زبور عجم

اقبال لاهوری

ز سلطان کنم آرزوی نگاهی

اقبال لاهوری
ز سلطان کنم آرزوی نگاهی مسلمانم از گل نسازم الهی
دل بی نیازی که در سینه دارم گدارا دهد شیوهٔ پادشاهی
ز گردون فتد آنچه بر لالهٔ من فرو ریزم او را به برگ گیاهی
چو پروین فرو ناید اندیشهٔ من به دریوزهٔ پرتو مهر و ماهی
اگر آفتابی سوی من خرامد به شوخی بگردانم او را ز راهی
به آن آب و تابی که فطرت ببخشد درخشم چو برقی به ابر سیاهی
ره و رسم فرمانروایان شناسم خران بر سر بام و یوسف بچاهی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، چکیده‌ای از جهان‌بینیِ استغنا و عزت‌نفسِ انسانیِ مؤمن است. شاعر با تکیه بر مفهومِ بلندِ «خودباوری» و توحید، از هرگونه کرنش در برابر قدرت‌های زمینی و مادی بیزاری می‌جوید. فضای حاکم بر این اشعار، فضایی حماسی و عرفانی است که در آن، آزادگیِ انسان از وابستگی به عناصر طبیعت و قدرت‌های کاذبِ دنیا، اصلی‌ترین ارزش محسوب می‌شود.

در این ابیات، شاعر خود را در جایگاهی فراتر از دریوزگی و تمنا می‌بیند. او با زبانی فاخر و استعاری، تقابل میان ارزش‌های اصیل انسانی و ارزش‌های کاذبِ دنیوی را به تصویر می‌کشد. پیام نهایی، دعوت به خروج از دایرهٔ وابستگی‌های مادی و رسیدن به پادشاهیِ درونی است؛ پادشاهی که نه از مال و مقام، بلکه از عمقِ اندیشه و اتکایِ خالص به ذاتِ حق حاصل می‌شود.

معنای روان

ز سلطان کنم آرزوی نگاهی مسلمانم از گل نسازم الهی

تنها از خداوند [سلطانِ هستی] تقاضای توجه و نظر دارم؛ زیرا به عنوان یک مسلمان، عزتِ نفسِ خویش را به خدایانِ ساخته‌ دستِ بشر [بت‌های خاکی] نمی‌فروشم و در برابر غیر حق سجده نمی‌کنم.

نکته ادبی: واژه الهی در اینجا به معنای خدایانِ ساختگی است و از ریشه اله به معنای پرستش و معبود است.

دل بی نیازی که در سینه دارم گدارا دهد شیوهٔ پادشاهی

آن حسِ بی‌نیازی و استغنایی که در قلب خود دارم، چنان عظمتی به من بخشیده است که حتی اگر گدایی باشم، رفتاری همچون پادشاهان دارم.

نکته ادبی: دلِ بی‌نیاز، استعاره از روحیه‌ استغنا و عزت‌نفسِ عارفانه است.

ز گردون فتد آنچه بر لالهٔ من فرو ریزم او را به برگ گیاهی

هر آنچه از آسمان [نعمت‌های دنیوی یا روزی] بر سهم و بهرهٔ من می‌افتد، برایم ارزشی ندارد و آن را به راحتی به برگِ گیاهی می‌بخشم [و از آن دل می‌کنم]، چرا که به وابستگی‌های آسمانی دلبسته نیستم.

نکته ادبی: گردون به معنای آسمان و فلک است که در ادبیات کهن نماد تقدیر و سرنوشت است.

چو پروین فرو ناید اندیشهٔ من به دریوزهٔ پرتو مهر و ماهی

اندیشه و فکر بلندِ من، همچون خوشهٔ پروین [ستارگان دوردست]، هرگز چنان پست نمی‌شود که برای به دست آوردنِ پرتوی از خورشید و ماه [نماد قدرت و شهرت دنیوی]، گدایی و دریوزگی کند.

نکته ادبی: دریوزه به معنای گدایی و تکدی‌گری است که در اینجا برای نکوهشِ وابستگی به جاه‌طلبی به کار رفته است.

اگر آفتابی سوی من خرامد به شوخی بگردانم او را ز راهی

اگر خورشیدی [منبع قدرت یا شهرتی] بخواهد به سوی من بیاید و مرا زیر نفوذ خود بگیرد، با روحیه‌ سرکش و شوخ‌طبعیِ آزادانه، او را از مسیرش منحرف می‌کنم [و از خود می‌رانم].

نکته ادبی: آفتاب در اینجا نمادِ صاحبانِ قدرت و جاه است که شاعر از آن‌ها دوری می‌جوید.

به آن آب و تابی که فطرت ببخشد درخشم چو برقی به ابر سیاهی

با همان شور و درخششِ درونی که فطرت و سرشتِ خدادادی به من عطا کرده است، همچون آذرخش بر ابرهای تیره [جهل و تاریکی‌ها] فرود می‌آیم و آنان را در هم می‌شکنم.

نکته ادبی: آب و تاب در اینجا به معنای درخشش، نیرو و جلای ذاتی است.

ره و رسم فرمانروایان شناسم خران بر سر بام و یوسف بچاهی

من با آداب و رسومِ حاکمانِ نادانِ زمانه آشنا هستم؛ همان‌ها که جایگاه‌ها را وارونه کرده‌اند، خرانِ نادان را بر بامِ قدرت نشانده‌اند و انسان‌های ارزشمند و یوسف‌صفت را در چاهِ انزوا رها کرده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به داستان حضرت یوسف، کنایه از جابجاییِ ارزش‌ها و نادیده گرفتنِ افرادِ فرهیخته در جامعه است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسف بچاهی

اشاره به داستان حضرت یوسف و زندانی شدن او در چاه، برای بیانِ مظلومیتِ اهلِ فضیلت در برابرِ قدرت‌طلبان.

تشبیه درخشم چو برقی

تشبیه حرکتِ کوبنده و درخشانِ شاعر به صاعقه یا برق برای تأکید بر قدرتِ روحیِ او.

تضاد و کنایه خران بر سر بام و یوسف بچاهی

تقابل میان جایگاهِ فرودستانِ نادان و بالادستانِ ارزشمند که نشان‌دهندهٔ بی‌عدالتی در نظام‌های سیاسی است.

نماد سلطان

اشاره به حضرت حق که تنها مرجعِ قدرت و عزت در نگاهِ شاعر است.