زبور عجم

اقبال لاهوری

سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسید

اقبال لاهوری
سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسید جلوه خون گشت و نگاهی بتماشا نرسید
سنگ می باش و درین کارگه شیشه گذر وای سنگی که صنم گشت و به مینا نرسید
کهنه را در شکن و باز به تعمیر خرام هر که در ورطهٔ «لا» ماند به «الا‘ نرسید
ایخوش آن جوی تنک مایه که از ذوق خودی در دل خاک فرو رفت و بدریا نرسید
از کلیمی سبق آموز که دانای فرنگ جگر بحر شکافید و به سینا نرسید
عشق انداز تپیدن ز دل ما آموخت شرر ماست که برجست و به پروانه رسید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در فضای فکری و عرفانیِ مبتنی بر بازشناسیِ «خودی» و تلاشی برای فراتر رفتن از ظواهرِ مادی و کهن‌گراییِ صلب است. شاعر با لحنی گلایه‌آمیز از غفلتِ زمانه، مخاطب را به شکستنِ قالب‌های پوسیده و رسیدن به حقیقتی زنده و پویا دعوت می‌کند.

درونمایه اصلیِ اثر، تقابلِ میان ظاهر و باطن و تفاوتِ دانشِ مادی با بینشِ معنوی است. شاعر، «خودی» و «تپشِ» درونی را اصل می‌داند و هشدار می‌دهد که صرفِ تسلط بر دانشِ فرنگی یا ماندن در توقفِ ناشی از کهنه‌پرستی، انسان را به مقصدِ نهایی (سینا یا حقیقتِ هستی) نمی‌رساند.

معنای روان

سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسید جلوه خون گشت و نگاهی بتماشا نرسید

حرفی نو و تازه بر زبان آوردم، اما کسی عمقِ کلامم را درک نکرد؛ این زیبایی و بینشِ من به درد و رنج بدل شد و هیچ چشمی نبود که ارزشِ تماشای این حقیقت را داشته باشد.

نکته ادبی: «وا نرسید» در اینجا به معنای درک نکردن و نرسیدن به حقیقتِ سخن است. «جلوه خون گشت» کنایه از رنجی است که از نادیده گرفته شدنِ اندیشه‌ی ناب بر شاعر وارد می‌شود.

سنگ می باش و درین کارگه شیشه گذر وای سنگی که صنم گشت و به مینا نرسید

در این دنیا که مانندِ کارگاهی شکننده است، باید استوار و مقاوم همچون سنگ باشی؛ اما وای بر آن سنگی که از سرِ غفلت به بت تبدیل شود و نتواند به حقیقتِ جان (می ناب) دست یابد.

نکته ادبی: «کارگه شیشه» استعاره از دنیای فانی و گذران است. «بت شدن» کنایه از غرور و خودپرستی است که مانعِ رسیدن به حق می‌شود.

کهنه را در شکن و باز به تعمیر خرام هر که در ورطهٔ «لا» ماند به «الا‘ نرسید

آنچه کهنه و فرسوده است را درهم بشکن و دوباره برای ساختنِ بنایی نو تلاش کن؛ چرا که هرکس در مرحله‌ی «لا» (انکارِ خود و دنیا) متوقف شود و به «الا» (اثباتِ حق) نرسد، راه به جایی نبرده است.

نکته ادبی: «لا» و «الا» اشاره به بخش نخستِ شهادتین (لا اله الا الله) دارد؛ یعنی نفیِ غیر و اثباتِ حق.

ایخوش آن جوی تنک مایه که از ذوق خودی در دل خاک فرو رفت و بدریا نرسید

خوشا به حالِ آن جویبارِ کوچکی که از رویِ خودخواهی و غرور، در دلِ خاک فرو رفت و به دریا نپیوست (در اینجا شاعر با طعنه از کسانی می‌گوید که در خودِ کوچکشان محصور ماندند و به دریایِ کمال نرسیدند).

نکته ادبی: «ذوق خودی» در اینجا بار منفی دارد و به معنای حبِ نفس است که مانعِ رسیدنِ جویبار به دریا (اصلِ هستی) می‌شود.

از کلیمی سبق آموز که دانای فرنگ جگر بحر شکافید و به سینا نرسید

از موسی (کلیمی) درسِ حقیقت بگیر، که دانایانِ دنیایِ غرب، اگرچه جگرِ دریا را شکافتند و به دانشِ مادی دست یافتند، اما هیچ‌گاه به کوه طور (مقامِ وصل و تجلیِ الهی) نرسیدند.

نکته ادبی: «کلیمی» اشاره به حضرت موسی است. «دانای فرنگ» نمادِ تمدنِ مادی و تکنولوژی است که از فهمِ اسرارِ عرفانی عاجز است.

عشق انداز تپیدن ز دل ما آموخت شرر ماست که برجست و به پروانه رسید

پروانه، سوختن و پرپر زدن را از قلبِ پُرشورِ من آموخت؛ در واقع این شراره‌ی عشقِ من است که جهید و به پروانه رسید و او را شیفته کرد.

نکته ادبی: «شرر» به معنای جرقه و آتشِ عشق است. شاعر خود را منشأ و منبعِ تپش و عشقِ جهان معرفی می‌کند.

آرایه‌های ادبی

تضاد سنگ و شیشه

تقابل میان صلابت و شکنندگی در کارگاهِ دنیا.

تلمیح کلیمی و سینا

اشاره به داستان حضرت موسی و کوه طور که نمادِ وحی و حقیقت است.

استعاره جوی و دریا

نمادِ فردیتِ ناقص در برابرِ کمالِ مطلق و هستیِ بی‌کران.

تلمیح لا و الا

اشاره به توحید و نفیِ غیرِ خدا برای رسیدن به ذاتِ حق.

نماد پروانه و شرر

شرر نمادِ عشقِ درونی شاعر و پروانه نمادِ سالکِ عاشق است.