زبور عجم

اقبال لاهوری

بر خیز که آدم را هنگام نمود آمد

اقبال لاهوری
بر خیز که آدم را هنگام نمود آمد این مشت غباری را انجم به سجود آمد
آن راز که پوشیده در سینهٔ هستی بود از شوخی آب و گل در گفت و شنود آمد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، با زبانی عارفانه و ستایشگر، به تبیینِ جایگاه رفیع انسان در نظام خلقت می‌پردازد. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیمِ سنتیِ آفرینش، بر این باور است که انسان، اگرچه از مادّه‌ای ناچیز (خاک) سرشته شده، اما به دلیلِ حملِ اسرارِ الهی، به منزلتی رسیده که هستی و کائنات در برابر او سر تعظیم فرود می‌آورند.

در واقع، آفرینشِ انسان از منظر این شعر، نه یک اتفاقِ ساده، بلکه اوجِ ظهورِ حقیقت در هستی است. با این خلقت، آن حقیقتی که در نهانِ جهان پنهان بود، فرصتِ بروز و گفتگو می‌یابد و پیوند میان عالمِ خاکی و حقیقتِ ملکوتی برقرار می‌شود.

معنای روان

بر خیز که آدم را هنگام نمود آمد این مشت غباری را انجم به سجود آمد

برخیز و هوشیار باش که زمانِ ظهور و پدیدار شدنِ مقام والای انسان فرارسیده است؛ چراکه این وجودِ خاکی و ناچیز، به چنان منزلتی از کمال دست یافته که ستارگان و کائنات در برابر عظمت او به سجده افتاده‌اند.

نکته ادبی: واژه «نمود» به معنای ظهور و پدیدار شدن است. عبارت «مشت غبار» استعاره‌ای درخشان برای تنِ فانی و مادیِ انسان است و «انجم» جمعِ نجم (ستارگان)، کنایه از همه هستی و موجودات آسمانی است که در برابر انسانِ کامل، خضوع می‌کنند.

آن راز که پوشیده در سینهٔ هستی بود از شوخی آب و گل در گفت و شنود آمد

آن حقیقت و رازِ بزرگی که در اعماق و نهانِ هستی پوشیده مانده بود، به واسطهٔ آفرینشِ انسان از آب و گِل، به زبان آمد و در عرصه‌یِ هستی به گفتگو و اظهارِ وجود نشست.

نکته ادبی: عبارت «آب و گِل» استعاره از مادّهٔ اولیه‌ی آفرینشِ انسان و کنایه از جسمانیت است. «شوخی» در اینجا نه به معنای مزاح، بلکه به معنای قدرتِ خلاقه‌ی الهی در ترکیبِ عناصرِ مادی برای خلقِ انسان است که منجر به آشکار شدنِ اسرارِ پنهانِ آفرینش گردید.

آرایه‌های ادبی

استعاره مشت غباری

اشاره به جسمِ فانی و مادیِ انسان که از خاک سرشته شده است.

کنایه انجم به سجود آمد

اشاره به تکریم و خضوعِ تمام کائنات در برابرِ انسان.

تشخیص (جان‌بخشی) سینهٔ هستی

هستی به انسانی تشبیه شده که در درون خود رازی را پنهان کرده است.