هفت اورنگ - لیلی و مجنون

جامی

بخش ۲۲ - در ختم کتاب و خاتمهٔ خطاب

جامی
هر چند چو بحر تلخکامی، این کار تو را بس است، جامی!
کز موج معانی ات ز سینه افتاد به ساحل این سفینه
مرهم نه داغ دلفگاران تسکین ده درد بیقراران
شیرین شکری ست نورسیده از نیشکر قلم چکیده
شعری که ز خاطر خردمند زاید، به مثل بود چو فرزند
فرزند به صورت ارچه زشت است در چشم پدر نکوسرشت است
ای ساخته تیز خامه را نوک! ز آن کرده عروس طبع را دوک!
می کن ز آن نوک، خوش نویسی! ز آن دوک ز مشک رشته ریسی!
می زن رقمی به لوح انصاف! دراعهٔ عیب پوش می باف!
چون شعر نکو بود، خط نیک باشد مدد نکویی اش، لیک
گردد ز لباس خط ناخوب در دیدهٔ عیب جوی، معیوب
حرفی که به خط بدنویسی، در وی همه عیب خود نویسی
در خوبی خط اگر نکوشی، از بهر خدا ز تیزهوشی،
حرفی که نهی، به راستی نه! کز هر هنری است راستی به
و آن دم که نویسی اش، سراسر با نسخهٔ راست کن برابر!
چون خود کردی فساد از آغاز، اصلاح به دیگران مینداز!
کوتاهی این بلندبنیاد، در هشتصد و نه فتاد و هشتاد
ور تو به شمار آن بری دست باشد سه هزار و هشتصد و شصت
شد عرض ز طبع فکرت اندیش در طول چهار مه، کم و بیش
در یک دو سه ساعتی ز هر روز شد طبع بر این مراد، فیروز
هر چند که قدر این تهی دست زین نظم شکسته بسته بشکست،
زو حقهٔ چرخ، درج در باد! ز آوازهٔ او زمانه پر باد!