شکست سکوت

کارو

اشک عجز: قاتل عشق

کارو
آمد، به طعنه کرد سلامی و گفت: مرد گفتم: که؟ گفت: آنکه دلت را به من سپرد
وآنگه گشود سینه و دیدم که اشک عجز تابوت عشق من، به کف نور می سپرد