زبور عجم

اقبال لاهوری

بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را

اقبال لاهوری
بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را من از ذوق حضوری طول دادم داستانی را
ز مشتاقان اگر تاب سخن بردی نمیدانی محبت می کند گویا نگاه بی زبانی را
کجا نوری که غیر از قاصدی چیزی نمیداند کجا خاکی که در آغوش دارد آسمانی را
اگر یک ذره کم گردد ز انگیز وجود من باین قیمت نمی گیرم حیات جاودانی را
من ای دریای بی پایان بموج تو در افتادم نه گوهر آرزو دارم نه می جویم کرانی را
از آن معنی که چون شبنم بجان من فرو ریزی جهانی تازه پیدا کرده ام عرض فغانی را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شور و اشتیاق عارفانه و عاشقانه در فضایی لبریز از معنا و حضور است. شاعر در این قطعات، به تضاد میان بیان محدود کلامی و عمق بی‌کران احساسات اشاره دارد و حضور محبوب را بر هر امر دیگری، حتی حیات جاویدان یا پاداش‌های مادی، ترجیح می‌دهد.

شاعر خود را قطره‌ای در اقیانوس بی‌کران عشق محبوب می‌بیند و با بیانی نمادین، از رها کردن جستجوی مقصد و مقصود مادی سخن می‌گوید تا به یگانگی در ذات عشق برسد.

معنای روان

بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را من از ذوق حضوری طول دادم داستانی را

اگرچه می‌توان آرزوی تمام جهان را در یک کلمه خلاصه کرد، اما من به دلیل لذتی که از هم‌نشینی و حضور تو می‌بردم، گفتگو را طولانی‌تر کردم.

نکته ادبی: «ذوق حضور» اصطلاحی عرفانی به معنای لذت بردن از درک حضور معشوق است که در اینجا برای توجیه طولانی شدن کلام استفاده شده است.

ز مشتاقان اگر تاب سخن بردی نمیدانی محبت می کند گویا نگاه بی زبانی را

اگر فکر می‌کنی که عاشقان به این دلیل ساکت هستند که توان سخن گفتن ندارند، اشتباه می‌کنی؛ چرا که عشق چنان قدرتی دارد که به نگاهِ بی‌زبان، رسایی و گویایی می‌بخشد.

نکته ادبی: «تاب سخن» در اینجا به معنای توانایی و قدرت بر تکلم است که در برابرِ زبانِ بی‌کلامِ عشق قرار گرفته است.

کجا نوری که غیر از قاصدی چیزی نمیداند کجا خاکی که در آغوش دارد آسمانی را

کجا می‌توان نوری یافت که تنها به رسالتِ خود بسنده کند و کجا می‌توان زمینی را دید که گنجایش در آغوش گرفتنِ آسمان را داشته باشد؟ (این امر ناممکن یا بسیار نادر است).

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری برای نشان دادن محال بودن یا نایاب بودنِ ویژگی‌هایی که شاعر در پی آن است.

اگر یک ذره کم گردد ز انگیز وجود من باین قیمت نمی گیرم حیات جاودانی را

اگر ذره‌ای از هستی و جوهره وجود من در مسیر عشق تو کاسته شود، این خسارت را با هیچ بهایی، حتی زندگی ابدی و جاودانه، عوض نمی‌کنم.

نکته ادبی: «انگیز» در اینجا به معنای انگیزه، پایه، مایه و جوهره وجودی است که به کار رفته تا پیوند عمیق شاعر با هستی‌اش را نشان دهد.

من ای دریای بی پایان بموج تو در افتادم نه گوهر آرزو دارم نه می جویم کرانی را

ای دریای بی‌پایان، من در میان امواج خروشان تو گرفتار شده‌ام؛ از این رو، نه به دنبال گوهر (پاداش) هستم و نه در پی رسیدن به ساحل (پایان عشق).

نکته ادبی: استعاره از دریا که نمادی از عشق بی‌کران یا وجود خداوند است و بی‌ارزش دانستن گوهر و ساحل در برابر این اقیانوس.

از آن معنی که چون شبنم بجان من فرو ریزی جهانی تازه پیدا کرده ام عرض فغانی را

از آن حقیقتی که مانند شبنم بر جان من می‌پاشی، عالمی جدید در وجودم آفریده‌ام تا بتوانم فریادِ اشتیاق و ناله‌های خود را بازگو کنم.

نکته ادبی: «عرض فغانی» به معنای ابراز و بیانِ ناله و فغان است؛ تشبیه معرفت یا فیض محبوب به شبنم، نشان‌دهنده لطافت آن است.

آرایه‌های ادبی

مبالغه تمنای جهانی

بزرگ‌نمایی آرزوی بشری برای نشان دادن اوج اشتیاق.

پارادوکس (تناقض) نگاه بی‌زبانی

همنشینی نگاه و بی‌زبانی برای بیان اینکه سکوت عاشقان، خود زبانی گویا دارد.

استعاره دریای بی پایان

تشبیه محبوب به اقیانوس عمیق و بی‌انتها که عاشق در آن غرق شده است.

تشبیه چون شبنم

تشبیه فیض و معنای ریخته شده در جان به شبنم به دلیل لطافت و تازگی.