زبور عجم

اقبال لاهوری

جانم در آویخت با روزگاران

اقبال لاهوری
جانم در آویخت با روزگاران جوی است نالان در کوهساران
پیدا ستیزد پنهان ستیزد ناپایداری با پایداران
این کوه و صحرا این دشت و دریا نی راز داران نی غمگساران
بیگانهٔ شوق بیگانهٔ شوق این جویباران این آبشاران
فریاد بی سوز فریاد بی سوز بانگ هزاران در شاخساران
داغی که سوزد در سینهٔ من آن داغ کم سوخت در لاله زاران
محفل ندارد ساقی ندارد تلخی که سازد با بیقراران

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از اندوهی عمیق و وجودی است که شاعر در مواجهه با گذر زمان و بیگانگی طبیعت با احساسات انسانی تجربه می‌کند. فضای حاکم بر شعر، فضایی سرشار از تنهایی، کشمکش‌های درونی و نوعی ناامیدیِ ریشه‌دار است که نشان‌دهنده گسست میان روح ناآرام انسان و دنیای بی‌تفاوتِ پیرامون اوست.

شاعر با مقایسه دردِ درونی خود با مظاهر طبیعت، به این نتیجه می‌رسد که آنچه در جهان خارج دیده می‌شود (مانند جویباران یا بانگ هزاران)، فاقد سوز و گداز حقیقی است و نمی‌تواند مرهمی بر زخم‌های روح باشد. در واقع، شعر تلاشی است برای بیان رنجی یگانه که هیچ‌کس و هیچ‌چیز در جهانِ ناپایدار، یارایِ همدردی با آن را ندارد.

معنای روان

جانم در آویخت با روزگاران جوی است نالان در کوهساران

روح من در کشاکش روزگار و تقدیر گرفتار شده و درگیرِ ستیز با زمانه است؛ گویی وجودم همچون جویباری است که در کوهستان با ناله و اندوه در جریان است.

نکته ادبی: درآویختن به معنای درگیر شدن و چنگ زدن به چیزی است و در اینجا استعاره از درگیری روح با تقدیر است.

پیدا ستیزد پنهان ستیزد ناپایداری با پایداران

تقدیرِ ناپایدار و بی‌ثبات، چه آشکار و چه پنهان، با کسانی که در جستجوی ثبات و پایداری هستند، سرِ ستیز دارد و آن‌ها را به کام نابودی می‌کشاند.

نکته ادبی: تضاد میان واژگان «پیدا» و «پنهان» و همچنین تقابل مفهومی «ناپایداری» و «پایداران» در این بیت مشهود است.

این کوه و صحرا این دشت و دریا نی راز داران نی غمگساران

این کوه‌ها، صحراها، دشت‌ها و دریاها، هیچ‌یک محرمِ راز من نیستند و نمی‌توانند غمخوار و تسلی‌بخش دردهای من باشند.

نکته ادبی: واژه «غمگسار» به معنای کسی است که غم را از میان می‌برد و تسلی‌بخش است.

بیگانهٔ شوق بیگانهٔ شوق این جویباران این آبشاران

این جویبارها و آبشارهایِ طبیعت، هیچ‌گونه شور و اشتیاقِ درونی ندارند و با دردِ من کاملاً بیگانه و بی‌خبرند.

نکته ادبی: تکرار عبارت «بیگانهٔ شوق» برای تأکید بر سردی و بی‌احساس بودن مظاهر طبیعت نسبت به دردِ انسانی به کار رفته است.

فریاد بی سوز فریاد بی سوز بانگ هزاران در شاخساران

آوازی که از پرندگان در شاخ و برگ درختان شنیده می‌شود، فریادی بی‌سوز و سطحی است که هیچ نشانی از غمِ عمیق و واقعی ندارد.

نکته ادبی: «هزار» در ادبیات فارسی نماد بلبل است و «فریاد بی‌سوز» کنایه از ناله‌هایی است که از عمقِ جان برنمی‌آیند.

داغی که سوزد در سینهٔ من آن داغ کم سوخت در لاله زاران

آن اندوهِ عمیقی که در سینه من می‌سوزد و جانم را گداخته می‌کند، بسیار شدیدتر از داغی است که به صورت استعاری در لاله زاران دیده می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به لاله که در ادبیات فارسی نمادِ داغ و نشانِ شهید یا عاشق است، اما شاعر این داغِ طبیعی را در برابر داغِ واقعیِ خود، ناچیز می‌شمارد.

محفل ندارد ساقی ندارد تلخی که سازد با بیقراران

این تلخیِ زندگی، نه محفلی برای همدلی دارد و نه ساقی که آن را برایِ جان‌هایِ بی‌قرار، گوارا و قابل تحمل سازد.

نکته ادبی: «ساقی» در اینجا به معنای کسی است که به انسان تسلی می‌دهد و «بی‌قراران» اشاره به عاشقان یا رنج‌دیدگانِ مضطرب دارد.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (شخصیت‌بخشی) جوی است نالان

جویبار به انسانی تشبیه شده که به دلیلِ غم و اندوه ناله می‌کند.

تضاد (طباق) پیدا / پنهان

استفاده از دو واژه متضاد برای نشان دادنِ فراگیر بودنِ ستیزِ ناپایداری با انسان.

استعاره داغ در سینه

غم و اندوهِ درونی به داغِ آتشین تشبیه شده است که قلب را می‌سوزاند.

تکرار بیگانهٔ شوق / فریاد بی سوز

تکرارِ عبارات برای تأکید بر بی‌تفاوتی طبیعت و عدمِ همدلیِ دنیای خارج با شاعر.