زبور عجم

اقبال لاهوری

گذر از آنکه ندیدست و جز خبر ندهد

اقبال لاهوری
گذر از آنکه ندیدست و جز خبر ندهد سخن دراز کند لذت نظر ندهد
شنیده ام سخن شاعر و فقیه و حکیم اگرچه نخل بلند است برگ و بر ندهد
تجلئی که برو پیر دیر می نازد هزار شب دهد و تاب یک سحر ندهد
هم از خدا گله دارم که بر زبان نرسد متاع دل برد و یوسفی به بر ندهد
نه در حرم نه به بتخانه یابم آن ساقی که شعله شعله ببخشد شرر شرر ندهد