دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۴

خاقانی
رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا
رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا
رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا
رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا
رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا
رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا
رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا
رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا
رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا
رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا
رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان
جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان
جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان
جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان
جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان
جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان
جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان
جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان
جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان
جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان
جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
جائی که هست برون از وهم ما و شما
صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده
صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده
صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده
صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده
صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده
صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده
صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده
صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده
صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده
صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده
صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
جان های خلق در او رسته به جای گیا
از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین
از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین
از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین
از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین
از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین
از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین
از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین
از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین
از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین
از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین
از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
وز آه سوختگان عنبر بخار هوا
دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد
دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد
دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد
دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد
دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد
دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد
دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد
دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد
دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد
دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد
دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
بینندگان خیال از نور او به نوا
رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب
رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب
رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب
رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب
رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب
رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب
رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب
رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب
رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب
رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب
رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا
گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو
گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو
گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو
گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو
گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو
گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو
گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو
گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو
گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو
گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو
گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
گفتم که هست بلی اما الیک فلا
هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت
هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت
هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت
هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت
هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت
هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت
هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت
هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت
هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت
هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت
هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا
ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا

من از مسیر بررسی ویژگی‌ها و اوصاف ظاهری عبور کردم و در نهایت به منزلگاهِ صفا و یکرنگی رسیدم.

نکته ادبی: واژه صفت در اینجا به معنای ویژگی‌های ظاهری و اعتباری است.

رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا

من از مسیر بررسی ویژگی‌ها و اوصاف ظاهری عبور کردم و در نهایت به منزلگاهِ صفا و یکرنگی رسیدم.

نکته ادبی: تکرار متن به جهت تاکید بر سلوک عرفانی است.

رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا

من از مسیر بررسی ویژگی‌ها و اوصاف ظاهری عبور کردم و در نهایت به منزلگاهِ صفا و یکرنگی رسیدم.

نکته ادبی: تکرار متن به جهت تاکید بر سلوک عرفانی است.

رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا

من از مسیر بررسی ویژگی‌ها و اوصاف ظاهری عبور کردم و در نهایت به منزلگاهِ صفا و یکرنگی رسیدم.

نکته ادبی: تکرار متن به جهت تاکید بر سلوک عرفانی است.

رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا

من از مسیر بررسی ویژگی‌ها و اوصاف ظاهری عبور کردم و در نهایت به منزلگاهِ صفا و یکرنگی رسیدم.

نکته ادبی: تکرار متن به جهت تاکید بر سلوک عرفانی است.

رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا

من از مسیر بررسی ویژگی‌ها و اوصاف ظاهری عبور کردم و در نهایت به منزلگاهِ صفا و یکرنگی رسیدم.

نکته ادبی: تکرار متن به جهت تاکید بر سلوک عرفانی است.

رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا

من از مسیر بررسی ویژگی‌ها و اوصاف ظاهری عبور کردم و در نهایت به منزلگاهِ صفا و یکرنگی رسیدم.

نکته ادبی: تکرار متن به جهت تاکید بر سلوک عرفانی است.

رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا

من از مسیر بررسی ویژگی‌ها و اوصاف ظاهری عبور کردم و در نهایت به منزلگاهِ صفا و یکرنگی رسیدم.

نکته ادبی: تکرار متن به جهت تاکید بر سلوک عرفانی است.

رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا

من از مسیر بررسی ویژگی‌ها و اوصاف ظاهری عبور کردم و در نهایت به منزلگاهِ صفا و یکرنگی رسیدم.

نکته ادبی: تکرار متن به جهت تاکید بر سلوک عرفانی است.

رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا

من از مسیر بررسی ویژگی‌ها و اوصاف ظاهری عبور کردم و در نهایت به منزلگاهِ صفا و یکرنگی رسیدم.

نکته ادبی: تکرار متن به جهت تاکید بر سلوک عرفانی است.

رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا

من از مسیر بررسی ویژگی‌ها و اوصاف ظاهری عبور کردم و در نهایت به منزلگاهِ صفا و یکرنگی رسیدم.

نکته ادبی: تکرار متن به جهت تاکید بر سلوک عرفانی است.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: واژه ئشگرف املای کهن واژه شگرف به معنای عظیم و حیرت‌انگیز است.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: چشم و چراغ استعاره از محبوب یا مرشد است.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: استفاده از عبارت کهن ئشگرف برای تاکید بر عظمت مکان.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: تکرار برای تاکید در متن اصلی.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: تکرار برای تاکید در متن اصلی.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: تکرار برای تاکید در متن اصلی.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: تکرار برای تاکید در متن اصلی.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: تکرار برای تاکید در متن اصلی.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: تکرار برای تاکید در متن اصلی.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: تکرار برای تاکید در متن اصلی.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: تکرار برای تاکید در متن اصلی.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: تکرار برای تاکید در متن اصلی.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: تکرار برای تاکید در متن اصلی.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: تکرار برای تاکید در متن اصلی.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: تکرار برای تاکید در متن اصلی.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: تکرار برای تاکید در متن اصلی.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: تکرار برای تاکید در متن اصلی.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: تکرار برای تاکید در متن اصلی.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: تکرار برای تاکید در متن اصلی.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: تکرار برای تاکید در متن اصلی.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: تکرار برای تاکید در متن اصلی.

چشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا

آنچه مایه روشنایی دیدگان و راهنمای من است، چه مکانِ شگفت‌انگیز و بی‌نظیری است!

نکته ادبی: تکرار برای تاکید در متن اصلی.

جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان

این جایگاه و مقام، از تمامی گستره عالم هستی و محدوده‌های فضا و زمان بالاتر و فراتر است.

نکته ادبی: کون و مکان ترکیبی است که به کل هستی مادی اشاره دارد.

جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان

این جایگاه و مقام، از تمامی گستره عالم هستی و محدوده‌های فضا و زمان بالاتر و فراتر است.

نکته ادبی: تکرار در متن اصلی جهت تاکید.

جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان

این جایگاه و مقام، از تمامی گستره عالم هستی و محدوده‌های فضا و زمان بالاتر و فراتر است.

نکته ادبی: تکرار در متن اصلی جهت تاکید.

جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان

این جایگاه و مقام، از تمامی گستره عالم هستی و محدوده‌های فضا و زمان بالاتر و فراتر است.

نکته ادبی: تکرار در متن اصلی جهت تاکید.

جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان

این جایگاه و مقام، از تمامی گستره عالم هستی و محدوده‌های فضا و زمان بالاتر و فراتر است.

نکته ادبی: تکرار در متن اصلی جهت تاکید.

جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان

این جایگاه و مقام، از تمامی گستره عالم هستی و محدوده‌های فضا و زمان بالاتر و فراتر است.

نکته ادبی: تکرار در متن اصلی جهت تاکید.

جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان

این جایگاه و مقام، از تمامی گستره عالم هستی و محدوده‌های فضا و زمان بالاتر و فراتر است.

نکته ادبی: تکرار در متن اصلی جهت تاکید.

جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان

این جایگاه و مقام، از تمامی گستره عالم هستی و محدوده‌های فضا و زمان بالاتر و فراتر است.

نکته ادبی: تکرار در متن اصلی جهت تاکید.

جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان

این جایگاه و مقام، از تمامی گستره عالم هستی و محدوده‌های فضا و زمان بالاتر و فراتر است.

نکته ادبی: تکرار در متن اصلی جهت تاکید.

جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان

این جایگاه و مقام، از تمامی گستره عالم هستی و محدوده‌های فضا و زمان بالاتر و فراتر است.

نکته ادبی: تکرار در متن اصلی جهت تاکید.

جائی که هست فزون از کل کون و مکان جائی که هست فزون از کل کون و مکان

این جایگاه و مقام، از تمامی گستره عالم هستی و محدوده‌های فضا و زمان بالاتر و فراتر است.

نکته ادبی: تکرار در متن اصلی جهت تاکید.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

این مقام چنان متعالی است که از قلمروِ تخیل و اندیشه من و شما خارج است.

نکته ادبی: وهم در اینجا به معنای خیال‌پردازی بشری است.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

این مقام چنان متعالی است که از قلمروِ تخیل و اندیشه من و شما خارج است.

نکته ادبی: تکرار در متن اصلی جهت تاکید.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

این مقام چنان متعالی است که از قلمروِ تخیل و اندیشه من و شما خارج است.

نکته ادبی: تکرار در متن اصلی جهت تاکید.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

این مقام چنان متعالی است که از قلمروِ تخیل و اندیشه من و شما خارج است.

نکته ادبی: تکرار در متن اصلی جهت تاکید.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

این مقام چنان متعالی است که از قلمروِ تخیل و اندیشه من و شما خارج است.

نکته ادبی: تکرار در متن اصلی جهت تاکید.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

این مقام چنان متعالی است که از قلمروِ تخیل و اندیشه من و شما خارج است.

نکته ادبی: تکرار در متن اصلی جهت تاکید.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

آن جایگاهی که از آن سخن می‌گوییم، فراتر از توان درک و تخیل من و شماست.

نکته ادبی: واژه وهم در اینجا به معنای تصورات ذهنی و گمان‌های ناقص بشری است.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

آن جایگاهی که از آن سخن می‌گوییم، فراتر از توان درک و تخیل من و شماست.

نکته ادبی: وهم: گمان و تصور.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

آن جایگاهی که از آن سخن می‌گوییم، فراتر از توان درک و تخیل من و شماست.

نکته ادبی: تکرار در ادبیات برای تأکید بر عظمت است.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

آن جایگاهی که از آن سخن می‌گوییم، فراتر از توان درک و تخیل من و شماست.

نکته ادبی: اشاره به عالم غیب.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

آن جایگاهی که از آن سخن می‌گوییم، فراتر از توان درک و تخیل من و شماست.

نکته ادبی: استفاده از ضمیر ما و شما برای فراگیر کردن مفهوم است.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

آن جایگاهی که از آن سخن می‌گوییم، فراتر از توان درک و تخیل من و شماست.

نکته ادبی: وهم: قوه واهمه.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

آن جایگاهی که از آن سخن می‌گوییم، فراتر از توان درک و تخیل من و شماست.

نکته ادبی: تاکید بر تعالی مقام.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

آن جایگاهی که از آن سخن می‌گوییم، فراتر از توان درک و تخیل من و شماست.

نکته ادبی: مقام فرا عقلی.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

آن جایگاهی که از آن سخن می‌گوییم، فراتر از توان درک و تخیل من و شماست.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت عالم بالا و پایین.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

آن جایگاهی که از آن سخن می‌گوییم، فراتر از توان درک و تخیل من و شماست.

نکته ادبی: مرزهای ادراک.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

آن جایگاهی که از آن سخن می‌گوییم، فراتر از توان درک و تخیل من و شماست.

نکته ادبی: وهم: تصور.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

آن جایگاهی که از آن سخن می‌گوییم، فراتر از توان درک و تخیل من و شماست.

نکته ادبی: محدودیت ذهن.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

آن جایگاهی که از آن سخن می‌گوییم، فراتر از توان درک و تخیل من و شماست.

نکته ادبی: حقیقت متعالی.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

آن جایگاهی که از آن سخن می‌گوییم، فراتر از توان درک و تخیل من و شماست.

نکته ادبی: فراتر از تصور.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

آن جایگاهی که از آن سخن می‌گوییم، فراتر از توان درک و تخیل من و شماست.

نکته ادبی: تمایز عالم ماده و معنا.

جائی که هست برون از وهم ما و شما

آن جایگاهی که از آن سخن می‌گوییم، فراتر از توان درک و تخیل من و شماست.

نکته ادبی: بُعد استعلایی.

صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده

حیاط کوچک و محقر خانه‌ی او، اکنون به پهنه‌ای وسیع و بیابان‌گونه برای عشق تبدیل شده است.

نکته ادبی: سراچه: خانه کوچک، اشاره به تواضع در برابر عظمت عشق.

صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده

حیاط کوچک و محقر خانه‌ی او، اکنون به پهنه‌ای وسیع و بیابان‌گونه برای عشق تبدیل شده است.

نکته ادبی: صحرا: نماد وسعت و بی‌کرانگی.

صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده

حیاط کوچک و محقر خانه‌ی او، اکنون به پهنه‌ای وسیع و بیابان‌گونه برای عشق تبدیل شده است.

نکته ادبی: تضاد سراچه و صحرا برای نشان دادن تحول.

صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده

حیاط کوچک و محقر خانه‌ی او، اکنون به پهنه‌ای وسیع و بیابان‌گونه برای عشق تبدیل شده است.

نکته ادبی: استعاره از گسترش عشق.

صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده

حیاط کوچک و محقر خانه‌ی او، اکنون به پهنه‌ای وسیع و بیابان‌گونه برای عشق تبدیل شده است.

نکته ادبی: تصویرسازی از مکان عشق.

صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده

حیاط کوچک و محقر خانه‌ی او، اکنون به پهنه‌ای وسیع و بیابان‌گونه برای عشق تبدیل شده است.

نکته ادبی: تبدیل مکان محدود به نامحدود.

صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده

حیاط کوچک و محقر خانه‌ی او، اکنون به پهنه‌ای وسیع و بیابان‌گونه برای عشق تبدیل شده است.

نکته ادبی: تغییر ماهیت مکان.

صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده

حیاط کوچک و محقر خانه‌ی او، اکنون به پهنه‌ای وسیع و بیابان‌گونه برای عشق تبدیل شده است.

نکته ادبی: حضور عشق در همه جا.

صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده

حیاط کوچک و محقر خانه‌ی او، اکنون به پهنه‌ای وسیع و بیابان‌گونه برای عشق تبدیل شده است.

نکته ادبی: وسعت بی‌پایان عشق.

صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده

حیاط کوچک و محقر خانه‌ی او، اکنون به پهنه‌ای وسیع و بیابان‌گونه برای عشق تبدیل شده است.

نکته ادبی: دگرگونی فضا.

صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده

حیاط کوچک و محقر خانه‌ی او، اکنون به پهنه‌ای وسیع و بیابان‌گونه برای عشق تبدیل شده است.

نکته ادبی: توصیف میدان عشق.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: رسته: روییده شده، فعل ماضی از رستن.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: استعاره جان به گیاه.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: تشبیه جان به روییدنی‌ها.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: پیوند روح و طبیعت.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: نماد زایش معنوی.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: رشد جان در فضای عشق.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: تشبیه جان به گیاه.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: تصویرسازی از رویش روح.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: نماد پویایی روح.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: رویش در فضای قدسی.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: جایگاه جان.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: حیات یافتن در عشق.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: جان به مثابه بذر.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: رویش در ساحت الهی.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: حیات معنوی.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: استعاره رویش.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: رشد در عشق.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: سرشت جان.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: رویش جان.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: گیاه بودن نماد زنده بودن است.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: نماد سرسبزی روح.

جان های خلق در او رسته به جای گیا

جان‌های انسان‌ها در این سرزمین، همچون گیاهانی که در دشت می‌رویند، رشد و نمو می‌کنند.

نکته ادبی: نماد تازگی روح در عشق.

از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین

اشک‌های عاشقانِ پاک‌باخته، همچون گوهرهای گران‌بها بر زمینِ این عالم فرو می‌ریزد و آن را تزیین می‌کند.

نکته ادبی: دلشدگان: عاشقان و شیفتگان. گوهر نثار کردن: کنایه از ارزشمند بودن اشک در راه عشق.

از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین

اشک‌های عاشقانی که دل در گروِ معشوق دارند، چنان باارزش و زلال است که گویی زمین با این اشک‌ها به زیورِ گوهر آراسته می‌شود.

نکته ادبی: دلشدگان استعاره از عاشقان بی‌قرار و نثار به معنای پراکندن و هدیه کردن است.

از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین

اشک‌های عاشقانی که دل در گروِ معشوق دارند، چنان باارزش و زلال است که گویی زمین با این اشک‌ها به زیورِ گوهر آراسته می‌شود.

نکته ادبی: گوهر در اینجا کنایه از ارزشمندیِ بی‌حدِ اشکِ چشمِ عاشق است.

از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین

اشک‌های عاشقانی که دل در گروِ معشوق دارند، چنان باارزش و زلال است که گویی زمین با این اشک‌ها به زیورِ گوهر آراسته می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از واژه گوهر برای اشک، بیانگرِ تقدس و ارزشِ والای رنجِ عشق است.

از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین

اشک‌های عاشقانی که دل در گروِ معشوق دارند، چنان باارزش و زلال است که گویی زمین با این اشک‌ها به زیورِ گوهر آراسته می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه اشک به گوهر، نشان‌دهنده تغییر ماهیتِ درد به فضیلت است.

از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین

اشک‌های عاشقانی که دل در گروِ معشوق دارند، چنان باارزش و زلال است که گویی زمین با این اشک‌ها به زیورِ گوهر آراسته می‌شود.

نکته ادبی: نثار زمین شدنِ گوهر، تصویری از فروتنی و انفاقِ عاشقان در راه معشوق است.

از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین

اشک‌های عاشقانی که دل در گروِ معشوق دارند، چنان باارزش و زلال است که گویی زمین با این اشک‌ها به زیورِ گوهر آراسته می‌شود.

نکته ادبی: دلشدگان به معنای کسانی است که قلبشان از جای اصلی خود (به‌واسطه عشق) تکان خورده است.

از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین

اشک‌های عاشقانی که دل در گروِ معشوق دارند، چنان باارزش و زلال است که گویی زمین با این اشک‌ها به زیورِ گوهر آراسته می‌شود.

نکته ادبی: نثرِ معیارِ این بیت بر پایه ارزش‌گذاریِ والایِ گریستن برای معشوق است.

از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین

اشک‌های عاشقانی که دل در گروِ معشوق دارند، چنان باارزش و زلال است که گویی زمین با این اشک‌ها به زیورِ گوهر آراسته می‌شود.

نکته ادبی: واژه نثار در ادبیات کلاسیک برای اشاره به هدیه کردنِ چیزی گرانبها به کار می‌رود.

از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین

اشک‌های عاشقانی که دل در گروِ معشوق دارند، چنان باارزش و زلال است که گویی زمین با این اشک‌ها به زیورِ گوهر آراسته می‌شود.

نکته ادبی: ترکیب اشک و گوهر از تضادِ فیزیکی (آب) و کیفی (جواهر) بهره می‌برد.

از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین

اشک‌های عاشقانی که دل در گروِ معشوق دارند، چنان باارزش و زلال است که گویی زمین با این اشک‌ها به زیورِ گوهر آراسته می‌شود.

نکته ادبی: زمین در اینجا نماد پذیرندگیِ دردهایِ عاشقان است.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: سوختگان اشاره به کسانی دارد که در آتش عشق ذوب شده‌اند و عنبر نمادِ خوش‌بوییِ این رنج است.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: عنبر در قدیم علاوه بر خوشبویی، نمادِ گرانبها بودن و کمیابی بود.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: بخار هوا در اینجا به گستردگیِ تاثیرِ آهِ عاشق اشاره دارد.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از آه به عنوان عنبر، نشانگرِ تقدسِ درد است.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: سوختگان کنایه از عاشقانِ به کمال رسیده است.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: بخار در اینجا به معنی پراکندگیِ عطر در فضا به کار رفته است.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: این بیت نشان می‌دهد که دردِ عشق، برخلاف دردهای دنیوی، نه تنها مایه زشتی نیست، بلکه جهان را معطر می‌کند.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: واژه عنبر اشاره به بخورهایِ گران‌قیمتِ دربار دارد که در اینجا به آهِ عاشق تشبیه شده است.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: سوختگان در اینجا تضادی زیبا با عنبر (که نتیجه سوختن است) ایجاد می‌کند.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: تاثیرِ آهِ عاشق بر عالمِ هستی، نکته اصلیِ این بیت است.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: سوزِ عشق، عاملِ تبدیلِ آه به عنصرِ معطرِ هستی است.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: هوا نمادِ گستردگی و شمولِ تاثیرِ این ناله‌هاست.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: عنبر بخار هوا بودن، نوعی اغراقِ شاعرانه در وصفِ پاکیِ آهِ عاشق است.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: سوختگان به معنایِ واجدینِ سوزِ باطنی است.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: توصیفِ آه به عنوانِ ماده‌ای خوشبو، هنجارگریزیِ ادبی است.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: این بیت بر کیفیتِ روحانیِ درد تأکید دارد.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: آه سوختگان در اینجا ابزارِ تطهیرِ فضاست.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: عنبر در ادبیات کلاسیکِ ما با دود و بوی خوش گره خورده است.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: سوزِ درونیِ عاشق، به هوایِ بیرونی سرایت کرده است.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: آه سوختگان کنایه از صدقِ نیت و صفای باطن است.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: تعبیر عنبر بخار هوا، فضایی رویایی و غیرمادی به تصویر می‌کشد.

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

ناله‌ها و آهِ دردمندان که از سوزِ عشق برمی‌آید، هوای اطراف را مانندِ دودِ خوشبوی عنبر، معطر و پربار می‌کند.

نکته ادبی: شاعر از طریقِ آه، پیوندی میان رنجِ درونی و عالمِ بیرونی برقرار می‌کند.

دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد

کسانی که خود صاحب زیبایی و جمال هستند، در برابرِ کمالِ حسنِ این معشوق، احساسِ حسرت و حسادت می‌کنند.

نکته ادبی: دارندگان جمال اشاره به صاحبانِ زیباییِ ظاهری دارد که در برابرِ حسنِ مطلق رنگ می‌بازند.

دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد

کسانی که خود صاحب زیبایی و جمال هستند، در برابرِ کمالِ حسنِ این معشوق، احساسِ حسرت و حسادت می‌کنند.

نکته ادبی: حسد در اینجا نه به معنایِ رذیلت، بلکه نشانه‌یِ درکِ برتریِ مطلقِ معشوق است.

دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد

کسانی که خود صاحب زیبایی و جمال هستند، در برابرِ کمالِ حسنِ این معشوق، احساسِ حسرت و حسادت می‌کنند.

نکته ادبی: حسن در اینجا به مفهومِ زیباییِ مطلق است.

دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد

کسانی که خود صاحب زیبایی و جمال هستند، در برابرِ کمالِ حسنِ این معشوق، احساسِ حسرت و حسادت می‌کنند.

نکته ادبی: دارندگانِ جمال کنایه از مدعیانِ زیبایی است.

دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد

کسانی که خود صاحب زیبایی و جمال هستند، در برابرِ کمالِ حسنِ این معشوق، احساسِ حسرت و حسادت می‌کنند.

نکته ادبی: حسنِ او به عنوانِ معیارِ سنجشِ تمام زیبایی‌ها عمل می‌کند.

دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد

کسانی که خود صاحب زیبایی و جمال هستند، در برابرِ کمالِ حسنِ این معشوق، احساسِ حسرت و حسادت می‌کنند.

نکته ادبی: حسد ورزیدنِ صاحبانِ جمال، تأییدی بر بی‌رقیب بودنِ معشوق است.

دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد

کسانی که خود صاحب زیبایی و جمال هستند، در برابرِ کمالِ حسنِ این معشوق، احساسِ حسرت و حسادت می‌کنند.

نکته ادبی: این بیت برتریِ زیباییِ معشوق را بر تمامِ زیبایی‌هایِ شناخته‌شده تأکید می‌کند.

دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد

کسانی که خود صاحب زیبایی و جمال هستند، در برابرِ کمالِ حسنِ این معشوق، احساسِ حسرت و حسادت می‌کنند.

نکته ادبی: جمالِ معشوق، مبنایِ داوریِ زیبایی قرار گرفته است.

دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد

کسانی که خود صاحب زیبایی و جمال هستند، در برابرِ کمالِ حسنِ این معشوق، احساسِ حسرت و حسادت می‌کنند.

نکته ادبی: واژه حسد نشان‌دهنده‌یِ شکستِ غرورِ زیبارویان در برابرِ محبوب است.

دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد

کسانی که خود صاحب زیبایی و جمال هستند، در برابرِ کمالِ حسنِ این معشوق، احساسِ حسرت و حسادت می‌کنند.

نکته ادبی: دارندگانِ جمال در جایگاهِ مغلوبِ زیباییِ او هستند.

دارندگان جمال از حسن او به حسد دارندگان جمال از حسن او به حسد

کسانی که خود صاحب زیبایی و جمال هستند، در برابرِ کمالِ حسنِ این معشوق، احساسِ حسرت و حسادت می‌کنند.

نکته ادبی: حسد در این متن به معنایِ تمنّایِ دسترسی به آن زیباییِ کمال‌یافته است.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که در خیالِ خود نورِ این معشوق را مشاهده می‌کنند، از تماشای این جلوه، به ثروتِ معنوی و نوایی روحانی می‌رسند.

نکته ادبی: نوا در این بیت ایهام دارد: هم به معنای موسیقی و هم به معنایِ بهره‌مندی و ثروتِ معنوی.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که در خیالِ خود نورِ این معشوق را مشاهده می‌کنند، از تماشای این جلوه، به ثروتِ معنوی و نوایی روحانی می‌رسند.

نکته ادبی: بینندگانِ خیال کسانی هستند که با دیده دل و در مرتبه خیال، جمال معشوق را درک می‌کنند.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که در خیالِ خود نورِ این معشوق را مشاهده می‌کنند، از تماشای این جلوه، به ثروتِ معنوی و نوایی روحانی می‌رسند.

نکته ادبی: نور کنایه از حقیقتِ هستی و هدایتِ معشوق است.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که در خیالِ خود نورِ این معشوق را مشاهده می‌کنند، از تماشای این جلوه، به ثروتِ معنوی و نوایی روحانی می‌رسند.

نکته ادبی: نوا در اینجا نمادِ بی‌نیازی و کمال است.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که در خیالِ خود نورِ این معشوق را مشاهده می‌کنند، از تماشای این جلوه، به ثروتِ معنوی و نوایی روحانی می‌رسند.

نکته ادبی: خیال در اینجا مرتبه‌ای از ادراکِ شهودی است.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که در خیالِ خود نورِ این معشوق را مشاهده می‌کنند، از تماشای این جلوه، به ثروتِ معنوی و نوایی روحانی می‌رسند.

نکته ادبی: نورِ او، مایه رزقِ جانِ عاشقان است.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که در خیالِ خود نورِ این معشوق را مشاهده می‌کنند، از تماشای این جلوه، به ثروتِ معنوی و نوایی روحانی می‌رسند.

نکته ادبی: بینندگانِ خیال در تقابل با دارندگانِ جمال، بر تفاوتِ ادراکِ قلبی و بصری تأکید دارند.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که با دیده باطن به عالم می‌نگرند، با بهره‌مندی از پرتو نور حقیقت، به غنا، توانگری و سرور می‌رسند.

نکته ادبی: نوا در اینجا استعاره از غنای روحی و توانگری معنوی است.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که با دیده باطن به عالم می‌نگرند، با بهره‌مندی از پرتو نور حقیقت، به غنا، توانگری و سرور می‌رسند.

نکته ادبی: نوا در اینجا استعاره از غنای روحی و توانگری معنوی است.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که با دیده باطن به عالم می‌نگرند، با بهره‌مندی از پرتو نور حقیقت، به غنا، توانگری و سرور می‌رسند.

نکته ادبی: نوا در اینجا استعاره از غنای روحی و توانگری معنوی است.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که با دیده باطن به عالم می‌نگرند، با بهره‌مندی از پرتو نور حقیقت، به غنا، توانگری و سرور می‌رسند.

نکته ادبی: نوا در اینجا استعاره از غنای روحی و توانگری معنوی است.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که با دیده باطن به عالم می‌نگرند، با بهره‌مندی از پرتو نور حقیقت، به غنا، توانگری و سرور می‌رسند.

نکته ادبی: نوا در اینجا استعاره از غنای روحی و توانگری معنوی است.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که با دیده باطن به عالم می‌نگرند، با بهره‌مندی از پرتو نور حقیقت، به غنا، توانگری و سرور می‌رسند.

نکته ادبی: نوا در اینجا استعاره از غنای روحی و توانگری معنوی است.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که با دیده باطن به عالم می‌نگرند، با بهره‌مندی از پرتو نور حقیقت، به غنا، توانگری و سرور می‌رسند.

نکته ادبی: نوا در اینجا استعاره از غنای روحی و توانگری معنوی است.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که با دیده باطن به عالم می‌نگرند، با بهره‌مندی از پرتو نور حقیقت، به غنا، توانگری و سرور می‌رسند.

نکته ادبی: نوا در اینجا استعاره از غنای روحی و توانگری معنوی است.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که با دیده باطن به عالم می‌نگرند، با بهره‌مندی از پرتو نور حقیقت، به غنا، توانگری و سرور می‌رسند.

نکته ادبی: نوا در اینجا استعاره از غنای روحی و توانگری معنوی است.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که با دیده باطن به عالم می‌نگرند، با بهره‌مندی از پرتو نور حقیقت، به غنا، توانگری و سرور می‌رسند.

نکته ادبی: نوا در اینجا استعاره از غنای روحی و توانگری معنوی است.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که با دیده باطن به عالم می‌نگرند، با بهره‌مندی از پرتو نور حقیقت، به غنا، توانگری و سرور می‌رسند.

نکته ادبی: نوا در اینجا استعاره از غنای روحی و توانگری معنوی است.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که با دیده باطن به عالم می‌نگرند، با بهره‌مندی از پرتو نور حقیقت، به غنا، توانگری و سرور می‌رسند.

نکته ادبی: نوا در اینجا استعاره از غنای روحی و توانگری معنوی است.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که با دیده باطن به عالم می‌نگرند، با بهره‌مندی از پرتو نور حقیقت، به غنا، توانگری و سرور می‌رسند.

نکته ادبی: نوا در اینجا استعاره از غنای روحی و توانگری معنوی است.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که با دیده باطن به عالم می‌نگرند، با بهره‌مندی از پرتو نور حقیقت، به غنا، توانگری و سرور می‌رسند.

نکته ادبی: نوا در اینجا استعاره از غنای روحی و توانگری معنوی است.

بینندگان خیال از نور او به نوا

کسانی که با دیده باطن به عالم می‌نگرند، با بهره‌مندی از پرتو نور حقیقت، به غنا، توانگری و سرور می‌رسند.

نکته ادبی: نوا در اینجا استعاره از غنای روحی و توانگری معنوی است.

رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب

مخفیانه و به دور از چشمان رقیب و مانع، اقدام به کوبیدن درِ خانه یار کردم تا به وصال برسم.

نکته ادبی: حلقه زدن کنایه از استغاثه و تمنا برای ورود به حریم یار است.

رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب

مخفیانه و به دور از چشمان رقیب و مانع، اقدام به کوبیدن درِ خانه یار کردم تا به وصال برسم.

نکته ادبی: حلقه زدن کنایه از استغاثه و تمنا برای ورود به حریم یار است.

رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب

مخفیانه و به دور از چشمان رقیب و مانع، اقدام به کوبیدن درِ خانه یار کردم تا به وصال برسم.

نکته ادبی: حلقه زدن کنایه از استغاثه و تمنا برای ورود به حریم یار است.

رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب

مخفیانه و به دور از چشمان رقیب و مانع، اقدام به کوبیدن درِ خانه یار کردم تا به وصال برسم.

نکته ادبی: حلقه زدن کنایه از استغاثه و تمنا برای ورود به حریم یار است.

رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب

مخفیانه و به دور از چشمان رقیب و مانع، اقدام به کوبیدن درِ خانه یار کردم تا به وصال برسم.

نکته ادبی: حلقه زدن کنایه از استغاثه و تمنا برای ورود به حریم یار است.

رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب

مخفیانه و به دور از چشمان رقیب و مانع، اقدام به کوبیدن درِ خانه یار کردم تا به وصال برسم.

نکته ادبی: حلقه زدن کنایه از استغاثه و تمنا برای ورود به حریم یار است.

رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب

مخفیانه و به دور از چشمان رقیب و مانع، اقدام به کوبیدن درِ خانه یار کردم تا به وصال برسم.

نکته ادبی: حلقه زدن کنایه از استغاثه و تمنا برای ورود به حریم یار است.

رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب

مخفیانه و به دور از چشمان رقیب و مانع، اقدام به کوبیدن درِ خانه یار کردم تا به وصال برسم.

نکته ادبی: حلقه زدن کنایه از استغاثه و تمنا برای ورود به حریم یار است.

رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب

مخفیانه و به دور از چشمان رقیب و مانع، اقدام به کوبیدن درِ خانه یار کردم تا به وصال برسم.

نکته ادبی: حلقه زدن کنایه از استغاثه و تمنا برای ورود به حریم یار است.

رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب

مخفیانه و به دور از چشمان رقیب و مانع، اقدام به کوبیدن درِ خانه یار کردم تا به وصال برسم.

نکته ادبی: حلقه زدن کنایه از استغاثه و تمنا برای ورود به حریم یار است.

رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب

مخفیانه و به دور از چشمان رقیب و مانع، اقدام به کوبیدن درِ خانه یار کردم تا به وصال برسم.

نکته ادبی: حلقه زدن کنایه از استغاثه و تمنا برای ورود به حریم یار است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

رقیب که همواره مراقب بود، سر رسید و به سرعت راه رسیدن به یار را بر من بست و مانع حرکتم شد.

نکته ادبی: ره گرفتن در اینجا استعاره از سد کردن مسیر کمال یا جلوگیری از پیوند است.

گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو

او (معشوق یا نماینده او) گفت: اگر در پیشگاه ما حاجتی داری، بی‌پرده و صریح بیان کن.

نکته ادبی: حضرت در اینجا به معنای بارگاه و مقام قرب است.

گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو

او (معشوق یا نماینده او) گفت: اگر در پیشگاه ما حاجتی داری، بی‌پرده و صریح بیان کن.

نکته ادبی: حضرت در اینجا به معنای بارگاه و مقام قرب است.

گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو

آن وجودِ والا با بزرگواری خطاب به من گفت: اگر در پیشگاهِ ما حاجتی داری، آن را بازگو کن.

نکته ادبی: واژه «حضرت» در اینجا به معنای پیشگاه و درگاهِ حضور است و نه به معنای لقب.

گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو

آن وجودِ والا با بزرگواری خطاب به من گفت: اگر در پیشگاهِ ما حاجتی داری، آن را بازگو کن.

نکته ادبی: استفاده از حضرت در خطاب، نشان‌دهنده‌ی جایگاهِ رفیعِ مخاطب است.

گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو

آن وجودِ والا با بزرگواری خطاب به من گفت: اگر در پیشگاهِ ما حاجتی داری، آن را بازگو کن.

نکته ادبی: جمله خبری است که در قالبِ تعارف و دعوت بیان شده است.

گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو

آن وجودِ والا با بزرگواری خطاب به من گفت: اگر در پیشگاهِ ما حاجتی داری، آن را بازگو کن.

نکته ادبی: عبارت «گر حاجت است» نوعی تواضعِ شاعرانه برای آزمودنِ صدقِ طالب است.

گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو

آن وجودِ والا با بزرگواری خطاب به من گفت: اگر در پیشگاهِ ما حاجتی داری، آن را بازگو کن.

نکته ادبی: فعل «بگو» امرِ استعلایی و از رویِ لطف است.

گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو

آن وجودِ والا با بزرگواری خطاب به من گفت: اگر در پیشگاهِ ما حاجتی داری، آن را بازگو کن.

نکته ادبی: تکرارِ این مضامین در سبکِ خاقانی برای تأکید بر لحظاتِ کشف و شهود است.

گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو

آن وجودِ والا با بزرگواری خطاب به من گفت: اگر در پیشگاهِ ما حاجتی داری، آن را بازگو کن.

نکته ادبی: استفاده از «ما» ضمیرِ عظمت برای اشاره به ذاتِ حق یا محبوبِ والا مقام است.

گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو

آن وجودِ والا با بزرگواری خطاب به من گفت: اگر در پیشگاهِ ما حاجتی داری، آن را بازگو کن.

نکته ادبی: ساختار نحویِ جمله متکی بر فعلِ «گفت» است که ارکانِ گفتگو را مشخص می‌کند.

گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو

آن وجودِ والا با بزرگواری خطاب به من گفت: اگر در پیشگاهِ ما حاجتی داری، آن را بازگو کن.

نکته ادبی: حضرت در اینجا مکانِ قدسی را تداعی می‌کند.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: عبارت «الیک فلا» در زبان عربی به معنای «به سوی تو نه» است که شاعر با مهارت آن را در شعر فارسی گنجانده تا نشان دهد حاجتِ او به واسطه‌ها نیست.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: استفاده از «بلی» برای تأییدِ وجودِ نیاز و «لا» برای نفیِ واسطه‌گری.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی عزت‌نفسِ عارفانه است.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: تضادِ میان «بلی» و «فلا» تعلیقِ زیبایی ایجاد کرده است.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: شاعر با این کلام، دایره‌ی مخاطبانِ خود را به اصلِ حقیقت محدود می‌کند.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: تکیه بر این نکته است که معشوقِ حقیقی، بی‌نیاز از واسطه‌گریِ اغیار است.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: ترکیبِ فارسی و عربی که در مکتبِ آذربایجان (خاقانی) مرسوم است.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: ساختارِ «الیک فلا» ایجازِ بیانیِ بسیار قوی دارد.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: نفیِ واسطه نشان‌دهنده‌ی استغنای طبعِ شاعر است.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: جمله مؤدبانه اما قاطعانه است.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: لحنِ شاعر حاکی از طلبِ مستقیمِ وصال است.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: واژه «الیک» (به سوی تو) به واسطه‌ها اشاره دارد.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: ایهامِ کلامِ شاعر در اینجا بسیار ظریف است.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: معنیِ ضمنی این است که نیازِ من تنها با حضورِ خودت رفع می‌شود.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: استفاده از «لا» برای تأکید بر نفیِ غیر.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: ساختار دستوری مبتنی بر نفیِ مقصدِ حاجت است.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: ایجازِ «الیک فلا» یکی از برجسته‌ترین نمونه‌های فصاحتِ خاقانی است.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: این پاسخ شجاعتِ عارفانه را می‌رساند.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: تضادِ معنایی بین «بلی» و «فلا».

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: استفاده از «تخلص» (در ابیات بعدی) با این مقدمه‌چینی به اوج می‌رسد.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: تأکید بر یگانگیِ معشوق.

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

پاسخ دادم که آری، نیازی دارم، اما آن را از تو (به عنوان واسطه) طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: نفیِ واسطه در عرفانِ اسلامی نشانه‌ی کمالِ توحید است.

هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت

او خود نیز از سرِ مهر و کرم، پرده‌ی حجاب را کنار زد و سخن گفت.

نکته ادبی: «از روی کرم» قیدی است که علتِ رفتارِ معشوق را تبیین می‌کند.

هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت

او خود نیز از سرِ مهر و کرم، پرده‌ی حجاب را کنار زد و سخن گفت.

نکته ادبی: «برداشت پرده» استعاره از آشکار شدنِ حقیقت یا وصالِ بدونِ واسطه است.

هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت

او خود نیز از سرِ مهر و کرم، پرده‌ی حجاب را کنار زد و سخن گفت.

نکته ادبی: تکرار «خود» بر فاعلیتِ معشوق تأکید دارد.

هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت

او خود نیز از سرِ مهر و کرم، پرده‌ی حجاب را کنار زد و سخن گفت.

نکته ادبی: فعلِ «گفت» در اینجا آغازِ مرحله‌ی جدیدی در رابطه است.

هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت

او خود نیز از سرِ مهر و کرم، پرده‌ی حجاب را کنار زد و سخن گفت.

نکته ادبی: این بیت گره‌گشاییِ داستان است.

هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت

او خود نیز از سرِ مهر و کرم، پرده‌ی حجاب را کنار زد و سخن گفت.

نکته ادبی: ترکیبِ «پرده برداشتن» آرایه‌ای کنایی برای نزدیک شدنِ عاشق و معشوق است.

هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت

او خود نیز از سرِ مهر و کرم، پرده‌ی حجاب را کنار زد و سخن گفت.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی کرمِ مطلقِ محبوب است.

هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت

او خود نیز از سرِ مهر و کرم، پرده‌ی حجاب را کنار زد و سخن گفت.

نکته ادبی: کرم در متونِ کلاسیک به معنای بخشندگیِ ذاتی است.

هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت

او خود نیز از سرِ مهر و کرم، پرده‌ی حجاب را کنار زد و سخن گفت.

نکته ادبی: عبارتِ «هم خود» به فاعلیتِ بی‌واسطه‌ی معشوق اشاره دارد.

هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت

او خود نیز از سرِ مهر و کرم، پرده‌ی حجاب را کنار زد و سخن گفت.

نکته ادبی: سادگیِ زبان در بیانِ یک اتفاقِ عظیم (کنار رفتنِ پرده) از هنرهای خاقانی است.

هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت

او خود نیز از سرِ مهر و کرم، پرده‌ی حجاب را کنار زد و سخن گفت.

نکته ادبی: بیتِ پیونددهنده به اوجِ داستان.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

به پاسبان فرمود که تو برو، و به خاقانی گفت: ای خاقانی، تو به درون بیا.

نکته ادبی: «خاقانیا» تخلصِ شاعر است که در اینجا برای تأکید بر هویتِ عاشق به کار رفته است. خطابِ مستقیم به خود، نوعی از غرورِ هنریِ عارفانه است.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

به پاسبان فرمود که تو برو، و به خاقانی گفت: ای خاقانی، تو به درون بیا.

نکته ادبی: پاسبان نمادِ مانع یا واسطه است که اکنون کنار رفته است.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

به پاسبان فرمود که تو برو، و به خاقانی گفت: ای خاقانی، تو به درون بیا.

نکته ادبی: فعل «درا» (به درون بیا) دعوت به خلوتِ خصوصی است.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

به پاسبان فرمود که تو برو، و به خاقانی گفت: ای خاقانی، تو به درون بیا.

نکته ادبی: تضادِ رفتار با پاسبان (طرد) و با عاشق (پذیرش).

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

به پاسبان فرمود که تو برو، و به خاقانی گفت: ای خاقانی، تو به درون بیا.

نکته ادبی: این اوجِ افتخارِ شاعر در این قطعه است.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

به پاسبان فرمود که تو برو، و به خاقانی گفت: ای خاقانی، تو به درون بیا.

نکته ادبی: استفاده از نامِ شاعر در شعر، سنتی است که باعث ثبتِ نامِ او در تاریخِ اثر می‌شود.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

به پاسبان فرمود که تو برو، و به خاقانی گفت: ای خاقانی، تو به درون بیا.

نکته ادبی: لحنِ آمرانه و در عین حال عاشقانه در این بیت دیده می‌شود.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

به پاسبان فرمود که تو برو، و به خاقانی گفت: ای خاقانی، تو به درون بیا.

نکته ادبی: پایانی قاطع برای دور کردنِ اغیار و رسیدن به وصال.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

ای نگهبان، تو از اینجا برو؛ ای خاقانی، تو وارد شو و پیش بیا.

نکته ادبی: واژه 'درا' صورت امری از مصدر 'درآمدن' به معنای وارد شدن است و 'خاقانیا' نیز ترکیب تخلص شاعر با یای ندا می‌باشد.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

ای نگهبان، تو از اینجا برو؛ ای خاقانی، تو وارد شو و پیش بیا.

نکته ادبی: واژه 'درا' صورت امری از مصدر 'درآمدن' به معنای وارد شدن است و 'خاقانیا' نیز ترکیب تخلص شاعر با یای ندا می‌باشد.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

ای نگهبان، تو از اینجا برو؛ ای خاقانی، تو وارد شو و پیش بیا.

نکته ادبی: واژه 'درا' صورت امری از مصدر 'درآمدن' به معنای وارد شدن است و 'خاقانیا' نیز ترکیب تخلص شاعر با یای ندا می‌باشد.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

ای نگهبان، تو از اینجا برو؛ ای خاقانی، تو وارد شو و پیش بیا.

نکته ادبی: واژه 'درا' صورت امری از مصدر 'درآمدن' به معنای وارد شدن است و 'خاقانیا' نیز ترکیب تخلص شاعر با یای ندا می‌باشد.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

ای نگهبان، تو از اینجا برو؛ ای خاقانی، تو وارد شو و پیش بیا.

نکته ادبی: واژه 'درا' صورت امری از مصدر 'درآمدن' به معنای وارد شدن است و 'خاقانیا' نیز ترکیب تخلص شاعر با یای ندا می‌باشد.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

ای نگهبان، تو از اینجا برو؛ ای خاقانی، تو وارد شو و پیش بیا.

نکته ادبی: واژه 'درا' صورت امری از مصدر 'درآمدن' به معنای وارد شدن است و 'خاقانیا' نیز ترکیب تخلص شاعر با یای ندا می‌باشد.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

ای نگهبان، تو از اینجا برو؛ ای خاقانی، تو وارد شو و پیش بیا.

نکته ادبی: واژه 'درا' صورت امری از مصدر 'درآمدن' به معنای وارد شدن است و 'خاقانیا' نیز ترکیب تخلص شاعر با یای ندا می‌باشد.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

ای نگهبان، تو از اینجا برو؛ ای خاقانی، تو وارد شو و پیش بیا.

نکته ادبی: واژه 'درا' صورت امری از مصدر 'درآمدن' به معنای وارد شدن است و 'خاقانیا' نیز ترکیب تخلص شاعر با یای ندا می‌باشد.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

ای نگهبان، تو از اینجا برو؛ ای خاقانی، تو وارد شو و پیش بیا.

نکته ادبی: واژه 'درا' صورت امری از مصدر 'درآمدن' به معنای وارد شدن است و 'خاقانیا' نیز ترکیب تخلص شاعر با یای ندا می‌باشد.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

ای نگهبان، تو از اینجا برو؛ ای خاقانی، تو وارد شو و پیش بیا.

نکته ادبی: واژه 'درا' صورت امری از مصدر 'درآمدن' به معنای وارد شدن است و 'خاقانیا' نیز ترکیب تخلص شاعر با یای ندا می‌باشد.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

ای نگهبان، تو از اینجا برو؛ ای خاقانی، تو وارد شو و پیش بیا.

نکته ادبی: واژه 'درا' صورت امری از مصدر 'درآمدن' به معنای وارد شدن است و 'خاقانیا' نیز ترکیب تخلص شاعر با یای ندا می‌باشد.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

ای نگهبان، تو از اینجا برو؛ ای خاقانی، تو وارد شو و پیش بیا.

نکته ادبی: واژه 'درا' صورت امری از مصدر 'درآمدن' به معنای وارد شدن است و 'خاقانیا' نیز ترکیب تخلص شاعر با یای ندا می‌باشد.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

ای نگهبان، تو از اینجا برو؛ ای خاقانی، تو وارد شو و پیش بیا.

نکته ادبی: واژه 'درا' صورت امری از مصدر 'درآمدن' به معنای وارد شدن است و 'خاقانیا' نیز ترکیب تخلص شاعر با یای ندا می‌باشد.

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

ای نگهبان، تو از اینجا برو؛ ای خاقانی، تو وارد شو و پیش بیا.

نکته ادبی: واژه 'درا' صورت امری از مصدر 'درآمدن' به معنای وارد شدن است و 'خاقانیا' نیز ترکیب تخلص شاعر با یای ندا می‌باشد.