دیوان اشعار - غزلیات

عراقی

غزل شمارهٔ ۲۱۱

عراقی
رفت کار دل ز دست، اکنون تو دان جان امید اندر تو بست، اکنون تو دان
دست و پایی می زدم، تا بود جان شد، دریغا! دل ز دست، اکنون تو دان
شد دل بیچاره از دست وفات زیر پای هجر پست، اکنون تو دان
رفت عمری کآمدی کاری ز من چون که عمرم برنشست، اکنون تو دان
نیک نومیدم ز امید بهی حالم از بد بدتر است، اکنون تو دان
از گل شادی ندیدم رنگ و بوی خار غم در جان شکست، اکنون تو دان
چون عراقی را ندادی ره به خود گمرهی شد خودپرست، اکنون تو دان