دیوان اشعار - غزلیات
غزل شمارهٔ ۲
خاقانیدرک و برداشت
هوش مصنوعیمعنای روان
سرشت و اخلاق تو با عاشق بیقرار و سوختهدل، سازگار و هماهنگ نیست.
نکته ادبی: دمساز به معنای همنفس و همدم است و تقابل معنایی با بیتوجهی معشوق دارد.
سرشت و اخلاق تو با عاشق بیقرار و سوختهدل، سازگار و هماهنگ نیست.
نکته ادبی: دمساز به معنای همنفس و همدم است و تقابل معنایی با بیتوجهی معشوق دارد.
سرشت و اخلاق تو با عاشق بیقرار و سوختهدل، سازگار و هماهنگ نیست.
نکته ادبی: دمساز به معنای همنفس و همدم است و تقابل معنایی با بیتوجهی معشوق دارد.
سرشت و اخلاق تو با عاشق بیقرار و سوختهدل، سازگار و هماهنگ نیست.
نکته ادبی: دمساز به معنای همنفس و همدم است و تقابل معنایی با بیتوجهی معشوق دارد.
سرشت و اخلاق تو با عاشق بیقرار و سوختهدل، سازگار و هماهنگ نیست.
نکته ادبی: دمساز به معنای همنفس و همدم است و تقابل معنایی با بیتوجهی معشوق دارد.
سرشت و اخلاق تو با عاشق بیقرار و سوختهدل، سازگار و هماهنگ نیست.
نکته ادبی: دمساز به معنای همنفس و همدم است و تقابل معنایی با بیتوجهی معشوق دارد.
سرشت و اخلاق تو با عاشق بیقرار و سوختهدل، سازگار و هماهنگ نیست.
نکته ادبی: دمساز به معنای همنفس و همدم است و تقابل معنایی با بیتوجهی معشوق دارد.
سرشت و اخلاق تو با عاشق بیقرار و سوختهدل، سازگار و هماهنگ نیست.
نکته ادبی: دمساز به معنای همنفس و همدم است و تقابل معنایی با بیتوجهی معشوق دارد.
سرشت و اخلاق تو با عاشق بیقرار و سوختهدل، سازگار و هماهنگ نیست.
نکته ادبی: دمساز به معنای همنفس و همدم است و تقابل معنایی با بیتوجهی معشوق دارد.
سرشت و اخلاق تو با عاشق بیقرار و سوختهدل، سازگار و هماهنگ نیست.
نکته ادبی: دمساز به معنای همنفس و همدم است و تقابل معنایی با بیتوجهی معشوق دارد.
سرشت و اخلاق تو با عاشق بیقرار و سوختهدل، سازگار و هماهنگ نیست.
نکته ادبی: دمساز به معنای همنفس و همدم است و تقابل معنایی با بیتوجهی معشوق دارد.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
عادت تو این است که به جای وفاداران، از یاران بدخواه و گمراهکننده حمایت کنی.
نکته ادبی: بدآموز به کسی گفته میشود که با سخن نادرست، فرد را از راه راست منحرف میکند.
من اسیر فرمان و بازیچه دست تو هستم؛ پس از اینکه چنین است، دست ستم را بر روی من بگشا.
نکته ادبی: دستخوش به معنای طعمه یا چیزی است که تحت تصرف دیگری قرار دارد.
من اسیر فرمان و بازیچه دست تو هستم؛ پس از اینکه چنین است، دست ستم را بر روی من بگشا.
نکته ادبی: دستخوش به معنای طعمه یا چیزی است که تحت تصرف دیگری قرار دارد.
من اسیر فرمان و بازیچه دست تو هستم؛ پس از اینکه چنین است، دست ستم را بر روی من بگشا.
نکته ادبی: دستخوش به معنای طعمه یا چیزی است که تحت تصرف دیگری قرار دارد.
من اسیر فرمان و بازیچه دست تو هستم؛ پس از اینکه چنین است، دست ستم را بر روی من بگشا.
نکته ادبی: دستخوش به معنای طعمه یا چیزی است که تحت تصرف دیگری قرار دارد.
من اسیر فرمان و بازیچه دست تو هستم؛ پس از اینکه چنین است، دست ستم را بر روی من بگشا.
نکته ادبی: دستخوش به معنای طعمه یا چیزی است که تحت تصرف دیگری قرار دارد.
من اسیر فرمان و بازیچه دست تو هستم؛ پس از اینکه چنین است، دست ستم را بر روی من بگشا.
نکته ادبی: دستخوش به معنای طعمه یا چیزی است که تحت تصرف دیگری قرار دارد.
من اسیر فرمان و بازیچه دست تو هستم؛ پس از اینکه چنین است، دست ستم را بر روی من بگشا.
نکته ادبی: دستخوش به معنای طعمه یا چیزی است که تحت تصرف دیگری قرار دارد.
من اسیر فرمان و بازیچه دست تو هستم؛ پس از اینکه چنین است، دست ستم را بر روی من بگشا.
نکته ادبی: دستخوش به معنای طعمه یا چیزی است که تحت تصرف دیگری قرار دارد.
من اسیر فرمان و بازیچه دست تو هستم؛ پس از اینکه چنین است، دست ستم را بر روی من بگشا.
نکته ادبی: دستخوش به معنای طعمه یا چیزی است که تحت تصرف دیگری قرار دارد.
من اسیر فرمان و بازیچه دست تو هستم؛ پس از اینکه چنین است، دست ستم را بر روی من بگشا.
نکته ادبی: دستخوش به معنای طعمه یا چیزی است که تحت تصرف دیگری قرار دارد.
من اسیر فرمان و بازیچه دست تو هستم؛ پس از اینکه چنین است، دست ستم را بر روی من بگشا.
نکته ادبی: دستخوش به معنای طعمه یا چیزی است که تحت تصرف دیگری قرار دارد.
اکنون که چنین است، تیر دردناک و جانکاه خود را که جگر را میسوزاند، به سوی قلب من نشانه بگیر.
نکته ادبی: برگمار از مصدر گماشتن و به معنای نشانه رفتن و رها کردن تیر است.
اکنون که چنین است، تیر دردناک و جانکاه خود را که جگر را میسوزاند، به سوی قلب من نشانه بگیر.
نکته ادبی: برگمار از مصدر گماشتن و به معنای نشانه رفتن و رها کردن تیر است.
اکنون که چنین است، تیر دردناک و جانکاه خود را که جگر را میسوزاند، به سوی قلب من نشانه بگیر.
نکته ادبی: برگمار از مصدر گماشتن و به معنای نشانه رفتن و رها کردن تیر است.
اکنون که چنین است، تیر دردناک و جانکاه خود را که جگر را میسوزاند، به سوی قلب من نشانه بگیر.
نکته ادبی: برگمار از مصدر گماشتن و به معنای نشانه رفتن و رها کردن تیر است.
اکنون که چنین است، تیر دردناک و جانکاه خود را که جگر را میسوزاند، به سوی قلب من نشانه بگیر.
نکته ادبی: برگمار از مصدر گماشتن و به معنای نشانه رفتن و رها کردن تیر است.
اکنون که چنین است، تیر دردناک و جانکاه خود را که جگر را میسوزاند، به سوی قلب من نشانه بگیر.
نکته ادبی: برگمار از مصدر گماشتن و به معنای نشانه رفتن و رها کردن تیر است.
ای معشوق، تیرِ جفای خود را که تا عمقِ جان و جگر نفوذ میکند، بر قلبِ من بنشان و روانه کن.
نکته ادبی: برگمار: از مصدر گماشتن به معنای نشاندن یا زدن است و تیر جگردوز استعاره از رنجِ عمیق عشق است.
ای معشوق، تیرِ جفای خود را که تا عمقِ جان و جگر نفوذ میکند، بر قلبِ من بنشان و روانه کن.
نکته ادبی: برگمار: از مصدر گماشتن به معنای نشاندن یا زدن است و تیر جگردوز استعاره از رنجِ عمیق عشق است.
ای معشوق، تیرِ جفای خود را که تا عمقِ جان و جگر نفوذ میکند، بر قلبِ من بنشان و روانه کن.
نکته ادبی: برگمار: از مصدر گماشتن به معنای نشاندن یا زدن است و تیر جگردوز استعاره از رنجِ عمیق عشق است.
ای معشوق، تیرِ جفای خود را که تا عمقِ جان و جگر نفوذ میکند، بر قلبِ من بنشان و روانه کن.
نکته ادبی: برگمار: از مصدر گماشتن به معنای نشاندن یا زدن است و تیر جگردوز استعاره از رنجِ عمیق عشق است.
ای معشوق، تیرِ جفای خود را که تا عمقِ جان و جگر نفوذ میکند، بر قلبِ من بنشان و روانه کن.
نکته ادبی: برگمار: از مصدر گماشتن به معنای نشاندن یا زدن است و تیر جگردوز استعاره از رنجِ عمیق عشق است.
ای معشوق، تیرِ جفای خود را که تا عمقِ جان و جگر نفوذ میکند، بر قلبِ من بنشان و روانه کن.
نکته ادبی: برگمار: از مصدر گماشتن به معنای نشاندن یا زدن است و تیر جگردوز استعاره از رنجِ عمیق عشق است.
ای معشوق، تیرِ جفای خود را که تا عمقِ جان و جگر نفوذ میکند، بر قلبِ من بنشان و روانه کن.
نکته ادبی: برگمار: از مصدر گماشتن به معنای نشاندن یا زدن است و تیر جگردوز استعاره از رنجِ عمیق عشق است.
ای معشوق، تیرِ جفای خود را که تا عمقِ جان و جگر نفوذ میکند، بر قلبِ من بنشان و روانه کن.
نکته ادبی: برگمار: از مصدر گماشتن به معنای نشاندن یا زدن است و تیر جگردوز استعاره از رنجِ عمیق عشق است.
ای معشوق، تیرِ جفای خود را که تا عمقِ جان و جگر نفوذ میکند، بر قلبِ من بنشان و روانه کن.
نکته ادبی: برگمار: از مصدر گماشتن به معنای نشاندن یا زدن است و تیر جگردوز استعاره از رنجِ عمیق عشق است.
ای معشوق، تیرِ جفای خود را که تا عمقِ جان و جگر نفوذ میکند، بر قلبِ من بنشان و روانه کن.
نکته ادبی: برگمار: از مصدر گماشتن به معنای نشاندن یا زدن است و تیر جگردوز استعاره از رنجِ عمیق عشق است.
ای معشوق، تیرِ جفای خود را که تا عمقِ جان و جگر نفوذ میکند، بر قلبِ من بنشان و روانه کن.
نکته ادبی: برگمار: از مصدر گماشتن به معنای نشاندن یا زدن است و تیر جگردوز استعاره از رنجِ عمیق عشق است.
ای معشوق، تیرِ جفای خود را که تا عمقِ جان و جگر نفوذ میکند، بر قلبِ من بنشان و روانه کن.
نکته ادبی: برگمار: از مصدر گماشتن به معنای نشاندن یا زدن است و تیر جگردوز استعاره از رنجِ عمیق عشق است.
ای معشوق، تیرِ جفای خود را که تا عمقِ جان و جگر نفوذ میکند، بر قلبِ من بنشان و روانه کن.
نکته ادبی: برگمار: از مصدر گماشتن به معنای نشاندن یا زدن است و تیر جگردوز استعاره از رنجِ عمیق عشق است.
ای معشوق، تیرِ جفای خود را که تا عمقِ جان و جگر نفوذ میکند، بر قلبِ من بنشان و روانه کن.
نکته ادبی: برگمار: از مصدر گماشتن به معنای نشاندن یا زدن است و تیر جگردوز استعاره از رنجِ عمیق عشق است.
ای معشوق، تیرِ جفای خود را که تا عمقِ جان و جگر نفوذ میکند، بر قلبِ من بنشان و روانه کن.
نکته ادبی: برگمار: از مصدر گماشتن به معنای نشاندن یا زدن است و تیر جگردوز استعاره از رنجِ عمیق عشق است.
ای معشوق، تیرِ جفای خود را که تا عمقِ جان و جگر نفوذ میکند، بر قلبِ من بنشان و روانه کن.
نکته ادبی: برگمار: از مصدر گماشتن به معنای نشاندن یا زدن است و تیر جگردوز استعاره از رنجِ عمیق عشق است.
من شب را برای ابرازِ عشق انتخاب میکنم، زیرا تاریکیِ شب، پوشش و پناهگاهی برای پنهان نگه داشتنِ رازهای درونی و عشقِ من است.
نکته ادبی: از پی آن: به این معناست که علتِ انتخابِ شب، پردهدریِ رازهاست که در شب به دلیل تاریکی امکانپذیر است.
من شب را برای ابرازِ عشق انتخاب میکنم، زیرا تاریکیِ شب، پوشش و پناهگاهی برای پنهان نگه داشتنِ رازهای درونی و عشقِ من است.
نکته ادبی: از پی آن: به این معناست که علتِ انتخابِ شب، پردهدریِ رازهاست که در شب به دلیل تاریکی امکانپذیر است.
من شب را برای ابرازِ عشق انتخاب میکنم، زیرا تاریکیِ شب، پوشش و پناهگاهی برای پنهان نگه داشتنِ رازهای درونی و عشقِ من است.
نکته ادبی: از پی آن: به این معناست که علتِ انتخابِ شب، پردهدریِ رازهاست که در شب به دلیل تاریکی امکانپذیر است.
من شب را برای ابرازِ عشق انتخاب میکنم، زیرا تاریکیِ شب، پوشش و پناهگاهی برای پنهان نگه داشتنِ رازهای درونی و عشقِ من است.
نکته ادبی: از پی آن: به این معناست که علتِ انتخابِ شب، پردهدریِ رازهاست که در شب به دلیل تاریکی امکانپذیر است.
من شب را برای ابرازِ عشق انتخاب میکنم، زیرا تاریکیِ شب، پوشش و پناهگاهی برای پنهان نگه داشتنِ رازهای درونی و عشقِ من است.
نکته ادبی: از پی آن: به این معناست که علتِ انتخابِ شب، پردهدریِ رازهاست که در شب به دلیل تاریکی امکانپذیر است.
من شب را برای ابرازِ عشق انتخاب میکنم، زیرا تاریکیِ شب، پوشش و پناهگاهی برای پنهان نگه داشتنِ رازهای درونی و عشقِ من است.
نکته ادبی: از پی آن: به این معناست که علتِ انتخابِ شب، پردهدریِ رازهاست که در شب به دلیل تاریکی امکانپذیر است.
من شب را برای ابرازِ عشق انتخاب میکنم، زیرا تاریکیِ شب، پوشش و پناهگاهی برای پنهان نگه داشتنِ رازهای درونی و عشقِ من است.
نکته ادبی: از پی آن: به این معناست که علتِ انتخابِ شب، پردهدریِ رازهاست که در شب به دلیل تاریکی امکانپذیر است.
من شب را برای ابرازِ عشق انتخاب میکنم، زیرا تاریکیِ شب، پوشش و پناهگاهی برای پنهان نگه داشتنِ رازهای درونی و عشقِ من است.
نکته ادبی: از پی آن: به این معناست که علتِ انتخابِ شب، پردهدریِ رازهاست که در شب به دلیل تاریکی امکانپذیر است.
من شب را برای ابرازِ عشق انتخاب میکنم، زیرا تاریکیِ شب، پوشش و پناهگاهی برای پنهان نگه داشتنِ رازهای درونی و عشقِ من است.
نکته ادبی: از پی آن: به این معناست که علتِ انتخابِ شب، پردهدریِ رازهاست که در شب به دلیل تاریکی امکانپذیر است.
من شب را برای ابرازِ عشق انتخاب میکنم، زیرا تاریکیِ شب، پوشش و پناهگاهی برای پنهان نگه داشتنِ رازهای درونی و عشقِ من است.
نکته ادبی: از پی آن: به این معناست که علتِ انتخابِ شب، پردهدریِ رازهاست که در شب به دلیل تاریکی امکانپذیر است.
من شب را برای ابرازِ عشق انتخاب میکنم، زیرا تاریکیِ شب، پوشش و پناهگاهی برای پنهان نگه داشتنِ رازهای درونی و عشقِ من است.
نکته ادبی: از پی آن: به این معناست که علتِ انتخابِ شب، پردهدریِ رازهاست که در شب به دلیل تاریکی امکانپذیر است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
آرزو دارم آنقدر از هجران و غم بسوزم که دودِ ناشی از آه و اندوهِ دلم، روشناییِ روز را بپوشاند و آن را به سیاهیِ شب مبدل کند.
نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آهِ آتشین و غمِ سنگینِ عاشق است که در اینجا تشبیهی اغراقآمیز برای پنهان کردنِ روز با آن بهکار رفته است.
اما با این حال، به دلیل ترس از رقیبِ بدخواه و برای اینکه کسی به این رابطه شک نکند و آن را فاش نسازد، ناچار به پنهانکاری هستم.
نکته ادبی: رقیب در ادبیات کلاسیک به معنای کسی است که مراقبِ حالِ عاشق است و مانعِ رسیدن او به معشوق میشود و نفیِ گمان یعنی از بین بردنِ سوءظنِ دیگران.
اما به خاطر ترس از مراقب و برای اینکه جلوی هرگونه سوءظن و گمان بد را بگیرم [این کار را انجام میدهم].
نکته ادبی: رقیب در متون کهن به معنای نگهبان و مراقبِ محبوب است که مانع وصال میشود.
اما به خاطر ترس از مراقب و برای اینکه جلوی هرگونه سوءظن و گمان بد را بگیرم [این کار را انجام میدهم].
نکته ادبی: رقیب در متون کهن به معنای نگهبان و مراقبِ محبوب است که مانع وصال میشود.
اما به خاطر ترس از مراقب و برای اینکه جلوی هرگونه سوءظن و گمان بد را بگیرم [این کار را انجام میدهم].
نکته ادبی: رقیب در متون کهن به معنای نگهبان و مراقبِ محبوب است که مانع وصال میشود.
اما به خاطر ترس از مراقب و برای اینکه جلوی هرگونه سوءظن و گمان بد را بگیرم [این کار را انجام میدهم].
نکته ادبی: رقیب در متون کهن به معنای نگهبان و مراقبِ محبوب است که مانع وصال میشود.
اما به خاطر ترس از مراقب و برای اینکه جلوی هرگونه سوءظن و گمان بد را بگیرم [این کار را انجام میدهم].
نکته ادبی: رقیب در متون کهن به معنای نگهبان و مراقبِ محبوب است که مانع وصال میشود.
اما به خاطر ترس از مراقب و برای اینکه جلوی هرگونه سوءظن و گمان بد را بگیرم [این کار را انجام میدهم].
نکته ادبی: رقیب در متون کهن به معنای نگهبان و مراقبِ محبوب است که مانع وصال میشود.
اما به خاطر ترس از مراقب و برای اینکه جلوی هرگونه سوءظن و گمان بد را بگیرم [این کار را انجام میدهم].
نکته ادبی: رقیب در متون کهن به معنای نگهبان و مراقبِ محبوب است که مانع وصال میشود.
اما به خاطر ترس از مراقب و برای اینکه جلوی هرگونه سوءظن و گمان بد را بگیرم [این کار را انجام میدهم].
نکته ادبی: رقیب در متون کهن به معنای نگهبان و مراقبِ محبوب است که مانع وصال میشود.
اما به خاطر ترس از مراقب و برای اینکه جلوی هرگونه سوءظن و گمان بد را بگیرم [این کار را انجام میدهم].
نکته ادبی: رقیب در متون کهن به معنای نگهبان و مراقبِ محبوب است که مانع وصال میشود.
اما به خاطر ترس از مراقب و برای اینکه جلوی هرگونه سوءظن و گمان بد را بگیرم [این کار را انجام میدهم].
نکته ادبی: رقیب در متون کهن به معنای نگهبان و مراقبِ محبوب است که مانع وصال میشود.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
مسیرِ خروج را بر آهِ سوزناکی که در درونم زبانه میکشد، مسدود کردهام تا کسی از دردم آگاه نشود.
نکته ادبی: آه درونسوز ترکیبی استعاری است که گرمای درونیِ رنجِ پنهان را نشان میدهد.
عقل و دلِ محدودِ آدمی، توانایی درک ارزش حقیقی و والایِ عشقِ تو را ندارد.
نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشق و اشتیاق است، نه خرید و فروش.
عقل و دلِ محدودِ آدمی، توانایی درک ارزش حقیقی و والایِ عشقِ تو را ندارد.
نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشق و اشتیاق است، نه خرید و فروش.
عقل و دلِ محدودِ آدمی، توانایی درک ارزش حقیقی و والایِ عشقِ تو را ندارد.
نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشق و اشتیاق است، نه خرید و فروش.
عقل و دلِ محدودِ آدمی، توانایی درک ارزش حقیقی و والایِ عشقِ تو را ندارد.
نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشق و اشتیاق است، نه خرید و فروش.
عقل و دلِ محدودِ آدمی، توانایی درک ارزش حقیقی و والایِ عشقِ تو را ندارد.
نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشق و اشتیاق است، نه خرید و فروش.
عقل و دلِ محدودِ آدمی، توانایی درک ارزش حقیقی و والایِ عشقِ تو را ندارد.
نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشق و اشتیاق است، نه خرید و فروش.
عقل و دلِ محدودِ آدمی، توانایی درک ارزش حقیقی و والایِ عشقِ تو را ندارد.
نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشق و اشتیاق است، نه خرید و فروش.
عقل و دلِ محدودِ آدمی، توانایی درک ارزش حقیقی و والایِ عشقِ تو را ندارد.
نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشق و اشتیاق است، نه خرید و فروش.
عقل و دلِ محدودِ آدمی، توانایی درک ارزش حقیقی و والایِ عشقِ تو را ندارد.
نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشق و اشتیاق است، نه خرید و فروش.
عقل و دلِ محدودِ آدمی، توانایی درک ارزش حقیقی و والایِ عشقِ تو را ندارد.
نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشق و اشتیاق است، نه خرید و فروش.
عقل و دلِ محدودِ آدمی، توانایی درک ارزش حقیقی و والایِ عشقِ تو را ندارد.
نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشق و اشتیاق است، نه خرید و فروش.
همانگونه که صدف قدر و قیمت مرواریدی که در شب میدرخشد را نمیداند، دیگران نیز ارزش تو را درنمییابند.
نکته ادبی: در شبافروز، استعاره از گوهر شبچراغ و مروارید است که در تاریکی میدرخشد.
همانگونه که صدف قدر و قیمت مرواریدی که در شب میدرخشد را نمیداند، دیگران نیز ارزش تو را درنمییابند.
نکته ادبی: در شبافروز، استعاره از گوهر شبچراغ و مروارید است که در تاریکی میدرخشد.
همانگونه که صدف قدر و قیمت مرواریدی که در شب میدرخشد را نمیداند، دیگران نیز ارزش تو را درنمییابند.
نکته ادبی: در شبافروز، استعاره از گوهر شبچراغ و مروارید است که در تاریکی میدرخشد.
همانگونه که صدف قدر و قیمت مرواریدی که در شب میدرخشد را نمیداند، دیگران نیز ارزش تو را درنمییابند.
نکته ادبی: در شبافروز، استعاره از گوهر شبچراغ و مروارید است که در تاریکی میدرخشد.
همانگونه که صدف قدر و قیمت مرواریدی که در شب میدرخشد را نمیداند، دیگران نیز ارزش تو را درنمییابند.
نکته ادبی: در شبافروز، استعاره از گوهر شبچراغ و مروارید است که در تاریکی میدرخشد.
همانگونه که صدف قدر و قیمت مرواریدی که در شب میدرخشد را نمیداند، دیگران نیز ارزش تو را درنمییابند.
نکته ادبی: در شبافروز، استعاره از گوهر شبچراغ و مروارید است که در تاریکی میدرخشد.
همانگونه که صدف قدر و قیمت مرواریدی که در شب میدرخشد را نمیداند، دیگران نیز ارزش تو را درنمییابند.
نکته ادبی: در شبافروز، استعاره از گوهر شبچراغ و مروارید است که در تاریکی میدرخشد.
صدف که در درون خود گوهری درخشان دارد، به دلیلِ ناآگاهی، ارزش و بهایِ آن مرواریدِ شبافروز را نمیشناسد؛ کنایه از اینکه افرادِ ناآگاه، قدرِ و منزلتِ وجودیِ محبوب را درک نمیکنند.
نکته ادبی: شبافروز صفتِ فاعلیِ مرکب است به معنای روشنکننده شب.
صدف که در درون خود گوهری درخشان دارد، به دلیلِ ناآگاهی، ارزش و بهایِ آن مرواریدِ شبافروز را نمیشناسد؛ کنایه از اینکه افرادِ ناآگاه، قدرِ و منزلتِ وجودیِ محبوب را درک نمیکنند.
نکته ادبی: مفهوم تمثیلیِ صدف و گوهر در ادبیات عرفانی به کرات استفاده شده است.
صدف که در درون خود گوهری درخشان دارد، به دلیلِ ناآگاهی، ارزش و بهایِ آن مرواریدِ شبافروز را نمیشناسد؛ کنایه از اینکه افرادِ ناآگاه، قدرِ و منزلتِ وجودیِ محبوب را درک نمیکنند.
نکته ادبی: حرف پرسشی «چه» در اینجا مفهومِ نفی و انکارِ مضمر دارد.
صدف که در درون خود گوهری درخشان دارد، به دلیلِ ناآگاهی، ارزش و بهایِ آن مرواریدِ شبافروز را نمیشناسد؛ کنایه از اینکه افرادِ ناآگاه، قدرِ و منزلتِ وجودیِ محبوب را درک نمیکنند.
نکته ادبی: استفاده از عبارتِ شبافروز برای گوهر، تضادِ نور و ظلمت را در ذهن تداعی میکند.
صدف که در درون خود گوهری درخشان دارد، به دلیلِ ناآگاهی، ارزش و بهایِ آن مرواریدِ شبافروز را نمیشناسد؛ کنایه از اینکه افرادِ ناآگاه، قدرِ و منزلتِ وجودیِ محبوب را درک نمیکنند.
نکته ادبی: در متون کهن صدف نمادِ ظرفِ بیخبر از مظروفِ ارزشمند است.
صدف که در درون خود گوهری درخشان دارد، به دلیلِ ناآگاهی، ارزش و بهایِ آن مرواریدِ شبافروز را نمیشناسد؛ کنایه از اینکه افرادِ ناآگاه، قدرِ و منزلتِ وجودیِ محبوب را درک نمیکنند.
نکته ادبی: رابطه صدف و گوهر، رابطهای سنتی در ادبیات تغزلی فارسی است.
صدف که در درون خود گوهری درخشان دارد، به دلیلِ ناآگاهی، ارزش و بهایِ آن مرواریدِ شبافروز را نمیشناسد؛ کنایه از اینکه افرادِ ناآگاه، قدرِ و منزلتِ وجودیِ محبوب را درک نمیکنند.
نکته ادبی: ترکیب شبافروز بیانگرِ درخششِ خیرهکننده مروارید در تاریکی است.
صدف که در درون خود گوهری درخشان دارد، به دلیلِ ناآگاهی، ارزش و بهایِ آن مرواریدِ شبافروز را نمیشناسد؛ کنایه از اینکه افرادِ ناآگاه، قدرِ و منزلتِ وجودیِ محبوب را درک نمیکنند.
نکته ادبی: فاعلِ جمله (صدف) به دلیلِ بیشعوری در مقابل گوهر قرار گرفته است.
صدف که در درون خود گوهری درخشان دارد، به دلیلِ ناآگاهی، ارزش و بهایِ آن مرواریدِ شبافروز را نمیشناسد؛ کنایه از اینکه افرادِ ناآگاه، قدرِ و منزلتِ وجودیِ محبوب را درک نمیکنند.
نکته ادبی: ساختار بیت به صورت پرسشی انکاری بیان شده است.
صدف که در درون خود گوهری درخشان دارد، به دلیلِ ناآگاهی، ارزش و بهایِ آن مرواریدِ شبافروز را نمیشناسد؛ کنایه از اینکه افرادِ ناآگاه، قدرِ و منزلتِ وجودیِ محبوب را درک نمیکنند.
نکته ادبی: عبارت «قدر تو چه داند» استعارهای برای بیتفاوتیِ عامه است.
صدف که در درون خود گوهری درخشان دارد، به دلیلِ ناآگاهی، ارزش و بهایِ آن مرواریدِ شبافروز را نمیشناسد؛ کنایه از اینکه افرادِ ناآگاه، قدرِ و منزلتِ وجودیِ محبوب را درک نمیکنند.
نکته ادبی: تکیه کلام بر «شبافروز» برای تأکید بر والاییِ محبوب است.
صدف که در درون خود گوهری درخشان دارد، به دلیلِ ناآگاهی، ارزش و بهایِ آن مرواریدِ شبافروز را نمیشناسد؛ کنایه از اینکه افرادِ ناآگاه، قدرِ و منزلتِ وجودیِ محبوب را درک نمیکنند.
نکته ادبی: ایهام در شبافروز؛ هم به معنای گوهر و هم استعاره از چهره محبوب.
صدف که در درون خود گوهری درخشان دارد، به دلیلِ ناآگاهی، ارزش و بهایِ آن مرواریدِ شبافروز را نمیشناسد؛ کنایه از اینکه افرادِ ناآگاه، قدرِ و منزلتِ وجودیِ محبوب را درک نمیکنند.
نکته ادبی: استعارهسازیِ صدف به عنوانِ ناظرِ غافل.
صدف که در درون خود گوهری درخشان دارد، به دلیلِ ناآگاهی، ارزش و بهایِ آن مرواریدِ شبافروز را نمیشناسد؛ کنایه از اینکه افرادِ ناآگاه، قدرِ و منزلتِ وجودیِ محبوب را درک نمیکنند.
نکته ادبی: ساختار دستوری مبتنی بر مفعولمقدم است.
صدف که در درون خود گوهری درخشان دارد، به دلیلِ ناآگاهی، ارزش و بهایِ آن مرواریدِ شبافروز را نمیشناسد؛ کنایه از اینکه افرادِ ناآگاه، قدرِ و منزلتِ وجودیِ محبوب را درک نمیکنند.
نکته ادبی: کوتاهیِ مصراع در سبک خراسانی رایج است.
اگر اثر و پرتویی از چهرهی زیبای تو به گلستان و باغ برسد،
نکته ادبی: «اثر» به معنای جای پا، نشان و در اینجا پرتوی از جمال است.
اگر اثر و پرتویی از چهرهی زیبای تو به گلستان و باغ برسد،
نکته ادبی: «روی» به معنای چهره و جمال است.
اگر اثر و پرتویی از چهرهی زیبای تو به گلستان و باغ برسد،
نکته ادبی: «سوی» به معنای جهت و سمت است.
اگر اثر و پرتویی از چهرهی زیبای تو به گلستان و باغ برسد،
نکته ادبی: «گلستان» استعاره از محلِ رویشِ زیباییهاست.
اگر اثر و پرتویی از چهرهی زیبای تو به گلستان و باغ برسد،
نکته ادبی: فعل «رسد» در اینجا به معنای تابیدن و تأثیر گذاشتن است.
اگر اثر و پرتویی از چهرهی زیبای تو به گلستان و باغ برسد،
نکته ادبی: شرطی بودنِ جمله، تخیلی بودنِ صحنه را میرساند.
اگر اثر و پرتویی از چهرهی زیبای تو به گلستان و باغ برسد،
نکته ادبی: تضاد میانِ «روی تو» (به عنوانِ خورشید) و «گلستان» (به عنوانِ زمین).
اگر اثر و پرتویی از چهرهی زیبای تو به گلستان و باغ برسد،
نکته ادبی: «گر» مخففِ اگر است که در شعرِ کلاسیک بسیار پرکاربرد است.
اگر اثر و پرتویی از چهرهی زیبای تو به گلستان و باغ برسد،
نکته ادبی: مفهومِ تأثیرِ جمالِ محبوب بر طبیعت.
اگر اثر و پرتویی از چهرهی زیبای تو به گلستان و باغ برسد،
نکته ادبی: کاربردِ حروفِ اضافه برای پیوندِ علت و معلول.
اگر اثر و پرتویی از چهرهی زیبای تو به گلستان و باغ برسد،
نکته ادبی: ترکیبِ نحویِ سلیس و روانِ خاقانی.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: باد صبا پیامآورِ عشق و نسیمِ بامدادی است.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: «رد کند» استعاره از بیاعتباریِ تحفه نوروز در برابرِ رویِ محبوب.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: تحفه نوروز نمادِ زیباییهای طبیعی و فصلی است.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: شخصیتبخشی به باد صبا در قامتِ یک داور.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: مبالغه در زیبایی که گلهای نوروزی را بیارزش میکند.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: نوروز نمادِ اوجِ زیباییِ طبیعت است.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: فعل «رد کند» نشاندهنده اولویتِ زیباییِ انسانی بر زیباییِ نباتی است.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: استعاره از تحفه نوروز به عنوانِ هدیهای ناچیز.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: ایهام در تحفه که به معنای هدیه و سوغات است.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: باد صبا در اینجا نقشِ قضاوتکننده را دارد.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: ساختار مصرع دوم تکمیلکنندهی شرط در مصرع قبل است.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: رد کردنِ تحفه نوروز، نوعی اغراقِ هنری است.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: زیباییِ محبوب در این بیت بر طبیعت پیروز میشود.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: واژه «تحفه» بار معنایی مثبتی دارد که با فعلِ «رد کند» تضاد میسازد.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: تأکید شاعر بر برتریِ محبوب بر بهار.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: لحنِ شاعر متکبرانه و فاخر است.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: استفاده از عناصرِ طبیعت برای تجلیلِ معشوق.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: این بیت اوجِ خیالپردازیِ شاعر است.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: صبا نمادِ پیکِ عاشقان است.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: معنایِ نوروز در اینجا فصلِ بهار است.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: حذفِ فعل به قرینه در عباراتِ خاقانی مرسوم است.
آنگاه بادِ صبا (که آورندهی بهار است) هدیه و گلهایِ نوبهارِ نوروز را به دلیلِ زیباییِ بیمثالِ رویِ تو، ناچیز شمرده و رد میکند.
نکته ادبی: واژگانِ انتخابی بسیار دقیق و وزین هستند.
تا زمانی که جان در بدنِ خاقانی است، او هرگز از عشقِ تو دست نخواهد کشید و از یادِ تو روی برنخواهد تافت.
نکته ادبی: «همی نگذرد» به معنایِ دست نکشیدن، نگذشتن و وفادار ماندن است.
تا زمانی که جان در بدنِ خاقانی است، او هرگز از عشقِ تو دست نخواهد کشید و از یادِ تو روی برنخواهد تافت.
نکته ادبی: خاقانی تخلصِ شاعر است که در اینجا برای تأکید بر وفاداریِ شخصیِ خودش به کار رفته است.
تا زمانی که خاقانی زنده است و قلبی در سینه دارد، از تو و عشق تو دست نخواهد کشید و تو را فراموش نخواهد کرد.
نکته ادبی: عبارت «از تو نگذرد» کنایه از «دست از تو برنداشتن» یا «فراموش نکردن» است.
تا زمانی که خاقانی زنده است و قلبی در سینه دارد، از تو و عشق تو دست نخواهد کشید و تو را فراموش نخواهد کرد.
نکته ادبی: فعل «همی نگذرد» در اینجا به معنای «عبور نکردن» یا «رها نکردن» در مسیر عشق است.
تا زمانی که خاقانی زنده است و قلبی در سینه دارد، از تو و عشق تو دست نخواهد کشید و تو را فراموش نخواهد کرد.
نکته ادبی: بافتار کلام نشاندهنده تعهدی ابدی است که شاعر نسبت به معشوق دارد.
تا زمانی که خاقانی زنده است و قلبی در سینه دارد، از تو و عشق تو دست نخواهد کشید و تو را فراموش نخواهد کرد.
نکته ادبی: ذکر نام شاعر در بیت (تخلص) برای تاکید بر هویت و ثابت قدم بودن گوینده است.
تا زمانی که خاقانی زنده است و قلبی در سینه دارد، از تو و عشق تو دست نخواهد کشید و تو را فراموش نخواهد کرد.
نکته ادبی: ساختار نحوی «تا ... است» نشاندهنده شرطی بودنِ دوامِ عشق به عمر شاعر است.
تا زمانی که خاقانی زنده است و قلبی در سینه دارد، از تو و عشق تو دست نخواهد کشید و تو را فراموش نخواهد کرد.
نکته ادبی: واجآراییِ حرف «ت» در این مصراع بر شدت لحن شاعر میافزاید.
تا زمانی که خاقانی زنده است و قلبی در سینه دارد، از تو و عشق تو دست نخواهد کشید و تو را فراموش نخواهد کرد.
نکته ادبی: «همی» در اینجا ادات استمرار است که به فعل حالتی کلاسیک و فاخر میبخشد.
تا زمانی که خاقانی زنده است و قلبی در سینه دارد، از تو و عشق تو دست نخواهد کشید و تو را فراموش نخواهد کرد.
نکته ادبی: ترکیب «دل خاقانی» استعاره از تمامی وجود و روح شاعر است.
تا زمانی که خاقانی زنده است و قلبی در سینه دارد، از تو و عشق تو دست نخواهد کشید و تو را فراموش نخواهد کرد.
نکته ادبی: تکرارِ «تا دل خاقانی است» بر تعهد قلبی و درونی شاعر تاکید دارد.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: «بو که» در فارسی کهن به معنای «امید است که» یا «شاید» به کار میرود.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: ترکیب «کینتوز» صفتی برای «دل» است که نشاندهنده قساوت معشوق است.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: فعل «درآرد» به معنای کشاندن یا هدایت کردنِ چیزی به سمتی خاص است.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: مفعولِ «درآرد»، «آن دل کینتوز» است که به میانجیِ «به مهر» تغییر حالت میدهد.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: تضاد میان «مهر» و «کینتوز» کانون معنایی بیت را شکل داده است.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: به کارگیری «بو که» لحنی آرزومندانه و حاکی از تواضع عاشق ایجاد کرده است.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: «کینتوز» به معنای انتقامجو یا کسی است که به جای دوستی، دشمنی میورزد.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: مفهوم بیت دلالت بر قدرتِ عشق برای تغییرِ ذاتِ قسیالقلب دارد.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: در اینجا «دل» نمادِ مرکز عواطف معشوق است.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: نحوه قرارگیری ارکان جمله در این بیت، نشاندهنده سبکِ خراسانی-آذربایجانیِ خاص خاقانی است.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: ایهامِ کلمه «کینتوز» که میتواند هم صفت فاعلی باشد و هم حالتی از دل معشوق.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: پایداری شاعر در مصرعهای قبلی، پیشزمینه منطقی برای این امید در مصرع فعلی است.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: تضادِ «مهر» (عشق) و «کین» (دشمنی) ابزارِ بلاغی اصلی برای القای مفهوم است.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: ساختار مصراع، دعوتِ معشوق به تجدیدنظر در رفتارش است.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: تاکید بر «دل» به عنوان کانون درگیری میان عاشق و معشوق.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: واژه «مهر» در اینجا میتواند به معنای عشقِ عاشق نیز باشد که اثرگذار است.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: بیتِ مذکور در ادامه ابیات قبل، تداومِ نگاهِ امیدوارانه شاعر را به تصویر میکشد.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: نحوه چینش کلمات، نوعی پرسش و پاسخِ درونی را در ذهن مخاطب تداعی میکند.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: «کینتوز» استعارهای از خویِ سخت و ناآرامِ معشوق است.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: فعلِ «درآرد» در اینجا به معنای «داخل کردن به ساحتِ مهر» است.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: ساختار نحوی جمله، بسیار منسجم و در راستای تبیینِ نتیجهیِ صبر است.
امید است که این همه محبت و پایداری، بتواند آن دلِ ستیزهگر و دشمنخویِ معشوق را به سوی مهر و دوستی متمایل سازد.
نکته ادبی: تکرارِ این ابیات نشاندهنده تاکید شاعر بر یک موتیف واحد در طولِ شعر است.