غزلیات

خواجوی کرمانی

غزل شمارهٔ ۷۰۰

خواجوی کرمانی
ما سر بنهادیم و به سامان نرسیدیم در درد بمردیم و بدرمان نرسیدیم
گفتند که جان در قدمش ریز و ببر جان جان نیز بدادیم و بجانان نرسیدیم
گشتیم گدایان سر کویش و هرگز در گرد سراپردهٔ سلطان نرسیدیم
چون سایه دویدیم به سر در عقبش لیک در سایهٔ آن سرو خرامان نرسیدیم
رفتیم که جان بر سر میدانش فشانیم از سر بگذشتیم و به میدان نرسیدیم
چون ذره سراسیمه شدیم از غم و روزی در چشمهٔ خورشید درفشان نرسیدیم
در تیرگی هجر بمردیم و ز لعلش هرگز به لب چشمهٔ حیوان نرسیدیم
ایوب صبوریم که از محنت کرمان چون یوسف گم گشته به کنعان نرسیدیم
از زلف تو زنار ببستیم و چو خواجو در کفر بماندیم و بایمان نرسیدیم