شکست سکوت

کارو

شیشه و سنگ

کارو
او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ وقتی که فشردمش به آغوشم تنگ
لرزید دلش، شکست و نالید که: آخ... ای شیشه چه می کنی تو در بستر سنگ؟