دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۳

خاقانی
خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا
خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا
خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا
خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا
خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا
خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا
خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا
خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا
خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا
خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا
خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟
ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای
ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای
ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای
ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای
ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای
ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای
ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای
ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای
ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای
ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای
ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟
غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته
غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته
غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته
غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته
غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته
غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته
غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته
غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته
غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته
غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته
غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟
بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی
بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی
بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی
بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی
بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی
بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی
بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی
بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی
بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی
بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی
بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟
طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده
طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده
طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده
طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده
طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده
طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده
طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده
طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده
طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده
طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده
طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟
دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب
دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب
دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب
دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب
دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب
دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب
دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب
دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب
دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب
دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب
دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟
هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی
هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی
هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی
هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی
هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی
هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی
هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی
هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی
هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی
هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی
هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟
گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را
گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را
گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را
گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را
گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را
گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را
گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را
گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را
گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را
گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را
گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟
خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو
خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو
خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو
خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو
خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو
خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو
خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو
خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو
خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو
خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو
خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟
ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا

ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا می‌روی؟

نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدم‌های کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.

خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا

ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا می‌روی؟

نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدم‌های کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.

خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا

ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا می‌روی؟

نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدم‌های کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.

خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا

ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا می‌روی؟

نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدم‌های کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.

خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا

ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا می‌روی؟

نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدم‌های کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.

خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا

ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا می‌روی؟

نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدم‌های کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.

خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا

ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا می‌روی؟

نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدم‌های کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.

خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا

ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا می‌روی؟

نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدم‌های کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.

خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا

ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا می‌روی؟

نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدم‌های کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.

خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا

ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا می‌روی؟

نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدم‌های کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.

خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا

ای کسی که پادشاهِ زیبارویان هستی، با ناز و خرامش به کجا می‌روی؟

نکته ادبی: خرامان: قید حالت (با ناز و قدم‌های کشیده راه رفتن). شاه خوبان: ترکیب اضافی در مقام استعاره برای معشوق.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

شمعی و پنهان می روی پروانه جویان تا کجا؟

تو مانند شمعی هستی که خود را پنهان کرده‌ای و در جستجوی پروانه می‌گردی، تا کجا می‌خواهی به این رفتار ادامه دهی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به شمعی که پروانه‌جو است؛ متناقض‌نما در اینکه شمع خود می‌سوزد و در عین حال پنهان است.

ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای

تو انصاف را کنار گذاشته‌ای و آشکارا ظلم می‌کنی.

نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.

ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای

تو انصاف را کنار گذاشته‌ای و آشکارا ظلم می‌کنی.

نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.

ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای

تو انصاف را کنار گذاشته‌ای و آشکارا ظلم می‌کنی.

نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.

ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای

تو انصاف را کنار گذاشته‌ای و آشکارا ظلم می‌کنی.

نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.

ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای

تو انصاف را کنار گذاشته‌ای و آشکارا ظلم می‌کنی.

نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.

ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای

تو انصاف را کنار گذاشته‌ای و آشکارا ظلم می‌کنی.

نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.

ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای

تو انصاف را کنار گذاشته‌ای و آشکارا ظلم می‌کنی.

نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.

ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای

تو انصاف را کنار گذاشته‌ای و آشکارا ظلم می‌کنی.

نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.

ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای

تو انصاف را کنار گذاشته‌ای و آشکارا ظلم می‌کنی.

نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.

ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای

تو انصاف را کنار گذاشته‌ای و آشکارا ظلم می‌کنی.

نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.

ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای

تو انصاف را کنار گذاشته‌ای و آشکارا ظلم می‌کنی.

نکته ادبی: خو وا کردن: کنایه از کنار گذاشتن و رها کردن خوی و عادت.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو باعث ریختن خون دل‌های عاشقان شده‌ای؛ تا کجا می‌خواهی این خونریزی را پنهان کنی؟

نکته ادبی: خونریز دل‌ها: کنایه از معشوقی که با بی‌وفایی باعث رنج و درد عاشقان می‌شود.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو باعث ریختن خون دل‌های عاشقان شده‌ای؛ تا کجا می‌خواهی این خونریزی را پنهان کنی؟

نکته ادبی: خونریز دل‌ها: کنایه از معشوقی که با بی‌وفایی باعث رنج و درد عاشقان می‌شود.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو باعث ریختن خون دل‌های عاشقان شده‌ای؛ تا کجا می‌خواهی این خونریزی را پنهان کنی؟

نکته ادبی: خونریز دل‌ها: کنایه از معشوقی که با بی‌وفایی باعث رنج و درد عاشقان می‌شود.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو باعث ریختن خون دل‌های عاشقان شده‌ای؛ تا کجا می‌خواهی این خونریزی را پنهان کنی؟

نکته ادبی: خونریز دل‌ها: کنایه از معشوقی که با بی‌وفایی باعث رنج و درد عاشقان می‌شود.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو باعث ریختن خون دل‌های عاشقان شده‌ای؛ تا کجا می‌خواهی این خونریزی را پنهان کنی؟

نکته ادبی: خونریز دل‌ها: کنایه از معشوقی که با بی‌وفایی باعث رنج و درد عاشقان می‌شود.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو باعث ریختن خون دل‌های عاشقان شده‌ای؛ تا کجا می‌خواهی این خونریزی را پنهان کنی؟

نکته ادبی: خونریز دل‌ها: کنایه از معشوقی که با بی‌وفایی باعث رنج و درد عاشقان می‌شود.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو با زیبایی خود دل‌های بسیاری را به نابودی کشانده‌ای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بی‌رحمی خود را پنهان کنی؟

نکته ادبی: خونریز در اینجا استعاره از کشندگی و تأثیر شدید زیبایی بر جان عاشق است.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو با زیبایی خود دل‌های بسیاری را به نابودی کشانده‌ای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بی‌رحمی خود را پنهان کنی؟

نکته ادبی: تکرارِ این پرسش نشان‌دهنده استمرارِ حیرت شاعر از قساوتِ معشوق است.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو با زیبایی خود دل‌های بسیاری را به نابودی کشانده‌ای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بی‌رحمی خود را پنهان کنی؟

نکته ادبی: عبارت خون کرده پنهان، کنایه از نادیده گرفتنِ رنج عاشقان توسط معشوق است.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو با زیبایی خود دل‌های بسیاری را به نابودی کشانده‌ای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بی‌رحمی خود را پنهان کنی؟

نکته ادبی: ساختار جملات نشان‌دهنده شکوه‌ای است که صبغه عرفانی دارد.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو با زیبایی خود دل‌های بسیاری را به نابودی کشانده‌ای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بی‌رحمی خود را پنهان کنی؟

نکته ادبی: خون‌ریز در سنت شعر کلاسیک صفتِ رایج برای معشوق است.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو با زیبایی خود دل‌های بسیاری را به نابودی کشانده‌ای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بی‌رحمی خود را پنهان کنی؟

نکته ادبی: استفاده از فعل امر یا خبری با لحن گلایه‌آمیز.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو با زیبایی خود دل‌های بسیاری را به نابودی کشانده‌ای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بی‌رحمی خود را پنهان کنی؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تاکید بر طولانی شدنِ رنج عاشق.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو با زیبایی خود دل‌های بسیاری را به نابودی کشانده‌ای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بی‌رحمی خود را پنهان کنی؟

نکته ادبی: تا کجا در این بافتار به معنای تا چه زمانی است.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو با زیبایی خود دل‌های بسیاری را به نابودی کشانده‌ای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بی‌رحمی خود را پنهان کنی؟

نکته ادبی: تکرار برای تاکیدِ موسیقایی.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو با زیبایی خود دل‌های بسیاری را به نابودی کشانده‌ای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بی‌رحمی خود را پنهان کنی؟

نکته ادبی: خونریز دل‌ها استعاره از فریبندگی و شکارگری معشوق است.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو با زیبایی خود دل‌های بسیاری را به نابودی کشانده‌ای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بی‌رحمی خود را پنهان کنی؟

نکته ادبی: ایهام در پنهان کردن خون (هم به معنای پوشاندنِ قتل و هم نادیده‌گرفتنِ رنج).

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو با زیبایی خود دل‌های بسیاری را به نابودی کشانده‌ای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بی‌رحمی خود را پنهان کنی؟

نکته ادبی: ساختار پرسشیِ تا کجا بیانگرِ عجزِ شاعر است.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو با زیبایی خود دل‌های بسیاری را به نابودی کشانده‌ای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بی‌رحمی خود را پنهان کنی؟

نکته ادبی: خون دل کنایه از اندوه فراوان است.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو با زیبایی خود دل‌های بسیاری را به نابودی کشانده‌ای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بی‌رحمی خود را پنهان کنی؟

نکته ادبی: استفاده از وزنِ عروضی برای افزایشِ کوبندگی کلام.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو با زیبایی خود دل‌های بسیاری را به نابودی کشانده‌ای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بی‌رحمی خود را پنهان کنی؟

نکته ادبی: خونریز در اینجا صفتِ فاعلی است.

خونریز دل ها کرده ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

تو با زیبایی خود دل‌های بسیاری را به نابودی کشانده‌ای؛ تا چه زمانی قصد داری این خشونت و بی‌رحمی خود را پنهان کنی؟

نکته ادبی: تکرار برای تصویرسازی از خستگیِ عاشق.

غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته

غبغب (زیر چانه) تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو (مشک)، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جان‌ها حاکم است.

نکته ادبی: مشک در اینجا نمادِ بوی خوش و حضورِ محبوب است که به فرمانروایی تشبیه شده.

غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته

غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جان‌ها حاکم است.

نکته ادبی: غبغب در ادبیات کهن به زیباییِ چانه و گردن اشاره دارد.

غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته

غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جان‌ها حاکم است.

نکته ادبی: تشبیه غبغب به طوق از تصاویرِ رایج برای توصیف تناسبِ اندام است.

غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته

غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جان‌ها حاکم است.

نکته ادبی: انگیخته شدنِ فرمان از مشک، اشاره به تاثیرِ بوی خوش بر روان است.

غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته

غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جان‌ها حاکم است.

نکته ادبی: آویخته شدنِ غبغب استعاره از گردی و تپلیِ متناسبِ زیر چانه است.

غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته

غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جان‌ها حاکم است.

نکته ادبی: فرمان از مشک، پارادوکسِ زیبایی در جهتِ اقتدار است.

غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته

غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جان‌ها حاکم است.

نکته ادبی: طوق استعاره از زیور و آراستگی است.

غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته

غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جان‌ها حاکم است.

نکته ادبی: فرمانِ مشک‌بار اشاره به نفوذِ غیرقابلِ‌مقابله است.

غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته

غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جان‌ها حاکم است.

نکته ادبی: آراستگیِ ظاهری با اقتدارِ درونی گره خورده است.

غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته

غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جان‌ها حاکم است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ حسی برای درکِ قدرتِ معشوق.

غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته

غبغب تو همچون طوقی زیبا آراسته شده و رایحه خوش عطر تو، گویی فرمانی است که از سوی تو صادر شده و بر جان‌ها حاکم است.

نکته ادبی: ترکیبِ واژگان برای ایجاد فضای اشرافی و باصلابت.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان و صاحب‌منصب را با قدرتِ جمالِ خود شکست داده و از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی با طوقِ زیبایی و فرمانِ ظالمانه تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: شحنه در شعر کلاسیک نمادِ عقل، محافظه‌کاری یا نگهبانِ قانون است که در برابر زیباییِ عشق شکست می‌خورد.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: خون ریختنِ شحنه، کنایه از غلبه‌ی احساس بر عقل است.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: صد در اینجا کنایه از عدد بسیار زیاد است.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: طوق و فرمان دو نماد از قدرتِ سلطه‌گرِ معشوق است.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: سوالِ تا کجا، نشان‌دهنده کلافگی شاعر از وضعیت موجود است.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: خون ریختن استعاره از کشتنِ مدعیانِ عقل است.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: شحنه نمادِ نظمِ موجود است که توسطِ عشق درهم می‌شکند.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: تکرارِ پرسش برای تاکید بر بی‌رحمی محبوب.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: طوق در اینجا هم معنای زیور دارد و هم معنای بند.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: فرمان نشان‌دهنده اقتدارِ مطلقِ عشق است.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: تکرار برای افزایشِ ریتمیکِ متن.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: شحنه یعنی پاسبان و داروغه.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: آمیزشِ تصویر نظامی (شحنه/فرمان) با تصویرِ عاشقانه.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: خون ریخته کنایه از بی‌آبرویی یا نابودیِ عقلانیت است.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: سوالِ تا کجا به معنایِ ناپایداریِ وضعیتِ فعلی است.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: ساختار جملاتِ موازی در بیت‌ها.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: تصویرِ سلطه و قدرت.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: استعاره‌یِ شحنه برای پاسدارانِ قلب.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: تکرار برای ایجادِ فضایِ حماسی در غزل.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: ایهام در فرمان (به معنای حکم و رایحه).

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: خون ریختن به استعاره به معنیِ کشتنِ مدعیانِ عشق است.

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

تو صدها نگهبان را با قدرتِ جمالِ خود از پای درآورده‌ای؛ این حکمرانی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: تصویرسازیِ شاعر از بی‌رحمیِ معشوق.

بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی

تو همچون آتش به جانِ من نفوذ می‌کنی؛ همان‌گونه که سریع و بی‌خبر وارد شدی، با همان سرعت نیز قلبم را با خود می‌کشی و می‌بری.

نکته ادبی: کش در اینجا به معنیِ کشیدن و ربودن است؛ استفاده از فعل تکراری (می‌روی) برای تاکید بر سرعت و ناگهانی بودنِ حرکتِ محبوب است.

بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی

مانند آتش در قلب من نفوذ می‌کنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.

نکته ادبی: واژه 'تیز' در زبان کلاسیک فارسی به معنای سریع و تند به کار می‌رود.

بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی

مانند آتش در قلب من نفوذ می‌کنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.

نکته ادبی: استعاره از نفوذِ ناگهانی و سوزاننده‌ی عشق در دل.

بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی

مانند آتش در قلب من نفوذ می‌کنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به آتش به دلیل خاصیتِ نفوذگر و سوزانندگی آن.

بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی

مانند آتش در قلب من نفوذ می‌کنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.

نکته ادبی: ساختار جملات بر پایه تضاد میان آمدن و رفتن شکل گرفته است.

بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی

مانند آتش در قلب من نفوذ می‌کنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.

نکته ادبی: اشاره به بی‌قراریِ عاشق و ناپایداریِ حضور معشوق.

بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی

مانند آتش در قلب من نفوذ می‌کنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.

نکته ادبی: تکرار صیغه‌های فعلی برای القای سرعت و حرکت.

بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی

مانند آتش در قلب من نفوذ می‌کنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.

نکته ادبی: تأکید بر تأثیر مخرب اما زیبای عشق.

بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی

مانند آتش در قلب من نفوذ می‌کنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.

نکته ادبی: تیزی و برندگی در اینجا کنایه از نفوذ عمیق در جان است.

بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی

مانند آتش در قلب من نفوذ می‌کنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.

نکته ادبی: هماهنگی میان صوت و معنا در واژگان 'تیز' و 'آتش'.

بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی بر دل چو آتش می روی تیز آمدی کش می روی

مانند آتش در قلب من نفوذ می‌کنی؛ خیلی سریع آمدی و اکنون با همان سرعت در حال رفتن هستی.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای توصیف ورود ناگهانی معشوق به حریمِ دل.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: 'آب حیوان' استعاره از معشوق است که مایه بقای روح و جان است.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: استعاره 'جوی جان' به معنای مسیرِ جاری شدنِ عشق در وجود انسان است.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: پرسش شاعر نشان‌دهنده حیرت و تلاشی برای متوقف کردن معشوق است.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: آب حیوان در اساطیر مایه جاودانگی است و اینجا کنایه از معشوق است.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به آب، نشان‌دهنده روانی و طراوتِ حضور اوست.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: تکرار عبارت نشان از اهمیتِ حیات‌بخشی معشوق دارد.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: تمثیل جریان یافتن آب در جویبار به حضور معشوق در جان.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: تضاد میان آرامشِ جوی و شتابِ آبِ روان.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: ایجاز در کلام با استفاده از ترکیب‌های استعاری قوی.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: اشاره به گریزپا بودنِ معشوق.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: ارتباط معنایی بین آب (حیات) و جان (محل قرار).

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش برای بیانِ اندوه و حیرت.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: استفاده از 'خوش' برای توصیف کیفیتِ حضور معشوق.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: تداومِ استعاره در ذهن مخاطب.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: لحن صمیمانه و در عین حال ستایشگرانه.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: تاکید بر نقش حیات‌بخش معشوق.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: تصویرسازی لطیف و شاعرانه.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: استعاره از روان بودنِ عشق در وجود.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: نکته ادبی: هم‌نشینی آب و جان.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: تأکید بر زیباییِ این حرکت.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: تداوم فضای عرفانی شعر.

درجوی جان خوش می روی ای آب حیوان تا کجا؟

ای که مانند آب حیات هستی، چقدر دلپذیر در جویبار جان من جاری می‌شوی؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: پایان‌بندی با پرسشی تأمل‌برانگیز.

طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده

کلاهت را کج بر سر گذاشته‌ای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.

نکته ادبی: این وضعیت (کج بودن کلاه و باز بودن گریبان) کنایه از زیبایی آشفته و مستیِ معشوق است.

طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده

کلاهت را کج بر سر گذاشته‌ای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.

نکته ادبی: تصویرسازی برای نشان دادنِ بی‌قیدیِ زیبای معشوق.

طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده

کلاهت را کج بر سر گذاشته‌ای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.

نکته ادبی: نکته ادبی: 'گوی گریبان' می‌تواند به دکمه‌ یا بندِ یقه اشاره داشته باشد.

طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده

کلاهت را کج بر سر گذاشته‌ای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.

نکته ادبی: اشاره به آراستگیِ غیرمتعارف معشوق.

طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده

کلاهت را کج بر سر گذاشته‌ای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.

نکته ادبی: تأکید بر ظاهرِ شوریده و جذاب معشوق.

طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده

کلاهت را کج بر سر گذاشته‌ای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.

نکته ادبی: نشانه‌ای از حالتِ سرمستی یا بی‌خیالی معشوق.

طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده

کلاهت را کج بر سر گذاشته‌ای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.

نکته ادبی: رعایت ایجاز در توصیف وضعیت معشوق.

طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده

کلاهت را کج بر سر گذاشته‌ای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.

نکته ادبی: نکته ادبی: کژ بر زدن کلاه نشان از تکبر یا مستی عاشقانه است.

طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده

کلاهت را کج بر سر گذاشته‌ای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.

نکته ادبی: تضاد میانِ زیبایی و پریشانیِ ظاهر.

طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده

کلاهت را کج بر سر گذاشته‌ای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.

نکته ادبی: استفاده از عناصر مادی (کلاه، گریبان) برای تصویرسازی ذهنی.

طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده

کلاهت را کج بر سر گذاشته‌ای و دکمه (یا گیره) گریبان لباست باز شده و گم شده است.

نکته ادبی: تصویرگریِ واقع‌گرایانه و ملموس.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بندِ لباست باز شده و گیسوانت روی دامن ریخته است؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: استعاره از پریشانی و رهایی معشوق.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بندِ لباست باز شده و گیسوانت روی دامن ریخته است؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: 'قبا' به معنای نوعی جامه است که با بند بسته می‌شده.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بندِ لباست باز شده و گیسوانت روی دامن ریخته است؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: تداومِ تصویرسازی از بی‌قیدیِ ظاهر.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بندِ لباست باز شده و گیسوانت روی دامن ریخته است؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: اشاره به گیسوانِ رها که نماد زیباییِ آزاد است.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بندِ لباست باز شده و گیسوانت روی دامن ریخته است؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: تکرار پرسش 'تا کجا' برای تقویت حسِ حیرت.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بندِ لباست باز شده و گیسوانت روی دامن ریخته است؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: تصویرسازیِ صریح از وضعیت آشفته‌ی لباس و مو.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بندِ لباست باز شده و گیسوانت روی دامن ریخته است؛ به کجا چنین شتابان می‌روی؟

نکته ادبی: پایان‌بندی هماهنگ با ابیات پیشین.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا می‌خواهی این‌چنین بی‌پروا و دلفریب جلوه‌گری کنی؟

نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشان‌دهنده بی‌خیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا می‌خواهی این‌چنین بی‌پروا و دلفریب جلوه‌گری کنی؟

نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشان‌دهنده بی‌خیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا می‌خواهی این‌چنین بی‌پروا و دلفریب جلوه‌گری کنی؟

نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشان‌دهنده بی‌خیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا می‌خواهی این‌چنین بی‌پروا و دلفریب جلوه‌گری کنی؟

نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشان‌دهنده بی‌خیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا می‌خواهی این‌چنین بی‌پروا و دلفریب جلوه‌گری کنی؟

نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشان‌دهنده بی‌خیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا می‌خواهی این‌چنین بی‌پروا و دلفریب جلوه‌گری کنی؟

نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشان‌دهنده بی‌خیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا می‌خواهی این‌چنین بی‌پروا و دلفریب جلوه‌گری کنی؟

نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشان‌دهنده بی‌خیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا می‌خواهی این‌چنین بی‌پروا و دلفریب جلوه‌گری کنی؟

نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشان‌دهنده بی‌خیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا می‌خواهی این‌چنین بی‌پروا و دلفریب جلوه‌گری کنی؟

نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشان‌دهنده بی‌خیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا می‌خواهی این‌چنین بی‌پروا و دلفریب جلوه‌گری کنی؟

نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشان‌دهنده بی‌خیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا می‌خواهی این‌چنین بی‌پروا و دلفریب جلوه‌گری کنی؟

نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشان‌دهنده بی‌خیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا می‌خواهی این‌چنین بی‌پروا و دلفریب جلوه‌گری کنی؟

نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشان‌دهنده بی‌خیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا می‌خواهی این‌چنین بی‌پروا و دلفریب جلوه‌گری کنی؟

نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشان‌دهنده بی‌خیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا می‌خواهی این‌چنین بی‌پروا و دلفریب جلوه‌گری کنی؟

نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشان‌دهنده بی‌خیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

بند قبا باز شده و گیسوانت بر روی دامن رها گشته است؛ تا کجا می‌خواهی این‌چنین بی‌پروا و دلفریب جلوه‌گری کنی؟

نکته ادبی: بند قبا باز بودن کنایه از پریشانی و آراستگیِ رهاشده است که نشان‌دهنده بی‌خیالی یا دلبریِ عمدی معشوق است.

دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب

شگفتا که دزدانِ شب‌رو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناک‌اند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.

دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب

شگفتا که دزدانِ شب‌رو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناک‌اند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.

دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب

شگفتا که دزدانِ شب‌رو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناک‌اند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.

دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب

شگفتا که دزدانِ شب‌رو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناک‌اند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.

دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب

شگفتا که دزدانِ شب‌رو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناک‌اند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.

دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب

شگفتا که دزدانِ شب‌رو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناک‌اند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.

دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب

شگفتا که دزدانِ شب‌رو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناک‌اند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.

دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب

شگفتا که دزدانِ شب‌رو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناک‌اند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.

دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب

شگفتا که دزدانِ شب‌رو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناک‌اند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.

دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب

شگفتا که دزدانِ شب‌رو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناک‌اند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.

دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب

شگفتا که دزدانِ شب‌رو هنگامِ کار از نورِ شمع بیمناک‌اند، اما تو دزدِ دلی هستی که خود چون شمعی درخشانی.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد)؛ معمولاً دزد از روشنایی گریزان است، اما معشوق با وجود اینکه دزدِ دل است، خود منبع نور است.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

تو شمع پیکر نیم شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

ای که در دلِ شب، پیکری درخشان چون شمع داری؛ تا کی می‌خواهی به این شیوه دل‌ربایی کنی و دل از ما بربایی؟

نکته ادبی: شمع پیکر استعاره از معشوقی است که هم زیباست و هم باعث خیرگی چشم و حیرت عاشق می‌شود.

هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی

تو در هر لحظه هماورد و حریفی تازه در عشق می‌طلبی، جلوه‌گری می‌کنی و با این رفتارت، مردان را شکست می‌دهی.

نکته ادبی: ناورد زدن به معنای به میدان آمدن و مبارزه طلبیدن است؛ جولان دادن نیز به معنای مانور دادن و نمایش قدرت است.

هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی

تو در هر لحظه هماورد و حریفی تازه در عشق می‌طلبی، جلوه‌گری می‌کنی و با این رفتارت، مردان را شکست می‌دهی.

نکته ادبی: ناورد زدن به معنای به میدان آمدن و مبارزه طلبیدن است؛ جولان دادن نیز به معنای مانور دادن و نمایش قدرت است.

هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی

تو مدام با من می‌جنگی و در میدانِ نبردِ عشق، با بی‌مهری و تکبر جولان می‌دهی و مرا از پا در می‌آوری.

نکته ادبی: «ناورد» به معنای جنگ و ستیز است و «مرد افکن» صفتِ فعلی است به معنایِ کسی که مردانِ بزرگ را از پا در می‌آورد.

هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی

تو مدام با من می‌جنگی و در میدانِ نبردِ عشق، با بی‌مهری و تکبر جولان می‌دهی و مرا از پا در می‌آوری.

نکته ادبی: «جولان» به معنای تاخت و تاز کردن و مانور دادن در میدان نبرد است.

هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی

تو مدام با من می‌جنگی و در میدانِ نبردِ عشق، با بی‌مهری و تکبر جولان می‌دهی و مرا از پا در می‌آوری.

نکته ادبی: تکرار واژگان نشان‌دهنده استمرارِ ستمِ محبوب است.

هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی

تو مدام با من می‌جنگی و در میدانِ نبردِ عشق، با بی‌مهری و تکبر جولان می‌دهی و مرا از پا در می‌آوری.

نکته ادبی: استفاده از افعال مضارع اخباری برای نشان دادن تکرارِ عمل.

هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی

تو مدام با من می‌جنگی و در میدانِ نبردِ عشق، با بی‌مهری و تکبر جولان می‌دهی و مرا از پا در می‌آوری.

نکته ادبی: استعاره از رفتار یار به مثابه یک جنگجو.

هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی

تو مدام با من می‌جنگی و در میدانِ نبردِ عشق، با بی‌مهری و تکبر جولان می‌دهی و مرا از پا در می‌آوری.

نکته ادبی: حالت حماسی در توصیف یک تجربه عاشقانه.

هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی

تو مدام با من می‌جنگی و در میدانِ نبردِ عشق، با بی‌مهری و تکبر جولان می‌دهی و مرا از پا در می‌آوری.

نکته ادبی: تأکید بر مردافکن بودنِ یار که نشان از قدرتِ نفوذ او در جانِ عاشق دارد.

هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی

تو مدام با من می‌جنگی و در میدانِ نبردِ عشق، با بی‌مهری و تکبر جولان می‌دهی و مرا از پا در می‌آوری.

نکته ادبی: بهره‌گیری از واژگانِ حوزه میدانِ جنگ برای توصیفِ رابطه عاشقانه.

هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی

تو مدام با من می‌جنگی و در میدانِ نبردِ عشق، با بی‌مهری و تکبر جولان می‌دهی و مرا از پا در می‌آوری.

نکته ادبی: تصویرسازیِ تقابلِ عاشق و معشوق در قالبِ یک نبردِ نابرابر.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: «تنگ میدان» کنایه از کوتاه نظری و کم‌ظرفیتیِ یار در درکِ رنجِ عاشق است.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: استفاده از صفتِ «تنگ» برای قلبِ عاشق که سرشار از غم است و «تنگ» برای میدانِ دیدِ معشوق.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: ایهام در واژه «تنگ»: هم به معنایِ کوچک و هم به معنایِ کم‌ظرفیت.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری در پایان بیت برای نشان دادنِ شکایت از وضع موجود.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: تکرار صفت تنگ برای دو مفهوم متفاوت (قلب و میدان).

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: خطاب قرار دادنِ معشوق با صفتِ «تنگ میدان» جهت سرزنشِ کوتاه‌نظریِ او.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: ساختارِ نحویِ بیت نشان‌دهنده حیرتِ عاشق از تداومِ سردیِ یار است.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: بهره‌گیری از قافیه و ردیف برای افزایشِ ضرب‌آهنگِ گلایه.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: تضادِ ضمنی بینِ وسعتِ رنجِ عاشق و تنگیِ میدانِ درکِ معشوق.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: استفاده از مخاطبِ «ای» برای تأکید بر گفتگویِ مستقیم با یار.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: «تا کجا» به معنایِ حد و مرزِ این رفتار است.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: سادگیِ زبان در عینِ عمقِ معنایِ انتقادی.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: صفت «تنگ» در هر دو کفهِ ترازویِ بیت تکرار شده است.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: پرسش در پایان بیت، نشان از استیصالِ شاعر دارد.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: استفاده از نحوِ کهن برای افزایشِ تأثیرِ کلام.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ تفاهم و یگانگیِ عاشق و معشوق.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: ساختار تکرار شونده‌ی سوالی برای نشان دادنِ تداومِ درد.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: تنگ‌میدانی به معنایِ ضعف در جهان‌بینیِ معشوق است.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: استفاده از آرایه تکرار در واژگان برای کوبندگیِ کلام.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: تنگ بودنِ دل به معنایِ انباشتگی از غم و اندوه است.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: مخاطب قراردادنِ یار با صفتی که او را کوچک می‌شمارد.

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

تو در قلبِ کوچک و تنگِ من جایی نداری؛ ای کسی که میدانِ دید و وسعتِ روحت محدود است، این بی‌توجهی تا به کی ادامه خواهد داشت؟

نکته ادبی: توازنِ ساختاری در مصراع اول و دوم.

گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را

اگر به ناله‌ها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش می‌کشم.

نکته ادبی: مبالغه‌ای است که عمقِ دردِ درونیِ شاعر را نشان می‌دهد؛ سوختنِ «باد» اوجِ شدتِ التهاب است.

گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را

اگر به ناله‌ها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش می‌کشم.

نکته ادبی: استفاده از شرط و جزا برای نشان دادنِ قدرتِ تخریب‌گرِ غم.

گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را

اگر به ناله‌ها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش می‌کشم.

نکته ادبی: «از دم بسوزم» یعنی با نفسم و آهِ سوزانم بسوزانم.

گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را

اگر به ناله‌ها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش می‌کشم.

نکته ادبی: تصویرسازیِ شاعرانه از گرمایِ سوزانِ عشق.

گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را

اگر به ناله‌ها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش می‌کشم.

نکته ادبی: استعاره از ناله به فریادِ آتشین.

گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را

اگر به ناله‌ها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش می‌کشم.

نکته ادبی: اغراق در تواناییِ ناله برای سوزاندنِ باد.

گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را

اگر به ناله‌ها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش می‌کشم.

نکته ادبی: تأکید بر سرکوبِ درد برای جلوگیری از فاجعه.

گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را

اگر به ناله‌ها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش می‌کشم.

نکته ادبی: بهره‌گیری از کلماتِ آتشین و محرک.

گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را

اگر به ناله‌ها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش می‌کشم.

نکته ادبی: تعبیر «باد» به معنایِ هوا و فضای پیرامون است که از شدتِ آه می‌سوزد.

گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را

اگر به ناله‌ها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش می‌کشم.

نکته ادبی: ساختار نحویِ مبالغه‌آمیز.

گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را

اگر به ناله‌ها و فریادهایِ درونم اجازه ی دهم که راهی به بیرون بیابند، حرارتِ این سوختن به قدری است که بادِ پیرامونِ خود را نیز به آتش می‌کشم.

نکته ادبی: تأکید بر شدتِِ جانکاهِ رنج.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و ظلمی حد و اندازه‌ای دارد؛ این دوری و هجرانِ طولانی نیز باید پایانی داشته باشد، تا کجا قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: «حد هجران» به معنای مرز و نهایتِ دوری است.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و ظلمی حد و اندازه‌ای دارد؛ این دوری و هجرانِ طولانی نیز باید پایانی داشته باشد، تا کجا قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: اعتراضِ منطقیِ عاشق بر تداومِ بی‌رحمانه ی دوری.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و ظلمی حد و اندازه‌ای دارد؛ این دوری و هجرانِ طولانی نیز باید پایانی داشته باشد، تا کجا قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: پرسش در پایان، نشان‌دهنده ی خستگیِ مفرطِ شاعر است.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و ظلمی حد و اندازه‌ای دارد؛ این دوری و هجرانِ طولانی نیز باید پایانی داشته باشد، تا کجا قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: تضاد بینِ بیداد (بی‌عدالتی) و توقعِ عدل.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و ظلمی حد و اندازه‌ای دارد؛ این دوری و هجرانِ طولانی نیز باید پایانی داشته باشد، تا کجا قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: واژه «بیداد» به معنایِ ستمِ بی‌حساب است.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و ظلمی حد و اندازه‌ای دارد؛ این دوری و هجرانِ طولانی نیز باید پایانی داشته باشد، تا کجا قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: تکرارِ واژه «حد» برای تأکید بر مرزبندیِ اخلاقی.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و ظلمی حد و اندازه‌ای دارد؛ این دوری و هجرانِ طولانی نیز باید پایانی داشته باشد، تا کجا قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: پرسشِ «تا کجا» یک استفهامِ انکاری است که پاسخِ آن نزدِ شاعر، «باید پایان یابد» است.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و ظلمی حد و اندازه‌ای دارد؛ این دوری و هجرانِ طولانی نیز باید پایانی داشته باشد، تا کجا قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: حسِ انتظار در این ابیات موج می‌زند.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و بیدادی اندازه‌ای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: واژه 'حد' در هر دو جایگاه به معنای پایان و اندازه است که تکرار آن بر تأکید و کلافگی شاعر دلالت دارد.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و بیدادی اندازه‌ای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: بیداد در اینجا به معنای ظلم و جورِ ایام یا معشوق است.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و بیدادی اندازه‌ای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: استفاده از ساختار استفهامی برای نشان دادن بی‌پایان بودن رنج.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و بیدادی اندازه‌ای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: هجران به معنای جدایی و دوری از معشوق است.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و بیدادی اندازه‌ای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: لحن کلام، شکایت از طولانی شدن وضعیت موجود است.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و بیدادی اندازه‌ای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: ترکیب 'حد هجران' به معنای نهایتِ دوری است.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و بیدادی اندازه‌ای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: تکرار پرسش 'تا کجا' نشان‌دهنده استیصال است.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و بیدادی اندازه‌ای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: بیداد به معنای بی عدالتی و خشونت نیز تفسیر می‌شود.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و بیدادی اندازه‌ای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: تکرار 'حد' آرایه تکرار را ایجاد کرده است.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و بیدادی اندازه‌ای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: عبارت بیانگرِ آستانه تحمل شاعر است.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و بیدادی اندازه‌ای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: جمله کوتاه و کوبنده برای انتقال حس دردمندی.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و بیدادی اندازه‌ای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: ابهام در 'حد' (پایان و اندازه).

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و بیدادی اندازه‌ای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: تأکید بر بی‌پایان بودنِ رنج.

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

هر ستم و بیدادی اندازه‌ای دارد؛ این دوری و فراق تا کی قرار است ادامه یابد؟

نکته ادبی: اشاره به صبر لبریز شده شاعر.

خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو

ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرنده‌ای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.

نکته ادبی: مرغ بلاپرورد اضافه استعاری است. 'مرد تو' به معنای فدای تو شدن یا از پا افتادن به خاطر تو است.

خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو

ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرنده‌ای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.

نکته ادبی: شاعر خود را به مرغی تشبیه کرده که ذاتاً با بلا عجین شده است.

خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو

ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرنده‌ای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.

نکته ادبی: استفاده از نام تخلص در شعر برای شخصی‌سازی رنج.

خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو

ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرنده‌ای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.

نکته ادبی: بلاپرورد به معنای رشد یافته در سختی و رنج.

خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو

ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرنده‌ای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه بلا جزئی از وجود شاعر شده است.

خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو

ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرنده‌ای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.

نکته ادبی: حسِ تسلیم در برابرِ سرنوشتِ شوم.

خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو

ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرنده‌ای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.

نکته ادبی: اینک به معنای اکنون؛ نشان‌دهنده وضعیتِ حالی شاعر.

خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو

ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرنده‌ای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.

نکته ادبی: تصویرسازی قوی از رنج و مظلومیت.

خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو

ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرنده‌ای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.

نکته ادبی: مردِ تو یعنی کشته‌یِ راهِ تو بودن.

خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو

ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرنده‌ای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.

نکته ادبی: تکرار 'تو' در پایانِ هر دو مصراع، بر نقش معشوق در ویرانی شاعر تاکید دارد.

خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو

ای معشوق، خاقانی به خاطر تو از پای درآمده و نابود شده است؛ او مانند پرنده‌ای است که در دامن بلا و سختی پرورش یافته است.

نکته ادبی: تکرارِ نامِ شاعر، نوعی اعتراف به سرنوشتِ تلخ است.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: گوشه دل خوردن کنایه از تصرف کامل دل و اندوهگین کردن است.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: مهمان ناخوانده استعاره از غم یا عشقی است که بی دعوت وارد وجود شاعر شده.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: پرسش برای نشان دادنِ طولانی شدنِ حضورِ اندوه.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: دل در اینجا مرکزِ احساسات و هستی شاعر است.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: ناخوانده مهمان به ناخواسته بودنِ این رنج دلالت دارد.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: تضاد میان 'دل' و 'مهمان ناخوانده'.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: پرسش درباره زمانِ پایانِ رنج.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: لحنِ تند و گلایه‌آمیز.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: دل‌خوری و دردِ شاعر.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: استعاره از تصرفِ وجود.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: مهمان ناخوانده نماد عشقِ ویرانگر است.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: کنایه از بی قراری شاعر.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: پرسش در پایان بیت برای اثربخشی بیشتر.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: دل خوردن کنایه از غصه خوردن و افسرده شدن نیز هست.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: ساختار جملات با لحن مرثیه‌گونه.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: استفاده از تصویر 'مهمان' برای عشق.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: تکرار سوال 'تا کجا' برای تعمیق درد.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: دل در معنای مرکز جان و روح.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: ناخوانده مهمان به عدمِ رضایتِ شاعر اشاره دارد.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: لحن عتاب‌آلود نسبت به غم.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: مهمان ناخوانده آرایه حسن تعلیل در باب عشق.

ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

ای که گوشه دل مرا (که خانه جان من است) تصرف کرده و به یغما برده‌ای؛ این مهمان ناخوانده (عشق یا غم) تا کی قصد ماندن دارد؟

نکته ادبی: پایانی قاطع بر پرسش‌هایِ دردناک شاعر.