زبور عجم

اقبال لاهوری

به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را

اقبال لاهوری
به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را بتو باز می سپارم دل بیقرار خود را
چه دلی که محنت او ز نفس شماری او که بدست خود ندارد رگ روزگار خود را
بضمیرت آرمیدم تو بجوش خود نمائی بکناره برفکندی در آبدار خود را
مه و انجم از تو دارد گله ها شنیده باشی که بخاک تیره ما زده ئی شرار خود را
خلشی به سینهٔ ما ز خدنگ او غنیمت که اگر بپایش افتد نبرد شکار خود را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار که در فضای سبک هندی سروده شده‌اند، بازتاب‌دهنده عمیق‌ترین لایه‌های شکوه و حیرت عاشق در برابر بی‌اعتنایی معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های پیچیده و باریک‌بینی‌های ذهنی، از پیوند میان رنجِ عاشق و بی‌توجهی معشوق سخن می‌گوید که در نهایت به نوعی رضایت از دردمندی می‌انجامد.

مضمون اصلی، واگذاریِ اختیارِ دلِ ناآرام به دست معشوق و ستایشِ رنجی است که از ناحیه او بر عاشق وارد می‌شود. شاعر در این قطعه، معشوق را موجودی می‌داند که چنان در احوالِ خود غرق است که از پیرامون و حتی از صیدِ خویش غافل مانده، اما همین بی‌اعتنایی، دلیلی بر بزرگیِ او در چشم عاشق است.

معنای روان

به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را بتو باز می سپارم دل بیقرار خود را

تسکین و آرامشی که به من بخشیدی، نتوانست گرهی از کارم بگشاید؛ از این رو، این دلِ بی‌قرار را دوباره به خودت بازمی‌گردانم تا هر طور می‌خواهی با آن رفتار کنی.

نکته ادبی: تسکین به معنای آرامش‌بخشی و دلداری دادن است. در اینجا اشاره به راهکار یا دلداری ناکارآمد دارد.

چه دلی که محنت او ز نفس شماری او که بدست خود ندارد رگ روزگار خود را

چه دلِ پردردی دارم که رنجش تنها از شمارشِ نفس‌هایش برمی‌آید؛ دلی که اختیارِ روزگار و سرنوشت خویش را در دست ندارد و اسیر تقدیر است.

نکته ادبی: عبارت 'رگ روزگار' کنایه از اختیارِ تقدیر و زمانه است. نفس‌شماری اشاره به تنگیِ مجال و اضطراب دارد.

بضمیرت آرمیدم تو بجوش خود نمائی بکناره برفکندی در آبدار خود را

من در ضمیر و پناهِ تو آرام گرفتم، اما تو چنان سرگرمِ جوشش و احوالِ درونیِ خود هستی که گویی گوهرِ گران‌بهای خویش را به کناری افکنده‌ای.

نکته ادبی: 'آبدار' در متون قدیمی برای شمشیر به معنای برّان و درخشان است، اما در اینجا استعاره‌ای از ارزشِ وجودی یا لطفِ معشوق است.

مه و انجم از تو دارد گله ها شنیده باشی که بخاک تیره ما زده ئی شرار خود را

ماه و ستارگان از دست تو گلایه‌ها دارند؛ مگر نشنیده‌ای که می‌گویند تو فروغِ وجودت را به خاکِ تیره و ناچیزِ ما افکنده‌ای و با ما پیوند خورده‌ای؟

نکته ادبی: 'مه و انجم' نماد بلندپایگی و آسمانی بودن است که از توجه معشوق به خاک (عاشق) متعجب‌اند. 'شرار' به معنای جرقه و آتش است.

خلشی به سینهٔ ما ز خدنگ او غنیمت که اگر بپایش افتد نبرد شکار خود را

زخمی که تیرِ او بر سینه ما نشانده، برای ما غنیمت است؛ زیرا او چنان مغرور و بی‌اعتناست که اگر شکارش هم به پایش بیفتد، آن را برنمی‌دارد و نادیده می‌گیرد.

نکته ادبی: 'خلش' به معنای خلیدن و فرو رفتن است. 'خدنگ' نوعی تیر است که در ادبیات کلاسیک نمادِ نگاه یا رفتارِ تندِ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

کنایه رگ روزگار

کنایه از اختیارِ زمانه و کنترل بر تقدیر و سرنوشت.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) مه و انجم از تو دارد گله ها

نسبت دادنِ خشم و شکایت به ماه و ستارگان برای نشان دادنِ شأنِ والای معشوق.

استعاره شرار خود را

اشاره به فروغ، نور و یا لطفِ معشوق که به عاشق (خاک تیره) رسیده است.

پارادوکس (متناقض‌نما) خلشی... غنیمت

زخمی شدن را غنیمت شمردن که نشان از اوجِ تسلیم و عشقِ عاشق دارد.