زبور عجم

اقبال لاهوری

کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را

اقبال لاهوری
کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را به امید اینکه روزی بفلک رسانم او را
چه کنم چه چاره گیرم که ز شاخ علم و دانش ندمیده هیچ خاری که بدل نشانم او را
دهد آتش جدائی شرر مرا نمودی به همان نفس بمیرم که فرونشانم او را
می عشق و مستی او نرود برون ز خونم که دل آنچنان ندادم که دگر ستانم او را
تو به لوح سادهٔ من همه مدعا نوشتی دگر آنچنان ادب کن که غلط نخوانم او را
بحضور تو اگر کس غزلی ز من سراید چه شود اگر نوازی به همین که دانم او را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، روایتگرِ جست‌وجوی بی‌وقفه و اشتیاقِ جانسوزِ عاشقی است که در پیِ وصالِ معشوق یا حقیقتی متعالی، از دارایی‌های دنیوی دست شسته است. شاعر در این قطعات، ضمن نقدِ ناکارآمدیِ دانشِ ظاهری در درمانِ دردهای درونی، از پیوندِ ناگسستنیِ خود با عشق سخن می‌گوید و در نهایت، سرنوشتِ خویش را به دستِ قدرتِ لایزال می‌سپارد تا او را به درستی هدایت کند.

لحنِ حاکم بر این سروده‌ها، آمیزه‌ای از سوزِ هجران، اعتراف به ناتوانی در برابرِ سرنوشت و امید به عنایتِ معشوق است. در این مسیر، تصویرسازی‌هایی نظیرِ لوحِ تقدیر، آتشِ جدایی و شرابِ عشق، عمقِ تجربه‌های معنوی و عاطفیِ شاعر را به تصویر می‌کشد.

معنای روان

کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را به امید اینکه روزی بفلک رسانم او را

تمام هستی و داراییِ ناچیز و دنیوی‌ام را در راهِ رسیدن به او نثار می‌کنم، به این امید که روزی بتوانم به مقام و جایگاه رفیعی نزد او دست یابم.

نکته ادبی: برگ و ساز کنایه از اسباب و لوازم زندگی است و کف خاکی استعاره از دنیا و داشته‌های ناچیز آن.

چه کنم چه چاره گیرم که ز شاخ علم و دانش ندمیده هیچ خاری که بدل نشانم او را

چه تدبیری کنم که از درختِ دانش و علمِ ظاهری، هیچ بهره‌ای که بتوانم با آن دل‌خوش کنم یا دردی را تسکین بخشم، حاصل نشده است.

نکته ادبی: نشانم او را اشاره به بر جای گذاشتن یا کاشتن خار در دل دارد که در اینجا نفی شده است.

دهد آتش جدائی شرر مرا نمودی به همان نفس بمیرم که فرونشانم او را

شعله‌های دوری و جدایی چنان آتش به جانم می‌زند که درست در لحظه‌ای که می‌خواهم آن را خاموش کنم، از شدت درد جان می‌سپارم.

نکته ادبی: شرر نماد سوز و گداز عشق و فرونشاندن آتش کنایه از تسکین درد است که در اینجا غیرممکن تلقی شده است.

می عشق و مستی او نرود برون ز خونم که دل آنچنان ندادم که دگر ستانم او را

شراب عشق او چنان در خون و وجودم عجین شده که بیرون نمی‌رود؛ چرا که دلم را چنان بی قید و شرط به او سپرده‌ام که دیگر توان پس گرفتن آن را ندارم.

نکته ادبی: می عشق استعاره از شورِ عشق است و ستانم به معنای بازپس گرفتن.

تو به لوح سادهٔ من همه مدعا نوشتی دگر آنچنان ادب کن که غلط نخوانم او را

تو بر لوحِ پاکِ وجودم تمام سرنوشتم را رقم زدی؛ حال چنان مرا تربیت کن و بیاموز که این سرنوشت را به اشتباه نخوانم و تفسیر نکنم.

نکته ادبی: لوح ساده کنایه از ضمیر و جان آدمی است که مشیت الهی بر آن نگاشته می‌شود.

بحضور تو اگر کس غزلی ز من سراید چه شود اگر نوازی به همین که دانم او را

اگر در پیشگاهِ تو کسی شعری از من بخواند، چه می‌شود اگر با همین شناختِ اندکی که از من داری، مرا مورد لطف و نوازش خود قرار دهی.

نکته ادبی: نوازی در اینجا به معنای التفات و توجه کریمانه است.

آرایه‌های ادبی

استعاره می عشق

تشبیه عشق به شراب که باعث مستی و بیخودیِ جان می‌شود.

کنایه لوح ساده

اشاره به ضمیر و وجود انسان که سرنوشت در آن ثبت می‌شود.

تمثیل شاخ علم و دانش

نمادِ دانشی که با وجودِ ظاهری، نتوانسته گره‌ای از کارِ دلِ عاشق بگشاید.