زبور عجم

اقبال لاهوری

به فغان نه لب گشودم که فغان اثر ندارد

اقبال لاهوری
به فغان نه لب گشودم که فغان اثر ندارد غم دل نگفته بهتر همه کس جگر ندارد
چه حرم چه دیر هر جا سخنی ز آشنائی مگر اینکه کس ز راز من و تو خبر ندارد
چه ندیدنی است اینجا که شرر جهان ما را نفسی نگاه دارد، نفسی دگر ندارد
تو ز راه دیدهٔ ما به ضمیر ما گذشتی مگر آنچنان گذشتی که نگه خبر ندارد
کس ازین نگین شناسان نگذشت بر نگینم بتو می سپارم او را که جهان نظر ندارد
قدح خرد فروزی که فرنگ داد ما را همه آفتاب لیکن اثر سحر ندارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضایی از انزوا، حیرت و جستجوی معنای پنهان سروده شده است. شاعر با زبانی صریح و تصویرسازی‌های لطیف، از ناتوانیِ زبان در بیانِ دردهایِ درونی، ناپایداریِ حیات و عمقِ ناشناخته‌یِ دل سخن می‌گوید. او معتقد است که حقایقِ اصیلِ وجودی در میانِ غوغایِ جهان و قضاوت‌هایِ سطحیِ مدعیان نادیده باقی می‌ماند و تنها آن کس که محرمِ راز است می‌تواند به این گنجِ نهان دست یابد.

شاعر همچنین نگاهی نقادانه به دستاوردهای ظاهریِ دنیای مدرن (فرنگ) دارد و معتقد است این دانش‌ها اگرچه درخشان و خیره‌کننده هستند، اما فاقدِ روحِ تعالی‌بخش و اثرِ سازنده‌یِ حقیقتی هستند که در سنت و حکمتِ باستانی وجود داشت.

معنای روان

به فغان نه لب گشودم که فغان اثر ندارد غم دل نگفته بهتر همه کس جگر ندارد

لب به شکایت باز نکردم چرا که می‌دانم ناله‌هایم تأثیری در تغییر اوضاع ندارد. بهتر است غمِ دل را بازگو نکنی، چرا که هر کسی ظرفیت و توانِ تحملِ شنیدنِ این دردهایِ عمیق را ندارد.

نکته ادبی: عبارت جگر داشتن استعاره از داشتنِ ظرفیت، دل و دلیری برای مواجهه با غم است.

چه حرم چه دیر هر جا سخنی ز آشنائی مگر اینکه کس ز راز من و تو خبر ندارد

چه در مکان‌های مقدس و چه در دیرها و معابد، همه‌جا سخن از آشنایی و معرفت به میان است؛ مگر اینکه کسی از رازِ عمیق و پیوندِ قلبیِ میانِ من و تو بی‌خبر باشد.

نکته ادبی: تقابل میان حرم و دیر برای نشان دادنِ شمولیتِ یک وضعیت در همه مکان‌ها به کار رفته است.

چه ندیدنی است اینجا که شرر جهان ما را نفسی نگاه دارد، نفسی دگر ندارد

این دنیا بسیار ناپایدار و بی‌معناست؛ جایی که شراره‌های هستیِ ما تنها یک لحظه ما را به تماشا می‌گذارند و لحظه‌ی دیگر خاموش می‌شوند و خبری از ما نیست.

نکته ادبی: واژه شرر در اینجا استعاره از زندگیِ کوتاه، گذرا و پرتابیِ انسان در جهان است.

تو ز راه دیدهٔ ما به ضمیر ما گذشتی مگر آنچنان گذشتی که نگه خبر ندارد

تو از طریقِ چشمانِ من به عمقِ ضمیر و جانم وارد شدی، اما چنان آرام و بی‌صدا که حتی چشمانم هم متوجهِ حضورِ تو نشدند.

نکته ادبی: واژه ضمیر به معنای باطن و درون است که در ادبیات کلاسیک به جایگاهِ پنهانیِ رازها اشاره دارد.

کس ازین نگین شناسان نگذشت بر نگینم بتو می سپارم او را که جهان نظر ندارد

هیچ‌یک از این کسانی که ادعایِ سنگ‌شناسی و شناختِ جواهرات را دارند، از گوهرِ وجودیِ من عبور نکردند. این امانتِ گران‌بها را به تو می‌سپارم، چرا که این جهانِ مادی، بینش و نگاهِ عمیقی برای دیدنِ حقیقت ندارد.

نکته ادبی: واژه نگین استعاره از جان، دل یا رازِ نهفته در وجودِ شاعر است.

قدح خرد فروزی که فرنگ داد ما را همه آفتاب لیکن اثر سحر ندارد

آن جامِ دانش و خردی که دنیایِ غرب به ما هدیه داده است، اگرچه همچون خورشید درخشان و فریبنده است، اما افسوس که تأثیرِ شفابخش و روحانیِ سحرگاهان و روشنگریِ معنوی را در خود ندارد.

نکته ادبی: واژه فرنگ در اینجا استعاره از تمدنِ مادیِ مدرن است که با حکمتِ اشراقیِ قدیم تفاوت ماهوی دارد.

آرایه‌های ادبی

کنایه جگر ندارد

به معنی نداشتنِ توان، طاقت و ظرفیتِ روحی برای درکِ حقیقت یا غمِ بزرگ.

تضاد حرم و دیر

جمعِ دو مکانِ متضاد برای نشان دادنِ عمومیتِ یک مسئله در سراسرِ هستی.

استعاره شرر جهان

تشبیه عمرِ کوتاه و ناپایدارِ انسان به جرقه‌ای که بلافاصله خاموش می‌شود.

تمثیل نگین شناسان

کسانی که ادعایِ ظاهریِ دانایی دارند اما از تشخیصِ حقیقت (گوهر) ناتوانند.

ایهام سحر

اشاره به سحرگاه (صبح) و همچنین در معنای ضمنی، جادو و افسون که فاقدِ حقیقت است.