زبور عجم

اقبال لاهوری

فرصت کشمکش مده این دل بی قرار را

اقبال لاهوری
فرصت کشمکش مده این دل بی قرار را یک دو شکن زیاده کن گیسوی تابدار را
از تو درون سینه ام برق تجلئی که من با مه و مهر داده ام تلخی انتظار را
ذوق حضور در جهان رسم صنم گری نهاد عشق فریب می دهد جان امیدوار را
تا بفراغ خاطری نغمهٔ تازه ئی زنم باز به مرغزار ده طایر مرغزار را
طبع بلند داده ئی بند ز پای من گشای تا به پلاس تو دهم خلعت شهریار را
تیشه اگر بسنگ زد این چه مقام گفتگوست عشق بدوش می کشد این همه کوهسار را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ درگیریِ درونیِ عاشق با خویشتن و جهانِ پیرامون است؛ جایی که کشمکش‌هایِ ذهن و بندهایِ دنیوی در برابرِ شکوهِ حضورِ یار رنگ می‌بازند. شاعر با لحنی که آمیزه‌ای از استیصال و اشتیاق است، خواهانِ رهایی از تعلّقات و رسیدن به آرامشی است که تنها در پناهِ جمالِ محبوب میسّر می‌شود.

درونمایه اثر، ستایشِ عشقِ عمیق و فارغ از منطقِ عقل است. شاعر با تکیه بر مفاهیم عرفانی و نمادهای کلاسیک، بر این نکته تأکید دارد که عشق، نه گفت‌وگو، که تحمّلِ بارِ سنگینِ رنج و گذشتن از جایگاه و افتخاراتِ ظاهری برایِ رسیدن به خلوتِ بی‌ریایِ عاشقانه است.

معنای روان

فرصت کشمکش مده این دل بی قرار را یک دو شکن زیاده کن گیسوی تابدار را

ای محبوب، با پیچ و تاب دادنِ بیشتر به گیسوانِ پرچین و شکنِ خود، این دلِ بی‌قرار و آشوب‌زده مرا از تضاد و کشمکشِ درونی نجات ده و به سکون و آرامش برسان.

نکته ادبی: شکن به معنای پیچ و تاب گیسو است که در ادبیات کلاسیک برای توصیف زیبایی و فریبندگی به کار می‌رود.

از تو درون سینه ام برق تجلئی که من با مه و مهر داده ام تلخی انتظار را

به دلیلِ آن پرتوِ زیبایی و تجلیِ تو که در وجودم تابیده است، من توانسته‌ام تلخیِ انتظار و دوری را با نور و گرمایِ این دیدار، به شیرینی بدل کنم.

نکته ادبی: تجلی در ادبیات عرفانی به معنای تابش نور حقیقت بر قلب عاشق است که باعث دگرگونی درونی او می‌شود.

ذوق حضور در جهان رسم صنم گری نهاد عشق فریب می دهد جان امیدوار را

میل به حضورِ معشوق در این جهان، رسمِ بت‌پرستی و صنم‌گری را میانِ آدمیان باب کرد؛ عشق، جانِ امیدوارِ عاشق را با وعده‌هایِ فریبنده به بازی گرفته و او را در پیِ خود می‌کشاند.

نکته ادبی: صنم‌گری کنایه از معشوق‌پرستی و توجه افراطی به جلوه‌های ظاهری زیبایی است که از نگاه شاعر، دامی برای جانِ امیدوار است.

تا بفراغ خاطری نغمهٔ تازه ئی زنم باز به مرغزار ده طایر مرغزار را

تا بتوانم با خاطری آسوده و ذهنی فارغ، شعر و نغمه‌ای تازه بسرايم، مرغِ جانِ مرا که در قفسِ تن اسیر است، دوباره به همان مرغزارِ اصلی و فضایِ پرنشاطِ خود بازگردان.

نکته ادبی: طایر به معنای پرنده است که در اینجا نمادی از روح آزاده و جانِ شاعر است که در پی کمال و آزادی می‌گردد.

طبع بلند داده ئی بند ز پای من گشای تا به پلاس تو دهم خلعت شهریار را

چرا که تو به من طبعی بلند و روحی آزاده بخشیده‌ای، پس زنجیرهایِ دست‌ و پاگیرِ دنیوی را از وجودم بگسل تا بتوانم لباسِ پرزرق‌وبرقِ افتخاراتِ دنیوی را با لباسِ ساده و بی‌ریایِ عاشقیِ تو معاوضه کنم.

نکته ادبی: پلاس جامه پشمین و زبر عارفان است که در تقابل با خلعت شهریار، نماد فروتنی و گذشتن از ظواهر است.

تیشه اگر بسنگ زد این چه مقام گفتگوست عشق بدوش می کشد این همه کوهسار را

اگر تیشه بر سنگ می‌خورد و صدایش برمی‌خیزد، دیگر جای حرف و حدیث نیست؛ چرا که عشقِ راستین، بارهای سنگینِ کوهستانِ سختی‌ها را نه با کلام، بلکه بر دوشِ جانِ خویش می‌کشد.

نکته ادبی: اشاره به داستان فرهاد و شیرین، نمادی از عشقی که با رنج و عمل همراه است و نه با گفتار و ادعا.

آرایه‌های ادبی

تلمیح تیشه اگر بسنگ زد

اشاره به افسانه فرهاد کوه‌کن و رنج‌های او برای عشق، که نماد استقامت در راه معشوق است.

تضاد (طباق) خلعت شهریار در برابر پلاس

تقابل میان شکوه و جایگاه دنیوی با فقر عارفانه که نشان‌دهنده اولویت ارزش‌های معنوی است.

استعاره طایر

استعاره از روح و جانِ عاشق که در قفسِ تن اسیر شده و سودای آزادی دارد.

پارادوکس (تناقض) تلخی انتظار با مه و مهر

شیرین کردن تلخی، ترکیبی از مفاهیم متضاد برای بیان تحمل سختی به واسطه نور عشق است.