دیوان اشعار

کسایی

پنجاه سالگی شاعر

کسایی
به سیصد و چهل یک رسید نوبت سال چهارشنبه و سه روز باقی از شوال
بیامدم به جهان تا چه گویم و چه کنم سرود گویم و شادی کنم به نعمت و مال
ستوروار بدین سان گذاشتم همه عمر که برده گشتهٔ فرزندم و اسیر عیال
به کف چه دارم از این پنجه شمرده تمام شمارنامهٔ با صدهزار گونه وبال
من این شمار آخر چگونه فصل کنم که ابتداش دروغ است و انتهاش محال
درم خریدهٔ آزم ، ستم رسیدهٔ حرص نشانهٔ حدثانم ، شکار ذل سوال
دریغ فر جوانی ، دریغ عمر لطیف دریغ صورت نیکو ، دریغ حسن و جمال !
کجا شد آن همه خوبی ، کجا شد آن همه عشق ؟ کجا شد آن همه نیرو ، کجا شد آن همه حال ؟
سرم به گونهٔ شیر است و دل به گونهٔ قیر رخم به گونهٔ نیل است و تن به گونهٔ نال
نهیب مرگ بلرزاندم همی شب و روز چو کودکان بدآموز را نهیب دوال
گذاشتیم و گذشتیم و بودنی همه بود شدیم و شد سخن ما فسانهٔ اطفال
ایا کسایی ، پنجاه بر تو پنجه گذاشت بکند بال تو را زخم پنجه و چنگال
تو گر به مال و امل بیش از این نداری میل جدا شو از امل و گوش وقت خویش بمال