دیوان اشعار - غزلیات
غزل شمارهٔ ۳
خاقانیدرک و برداشت
هوش مصنوعیمعنای روان
ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا میروی؟
نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدمهای کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.
ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا میروی؟
نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدمهای کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.
ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا میروی؟
نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدمهای کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.
ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا میروی؟
نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدمهای کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.
ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا میروی؟
نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدمهای کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.
ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا میروی؟
نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدمهای کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.
ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا میروی؟
نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدمهای کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.
ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا میروی؟
نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدمهای کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.
ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا میروی؟
نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدمهای کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.
ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا میروی؟
نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدمهای کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.
ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا میروی؟
نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدمهای کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کردهای و در جستجوی پروانه میگردی، تا کجا میخواهی به این رفتار ادامه دهی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانهجو است؛ متناقضنما در اینکه شمع خود میسوزد و در عین حال پنهان است.
تو انصاف را کنار گذاشتهای و آشکارا ظلم میکنی.
نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.
تو انصاف را کنار گذاشتهای و آشکارا ظلم میکنی.
نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.
تو انصاف را کنار گذاشتهای و آشکارا ظلم میکنی.
نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.
تو انصاف را کنار گذاشتهای و آشکارا ظلم میکنی.
نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.
تو انصاف را کنار گذاشتهای و آشکارا ظلم میکنی.
نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.
تو انصاف را کنار گذاشتهای و آشکارا ظلم میکنی.
نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.
تو انصاف را کنار گذاشتهای و آشکارا ظلم میکنی.
نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.
تو انصاف را کنار گذاشتهای و آشکارا ظلم میکنی.
نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.
تو انصاف را کنار گذاشتهای و آشکارا ظلم میکنی.
نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.
تو انصاف را کنار گذاشتهای و آشکارا ظلم میکنی.
نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.
تو انصاف را کنار گذاشتهای و آشکارا ظلم میکنی.
نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.
تو باعث ریختن خون دلهای عاشقان شدهای؛ تا کجا میخواهی این خونریزی را پنهان کنی؟
نکته ادبی: خونریز دلها: کنایه از معشوقی که با بیوفایی باعث رنج و درد عاشقان میشود.
تو باعث ریختن خون دلهای عاشقان شدهای؛ تا کجا میخواهی این خونریزی را پنهان کنی؟
نکته ادبی: خونریز دلها: کنایه از معشوقی که با بیوفایی باعث رنج و درد عاشقان میشود.
تو باعث ریختن خون دلهای عاشقان شدهای؛ تا کجا میخواهی این خونریزی را پنهان کنی؟
نکته ادبی: خونریز دلها: کنایه از معشوقی که با بیوفایی باعث رنج و درد عاشقان میشود.
تو باعث ریختن خون دلهای عاشقان شدهای؛ تا کجا میخواهی این خونریزی را پنهان کنی؟
نکته ادبی: خونریز دلها: کنایه از معشوقی که با بیوفایی باعث رنج و درد عاشقان میشود.
تو باعث ریختن خون دلهای عاشقان شدهای؛ تا کجا میخواهی این خونریزی را پنهان کنی؟
نکته ادبی: خونریز دلها: کنایه از معشوقی که با بیوفایی باعث رنج و درد عاشقان میشود.
تو باعث ریختن خون دلهای عاشقان شدهای؛ تا کجا میخواهی این خونریزی را پنهان کنی؟
نکته ادبی: خونریز دلها: کنایه از معشوقی که با بیوفایی باعث رنج و درد عاشقان میشود.
تو با زیبایی خود دلهای بسیاری را به نابودی کشاندهای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بیرحمی خود را پنهان کنی؟
نکته ادبی: خونریز در اینجا استعاره از کشندگی و تأثیر شدید زیبایی بر جان عاشق است.
تو با زیبایی خود دلهای بسیاری را به نابودی کشاندهای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بیرحمی خود را پنهان کنی؟
نکته ادبی: تکرارِ این پرسش نشاندهنده استمرارِ حیرت شاعر از قساوتِ معشوق است.
تو با زیبایی خود دلهای بسیاری را به نابودی کشاندهای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بیرحمی خود را پنهان کنی؟
نکته ادبی: عبارت خون کرده پنهان، کنایه از نادیده گرفتنِ رنج عاشقان توسط معشوق است.
تو با زیبایی خود دلهای بسیاری را به نابودی کشاندهای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بیرحمی خود را پنهان کنی؟
نکته ادبی: ساختار جملات نشاندهنده شکوهای است که صبغه عرفانی دارد.
تو با زیبایی خود دلهای بسیاری را به نابودی کشاندهای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بیرحمی خود را پنهان کنی؟
نکته ادبی: خونریز در سنت شعر کلاسیک صفتِ رایج برای معشوق است.
تو با زیبایی خود دلهای بسیاری را به نابودی کشاندهای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بیرحمی خود را پنهان کنی؟
نکته ادبی: استفاده از فعل امر یا خبری با لحن گلایهآمیز.
تو با زیبایی خود دلهای بسیاری را به نابودی کشاندهای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بیرحمی خود را پنهان کنی؟
نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تاکید بر طولانی شدنِ رنج عاشق.
تو با زیبایی خود دلهای بسیاری را به نابودی کشاندهای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بیرحمی خود را پنهان کنی؟
نکته ادبی: تا کجا در این بافتار به معنای تا چه زمانی است.
تو با زیبایی خود دلهای بسیاری را به نابودی کشاندهای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بیرحمی خود را پنهان کنی؟
نکته ادبی: تکرار برای تاکیدِ موسیقایی.
تو با زیبایی خود دلهای بسیاری را به نابودی کشاندهای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بیرحمی خود را پنهان کنی؟
نکته ادبی: خونریز دلها استعاره از فریبندگی و شکارگری معشوق است.
تو با زیبایی خود دلهای بسیاری را به نابودی کشاندهای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بیرحمی خود را پنهان کنی؟
نکته ادبی: ایهام در پنهان کردن خون (هم به معنای پوشاندنِ قتل و هم نادیدهگرفتنِ رنج).
تو با زیبایی خود دلهای بسیاری را به نابودی کشاندهای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بیرحمی خود را پنهان کنی؟
نکته ادبی: ساختار پرسشیِ تا کجا بیانگرِ عجزِ شاعر است.
تو با زیبایی خود دلهای بسیاری را به نابودی کشاندهای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بیرحمی خود را پنهان کنی؟
نکته ادبی: خون دل کنایه از اندوه فراوان است.
تو با زیبایی خود دلهای بسیاری را به نابودی کشاندهای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بیرحمی خود را پنهان کنی؟
نکته ادبی: استفاده از وزنِ عروضی برای افزایشِ کوبندگی کلام.
تو با زیبایی خود دلهای بسیاری را به نابودی کشاندهای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بیرحمی خود را پنهان کنی؟
نکته ادبی: خونریز در اینجا صفتِ فاعلی است.
تو با زیبایی خود دلهای بسیاری را به نابودی کشاندهای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بیرحمی خود را پنهان کنی؟
نکته ادبی: تکرار برای تصویرسازی از خستگیِ عاشق.
غبغب (زیر چانه) تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو (مشک)، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جانها حاکم است.
نکته ادبی: مشک در اینجا نمادِ بوی خوش و حضورِ محبوب است که به فرمانروایی تشبیه شده.
غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جانها حاکم است.
نکته ادبی: غبغب در ادبیات کهن به زیباییِ چانه و گردن اشاره دارد.
غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جانها حاکم است.
نکته ادبی: تشبیه غبغب به طوق از تصاویرِ رایج برای توصیف تناسبِ اندام است.
غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جانها حاکم است.
نکته ادبی: انگیخته شدنِ فرمان از مشک، اشاره به تاثیرِ بوی خوش بر روان است.
غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جانها حاکم است.
نکته ادبی: آویخته شدنِ غبغب استعاره از گردی و تپلیِ متناسبِ زیر چانه است.
غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جانها حاکم است.
نکته ادبی: فرمان از مشک، پارادوکسِ زیبایی در جهتِ اقتدار است.
غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جانها حاکم است.
نکته ادبی: طوق استعاره از زیور و آراستگی است.
غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جانها حاکم است.
نکته ادبی: فرمانِ مشکبار اشاره به نفوذِ غیرقابلِمقابله است.
غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جانها حاکم است.
نکته ادبی: آراستگیِ ظاهری با اقتدارِ درونی گره خورده است.
غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جانها حاکم است.
نکته ادبی: تصویرسازیِ حسی برای درکِ قدرتِ معشوق.
غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جانها حاکم است.
نکته ادبی: ترکیبِ واژگان برای ایجاد فضای اشرافی و باصلابت.
تو صدها نگهبان و صاحبمنصب را با قدرتِ جمالِ خود شکست داده و از پای درآوردهای؛ این حکمرانی با طوقِ زیبایی و فرمانِ ظالمانه تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: شحنه در شعر کلاسیک نمادِ عقل، محافظهکاری یا نگهبانِ قانون است که در برابر زیباییِ عشق شکست میخورد.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: خون ریختنِ شحنه، کنایه از غلبهی احساس بر عقل است.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: صد در اینجا کنایه از عدد بسیار زیاد است.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: طوق و فرمان دو نماد از قدرتِ سلطهگرِ معشوق است.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: سوالِ تا کجا، نشاندهنده کلافگی شاعر از وضعیت موجود است.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: خون ریختن استعاره از کشتنِ مدعیانِ عقل است.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: شحنه نمادِ نظمِ موجود است که توسطِ عشق درهم میشکند.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: تکرارِ پرسش برای تاکید بر بیرحمی محبوب.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: طوق در اینجا هم معنای زیور دارد و هم معنای بند.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: فرمان نشاندهنده اقتدارِ مطلقِ عشق است.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: تکرار برای افزایشِ ریتمیکِ متن.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: شحنه یعنی پاسبان و داروغه.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: آمیزشِ تصویر نظامی (شحنه/فرمان) با تصویرِ عاشقانه.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: خون ریخته کنایه از بیآبرویی یا نابودیِ عقلانیت است.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: سوالِ تا کجا به معنایِ ناپایداریِ وضعیتِ فعلی است.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: ساختار جملاتِ موازی در بیتها.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: تصویرِ سلطه و قدرت.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: استعارهیِ شحنه برای پاسدارانِ قلب.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: تکرار برای ایجادِ فضایِ حماسی در غزل.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: ایهام در فرمان (به معنای حکم و رایحه).
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: خون ریختن به استعاره به معنیِ کشتنِ مدعیانِ عشق است.
تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآوردهای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: تصویرسازیِ شاعر از بیرحمیِ معشوق.
تو همچون آتش به جانِ من نفوذ میکنی؛ همانگونه که سریع و بیخبر وارد شدی، با همان سرعت نیز قلبم را با خود میکشی و میبری.
نکته ادبی: کش در اینجا به معنیِ کشیدن و ربودن است؛ استفاده از فعل تکراری (میروی) برای تاکید بر سرعت و ناگهانی بودنِ حرکتِ محبوب است.
مانند آتش در قلب من نفوذ میکنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.
نکته ادبی: واژه 'تیز' در زبان کلاسیک فارسی به معنای سریع و تند به کار میرود.
مانند آتش در قلب من نفوذ میکنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.
نکته ادبی: استعاره از نفوذِ ناگهانی و سوزانندهی عشق در دل.
مانند آتش در قلب من نفوذ میکنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.
نکته ادبی: تشبیه معشوق به آتش به دلیل خاصیتِ نفوذگر و سوزانندگی آن.
مانند آتش در قلب من نفوذ میکنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.
نکته ادبی: ساختار جملات بر پایه تضاد میان آمدن و رفتن شکل گرفته است.
مانند آتش در قلب من نفوذ میکنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.
نکته ادبی: اشاره به بیقراریِ عاشق و ناپایداریِ حضور معشوق.
مانند آتش در قلب من نفوذ میکنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.
نکته ادبی: تکرار صیغههای فعلی برای القای سرعت و حرکت.
مانند آتش در قلب من نفوذ میکنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.
نکته ادبی: تأکید بر تأثیر مخرب اما زیبای عشق.
مانند آتش در قلب من نفوذ میکنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.
نکته ادبی: تیزی و برندگی در اینجا کنایه از نفوذ عمیق در جان است.
مانند آتش در قلب من نفوذ میکنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.
نکته ادبی: هماهنگی میان صوت و معنا در واژگان 'تیز' و 'آتش'.
مانند آتش در قلب من نفوذ میکنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.
نکته ادبی: استعارهای برای توصیف ورود ناگهانی معشوق به حریمِ دل.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: 'آب حیوان' استعاره از معشوق است که مایه بقای روح و جان است.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: استعاره 'جوی جان' به معنای مسیرِ جاری شدنِ عشق در وجود انسان است.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: پرسش شاعر نشاندهنده حیرت و تلاشی برای متوقف کردن معشوق است.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: آب حیوان در اساطیر مایه جاودانگی است و اینجا کنایه از معشوق است.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: تشبیه معشوق به آب، نشاندهنده روانی و طراوتِ حضور اوست.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: تکرار عبارت نشان از اهمیتِ حیاتبخشی معشوق دارد.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: تمثیل جریان یافتن آب در جویبار به حضور معشوق در جان.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: تضاد میان آرامشِ جوی و شتابِ آبِ روان.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: ایجاز در کلام با استفاده از ترکیبهای استعاری قوی.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: اشاره به گریزپا بودنِ معشوق.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: ارتباط معنایی بین آب (حیات) و جان (محل قرار).
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: استفاده از پرسش برای بیانِ اندوه و حیرت.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: استفاده از 'خوش' برای توصیف کیفیتِ حضور معشوق.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: تداومِ استعاره در ذهن مخاطب.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: لحن صمیمانه و در عین حال ستایشگرانه.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: تاکید بر نقش حیاتبخش معشوق.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: تصویرسازی لطیف و شاعرانه.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: استعاره از روان بودنِ عشق در وجود.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: نکته ادبی: همنشینی آب و جان.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: تأکید بر زیباییِ این حرکت.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: تداوم فضای عرفانی شعر.
ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری میشوی؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: پایانبندی با پرسشی تأملبرانگیز.
کلاهت را کج بر سر گذاشتهای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.
نکته ادبی: این وضعیت (کج بودن کلاه و باز بودن گریبان) کنایه از زیبایی آشفته و مستیِ معشوق است.
کلاهت را کج بر سر گذاشتهای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.
نکته ادبی: تصویرسازی برای نشان دادنِ بیقیدیِ زیبای معشوق.
کلاهت را کج بر سر گذاشتهای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.
نکته ادبی: نکته ادبی: 'گوی گریبان' میتواند به دکمه یا بندِ یقه اشاره داشته باشد.
کلاهت را کج بر سر گذاشتهای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.
نکته ادبی: اشاره به آراستگیِ غیرمتعارف معشوق.
کلاهت را کج بر سر گذاشتهای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.
نکته ادبی: تأکید بر ظاهرِ شوریده و جذاب معشوق.
کلاهت را کج بر سر گذاشتهای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.
نکته ادبی: نشانهای از حالتِ سرمستی یا بیخیالی معشوق.
کلاهت را کج بر سر گذاشتهای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.
نکته ادبی: رعایت ایجاز در توصیف وضعیت معشوق.
کلاهت را کج بر سر گذاشتهای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.
نکته ادبی: نکته ادبی: کژ بر زدن کلاه نشان از تکبر یا مستی عاشقانه است.
کلاهت را کج بر سر گذاشتهای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.
نکته ادبی: تضاد میانِ زیبایی و پریشانیِ ظاهر.
کلاهت را کج بر سر گذاشتهای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.
نکته ادبی: استفاده از عناصر مادی (کلاه، گریبان) برای تصویرسازی ذهنی.
کلاهت را کج بر سر گذاشتهای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.
نکته ادبی: تصویرگریِ واقعگرایانه و ملموس.
بندِ لباست باز شده و گیسوانت روی دامن ریخته است؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: استعاره از پریشانی و رهایی معشوق.
بندِ لباست باز شده و گیسوانت روی دامن ریخته است؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: 'قبا' به معنای نوعی جامه است که با بند بسته میشده.
بندِ لباست باز شده و گیسوانت روی دامن ریخته است؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: تداومِ تصویرسازی از بیقیدیِ ظاهر.
بندِ لباست باز شده و گیسوانت روی دامن ریخته است؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: اشاره به گیسوانِ رها که نماد زیباییِ آزاد است.
بندِ لباست باز شده و گیسوانت روی دامن ریخته است؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: تکرار پرسش 'تا کجا' برای تقویت حسِ حیرت.
بندِ لباست باز شده و گیسوانت روی دامن ریخته است؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: تصویرسازیِ صریح از وضعیت آشفتهی لباس و مو.
بندِ لباست باز شده و گیسوانت روی دامن ریخته است؛ به کجا چنین شتابان میروی؟
نکته ادبی: پایانبندی هماهنگ با ابیات پیشین.
بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا میخواهی اینچنین بیپروا و دلفریب جلوهگری کنی؟
نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشاندهنده بیخیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.
بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا میخواهی اینچنین بیپروا و دلفریب جلوهگری کنی؟
نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشاندهنده بیخیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.
بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا میخواهی اینچنین بیپروا و دلفریب جلوهگری کنی؟
نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشاندهنده بیخیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.
بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا میخواهی اینچنین بیپروا و دلفریب جلوهگری کنی؟
نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشاندهنده بیخیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.
بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا میخواهی اینچنین بیپروا و دلفریب جلوهگری کنی؟
نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشاندهنده بیخیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.
بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا میخواهی اینچنین بیپروا و دلفریب جلوهگری کنی؟
نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشاندهنده بیخیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.
بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا میخواهی اینچنین بیپروا و دلفریب جلوهگری کنی؟
نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشاندهنده بیخیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.
بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا میخواهی اینچنین بیپروا و دلفریب جلوهگری کنی؟
نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشاندهنده بیخیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.
بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا میخواهی اینچنین بیپروا و دلفریب جلوهگری کنی؟
نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشاندهنده بیخیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.
بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا میخواهی اینچنین بیپروا و دلفریب جلوهگری کنی؟
نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشاندهنده بیخیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.
بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا میخواهی اینچنین بیپروا و دلفریب جلوهگری کنی؟
نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشاندهنده بیخیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.
بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا میخواهی اینچنین بیپروا و دلفریب جلوهگری کنی؟
نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشاندهنده بیخیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.
بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا میخواهی اینچنین بیپروا و دلفریب جلوهگری کنی؟
نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشاندهنده بیخیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.
بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا میخواهی اینچنین بیپروا و دلفریب جلوهگری کنی؟
نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشاندهنده بیخیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.
بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا میخواهی اینچنین بیپروا و دلفریب جلوهگری کنی؟
نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشاندهنده بیخیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.
شگفتا که دزدانِ شبرو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناکاند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.
نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.
شگفتا که دزدانِ شبرو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناکاند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.
نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.
شگفتا که دزدانِ شبرو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناکاند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.
نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.
شگفتا که دزدانِ شبرو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناکاند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.
نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.
شگفتا که دزدانِ شبرو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناکاند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.
نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.
شگفتا که دزدانِ شبرو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناکاند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.
نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.
شگفتا که دزدانِ شبرو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناکاند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.
نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.
شگفتا که دزدانِ شبرو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناکاند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.
نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.
شگفتا که دزدانِ شبرو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناکاند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.
نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.
شگفتا که دزدانِ شبرو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناکاند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.
نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.
شگفتا که دزدانِ شبرو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناکاند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.
نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی میخواهی به این شیوه دلربایی کنی و دل از ما بربایی؟
نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق میشود.
تو در هر لحظه هماورد و حریفی تازه در عشق میطلبی، جلوهگری میکنی و با این رفتارت، مردان را شکست میدهی.
نکته ادبی: ناورد زدن به معنای به میدان آمدن و مبارزه طلبیدن است؛ جولان دادن نیز به معنای مانور دادن و نمایش قدرت است.
تو در هر لحظه هماورد و حریفی تازه در عشق میطلبی، جلوهگری میکنی و با این رفتارت، مردان را شکست میدهی.
نکته ادبی: ناورد زدن به معنای به میدان آمدن و مبارزه طلبیدن است؛ جولان دادن نیز به معنای مانور دادن و نمایش قدرت است.
تو مدام با من میجنگی و در میدانِ نبردِ عشق، با بیمهری و تکبر جولان میدهی و مرا از پا در میآوری.
نکته ادبی: «ناورد» به معنای جنگ و ستیز است و «مرد افکن» صفتِ فعلی است به معنایِ کسی که مردانِ بزرگ را از پا در میآورد.
تو مدام با من میجنگی و در میدانِ نبردِ عشق، با بیمهری و تکبر جولان میدهی و مرا از پا در میآوری.
نکته ادبی: «جولان» به معنای تاخت و تاز کردن و مانور دادن در میدان نبرد است.
تو مدام با من میجنگی و در میدانِ نبردِ عشق، با بیمهری و تکبر جولان میدهی و مرا از پا در میآوری.
نکته ادبی: تکرار واژگان نشاندهنده استمرارِ ستمِ محبوب است.
تو مدام با من میجنگی و در میدانِ نبردِ عشق، با بیمهری و تکبر جولان میدهی و مرا از پا در میآوری.
نکته ادبی: استفاده از افعال مضارع اخباری برای نشان دادن تکرارِ عمل.
تو مدام با من میجنگی و در میدانِ نبردِ عشق، با بیمهری و تکبر جولان میدهی و مرا از پا در میآوری.
نکته ادبی: استعاره از رفتار یار به مثابه یک جنگجو.
تو مدام با من میجنگی و در میدانِ نبردِ عشق، با بیمهری و تکبر جولان میدهی و مرا از پا در میآوری.
نکته ادبی: حالت حماسی در توصیف یک تجربه عاشقانه.
تو مدام با من میجنگی و در میدانِ نبردِ عشق، با بیمهری و تکبر جولان میدهی و مرا از پا در میآوری.
نکته ادبی: تأکید بر مردافکن بودنِ یار که نشان از قدرتِ نفوذ او در جانِ عاشق دارد.
تو مدام با من میجنگی و در میدانِ نبردِ عشق، با بیمهری و تکبر جولان میدهی و مرا از پا در میآوری.
نکته ادبی: بهرهگیری از واژگانِ حوزه میدانِ جنگ برای توصیفِ رابطه عاشقانه.
تو مدام با من میجنگی و در میدانِ نبردِ عشق، با بیمهری و تکبر جولان میدهی و مرا از پا در میآوری.
نکته ادبی: تصویرسازیِ تقابلِ عاشق و معشوق در قالبِ یک نبردِ نابرابر.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: «تنگ میدان» کنایه از کوتاه نظری و کمظرفیتیِ یار در درکِ رنجِ عاشق است.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: استفاده از صفتِ «تنگ» برای قلبِ عاشق که سرشار از غم است و «تنگ» برای میدانِ دیدِ معشوق.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: ایهام در واژه «تنگ»: هم به معنایِ کوچک و هم به معنایِ کمظرفیت.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: پرسشِ انکاری در پایان بیت برای نشان دادنِ شکایت از وضع موجود.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: تکرار صفت تنگ برای دو مفهوم متفاوت (قلب و میدان).
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: خطاب قرار دادنِ معشوق با صفتِ «تنگ میدان» جهت سرزنشِ کوتاهنظریِ او.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: ساختارِ نحویِ بیت نشاندهنده حیرتِ عاشق از تداومِ سردیِ یار است.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: بهرهگیری از قافیه و ردیف برای افزایشِ ضربآهنگِ گلایه.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: تضادِ ضمنی بینِ وسعتِ رنجِ عاشق و تنگیِ میدانِ درکِ معشوق.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: استفاده از مخاطبِ «ای» برای تأکید بر گفتگویِ مستقیم با یار.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: «تا کجا» به معنایِ حد و مرزِ این رفتار است.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: سادگیِ زبان در عینِ عمقِ معنایِ انتقادی.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: صفت «تنگ» در هر دو کفهِ ترازویِ بیت تکرار شده است.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: پرسش در پایان بیت، نشان از استیصالِ شاعر دارد.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: استفاده از نحوِ کهن برای افزایشِ تأثیرِ کلام.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: تأکید بر عدمِ تفاهم و یگانگیِ عاشق و معشوق.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: ساختار تکرار شوندهی سوالی برای نشان دادنِ تداومِ درد.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: تنگمیدانی به معنایِ ضعف در جهانبینیِ معشوق است.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: استفاده از آرایه تکرار در واژگان برای کوبندگیِ کلام.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: تنگ بودنِ دل به معنایِ انباشتگی از غم و اندوه است.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: مخاطب قراردادنِ یار با صفتی که او را کوچک میشمارد.
تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بیتوجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟
نکته ادبی: توازنِ ساختاری در مصراع اول و دوم.
اگر به نالهها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش میکشم.
نکته ادبی: مبالغهای است که عمقِ دردِ درونیِ شاعر را نشان میدهد؛ سوختنِ «باد» اوجِ شدتِ التهاب است.
اگر به نالهها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش میکشم.
نکته ادبی: استفاده از شرط و جزا برای نشان دادنِ قدرتِ تخریبگرِ غم.
اگر به نالهها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش میکشم.
نکته ادبی: «از دم بسوزم» یعنی با نفسم و آهِ سوزانم بسوزانم.
اگر به نالهها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش میکشم.
نکته ادبی: تصویرسازیِ شاعرانه از گرمایِ سوزانِ عشق.
اگر به نالهها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش میکشم.
نکته ادبی: استعاره از ناله به فریادِ آتشین.
اگر به نالهها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش میکشم.
نکته ادبی: اغراق در تواناییِ ناله برای سوزاندنِ باد.
اگر به نالهها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش میکشم.
نکته ادبی: تأکید بر سرکوبِ درد برای جلوگیری از فاجعه.
اگر به نالهها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش میکشم.
نکته ادبی: بهرهگیری از کلماتِ آتشین و محرک.
اگر به نالهها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش میکشم.
نکته ادبی: تعبیر «باد» به معنایِ هوا و فضای پیرامون است که از شدتِ آه میسوزد.
اگر به نالهها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش میکشم.
نکته ادبی: ساختار نحویِ مبالغهآمیز.
اگر به نالهها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش میکشم.
نکته ادبی: تأکید بر شدتِِ جانکاهِ رنج.
هر ستم و ظلمی حد و اندازهای دارد؛ این دوری و هجرانِ طولانی نیز باید پایانی داشته باشد، تا کجا قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: «حد هجران» به معنای مرز و نهایتِ دوری است.
هر ستم و ظلمی حد و اندازهای دارد؛ این دوری و هجرانِ طولانی نیز باید پایانی داشته باشد، تا کجا قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: اعتراضِ منطقیِ عاشق بر تداومِ بیرحمانه ی دوری.
هر ستم و ظلمی حد و اندازهای دارد؛ این دوری و هجرانِ طولانی نیز باید پایانی داشته باشد، تا کجا قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: پرسش در پایان، نشاندهنده ی خستگیِ مفرطِ شاعر است.
هر ستم و ظلمی حد و اندازهای دارد؛ این دوری و هجرانِ طولانی نیز باید پایانی داشته باشد، تا کجا قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: تضاد بینِ بیداد (بیعدالتی) و توقعِ عدل.
هر ستم و ظلمی حد و اندازهای دارد؛ این دوری و هجرانِ طولانی نیز باید پایانی داشته باشد، تا کجا قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: واژه «بیداد» به معنایِ ستمِ بیحساب است.
هر ستم و ظلمی حد و اندازهای دارد؛ این دوری و هجرانِ طولانی نیز باید پایانی داشته باشد، تا کجا قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: تکرارِ واژه «حد» برای تأکید بر مرزبندیِ اخلاقی.
هر ستم و ظلمی حد و اندازهای دارد؛ این دوری و هجرانِ طولانی نیز باید پایانی داشته باشد، تا کجا قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: پرسشِ «تا کجا» یک استفهامِ انکاری است که پاسخِ آن نزدِ شاعر، «باید پایان یابد» است.
هر ستم و ظلمی حد و اندازهای دارد؛ این دوری و هجرانِ طولانی نیز باید پایانی داشته باشد، تا کجا قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: حسِ انتظار در این ابیات موج میزند.
هر ستم و بیدادی اندازهای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: واژه 'حد' در هر دو جایگاه به معنای پایان و اندازه است که تکرار آن بر تأکید و کلافگی شاعر دلالت دارد.
هر ستم و بیدادی اندازهای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: بیداد در اینجا به معنای ظلم و جورِ ایام یا معشوق است.
هر ستم و بیدادی اندازهای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: استفاده از ساختار استفهامی برای نشان دادن بیپایان بودن رنج.
هر ستم و بیدادی اندازهای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: هجران به معنای جدایی و دوری از معشوق است.
هر ستم و بیدادی اندازهای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: لحن کلام، شکایت از طولانی شدن وضعیت موجود است.
هر ستم و بیدادی اندازهای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: ترکیب 'حد هجران' به معنای نهایتِ دوری است.
هر ستم و بیدادی اندازهای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: تکرار پرسش 'تا کجا' نشاندهنده استیصال است.
هر ستم و بیدادی اندازهای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: بیداد به معنای بی عدالتی و خشونت نیز تفسیر میشود.
هر ستم و بیدادی اندازهای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: تکرار 'حد' آرایه تکرار را ایجاد کرده است.
هر ستم و بیدادی اندازهای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: عبارت بیانگرِ آستانه تحمل شاعر است.
هر ستم و بیدادی اندازهای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: جمله کوتاه و کوبنده برای انتقال حس دردمندی.
هر ستم و بیدادی اندازهای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: ابهام در 'حد' (پایان و اندازه).
هر ستم و بیدادی اندازهای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: تأکید بر بیپایان بودنِ رنج.
هر ستم و بیدادی اندازهای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟
نکته ادبی: اشاره به صبر لبریز شده شاعر.
ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرندهای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.
نکته ادبی: مرغ بلاپرورد اضافه استعاری است. 'مرد تو' به معنای فدای تو شدن یا از پا افتادن به خاطر تو است.
ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرندهای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.
نکته ادبی: شاعر خود را به مرغی تشبیه کرده که ذاتاً با بلا عجین شده است.
ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرندهای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.
نکته ادبی: استفاده از نام تخلص در شعر برای شخصیسازی رنج.
ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرندهای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.
نکته ادبی: بلاپرورد به معنای رشد یافته در سختی و رنج.
ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرندهای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.
نکته ادبی: تاکید بر اینکه بلا جزئی از وجود شاعر شده است.
ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرندهای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.
نکته ادبی: حسِ تسلیم در برابرِ سرنوشتِ شوم.
ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرندهای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.
نکته ادبی: اینک به معنای اکنون؛ نشاندهنده وضعیتِ حالی شاعر.
ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرندهای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.
نکته ادبی: تصویرسازی قوی از رنج و مظلومیت.
ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرندهای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.
نکته ادبی: مردِ تو یعنی کشتهیِ راهِ تو بودن.
ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرندهای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.
نکته ادبی: تکرار 'تو' در پایانِ هر دو مصراع، بر نقش معشوق در ویرانی شاعر تاکید دارد.
ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرندهای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.
نکته ادبی: تکرارِ نامِ شاعر، نوعی اعتراف به سرنوشتِ تلخ است.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: گوشه دل خوردن کنایه از تصرف کامل دل و اندوهگین کردن است.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: مهمان ناخوانده استعاره از غم یا عشقی است که بی دعوت وارد وجود شاعر شده.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: پرسش برای نشان دادنِ طولانی شدنِ حضورِ اندوه.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: دل در اینجا مرکزِ احساسات و هستی شاعر است.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: ناخوانده مهمان به ناخواسته بودنِ این رنج دلالت دارد.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: تضاد میان 'دل' و 'مهمان ناخوانده'.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: پرسش درباره زمانِ پایانِ رنج.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: لحنِ تند و گلایهآمیز.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: دلخوری و دردِ شاعر.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: استعاره از تصرفِ وجود.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: مهمان ناخوانده نماد عشقِ ویرانگر است.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: کنایه از بی قراری شاعر.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: پرسش در پایان بیت برای اثربخشی بیشتر.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: دل خوردن کنایه از غصه خوردن و افسرده شدن نیز هست.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: ساختار جملات با لحن مرثیهگونه.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: استفاده از تصویر 'مهمان' برای عشق.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: تکرار سوال 'تا کجا' برای تعمیق درد.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: دل در معنای مرکز جان و روح.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: ناخوانده مهمان به عدمِ رضایتِ شاعر اشاره دارد.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: لحن عتابآلود نسبت به غم.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: مهمان ناخوانده آرایه حسن تعلیل در باب عشق.
ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما بردهای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟
نکته ادبی: پایانی قاطع بر پرسشهایِ دردناک شاعر.