زبور عجم

اقبال لاهوری

با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن

اقبال لاهوری
با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن چون پخته شوی خود را بر سلطنت جم زن
گفتند جهان ما آیا بتو می سازد گفتم که نمی سازد گفتند که برهم زن
در میکده ها دیدم شایسته حریفی نیست با رستم دستان زن با مغبچه ها کم زن
ای لاله صحرائی تنها نتوانی سوخت این داغ جگر تابی بر سینه آدم زن
تو سوز درون او ، تو گرمی خون او باور نکنی چاکی در پیکر عالم زن
عقل است چراغ تو در راهگذاری نه عشق است ایاغ تو با بندهٔ محرم زن
لخت دل پر خونی از دیده فرو ریزم لعلی ز بدخشانم بردار و بخاتم زن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، دعوتی است به رهایی از بندهای حقیر دنیوی و اتخاذ رویکردی که در ادبیات عرفانی از آن به «درویشی» تعبیر می‌شود؛ حالتی که در آن انسان با رسیدن به کمال و پختگی، از قید دنیا فراتر رفته و قدرت تغییر و تصرف در آن را می‌یابد. در این نگاه، جهان نه مکانی برای انقیاد، بلکه بستری برای ظهور اراده‌ی انسان کامل است.

محور اصلی کلام، تمایز میان «عقل» و «عشق» است. شاعر استدلال می‌کند که اگرچه عقل چراغ راه و وسیله‌ای برای تشخیص مسیر است، اما این عشق است که حقیقت هستی را رقم می‌زند. او مخاطب را دعوت می‌کند که این سوز درونی را نه در تنهایی، بلکه در پهنه‌ی هستی و با هم‌نشینان همدل به اشتراک بگذارد تا از این طریق، مرز میان عاشق و معشوق کمرنگ شود.

معنای روان

با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن چون پخته شوی خود را بر سلطنت جم زن

با حال و هوای خوش و عارفانه درویشی زندگی کن و پیوسته آن را حفظ کن؛ چرا که وقتی به پختگی روحی رسیدی، آنگاه می‌توانی به جایگاه والای پادشاهی و قدرت معنوی (مانند جمشید) دست یابی.

نکته ادبی: «نشئه» به معنای مستی عرفانی و «جم» استعاره از قدرت مطلق و پادشاهی معنوی است.

گفتند جهان ما آیا بتو می سازد گفتم که نمی سازد گفتند که برهم زن

از من پرسیدند که آیا این دنیا با میل و خواست تو سازگار است؟ گفتم که نه، با من سازگار نیست. به من گفتند پس آن را در هم بشکن و به شیوه‌ی دلخواه خود دوباره بساز.

نکته ادبی: «برهم زن» دستوری برای تغییر ساختار یا ایجاد تحولی بنیادین در عالم ماده است.

در میکده ها دیدم شایسته حریفی نیست با رستم دستان زن با مغبچه ها کم زن

در مکان‌های معرفت و مستی (میکده‌ها) دیدم که حریف و همراه شایسته‌ای برای من وجود ندارد؛ پس تنها با قهرمانان و پهلوانان بزرگی همچون رستمِ دستان هم‌نشین شو و با افراد کوته‌فکر یا ناپخته (مغبچه‌ها) کمتر معاشرت کن.

نکته ادبی: «مغبچه» در اینجا نماد ناپختگی و سطحی‌نگری در مقابل عظمتِ «رستم» (نماد اقتدار و پهلوانی) قرار گرفته است.

ای لاله صحرائی تنها نتوانی سوخت این داغ جگر تابی بر سینه آدم زن

ای کسی که مثل لاله در بیابان از سوز عشق می‌سوزی، بدان که تحمل این آتش تنهایی برای تو ممکن نیست؛ پس این داغ و حرارت جان‌سوزِ جگرت را بر سینه تمام انسان‌ها بزن و با آنان تقسیم کن.

نکته ادبی: «لاله صحرایی» نماد داغداری و سوزِ درونی است که ریشه در خاک دارد.

تو سوز درون او ، تو گرمی خون او باور نکنی چاکی در پیکر عالم زن

تو خودِ سوزِ درونی و گرمیِ خونِ این جهانی؛ اگر این حقیقت را باور نداری، به زخم‌ها و شکاف‌های عمیقی که بر پیکره‌ی عالم وجود دارد نگاه کن؛ آن‌ها نشانه‌ی حضور و تاثیرِ آتشِ درونی تو هستند.

نکته ادبی: «چاک در پیکر عالم» کنایه از دردهای هستی است که از عشق و رنجِ انسانِ عاشق نشأت می‌گیرد.

عقل است چراغ تو در راهگذاری نه عشق است ایاغ تو با بندهٔ محرم زن

عقل تنها چراغی برای روشن کردن راه تو در این گذرگاه است، اما عشق همان جامی است که باید آن را با بندگان محرمِ اسرار و یارانِ نزدیک بنوشی.

نکته ادبی: «ایاق» به معنای جام شراب است که در اینجا نمادِ اشتراک در لذتِ معنوی است.

لخت دل پر خونی از دیده فرو ریزم لعلی ز بدخشانم بردار و بخاتم زن

من تکه دلی پر از خون (درد) را از چشمانم فرو می‌ریزم که مانند یاقوتی از بدخشان سرخ و گران‌بهاست؛ این گوهر را از من بگیر و بر نگین انگشتر پادشاهی خود بنشان.

نکته ادبی: «لعل بدخشان» استعاره از اشک‌های خونینِ برخاسته از عشق است که به دلیلِ پاکی، ارزشمند تلقی می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تلمیح سلطنت جم

اشاره به جمشید پادشاه اسطوره‌ای ایران که نماد شکوه، پادشاهی و قدرت است.

تلمیح رستم دستان

اشاره به قهرمان حماسی شاهنامه که نماد قدرت، اصالت و پهلوانی است.

نماد میکده

در ادبیات عرفانی به معنای جایگاه کسب معرفت و دریافت حقایق و مستیِ عارفانه است.

تشبیه عقل است چراغ تو

عقل به چراغی تشبیه شده که راه را برای مسافر روشن می‌کند.

استعاره لعل بدخشان

اشاره به اشک‌های خونین شاعر که به واسطه رنجِ عاشقانه به زیبایی و ارزش یاقوت تشبیه شده است.