زبور عجم

اقبال لاهوری

خیال من به تماشای آسمان بود است

اقبال لاهوری
خیال من به تماشای آسمان بود است بدوش ماه به آغوش کهکشان بود است
گمان مبر که همین خاکدان نشیمن ماست که هر ستاره جهان است یا جهان بود است
به چشم مور فرومایه آشکار آید هزار نکته که از چشم ما نهان بود است
زمین به پشت خود الوند و بیستون دارد غبار ماست که بر دوش او گران بود است
ز داغ لالهٔ خونین پیاله می بینم که این گسسته نفس صاحب فغان بود است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر با نگاهی عرفانی و کیهانی، از قفسِ تنگِ عالمِ خاکی فراتر می‌رود و جانِ خویش را در پیوند با بی‌کرانگی آسمان‌ها و ستارگان می‌یابد. مضمون محوری، پروازِ اندیشه از محدودیت‌های مادی و درکِ عظمتِ هستی است که آدمی را به تواضع و تفکر در اسرار نهان وا می‌دارد.

شاعر با بهره‌گیری از نمادهایی چون کهکشان، کوه و لاله، تضادی میانِ حقارتِ خاکی انسان و وسعتِ معنویِ جهان ترسیم می‌کند. این سروده دعوتی است به رهایی از بندهای دنیوی و نگریستن به جهان از منظری والاتر، جایی که حتی کوچک‌ترین موجودات نیز بهره‌ای از اسرارِ هستی دارند.

معنای روان

خیال من به تماشای آسمان بود است بدوش ماه به آغوش کهکشان بود است

اندیشه و خیالِ من در پی تماشای بیکران آسمان بود و در پروازِ خود، سوار بر ماه، در آغوشِ کهکشان‌ها جای گرفته بود.

نکته ادبی: «بود است» در اینجا برای بیان استمرارِ خیالی یا رویدادی در گذشته‌ای که اثرش باقی است به کار رفته است.

گمان مبر که همین خاکدان نشیمن ماست که هر ستاره جهان است یا جهان بود است

گمان مکن که این کره خاکی و ناچیز، تنها منزلگاهِ ماست؛ زیرا هر ستاره‌ای که در آسمان می‌بینی، دنیایی مستقل و عظیم است یا پیش از این دنیایی بوده است.

نکته ادبی: «خاکدان» استعاره از دنیا و عالمِ پستِ مادی است.

به چشم مور فرومایه آشکار آید هزار نکته که از چشم ما نهان بود است

بسیاری از حقایق و نکاتی که از دیدگاهِ ما آدمیان پنهان مانده است، برای چشمانِ ظریف‌بینِ موجودِ کوچکی چون مورچه، آشکار و نمایان است.

نکته ادبی: بهره‌گیری از تضاد میان «مور فرومایه» و «چشم ما» برای بیانِ غفلتِ آدمی از اسرار هستی.

زمین به پشت خود الوند و بیستون دارد غبار ماست که بر دوش او گران بود است

زمین با وجودِ آنکه کوه‌های عظیمی چون الوند و بیستون را بر پشتِ خود حمل می‌کند، اما در برابرِ بارِ هستی و وجودِ ما، ناتوان است و گویا تنها غبارِ وجودِ ماست که بر دوشِ او سنگینی می‌کند.

نکته ادبی: اغراقِ هنری در ناتوان شمردنِ زمین در برابرِ بارِ وجودیِ انسان که استعاره‌ای از سنگینیِ گناه یا تکبر است.

ز داغ لالهٔ خونین پیاله می بینم که این گسسته نفس صاحب فغان بود است

از دیدنِ داغِ سرخ و خونین بر دلِ لاله، پیاله‌ای از غم و رنج را در می‌یابم که گواهی می‌دهد این جانِ از نفس افتاده، پیش از آن، صاحبِ ناله‌ها و فغان‌های بسیاری بوده است.

نکته ادبی: «داغ لاله» نمادِ رنجِ پنهان و داغدیدگی است و پیوندِ آن با «پیاله» تداعی‌گرِ جامِ بلا و رنجِ عاشقانه است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خاکدان

نامیدنِ زمین به عنوانِ ظرفی پر از خاک برای تحقیرِ عالم مادی و گذران بودنِ آن.

تشخیص و اغراق زمین به پشت خود الوند و بیستون دارد

جان‌بخشی به زمین و اغراق در سنگینیِ وجودِ انسان در برابرِ کوه‌ها.

نمادگرایی لالهٔ خونین

لاله به دلیلِ سیاهیِ وسطِ گلبرگ‌هایش در شعرِ فارسی نمادِ داغِ عشق و شهادت است.