اندوه است.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

روزگارِ پرمخاطره و گذران، سرانجام غمِ بی‌پایانِ ما را به ساحلِ آرامش و پایان رساند.

نکته ادبی: فعلِ برد به معنای دلالت بر قدرتِ زمانه بر سرنوشتِ انسان دارد.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

روزگارِ پرمخاطره و گذران، سرانجام غمِ بی‌پایانِ ما را به ساحلِ آرامش و پایان رساند.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی زمانه به عنوان فاعلِ دگرگونیِ احوال.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

روزگارِ پرمخاطره و گذران، سرانجام غمِ بی‌پایانِ ما را به ساحلِ آرامش و پایان رساند.

نکته ادبی: ادامه ی مضمونِ رهایی از رنج.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

روزگارِ پرمخاطره و گذران، سرانجام غمِ بی‌پایانِ ما را به ساحلِ آرامش و پایان رساند.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر تغییرِ تقدیر.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

روزگارِ پرمخاطره و گذران، سرانجام غمِ بی‌پایانِ ما را به ساحلِ آرامش و پایان رساند.

نکته ادبی: تداومِ فضای توصیفیِ رفعِ ملال.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

روزگارِ پرمخاطره و گذران، سرانجام غمِ بی‌پایانِ ما را به ساحلِ آرامش و پایان رساند.

نکته ادبی: توصیفِ زمانه به عنوان عاملی برای انتقالِ مفاهیمِ انتزاعی مثل غم.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

روزگارِ پرمخاطره و گذران، سرانجام غمِ بی‌پایانِ ما را به ساحلِ آرامش و پایان رساند.

نکته ادبی: واژه بی‌کران صفتِ مطلق برای غم است.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

روزگارِ پرمخاطره و گذران، سرانجام غمِ بی‌پایانِ ما را به ساحلِ آرامش و پایان رساند.

نکته ادبی: استعاره از غم به عنوان دریایی بی‌پایان که به ساحل رسیده است.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

روزگارِ پرمخاطره و گذران، سرانجام غمِ بی‌پایانِ ما را به ساحلِ آرامش و پایان رساند.

نکته ادبی: تغییرِ فاز از اضطراب به اطمینان.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

روزگارِ پرمخاطره و گذران، سرانجام غمِ بی‌پایانِ ما را به ساحلِ آرامش و پایان رساند.

نکته ادبی: کلمه غم به عنوانِ بارِ معناییِ اصلیِ بیت.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

روزگارِ پرمخاطره و گذران، سرانجام غمِ بی‌پایانِ ما را به ساحلِ آرامش و پایان رساند.

نکته ادبی: روایتِ یک پیروزیِ احساسی بر غم.

به کران برد زمانه غم بی کران ما را

روزگارِ پرمخاطره و گذران، سرانجام غمِ بی‌پایانِ ما را به ساحلِ آرامش و پایان رساند.

نکته ادبی: بسته شدنِ پرونده‌ی این بیت در سیاقِ متن.

به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون

سوگند به چشمانِ زیبای تو (که گیراییِ چشمان آهو را دارد) که چرخِ روزگار به برکتِ اقبالِ بلندِ تو می‌چرخد.

نکته ادبی: دولت در ادبیات کلاسیک به معنای اقبال، خوش‌بختی و اقتدار است.

به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون

سوگند به چشمانِ زیبای تو (که گیراییِ چشمان آهو را دارد) که چرخِ روزگار به برکتِ اقبالِ بلندِ تو می‌چرخد.

نکته ادبی: چشم آهو نمادِ زیبایی و معصومیت و در عین حال نافذ بودن است.

به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون

سوگند به چشمانِ زیبای تو (که گیراییِ چشمان آهو را دارد) که چرخِ روزگار به برکتِ اقبالِ بلندِ تو می‌چرخد.

نکته ادبی: گردون استعاره از آسمان و سرنوشت است که تحت سیطره‌ی زیبایی و شأنِ محبوب است.

به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون

سوگند به چشمانِ زیبای تو (که گیراییِ چشمان آهو را دارد) که چرخِ روزگار به برکتِ اقبالِ بلندِ تو می‌چرخد.

نکته ادبی: حرف اضافه به در ابتدا برای سوگند خوردن است.

به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون

سوگند به چشمانِ زیبای تو (که گیراییِ چشمان آهو را دارد) که چرخِ روزگار به برکتِ اقبالِ بلندِ تو می‌چرخد.

نکته ادبی: آهو به عنوان مشبه‌به برای زیبایی چشم.

به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون

سوگند به چشمانِ زیبای تو (که گیراییِ چشمان آهو را دارد) که چرخِ روزگار به برکتِ اقبالِ بلندِ تو می‌چرخد.

نکته ادبی: دولتِ تو اشاره به مقامِ عالیِ ممدوح دارد.

به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون

سوگند به چشمانِ زیبای تو (که گیراییِ چشمان آهو را دارد) که چرخِ روزگار به برکتِ اقبالِ بلندِ تو می‌چرخد.

نکته ادبی: گردون به عنوان عاملِ گردشِ ایام.

به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون

سوگند به چشمانِ زیبای تو (که گیراییِ چشمان آهو را دارد) که چرخِ روزگار به برکتِ اقبالِ بلندِ تو می‌چرخد.

نکته ادبی: پیوندِ مستقیم میان زیبایی و قدرتِ کیهانی.

به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون

سوگند به چشمانِ زیبای تو (که گیراییِ چشمان آهو را دارد) که چرخِ روزگار به برکتِ اقبالِ بلندِ تو می‌چرخد.

نکته ادبی: سوگند به چشم به عنوانِ یکی از ارکانِ بلاغتِ غزل.

به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون

سوگند به چشمانِ زیبای تو (که گیراییِ چشمان آهو را دارد) که چرخِ روزگار به برکتِ اقبالِ بلندِ تو می‌چرخد.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ محبوب بر فلک.

به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون

سوگند به چشمانِ زیبای تو (که گیراییِ چشمان آهو را دارد) که چرخِ روزگار به برکتِ اقبالِ بلندِ تو می‌چرخد.

نکته ادبی: ساختارِ بیانی برای ادای احترامِ شدید.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: عبده نویسد یعنی او را بنده می‌نامد و به عنوانِ غلامِ تو ثبت می‌کند.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: سگِ پاسبان نمادِ پایین‌ترین مرتبه در سلسله‌مراتبِ وفا است که آن هم منتسب به محبوب است.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: عبده یک ترکیبِ عربی-فارسی است به معنای بنده او.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ عمقِ شیفتگی.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: نویسد استعاره از قضاوت و شناساییِ مردم است.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه همه چیزِ شاعر به او تعلق دارد.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: تمرکز بر مفهومِ بندگی.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: تأکید بر عمومیتِ این باور میانِ مردم.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: استعاره از پاسبانی به عنوانِ نشانه‌ی وفاداری.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: بیانِ غلو‌آمیزِ عشق.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: سیاقِ کلام برای نشان دادنِ افتخار به بندگی.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: عبده نمادِ تسلیم‌شدگی است.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: ارتباطِ مستقیم میانِ سگ و صاحب در وفاداری.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: استفاده از سگِ پاسبان به عنوان نماد.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: بیتِ کلیدی برای نشان دادنِ فروتنیِ شاعر.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: تصویرسازی از شهرتِ بندگی.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: تأکید بر فراگیر بودنِ این نسبت.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: لحنِ فاخرِ ستایش.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: به کارگیریِ عبارت عبده برای تقویتِ معنا.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: ادامه یِ تصویرسازیِ ارادت.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: انعکاسِ روحِ بندگی در محیطِ شاعر.

همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را

دلبستگی و ارادتِ ما چنان عمیق است که همگان، سگِ پاسبانِ درگاهِ ما را نیز به عنوانِ بنده‌ی کوچکِ تو می‌شناسند.

نکته ادبی: اتمامِ مبحثِ وفاداری.

ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب

به دنبالِ کجاوه و عماریِ مجللِ تو، چه مرکب و اسبی را باید روانه و مهیا کنیم که شایسته‌ی همراهی با تو باشد؟

نکته ادبی: عماری به معنای کجاوه یا اتاقکِ سواریِ بزرگان و اشراف است که بر پشتِ شتر یا حیوان نصب می‌شد. روان کردن به معنای آماده‌سازی و فرستادن است.

ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب

هنگامی که تو در کجاوه‌ی خویش جای داری و حرکت می‌کنی، فرستادن مرکب و اسب برای همراهی با تو چه فایده‌ای دارد؟ کنایه از اینکه تلاش عاشق برای رسیدن به ساحت تو بی‌ثمر است.

نکته ادبی: عماری: کجاوه‌ای که بر پشت شتر می‌بستند و بزرگان در آن می‌نشستند.

ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب

هنگامی که تو در کجاوه‌ی خویش جای داری و حرکت می‌کنی، فرستادن مرکب و اسب برای همراهی با تو چه فایده‌ای دارد؟ کنایه از اینکه تلاش عاشق برای رسیدن به ساحت تو بی‌ثمر است.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر بیهودگی عمل.

ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب

هنگامی که تو در کجاوه‌ی خویش جای داری و حرکت می‌کنی، فرستادن مرکب و اسب برای همراهی با تو چه فایده‌ای دارد؟ کنایه از اینکه تلاش عاشق برای رسیدن به ساحت تو بی‌ثمر است.

نکته ادبی: تداوم فضای معنایی پیشین.

ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب

هنگامی که تو در کجاوه‌ی خویش جای داری و حرکت می‌کنی، فرستادن مرکب و اسب برای همراهی با تو چه فایده‌ای دارد؟ کنایه از اینکه تلاش عاشق برای رسیدن به ساحت تو بی‌ثمر است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر عدم امکان همراهی.

ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب

هنگامی که تو در کجاوه‌ی خویش جای داری و حرکت می‌کنی، فرستادن مرکب و اسب برای همراهی با تو چه فایده‌ای دارد؟ کنایه از اینکه تلاش عاشق برای رسیدن به ساحت تو بی‌ثمر است.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب

هنگامی که تو در کجاوه‌ی خویش جای داری و حرکت می‌کنی، فرستادن مرکب و اسب برای همراهی با تو چه فایده‌ای دارد؟ کنایه از اینکه تلاش عاشق برای رسیدن به ساحت تو بی‌ثمر است.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب

هنگامی که تو در کجاوه‌ی خویش جای داری و حرکت می‌کنی، فرستادن مرکب و اسب برای همراهی با تو چه فایده‌ای دارد؟ کنایه از اینکه تلاش عاشق برای رسیدن به ساحت تو بی‌ثمر است.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب

هنگامی که تو در کجاوه‌ی خویش جای داری و حرکت می‌کنی، فرستادن مرکب و اسب برای همراهی با تو چه فایده‌ای دارد؟ کنایه از اینکه تلاش عاشق برای رسیدن به ساحت تو بی‌ثمر است.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب

هنگامی که تو در کجاوه‌ی خویش جای داری و حرکت می‌کنی، فرستادن مرکب و اسب برای همراهی با تو چه فایده‌ای دارد؟ کنایه از اینکه تلاش عاشق برای رسیدن به ساحت تو بی‌ثمر است.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب

هنگامی که تو در کجاوه‌ی خویش جای داری و حرکت می‌کنی، فرستادن مرکب و اسب برای همراهی با تو چه فایده‌ای دارد؟ کنایه از اینکه تلاش عاشق برای رسیدن به ساحت تو بی‌ثمر است.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: رکیب: رکاب، ابزار سواری. محل: در اینجا به معنای ارزش و جایگاه.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر ناچیزی جان عاشق.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را

وقتی تو عزم رفتن می‌کنی و رکاب اسبت به حرکت درمی‌آید، جان و هستی ما در برابر عظمت تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما

در خانه‌ها و محافل باشکوه خود، به دنبال نشانی از ما نباش؛ چرا که ما در آن ساحت رفیع، جایگاهی نداریم.

نکته ادبی: نشانی: ردپا، اثر. در اینجا به معنای توجه و یادکرد است.

به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما

در خانه‌ها و محافل باشکوه خود، به دنبال نشانی از ما نباش؛ چرا که ما در آن ساحت رفیع، جایگاهی نداریم.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما

در خانه‌ها و محافل باشکوه خود، به دنبال نشانی از ما نباش؛ چرا که ما در آن ساحت رفیع، جایگاهی نداریم.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما

در خانه‌ها و محافل باشکوه خود، به دنبال نشانی از ما نباش؛ چرا که ما در آن ساحت رفیع، جایگاهی نداریم.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما

در خانه‌ها و محافل باشکوه خود، به دنبال نشانی از ما نباش؛ چرا که ما در آن ساحت رفیع، جایگاهی نداریم.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما

در خانه‌ها و محافل باشکوه خود، به دنبال نشانی از ما نباش؛ چرا که ما در آن ساحت رفیع، جایگاهی نداریم.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما

در خانه‌ها و محافل باشکوه خود، به دنبال نشانی از ما نباش؛ چرا که ما در آن ساحت رفیع، جایگاهی نداریم.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما

در خانه‌ها و محافل باشکوه خود، به دنبال نشانی از ما نباش؛ چرا که ما در آن ساحت رفیع، جایگاهی نداریم.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما

در خانه‌ها و محافل باشکوه خود، به دنبال نشانی از ما نباش؛ چرا که ما در آن ساحت رفیع، جایگاهی نداریم.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما

در خانه‌ها و محافل باشکوه خود، به دنبال نشانی از ما نباش؛ چرا که ما در آن ساحت رفیع، جایگاهی نداریم.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما

در خانه‌ها و محافل باشکوه خود، به دنبال نشانی از ما نباش؛ چرا که ما در آن ساحت رفیع، جایگاهی نداریم.

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

از آنجا که تو خود سرگرم امور مهم و والای خویش هستی، دیگر چه نیازی است که پیگیر احوال ناچیز ما باشی؟

نکته ادبی: بر نشان کاری: استعاره از مشغول بودن به کار و مسیر خود.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

از آنجا که تو خود سرگرم امور مهم و والای خویش هستی، دیگر چه نیازی است که پیگیر احوال ناچیز ما باشی؟

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

از آنجا که تو خود سرگرم امور مهم و والای خویش هستی، دیگر چه نیازی است که پیگیر احوال ناچیز ما باشی؟

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

از آنجا که تو خود سرگرم امور مهم و والای خویش هستی، دیگر چه نیازی است که پیگیر احوال ناچیز ما باشی؟

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

از آنجا که تو خود سرگرم امور مهم و والای خویش هستی، دیگر چه نیازی است که پیگیر احوال ناچیز ما باشی؟

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

از آنجا که تو خود سرگرم امور مهم و والای خویش هستی، دیگر چه نیازی است که پیگیر احوال ناچیز ما باشی؟

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

از آنجا که تو خود سرگرم امور مهم و والای خویش هستی، دیگر چه نیازی است که پیگیر احوال ناچیز ما باشی؟

نکته ادبی: تکرار متن برای حفظ ساختار ورودی.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

وقتی که تو مشغول رسیدن به هدف و مقصود خود هستی، چرا به دنبال نشان و اثری از ما می‌گردی؟

نکته ادبی: نشان در اینجا به معنای هدف و مقصد است.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

وقتی که تو مشغول رسیدن به هدف و مقصود خود هستی، چرا به دنبال نشان و اثری از ما می‌گردی؟

نکته ادبی: نشان دوم به معنای رد و اثر است که تکرار آن صنعت جناس یا تکرار را ایجاد کرده است.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

وقتی که تو مشغول رسیدن به هدف و مقصود خود هستی، چرا به دنبال نشان و اثری از ما می‌گردی؟

نکته ادبی: واژه چو به معنای چون و زمانی که است.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

وقتی که تو مشغول رسیدن به هدف و مقصود خود هستی، چرا به دنبال نشان و اثری از ما می‌گردی؟

نکته ادبی: عبارت نشان کاری به معنای مشغول به انجام کاری بودن است.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

وقتی که تو مشغول رسیدن به هدف و مقصود خود هستی، چرا به دنبال نشان و اثری از ما می‌گردی؟

نکته ادبی: جمله پرسشی استفهام انکاری است و بیانگر بیهوده بودن جستجوی معشوق است.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

وقتی که تو مشغول رسیدن به هدف و مقصود خود هستی، چرا به دنبال نشان و اثری از ما می‌گردی؟

نکته ادبی: مخاطب در اینجا معشوق است که بی توجه به احوال عاشق است.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

وقتی که تو مشغول رسیدن به هدف و مقصود خود هستی، چرا به دنبال نشان و اثری از ما می‌گردی؟

نکته ادبی: لحن بیت گلایه‌آمیز است.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

وقتی که تو مشغول رسیدن به هدف و مقصود خود هستی، چرا به دنبال نشان و اثری از ما می‌گردی؟

نکته ادبی: استفاده از کلمات کهن در جمله.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

وقتی که تو مشغول رسیدن به هدف و مقصود خود هستی، چرا به دنبال نشان و اثری از ما می‌گردی؟

نکته ادبی: نشان اول به معنای هدف است.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

وقتی که تو مشغول رسیدن به هدف و مقصود خود هستی، چرا به دنبال نشان و اثری از ما می‌گردی؟

نکته ادبی: ساختار نحوی ساده و فصیح.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

وقتی که تو مشغول رسیدن به هدف و مقصود خود هستی، چرا به دنبال نشان و اثری از ما می‌گردی؟

نکته ادبی: تاکید بر تفاوت جایگاه عاشق و معشوق.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

وقتی که تو مشغول رسیدن به هدف و مقصود خود هستی، چرا به دنبال نشان و اثری از ما می‌گردی؟

نکته ادبی: حذف به قرینه در بخش دوم مصرع.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

وقتی که تو مشغول رسیدن به هدف و مقصود خود هستی، چرا به دنبال نشان و اثری از ما می‌گردی؟

نکته ادبی: پرسشی برای بیان ناتوانی.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

وقتی که تو مشغول رسیدن به هدف و مقصود خود هستی، چرا به دنبال نشان و اثری از ما می‌گردی؟

نکته ادبی: کنایه از بی‌اعتنایی معشوق.

چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را

وقتی که تو مشغول رسیدن به هدف و مقصود خود هستی، چرا به دنبال نشان و اثری از ما می‌گردی؟

نکته ادبی: پایان بند اول و تاکید بر عدم نیاز معشوق به عاشق.

گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با

از درد جدایی شکایت کردم و گفتم که این دوری با ما سازگار نبود و رفتاری نیکو نداشت.

نکته ادبی: فراق به معنای دوری و جدایی است.

گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با

از درد جدایی شکایت کردم و گفتم که این دوری با ما سازگار نبود و رفتاری نیکو نداشت.

نکته ادبی: نه نیک رفت با ما کنایه از سختی کشیدن در فراق است.

گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با

از درد جدایی شکایت کردم و گفتم که این دوری با ما سازگار نبود و رفتاری نیکو نداشت.

نکته ادبی: گله کردن در اینجا به معنای شکوه کردن است.

گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با

از درد جدایی شکایت کردم و گفتم که این دوری با ما سازگار نبود و رفتاری نیکو نداشت.

نکته ادبی: توصیف حال عاشق در زمان دوری.

گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با

از درد جدایی شکایت کردم و گفتم که این دوری با ما سازگار نبود و رفتاری نیکو نداشت.

نکته ادبی: ساختار ادبی و فاخر.

گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با

از درد جدایی شکایت کردم و گفتم که این دوری با ما سازگار نبود و رفتاری نیکو نداشت.

نکته ادبی: تاکید بر تلخی فراق.

گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با

از درد جدایی شکایت کردم و گفتم که این دوری با ما سازگار نبود و رفتاری نیکو نداشت.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید.

گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با

از درد جدایی شکایت کردم و گفتم که این دوری با ما سازگار نبود و رفتاری نیکو نداشت.

نکته ادبی: نیک رفتن استعاره از خوش گذشتن است.

گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با

از درد جدایی شکایت کردم و گفتم که این دوری با ما سازگار نبود و رفتاری نیکو نداشت.

نکته ادبی: گلایه از روزگار.

گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با

از درد جدایی شکایت کردم و گفتم که این دوری با ما سازگار نبود و رفتاری نیکو نداشت.

نکته ادبی: بیان احوالات درونی شاعر.

گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با گلهٔ فراق گفتم که نه نیک رفت با

از درد جدایی شکایت کردم و گفتم که این دوری با ما سازگار نبود و رفتاری نیکو نداشت.

نکته ادبی: پایان بند دوم و بازگشت به واقعیت تلخ دوری.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: کرشمه به معنای نگاه دزدانه و همراه با ناز است.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: مهر برنهادن کنایه از سکوت کردن است.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: مهر در اینجا معنای ایهام‌گونه به معنای محبت و همچنین نشان سکوت دارد.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: درخواست عاجزانه از معشوق.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: تصویرسازی لطیف.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: عاشق می‌خواهد با مهر معشوق، زبان گله‌مندش بسته شود.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: ساختار دستوری درخواستی.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: استفاده از واژگان ادبی.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: آرزوی آرامش.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: بیان تضاد بین زبان گله و نگاه محبت‌آمیز.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: تاکید بر قدرت نگاه معشوق.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: عاشق طالب سکوت در برابر معشوق است.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: لحن نرم و عاشقانه.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: تکرار برای القای مفهوم.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: استعاره از سکوت در برابر معشوق.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: تأثیر محبت بر رفتار.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: تغییر لحن از گلایه به تمنا.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: ادامه درخواست.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: زیبایی کلام.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: پایان بند سوم.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: تأکید بر تأثیر کرشمه.

به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را

با یک نگاه یا کرشمه‌ای از سر مهر، بر این زبان ما که تنها شکایت می‌کند، مهر خاموشی بزن و ما را ساکت کن.

نکته ادبی: پایان یک دوره تفکر.

به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو

خاقانی به سوی تو گریخت و جان خود را در راه تو نثار کرد.

نکته ادبی: درگریختن به معنای پناه بردن و گریختن به سوی کسی است.

به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو

خاقانی به سوی تو گریخت و جان خود را در راه تو نثار کرد.

نکته ادبی: جان فشاندن کنایه از فداکاری و ایثار است.

به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو

خاقانی به درگاه تو پناه آورده و جان خود را همچون پیشکشی در راه تو نثار کرده است.

نکته ادبی: درگریختن به معنای پناه آوردن و با شتاب به سوی کسی رفتن است و نشان‌دهنده پناه بردن شاعر به ممدوح است.

به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو

خاقانی به درگاه تو پناه آورده و جان خود را همچون پیشکشی در راه تو نثار کرده است.

نکته ادبی: جان فشاندن کنایه از ایثارِ تمام هستی و بذلِ وجود است.

به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو

خاقانی به درگاه تو پناه آورده و جان خود را همچون پیشکشی در راه تو نثار کرده است.

نکته ادبی: فعلِ فشاندن در اینجا با جان ترکیب شده تا مفهوم نثار کردن را ملموس‌تر کند.

به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو

خاقانی به درگاه تو پناه آورده و جان خود را همچون پیشکشی در راه تو نثار کرده است.

نکته ادبی: ساختار نحوی جمله بر محورِ پناه بردن و نثار کردن استوار است.

به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو

خاقانی به درگاه تو پناه آورده و جان خود را همچون پیشکشی در راه تو نثار کرده است.

نکته ادبی: خاقانی تخلص شاعر است که در اینجا به عنوان سوم‌شخص برای اشاره به خود به کار رفته است.

به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو

خاقانی به درگاه تو پناه آورده و جان خود را همچون پیشکشی در راه تو نثار کرده است.

نکته ادبی: این مصراع نشان‌دهنده انحصارِ پناهگاه شاعر در معشوق است.

به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو

خاقانی به درگاه تو پناه آورده و جان خود را همچون پیشکشی در راه تو نثار کرده است.

نکته ادبی: استفاده از ضمیر «تو» خطاب به محبوب، صمیمیت و نزدیکیِ عاطفی را می‌رساند.

به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو

خاقانی به درگاه تو پناه آورده و جان خود را همچون پیشکشی در راه تو نثار کرده است.

نکته ادبی: حرف اضافه «بر» در اینجا به معنای «در راه» یا «به پای» است.

به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو

خاقانی به درگاه تو پناه آورده و جان خود را همچون پیشکشی در راه تو نثار کرده است.

نکته ادبی: این بیت اوجِ تسلیمِ عاشق در برابر محبوب است.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: مزید به معنای فزونی و مقدارِ اضافه است و نشان‌دهنده اشتیاق شاعر به فداکاری بیشتر است.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: ضمیر «ش» در «اگرش» به جان یا ایثار پیشین اشاره دارد.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: بپذیر فعل امری است که دعوتِ محبوب به ستاندنِ جان را نشان می‌دهد.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: لحنِ بیت در اینجا دعوت‌گرانه و عاشقانه است.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: استفاده از «ما» نشان‌دهنده این است که شاعر نه تنها خود، بلکه تمام متعلقاتش را عرضه می‌کند.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: شرطِ مطرح شده در بیت، نشان‌دهنده تعظیم در برابر میل محبوب است.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: طلب کردن در اینجا به معنای تمنا کردن و خواستنِ محبوب است.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: این بیت تداومِ ایثارِ مطرح شده در ابیات قبل است.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: ساختار جمله ساده و در عین حال عمیق و پرشور است.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: واژگانِ کوتاه و کوبنده، بر قاطعیت شاعر در ایثار دلالت دارد.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: جان در اینجا به معنای عصاره وجود و مهم‌ترین دارایی است.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: تکرار این درخواست در ادبیات خاقانی نشان از ارادتِ شدید او دارد.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: پیوندِ منطقی میانِ «مزید» و «جان» برقرار است.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: تأکید بر پذیرشِ محبوب.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: نحو کلام به گونه‌ای است که انگار محبوب، اختیارِ جانِ شاعر را دارد.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: این بیت در ادامه منطقِ عاشقانه برای فداکاری حداکثری است.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: در اینجا «اگرش» به معنای «اگر برای آن (مورد)» است.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: تأکید بر تقدیم جان به جای مال و دارایی.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: استفاده از زبان معیار و صریح.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: تکرار هوشمندانه در جهت تأکید بر مطلب.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: ارتباط معنایی با بیتِ نخست.

اگرش مزید خواهی بپذیر جان ما را

اگر برای اثبات این دوستی و فداکاری، باز هم بیش از این از ما طلب داری، جان ما را نیز بپذیر.

نکته ادبی: پایانی قاطع برای ابیات مذکور.