زبور عجم

اقبال لاهوری

هوای خانه و منزل ندارم

اقبال لاهوری
هوای خانه و منزل ندارم سر راهم غریب هر دیارم
سحر می گفت خاکستر صبا را «فسرد از باد این صحرا شرارم
گذر نرمک ، پریشانم مگردان ز سوز کاروانی یادگارم»
ز چشمم اشک چون شبنم فرو ریخت که من هم خاکم و در رهگذارم
بگوش من رسید از دل سرودی که جوی روزگار از چشمه سارم
ازل تاب و تب پیشنیهٔ من ابد از ذوق و شوق انتظارم
میندیش از کف خاکی میندیش بجان تو که من پایان ندارم