زبور عجم

اقبال لاهوری

می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیست

اقبال لاهوری
می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیست پیش صاحب نظران حور و جنان چیزی نیست
هرچه از محکم و پاینده شناسی گذرد کوه و صحرا و بر و بحر و کران چیزی نیست
دانش مغربیان فلسفهٔ مشرقیان همه بتخانه و در طوف بتان چیزی نیست
از خود اندیش و ازین بادیه ترسان مگذر که تو هستی و وجود دو جهان چیزی نیست
در طریقی که بنوک مژه کاویدم من منزل و قافله و ریگ روان چیزی نیست