شکست سکوت

کارو

سوز و ساز

کارو
یک بحر سرشک بودم و عمری سوز افسرده و پیر می شدم روز به روز
با خیل گرسنگان چو همرزم شدم سوزم همه ساز گشت و شامم همه روز